<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>سعید حاتمی</title>
      <link>http://blog.1saeed.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>, 24  2009 12:30:58 +0100</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>اينها هرچه هستند، مردم کشور شمايند</title>
         <description><![CDATA[قبلاً در مورد دوست فلسطينی‌ام محمد نَصَر که اهل غزه است و عضو حماس نوشته بودم. همان که تنها راه نجات مردم فلسطين را پرتاب خمپاره به شهرک‌های يهودی‌نشين می‌داند و برايش فرقی نمی‌کند اين خمپاره‌ها بر سر چه کسی فرو می‌آيد. همان که به عکسش با لباس رزم و کلاشينکف در دست، افتخار می‌کند. همان که دوستش جلوی چشمانش در حمله‌ی ارتش اسرائيل تکه تکه شده. از هفت برادری که محمد بايد می‌داشت فقط سه تای آن‌ها زنده هستند. دو سال قبل نوشتم که خواهرش هم بخاطر مشکلات تحريم نوار غزه مرده. نوشته بودم از اينکه حکومت ايران و شخص رئيس‌جمهور از آرمان‌های فلسطين حمايت می‌کنند، خوشحال و اميدوار به آينده است.<br />محمد شنبه عصر برايم ايميلی فرستاد با عنوان: «ﻻ ﺣﻮل وﻻ ﻗﻮة إﻻ ﺑﺎﷲ» در ايميل لينک فيلم جان دادن ندا بود. نوشته بود هيچگاه از ديدن مرگ انسانی به اين اندازه غمگين نشده. امروز تلفنی با هم حرف می‌زديم، می‌گفت از العالم (تلويزيون عربی جمهوری اسلامی) شنيده که قاتل ندا از خود مخالفين بوده تا احساسات مردم را ضد حکومت تحريک کنند. می‌گفت اگر اين را باور کنم، آن فيلم‌هايی که مأمورين پليس با باتوم و لگد بر سر و صورت معترضين می‌زند پس کار کيست؟ می‌گفت الجزيره نشان می‌داده چند مأمور پليس موی جوانی را گرفته بودند و با باتوم به صورت و گردنش ضربه می‌زدند. می‌پرسيد مگر معترضين مسلمان نيستند؟ مگر ايرانی نيستند؟<br />گفتم قبل آن انسانند، ولی وقتی تنفر تمام وجود آدميزاد را بگيرد، انسانيت فراموش می‌شود. مدتهاست بذر تنفر بين مردم کشورم کاشته‌اند. مدتهاست برخی از مردم را به روش‌های مختلف تحقير و برخی ديگر را بر عليه آنها تحريک می‌کنند.<br />در آخر گفت: «معترضين هر چه هستند مردم کشور شمايند، اگر حکومت اسلامی ايران برای حفظ قدرت به مردم کشورش که از يک مذهب هستند، رحم نمی‌کند، با ما چه خواهد کرد؟»<br /><br />از نائيل الواوی دوست اردنی ولی فلسطينی الاصلم هم قبلتر نوشته بودم. همان که هنگام جنگ حزب‌الله و اسرائيل می‌گفت حاضر است برای حزب‌الله بجنگد و شهيد شود. همان که احمدی‌نژاد را ناجی جهان اسلام می‌دانست.<br />چند روز پيش تا مرا ديد گفت: «مرحبا به ايرانی‌ها. کاش مردم عرب هم از شما ياد بگيرند که در برابر ظلم و استبداد ساکت نمی‌مانيد.»<br />گفتم از کی احمدی‌نژاد شده ظالم و مستبد؟ گفت: «من نمی‌دانم واقعاً تقلب شده يا نه، ولی وقتی کسی صدای مخالف را خفه کند و اجازه‌ی اعتراض ندهد به آنها ظلم کرده.» گفتم می‌گويند مخالفان با تظاهرات جلوی کار و زندگی ديگران را می‌گيرند.<br />گفت: «مگر در ايران مسجد نيست؟ اگر آنجا جا نمی‌شوند استاديوم فوتبالتان را که می‌دانم بزرگ است. چرا آنجا اجازه نمی‌دهند جمع شوند؟ اس‌ام‌اس‌ها را چرا قطع کردند؟ حتی فيس‌بوک و تویتر را هم فيلتر کرده‌اند. با فيس‌بوک هم مخالفان مزاحم کار و زندگی ديگران می‌شدند؟ اينها استبداد نيست، پس چيست؟»<br />با افسوس گفتم تو اينها را می‌دانی ولی خيلی از مردم کشورم نمی‌خواهند بدانند.<br /><br />ياد يک سال قبل افتادم که از دوستی که گفته بود چشم ديدن عرب‌ها را ندارد دوستانه انتقاد کردم و بخاطر همين انتقاد چه فحش‌ها و توهين‌هايی که از دوست و غريبه نشنيدم. ولی حالا دو نفر از همان عرب‌ها که دوستم چشم ديدنشان را نداشت، مظلوميت مردم ايران دلشان را به درد آورده، ولی در مقابل هستند بسيار هموطنانی که همان مردم را اراذل و اوباش و خرابکار و آلت دست بيگانه می‌دانند.]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_207.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_207.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ايران</category>
        
         <pubDate>, 24  2009 12:30:58 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گله دارم، گله دارم</title>
         <description><![CDATA[نه! من از دست خدا گله ندارم، که دنيا تا بوده و هست همين بوده و خواهد ماند و هر روز گوشه گوشه‌ی دنيا بی‌گناهان زيادی کشته می‌شوند و ظالمان حکومت می‌کنند.<br />نه! من از ولايت مطلقه فقيه هم گله ندارم که اين مطلقه بودن و جانشينی خدا بر زمين آنقدر شيرين است که برای حفظش هر جنايتی واجب شرعی می‌شود.<br />نه! من از رئيس‌جمهور شصت و چند درصدی هم گله ندارم که دستش پينه بسته و قرار است يک روزی برای محرومان کاری کند و فعلاً علی‌الحساب نمودار تورم را کرده پانزده درصد.<br />نه! من از نامزد شکست خورده هم گله ندارم که جلوی قانون (رهبر و شورای نگهبان و رئيس‌جمهور مردمی) ايستاده و خواستار اجرای قانون (اساسی) است و مسؤوليت تير‌هايی که به صورت و گردن جوانان می‌خورد بر گردن اوست.<br />نه! من از حکومت‌های آمريکا و اسرائيل و اروپا گله ندارم، که با پيروزی احمدی‌نژاد قند در دلشان آب شده و اگر به صداوسيمای اسلامی و رجانيوز و کيهان و ... گوش و جان نسپرده باشيد، از رسانه‌های خودشان می‌بينيد چگونه سکوت همراه با شادی کرده‌اند، زيرا آنها فقط منافع خودشان مهم است که همان محور شرارت ماندن ايران و جنگ و ترور و فروش سلاح به بقيه کشورهاست.<br />نه! من از خارج‌نشينان مخالف حکومت گله ندارم که سی سال است زمان برای آنها ايستاده و با هر اتفاقی در ايران توهم رهبری مردم به آنها دست می‌دهد.<br />نه! من از روشنفکرانی که مردم را فرودست و ساده لوح و هميشه در حال اشتباه می‌دانند، گله ندارم که اينها هر بار تئوری‌ها و پيش‌بينی‌هايشان اشتباه از کار در آمده و خواهد آمد.<br />نه! من از آن بسيجی که با حکم رهبرش به سمت هموطنانش شليک می‌کند، گله ندارم، که اگر غير از اين بود ديگر بسيجی نبود.<br />نه! من از آن جوان خودسری که به خانه و ماشين بالا شهری‌ها (مثلاً سعادت‌آباد و قيطريه) يا خوابگاه‌های دانشجويان حمله می‌کند و با تمام نفرت ضربه می‌زند و می‌شکند، گله ندارم، که می‌دانم محروميت چه سخت است و اين فاصله‌ی طبقاتی و فرهنگی وقتی رئيس‌جمهور منتخبت مدام تمام مشکلات جامعه را ناشی از آن می‌داند، چقدر ايجاد تنفر می‌کند.<br />نه! من از مردمی که احساس می‌کنند رأی‌شان ناديده گرفته شده و اعتراض می‌کنند، گله ندارم، چرا که وقتی به حضور آنها در خيابان‌ها با باتوم و اشک‌آور و اسيد و گلوله پاسخ داده می‌شود و خون خواهر و برادر خود را کف زمين می‌بينند، کمترين واکنش پرتاب سنگ به بسيج و پليس سپردار و سر تا پا مجهز است.<br />نه! من از کسيکه تمام اينها را نمی‌خواهد ببيند يا می‌بيند و سکوت می‌کند هم گله ندارم، زيرا ترس بزرگترين دشمن آزادگی است.<br /><br />من از تو گله دارم. از تويی که می‌دانم وابسته و تشنه‌ی قدرت و پول نيستی. از تويی که می‌بينی و می‌شنوی و همچنان از ظلم و ريختن خون هم‌نوع و هم‌وطن خود دفاع می‌کنی. از تويی که شغلت نجات دادن انسان‌هاست و برايت جان دادن دختری بی‌گناه که با گلوله‌ی هم‌فکرانت کشته شده، نشانه‌ای از ظلم و ستم نيست، بلکه بی‌قانونی (عدم فرمانبری از رهبر معظم) است.<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/neda.jpg" alt="ندا" border="0"></p>از تو گله دارم که فکر می‌کنی با مقصر دانستن و تمسخر مخالفان کانديدای مورد علاقه‌ات، صورت مسأله که همان خشونت در برابر مردم (هر چند از ديد تو اقليت) است، پاک خواهد شد. از تو گله دارم که با فحاشی به کانديدايی که از او خوشت نمی‌آيد و او را دغل‌کار و ترسو و کلاش دانستن، وجدانت را از اين خون‌هايی که ريخته شده تبرئه می‌کنی. از تو گله دارم زيرا مردمی که در برابر اين بی‌عدالتی‌ها (از ديد خودشان نه تويی که کشتن انسان‌ها را عین عدالت می‌دانی) خاموش نمانده‌اند و خود را جلوی باتوم و گلوله‌های هم‌فکرانت قرار داده‌اند را منتظر بشکن‌زدن اوباما و سوت‌زدن سارکوزی می‌دانی.<br />از تو گله دارم که فراموش کرده‌ای آنها که جانشان را برای اين خاک و کشور داده‌اند برای رهبر و رئيس‌جمهور شصت و چند درصدی نبوده، بلکه برای آزادی و آزادگی و امنيتی بوده که هم‌فکرانت با خس و خاشاک دانستن و تهديد مردم و در نهايت تيراندازی به آنها، از بين برده‌اند، نه مردمی که طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی اجازه دارند بدون حمل اسلحه تظاهرات کنند و هفته‌ی قبل هم نشان دادند که اگر به آنها حمله نشود، با آرامش اعتراض خود را مطرح می‌کنند.<br />آری! از تو گله دارم، از تو. از تو که همه‌ی اينها را می‌دانستی و می‌دانی ولی برايت توجيه کانديدای مورد علاقه‌ات از وجدانت باارزش‌تر است.]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_206.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_206.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ایران</category>
        
         <pubDate>, 21  2009 12:27:05 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حالا وقت سبز شدن است</title>
         <description><![CDATA[برای من رأی ندادن آسان‌ترين کار بود. می‌توانستم بنشينم در خانه. می‌توانستيم رأی ندهيم تا احتياج به تقلب نباشد. نرفته بودم آب ميوه و کيک سفارت را بخورم، رفته بودم به «اميد شما» رأی بدهم و به وضع موجود «نه» بگویم؛ مانند خيلی از شما. می‌خواستم بدانيد تنها نيستيد که با دروغ همراه نمی‌شويد. برای آن کودک جوراب فروشی رأی دادم که وقتی حلقه‌ی نوار چسب را وسط خيابان ديد، چشمانش از شادی یافتن اسباب‌بازی برق زد.<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/shogh.jpg" alt="کودک جوراب فروش" border="0"></p>من برای آن پيرمرد دوره گرد بستنی فروشی رأی دادم که شب عيد با وجود صندوق سنگين بستنی‌هايش که بر دوش داشت، جلوی آجيل‌فروش کنار خيابان از حرکت باز ايستاد و بعد از مکث طولانی و زل‌زدن به آجیل‌ها، با آهی بلند به راه خود ادامه داد. و ای کاش می‌توانست با فروش تمام بستنی‌هایش چند گرمی آجيل شب عيد بخرد.<br /><br />«نه» گفتن به وضع موجود تنها کاری بود که من و دوستانم در اين غربت از دستانمان ساخته بود و حالا نوبت شماست. نوبت شماست که سبز شويد و اگر واقعاً می‌خواستيد تغيير دهيد، از رأی خودتان و من دفاع کنيد.<br /><br />اکنون نگاه تمام دنيا به ايران است، وقت سنجيدن اراده‌ی مردم. سال‌هاست منتظر تغيير نشسته‌ايم؛ چه آن‌که اميدی به اصلاح نداشته و هيچ نکرده و چه کسی‌که اميد داشته و رأی داده. حالا زمان يکی شدن خواسته‌هاست، لحظه‌ی مقایسه‌ی شعار و عمل آنان که سی سال گفتند می‌خواهيم از ريشه تغيير دهيم.<br /><br />یعنی هنوز هم می‌خواهند ديگران را ساده لوح و فرودست بخوانند و سکوت کنند؟ يا بگويند ديديد درست گفتیم که همه چيز از قبل مشخص بود و همه می‌دانستند موسوی قرار است رئيس‌جمهور شود و فقط می‌خواستند برای تثبيت نظام حضور بی‌سابقه باشد؟ يا بگويند ما که از اول می‌دانستيم قرار است نام احمدی‌نژاد از صندوق درآيد، پس با رأی ندادن کمک کنيم کسی به زحمت تقلب نيفتد تا احتياجی هم به اعتراض نباشد! يا بگويند هنوز منتظرند مردم بیشتر جان به لب شوند؟ اين گوی و اين میدان. موقعيت از اين بهتر؟<br />نگذاريد دير شود، تاريخ دوباره تکرار می‌شود. مردم سرخورده و نااميد می‌شوند و ديکتاتورها قوی‌تر. همين حالا سبز شويم که فردا خيلی دير است.]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_205.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_205.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ايران</category>
        
         <pubDate>, 13  2009 12:06:55 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم</title>
         <description><![CDATA[از اول هم گفتم و هنوز می‌گويم هيچکدام از چهار کاندیدا را لايق رياست جمهوری کشورم نمی‌دانم و به عملی شدن برنامه‌های هيچ کدامشان اعتقادی ندارم ولی دلايل زيادی هم برای بی‌تفاوت نبودن در اين انتخابات دارم. گفتم تنها سهم من از کشورم همين وبلاگ فارسی است که آن هم با مهرورزی فيلتر شده. دوستی می‌گفت دعوا بر سر لحاف ملاست. در دلم گفتم پس بگذار همين که فعلاً صاحب لحاف شده بماند و آنرا بيشتر بر صورت و گلويمان بپيچد تا خفه شويم و با لبخند مظلومانه به دنيا بگويد اينها همه دروغ است و عده‌ای هم باور کنند و از آزادی و پيشرفت ايران به شوق بيايند.<br />چون در اين حکومت همه دزد و فاسد هستند، بنشينيم در رويای روزی که فساد و تباهی آنقدر جامعه را فرا بگيرد که يک منجی پيدا شود و ايران را بهشت کند؟ سی سال در اين رويا بودن کم نيست؟ تا کی؟ چهار سال قبل نگفتيم همه‌ی اينها توطئه و دسيسه و بازی است که رفسنجانی سر کار بيايد؟ ديديد که نه يک‌بار، سی سال است غيب گويی‌هايمان اشتباه درآمده، چرا باز همان اشتباه؟ چه جوابی برای اين چهار سال رنج و محدوديت خودتان (نه مردم) داشتيد؟<br />چه آسان است بنشينيم و ژست روشنفکری بگيريم و از نگاه بالا، اميدواران به تغيير را تحقير کنيم تا با سکوت ما عاقلان و آگاهان و پيشگوها، احمدی‌نژاد و تفکرش مردم را بيشتر فريب دهد و باعث تنفر و جدايی بيشتر بين مردم شود.<br /><br />ولی من اين وضعيت را نمی‌خواهم، می‌خواهم به تغيير کمک کنم. برای تصميم منطقی‌تر، هفته‌ی گذشته برنامه‌های انتخاباتی تمام کانديدا‌ها را کامل ديدم. اتفاقاً يکی از دلايل تصميمم برای شرکت و شکستن رأی‌های احمدی‌نژاد، برنامه‌های تبليغاتی خودش بود که برعکس من خيلی‌ها را هم جذب کرده. برنامه‌های ارايه شده‌ی کانديدا‌ها را مطالعه کردم. با ديگران مشورت کردم. ساعت‌ها برای خودم تجزيه و تحليل کردم و در نهايت تصميمم را گرفتم.<br /><br />من به برنامه‌های تقريباً کارشناسی شده‌ی رضايی و دولت ائتلافی‌اش بدون در نظر گرفتن گذشته‌اش احترام می‌گذارم ولی او و همراهانش نه گفته‌اند و نه می‌توانند عقيده‌ی من نوعی را تحمل کنند.<br />به شعار «تغيير» اعتقاد دارم و سياستمداران پشت آنرا در حکومت شجاع‌تر و کاراتر از بقيه می‌دانم، ولی مطمئن هستم با پرداخت ماهی هفتادهزار تومان، فقر در کشورم از بين نمی‌رود و آنرا مخالف علم اقتصاد و شعاری مردم‌فريب می‌بينم.<br />می‌ماند موسوی! کسی که سياه‌ترين روز‌های عمرم در زمان مسؤوليت او بوده. کسی که با تائيد و همراهی‌اش سال‌ها کشورم دچار کشتار و خفقان و تبعيض بوده. با اينحال من نمی‌خواهم در گذشته زندگی کنم و تا آخر عمر در آرزوی آمدن کسی باشم که ايده‌آل من است و کشورم را دقيقاً آنطور که من دوست دارم نجات دهد.<br />بدون «اميد» نمی‌شود زندگی کرد و من اميدوارم، اميدوار به «دولت اميد» که کمتر مردم را فريب دهد. من توقع زيادی از «دولت اميد» ندارم و حتی راضی‌ام اوضاع فرهنگی کشورم به چهار سال قبل برگردد. بااینحال برای رأی دادن به موسوی دلايلی دارم که با شما در ميان می‌گذارم.<br /><br />۱- فکر می‌کنم با موج سبزی که در جامعه شکل گرفته، احتمال شکست احمدی‌نژاد در همان دور اول وجود دارد. از آنجا که احمدی‌نژاد فرد زيرکی است و نحوه‌ی جذب آرا را خوب بلد است؛ در دور دوم می‌تواند با مديريت آرا، رأی بيشتری کسب کند.<br /><br />۲- موج سبزی‌ها با حضور گسترده‌شان در خيابان‌ها با رنگ مشخص، نشانه‌هايی از انقلاب‌های رنگی دارند و مطمئناً تدارک‌دهندگان و گردانندگان آنها با اين کار به حکومت هشدار می‌دهند که توانايی به خيابان کشيدن مردم را دارند. در چنين حالتی شاهد تغييرات گسترده‌تری در حکومت خواهيم بود که همان انقلاب نرم است و من آنرا به اشغال نظامی ايران يا انقلاب کلاسيک (همراه با کشتار و خرابی) ترجيح می‌دهم.<br /><br />۳- بخاطر حساسيت اين دوره، احتمال تقلب بسيار زياد است. به باور من در اينصورت کروبی جز نامه نوشتن برای جنتی کار ديگری نخواهد کرد، ولی حاميان موسوی (مجمع روحانيون و روحانيت مبارز، کارگزاران، مشارکت و ...) علاوه بر فشار سياسی، همانطور که اشاره کردم، می‌توانند مردم را به صورت گسترده به خيابان‌ها بياورند که حکومت از آن می‌ترسد. پس به کسی رأی می‌دهم که بتواند از رأی‌ام در برابر تقلب دفاع کند.<br /><br />۴- اگر موسوی رئيس‌جمهور شود، قول‌هايش به مردم در يک دفترچه و به صورت متمرکز وجود دارد و در صورت کوتاهی از آنها می‌شود اعتراض و پی‌گیری کرد، نه مانند خاتمی که با شعار کلی «آزادی» به حکومت رسيد که هنوز هم خودش نمی‌تواند مفهوم آنرا تعريف کند.<br /><br />۵- بعد از مردم و جامعه، دغدغه‌ی اصلی من طبيعت است؛ زيرا نابودی طبيعت بزرگترين خيانت به نسل‌های بعدی است. تنها کسی هم که لااقل شعار حفظ محيط زيست داده، موسوی است.<br /><br />با وجود تمام اين موارد، هنوز فرصتی هست که تجديد نظر کنم و اگر شما دلايلم را کافی نمی‌دانيد، با کمال ميل آماده‌ی شنيدن دلايل شما هستم، ولی اين را مطمئن هستم که سکوت و بی‌تفاوتی نسبت به وضع موجود فقط ايران و مردمش را به نابودی سوق می‌دهد.<br />سرگذشت هيتلر را بارها و بارها خوانده‌ام و چه عجيب همان اتفاقات و رفتارها و حرف‌ها در حال تکرار است. بايد کاری کرد..<br /><br /><strong>در همين زمينه بخوانيد:</strong><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_199.php">انتخاب، مسأله اين است</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_200.php">رأی من شمرده می‌شود؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_201.php">آيا رأی مردم به نفع نظام است؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_202.php">با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_203.php">احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟</a>]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_204.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_204.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سياسی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اميد</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انتخابات</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تغيير</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رأی</category>
        
         <pubDate>, 11  2009 09:50:48 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟</title>
         <description><![CDATA[من تصميمم را برای شرکت در انتخابات گرفتم. اين اولين بار است که از اين حقم چه در ايران و چه آلمان، استفاده می‌کنم. برای اينکار مجبورم خودم حداقل دويست (با همسرم چهارصد) يورو خرج کنيم تا برای رأی دادن به برلين برويم. البته هنوز قطعی نمی‌دانم به چه کسی رأی خواهم داد، فقط می‌دانم رأی‌ام به احمدی نژاد نيست. برايم سه کانديد ديگر چندان فرقی ندارند، ولی می‌خواهم انتخابم صحيح‌ترين باشد تا هيچگاه از اين کار عذاب وجدان نگيرم. تا امشب تصميم می‌گيرم و دلايلم را برای انتخابم خواهم نوشت.<br /><br />اينکه چرا می‌خواهم به هر کسی رأی دهم غير احمدی نژاد، دليلش بيزاری از او نيست. اعتقادش را نمی‌پسندم ولی از آن هم تنفر ندارم. من تنها دو کار را بر نمی‌تابم: يکی فريفتن انسان‌ها، ديگری گسترش تنفر؛ که احمدی نژاد هر دو را انجام داده و خواهد داد. من نمی‌خواهم با سکوتم يا رأی‌ام به او، اين تفکر و رفتار را تائيد کنم و به تداومش کمک. می‌خواهم نشان دهم که از وضع موجود که در حال حاضر همان حکومت و نظام است، راضی نيستم و در پی تغيير دموکراتيک آن هستم. می‌خواهم برای بهتر شدن جامعه و نجات کشورم، کاری کنم که در توانم است. نمی‌خواهم دست روی دست بگذارم و در خانه بنشينم و رويا ببافم که روزی همه چيز درست می‌شود. من از راه دور همين وبلاگ را دارم که می‌توانم با نوشتن کمی اثرگذار باشم و آگاهی ببخشم، که آن هم در همين دولت مهرورز و عدالت‌گستر فقط به اتهام اينکه لينک وبلاگ‌های فيلتر شده درونش هست، فيلتر شد. وقتی با تداوم اين وضعيت حتی صدای من به ايران نخواهد رسيد، چگونه می‌توانم بر مردمش تأثيری هرچند اندک بگذارم؟<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/vote_xx.jpg" alt="انتخاب" border="0"></p>رأی من شايد مقابل ميليون‌ها رأی بی‌ارزش باشد ولی همين که می‌تواند يک «نه» در برابر رأی کسيکه فريب شعارهای او را خورده، باشد و آنرا بی‌اثر کند، ارزش‌دار می‌شود. خودمان را گول نزنيم که کسی حرف‌های او را باور نمی‌کند و فقط عده‌ای که سيب‌زمينی گرفته‌اند و جيره خوارانش به او رأی می‌دهند. چشمانتان را باز کنيد. در بين همين وبلاگ‌هايی که سال‌هاست می‌شناسيم و با آنها دوست هستيم، هستند کسانی که شعارهايش را باور کرده‌اند و به او ايمان دارند. دو نمونه می‌گويم تا بيشتر با تفکر و تأثيرش آشنا شويد.<br /><br />فاميلی داريم که سالهاست کارمند ساده‌ی دولت و وفادار سرسخت نظام است. در شهرستان و يک آپارتمان کوچک زندگی می‌کند. اوايل دهه‌ی هفتاد، شبی دور هم جمع بوديم. معمولاً کسی جلوی او از حکومت انتقاد نمی‌کرد، ولی آن شب پدرم در بين حرف‌هايش گفت فلان جا برای رفسنجانی است. چنان آشفته و هيجان زده شد که با فرياد به پدرم تاخت؛ برخوردی که تا به حال نديده بودم کسی با پدرم داشته باشد. با عصبانيت می‌گفت «اينها همه تهمت منافقين و ضد انقلاب است و رفسنجانی از خود خانه هم ندارد و تمام ثروتش را وقف انقلاب و نظام کرده.»<br />سال‌ها گذشت، امسال در سفرم به ايران او را در عروسی يکی از اقوام ديدم. زمانی بود که تازه موسوی برای انتخابات اعلام حضور کرده بود. نظرش را پرسيدم، کمی برافروخت ولی نه به اندازه‌ی سال‌ها پيش. گفت موسوی را هاشمی (همان رفسنجانی سابق) برای مقابله با احمدی نژاد به ميدان فرستاده تا انقلاب و نظام را با کمک دشمنان اسلام نابود کند.<br /><br />چند روزی بود می‌ديدم يکی از دوستان که شکی در محبت و صميميتش ندارم، بی‌وقفه در فيس‌بوک به حمایت از احمدی نژاد تبليغ می‌کند و با لينک‌هايی از خبرگزاری فارس و رجا نيوز و ... موسوی و کروبی را متهم. برايش نوشتم: «به من هم بگو چرا بايد به او رأی بدهيم تا شايد من هم با تو در تبليغ برای او همراه باشم.»<br />نوشت چون طرفداران موسوی به او که از احمدی نژاد طرفداری می‌کند، توهين می‌کنند. به او حق دادم، ولی ديدم نيمی از مطالب خود او توهين و تمسخر و تهمت به بقيه بود. می‌گفت به من می‌گويند «گدای صدقه خور وحشی». ولی خودش در چند خط بعد گفته «طرفداران موسوی و کروبی در خانه‌هايی زندگی می‌کنند که من و امثال من خواب آنرا نمی‌بينيم، آنها درد ما را نمی‌فهمند چون گرسنگی نکشيده‌اند. من از آنها بيزارم چون آنها با تنفر به من می‌نگرند».<br />می‌گفت «احمدی نژاد از قشر من است، همان قشری که فراموشش نکرده. خانه‌اش مانند خانه‌ی من است و دستانش مانند دستان برادران من پينه بسته. از اين ناراحت بود که چرا به احمدی نژاد می‌گويند دروغ‌گو! می‌گفت «اگر او دروغ می‌گويد چرا در مناظرات جلويش جواب ندادند و فردا از روی کاغذ هم نمی‌توانستند پاسخشان را بخوانند». پرستار است و می‌گفت حقوقش متناسب با گرانی زياد شده و «اگر پزشکان می‌گذاشتند، احمدی نژاد می‌خواست حقوق ما را به حقوق آنها برساند». در خانواده و اطرافيان هم بيکار ندارند. می‌گفت رابطه‌های انسانی مثل قبل است و تغييری پيدا نشده. می‌گفت «اگر سهام عدالت بد است؛ چرا موسوی ديشب اعلام کرده، من آن [و البته تمام قوانينی که اجرايی شده] را جمع نمی‌کنم» [و موظف به اجرای آن هستم].<br />با احترام و دوستانه به او توضيح دادم که احمدی نژاد خيلی جاها صداقت نداشته و برايش از تناقضات شعارها و کار‌هايش مثال زدم. وقت گذاشتم و نوشتم که مشکل مردم با سهام عدالت و ... و شعار حل نمی‌شود. ولی در آخر پاسخم را با ريشخند و جمله‌ای تمسخرآمیز داد.<br />همانطور که گفتم در مهربانی و دل پاکی اين دوست که شش سال است از طريق وبلاگش می‌شناسمش، شکی ندارم. نويسنده‌ای تواناست و داستان‌هايش در مجله‌های ادبی منتشر می‌شود، تحصيلکرده است، به اينترنت و دنيای آزاد اطلاعات دسترسی دارد و مطمئنم حمایتش با تفکر و نيت خير است.<br /><br />باور دارم مشکل جامعه‌ی ما احمدی نژاد نيست. مشکل تفکری است که باعث به قدرت رسيدن و پايداری او می‌شود. مشکل بی‌نهايت ساده دل بودن مردم است که او را بخاطر آهنگرزاده بودن با دستان پينه بسته، لايق و سزاوار رياست جمهوری کشورشان می‌دانند. مشکل مردمی هستند که حتی وقتی در مورد زندگی روزمره و حساب و کتاب‌های هر روزه‌شان دروغ می‌شنوند، باور می‌کنند، چون کسی از جنس خودشان می‌گويد. اگر يک روز به آنها بگويند رفسنجانی پايه‌ی انقلاب است، با جان و دل می‌پذيرند و فردا و فردا‌ها او می‌شود نابود کننده‌اش!<br /><br />نمونه‌های مردم‌فريبی احمدی نژاد بی‌پايان است و خيلی از ما می‌دانيم، ولی به چند مورد اشاره می‌کنم که اگر کسی طرفدارش بود و اينجا را خواند نگويد چرا بی‌دليل تهمت می‌زنم.<br /><br />می‌گويند او با مفسدان اقتصادی مبارزه می‌کند. حقيقتش نمی‌دانم واردکنندگان موبايل و برنج و چای و شکر و موز و پرتغال و... که با بالا و پايين رفتن تعرفه‌های وارداتی، يک‌شبه ميليارد‌ها نصيبشان شده، نزدیکانش هستند يا محرومان جامعه. ولی می‌دانم احمدی نژاد در زمان رياست‌جمهوری رفسنجانی فرماندار اردبيل بوده و بارها از او تعريف و تمجيد کرده که در روزنامه‌های آن زمان موجود است. آيا آن زمان چيزی از فساد قدرت او نمی‌دانسته؟ حتماً مثل آن فاميل ما جايی شنيده بوده و فکر می‌کرده تهمت ضد انقلاب است! اگر تازگی فهميده، چرا بجای معرفی او به دادگاه و شکايت از او سکوت کرده تا شب مناظره با موسوی؟ موسوی که بعد از هشت سال نخست وزيری يک مملکت، خانه‌اش از خانه‌ی نارمک احمدی نژاد کوچک‌تر و محقرتر است. اگر بخاطر فساد قوه‌ی قضاييه از او و ناطق‌نوری شکايتی نکرده چرا شکايتش را پيش رهبری نبرده که عزیز اوست، تا حداقل ناطق‌نوری را از پست بازرسی دفترش عزل کند؟ وقتی نکرده و نمی‌کند، يا تهمت زده يا اينگونه دارد با آنها مهرورزی می‌کند. اگر مهرورزی با فاسدان و دزدان خوب است، اول با آنها کند که بخاطر نان شب دزدی می‌کنند و سال‌ها زندانی می‌کشند نه آنکه ميلياردها خورده و خواهد خورد و رئيس‌جمهور فقط رسوايشان کند. اين کار را که قبل از اين راديو اسرائيل و صدای آمريکا و شبکه‌های لس‌آنجلسی هر شب می‌کردند.<br /><br />می‌گويند او برای محرومان کار می‌کند و صد هزار پروژه در اين چهار سال برای مناطق محروم داشته که هفتاد هزار آن به پايان رسيده‌اند. نمی‌توانم حساب کنم چهار سال (که هنوز کامل نشده) ضرب در تعداد تمام روز‌ها (۳۶۵) ضرب در ساعات يک شبانه روز (۲۴) چقدر می‌شود و در هر ساعت چند پروژه انجام شده، ولی هنوز هم فقر را در کشورم می‌بينم که اگر نبود دليلی نداشت خودش شعار حمايت از فقرا سر دهد. اما فکر نمی‌کنيم اگر از همين صد هزار پروژه فقط هزارتای آن واحد توليدی بود کلی از آمار فقر کم می‌شد؟<br />گرانی و تورم را در کشورم می‌بينم که قيمت مايحتاج اوليه‌ی زندگی غير بنزين گران‌تر از قيمت‌های آلمان نباشد، ارزان‌تر نيست. در حالی‌که حقوق‌ها اينجا چقدر است و آنجا چقدر. وقتی با همان پولی که در حومه‌ی شهر تهران می‌توان يک آپارتمان خريد، می‌شود در برلين يک خانه خريد، خودتان قضاوت کنيد قدرت خريد مردم را. می‌دانم اکثريت مردم چه ثروت‌ها دارند و چه می‌کنند، ولی شما هم نگوييد که آن اقليت وضع زندگی‌اش بهتر شده چون نمودار تورم نقطه‌ای رئيس‌جمهور از تورم بقيه‌ی دنيا (غير اروپا و امريکای شمالی و آسيای شرقی) کمتر است!!!<br /><br />می گويند او به دنبال عدالت است. آيا اين عدالت است که اگر من نوعی و گرفتار برايش نامه بنويسم، به گرفتاریم رسيدگی می‌کنند؟ در حالیکه سيستم اداری و خدماتی کشورم هر روز بيشتر از قبل فاسدتر و بی‌توجه‌تر به مردم می‌شود؟ اين چه عدالتی است که او اينهمه مفسد اقتصادی می‌شناسد و حتی از آنها شکايت هم نمی‌کند؟ اين چه عدالتی است که کردان نامی می‌تواند پول بدهد و مدرک جعلی بخرد ولی دانشجوی دانشگاهش بخاطر انتقاد و اعتراض از دانشگاه اخراج و زندانی شود؟ من هم انسان خوبی هستم، اگر مدرک جعلی بخرم، احمدی نژاد از من هم حمايت می‌کند؟<br /><br />می‌گويند برای ايران علم و عزت آورده و هر سال جشن هسته‌ای برپا می‌کنند. اين يکی را خوب می‌دانم و با گوش‌های خودم شنيدم و با چشمانم دیدم که دو سال قبل نمايندگانش آمدند اينجا و اعلام کردند که ما چون تجهيزاتمان را از پاکستان و ليبی خريديم آثار اورانيوم درصد بالا روی آنهاست. نقشه‌های بمب اتم هم در بين نقشه‌های سانتريفيوژ‌هايی بود که از ليبی خريده بوديم و خودمان خبر نداشتيم. وقتی هم که آژانس گزارش داد که باشد اين حرف‌های شما را پذيرفتيم، آمدند در ايران جشن پيروزی و حقانيت گرفتند. اين است عزت ايرانی که دختر شانزده ساله در خانه‌اش انرژی هسته‌ای توليد می‌کند ولی دانشمندان جوانمان از نقشه‌های ليبيايی استفاده می‌کنند؟<br /><br />نمی‌گويم او بدترین است و کارها و برنامه‌هايش همگی اشتباه. ولی وقتی اينها را از خودش و رفتارش می‌بينم، مطمئن می‌شوم که او برای اداره‌ی کشورم کفايت و صداقت کافی را ندارد.<br /><br />اينها فقط نمونه‌های کوچکی است که شايد من و شما بدانيم ولی بسياری از مردم ساده‌دل بدون تفکر باورشان کرده‌اند. من می‌خواهم فقط يک رأی باشم در برابر يک نفر از آنها که فريفته شده‌است و اميد دارم تعداد کسانی که به اين باور رسيده‌اند، بيشتر از آنها باشد.<br /><br /><strong>در همين زمينه بخوانيد:</strong><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_199.php">انتخاب، مسأله اين است</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_200.php">رأی من شمرده می‌شود؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_201.php">آيا رأی مردم به نفع نظام است؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_202.php">با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...</a>
<br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_204.php">برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم</a>]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_203.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_203.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سياسی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مردم</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انتخابات</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">احمدی نژاد</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رأی</category>
        
         <pubDate>, 10  2009 13:49:26 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...</title>
         <description><![CDATA[بدون هيچ تعارفی رئيس‌جمهور ماندن احمدی نژاد و ادامه‌ی این اوضاع برايم فرقی نمی‌کند.<br /><br />وقتی سالی يکبار چند هفته‌ای می‌روم ايران و می‌بينم در خانه‌ی يک کارمنده ساده از مبل و پرده و فرش گرفته تا تلويزيون و ماشين، جديد و لوکس‌تر شده و اینها را با چند سال قبل همين خانواده مقايسه می‌کنم، می‌فهمم اين چهار سال در کشورم رفاه اقتصادی به وجود آمده. هر چند که تنها خرجم در اين چند روز فقط کرايه تاکسی است که اگر هم دربست بگيرم، هنوز به قيمت بليت اتوبوس اينجا هم نمی‌رسد، ولی می‌بينم رستوران‌ها و کافه [شاپ]‌هايی را که با وجود قيمت‌های برابر با گرانترين شهرهای آمريکا و اروپا، مملو از جمعيت است. تعداد بانک‌ها، بنگاه‌های مسکن، رستوران‌ها، بوتيک‌ها، لوکس فروشی‌ها را با چهار سال قبل مقايسه می‌کنم. وقتی اينها را می‌بينم بايد هم فکر کنم پول نفت به نحوی سر سفره‌های مردم آمده که اينگونه خرج می‌شود.<br /><br />وقتی می‌بينم و می‌خوانم مجلسی که همسوی سياسی و اعتقادی رئيس‌جمهور است، حتی برای گران شدن گوجه فرنگی هم از او پاسخ می‌خواهد؛ اميدوار می‌شوم که کم‌کم برای افراد سياسی مردم هم مهم شده‌اند. وقتی خبرنگاران از رئيس جمهور و وزير سؤال می‌کنند (نه مثل سابق تعريف و تمجيد)، هرچند پاسخ‌ها همچنان گمراه کننده است، ولی اميدوار می‌شوم که تغييری صورت گرفته. وقتی حتی نزديکان و هم‌فکران رئيس‌جمهور به او انتقاد می‌کنند و اقدامات و برنامه‌هايش را زير سؤال می‌برند، مطمئن می‌شوم که ديگر برای مردم رئيس جمهور وحی منزل نخواهد بود که برای حفظ مصلحت نظام، مانند قبلی‌ها معصوم و غيرقابل نقد بودند. همه‌ی اينها پايه‌های دموکراسی است که می‌بينم در ايران امروز آهسته در حال جا افتادن بين مردم است. کاری که در دوره‌ی هشت ساله‌ی خاتمی با وجود شعار مردم‌سالاری، هيچگاه عملی نشد، بطوريکه دوستانش مدحش می‌گفتند و مخالفانش فقط فحاشی و وا اسلاما.<br />برای من مهمترين اصل در دموکراسی احترام به شعور مردم است. اصلی‌ترين اشکالی هم که به تمام انتخابات ايران گرفته‌ام، برنامه نداشتن کانديداها بوده، چه برای مجلس چه رياست جمهوری؛ يعنی يک عده می‌آمدند و مطمئن بودند انتخاب می‌شوند و هيچ زحمتی برای توضيح به مردم نمی‌کشیدند. نهايت زحمت کانديداها برای جلب رأی مردم در دوره‌ی هفتم و نهم ديده شد که آن هم شعارهای کلی و تقريباً غيرعملی بود. حتی کروبی اقرار کرده در دوره‌ی قبل طرح معروف پنجاه هزار تومانی کارشناسی نبوده و می‌خواسته تازه بعد از انتخابات آنرا کارشناسی کند. بقيه‌ی کانديداها هم عملاً طرحی نداشتند. ولی در اين چهار سال شعور سياسی مردم آنقدر بالا رفته که همان اشخاص تنها راه جلب رأی مردم را ارايه‌ی برنامه‌ی نسبتاً منطقی و کارشناسی می‌دانند. اين يعنی احترام به فهم و درک مردم، حتی اگر برای فريبشان باشد.<br />نمی‌شود ايران را با کشوری که سالهاست دموکراسی را تجربه کرده مقايسه کرد، ولی می‌شود با چهار سال قبل مقايسه کنيم. می‌شود با سال‌های قبل مقايسه کرد که رئيس‌جمهور بدون هيچ اما و اگری برای دوره‌ی چهار ساله‌ی دوم انتخاب می‌شد. آن زمان که يک نفر حمايت تمام حکومت پشتش بود و چند نفر از دوستانش برای خالی نبودن عريضه کانديد می‌شدند. ولی حالا آنقدر فهم و شعور مردم بالاست که همان حکومت به اين مسأله تن داده که نه يک منتقد، بلکه سه منتقد دولت کانديد شوند.<br />در يادداشت قبلی گفتم اعتقادی به اين ندارم که رأی مردم به تثبيت حکومت منجر می‌شود، ولی اگر هم اين فرض صحيح باشد و تمام اين دعوا‌ها و ارايه برنامه‌ها و تحريک مردم نمايشی باشد، باز هم نشانه‌ی اين است که همان حکومت خودمحور و بی‌نياز از نظر و همراهی مردم، به اين نتيجه رسيده که بدون پشتوانه‌ی مردمی نمی‌تواند ادامه‌ی حيات دهد. آيا اين خود پيشرفت بزرگی نيست؟ آيا اين دلگرمی برای گام‌های ديگر نيست؟ آيا نمی‌توان اين‌ها را نتيجه‌ی رفتار‌های دولت فعلی دانست؟ آيا نبايد اميدوار بود با ادامه‌ی اين دولت تغييرات اساسی‌تر در نظام و حکومت شکل گيرد؟<br /><br /><strong>ولی</strong><br />ولی من در ايران زندگی نمی‌کنم. در کشوری زندگی می‌کنم که با چند ساعت کار دانشجويی در ماه، هزينه‌های مسکن و لباس و خوراک و مسافرت و تفريحم تأمين می‌شوند. کشوری که برخلاف ايران سال گذشته تورم (چه ميانگين و چه نقطه‌ای) از سه درصد بيشتر نبوده و امسال بجای تورم شاهد ارزان‌تر شدن کالاها تا بيست درصد هستيم. کشوری که با وجود پانزده درصد بيکار که با بحران اقتصادی این رقم رو به افزايش است، بعد از پايان تحصيل اگر توانايی علمی داشته باشم، بی‌شک شغل مناسب و مطمئن خواهم داشت. ولی در ايران، جايی که رئيس جمهورش حرف تورم پانزده درصدی می‌زند، قيمت‌ها در اين چهار سال دو تا سه برابر شده‌اند. جايی که به باور رئيس‌جمهورش نرخ بيکاری رو به کاهش است، تحصيل کرده‌ی لايقی را می‌شناسم که به عنوان تيزهوش، سال‌ها دولت و خانواده برايش سرمايه‌گذاری کرده‌اند ولی بعد از چند ماه کار حقوقی دريافت نکرده و بعد آن بيکار است؛ آن هم يک نابغه‌ی رشته‌ی نرم‌افزار کامپيوتر که در خارج ايران روی دست می‌برندش. يا آن مهندس ديگری که بخاطر نيافتن شغل مناسب برای تأمين معاش مسافرکشی می‌کند.<br />آخرين بار که ايران بودم، کمتر کسی بود که بعد سلام از من نپرسد «چگونه می‌شود به خارج رفت؟». از ديد من کسی نبود که دچار افسردگی نباشد. خنده‌ها، دوستی‌ها، صميميت‌ها، اعتماد‌ها، راستی‌ها، مهربانی‌ها و و و آنقدر کمرنگ شده‌اند که نمی‌توان آن‌ها را انکار کرد.<br />در کشوری که ناامنی معنی چکمه و مو و مانتوی دختران و زنان را بدهد، دزدان و کلاهبرداران در امنيت کامل خواهند بود. وقتی برادر سر برادر کلاه می‌گذارد، چه انتظاری از ديگران می‌رود؟ وقتی پدر فرزندش را تکه‌تکه می‌کند يا زنده می‌سوزاند، کجا بايد بدنبال مهرورزی بود؟ وقتی در جيب هر کودکی يک چاقوست و با کوچکترين تحريکی در دل ديگری می‌کند، آنوقت است که اعدام (بخوانيد قصاص) کودکان در ايران زياد می‌شود. وقتی انواع و اقسام مخدر‌های شيميايی به راحتی در دسترس نوجوان‌های ماست، معلوم است آمار امنيت و عدالت آقای رئيس‌جمهور بهبود پيدا می‌کند. آيا در گذشته هم اينچنين بود؟ اگر بود فرياد و بغض اين روزهای مردم در کوچه و خيابان چيست؟ از سر دلخوشی؟ اينها دلخوش هستند، آنها که نامه به دست به دنبال ماشين آقای رئيس‌جمهور می‌دوند چه؟ وقتی خود ايشان می‌گويد تعداد استقبال کنندگان (بخوانيد نامه به دستان) در اين سال آخر بيشتر شده، چه معنی می‌دهد؟ از سر دلخوشی؟ اينها سياه‌نمايی نيست، اينها واقعيت ايران امروز است که من نوعی در چند هفته سفرم به ايران می‌بينم و دلم به درد می‌آيد. اينها همان‌هايی است که اخبارش در روزنامه‌های طرفدار دولت چاپ می‌شود.<br /><br />بله دوست عزيز، من هم می‌توانم چشم روی اينها ببندم و به اين اميد بمانم که کشورم، مردم، دوستانم و خانواده‌ام به آن تباهی برسند که سرنگونی نظام و حکومت راحت‌تر شود! می‌توانم به ادامه‌ی اين وضعيت کمک کنم. اگر هم از ديدن فلاکت ايران و ایرانی ناراحت می‌شوم، می‌توانم تا تغيير نظام به ايران سفر نکنم و به اخبار آن بی‌توجه باشم؛ کاری که بسياری در سال‌های آغاز نظام جمهوری اسلامی در اروپا و آمريکا کردند و هر سال اميدوار بودند سال ديگر در ايران آزاد باشند!<br />می‌توانم به دوستانم، به جوانانی که در ايران، به اميد تغيير حداقلی تلاش می‌کنند بخندم و آنها را بازيچه‌ی نظام بدانم و خودم را يک روشنفکر بدانم که همه‌ی دسيسه‌ها و نيرنگ‌های سياستمداران را می‌شناسد و هيچگاه فريب نمی‌خورد و عجب کار ساده‌ای است اين کار.<br /><br /><strong>در همين زمينه بخوانيد:</strong><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_199.php">انتخاب، مسأله اين است</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_200.php">رأی من شمرده می‌شود؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_201.php">آيا رأی مردم به نفع نظام است؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_203.php">احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_204.php">برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم</a>]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_202.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_202.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سياسی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انتخابات</category>
        
         <pubDate>, 09  2009 11:48:30 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آيا رأی مردم به نفع نظام است؟</title>
         <description><![CDATA[خيلی از ما با اين سؤال که «آيا رأی من، تائيد نظام است؟» مواجه شديم و با روش خودمان به آن پاسخ مثبت يا منفی داده‌ايم. من به دلايل زير اعتقاد دارم، رأی مردم بيانگر رأی آری به نظام نيست:<br /><br /><strong>۱- ادعای نظام</strong><br />اکثر کسانيکه به اين شعار ايمان دارند، دليلشان ادعای نظام (بيشتر از همه رهبر و صدا و سيما و روزنامه‌ی کيهان) است که معمولاً اين نکته را تکرار می‌کنند. آيا واقعاً هر چه اينها می‌گويند و ادعا دارند بدون کم و کاست و اما و اگر می‌پذيريم؟ يا فقط اين مورد استثناء است؟ اتفاقاً بيشتر موافقان اين ادعا خود قربانی ادعا‌ها و اتهامات همين نظام و دستگاه‌ها هستند و بخاطر آن لحظات زيادی از عمر خود را در زندان گذرانده‌اند و آواره‌ی غربت شده‌اند. پس بايد کمی در مورد اين ادعا تأمل کنيم و براحتی آنرا نپذيريم.<br /><br /><strong>۲- تداوم نظام</strong><br />بسياری بر اين باورند که رأی دادن باعث تثبيت و محکم شدن پايه‌های نظام خواهد شد. اين حرف اگر سی سال پيش زده می‌شد بسيار قابل باورتر بود تا اکنون که اينهمه انتخابات با ميزان ناچيز و حداقلی مشارکت، در اين نظام برگزار شده. آيا در زمان جنگ که ايران سخت‌ترين و ضعيف‌ترين دوران خود را می‌گذراند و در تمام دنيا متحدی نداشت و رهبر فعلی ايران با مشارکت فقط پنجاه و چهار درصدی مردم به رياست جمهوری برگزيده شد، عمر نظام به سر آمد و ثباتش از بين رفت؟ بعد از دوره‌ی ششم (شانزده سال پيش) که فقط پنجاه درصد مردم رأی دادند، آيا اتفاقی افتاد؟<br />همه‌ی اينها به کنار، انتخابات خرداد هفتاد و شش که هشتاد درصد مردم شرکت کردند چه پيامدی برای نظام داشت؟ نمونه‌اش هجده تير هفتاد و هشت بود که هنوز داغ آن بر دل نظام مانده و آنرا فراموش نمی‌کنند. آيا خروش جوانان در آن چند روز بخاطر پشت گرمی آنها از همان رأی‌ها نبود؟ آيا مقالاتی که در نقد حکومت و حتی امام خمينی در روزنامه‌ها چاپ می‌شد را نمی‌توان نتيجه‌ی آن پشتوانه‌ی هشتاد درصدی دانست؟ ولی وقتی همان مردم بخاطر بسياری مسائل دلسرد شدند و حضورشان کمرنگ شد، دوباره خفقان و سانسور و دروغ و عوام فريبی جامعه را فرا گرفت. چرا نمی‌شود اين شواهد را در نظر گرفت؟ چرا نمی‌توان يکی از علل دوره‌ی خفقان سال‌های شصت و چهار تا هفتاد و شش را مشارکت کمتر از پنجاه و چهار درصدی مردم در آن سالها بدانيم؟<br /><br /><strong>۳- مشروعيت نظام</strong><br />شرکت در انتخابات مشروعيت به نظام نيست و يک حق (هرچند محدود) است. مانند حقوقی که يک کارمند از دولت می‌گيرد. آيا کارمندی که برای دولت کار می‌کند، چون مجبور به پذيرفتن ضوابط تعريف شده‌ی نظام و دولت است، به نظام مشروعيت می‌دهد؟ اگر اينگونه باشد که تمام مردم داخل ايران به نحوی به نظام مشروعيت می‌بخشند و به آن کمک می‌کنند. هر خريدی که در ايران انجام می‌شود، چون مالياتش به گونه‌ای به جيب دولت می‌رود؛ يعنی داريم نظام را ياری می‌دهيم تا با آن پول‌ها برای خودش اعتبار کسب کند و بگويد که رأی شما رأی به نظام است؟<br />اگر اينگونه است، تنها راه اين است که در بيابان چادری بزنيم و مانند انسان اوليه زندگی کنيم که هيچ نفعی به نظام نرسد! البته می‌شود هم به خارج ايران مهاجرت کرد، ولی آيا شما کسی را می‌شناسيد که بخاطر اين مسأله ايران را ترک کرده باشد؟ يا دليل اصلی مهاجرت‌ها تنگناهای اجتماعی و سياسی و اقتصادی بخاطر نااميدی و ناتوانی در اصلاح و تغيير اساسی است؟ اگر اينگونه است، نبايد اين حق را برای ديگران قائل شويم که از تنها وسيله برای تغيير اوضاع (هرچند ناچيز) که همان انتخابات محدود است، استفاده کنند؟ از ديد من ناجوانمردانه‌ترين کار، اتهام مشروعيت دادن نظام و تثبيت آن، به کسانی است که به اميد تغيير می‌خواهند رأی دهند.<br /><br /><strong>۴- دسيسه‌ی نظام</strong><br />اينکه بگوييم تمام حکومت يکدست است و انتخابات نمايشی برای گرم کردن حضور مردم در صحنه، به باور من مغلطه‌ای بزرگ است. مهمترين نکته اين است که اگر تمام جهان را بگرديم نمی‌توانيم دو نفر را که در تمام مسائل موافق هم باشند پيدا کنيم. پس بپذيريم درون حکومت و نظام‌های ايدئولوژيک هم اختلافات حتی عميق‌تر از نظام‌های ديگر وجود دارد؛ زيرا از ايدئولوژی می‌توان برداشت‌های متفاوت داشت. به همين دليل است که می‌بينيم هر چهار کانديدا همديگر را به فاصله از خط امام و رهبری متهم می‌کنند.<br />شايد اين حرف که تمام کانديداها برای سياه‌کاری مردم آمده‌اند و يک نفر از قبل تعيين شده انتخاب خواهد شد، تا دوازده سال پيش صادق بود، ولی امروز می‌بينيم اختلافات و تلاش برای پيروزی در اين افراد آنچنان فاحش است که «نن جون» کروبی (*) هم متوجه آن می‌شود. اين تلاش‌ها به حدی رسيده که احمدی‌نژاد بيست و شش سال قبل از خود که تقريباً تمام عمر نظام است، زير سؤال می‌برد و فساد دولت‌های قبلی را برملا می‌کند. رقبا هم دروغ‌ها و خيانت‌های او به ملت را رسوا می‌کنند. يعنی کل سی سال، حکومت ايران جز فساد و دروغ نبوده. عجبا از اين دسيسه که تيشه به ريشه‌ی خود می‌زند تا تثبيت شود!<br /><br /><strong>۵- سکوت علامت رضاست</strong><br />نه تنها در فارسی، بلکه در بقيه فرهنگ‌ها هم سکوت علامت رضاست. اگر من نوعی رأی ندهم، از کجا می‌شود فهميد که بخاطر بی‌تفاوتی بوده يا ضديت؟ نتيجه‌ی اين سکوت و گذشتن از حق شرکت در انتخابات چيست و چه بوده؟ آيا منجر به پيروزی فردی که رأی‌های مشخص دارد، نمی‌شود؟ آيا با اين فرد موافقيم؟ آيا می‌خواهيم اين فرد چهار سال رئيس‌جمهور کشورمان باشد؟ می‌خواهيم چهار سال، بعد از نام ايران نام ايشان باشد؟ اگر با ايشان موافقيد و می‌خواهيد ايشان پيروز شود، بهترين کار رأی به ايشان است و بعد سکوت يا تحريم.<br />باز هم تکرار می‌کنم از ديد من تحريم انتخابات اصطلاحی بی‌معنی است؛ زيرا رأی ندادن هم يک انتخاب است و کسيکه رأی نمی‌دهد به نوعی در اين انتخابات شرکت کرده و همانطور که گفتم با حساب سرانگشتی به پيروزی فردی که شانس بيشتری دارد، کمک می‌کند.<br /><br />(*) کروبی در مناظره با احمدی‌نژاد ياد آور شد که نن جونش هم گرانی را متوجه می‌شود.<br /><br /><strong>در همين زمينه بخوانيد:</strong><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_199.php">انتخاب، مسأله اين است</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_200.php">رأی من شمرده می‌شود؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_202.php">با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_203.php">احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_204.php">برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم</a>]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_201.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_201.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سياسی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انتخابات</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رأی</category>
        
         <pubDate>, 08  2009 11:59:15 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رأی من شمرده می‌شود؟</title>
         <description><![CDATA[خود من دو بار شاهد تقلب و نقض قانون در انتخابات بودم؛ انتخابات مجلس پنجم و ششم.<br />در انتخابات مجلس پنجم مدير دبيرستان مطهری (منطقه دو) از شهرستان لاهيجان کانديد شده بود. همزمان با انتخابات برای دو روز تعداد زيادی از بچه‌های مدرسه به شرط همراه داشتن شناسنامه، مجانی به اردوی شمال برده شدند. البته گويا تقلب در آن حوزه آنقدر بود که شورای نگهبان هم انتخابات را باطل اعلام کرد.<br />برای مجلس ششم از حوزه‌ی دماوند، دوست رئيس گروه کامپيوتر دانشگاه آزاد رودهن، نامزد شده بود. درست يک روز قبل انتخابات که تبليغات غيرقانونی است، از طرف گروه کامپيوتر جشن و ناهاری برای دانشجويان در تهران (با وسيله اياب و ذهاب از رودهن) ترتيب داده و علنی برای اين کانديدا تبليغ شد. روز انتخابات هم دانشجويانی که نمره می‌خواستند، بر سر صف‌ها حاضر می‌شدند و با صحبت ديگران را قانع می‌کردند که به ايشان رأی دهند. البته اين انتخابات هم باطل اعلام شد.<br />اينکه واقعاً دليل باطل شدن اين دو انتخابات تقلب بوده يا شکست نامزد‌های مورد وثوق شورای نگهبان، بحث ديگری است ولی مهم انجام آسان تقلب و رفتار غيرقانونی توسط نامزد‌ها است و بدون شک موارد مشابه ديگر زياد وجود دارد که حتماً شورای نگهبان از آنها چشم‌پوشی کرده؛ چون روال انتخابات مجلس در شهرستان‌ها و روستاها اينچنين است. به همين دليل در بعضی حوزه‌ها شاهد مشارکت بالای صد درصدی هستيم؛ زيرا در شهرهای کوچک رقابت آنقدر زياد است که تمام فاميل و دوستان کانديدا از شهرهای مختلف با ترفندهای گوناگون برای پيروزی ايشان بسيج می‌شوند.<br /><br />ولی داستان انتخابات رياست جمهوری با مجلس متفاوت است. تا انتخابات قبلی رقابت بين کانديداها آنقدر کم و فاصله آرا آنقدر زياد بود که کسی نيازی به تقلب نداشت. حتی در انتخابات اول که تمام نامزدها از گروه‌های مختلف تائيد صلاحيت شدند، بنی‌صدر با فاصله‌ی زيادی به پيروزی رسيد. يا خرداد هفتاد و شش که رقابت بين کانديداها آشکار بود باز هم خاتمی با اختلاف زياد پيروز شد. ميزان مشارکت در انتخابات که طبق اعلام رسمی بغير از دوره سوم (۷۴%) و هفتم (۸۰%)، از پنجاه درصد (دوره ششم) و پنجاه و چهار درصد (چهارم و پنجم) تا شصت و هفت درصد (دوره اول و هشتم) است که به خودی خود نشان دهنده‌ی تقلب نيست. اگر هم تقلبی بوده نه آنقدر ميزان مشارکت را بالا برده نه در نتيجه تأثيری داشته؛ زيرا در جامعه ايران به جرأت می‌توان گفت سالهاست بیش از پنجاه درصد مردم پای ثابت رأی دادن هستند.<br /><br />حرف تقلب در انتخابات رياست جمهوری فقط در دوره‌ی پيش شکل گرفت که به باور من و دلايل زير اگر هم تقلبی بوده توسط تمام نامزدها بوده، حال يکی بيشتر يکی کمتر.<br />- به گفته‌ی يکی از اقوام که سالهاست خود ناظر انتخابات است، بيشترين رأی غير واقعی در صندوق‌های سيار ريخته می‌شود که معمولاً تمام نامزدها از اين نعمت (صندوق سيار) بهره‌مند هستند. در ضمن ميزان آرای اين صندوق‌ها آنچنان تعيين کننده نيست.<br />- راحت‌ترين تقلب در تعداد آرا می‌تواند توسط مجريان انتخابات صورت گيرد که همه عوامل وزارت کشور هستند. وزارت کشوری که در دور قبل مخالف سرسخت رئيس‌جمهور فعلی بود.<br />- ناظران انتخابات هم که عوامل شورای نگهبان هستند قدرت اعمال نفوذ دارند که در دور قبل تا حدودی اين افراد به کانديداهای ديگر اصول‌گرا مانند لاريجانی (رئيس مجلس هشتم) تمايل داشتند تا ريس‌جمهور برگزيده. مثال نقض ديگر انتخابات دوره‌ی هفتم است که آشکارا مجريان و ناظران انتخابات از رقيب خاتمی حمايت می‌کردند ولی خاتمی در همان دور اول پيروز شد.<br />- مهمترين ايرادی که به انتخابات دوره‌ی قبل گرفته می‌شود، رأی يکپارچه سپاه و بسيج و خانواده‌ی شهدا به رئيس جمهور فعلی است. اول اينکه مگر رأی اينها مخفی نيست؟ فرض بر اينکه دستوری رسيده باشد، آيا آنها خود نمی‌توانند شخص ديگری انتخاب کنند؟ دوم مگر همين رويه در انتخابات قبلی نبوده؟ اگر واقعاً اين افراد گوش به فرمان شخص ديگری هستند؛ نشانه‌ی ضعف فهم و ادراکشان است ولی باز هم افراد اين جامعه هستند و رأی آنها قابل احترام. همانطور که بسياری از ما بدون هيچ تفکری حرف‌های شخص خاصی را می‌پذيريم و انتخاب او انتخاب ما می‌شود.<br />با اينحال من برای اطمينان از دو نفر يکی سپاهی و ديگری از خانواده‌ی فعال شهيد (بخوانيد حزب‌الله) که به صداقتشان ايمان دارم در مورد رأی‌شان سؤال کردم. هر دو در مرحله‌ی اول به قاليباف رأی دادند و در دور دوم يکی به هاشمی و يکی به احمدی‌نژاد. هر دو هم اذعان داشتند در دور اول نظر رهبری بر قاليباف بوده و دور دوم احمدی‌نژاد، با اينحال يکی به رقيب رأی داده.<br /><br />از جمع بندی موارد بالا می‌توانم نتيجه بگيرم که رأی ما شمرده می‌شود حتی اگر تقلبی صورت گيرد ولی سؤال اساسی اينجاست که آيا اين رأی تأثيری در نتیجه‌ی نهایی انتخابات و اوضاع سياسی کشور دارد يا نه، که در يادداشت بعدی به آن خواهم پرداخت.<br />با کمال ميل اگر نظری غير از نتيجه‌ی من داريد، دلايل شما را خواهم شنید.<br /><br /><strong>در همين زمينه بخوانيد:</strong><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_199.php">انتخاب، مسأله اين است</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_201.php">آيا رأی مردم به نفع نظام است؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_202.php">با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_203.php">احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_204.php">برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم</a>]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_200.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_200.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سياسی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انتخابات</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تقلب</category>
        
         <pubDate>, 07  2009 13:54:41 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>انتخاب، مسأله اين است</title>
         <description><![CDATA[من برای شرکت يا عدم شرکت در انتخابات رياست جمهوری دهم و در واقع انتخاب شخص لايق اين پست، هنوز تصميمی نگرفتم. هدفم از نوشتن در اين مورد، اول بيان و ثبت افکارم و بعد گرفتن همفکری از شماست.<br />اولين سؤالی که ذهن من را مشغول کرده، شرکت در انتخابات است. سؤالاتی مثل ميزان تأثير رأی من يا نبود فرد شايسته (البته از ديد من) در ميان کانديداهای تائيد صلاحيت شده. اگر هم به اين نتيجه برسم که در انتخابات شرکت کنم، به چه کسی بايد رأی دهم تا به نفع مردم و کشورم باشد.<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/vote_x.jpg" alt="انتخاب" border="0"></p>برای من دو چيز کاملاً مشخص است، اول وظيفه [شرعی و ملی] نبودن شرکت در انتخابات که باور بسياری از مردم است و دوم بی‌اثر بودن تحريم انتخابات. چهار سال پيش با اينکه هر دو دور رأی ندادم، در مورد مخالفتم با اصطلاح تحريم نوشتم و همان موقع هم آن‌را بی‌اثر خواندم، زيرا هيچ راهکاری برای بعد آن ارايه نشده بود. سال قبل هم بعد از انتخابات مجلس هشتم کسانی که شرکت در انتخابات را وظيفه‌ی ملی و شرعی خود و مردم می‌دانند، نقد کردم.<br /><br />به باور من، هنوز خيلی از ما در مورد انتخابات کشورمان ديد درستی نداريم. يک مثال ساده برای انتخابات: مسلماً انتخاب رئيس‌جمهور ايران، بی‌اهميت‌تر از انتخاب لباس نيست. فرض کنيم پدر و مادرم هر [چهار] سال يک لباس جديد برايم می‌خرند و من اجازه دارم از بين لباس‌های پيشنهادی آنها خودم لباسم را انتخاب کنم. رفتار پدر و مادرم دو حالت دارد، يا به هر چه من می‌گويم تن می‌دهند يا بصورت نمايشی حرف مرا می‌پذيرند ولی انتخاب خودشان را می‌کنند.<br />در حالت اول همه چيز عادی است و بر عهده‌ی خود من، می‌توانم از ديد خودم يکی را انتخاب کنم يا هر چه ديگران پيشنهاد دادند آنرا بپذيرم. اين حالت مطابق آنچه در کشورهای کاملاً دموکرات اتفاق می‌افتد است. احزاب افرادی را تعيين کرده و بعضی مردم از بين آنها يکی را انتخاب می‌کنند. بقيه هم با عدم شرکت در انتخابات رأی و انتخاب اين بعضی‌ها را می‌پذيرند.<br />حالت دوم اما بيشتر به وضعيت کشور ما شبيه است. هر چند نمونه‌های نقضی مانند خرداد ۷۶ و انتخابات مجلس ششم وجود دارد ولی فرض را بر اين می‌گيريم که حکومت (در مثال پدر و مادر) هيچگاه به انتخاب من و ما تن نمی‌دهد، ولو از بين پيشنهادهای خودش. حال چاره چيست؟<br />دو راه بيشتر نيست، يا انتخاب کنيم و وقتی انتخاب ما پذيرفته نشد به ديگران نشان دهيم که ما را فريب داده‌اند تا با کمک‌شان و فشاری که می‌آورند شايد به انتخاب ما تن دهند.<br />راه ديگر اين است که انتخاب نکنيم. در اين حالت يا برايمان فرقی ندارد و به وضع موجود راضی هستيم يا هدفی ديگری دنبال می‌کنيم. خود من تا به حال در هيچ انتخاباتی شرکت نکرده‌ام؛ چون فرد شايسته‌ای بين کانديداها نبود، برايم فرقی نمی‌کرد چه کسی رئيس‌جمهور يا نماينده مجلس می‌شود. اما کسانی که صحبت از تحريم می‌کنند هدف ديگری دارند و آن تغيير کامل نظام است. سؤالی که چهار سال پيش از آنها کردم و باز هم می‌کنم اين است که برای رسيدن به اين هدف چه برنامه و راهکاری داريد؟ آيا صرف اينکه رأی ندهيم نظام عوض می‌شود؟ به دلايل زير اين کار غير ممکن است:<br />- انتخابات قبلی هم تحريم بود، بعد از تحريم چه کاری صورت گرفت و چه نتيجه‌ای داد؟<br />- با شرکت زير بيست درصدی مردم تهران در انتخابات مجلس هشتم، آيا مشروعيت نظام خدشه‌دار شد؟ يا با وجود اعلام رسمی اين ميزان مشارکت باز هم حکومت اعلام کرد مشت محکمی به دهان ضد انقلاب زده شده!؟<br />- چهار سال قبل زمانی که بيشترين تهديدها و فشارهای بين‌المللی بر ايران بود، آيا تحريم انتخابات اين فشارها را افزايش داد يا تقريباً از بين برد؟<br />- زمانيکه تحريم صورت گرفت چه کسی به قدرت رسيد و چهار سال چه کرد و وضع مردم چه شد؟<br />با اين دلايل مطمئن‌تر از قبل می‌گويم اگر هدف تغيير نظام است، با تحريم از آن دور می‌شويم و بدبختانه و متأسفانه فشار آن فقط و فقط بر دوش مردم چه داخل و چه خارج ايران خواهد بود.<br /><br />حال منی که هنوز تصميم نگرفته‌ام و در ضمن به دنبال تغيير اوضاع جامعه و کشورم هستم، چه بايد کنم؟ اگر شرکت نکنم در واقع به نفع کسی خواهد شد که شانس بيشتری برای پيروزی دارد که به احتمال بسيار رئيس‌جمهور فعلی است. اگر هم شرکت کنم و به کسی رأی دهم که رأی کمتری از مردم پشتوانه‌اش است، يا توانايی لازم را برای بهبود اوضاع ندارد و شعار می‌دهد، باز هم عملاً فرقی نخواهد کرد.<br /><br />سؤال‌های ديگری وجود دارند مانند آيا رأی من تأثيری دارد؟ يا هدف از انتخاب چيست؟ و ... که بخاطر طولانی و پراکنده نشدن بحث، در روز‌های آينده سعی می‌کنم افکارم را با شما در ميان بگذارم و از شما خواهش می‌کنم در اين موارد به باز شدن ديد من کمک کنيد.<br /><br /><strong>در همين زمينه بخوانيد:</strong><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_200.php">رأی من شمرده می‌شود؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_201.php">آيا رأی مردم به نفع نظام است؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_202.php">با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_203.php">احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟</a><br /><a href="http://blog.1saeed.com/2009/06/post_204.php">برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم</a>]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_199.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_199.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سياسی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انتخابات</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تحريم</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">دموکراسی</category>
        
         <pubDate>, 06  2009 12:48:38 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>غيبت کبری</title>
         <description><![CDATA[حدود يک سالی می‌شه که نه درس خوندم، نه کار کردم و نه وبلاگ نوشتم! لابد می‌پرسيد پس چی کار کردم!؟ جواب روشن و واضح و همون هيچی معروف است. البته خوردم و خوابيدم و چند تا سفر خارجه و داخله رفتم ولی دريغ از کار مفيد. شايد تو دلتون بگيد، خوشا به حالم! ولی هيچ هم خوشی نداشت. تا هشت ماه پيش حداقل ماهی يک يادداشت تو وبلاگم می‌نوشتم، ولی وقتی ديدم من که قراره هيچ کاری نکنم، چيزی هم ننويسم تا اين هيچی تکميل‌تر بشه! و در ضمن تو تاريخ ثبت بشه که فلان سال، بنده؛ يعنی سعيد حاتمی، هيچ کار مفيدی انجام ندادم.<br /><br />حالا چرا با وجود اينکه هنوز از اين حالت بی‌خودی و هيچی‌کاری در نيومدم، تصميم گرفتم که بنويسم، کاملاً مشخصه: انتخابات رياست جمهوری!<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/vote.jpg" alt="انتخاب" border="0"></p>من با اينکه اصلاً علاقه‌ای به دخالت و يا اظهار نظر در مورد سياست ندارم، ولی از روی اتفاق (!!!؟؟؟) شروع بلاگريم مصادف بود با انتخابات دور هشتم. چهار سال پيش هم که بخاطر يکسری مشکلات (نه مثل اينبار الکی) چند ماهی غيبت صغری داشتم، باز هم بصورت اتفاقی (!!!؟؟؟) يک ماه قبل انتخابات شروع کردم به نوشتن.<br />الان هم بد نديدم هم حرفهام رو با شما درميون بگذارم و هم اونها رو جايی ثبت کنم که چند سال ديگه خودم در مورد خودم قضاوت کنم. کاری که دوازده سال پيش (دور هفتم) نکردم و الان کسی باور نمی‌کنه که چرا با وجود حضور در مرکز هيجان‌های اون دوره، رأی ندادم.<br /><br />فکر می‌کنم حرف‌هام رو دسته بندی کنم و تو چند تا نوشته منتشر، بهتر باشه. فعلاً خبر بدم که به قول يکی از دوستان، اينجا از نفرين در اومده و بنده غيبت کبری را به اتمام رسوندم!<br />خودمونيم بعد اينهمه مدت چقدر نوشتن سخت شده‌ها!]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_198.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2009/06/post_198.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزمره</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انتخابات</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رياست جمهوری</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">غيبت</category>
        
         <pubDate>, 03  2009 16:29:35 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هواپيما‌ها دست از سرمان برنمی‌دارند</title>
         <description><![CDATA[سه-چهار هفته پيش، يک يکشنبه‌ی آفتابی، با پدر و مادرم که مهمان ما بودند، رفتيم اطراف قدم بزنيم.<br />نزديکی‌ها پارک بزرگ و زيبايی است که توسط مرحوم لورکوزن ساخته شده. ما هم وسط چمن‌ها، يک نيمکت بکر پيدا کرديم و داشتيم از هوا لذت می‌برديم.<br /><br />يک دفعه صدای هواپيمايی که دور سرمان می‌چرخيد، ما را به خود جلب کرد. هواپيما در حال اوج گرفتن بود که يک دفعه دود سفيدی از آن خارج شد. من هم به شوخی گفتم، نگاه کنيد، هواپيما آتش گرفته. تا اين را گفتم شروع به سقوط کرد. از آنجا که بارها نمايش هواپيماها را ديده بودم، متوجه نمايشی بودن سقوط آزاد آن شدم ولی شروع کرد به دور خود چرخيدن و به سمت ما آمدن، انگار که دقيقاً همان نيمکت ما را هدف قرار داده باشد. مادرم واويلا-واويلا کنان از جای خود بلند شد تا فرار کند. من هم که بعد از پنج-شش چرخ در حال سقوط، مطمئن شدم اگر اين نمايش هم بوده باشد حتماً سر خلبان گيج رفته و هواپيما قابل کنترل نیست، دنبال او بلند شدم تا فرار کنيم. مادرِ بچه‌ها هم به دنبال من. پدرم هم که به اعتراف خودش از ترس روی نيمکت ميخکوب شده بود.<br /><br />همه‌ی اين اتفاق‌ها در چند ثانيه بود و تقريباً امکان فراری نداشتيم. من که داشتم غزل را می‌خواندم، مخصوصاً اينکه فردای روز تولدم هم بود و داشتم جوانمرگ می‌شدم که در فاصله‌ی کمی با ما (صد متر هم نمی‌شد) هواپيما دوباره اوج گرفت.<br />حالِ آن لحظه‌ی ما توصيف کردنی نيست. مخصوصاً اينکه در دور دست چند نفری شاهد واکنش ما بودند و يحتمل در دلشان سير به فرار ما خنديدند.<br />بله هواپيما در حال نمايش بود و خلبان با آن چرخيدن دور خود و سقوط آزاد، حتماً خر کيف هم می‌شد. عکس زير يکی از سقوط‌های اين هواپيماست که در فاصله‌ای دورتر همان نمايش را انجام داد.<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/flugzeug/airplane.jpg" border="0"></p>ساعت‌ها داشتيم به واکنش‌مان می‌خنديديم و هنوز هم که يادش می‌افتيم، خنده‌مان می‌گيرد. حالا پدرم شروع به راهنمايی می‌کند که فرار کار درستی نبود، بلکه بايد می‌خوابيديد روی زمين! فکرش را بکنيد، اگر می‌خوابيديم روی زمين ديگران چقدر شادتر می‌شدند.]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2008/10/post_197.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2008/10/post_197.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزمره</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">لورکوزن</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نمايش هوايی</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">هواپيما</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تولد</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سقوط</category>
        
         <pubDate>, 02  2008 14:31:06 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هواپيما در حياط</title>
         <description><![CDATA[بيشتر هواپيما‌هايی که می‌خوان تو فرودگاه کلن-بن بشينند از نزديکی خونه‌ی ما فرمون رو کج می‌کنند. ما همش می‌ترسيديم تسمه فرمون يکيشون ببره و مستقيم بياد اينورا!<br /><br />حالا امروز اين ترسمون به واقعيت پيوست! ظهر که داشتم مشق‌هامو می‌نوشتم، يهو صدای انفجار اومد و وقتی به بيرون نگاه کردم ديدم از آسمون داره خرت و پرت می‌ريزه پايين و پشت سرش يه هواپيمای تک موتوره! البته اين هواپيما‌های کوچيک واسه خودشون چتر نجات دارند و نزديک زمين چترش باز شد و فرتی افتاد همين پشت تو حياط همسايه!<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/flugzeug/9673742598.jpg" border="0"></p>شانسی که آورد (آوردیم؟ آوردند؟) رو خونه نيفتاد و از همه مهمتر بخاطر بارندگی کسی تو حياط نبود. در ضمن تو بيست متری جايی که سقوط کرده يه مهد کودک هست. جالب‌تر اينکه تا بخودم بيام و دست به تلفن ببرم و شماره‌ی ۱۱۰ رو بگيرم، به سه دقيقه نکشيد که پليس و بعدش آتش‌نشانی و آمبولانس اومدند. البته خلبان سطحی مجروح شده بود، ولی تا چند ساعت پليس خيابون‌های اطراف رو بسته بود و همينطور هلی‌کوپتر (بالگرد فعلی) بالا سرمون می‌چرخيد.<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/flugzeug/9673742603.jpg" border="0"></p>با اينکه تلفات سانحه‌های هوايی در برابر زمينی (مثلاً تصادف ماشين) واقعاً ناچيز هست، ولی خيلی‌ها از پرواز با هواپيما می‌ترسند. منم با اينکه زياد (مخصوصاً اين چند ماه) با هواپيما سفر می‌کنم، يکی از کابوس‌هام سقوط هواپيماست. آخريش همين چند وقت پيش بود که خواب ديدم يه هواپيمای مسافربری جلو چشمام آتيش گرفت و افتاد پايين. البته اخبار سقوط هواپيما (همين اواخر تو اسپانيا و قرقيزستان) و برنامه‌های تلويزيونی کم تأثير نيستند.<br />حادثه هيچگاه خبر نمی‌کنه، مهم اينه که تا وقتی نفس می‌کشيم، قلب‌ها و چشم‌هامون رو پاک نگه داريم و بجای کينه و دورويی پشت نقاب تعارف، دل‌هامون رو بشوييم.]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2008/08/post_194.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2008/08/post_194.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزمره</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">هواپيما‌</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ترس</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سقوط</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سانحه</category>
        
         <pubDate>, 25  2008 19:45:17 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هشت، هشت، هشت - افتتاح المپيک</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/olympic/Olympic_Rings.png" border="0"></p>بيش از يک قرن است که المپيک بزرگترين و زيباترين رويداد جهان شده؛ زمانی که انسان‌هايی از نژاد‌ها و سرزمين‌های مختلف، کنار هم به رقابت ورزشی می‌پردازند. محلی که توانايی‌های فکری و جسمی افراد سالم و حتی معلول باعث برتری آنها می‌شود، نه نژاد و قوم و زبان و مرزهای جغرافيايی و تاريخ‌شان.<p align="center"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/olympic/08_slogan.jpg" border="0"></p>امروز مسابقات <a href="http://en.beijing2008.cn/" target="_blank">المپيک ۲۰۰۸ پکن</a> با شعار «يک دنيا، يک رويا» رسماً افتتاح شد. مسابقاتی که قرار است ورزشکاران در کنار رقابت، صلح و دوستی را به نمايش بگذارند؛ رويايی که جهان امروز در سر دارد.<p align="center" dir="ltr"><img src="http://blog.1saeed.com/webpic/olympic/Img214516771.jpg" border="0"><br /><font size="1">Photo credit: Clive Rose/Getty Images</font></p>جالب است بدانيد، رويای اوليه‌ی المپيک امروزی، رفع تبعيض و نژادپرستی بوده. ایده‌ی المپيک زمانی شکل گرفت که در آمريکا و حتی اروپا، سياهان و سرخ و زردپوستان، از پيش پاافتاده‌ترين حقوق اجتماعی محروم بودند و کسی چشم ديدن آنها را نداشت. چه تعداد انسان‌هايی که فقط بخاطر رنگ پوست و نژادشان، در ايالات متحده آمريکا به دار آويخته شدند. اينان نه تنها اجازه‌ی ورزش کردن و مسابقه دادن را نداشتند، بلکه از تماشای مسابقات ورزشی هم محروم بودند.<br /><br />با شروع جنگ جهانی دوم، آلمان‌ها و ايتاليايی‌ها و اسپانيايی‌ها به عشق سرزمین‌شان تحت تأثير شعار‌های ناسيوناليستی و فاشيستی حکومت‌ها، دست به قتل‌عام ميليون‌ها انسان از نژاد‌های ديگر زدند. نژادپرستان که با افتخار خود را ناسيوناليست می‌ناميدند، مخالفان خود را با اتهام آنتی ناسيوناليست سرکوب کردند و با کتابهايشان سوزاندند.<br /><br /><a href="http://blog.1saeed.com/webpic/holocaust4.jpg" target="_blank">جنايات و کشتار انسان‌های بی‌گناه</a>، به دست نازی‌ها (ناسيونال-سوسیاليست‌ها) و فاشيست‌ها آنقدر دردناک بود، که هيچ انسان آگاه و فهميده‌ای حتی به خود اجازه نمی‌دهد، آن شعار‌ها به ذهنش خطور کنند، چه برسد به تکرار و انجام آنها.<br /><br />در حالی که دنيا برای تحقق آرمان «بنی آدم اعضای يکديگرند...» تلاش می‌کند، متأسفانه می‌بينيم و می‌شنويم، هم‌وطنان ناآگاه که بازيچه‌ی سياستمداران هستند، چگونه به رفتار تبعيض‌آميز و برتری نژاد خود مباهت می‌کنند و آنرا باعث افتخار سرزمين‌شان می‌دانند. چه آنکه زير پرچم ملی (ناسيوناليستی) ايران، از مسابقه‌ی ورزشی با انسانی ديگر خودداری می‌کند و چه آنکه زير پرچم سی سال قبل کشورمان چشم ديدن انسان‌های ديگر را بخاطر نژاد و زبانشان ندارد. متأسفانه افکار هر دوی آنها یه يک اندازه متأثر از قدرت‌مداران است، و در آستانه‌ی رويداد بزرگی مانند المپيک مايه‌ی شرمساری.<br /><br /><strong>پی‌نوشت</strong><br />وقتی کسی از مسابقه‌ی ورزشی با ديگری، بخاطر شهروند کشور ديگر بودن، طفره می‌رود؛ يعنی قبل از اينکه ارزش‌های انسانی حریف برایش مهم باشد، مليت و قوميت او اهميت دارد که جايش نه تنها در المپيک نيست، بلکه در دنيای امروزی زشت و مايه‌ی شرمساری است. اين همان تعريف نژادپرستی و تبعيض نژادی است.]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2008/08/post_193.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2008/08/post_193.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نژادپرستی</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ناسيوناليست</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">پکن</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">المپيک</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تبعيض</category>
        
         <pubDate>, 08  2008 23:00:54 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باير لورکوزنی شدن ما</title>
         <description><![CDATA[ديگه برای همه عادی شده که هر چند ماه يکبار بيام و بگم مشق و کارم زياده و وقت سر خاروندن ندارم و شرمنده که رو وبلاگم يه وجب خاک نشسته. ولی اينبار فقط مشکل گرفتاری‌های درسی و کاری نيست.<br />گرفتاری بزرگ اين روزهای ما، اينه که باير لورکوزنی شديم. منظورم طرفدار و اين حرفا نيست؛ چون تا وقتی پرسپوليس و من‌سيتی و بارسا و ميلان هستند باير لورکوزن بايد جلوشون لنگ بندازه. از باير لورکوزنی شدن، منظورم اينه که نون خورش شديم.<p align="center"><a target="_blank" href="http://www.bayer.com/"><img title="Bayer AG" src="http://www.bayer.com/img/system/bayerlogo.gif" border="0"></a></p>مادر بچه‌ها قبل از «دکتر مادر بچه‌ها» شدنش (نه از اونا که آمپول می‌زنن)، دنبال کار می‌گشت. متأسفانه شرکت‌های بزرگ اکثراً تو غرب آلمان هستند و برلين (دهات ما) درست در شرق. از اونجا که من هنوز که هنوزه بايد مشق بنويسم و مادر بچه‌ها هم بين جاهايی که خواسته بودنش تصميم نگرفته بود کدوم رو انتخاب کنه، اين ترم رو همينجا شروع کردم.<br />آخرش هم شرکت <a target="_blank" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bayer">باير</a> تو <a target="_blank" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Leverkusen">لورکوزن</a> رو انتخاب کرد. با اينکه حقوقش سال اول از جاهای ديگه کمی کمتر بود؛ ولی بخاطر جو خوبش و موضوع کارش و همينطور نزديکی به شهر <a target="_blank" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cologne">کلن</a>، تصميم خودش رو گرفت.<br /><br />اين شرکت باير با <a target="_blank" href="http://www.aspirin.com/index_en.html">قرص آسپرينش</a> تو دنيا معروفه و تو ايران هم تيم فوتبال <a target="_blank" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bayer_04_Leverkusen">باير ۰۴ لورکوزن (Bayer 04 Leverkusen)</a> برای ملت شناخته شده است. البته باير فقط دارو توليد نمی‌کنه و انواع محصولات شيميايی و فرآورده‌های پلی‌مری هم تو کارشه. مادر بچه‌ها هم قراره يه چيزی تو مايه‌های رنگ و روکش (آخر اطلاعات کامل!!!) اختراع کنه تا بعداً تو اسپانيا توليد بشه.<br /><br />يه ماه اول در به در دنبال خونه تو کلن يا لورکوزن بوديم. آخرش هم پيدا نکرديم و مادر بچه‌ها مجبور شد چند هفته‌ی اول کارش تو هتل باشه. ولی از اونجا که جوينده يابنده است، يه خونه‌ی خوب تو کلن و نزديک کارخونه‌ی باير پيدا کرديم که با دوچرخه تا سر کار مادر بچه‌ها فقط ده دقيقه راهه. از طرفی خونه تقريباً همه چيز داره، وگرنه بايد يک ماه هم دور می‌افتاديم برای خريد مبلمان و وسايل آشپزخونه؛ آخه اينجا چون خونه‌ها رو برای ساليان سال اجاره ميدن و مثل ايران اگه سر سال اجاره رو دو برابر نکنيم، صاحبخونه وسايل آدمو نمی‌ريزه تو خيابون، معمولاً وسايل آشپزخونه (کابينت و اجاق و يخچال و ...) رو مستاجر با خرج و سليقه خودش نصب می‌کنه.<br />خوشبختانه اين خونه تقريباً همه چيز داره، طوريکه بعد از يکماه که هنوز اسباب‌ها رو از پوتسدام نبرديم کلن، هيچ مشکلی نبوده. اين اسباب‌کشی ما هم برای خودش داستانی داره. ما همون يک‌ماه پيش همه چيز رو تو کارتن جمع کرديم و آماده برای حمل گذاشتيم تا خونه پيدا بشه. بعد فهميديم خود باير همه‌ی هزينه‌های اسباب‌کشی (جمع کردن وسايل و حمل به مقصد و پخش کردن وسايل) رو می‌ده و با چند تا شرکت هم طرف قرارداده. از اونجا که ما می‌خواستيم اسباب‌ها فقط حمل بشه و پول اون هم کم نمی‌شد، طمع کرديم و گفتيم خودشون اسباب‌ها رو ببرند. ولی امان از کاغذ بازی که همه جای دنيا کم و زيادش هست. اول رئيس بزرگ که يا خارجه يا جلسه و سمينار بايد کاغذ رو امضاء می‌کرد و می‌داد به بخش مربوطه. بعد اون بخش درخواست رو به سه تا شرکت طرف قرارداد فرستاد. بعد اونا با ما تماس گرفتند که چند تا کمد داريد و خونتون چند تا پله داره و ليست پر کنيد و از اين فضولی‌ها. البته چون همه چيز آماده‌ی حمل بود، اين بررسی‌ها کمتر طول کشيد. بعد اين شرکت‌ها هزينه‌ی اسباب کشی رو به بخش مربوطه اعلام کردند و بخش مربوطه هم ارزونترين اونها رو انتخاب کرد و فرستاد واسه رئيس بزرگ که هنوز هم کماکان یا خارجه یا جلسه و سمينار داره، امضاء کنه.<br />بعد از يک ماه تازه هفته‌ی پيش زنگ زدند که ما فردا سه شنبه داريم می‌آيم اسباب‌کشی. از اونجا که خودم دوشنبه عصر می‌رفتم کلن، با بدبختی يه نفر رو پيدا کردم که کليد خونه رو بدم بهش تا در رو برای اونها باز کنه. ولی بعدازظهر دوشنبه زنگ زدند که اين هفته نشد، هفته‌ی ديگه! حالا ببينيم فردا بالاخره وسايل ما رو می‌برند کلن يا نه.<br /><br />قد اين يکی دو ماهی که ننوشته بودم، نوشتم. خلاصه که هم من و هم مادر بچه‌ها تو خط پوتسدام-کلن کار می‌کنيم. با قطار سريع (تا سيصد کيلومتر در ساعت) شش ساعت و با هواپيما يک ساعت که با ملزوماتش ميشه چهار ساعت، تو راهيم. همش هم در رفت و آمد؛ مثلاً همين دوشنبه بعد از کلاسم اون سر پوتسدام يه راست رفتم فرودگاه تگل (Tegel) برلين. شانس من هم هواپيما دو ساعت تأخير داشت؛ چيزی که تقريباً اينجا نادره. پنجشنبه هم کله‌ی سحر (چهار صبح) برگشتم تا به کلاس ساعت نه برسم. مادر بچه‌ها هم معمولاً جمعه‌ها عصر می‌آد پوتسدام و يکشنبه بعدازظهر برمی‌گرده.<br />خدا پدر مخترع موبايل‌های هر چی بخوای حرف بزنی (Flat Rate) رو بيامرزه که وقتی دوريم، بيست و چهار ساعته ارتباط مستقيم داريم. يه کاربرد ديگه هم اينه که چون هنوز تلوزيونمون اينجاست، مسابقات فوتبال رو برای مادر بچه‌ها گزارش زنده می‌کنم. حتی ديشب يه سريال (<a target="_blank" href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Tudors">The Tudors</a>) رو هم تعريف مستقيم کردم!<br /><br />ببينيم کی می‌شه زندگی‌مون به روال آدميزادی برگرده.]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2008/06/post_192.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2008/06/post_192.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزمره</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">لورکوزن</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مادر بچه‌ها</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کلن</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کار</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">پوتسدام</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اسباب‌کشی</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">باير</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">زندگی</category>
        
         <pubDate>, 22  2008 12:51:44 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آدرس جديد ليست وبلاگ‌های به روز شده</title>
         <description><![CDATA[وقتی ديگه سايت مفيدی نمونده که فيلتر نشده باشه، از فيلتر شدن «<a href="http://update.1bn.eu/" target="_blank">ليست وبلاگ‌های به روز شده</a>» و صفحه‌ی «<a href="http://ping.1bn.eu/" target="_blank">پينگ</a>» نبايد تعجب کرد. اتفاقاً به قول دوستان بيشتر باعث افتخاره.<br />از اونجا که تعداد استفاده‌کنندگان ليست به نصف رسيده، مشخص می‌کنه فيلترکنندگان به هدف اصلی‌شون که محدود کردن دسترسی کاربران هست، رسيدند. ولی خب اگه قرار بود به همين سادگی ميدون خالی کنم که همون پنج سال پيش می‌کردم. پس آی ملت، آگاه باشيد که آدرس جديد <a href="http://update.1bn.eu/" target="_blank">ليست</a> و <a href="http://ping.1bn.eu/" target="_blank">پينگ</a> هنوز فيلتر نيست و اگر هم فيلتر بشه، آدرس‌های جديدتری هم خواهد بود:<br />پس لطفاً <a href="http://update.1bn.eu/" target="_blank">آدرس جديد ليست</a> رو جايگزين <a href="http://update.1irani.com/" target="_blank">قبلی</a> کنيد تا دوستان داخل ايران هم بتونند از اون استفاده کنند. البته اگر اين <a href="http://update.1bn.eu/" target="_blank">ليست و دو هزار وبلاگ موجود در اون</a> رو قابل می‌دونيد.<h1 align="center" dir="ltr"><a href="http://update.1bn.eu/" target="_blank">http://update.1bn.eu/</a><br /><br /><a href="http://ping.1bn.eu/" target="_blank">http://ping.1bn.eu/</a></h1>]]></description>
         <link>http://blog.1saeed.com/2008/05/post_191.php</link>
         <guid>http://blog.1saeed.com/2008/05/post_191.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وبلاگ</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فيلتر</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ليست وبلاگ‌های به روز شده</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">پينگ</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">آدرس جديد</category>
        
         <pubDate>, 31  2008 09:40:01 +0100</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
