Main

روزمره Archives

December 11, 2003

دسامبر رو دوست دارم

امروز بعدازظهر بخاطر اعتصاب و تظاهرات دانشگاه ما هم تق و لق بود، منم گفتم بيام سر کار و يه کم کارهای عقب مونده مو انجام بدم، ثواب اخروی داره. ولی خب نميشه حرف نزد! راستش آدم تو ماه دسامبر احساس خيلی خوبی داره. همه جا چراغونيه، مردم در حال حرکت، هر شب جشن. وقتی مقايسه ميکنم با اسفند خودمون که در واقع نزديک بهار هست و شکوفايی طبيعت، می بينم اون موقع همه ما تو استرس و نگرانی هستيم. دقت کرديم؟
از يه طرف خونه تکونی، از طرف ديگه خريد عيد، يا انجام دادن کارهای آخر سال. خوب اينجا هم همين مشکلات برای آخر سال هست، ولی انقدر جشن و شادی و برنامه و رسم و رسومات وجود داره که استرسها کمتر ميشه. از اينها گذشته وقتی آدم ميبينه پشت پنجره تقريبا همه خونه‌ها چراغونی شده يه احساس ديگه داره. اينجا برای خريد سال نو و هديه ها، مردم خيلی حساسيت دارند و تقريبا برای تمام کسانی که می شناسند (دوست و فاميل) هديه ميگيرند و خب اين خودش کلی مشغوليت ذهنی داره، ولی به همون دلايل که گفتم استرس‌ها کم ميشه.
از نکات جالب استقبال از سال نو، مراسم و سنتهای مذهبی هست. مثلا هفته پيش شب شنبه نيکلاس ميومد و تو کفش بچه‌ها شکلات ميگذاشت. دم درِ خونه من هم با اينکه کفش نبود ولی يه شکلات بود! نيکلاس يه روحانی مسيحی بوده که به فقيرها کمک می‌کرده و شبها ميرفته دم درِ خونه فقيرها خوراکی ميگذاشته. البته اينکه چرا الان نيکلاس و بابانوئل قرمزپوش شدند، بايد از شرکتهای کوکا کولا و مک دونالد پرسيد. شنيدم که از وقتی اين ۲ شرکت رشد کردند قيافه نيکلاس و بابانوئل اين شکلی شده! الان هم بيشترين تبليغات رو از شخصيت اين ۲ تا، همين شرکتها ميکنند. حتی درخت کريسمس رو هم شنيدم که تو همين يک قرن گذشته وارد مراسم استقبال از سال نو کردند.
از سنتهای قديمی ميشه از «Advent calendar» نام برد. اين رسم به اينصورته که به بچه‌ها چند هديه داده ميشه که بايد هر هفته (يا هر روز) تا شب کريسمس يکی از اينها رو باز کنند. الان کارخونه‌ها جعبه هايی درست ميکنند که مثل جعبه شانسی خودمون ميمونه (يادتون که هست؟) و توش شکلات هست و هر روز بچه‌ها يکيش رو باز ميکنند. شايد به نظر اين کار احمقانه بياد و اکثر بچه‌ها روز اول همش رو يا باز ميکنند و ميخورند يا يه جوری ميفهمند توش چيه، ولی همين که به بچه درس صبر و اراده ميده خودش خيلی هست و اين رو ميشه تو بزرگسالانشون به خوبی مشاهده کرد.
جشنها و بازارهای خيابانی تاثير زيادی تو روحيه کسانی که ساعتها دنبال چيزی تو مغازه‌ها گشتند، داره. معمولا هم بعد از خريد ميرند اونجا و چيزی ميخورند يا مينوشند، و تفريح ميکنند. خلاصه وقتی مقايسه ميکنم و ياد چهره‌های ابوس خودمون تو ماه اسفند ميافتم يه کم دلم ميگيره. نميخوام بحث فرهنگی کنم، چون از اول هم تو فرهنگ ما شادی و نشاط اولويتِ آخر رو داشته، ولی چه خوبه بجای اينکه از تهاجم فرهنگی ديسکو رفتن و پارتی رفتن رو ياد بگيريم، به اين مسائل کوچيک هم دقت کنيم. اين خود ما هستيم که باعث می شيم که تو جامعه نشاط باشه يا نه. فکر کنيد فقط يه لبخند مصنوعی رو لبهای همه باشه، چقدر تو روحيه آدم تاثير داره. فکر نکنيد اينها مشکل ندارند، اينها هم دارند، اينها هم صبح تا شب تو سرشون هزار جور مشکلات کار و زندگی ميچرخه. اينها هم کمتر از ما نگرانی و دلهره ندارند، ولی با اين وجود يه جامعه آروم دارند. بيايم فکر کنيم ببينيم چرا. نگيم که نميشه، ميشه، از خودمون شروع کنيم، از همين لحظه، نترسيد، انگ ديونگی زدن توهين نيست، بگذاريد بگن طرف ديونه است که همش نيشش بازه، ولی عوضش خيلی چيزها به دست مياريد. امتحان کنيد.
ديروز جايزه صلح نوبل به خانم عبادی داده شد. حرفها قبلا زده شده. اونهايی که مراسم رو نديدند و سرعت مودمشون بالاست ميتونند از اينجا(کليک کنيد) فيلم مراسم رو ببينند، سفارش ميکنم در حافظه جانبی (Hard Disk) ذخيره اش کنيد، بعد ببينيد. بقيه هم از اينجا (کليک کنيد) ميتونند متن سخنرانی رو بخونند. از حاشيه مراسم ميشه به حضور مايکل داگلاس هنرپيشه هاليوود اشاره کرد. دو بار هم گروه موسيقی کامکارها اجرای موسيقی سنتی کردی داشتند. اين دو تا يعنی اينجا(کليک کنيد) و اينجا(کليک کنيد) رو هم ببينيد. البته باز هم ميگم من نه مخالف هستم و نه موافق، قضاوت با خودتون.
اينکه مهدی مهدوی کيا بهترين بازيکن آسيا شده هم خبر خوبی بود که به همراه برفی که تو تهران اومده، آدم رو خوشحال ميکنه. اميدوارم برکات امسال کماکان ادامه داشته باشه. اين خبر(کليک کنيد) و اين گزارش(کليک کنيد) رو هم حوصله کردين بخونيد. راستی اصلا ميدونيم دختر فراری يا فساد و خودفروشی و اعتياد چيه؟ لابد نديديم تا حالا، ولی التماستون ميکنم ببينيد وفکر کنيد، فکر کنيد ببينيد ما چقدر مقصريم.

نظرات قبلی

December 21, 2003

شب يلدا

دلم تنگ شده واسه آجيل شب چله، دلم تنگ شده واسه اون دونه‌های قرمز و زلال که دل سفيدشون تو اون زلالی معلومه، انارهايی که مادرم با دست‌های مهربونش، دونه‌دونه‌شون کرده بود. دلم تنگ شده واسه بوی هندونه‌هايی که بابام شب چله که از سر کار می‌اومد زير بغلش بود. دلم تنگ شده واسه قصه‌های مادربزرگ که سرم رو بگذارم رو پاش و اون از پهلوونی‌های رستم قصه بگه، از حسن کچل که هميشه آخر قصه‌اش با دختر شاه عروسی می‌کرد و هفت شبانه روز جشن می‌گرفتند. دلم تنگ شده واسه اون صفا، واسه اون يک رنگی، واسه پاکی، واسه آخر قشنگ قصه‌ها.

گفتم مادر بزرگ، من از مال دنيا يه مادر بزرگ داشتم که چند ماه پيش عمرش رو داد به شما، هيچوقت يادم نميره دوم دبستان بودم، اوريون داشتم و اون برام چهار تا ماشين پلاستيکی کوچولو گرفته بود. دلم تنگ شده واسه زردی جيپه. پارسال که ايران بودم و رفتم پيشش ديگه منو نميشناخت، وقتی خودمو انداختم بغلش تا ببوسمش به ترکی از مامانم پرسيد «اين پسر کيه؟» ولی دوستش دارم. خيلی آروم مرده بود. دلم واسه چشمای قشنگش تنگ شده.

بد جوری مريض هستم، باور کنيد سخته برام تايپ کردن؛ حالا اونها که همش ميگفتند چرا بلند مينويسی اين بار به آرزوشون رسيدند! ولی شرمنده همه دوستان هستم که نميتونم بهشون سر بزنم. ديشب شب خيلی بدی بود. بدترش اين بود که طولانی بود. نميدونم چرا بجای برف داره بارون مياد. آدم وقتی مريض ميشه چقدر ضعيف ميشه.

نظرات قبلی

December 27, 2003

دوست و وبلاگ

تو سختی دوست و دشمن شناخته ميشند. خوشحالم که من فقط دوست تو دنيا دارم و اين يک هفته فقط بيشتر و بيشتر شناختمشون و به ارزشهاشون پی بردم. همينجا از تمام کسانی که اين چند روز با پيام، يا ايميل يا حتی تلفن جويای احوال من بودند، ممنون هستم و مطمئن باشيد که هيچوقت از دل من بيرون نميريد و دوستتون دارم. تا ديروز که تونستم پيامها و ايميلهاتون رو بخونم لحظات سختی بود. تا حالا انقدر سخت مريض نشده بودم. شانسی که آوردم اين بود که دقيقا تو تعطيلاتم بود و الان با استراحت، بهتر هستم.
يکی از دوستان که خيلی لطف کرده و ترجيح داده بی نام ونشان بمونه (حتما فکر کرده سئوالش خيلی زشته) پرسيده بود من که اينهمه حرف از خوب بودن ميزنم تو زندگی واقعی هم به اونها عمل ميکنم يا نه!؟ جالب اينجاست که اين دوست حتی زحمت نداده اون نوشته رو که براش نظر داده رو بخونه، چون تو همون جواب سئوالش هست! البته اگر براش جواب اون مهم هست. ولی يه سئوال از شما: واقعا اگر من تو زندگيم موفق نباشم انسانيت رو رعايت کنم، پس نبايد حرف از انسانيت بزنم؟
از اتفاقات جالبی که افتاده اين بود که ۲ نفر از دوستانم که سالها ازشون بی خبر بودم با ديدن بنر وبلاگم و عکسهای توش، منو شناختند و برام ايميل فرستادند. دوست خوبم فريد احمد محبوبی که فکر می‌کردم ۳ سال پيش پليس ايتاليا به ارتباطش با طالبان و القاعده پی برده و تيربارانش کرده حالا سر از انگلستان درآورده و بچه لندن شده. ياد تيم فوتبال شهدای نفت قبادی که من کاپيتانش بودم، بخير! امير قاسمی هم با وجود تمام خاطرات بدی که از آلمان داره حالا بچه کلن شده! من نميدونم اين بشر رو چطور يک سال تقريبا هر روز تحمل کردم! ياد اون شب تو اون کوچهِ بلای ميدون ونک بخير، که تنها جايی بود ميشد گلها رو آبياری کرد! نميدونم چرا امير وقتی فهميد تو ماشين روبرويی يه دختر پسر دارند کارهای بد بد ميکنند ديگه نتونست مثل من دنيا رو شفاف ببينه!


نظرات قبلی

January 21, 2004

خستگی و بی خوابی

.تا حالا شده وقتی از سر کار ميايد، درست وقتی باشه که ديگران دارند ميرند سر کار!؟ خوب خيلی از عزيزان هستند که شبها کار ميکنند و شيفت شب هستند، ولی من که اينطوری نيستم! ولی کارم طوری هست که دست خودمه کی کار کنم! مهم اينه که کارم رو تحويل بدم. قرار بود يه کار رو ديروز (دوشنبه) تحويل بدم و چون تنبلی! کرده بودم مجبور بودم آخر هفته رو کار کنم و خب شب دوشنبه کارم تا ساعت ۶ صبح طول کشيد. البته بار اول نبود، که تنبلی کار دستم داده! خلاصه راه افتادم طرف خونه. ساعت ۷:۳۰ رسيدم خونه، هوا معمولی بود و دوچرخه ام رو ديگه نبردم اطاق دوچرخه‌ها و دم در بستمش. ظهر هم کلاس داشتم و گفتم تو اين ۵-۴ ساعت يه چرتی بزنم. وقتی ساعتم زنگ زد و چشمم رو باز کردم ديدم همه جا سفيده. اول فکر کردم خواب ميبينم. اطاق من با اينکه طبقه پنجمه ولی روبروی تختم دو تا پنجره بزرگ هست که رو به جنگله و ميشه همه جا رو تا دوردست ديد. خلاصه که برف همه جا رو پوشونده بود. بدبخت دوچرخم! امروز ديگه برف نمياد ولی اولين برف درست حسابی امسال بود. هر سال اينجا درياچه‌ها حسابی يخ ميزنه و ميشه بدونه هيچ مشکلی روشون رفت، ولی تا الانش هم اين اتفاق نيفتاده.
خواستم بگم يه هفته ميشه که آرزوی ۵ ساعت خواب، اونم تو رختخواب خودم رو دارم! خواستم بگم خيلی خستمه! ولی ديدم زود ميرسه به گوش مامانم نگران ميشه، يا فکر ميکنه پسرش عاشق شده خوشحال ميشه!!! که بالاخره سر و سامون ميخواد بگيره!!! ولی در اصل ميخواستم بگم ببخشيد اگه کم بهتون سر ميزنم يا اگر هم ميام و ميخونم، وقت نظر دادنش رو ندارم.

يه حرف خانوادگی (لطفاً شما نخونيد!)
آدم وقتی از شيش ماهگی دايی باشه، و حالا هم چهارده تا دايی!!! (يعنی دايی چهارده نفر) خيلی سخته که تصور کنه بخواد خان عمو يا خاله! يا عمه بشه! خلاصه زن داداش از آشناييتون خوشبخت هستم! بقيش باشه واسه وقتی خدمت رسيديم!
آهان يه چيز ديگه واسه خانم پرفسور، من اگه قرار بود که نخوام شما اينجا رو بخونيد که اسمش رو نميگذاشتم سعيد حاتمی، ميگذاشتم اصغر خواجويی! ولی خب اينجا هنوز اونجوری که دلم ميخواست نشده بود، تازه خب بايد واسه پرفسورها به صورت رسمی و حضوری اينجور چيزها رو ارايه کرد. ولی نميدونستم شما وقت آزاد هم داريد که بجای پرداختن به علم و دانش، وبلاگ مردم رو ميخونيد! در ضمن هر کسی هم و رو با w نمينويسه. به هر حال از تبريک گوييت ممنون هستم و مرسی که هوای خان داداشت رو داری! من هنوز رو حرفم هستم، اون ثمين رو عوض من گاز بگير.

نظرات قبلی

June 17, 2004

بچه داری

شنبه خانواده خواهرم بعد از هفت، هشت ماهی که ايران بودند برگشتند اينجا. از عيد که ايران بودم اين گلنار و تهمينه (که دوقلو هستند و تازه يک سالشون شده) کلی خوردنی و شيطون تر شدند ولی هنوز هم نگهداريشون کلی دردسر داره و حداقل يک نفر بايد بيست و چهار ساعته بالا سر اينها باشه تا مشکلی پيش نياد. حتی وقتی خواب هستند؛ چون يکيشون که بيدار ميشه، اولين کاری که ميکنه اينه که بره سراغ اون يکی و يه کرمی بريزه تا اونم بيدار کنه.
اين چند روزه شوهر خواهرم هم برای کاری رفته مسافرت و چون خواهرم تنهايی از پس اينها برنميومد، رفتم پيشش تا کمکش کنم. خلاصه اين چند روز بجای رسيدگی به وبلاگ و سايت و اينترنت و ايميل، همش دارم يا ادا درميارم تا اينها سرگرم بشند و غرغر نکنند، يا دنبالشون که خرابکاری به بار نيارند. فقط وقتی ميرم دانشگاه يه فرصت کوچولو هست تا بيام ببينم همه چيز امن و امان هست يا نه. فوتبال موتبال هم تعطيله و فقط آخر شب از راديو گوش ميدم که نتيجه‌ها چی شد!

همه اينها رو گفتم که اول از همه از اونهايی که ايميل دادند و نتونستم جوابشون رو بدم، عذرخواهی کنم، بعد هم از همه اونهايی که هميشه با نظرهاشون، وبلاگم رو تنها نميگذارند و من خيلی وقته نتونستم محبتشون رو جبران کنم. شاد و سر بلند باشيد...

July 18, 2004

رابطه ايران با يازدهم سپتامبر

تو خبرها اومده بود، کسانيکه روز يازدهم سپتامبر سال دو هزار و يک، هواپيماهای آمريکايی رو دزديدند و کوبوندند به «سر برج‌» های «بانک تجارت»!!! قبلاً از ايران رد شدند!؟ از اونجايی که هنوز ابعاد پيچيده‌يی از اين عمل تروريستی، پنهان مونده، تصميم گرفتم از حق دايی بودن بگذرم، و عوامل پشت پرده اين جنايت بشری رو به همه معرفی کنم. و چون يه عکس تو وبلاگ ميتونه خيلی پيام داشته باشه و گذاشتن عکس تو پرشين‌بلاگ کار سختيه!!! بجای اينکه رو آدرس زير! کليک کنيد، خودتون قضاوت کنيد، اين القاعده که ميگن کيه.



کيهان، زمستان سال ۲۰۰۱، در حال شناسايی موقعيت. ثمين در همون حوالی تو کالسکه‌اش خوابه

کيهان، ثمين، سيرا، بهار ۲۰۰۴، مشغول طراحی نقشه‌های خرابکارانه ديگه

سيرا و ثمين، بهار ۲۰۰۴، مطالعه و مرور عمليات تروريستی (از کتاب قصه‌های من و بابام)

«آناهيتا سيرا بن حاتمی» در چهره مبدل و مدرک جرم در دست راستش


توضيح ضروری: تمام اين عکس‌ها واقعی هستند و توسط عوامل نفوذی در ايالات متحده، که اين اشرار رو بيست و چهار ساعته تحت نظر دارند، برای وبلاگ يک سعيد ارسال شده و تمامی اضافه حقوق و مزايای آن متعلق به خان دايی سعيد جون می‌باشد

July 29, 2004

از اِشپِری تا راين

توضيح اوليه: اين فيلم بر اساس سرگذشت واقعی يک جانباز! شيميايی! عرصه چند سال دفاع مقدس اينترنتی (و چند ماه وبلاگی) می‌باشد. تهيه کننده و کارگردان آن با خدا می‌باشد ولی بازيگر اول و آخرش سعيد حاتمی (کی‌آ!؟) است. موسيقی متن اين فيلم زياد سخت نيست و خودتون هر جور که دوست داشتيد هنگام خوندن (!؟) اين نوشته با سوت بزنيد، ولی سعی کنيد که غمگين باشه، چون تو اين فيلم برعکس تمام فيلمای ديگه آدم خوبه آخر فيلم می‌ميره.

و اما: يک روز جمعه تابستانی از نوع آلمانيش [يعنی ابری تا تمام ابری همراه با بارندگی پراکنده] مرد جوانی در حال نوشتن اولين و آخرين امتحان اين ترمش می‌باشد. سر و وضع نامرتب او نشانه درس خوندن متمادی وی نيست، بلکه نشان از داشتن يک وبلاگ است؛ يعنی وظيفه شرعی و الهی خود می‌داند که علاوه بر هفته‌يی يک‌بار به‌روز رسانی آن، سايت‌ها و خدمات ديگری در راه رضای خدا برای امت هميشه درصحنه بلاگستون اداره کند و فحش بشنود.
فرد مورد نظر که اضطراب از صورتش مشخصه و در تلاش برای پيدا کردن راهی برای پاسخ دادن به حداقل يکی از سه سؤال مطرح شده دارد، با خودش تصميم می‌گيرد، بعد از امتحان بار سفر رو ببندد و يه جايی برود که عرب نی هم ننداخته باشد، تا شايد امراض باقی مونده از وبلاگ رو درمون کنه.
پس از امتحان سريعاً دانشگاه رو ترک ميکنه تا به ديدار دوستان و آشنايان بشتابه و از اونها حلاليت بطلبه. اين لوس بازيا تا اولين ساعات بامداد يکشنبه طول می‌کشه. در راه بازگشت به خانه از اطراف رود اشپری (Spree) يک بليت تهيه می‌کنه که باهاش ميتونه تو يه روز هر جای اين بلاد کفر خواست بره ولی هنوز نميدونه مقصدش کجاست. [اشپری رودی هست که از وسط برلين ميگذره و پس از ريختن تو رود اِلبه ميره از کنار هامبورگ می ريزه تو دريا] از اونجا که ماههاست بيکاره و تو حساب جاريش شپش‌ها ژيمناستيک ميکنند، تصميم می‌گيره بجای استفاده از کارت اعتباری در اين سفر پول نقد همراه خودش ببره، به همين خاطر صد يورو هم از حساب پس اندازش بر می‌داره و ميزاره تو کيف پولش.
قبل از جمع کردن البسه و وسايل مورد نياز، تصميم ميگيره يه کوچولو تو وبلاگش چيز بنويسه و با افشاگريش بهونه به دست دشمنان اسلام بده. همين يه کوچولو نوشتن، باعث ميشه علاوه بر چپوندن هر چی دمه دسته، تو کوله پشتی، طبق معمول برای رسيدن به قطار کلی انرژی صرف کنه. البته چون يار هميشگيش (دوچرخه‌اش) باهاشه، به موقع ميرسه و سوار بر قطار به سمت غرب آلمان حرکت می‌کنه.
بخاطر بی‌خوابی شب قبلش فرصت رو غنيمت می‌شمره و تو قطار به خواب می‌ره. اين عمل رو تو قطار بعدی هم انجام می‌ده ولی يکهو تو خواب يادش مياد يه بار که سوار همچين قطاری شده بود، کيف پولش از جيبش افتاده، به همين خاطر هوس ميکنه ببينه کيف پولش سر جاشه يا نه، ولی... هر چی دور و برش رو ميگرده هيچ خبری نيست، هر لحظه به اومدن مامور قطار نزديکتر ميشه ولی بليت هم تو کيف پول بود... می‌ره به مامور قطار خبر ميده و اون با رفعت اسلامی، حرفش رو باور ميکنه و ميگه وقتی رسيد ايستگاه قطار مقصد، کجا بايد بره اطلاع بده.
ظهر يکشنبه ميرسه به شهر کاسل (Kassel). نيم ساعت تا حرکت قطار بعدی که بايد سوار بشه وقت داره. سريع ميره طرف جايی که اشياء پيدا شده رو ميارند تحويل ميدند، ولی گويا ساعت ناهار و نمازه. خدا رو شکر آلمانيها نماز ظهرشون کوتاهه و بعد چند دقيقه يه ضعيفه‌يی!!! (يه چيز تو مايه‌های مادر فولاد زره) تشريف ميارند [لطفاً فمينيستا به اون يه کلمه زياد اهميت ندند، اشتباه لپی بود!] نقش اول سعی ميکنه اينجا رو فوق طبيعی بازی کنه تا کارش سريعتر راه بيفته؛ چون تمام زندگيش تو اون کيف پوله، و تو اين بلاد کسی که کارت شناسايی همراهش نباشه علاوه بر جريمه شدن، اصلاً به حساب نمياد. ولی اون حاج خانوم ميگند به هيچ عنوان نميتونه زنگ بزنه بپرسه که آيا کيف پول مفقود شده، تو قطار قبلی بوده يا نه، و برای درست کردن پرونده هم بايد حتماً بهشون تلفن کرد، و حضوری کاری انجام نمی‌شه!!! (دقيقاً بر عکس وطن شهيد پرورمون) و بخاطر کاغذ بازی و اين حرفا، فوقه فوقش يک روز بعد از درست شدن پرونده مشخص می‌شه که آيا کيف پول مورد نظر، پيدا شده يا نه!
با اينکه شهر کاسل پر از رفيقان نابابه نقش اوله و خاطرات زيادی از اين شهر داره، ولی تو فيلمنامه قرار نيست بعد از دو سال بره «سلام عليک و پول بديد!» تا مسافرت ادامه داشته باشه. تنها راه چاره اينه که بره يه بيليت بگيره و بعداً پولش رو حساب کنه، ولی اونی هم که قراره بيليت رو بده، ميگه «من از کجا بدونم تو کی هستی! هر وقت پرونده‌ات درست شد و کيف پولت پيدا شد، اونوقت ميشه يه کاريش کرد!!!» در اينجا که دقايقی بيش به حرکت قطار نمونده، نااميد از روال قانونی، تصميم می‌گيره بسيجی‌وار خودش رو بندازه رو مينا!!! و همه چيز رو بسپاره به غذا! و قدر الهی و اگر موفق هم نشد، از تاکتيک صددرصد داخلی خودمون يعنی «دم آبدارچی رو ديدن» استفاده کنه تا هی «خواهش و التماس کردن کارمندای پشت ميز نشين!» با اين تاکتيک پيچيده ولی در عين حال آسون به مقصد ميرسه، ولی دريغ از استقبال باشکوه...
رفيق نابابش از اونجا که کاملاً آلمانی شده (خداييش تو خواب هم آلمانی حرف ميزد) روزها به دنبال لقمه نان حلالی می‌رفت و نقش اول رو تنها بدون اينترنت در خانه رها می‌کرد. اجباراً ساعت‌ها فقط «تور دو فرانس» نگاه می‌کرد بطوريکه در اين يک هفته شيفته ورزش مهيج! دوچرخه‌سواری جاده شد!!! از اونجايی که يک سنت هم پول نداشت حتی نميتونست فکر اينترنت کافه رو به ذهنش بياره. البته روز دوم خبر خوشحال کننده پيدا شدن کيف پولش اون رو به زندگی اميدوار کرد، ولی اين تازه اول بدبختی بود؛ چون اگر برلين مشهد باشه و فرانکفورت تبريز، اونجايی که کيف پول پيدا شده، يه چيز تو مايه‌های اصفهانه. فقط هم به آدرس صاحب کيف فرستاده می‌شد (با بيست يورو هزينه) به همين خاطر تصميم بر اين شد که روز بازگشت تا همون تو مايه‌های اصفهان بره و کيف پول رو به خيال خودش با پولهاش تحويل بگيره.
شادمانی ناشی از پيدا شدن کيف پول باعث شد تصميم بگيرند رود ماين (Main) رو که از وسط فرانکفورت رد ميشه و ميره ميريزه تو راين، با دوچرخه بگيرند برند تا برسند به راين. وقتی بعد از سه ساعت رسيدند به راين، گفتند خب تا شهر بُن هم پنج شيش ساعت بيشتر با دوچرخه راه نيست، بزار بريم ببينيم اونجا چه خبره! و اگه شد شب رو سر يکی از رفيقان ناباب ديگه خراب بشند. ولی از اونجا که نقش اول احتمالاً مدتيه نعل اسب پيدا کرده (البته خودش نميدونه!) دوچرخه‌اش پنچر شد و چون هيچ وسيله‌يی برای خوب کردن حال لاستيکش نداشتند مجبور شد دو ساعت پياده تا پمپ بنزين بره تا پنچريش رو بگيره. حالا غير از شروع شدن بارونی که مثل فيلما انگار شيلنگ رو سرشون گرفتند، و نداشتن بيشتر از سه يورو! يادشون رفته بود پنچری به آلمانی چی می‌شه! ولی با هر بدبختی که بود بعد از ساعت‌ها تلاش بی‌وقفه سوراخش رو گرفتند! و بدون شهيد شدن کنار راين به خانه برگشتند. اين تنها کاری بود که غير از دوری از اينترنت در اين يک هفته به وقوع پيوست.
روز بازگشت، با قرض گرفتن سی يورو بابت خريد بيليت قطار، ساعت پنج صبح، مثلاً تبريز رو به مقصد تو مايه‌های اصفهان (اِرفورت) ترک کرد و ساعت دوازده با لبی خندان وارد اونجا شد ولی وقتی کيف پول رو تحويل گرفت خنده بر لبانش خشک شد؛ چون کيف پول کاملاً جارو شده بود و فقط کارتها و خرت و پرت‌های ديگه توش مونده بود، طوريکه حتی به پول خوردها هم رحم نشده بود.

در اين صحنه فيلم پايان ميگيره و شما مجبوريد باز اون آهنگ متن رو که با سوت ميزديد بازم بزنيد، ولی حتماً خودتون متوجه شديد که طرف بايد جان به جان آفرين تسليم کنه؛ آخه بعد از هيفده سال زندگی شرافتمندانه و بزرگترين چيزی که گم کرده بود پاکنش بود، حالا يک ساله از کلاه بافتنی گرفته تا ساعتش رو گم کرده و حالا هم اين مصيبت... خلاصه اين مسافرت علاوه بر ضررهای مالی و روحی، ضرر جانی هم داشته و من الان مُردم و چون داغم (داغش رو دلم مونده آخه) نمی‌فهمم. ببخشيد که اين مدت جواب ايميلهاتون رو ندادم و ممنونم که زياد بهم فحش نداديد. سعی ميکنم به زودی جواب ايميلها رو بدم.

August 14, 2004

المپيک آتن

اين شونسده، هيوده سالی که از عمرم ميگذره، هر وقت بازيهای المپيک بوده يه شور و حال ديگه‌يی داشتم. مخصوصاً از تماشای افتتاحيه و اختتاميه المپيک، يه حس خوبی بهم دست می‌ده. وقتی تو زمين يه استاديوم، از تمام کشورهای دنيا کلی آدم، با رنگها و نژادها و عقايد و افکار مختلف، کنار هم هستند و دارند شادی می‌کنند، به فکر می‌افتم که چی می‌شد اگه اين زمين ورزشی به اندازه کل دنيا بود.

ديشب وقتی گروه‌های ورزشی عراق، افغانستان و فلسطين وارد زمين شدند همه استاديوم تشويقشون کردند، اونها هم بدون اينکه به فکر جنايات دولتهای امريکا و اسرائيل تو کشورهاشون باشند، در کنار آمريکايی‌ها و اسرائيلی‌ها آغاز المپيک رو جشن گرفتند. ورزشکاران کره جنوبی و شمالی دست در دست هم با يه پرچم رژه رفتند، بدون اينکه به فکر دشمنی دولت‌هاشون با هم باشند. ديشب مراسم افتتاحيه المپيک مثل همه دوره‌هاش، پر از صحنه‌های زيبا بود.

اکثر ما داستان المپيک رو می‌دونيم، و می‌دونيم فلسفه وجود اون صلح و آرامش و دوستيه، ولی واقعاً چرا انسانها نمی‌تونند هميشه و با همه، دوست باشند و به افکار و خواسته‌های هم احترام بگذارند؟ چرا تو عراق يه نفر از احساسات و عقايد مذهبی مردم برای به دست آوردن قدرت استفاده ميکنه (مثل ايران خودمون) و در برابر آمريکاييها که ادعای دموکراسی و روشن‌فکری تو دنيا دارند (بازم مثل خيلی‌ها تو ايران خودمون) تنها راه رو نابودی و کشتن کسانی می‌دونند که تنها جرمشون سادگی و اعتقادات دينی و مذهبيشونه؟ و خيلی چراهای ديگه، که نه تنها نمی‌تونيم بهشون پاسخ بديم، بلکه خودمون هم اونها رو رعايت نمی‌کنيم، و هميشه شعار داديم.

ديشب کاروان ورزشی (!؟) ايران که گويا همشون بابای ورزشکارها بودند به همراه حضور نمادين يک جنس مخالف!!! خيلی مرتب و اتو کشيده رژه رفتند. ولی نکته منفی اونها، حمل پرچم ايران به دست کسی بود که اصلی‌ترين قاعده المپيک رو زير پا گذاشته بود. آرش ميراسماعيلی، جودوکار ايرانی که از شانس‌های ايران برای کسب مدال بود، طبق قرعه، در دور اول بايد با يک اسرائيلی مسابقه ميداد، ولی طبق سياست‌های حکومت جمهوری اسلامی ايران، از مسابقه دادن با يک انسان ديگه سر باز زد؛ چون نماينده يک کشور که با حاکمان فعلی ايران مشکل داره، بود. و اين يعنی پايمال کردن فلسفه المپيک که سياست و حکومت رو جدا از ورزش و رابطه انسانها می‌دونه. حالا شايد اين مسئله بعد از بيست و چند سال تو ايران جا افتاده باشه که چون حکومت اسرائيل رو قبول نداريم، پس نبايد باهاشون مسابقه ورزشی بديم، منم کاری به درست يا غلط بودن اين کار ندارم، ولی اين کار مخالف منشور المپيکه و باعث سر افکندگی؛ چون کسی که به شعار المپيک احترام نگذاشته، پرچمدار کشورمون شده... با اينحال برای تمامی ورزشکاران ايرانی آرزوی موفقيت دارم؛ چون پيروزی اونها باعث افتخار ملی‌مونه. ديشب گزارشگر تلويزيون آلمان، موقع رژه رفتن گروه ايران، از حسين رضازاده که تقريباً تو تمام دنيا شناخته شده است، به عنوان قهرمان رشته وزنه‌برداری نام برد. خلاصه اينجوری با المپيک و مسابقات کشتی و وزنه‌برداری، يه دو هفته‌يی سر کارم!!!

راستی اين ستون موج‌سواری تو اينترنت رو ديده بوديد؟ يه دو ماهی هست راه انداختمش و سعی می‌کنم لينکهای خبری خوب و جالبی توش بزارم، ولی گويا کمتر مورد عنايت قرار گرفته. لطفاً اگر انتقاد يا پيشنهادی در مورد اون (و البته همه چيز، از خودم گرفته تا يک سعيد و...) داريد حتماً بهم بگيد. البته غير از گلايه اينکه چرا بهمون سر نميزنی. مطمئن باشيد اگر آپديت کرده باشيد، حتماً مطلبتون (حتی نظرهای ديگران) رو خوندم، ولی نمی‌دونم چرا نظرم نمی‌آد. می‌دونم کار خوبی نيست و خيلی از دوستان که به من محبت داشتند به همين خاطر ديگه من رو (يا شايد نظر دادن برای نوشته‌ام رو) فراموش کردند. از همه بيشتر شرمنده دوستان خوب ديگه‌يی هستم که زحمت می‌کشند و بدون چشم داشت اينکه من هم براشون نظر بدم، من رو مورد لطف و محبت قرار می‌دند. باز هم ازتون ممنونم.

August 30, 2004

المپيک هم تموم شد

يک کم بيشتر از دوهزار و خورده‌يی سال پيش، تو اونجايی که الان اسمش يونانه، هر شهر برای خودش قدرتی تشکيل داده بود و ارتشی داشت. اين ارتش‌ها هم برای اين بودند که هی با هم جنگ کنند و هر کی زورش بيشتر باشه، نه‌تنها خونه برادرشون‌اينها، بلکه خونه خود اون يکی‌هارو رو سرشون خراب کنه و بابا و مامان اون يکی‌ها رو بکشه. اون موقع‌ها نه موشک شهاب سه بود، نه ماهواره جاسوسی، نه بمب اتم و نه امريکا! اينا همينطور که تو چشم‌های هم نگاه می‌کردند شمشير رو می‌کردند تو شيکم هم و نه‌تنها برادراشون‌رو، بلکه خود اون يکی‌ها رو می‌کشتند. مسلماً هيچ کدوم از اونها هم همديگر رو به رسميت نمی‌شناختند، نه ظالمه، نه مظلومه. اگه غير اين بود که اصلاً جنگی نميشد. ولی همينا چون آسمونشون يه رنگ بود، و هنوز وبلاگ و نظر دادن و تعداد نظرات، کشف نشده بود، هر چند سال يک بار اينها دور هم جمع ميشدند و بجای اينکه شمشير کنند تو دل همديگه (و بعضی وقتها تو دل برادراشون) وزنه بلند می‌کردند تا ببينند کی قوی‌تره، می‌دويدند تا ببينند کی سريعتره، پرت می‌کردند که ببينند کی پری‌تره!!! خلاصه بعضی وقتا می‌شد اون مظلومه که معمولاً برادراش رو اون ظالمه می‌کشته، قوی‌تر و سريعتر و پری‌تر از اون ظالمه بود که همين چند وقت قبلش، همينطور که تو چشمای مظلومه زل زده‌بود، خونه‌شون رو رو سرشون خراب کرده بود.

اين داستان بالايی، فقط افسانه نبود و واقعيت داشت. يعنی اون آدمای وحشی دو هزار و خورده‌يی سال پيش هم که گفتگو تمدنها نداشتند، وقتی اسم صلح و شاخه زيتون می‌اومد، دست از سر کچل هم و برادراشون بر می‌داشتند و تو ميدون ورزش و با قدرت جسمی و فکرشون برتری‌هاشون رو به هم نشون می‌دادند. صد و چهار سال پيش هم که اون آقاهه اومد المپيک رو اختراع کرد، فکر می‌کرد آدمای قرن بيستم هم می تونند مثل آدمای قرن منفی چندم باشند!

خلاصه ديشب المپيک هم با تمام زشت و زيبايی‌ها و اشک و لبخندهاش تموم شد و شيطان بزرگ مثل هميشه با پول نفت ما! بيشترين مدال طلا رو مستکبرانه تصرف! کرد. چين هم جای جد بزرگوارش (شوروی سابق) رو حفظ کرد، تا بقيه کشورها پشت سر غرب و شرق باشند و جمهوری اسلامی ايران هم پيشاپيش جهان اسلام همراه با اسلواکی بعد از اتيوپی! در جايگاه بيست و نهم ايستاد. البته ترک‌های لائیکِ سکولار که از اسلام فقط گوشت خوک نخوردن و بقيه چيزای اسلامی رو ياد گرفتن! رو جزو کشورهای مسلمون نشمردم! خلاصه از نظر تعداد مدال (دو طلا، دو نقره و دو برنز که می‌شه شيش تا) بعد از المپيک سال ۱۹۵۲ در هلسينکی (سه نقره و چهار تا برنز که می‌شه هفت تا) بيشترين مدال‌رو داشتيم و از نظر تعداد مدال طلا هم بعد از المپيک سيدنی (سه طلا و يک برنز) باز هم بيشترين بوده، و اين خودش جای اميدواری و خوشحالی داره (به خدا منظورم اين نبود که خدايی نکرده تو ورزش پيشرفتی کرديم؛ محض اطلاع گفتم!)

جالبترين نکته، نگرفتن مدال طلا تو کشتی بود، که ورزش اول مملکته. بهترين نتيجه رو هم تيم تکواندو (ورزش اول کره!) داشت که با دو ورزشکار دو مدال (يک طلا و يک برنز) گرفت. البته ورزشکارهای رشته‌های کشتی فرنگی، جودو، بکس، شنا، دوچرخه‌سواری و تيراندازيه (با «های» تأنيث) مقامهای اول تا چندم رو کسب کردند؛ منتها از آخر! نکته خيلی خيلی جالبی که تو چشم ميزد! باخت‌های الکی قهرمانان جهان بود، که می‌شه با دو نگاه (خوشبين و بدبين) بهشون نگاه کرد. خوشبينانه است اگر بگيم حريفان ديگه برای الميپک آماده‌تر بودند! و بدبينانه است اگر فکر کنيم که کنترل دوپينگ، چقدر جدی بود و تمام ورزشکارهای ايرانی قبل از اعزام به آتن، آزمايش دوپينگ داده بودند. البته نمی‌خوام بقول مامانم، ايمانم رو به باد بدم، ولی ماشالا تو ايران تو هر بقالی داروهای نيروزا پيدا می‌شه. استفاده از انواع قرص‌های محرک تو اکثر ورزش‌ها (از بدنسازی گرفته تا فوتبال) کاملاً عادی و طبيعی هست. اينها رو نگفتم که يعنی کشورهای ديگه خيلی پاک و پاکيزه هستند، ولی خب استعمار که فقط اين نيست که تو کشورهای ديگه سرباز خالی کنند؛ همين‌که بازار مصرف خوبی برای انواع مواد شيميايی مضر، باشيم؛ يعنی مستعمره کشوری مثل آلمان هستيم، که اگر تو خود آلمان دم مرگ هم باشی دکتره برات دارو تجويز نمی‌کنه.

از اينها که مدال گرفتند، يه جوری دلم واسه يوسف کرمی (تکواندو کار برنزی) سوخت و به نظرم مستحق طلا بود. من فقط مسابقه با حريف استراليايی‌اش که قهرمان المپيک سيدنی بود، رو ديدم و به نظرم سرعت پاهاش فوق العاده بود و حريفش رو کلافه کرده بود.

برنزی ديگه ايران، عليرضا حيدری بود که نسبت به بقيه کشتی‌گيرهای صاحب‌نام ايران خوب کشتی گرفته بود. با اينحال اگر تو بازی با حريف ازبکی (نيمه نهايی) اون سه امتياز، يک امتياز بود، بازم اون مسابقه رو می‌باخت. رضايی و جوکار هم تو کشتی، دو تا نقره گرفتند که ضربه‌فنی شدن يه صد و بيست کيلويی تو فينال، يه جورايی تو ذوق می‌زد. از اونور طلای هادی ساعی تو تکواندو هم خيلی چسبيد.

با اينکه قهرمانی رضازاده از قبل قابل پيش‌بينی بود، ولی کلی کيف داشت که باز يک ايرانی قويترين [مرد يا نامرد فرق نمی‌کنه] المپيکی باشه. می‌شه ادعا کرد خيلی‌ها ايران رو با رضازاده می‌شناسند، نه با اسامه‌بن‌لادن و موشک شهاب سه و بمب اتم و محور شرارت!

موقع مسابقه چند تا عکس ازش گرفتم که اينجا (کليک کنيد) می‌تونيد ببينيدشون. ولی جالبترينشون چهره مربيان رضازاده موقع بالا بردن وزنه ۲۶۳.۵ کيلويی بود.

علاوه بر ورزشکاران ايرانی که با اسم ايران مسابقه دادند، ايرانی‌های ديگه‌يی تو تيم کشورهای ديگه بودند، مثل کامران پنجوی از تيم وزنه‌برداری انگليس. يا انوشيروان نوريان که تو المپيک سيدنی برای تيم بکس ايران بازی می‌کرد و همون موقع به استرليا پناهنده شده بود، اينبار برای استرليا مسابقه داد.

خلاصه اين المپيک هم تموم شد و تا چهار سال ديگه تو پکن، کی زنده است کی مرده. لطفاً از دادن همچين نظری اکيداً خودداری نمائيد:

نويسنده: آخر بلاگر

دوشنبه، ۳۲ شهریور، ۱۰۰۰ ساعت ۲۵:۶۷

همونطور که همه می‌دونيم، الميپک هم تموم شده و اصلاً احتياجی به اين نبود که اين مطلب رو سعید حاتمی بنویسه تا مظلوم نمايی کنه! در ضمن بهتر بود پولی که برای اين مسابقات خرج شده بود رو می دادند به مردم گرسنه ايران تا برند وبلاگ بسازند تا ما هم بريم واسشون نظر بديم که اونها هم بياند واسه ما نظر بدند. هر کی هم بيشتر از من تو وبلاگش نظر داره، اصلاً هيچی نمی‌فهمه و من خوشگلترين و پولدارترين و بهترين و خوبترين و با شعورترينم

URL: http://akharesh.com

January 5, 2005

دغدغه‌های شب سال نو کفار

مجيد جان! شب سال نو با کريسمس فرق داره، يه هفته هم فاصله‌شونه. البته خود کريسمس که می‌گن پيامبر صلح و صفا و سيتی!!! اون روز بدونيا اومده هم، واسه هرکدوم از نامسلمونای ارمنی و نامسلمونای اُرتُدُکس و کاتوليک فرق داره. ولی اون شب که کاج می‌گذارند و بابانوئل واسه بچه‌های خوب کادو می‌آره و اسمش کريسمسه، واسه کشورهای عضو ناتو! يک هفته قبل‌تر از شروع سال نو اکثر کشورهای نامسلمون و مسلمون (مثلاً ترکيه و پاکستان) هست.
مجيد جان! اونی که اسمش نيکولاسه و واسه بچه‌های خوب تو كفش یا جورابشون شکلات می‌گذاره با بابانوئل فرق داره و دو هفته زودتر از اون می‌آد!
مجيد جان! تسونامی نه، سونامی! اسم هيچ جای دنيا هم نيست، اسم اون موج بزرگاست که وقتی می‌آد کافر و مسلمون و فقير و توريست اروپايی نمی‌شناسه.

اگر می‌خوای يه جا فقط خودت باشی و خودت، شب کريسمس ساعت هشت سوار قطار (مترو) شو!
اگر می‌خوای يه جا خودت باشی و پونصد نفر ديگه تو واگن! شب سال نو سوار قطار (مترو) شو!
اگر می‌خوای تو يه شب خرج يک ماهت رو در بياری، شب کريسمس لباس بابانوئل بپوش و برو هديه‌های آدم پولدارها رو بهشون بده! هی هم بگو: «هُ هُ هُ...»
اگر می‌خوای بازم تو يه شب پول در بياری، شب سال نو برو به عنوان گردن کلفت (security) تو ديسکو کار کن.
البته اگر می‌خوای خودت ديسکو برگزار کنی، به هيکل گردن کلفته نگاه نکن، ببين زبون بلده يا نه؛ چون اگه تو اون ديسکو از قضا يه ايرانی و يه عرب و يه ترک (ترکيه‌يی) باشند حتماً چند بار کتک کاری می‌شه، و وقتی تو پشت بی‌سيم درخواست نيروی کمکی کنی، از اونور فقط می‌شنوی: «بابالاگی لو لی لالاقوتو...»
و باز هم البته اگر رئيس امور خارجه بخش بليت فروشی ديسکو هم باشی، بد پول در نمی‌آری، فقط بايد يه کم اختلاس کردن بلد باشی!
اگر می‌خوای شب سال نو يه جا تا صبح کار کنی که بايد تيپ بزنی و از اونور بارون هم می‌آد، با دوچرخه سر کار نرو!
البته اگر می‌خوای از درآمدت جريمه ندی، چراغ دوچرخه‌ات رو درست کن؛ چون پليس فاشيست آلمان مثل کميته خودمون نيست که با دو تا من بميرم و تو بميری يا يه گوشه از برگ سبز! ببره در خونتون پيادت کنه و بگه: «بعد از اين باز کاری داشتی يه راست بيا پيش خود من!»
اگر می‌خوای کلی ازت تعريف کنند، برو تو اُرکات برای ملت تِستيمونيال بنويس، دو دقيقه هم طول نمی‌کشه که می‌شی تک ستاره عالم بشريت!
اگر می‌خوای وبلاگ بنويسی، حواست باشه که فردا کلی مشق داری...

June 3, 2005

بعد از پنج ماه دوباره می‌نويسم

اين پنج ماه زود گذشت. اتفاق خاصی هم نيفتاده، همه چيز سر جاشه، مخصوصاً وبلاگ‌ها. هر چند که يکی می‌ره و يکی ديگه با انرژی شروع می‌کنه.
زندگی هم همينطوره و اگر صله‌ارحام يا با کلی همت، تور کوچيک دوچرخه‌سواری آخر هفته نباشه، روزها دقيقاً مثل هم هستند: بيدار شدن از خواب همانا و جيش و دست و صورت و آماده کردن ناهار و معمولاً صبحانه رو هم تو راه پله و رو دوچرخه ميل کردن، همش تو نيم ساعت، همان! به اميد اينکه قطار رو از دست ندم بايد با تمام وجود رو دوچرخه پا بزنم و آخرش هم پنجاه-پنجاه می‌گيرمش. تو دانشگاه هم اوضاع فرقی نداره، فقط مطالب با هم فرق دارند، در صورتيکه واکنش من نسبت به مطالب اصلاً فرقی نمی‌کنه! کلاس‌های بعدازظهر بهترين جا واسه چرت زدنه و اين رويه هيچوقت تغيير نمی‌کنه.
اگر کار باشه، يه درده، اگر نباشه يه درد ديگه! خوبيه کار من اينه که تنوع داره و مثل کار چارلی چاپلين تو عصر جديد نيست، ولی بديه اين تنوع اينه که وقتی هم آدم سر کار نيست، انواع و اقسام راه حل‌ها تو سرش می‌چرخه، حتی تو خواب!
وقتی از کار يا کلاس ساعت هفت و نيم ميام خونه تازه بايد به فکر غذا درست کردن باشم، در بهترين وضعيت که همه چيز تو خونه هست، بايد منتظر بشم تا غذا حاضر بشه. خوشبختانه از اونجا که شکمو هستم، تا غذا نخورم خوابم نمی‌بره! تازه تو اين بين می‌شه چند تا وبلاگ و روزنامه خوند!
تو ايران وقتی شب می‌رفتم تو جام، لااقل يک ساعتی اين پهلو اون پهلو می‌شدم تا خوابم ببره، ولی از وقتی وارد اين سرزمين کفر شدم، افقی شدن همانا و خواب هزار تا پری ديدن همان! خيلی هيجان داره که وقتی صبح از خواب بيدار می‌شی، اميدت به اين باشه که زودتر شب بشه و بخوابی. تازه زودتر از انتظار برای آخر هفته، به آرزوت می‌رسی!

مهمترين اتفاقی که تو اين پنج ماه افتاد، مسافرت پنج- شيش هفته‌ايم به ايران و تجديد ديدار با دوستان قدیم و ملاقات دوستان جديد بود. البته اينبار بنا به ملاحظاتی برخلاف سال قبل، حضورم تحت پوشش رسانه‌ای-وبلاگی قرار نگرفت، ولی با خيلی از بزرگ بلاگرها ديدار داشتم که نمونه‌اش بچه‌های موج پيشرو بودند که يک روز هم با هفت نوع غذای رنگين و خوشمزه، من رو نمک‌گير خودشون کردند.
از همه جالب‌تر ديدار با علی اوحدی عزيز بود که اون هم برای تعطيلات از دانمارک به ايران رفته بود، ولی فرصت کم اجازه نداد يک دل سير باهاش حرف بزنم. با اينکه از لحاظ سنی از دو نسل کاملاً متفاوت هستيم، ولی احساس می‌کنم تمام افکار و ايده‌هاشون برام قابل لمسه و حتی می‌تونم بگم نزديک به افکار خودمه. البته قلم و ادبيات و اطلاعات ايشون زمين تا آسمون با من بی‌سواد فرق داره. پيشنهاد می‌کنم تا دير نشده، نامه‌های ايرونی رو از دست نديد و در مورد تک‌تک اونها فکر کنيد. همينجا هم از دوست خوبم اسد علیمحمدی که حدود يک سال پيش ايشون رو به نوشتن در وبلاگ ترغيب کردند، تشکر می‌کنم. راستی حتماً تا حالا با مصاحبه‌های اسد و بيلی با بلاگرها آشنا شديد. علاوه‌بر اينکه اسد عزيز وقت زيادی رو برای اين مصاحبه‌ها می‌گذارند، با هنر و اطلاعات بالا گفتگوهای متنوع و تخصصی با بلاگرها انجام می‌دن که اکثر مباحث‌شون در زمينه‌های اجتماعی و وبلاگ قابل ادامه دادن هست و همونطور که خيلی از دوستان اين کار رو کردند، می‌شه تو وبلاگ‌ها به اونها پرداخت. بغير از اون ستون حاشيه وبلاگشون رو به نظرات بلاگرها در مورد شرکت در انتخابات رياست جمهوری تخصيص دادند که شما هم می‌تونيد نظر خودتون رو اونجا بيان کنيد.

بعد از اين پنج ماه، حقش بود که تو وبلاگ تغييراتی می‌دادم که اگر وقت بشه، حتماً اين کار رو می‌کنم. علی‌الحساب نظرخواهی آخرين نوشته رو تو صفحه اصلی آوردم. اولين مزيتش اينه که کار شما راحت‌تر می‌شه و برای نظردادن يا آگاهی از نظرات دوستان احتياجی به باز کردن يک صفحه ديگه نيست، که با احتساب سرعت اينترنت تو ايران کلی به نفع شما می‌شه. در ضمن هر کی نظر بده لينکش هم تو صفحه اصلی می‌آد که اين خودش يه تشويق برای نظر دادنه. به نظر من بزرگترين وجه تمايز وبلاگ با نشريات ديگه، همين قسمت نظرخواهيش و ارتباط دو طرفه نويسنده و خواننده است، که علاوه بر جذابيت بخشيدن به نوشته، باعث بالا رفتن سطح آگاهی و رفتارهای اجتماعی دو طرف می‌شه. هميشه برای من نظرات دوستان (بغير از اسپم‌ها) از يادداشت خودم مهمتر بوده و تقريباً همشون در ذهنم هستند، پس بايد نظرات در کنار نوشته‌ها باشند تا کارايی‌شون بيشتر بشه. البته اين کار تو خيلی از سرويس دهنده‌های وبلاگ از لحاظ فنی امکان‌پذير نيست، ولی اميدوارم دوستانی که اين کار براشون مقدور هست، از اين حرکت استقبال کنند.
قسمت جديدی که تو وبلاگ گذاشتم، تبليغات گوگل هست، که اميدوارم با کليک شما رو اونها، گوگل هم يه پولی به ما بده تا لااقل هزينه‌های اينجا در بياد. البته شايد شما اعتقاد داشته باشيد که وبلاگ دکون بقالی نيست که کسی بخواد ازش پول دربياره و بايد کار «فی سبيل الله» باشه! ولی من مخالف اين ايده هستم؛ چون ما برای وبلاگ‌هامون وقت و انرژی و حتی پول زيادی صرف می‌کنيم و بايد از ديد حرفه‌ای به اين قضيه نگاه کنيم. اميدوارم زمينه فکری و حتی مالی تبليغات تو ايران جا بيفته. تمايل داشتم تبليغات فارسی و ايرانی در وبلاگم باشه، ولی متأسفانه هيچوقت نتونستم از ايران آگهی دهنده خوبی پيدا کنم؛ يعنی کسی حاضر نبود برای تبليغات تو اينترنت پولی پرداخت کنه، درصورتيکه الان تو همه جای دنيا تبليغات اينترنتی خواهان و ارزش زيادی داره. خلاصه که برای رضای خدا هربار که اينجا رو باز می‌کنيد قبل از بستنش يه کليک رو اين تبليغات اين گوشه بکنيد تا يک سنت به حساب صد «يک سعيد» ريخته بشه.

الان که اينها رو می‌نويسم، بازی ايران-کره شمالی هم با برد ايران تموم شد. اميدوارم ايران بياد جام جهانی. اول اينکه به عنوان يک ايرانی باعث افتخاره و می‌بينم خيلی از آدم‌ها کشورها رو از بازی فوتبالشون می‌شناسند، نه از ريس‌جمهور و بمب اتم و اين حرف‌ها. بعدش هم بليت‌های بازی ايران تو جام‌جهانی رو هم خريدم و اگر ايران بياد جام‌جهانی، و از گروهش تيمی تا فينال بره، می‌تونم فينال رو هم تو استاديوم باشم. البته درخواست همکاری داوطلبانه هم دادم و اگر تو مصاحبه‌اش قبول بشم، شايد به عنوان توپ جمع‌کنی، چيزی، بازی‌ها رو از نزديک ببينم.
ديروز آرتميس موقتاً وبلاگ‌نويسی رو کنار گذاشت و امروز هم دوست خوبم شهلا. اميدوارم بزودی و با تجديد قوا، دوباره نوشته‌های قشنگشون رو ببينيم.
نمی‌خواستم اينقدر طولانی بشه، ولی حرف زياد بود. لينک خيلی‌ها رو بايد اضافه کنم و خيلی‌ها رو هم تغيير بدم که تو اولين فرصت اين کار رو می‌کنم. امروز برای اولين بار مجبور به خودسانسوری شدم و نوشته قبلی و از همه مهمتر نظرات دوستان عزيزم رو حذف کردم، که همينجا از همشون عذر می‌خوام. باور کنيد مجبور بودم.

June 25, 2005

چهار سال

می‌دونيد چرا من از اينکه احمدی‌نژاد رئيس‌جمهور شده، ناراحت و افسرده نيستم؟
چون هربار که ايران نرفته جام‌جهانی، به خودم وعده چهار سال ديگه رو دادم؛ واسه همين عادت کردم اگر اونجوری که دلم می‌خواد نشه، به اميد چهار سال ديگه منتظر بمونم.

از امروز چه بخواهيم، چه نخواهيم، دکتر احمدی‌نژاد با رأی مردمی که شب و روز سنگشون رو به سينه می‌زنيم، رئيس جمهور کشورمون شده.
متأسفم که خيلی از دوستان به رأی و انتخاب مردم بی‌احترامی کردند و می‌کنند. متأسفم بعضی از دوستان که تمام تحليل‌هايشان اشتباه از کار درآمده، بجای آموختن و با مردم بودن، کماکان به نظريه‌پردازی و ادعای وکالت مردم مشغولند. متأسفم از اينکه اکثر روشنفکرهای کشورم مثل دايی جان ناپلئون همه وقايع رو با توطئه توجيه می‌کنند و با واقعيت‌های مردم غريبه‌اند.
ولی نگرانم. از تندروی نگرانم. از هرج و مرج و کودتا و انقلاب و تجربه جديد نگرانم.
در عين حال اميدوارم. برای دو و چهار سال آينده اميدوارم. برای اتحاد و همدلی و استفاده از تجارب اميدوارم.

July 7, 2005

هفت، هفت، پنج

پنج سالی هست که رو سقف واگن‌های متروی برلين تلويزيون نصب کردند تا علاوه‌بر پخش آگهی، اخبار رو منعکس کنه. فردای روز يازده سپتامبر (معروف) که داشتم مي‌رفتم سر کار، تو مترو، ته واگن ايستاده بودم و اين تلويزيونه داشت اخبار مربوط به عمليات تروريستی رو پخش می‌کرد. وقتی عکس اسامه بن‌لادن رو نشون داد، متوجه بقيه مسافرها شدم؛ يک لحظه به اون نگاه می‌کردند و يک لحظه به من تا شايد تشابهی بين ما دو تا پيدا کنند! اول خنده‌ام گرفت ولی ديدم بهتره فرار کنم بعد برم به حال خودمون گريه! احتمالاً اگر ايستگاه بعد پياده نمی‌شدم، يکيشون به پليس زنگ می‌زد که: «بيایيد گرفتيمش!»
صبح که خبر انفجارهای لندن رو شنيدم، ترجيح دادم بی‌خيال دانشگاه و کار بشم و بشينم تو خونه. حدسم هم درست بود! تدابير امنيتی تو برلين چند برابر شده...

من از کسانی هستم که مخالف صددرصد توهم توطئه‌اند، ولی هميشه نگاه می‌کنم که از يک اتفاق چه کسی بيشترين نفع رو می‌بره و نتيجه می‌گيرم که اين اتفاق زير سر اون بوده. از صبح تا حالا هر چی اخبار و تفسير شبکه‌های مختلف تلويزيونی رو ديدم، بيشتر و بيشتر مطمئن شدم که اين عمليات توسط خود ابرقدرت‌های اقتصادی و سياسی برنامه‌ريزی شده. نمی‌تونم باور کنم تونی بلر بخاطر کشته شدن پنجاه انسان (تا الان سی و هفت نفر اعلام شده) با بغض حرف بزنه. اگر آقای بلر اينقدر انسان‌دوست هستند، چرا هيچوقت بخاطر کشته شدن روزانه پنجاه انسان بی‌گناه تو عراق و افغانستان اظهار ناراحتی نکرده؟ شايد رنگ خون آدم‌ها فرق داره!
تيکه‌تيکه اخبار منو ياد يازده سپتامبر می‌اندازه. فقط اينبار هر دقيقه اصطلاح «بَربَر» رو می‌شنوم. جالب بدونيد برعکس اون چيزی که ما از قوم بربر می‌دونيم، تو کتاب‌های تاريخ اروپايی، قوم بربر همون ايرانی‌ها هستند. حالا وقتی می‌شنوند «عمليات تروريستی بربرگونه»، تنها چيزی که به ذهنشون می‌رسه، نام ايرانه. ايرانی که رئيس‌جمهورش هم تروريسته؛ چون تو يه عکسی، يکی که ريش داره کنار گروگان‌های سفارت آمريکا در تهران ايستاده! تو يه عکس ديگه هم پشت آيت‌الله محلاتی (فرمانده سپاه در ابتدای جنگ) ايستاده! يه (!) خبرنگار ايرانی‌الاصل فرانسوی هم به يکی از نمايندگان مجلس اتريش گفته: «رئيس‌جمهور آينده ايران قبل از ترور رهبر حزب کُمله کردستان تو وين بوده!» از همه اينها می‌شه نتيجه گرفت که ايران مهد تروريسته و اگه فردا آمريکا و انگليس به ايران حمله کردند دلايل محکم دارند و مردم اين کشورها هم که نمی‌خواند دوباره منفجر بشند هيچ مشکلی از بابت پرداخت هزينه‌های اين جنگ نخواهند داشت! تازه اسامه بن‌لادن هم که تو افغانستان تحت سلطه آمريکا که نيست، تو کشور دوست و برادر پاکستان هم نيست، تنها جايی که می‌تونه باشه، تو ايرانه، پس پيش به سوی نابودی بربريت و تروريست [ايرانی‌ها].
يادش بخير، پنج شيش سال پيش. تو دنيا ترور نبود، اگر هم بود ربطی به کله سياه بودن و اسلام نداشت. يه «ارتش آزادی‌خواه ايرلند» بود که می‌گفتند مخوف‌ترين سازمان تروريستی دنياست، ولی نمی‌دونم چرا بدون اينکه آمريکا و انگليس به ايرلند حمله کنند ديگه اون‌ها ترور نمی‌کنند. عوضش يه گروه دوست و برادر (واسه آمريکايی‌ها) تو افغانستان بود که تا می‌شد حال شوروی‌ها رو گرفت، ولی يه دفعه شد ضد آمريکايی! از اون موقع تا حالا روزی نيست که تو يه گوشه دنيا کسی توسط مسلمون‌های کله سياه ترور نشه. حتی وقتی افغانستان و عراق هم آزاد (!؟) شد، روز به روز اين تروريست‌ها جنايتکارتر و بربرتر (!) شدند. حتماً فردا می‌شنويم تنها راه نابودی تروريسم، آزادی ايرانه.

اين انفجارها هر چی بود، افکار عمومی جهان رو از خواسته بخشش بدهی‌های کشورهای فقير به لزوم ريشه‌کنی تروريسم، تغيير داد. يعنی بجای اينکه ابرقدرت‌های سياسی و صنعتی از طلب‌هاشون چشم پوشی کنند، يه چيزی هم روش می‌گيرند تا با بربرها مبارزه کنند. دلم به حال تمام قربانيان بازی‌های سياسی می‌سوزه، چه اون‌ها که جونشون رو از دست می‌دند، چه اون‌ها که انسانيتشونو.

July 13, 2005

زبون کوچيکه / امتحان / مادر

من نمی‌دونم چرا هر وقت امتحان‌هام شروع می‌شه يه مرضی می‌گيرم. از شنبه اين زبون کوچيکه من زخم شده و نه می‌تونم نفس بکشم نه چيزی بخورم. آب‌دهنمو که قورت می‌دم از گوش‌هام گرفته تا انگشت شصت پام تير می‌کشه. تو اين گير و دار جمعه يه امتحان دارم، شنبه هم يکی ديگه. هر وقت نشستم يه کم درس بخونم، اصلاً نتونستم ذهنم رو متمرکز کنم. دوشنبه هم از همه جا بی‌خبر نشسته بودم سر کلاس و داشتم با خيال راحت «کيهان ورزشی» (آنلاين) می‌خوندم، که پرفسوره اومد و ورق امتحان رو گذاشت جلوم! تازه دوزاريم افتاد که اين هفته امتحانه نه هفته ديگه! خلاصه اوليش رو افتادم که باز از شانس من تجديدی نداره!
حالا هم بجای اينکه شروع به درس خوندن کنم نشستم دارم وبلاگ می‌نويسم و لابد بعدش هم می‌خوام بشينم «اُ سی کاليفرنيا» تماشا کنم!

***


هر وقت مامانم رو اذيت می‌کردم می‌گفت «ايشالا مادر بشی!» من که هنوز نشدم، ولی ايشالا شما مادر بشيد تا بفهميد نوشی اين چند روز چی کشيده، ولی به خاک جدتون قسمتون می‌دم که فکر نکنيد هر کی يه مطلب راجع به اين قضيه ننويسه، کلاس وبلاگش می‌آد پايين يا از قافله روشن فکرهای مملکت عقب می‌مونه! اين چند روز تحليل‌هايی خوندم که معلوم بود طرف حتی يک‌بار هم وبلاگ «نوشی و جوجه‌هايش» رو نخونده و اصلاً نمی‌دونه قضيه چيه! ولی گويا نذر کرده که يه چيزی در اين مورد بنويسه! اونوقت اومده واسه خودش يک کتاب تحليل و تفسير کرده و حکم جهاد و انقلاب داده. يکی به اين بهونه حال اون يکی رو گرفته! اون يکی‌(ها) هم که مثل هميشه جمهوری اسلامی رو مقصر دونسته! اکثراً هم ايراد قانونی گرفتند! بابام جان، قانون که فعلاً بچه‌ها رو در اختيار نوشی گذاشته! اگر اين قانون ايراد داره، يعنی بچه‌ها نبايد فعلاً تحت سرپرستی نوشی قرار می‌گرفتند؟ لابد به نظر اون‌ها دزديده شدن بچه‌ها توسط پدرشون قانونيه؟ تو رو خدا اگر می‌خواهيد حمايت کنيد، لااقل بريد ببينيد مشکل چی بوده بعد.
اين وسط يکی (که بين ما نمونه‌اش خيلی زياده) يک کار غيرقانونی کرده و تو همه جای دنيا رسيدن حق به حق‌دار زمان می‌بره. هر مملکتی اونی که حقش پايمال شده اول بايد جرم رو ثابت کنه تا قانون به وظيفه‌اش عمل کنه که اين مدتی طول می‌کشه. تنها کاری که از دست دوستان برمی‌آد، حمايت عاطفی و اگر آشنايی به قانون دارند قضاييه. اينکه يه عده بخواند از آب گل‌آلود ماهی بگيرند تا به اهداف سياسی و حتی اجتماعی خودشون نزديک بشند، بی‌انصافی در حق نوشی می‌شه؛ چون از لحاظ قانونی کاملاً حق با نوشی است، حساس کردن اين مسئله لزومی نداره و ممکنه نتيجه عکس بده.
من هم مخالف تبعيضی که در قوانين ايران بين زن و مرد وجود داره، هستم، ولی مسلماً اين قضيه ارتباطی به تبعيض قانونی نداره، بلکه ناشی از خودخواهی و ناهنجاری رفتاری (قانون شکنی) يک نفر از بين خود ماست. احساسات مادری يک نفر رو طعمه اهدافمون نکنيم.

August 16, 2005

تعطيلات تابستونی

خير سرش سه هفته است امتحانام تموم شده و مثلاً تعطيلم. آدم وقتی احساس می‌کنه تعطيله دلش مسافرت می‌خواد، از همه بيشتر مسافرت شمال. از اونجا که آلمان همش شماله، اينجا آدم هوس جنوب می‌کنه! کوه خونم هم کم شده و فکر و ذکرم شده جنوب آلمان و کوه‌های آلپ. هی عکس‌های قديم رو نگاه می‌کنم و آه با حسرت می‌کشم!

لامصب (با لامذهب اشتباه نگيرين) نزديکترين کوهی که واقعاً کوه باشه يه هفت هشت ساعتی با اينجا فاصله‌اشه. تازه اگه بخوای با ماشين شخصی يا با قطار سريع‌السير بری، وگرنه ما فقير بيچاره‌ها که با بليت آخر هفته (کل آلمان با قطار معمولی، پنج نفر، سی يورو) مسافرت می‌ريم، بايد کمِ کم يک روز کامل تو راه باشيم و هی قطار عوض کنيم.
اين رفيق پايه‌مون هم از وقتی دستش رفته تو حنا، ديگه بيشتر از دو روز واسه مسافرت وقت [شايد هم اجازه] نداره. ما هم اگر بخوايم بريم بايرن (ايالتی که توش کوه داره) يک روز رفتنمونه، يک روز برگشتن؛ پس عملاً بايد بيخيالش شد. کوه اينجوری هم تنها رفتنش درست نيست، مزه هم نمی‌ده.
چند شب پيش زنگ زدم به هومن و هر چی فحش ناموسی بلد بودم حواله‌اش کردم، که اين چه زندگيه واسه من ساختی!!! اونم از ترس آبروش پذيرفت که يه کاری کنه! چند روز بعد زنگ زد که: «يافتم، يافتم! يه بلندی يافتم!» [البته برخلاف ارشميدس تو حموم چيزی نيافته بود!] بنده خدا رفته نقشه آلمان رو با ذره‌بين گشته تا يه تپه‌ای چيزی پيدا کنه. از شانسش يه تپه درست وسط آلمان پيدا کرده که از اينجا (برلين) فقط چهار ساعت و از اونجا (طرف‌های هامبورگ) شيش ساعت راهه. خلاصه که توافق شد که دو روزه بريم و برگرديم.

از اونجا که علاقه وافری به کارهای هيأتی دارم و حيفم اومد فقط خودم بليت پنج نفری رو استفاده کنم، دعوت عمومی کردم. ماشالا همه هم آماده همچين سفری هستند. قرار شد من و خانواده، با داداش سهيل و خانواده با يکی از دوستان (خودش خانواده است) صبح شنبه سينه‌زنان به سمت ميعادگاه حرکت کنيم! هومن و خانواده و احياناً دو نفر ديگه (با يا بی‌خانواده‌شون رو نمی‌دونم!) هم از اونور می‌آن. از طرفی کامران جمی گير داده که اگه الان به کابينه معرفی شده نخنديم، بعداً ديره! قرار شد اونم (احتمالاً بی‌خانواده) شنبه صبح يا عصر همراه يه پرينت از سوابق درخشان (و مخصوصاً علمی) وزرای آينده، به ما بپيونده. البته منم يه پرينت از شعارهای دانشجويان (!!!؟؟؟) مقابل لانه جاسوسی انگليس تو تهران گرفتم تا هنگام بالا رفتن از کوه، برای حمايت از مظلوميت «سانتی فيوژ» (!!!) و «UCF» تکرارشون کنيم! خداييش شعار «مرگ بر هر سه رژيم خبيث، آمريكا و آلمان و انگليس»‌ لرزه‌ای به تن اين آلمانی‌های خبيث خواهد انداخت! سعی کردم دانشجويی رو که نوشته بود: «خواستار قطعه‌سازی، سانتريفيوژ و غنی‌سازی هستيم» پيدا کنم تا پلاکارد اريجينالش رو با خودم ببرم و در قله مزبور نصب کنم! ولی موفق نشدم و مجبورم خودم نمونه‌اش رو بنويسم!
اگه يه موقع ديديد برنگشتم بدونيد هنگام بالا رفتن از اين کوه مرتفع (!؟) چشام سياهی رفت و سقوط کردم يا چون موافق سانتی فيوژ و مخالف خط قرمز اتحاديه اروپا هستم، خلبان قطار (که دوست سباستين امامیه!) بپره پايين تا قطار بره تو دره! به‌غير از اين خطرات جانی، ممکنه گرفتار بارون بشيم. امسال اينجا فقط اسمش تابستون بود و غير از دو هفته، همش هوا بارونی و خنکه. اميدوارم لااقل اين آخر هفته، آسمون حالی بهمون نده!

غير اين برنامه تو اين سه هفته هيچ کار بخصوصی انجام ندادم. تقريباً از اين بيست و يک روز بيست روزش رو، لااقل روزانه هفده ساعت پشت کامپيوتر بودم! حالا بگو تو که اينهمه بيکار بودی چرا فقط هفته‌ای يه بار آپديت کردی؟ اونقدرها هم بيکار نبودم، يه کارايی دارم می‌کنم که به اون لوگو اون گوشه ربط داره، ولی مثل هميشه با وسواس.

August 28, 2005

کله سياه / کوله پشتی / الله / اتوبوس

اين چهار تا کلمه کافيه که متهم به تروريست بودن بشيد! اونم تو کشوری که دوست محمد عطا (يکی از تروريست‌های حادثه يازده سپتامبر) فقط به جرم دوستی با يک تروريست به پانزده سال زندان (حداکثر مجازات در آلمان) محکوم می‌شه. البته به نظرم اينکه دو روز و شب تمام، هزار تا پليس به فرماندهی مستقيم وزير کشور آلمان بيفتند دنبال سه نفر با اتهام ياد شده، خيلی بهتر از اينه که مثل تو لندن به يه کله سياه کوله پشتی‌دار (از قضا برزيلی) که می‌خواست سوار مترو بشه تير مستقيم شليک کنند! يا تو آمريکا بدون اينکه کسی خبردار بشه طرف گم و گور بشه!
ماجرا از اين قراره که شب پنجشنبه تو يه ايستگاه اتوبوس تو هامبورگ سه نفر کله سياه تو صحبت‌هاشون گفتند «الله»! کوله‌پشتی هم داشتند! از همه فاجعه‌تر اينکه سوار اتوبوس شدند!!! يه بابايی هم که فکر کرده اينا خود خود اسامه بن‌لادن هستند، رفته پليس و راپورت داده! همين مدارک کافيه که به تمام پليس‌های هامبورگ آماده‌باش داده بشه و هزار پليس ضد تروريستی هم وارد عمل بشند. از اونجا که اتوبوس‌ها در آلمان دوربين دارند، عکس اين سه مظنون هم از رساناها پخش شد، که «آی مردم اينا قراره منفجر بشند، ولی اصلاً نترسيد، همه چيز در کنترل ماست!»

آخرش ديروز سه تا چچنی به جرم کله سياه بودن، ته ريش داشتن، همراه داشتن کوله‌پشتی، به کار بردن کلمه الله و سوار شدن به اتوبوس دستگير شدند و تا امروز بازجويی از اونها ادامه داشته!

بين شونزده تا نوزده سالگی‌ام تو ايران، لااقل ماهی يکبار به اتهام‌های مختلف (از مزاحمت بانوان و دوشيزگان گرفته تا مظنون به سرقت و اعتياد) شب رو تو بازداشتگاه خوابيدم. تقريباً با تمام کلانتری‌های تهران و تمام دادسراهاش آشنايی دارم!!! تا اونجا که خودم می‌دونم وجه اشتراک علت تمام اين اتهامات نوجوون بودنم بوده و تو بيشتر مواقع از طرف دادگاه بخشيده شدم؛ از بازداشتگاه که بگذريم بخشش دادگاه خيلی بهتر از شلاق خوردن و جريمه دادن بود!!! در هر حال تو اون چند سال فقط يکبار پيش اومد که يک پليس موقع بازداشت من اسلحه‌اش رو مسلح کنه، ولی جالبه بدونيد تو اين چند سال (بعد از حادثه يازده سپتامبر) تو آلمان بارها پيش اومده که وقتی پليس منو از دور می‌بينه اسلحه‌اش رو مسلح (آماده شليک) می‌کنه. اگر تو ايران بخاطر نوجوونی‌ام هميشه مظنون بودم، اينجا بخاطر کله سياه‌امه.
يعنی می‌شه يه روزی ديگه مظنون نباشم؟

September 13, 2005

روزی مثل هر روز

هر چی من بگم: «هيچ احساس خاصی ندارم»، شما بگيد: «مگه می‌شه!؟» يه عده هم اين جمله رو سياسی می‌کنند! ولی باور کنيد امروز هم مثل بقيه روزهاست، فقط بعد از چند روز بارونی، امروز آفتابی شده.

طبق روال اين چند روز، صبح ساعت شيش رفتم که بخوابم ولی اينقدر خواب راجع به بلاگ‌نيوز ديدم که ساعت نه بيدار شدم. از چند ماه پيش به آقای علی‌محمدی قول ساختن بلاگ‌نيوز رو داده بودم ولی اينقدر کارها و مشکلات ديگه پيش اومد که تا حالا طول کشيده. البته اين وسواس لعنتی من تو کار باعث می‌شه به اين راحتی همچين پروژه بزرگ و تأثيرگذاری رو تموم نکنم. بيشترين زحمتش، طراحی سيستم مديريتش بود تا کار کردن اعضاء با اون راحت باشه. خلاصه من به عنوان مسئول فنی بلاگ‌نيوز، امروز بخش فارسی اون رو افتتاح آزمايشی می‌کنم تا اگر مشکل يا پيشنهادی بود، تو بخش‌های ديگه هم اعمال کنم. توضيحات بيشتر رو تو خودش پيدا می‌کنيد. اميدوارم کار کردن باهاش زياد پيچيده نباشه و بتونيد راحت به کار کردن باهاش عادت کنيد. لطفاً قبل از تبريک و خسته نباشيد و تعاريف معمول همين الان بريد بلاگ‌نيوز رو ببينيد و اگر نکته‌ای به نظرتون اومد حتماً مطرح کنيد.

حالا من هی بگم: «امروز هيچ فرقی با روزهای ديگه نداره»، شما بگيد: «امکان نداره!» از وقتی بيدار شدم فقط دارم نوشتاری (ايميلی) و گفتاری (تلفنی) جواب تبريکات دوستان رو می‌دم. از همه جالب‌تر ايميل تبريک آقای فرانتس بکن‌بائر بود. اولش باورم نشد، ولی خب ناسلامتی قراره سال ديگه موقع جام‌جهانی، براش مفت و مجانی کار کنم. يه کارت تبريک هم از طرف يه دوست خوب بلاگر به دستم رسيده که خيلی بامزه است.

If you can't see this flash please download flashplayer6.0
با اينکه امروز «برای من هيچ فرقی با روزهای ديگه نداره»، ولی چند سال پيش تو همچين روزی خودم (حدود هيوده سال پيش) وبلاگم (همين پارسال، پيارسال) و بلاگ‌نيوز (از چند ساعت پيش) اختراع و در بعضی مواقع کشف شديم! جا داره همينجا از همه دوستان که تاحالا تبريک گفتند و بعد از اين خواهند گفت، تشکر کنم و متعاقباً تولدشون رو تبريک می‌گم! اگر می‌خواهيد به من هديه بديد تا خوشحالم کنيد، می‌تونيد با «بچه‌های موج پيشرو» همراه بشيد. بچه‌های «پرورشگاه مؤمن‌آباد بم» برای شروع سال تحصيلی احتياج به لوازم التحرير دارند و آقای سعيدی مثل هميشه برای اين کار پيش قدم شده، فقط مونده کمک‌های من و شما. برای شاد کردن بچه‌ها و من که تولدمه و امروز برام هيچ فرقی با روزهای ديگه نداره، فرصت رو از دست نديد.

October 11, 2005

پائيز طلايی

تصوری که اکثر مردم از ماه اکتبر دارند يه چيز بين نارنجی و خاکستری است. معمولاً تو اکتبر اينقدر بارون می‌آد و هوا گرفته است که آدم خسته و کلافه می‌شه. ولی امسال کاملاً فرق می‌کنه. تا امروز که يازده روز از اکتبر گذشته، هوا کاملاً آفتابی و مطبوع هست. از اونور تو تابستون ده روز هم پشت سرهم آفتاب نداشتيم و اکثراً بارندگی بود. جالبيش اينجاست که تو خيابون همه نوع پوشش رو می‌شه ديد. از کت و کلاه و شال گردن گرفته تا منی که هنوز با تی‌شرت و صندل می‌رم بيرون.
خلاصه که پائيز حسابی طلايی شده و برگ‌های زرد و نارنجی همچين تو آفتاب می‌درخشند که آدم وسوسه می‌شه کار و زندگی رو ول کنه و بره وسط يه چمنزار بشينه و از آخرين گرماهای آفتاب استفاده کنه. مخصوصاً من که خونه‌ام وسط جنگل و دشت و چمنزاره.

از امروز ثبت نام ترم جديد شروع شده. هر درسی رو که خوشم می‌اومد انتخاب کردم، آخرش ديدم شد سی و شش ساعت در هفته! (به طور معمول بيست ساعت انتخاب می‌کنند) از هيچ کدوم هم دلم نمی‌آد بگذرم (از بس تشنه علم هستم اينطوريه) از اونور سر کار يه پروژه سنگين داريم که بايد تا آخر امسال (ميلادی) تحويل بديم و من کمه‌کم بايد هفته‌ای بيست ساعت هم کار کنم. حالا خونه‌ام اين سر پوتسدام، دانشگاه‌ام اون سر پوتسدام و کارم اون سر برلينه؛ يعنی روزی چهار ساعت هم بايد تو راه باشم.
تا هفته ديگه (دوشنبه) که ترم شروع می‌شه وقت دارم از وقت آزادم استفاده کنم (انگار از اين دو ماه تعطيلی چقدر استفاده کردم که تو پنج روز می‌خوام جبرانش کنم!) کلی برای خودم نقشه داشتم، کلی برای اينترنت و وبلاگ ايده داشتم، کلی مسافرت می‌خواستم برم، کلی... ولی به هيچ کدومش نرسيدم. به نظرم تنها کار مثبتی که کردم همين «بلاگ نيوز» بود. راستی با هزار زحمت تونستيم يه آدرس مناسب با نام بلاگ نيوز بگيريم. مشکل اينجا بود که دومين BlogNews با تمام پسوندها (مثل com و net و org و info و biz و de و uk و fr و...) ثبت شده بود. از اونجا که پسوند ir که مختص ايران هست تازگی قابل ثبت‌کردن شده، BlogNews.ir آزاد بود ولی بايد فقط از طريق شرکت‌های داخل ايران خريداری می‌شد که رو حساب تجربه‌های قبليم غيرقابل اطمينان هستند. با اينحال با همکاری سرور فعلی که تو آلمان هست تونستيم BlogNews.ir رو از ايران بخريم و به اينجا منتقلش کنيم که خود اين کار هزينه زيادی برد. اميدوارم با حمايت شما زحمات و هزينه‌های انجام شده، به ثمر بشينه و بتونيم تو يه محيط آزاد و جمع دوستانه و دموکرات، لينک اخبار و موضوعات جالب رو از وبلاگ‌ها و سايت‌های خبری، در بلاگ نيوز گردآوری کنيم تا در کوتاهترين زمان قابل دسترسی باشند. البته آقای علی‌محمدی ايده‌های بزرگتر و جديدتری هم دارند که اميدوارم همشون محقق بشه؛ چون واقعاً جامعه ما احتياج به تمرين کار گروهی داره.
بخش‌های مختلف «بلاگ نيوز» به هشت زبان فارسی، انگليسی، آلمانی، فرانسوی، ايتاليايی، اسپانيايی، دانمارکی و سوئدی راه افتاده و دوستان بلاگری که در اين کشورها زندگی می‌کنند مسئوليت سردبيری هر بخش رو متقبل شدند؛ در عين حال با کمال ميل دست تمام کسانی را که آشنايی به هر يک از اين زبان‌ها دارند رو برای همکاری می‌فشاريم.
اينهمه ايرانی تو سرتاسر جهان هستند که هر کدوم به زبانی غير از فارسی آشنا هستند و می‌تونند با اون زبان با جامعه ديگری ارتباط برقرار کنند و حالا که با کمک اينترنت اين ارتباط گسترده‌تر شده، چرا از اون استفاده نکنيم؟ در ضمن کسانيکه می‌خواهند زبان جديدی رو ياد بگيرند بهترين کمک می‌تونه خوندن اخبار و وبلاگ‌ها به اون زبان باشه؛ تجربه موفقی که خودم از يادگيری زبان آلمانی داشتم. به طور مثال بخش انگليسی بلاگ نيوز به همکاری بيشتر شما نياز داره. چون قشر عظيمی از بلاگرها با اين زبان آشنايی دارند؛ بلاگ نيوز می‌تونه محل ارتباط و همکاری با بلاگرهای ديگر کشورها باشه.

مصاحبه بيلی و من با کاپيتان کجوری رو از دست نديد. اگر هم تا حالا با وبلاگ ميداف آشنايی نداشتيد، بايد بگم يکی از بهترين وبلاگ‌های فارسی رو از دست داديد. مطلع شدن از خاطرات و تجربيات کسيکه سال‌های سال بعنوان دريانورد به کشورهای مختلف مسافرت کرده زياد هم آسون نيست، ولی کاپيتان کجوری با شيرينی و جذابيت تمام، خاطرات خودشون رو تو وبلاگ ميداف می‌نويسند.

November 10, 2005

من افتخار می‌کنم...

تو مملکتی که اغلب فقط به فکر پول درآوردن (از هر راهی) هستند و شب و روز خودشون رو با فکر پول و ماشين و موبايل و خونه و خارج (!) می‌گذرونند، جايی که خيلی‌ها يه جوری دارند همديگر رو می‌چاپند و تو کلاه‌برداری از هم مسابقه گذاشتند، سرزمينی که توليدات توش در حد صفره، عوضش ملت به دلال بودن خودشون می‌نازند و با افتخار پزش رو می‌دند، کشوری که اکثر دانشجوهاش فقط برای داشتن مدرک می‌رند دانشگاه، يکی از جنس همين مردم با تحصيلات عالی از آمريکا بجای زندگی تو شهر و تکيه زدن به صندلی رياست، پا می‌شه می‌ره وسط بيابون‌های فارس و سی سال قطره‌قطره آب بارون رو زير زمين جمع می‌کنه تا روستايی‌ها بجای رفتن به شهر و کوپن فروشی و نت ورک مارکتينگ (!) بتونند کشاورزی کنند تا اون ملتی که اول ذکر خيرشون بود، وقتی نفت ته کشيد، از گشنگی نميرند.
آره، من به همچين انسان‌هايی افتخار می‌کنم و می‌تونم با غرور بگم کشوری که من ازش می‌آم، فقط نفت و شتر (دور از جون) و هسته (برداشت بد نکنيد، منظورم صلح آميزشه!) نداره.
وقتی ديشب خبر جايزه يونسکو به دکتر آهنگ کوثر رو خوندم دلم خيلی شاد شد. خوشحالم حداقل يه جايی تو دنيا هست که می‌تونه قدر اين انسان‌ها رو تو کشورم بدونه. بيشتر خوشحالی من بخاطر اينه که اينجوری دل همچين انسان‌هايی اميدوار و شاد می‌شه. خيلی سخته که کسی سال‌ها زحمت بکشه ولی به کارش هيچ توجهی نشه. چه زياد دانشمندان و هنرمندانی بودند که وسط راه نااميد دست از کار کشيدند.
در ضمن دکتر آهنگ کوثر پدر نيک آهنگ کوثر هست که حتماً با کاريکاتورهاش آشنا هستيد.


***

حالا غير از اين اشخاص که استاد همه ما هستند، خيلی‌ها هم از زير دست و بال ما (يعنی شخص شخيص بنده) به جايی رسيدند و معروف شدند. کلی بازيگر شهير سينما و تلويزيون، کلی بازيکن سرشناس ورزشی، کلی هنرمند معروف، کلی شهيد و کلی چيزهای ديگه به جامعه تحويل دادم (اسنادش هست) با اينکه خودم چيزی ندارم بهش افتخار کنم (البته به شما خواننده گرامی افتخار می‌کنم) به داشتن امضاء و عکس يادگاری از اين اشخاص افتخار می‌کنم.
تازه از اين رفقا که امروز فردا واسه خودشون کاره‌ای می‌شند کم ندارم. يکيش همين حسين نيازی، حالا شانس آورديم جايزه اول مسابقه داستان‌های ۸۸ کلمه‌ای رو نبرده و هنوز آدم رو تحويل می‌گيره ولی يحتمل فردا پس فردا که دو تا جايزه برد ديگه هرچی برم بگم: «حسين، من همونم که با هم از از تجريش تا يوسف‌آباد پياده رفتيم و اگه من باهات نبوم، وسط راه از زور شاش می‌مردی.» (نگران نباشيد، کار ناموسی نکردم، فقط تشويقش کردم که پارک ملت بريم توالت تا چشمامون باز شه!) اونوقت يه نگاه عاقل اندر سفيه می‌کنه و خونسرد می‌گه: «به ياد نمی‌آورم! اگر امضاء می‌خواهيد لطفاً بايستيد انتهای صف تا نوبتتان شود!»
گفتم تجريش تا يوسف‌آباد و پياده، ياد اين فريم سياه (مداد سياه سابق) افتادم. من بقدر کافی ازش جايزه و امضاء دارم، سفارش می‌کنم تا اين بابا (آخه اصلاً بهش نمی‌آد مامان باشه) به جايی نرسيده و عکس‌هاش دنيا رو نترکونده، بريد سريع ازش يه امضايی، کامنتی، چيزی بگيريد که فردا ديره. باور کنيد، اين آبجی سياه ما (همون مداد سياه سابق و فريم سياه فعلی) اگه يه کم غذا بخوره تا جون بگيره، از اون هنرمندهايی درمی‌آد که داوينچی اينا بايد برند جلو بوق بزنند.
خواهر و برادر گرامی، اگر روزی با ما رفاقتی داشتيد و روزی معروف شديد مثل اين آبجی مهر ما (همون شهلای خودمون) باشيد و سعيد حاتمی (با لينک) رو فراموش نکنيد که بعد از شهير شدن حتماً بهتون افتخار می‌کنم. خداييش ديروز که وبلاگ الهه مهر رو ديدم داشتم از خر کيف شدن بال درمی‌آوردم!!! مثلاً تولد وبلاگش بود، ولی اينقدر از من تعريف کرده که انگار اومدند خواستگاری من! ملت هم بجای اينکه به اون تبريک بگند به من تبريک گفتند. خلاصه که شهلای ما با اينکه کلی معروف شده و هوارتا دوست پيدا کرده، هميشه منو شرمنده خودش می‌کنه.

همه اينها رو گفتم که بگم از داشتن دوستان خوبی مثل شما شادم و به تک‌تک همتون افتخار می‌کنم و خوشحالم که با وجود تمام بدی‌ها و بی‌لطفی‌هام، اينهمه به من لطف داريد. مسلماً شما از اون خيلی‌هايی که اول يادداشت بهشون اشاره کردم نيستيد و من از اين بابت بيشتر احساس غرور می‌کنم که دوستانم از نخبگان و افراد ناياب کشورم هستند.

January 2, 2006

آغاز سال دو هزار و شش

می‌شه گفت سال جديد برای آلمان‌ها و اونها که تو آلمان زندگی می‌کنند يه جور ديگه است. پيش‌بينی می‌شه رشد اقتصادی آلمان که سال‌هاست بيشتر از يک درصد نشده، امسال دو درصد بشه؛ فقط واسه اينکه جام‌جهانی فوتبال امسال (سال ديگه شمسی) تو آلمان برگزار می‌شه. به همين دليل برای جشن آغاز سال نو برنامه‌های زيادی در نظر گرفته شده بود، مخصوصاً تو برلين و باز مخصوصاً کنار دروازه معروف شهر (Brandenburger Tor). ما هم گفتيم حالا که قراره اين همه برنامه خوب خوب باشه، همرنگ جماعت بشيم و برای اولين بار سال نو رو تو کوچه خيابون تحويل کنيم.

اين چند سال معمولاً کنار خانواده يا دوستان تو خونه جشن می‌گرفتيم. پارسال هم که تو يه ديسکو کار کردم و نشد از جام تکون بخورم، ولی اينبار برنامه گذاشتيم با جمع دوستان اکثراً ايرانی بريم دم دروازه برلين. گفتيم حالا که داريم می‌ريم برلين، صله ارحام هم کنيم و شام رو کنار خانواده باشيم. چون اين چند روز برف نسبتاً زيادی اومده بود، سخت بود فاصله خونه تا ايستگاه قطار رو با دوچرخه بريم، اتوبوس هم روزهای تعطيل ديربه‌دير می‌آد و نمی‌شد با اتوبوس رفت. پياده رفتن همانا و طبق معمول با چند ثانيه تاخير، قطار رو از دست دادن همانا. از شانس کچل من، قطار بعدی که نيم ساعت ديگه بود نيم ساعت تاخير داشت. بعد از يک ساعت انتظار وقتی قطار اومد، جای سوزن انداختن نبود، انگار همه آلمان تصميم داشتند برند برلين. هر کدوم هم علاوه‌بر انواع و اقسام نوشيدنی‌های غير شرعی يک کيسه پر از ترقه و فشفشه همراه داشتند. قطار هم هر پنج دقيقه يکبار يک ربع می‌ايستاد تا همينطور ساعت از شش (زمان مقرر برای شام خوردن) بگذره. خلاصه با ياد اتوبوس‌های امام‌حسين-انقلاب (!) به برلين رسيديم و می‌شد برای معطل موندن يک ساعته ديگران بهونه موجه آورد.
ساعت ده که اومديم بيرون خبر رسيد ايستگاه‌های مترو اطراف دروازه بسته شده و فاصله زيادی رو بايد پياده بريم. باز هم به ياد راهپيمايی‌های پرشکوه بيست و دوم بهمن کلی پياده رفتيم. پليس اکثر خيابون‌ها رو بسته بود و راه رو طولانی‌تر کرده بود. زمان سال تحويل نزديک می‌شد، ولی هنوز ما نرسيده بوديم. ثانيه‌های پايانی سال دو هزار و پنج بود که رسيديم نزديک دروازه ولی پليس بخاطر جمعيت زياد اونجا اجازه نداد جلوتر بريم. منم به رسم مملکت دستمال يزدی به دست سعی کردم با «سرکار جون بچه‌ات» و «ما دانشجو هستيم» و از اين حرفا يه راهی به جمعيت پيدا کنم که تو اين گير و دار سال تحويل شد و ترق و توروق و فشفشه هوا کردن و شامپاين باز کردن و ماچ و بوسه محرم و نامحرم. بعد از تموم شدن آتيش‌بازی پليس اجازه داد بريم اون جلو ملوها که کنسرت خارجکی هم داشت؛ ولی چه کنسرتی، چه چيزی، از قزوين هم بدتر بود. ديديم اينطور نمی‌شه؛ سال‌ها باعزت زندگی کرديم، حالا سال نويی همه داره به باد می‌ره. تو اون جمعيت نصف دوستان رو گم کرديم و من صحنه بکری رو از دست دادم! گويا يه بابايی که خيلی بهش فشار اومده بود و نجسی هم مفرط نوشیده بود گلاب به روتون، روی ملت شاشيده بود و تنی چند از دوستان ما هم بی‌نصيب نمونده بودند!

ساعت دو سه صبح بود که تصميم گرفتيم بالاخره بريم سر خونه زندگی، ولی آقای سهراب (خدا از آقايی کمش نکنه) که گويا تو اون هوا بوخوری شده بود، پيشنهاد داد بريم خونه‌شون و شام (به تعبيری صبحانه) مهمون اون باشيم. خلاصه بنده خدا کلی به خرج افتاد و هشت انسان گرسنه رو نان (برگر کينگ) داد. نمی‌دونم چی شد که تصميم گرفتيم به ياد گذشته‌ها (جوونی‌هامون!) تا سپيده دم نخوابيم، ولی مجبور بوديم به ماريو (دوست خارجکی‌مون) توضيح بديم که ما ايرانی‌ها اينطور نيستيم و مثل بقيه انسان‌ها وقتی خسته هستيم و شب شده می‌خوابيم. ولی می‌ديد ما کاملاً حرفه‌ای عمل می‌کنيم و با وجود از خواب‌مردن، کماکان بيداريم و چرت و پرت (به خيال خودمون جک) می‌گيم و به زور می‌خنديم.
ساعت هفت هشت که هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد، باز هم به ياد گذشته، با سه چهار تا پتو و بالش، محرم و نامحرم يه گوشه اتاق به رديف خوابيديم. البته سهراب اجازه نداد مثل جوونی‌هامون از کتاب‌هاش بعنوان بالش استفاده کنيم! هر چند نشد بيشتر از دو سه ساعت بخوابيم؛ چون برعکس گذشته‌ها (!) چند دقيقه يکبار تکنولوژی جديد (موبايل) يکی زنگ می‌زد. تازه اس‌ام‌اس‌هايی که شب قبلش فرستاده شده بود، احتمالاً بخاطر ترافيک بالای شبکه، صبحش دستمون می‌رسيد و تازه فهميديم کلی ديگه هم با ما قرار داشتند!
اين بود انشاء من در مورد سال نو را چگونه آغاز کرديد. در پايان باز هم از آقای سهراب بابت مهمان‌نوازی گرمشون (همون برگر کينگ) تقدير و تشکر می‌کنم. ببخشيد ديگه ناخونم بلند و تهوع آوره. خداييش پسر به اين باادبی و بامعرفتی نديدم. همينطور از خانوم زويا بابت شلوار راحتی‌های متعدد (مخصوصاً آبيه) متشکرم.

January 27, 2006

سرمای خيلی سرد و مشق خيلی سخت

خيلی گرمايی هستم. سال‌هاست زمستون و تابستون تو خونه غير از تی‌شرت و شلوارک لباسی تنم نکردم. معتقدم اگر هوا سرد باشه می‌شه لباس بيشتر پوشيد، ولی وقتی هوا گرمه حتی اگر لخت هم باشی، چاره‌ساز نيست! اين رفتار من حتی برای اين آلمانی‌ها که ربع عمرشون رو تو دمای انجماد می‌گذرونند، عجيبه.
تو ارتفاعات سرماهای شديدی رو تجربه کردم. حتی يک شب با رفيق لرمون تو دمای منفی ده درجه بدون چادر، تو کيسه‌خواب، خوابيديم و جز صدای غرش سقوط بهمن، چيز ديگه‌ای اذيتمون نکرد! پايين‌ترين دمايی که ديدم منفی چهل درجه بوده. مسلمه وقتی می‌خوای دو سه روز بری کوهی، قطبی، چيزی پی همه اينها رو به تنت می‌مالی و لباس کافی می‌پوشی.
شنبه هفته پيش بعد از مدت‌ها بارش برف، هوا مطلوب‌تر شده بود و نم‌نمک بارون می‌اومد. شب که بعد از صله ارحام خواستيم برگرديم سر خونه زندگی، ديديم تمام اون بارون‌ها و برف‌های آب شده، حالا تبديل به يخ شدند و تمام کوچه و خيابون شده زمين پاتيناژ و ملت و ماشين‌ها در حال سرخوردنند! ما هم که با دوچرخه بوديم با سلام و صلوات و آيت‌الکرسی بدون زمين خوردن خودمون رو رسونديم خونه.
تو هفته‌ای که گذشت دمای هوا بين ده درجه زير صفر (گرمترين زمان) تا منفی بيست و چهار درجه (نصف شب) بود. حالا فکرش رو کنيد دوشنبه که گرمترين دماش منفی چهارده بود، علاوه بر دانشگاه، اينور و اونور کلی کار اداری داشتم. در ضمن تنها وسيله‌ای که می‌تونست منو سروقت به همه جا برسونه دوچرخه‌ام بود. جالب اينجاست همچين آفتابی بود که به قول آرمين گيله‌مرد ملت مونده بودند عينک آفتابی بزنند يا شال گردن!
برای اولين بار بود که تو عمرم آب بينی‌ام همون تو يخ زد! وقتی نفس می‌کشيدم سرما تا روده‌ام هم می‌رفت (فکر بد نکنيد، تا تهش نمی‌رفت، اونجا خودش يخ بسته بود!) دو سه روز اول با لات‌بازی گذشت ولی ديگه طاقت نياوردم و از ديروز يه جيکه سرما خوردم و دماغم مثل ابرهای پاييزی می‌باره!

طبق عادت لای مشق امروز رو ديشب باز کردم، ولی چشمتون روز بد نبينه، اينقدر سخت بود که يک هفته وقت می‌برد و من می‌خواستم يک شبه تمومش کنم. نمی‌دونم اين خانوم پرفسور ما راجع به من چی فکر کرده بود که تا حالا هيچکس حتی مشابه اين مشق رو ننوشته بود. خلاصه تا صبح پشت کامپيوتر بقول آلمانی‌ها گوگلن (googeln) کردم تا شايد کسی به يه زبونی راجع به اين مشق فکر کرده باشه، که هيچ خبری نبود. از طرفی نمی‌شد تمرکز کرد؛ چون هر پنج دقيقه آب دماغم می‌اومد و می‌رفتم دستشويی فين می‌کردم. خلاصه صبح با روی به سرخی خورشيد سحرگاهان(!)، مشقم رو به سپيدی سپيده‌دمان تحويل استاده عزيز دادم تا مثل گذشته يادم باشد که اولاً وقتی هوا سرده لات‌بازی رو بايد کنار گذاشت و شال و کلاه کرد و ثانياً لای مشق‌ها رو به موقع باز کنم!

March 3, 2006

کدوم تعطيلات؟

اين ترم که گذشت از اونا بود که پوست از سرم کنده شد. تا حالا تو عمرم دوازده ساعت پشت‌سرهم سر کلاس نشسته بودم که اين ترم نشستم. تو عمرم هفته‌ای چهار تا مشق پدر-مادر-دار ننوشته بودم که نوشتم. هفت تا امتحان کت و کلفت نداده بودم که دادم [ای منحرف‌های بی‌تربيت]. امروز هم از آخرين امتحانی که نوشتم يک هفته می‌گذره، ولی کدوم تعطيلات؟

از همون جمعه هفته پیش بعد از امتحان يکراست رفتم سر کار. بدبختيه ما اينه که هم تو دانشگاه صاحابمون پرفسوره، هم تو شرکت. همشون هم علاقه دارند مشق بگند. البته مشق سر کارم رو چهار سال پيش هم نوشته بودم، ولی اون موقع رئيس کس ديگه‌ای بود. سه روز هست که کارم رو تموم کردم و تحويل دادم، ولی برای ادامه کار احتياج به برنامه‌ای داشتم که قفل سخت‌افزاری داره و قفلش دست يکی از همکاران درحال ماموريته. ده هزار يورو هم برای خريد يه قفل ديگه، يه کم (!) زياده! خلاصه مونديم بلاتکليف.

ديروز هم نتايج يکی از امتحان‌هام اعلام شد و از اونجا که من هميشه با اکثريت همراه می‌شم، با کمال مسرت، افتخار شامل هفتاد و چهار درصد مردودين شدن، نصيبم شد! پرفسوری که نتيجه کارش اينه، بايد سرشو بزاره بميره! لازم به تذکره که در سيستم آلمانی يک بالاترين نمره و پنج کمترينه. از همه جالب‌تر خود درسه که يکی از موضوعات پايه‌ای انفورماتيکه و من با ده سال سابقه کار برنامه‌نويسی، شرمم می‌آد بگم مبانی چی بوده که برای دومين بار رد شدم! خوبه پارسال قسمت دومش رو که نتيجه‌اش همينجوری بود، با نمره خوب (۲) قبول شدم، ولی گویا زشت بود جزو اقليت باشم! خدا وکيلی خجالت داره. تازه جزوه باز هم بود. خدا بقيه امتحان‌ها رو ختم به خير کنه.

ننه بابامون هم گير دادند که بلند شو بيا ايران سامان بگير. خوبه يادم نرفته پارسال که منو با اين وعده وعيدها کشوندند ايران خبری از سامان نبود و سر کاری بود. حالا خدا رو چه ديديد شايد رفتيم اينبار خودمون سامانه خودمون رو گرفتيم!

از اونور دشمنان اسلام بلاگ‌نيوز رو با فيل عوضی گرفتند و تَرش کردند. [خداييش شما خيلی منحرفيد، کی گفت بهش شاشيدند؟] البته زبونم لال، گوش شيطون کر، اون يکی آدرس صحيح و سالمه، ولی بايد از حالا يه فکری به حالش کنم. خدا پدر صاحاب اين سايت‌هايی که خدمات فيدبک ارايه می‌دند رو بيامرزه که کار ملت رو آسون می‌کنه. همين گوگولی مگولی خودمون، همچين RSS رو می‌خونه که کسی به گردپاش نمی‌رسه. اگر اکانت گوگل (جی‌ميل) داريد که کار با صفحه شخصی گوگل همراه با خبرخوان خيلی ساده است، اگر هم نداريد، اول ثبت‌نام کنيد بعد کار ساده می‌شه! از خبر خوان‌های آن‌لاين ديگه هم می‌تونيد استفاده کنيد. آدرس فايل RSS بلاگ‌نيوز فارسی http://fa.blognews.ir/rss.php هست. در ضمن می‌تونيد از سايت دو در دو هم برای دسترسی به لينک‌های بلاگ‌نيوز استفاده کنيد، که اونجا هم فاله و هم تماشا.
راه‌های ديگه هم هست، ولی من پشت دستمو داغ گذاشتم که راجع به فيل و تر شدنش چيزی ننويسم. از وقتی برای روش دور زدن اسمشو نبر بلاگ رولينگ مطلب نوشتم، روزی ديويست نفر از طريق موتورهای جستجو می‌آند اونجا و بدون خوندن يادداشت، تقاضاهای نامشروع دارند!

موج پيشرو و کمک‌هاشون به بچه‌های بی‌سرپرست بم احتياج به معرفی من نداره. مثل هميشه زحمت رسوندن هديه‌های ما به بچه‌ها برعهده اين عزيزان افتاده. پس عجله کنيد که دو هفته بيشتر به سفرشون نمونده.

تا يادم نرفته بگم، اگر دغدغه طبيعت رو داريد، وبلاگ مهار بيابان‌زايی رو از دست نديد. تا اونجا که می‌دونم کمتر وبلاگی به صورت تخصصی به مشکلات طبيعت ايران زمين می‌پردازه.

اين بحث روشنفکری ما هم اونقدر شيرين بود که ملت يا چرتشون گرفت، يا کشف کردند که من کرويت زمين رو دوباره کشف کردم! من بسيار مسرورم که مردم کشورم اينقدر سطح بالای علمی و عملی دارند! البته من اين منبر رو به همين راحتی‌ها ول نمی‌کنم، فقط گفتم وسطش يه زنگ تفريح داشته باشيم.

March 14, 2006

چهارشنبه‌سوری بی‌بخار

پريشب که رسيدم، تازه فهميدم دو روز بعدش چهارشنبه‌سوريه. خداوکيلی اصلاً آمادگی روحيش رو نداشتم. تو دو روز که نمی‌شد کيارش شيرازی و احمد آقايی رو پيدا کرد. به هر کی هم می‌گفتيم چهارشنبه‌سوری کجا بريم، می‌گفت امسال اصلاً حرفشو نزن، همسايه پسرخاله عمه‌ام اينا گفته نوه دايی‌اش اينا می‌گه امسال بگير بگيره (!!!) و مأمورها حکم تير دارند و امسال قراره همه جا بترکه و از اين حرفا. خلاصه به هرکی گفتيم بيا بريم بيرون گفت تو هم اگه جونتو دوست داری نرو! آخرش هم مجبوری با کاوه نوری قرار گذاشتم!
صبح فهميدم همه مدرسه‌ها تعطيل هستند؛ چون نمی‌تونستند امنيت جانی بچه‌ها رو تأمين کنند! عصری هم که رفته بودم جمهوری، همه پاساژها رو تعطيل کرده بودند! هر دو دقيقه هم يه آمبولانس يا ماشين پليس (البته از نوع بنز) با آژير بلند و سرعت زياد اينور و اونور می‌رفت. البته تا اونجا که من می‌دونم اگر جايی اتفاقی افتاده باشه ماشين‌های امدادرسانی همه بايد به اون جهت برند، ولی امروز آمبولانس می‌رفت شرق، آتش‌نشانی می‌رفت غرب، يه ماشين پليس هم شمال و اون يکی جنوب!
خيابون‌ها هم همه خلوت. با کاوه و امير کوشکی رفتيم کوشک ولی فقط دو سه تا فنجول داشتند ترقه‌بازی می‌کردند. با تيم خبری رويتر راهی گيشا شديم که حتماً اونجا سوژه وجود داره. گويا واقعاً قلق مردم اومده دستشون؛ چون گيشايی که با وجود هزار تا مأموربازی و حمله برادران مخلص بسيجی، اونقدر شلوغ می‌شد که تو پياده رو اصلاً جای رد شدن نبود، تک و توک اهالی محترم غیر گيشا ايستاده بودند و حرکت‌های خارج استاندارد نشون می‌دادند! هرچی چشممون گشت يه آشنا و بچه محل پيدا کنيم، دريغ از يک نفر. ديگه خسته شده بودم. می‌خواستم برگردم خونه، ولی خب نذر دارم هر سال تو اين شب عزيز، يه باتوم بخورم و نمی‌شد بدون ادای نذر صحنه رو ترک کنم. دو ساعت دنبال يه مأمور زحمتکش انتظامی گشتم که اين نذر ما رو برآورده کنه، ولی دريغ از يک نفر.
خلاصه جاتون خالی برای اولين‌بار يه چهارشنبه‌سوری کسالت‌آور و فطيری رو بدون هيچگونه باتوم، بدون فرار، بدون زخم سنگ‌های نارنجک، بدون سوختن لباس و مو و از همه مهمتر بدون کيارش رو گذروندم. البته هنوز که ساعت دوازده شب نشده صدای نارنجک و ترقه می‌آد، ولی چهارشنبه‌سوری به اين بی‌بخاری نديده بودم.

March 21, 2006

سال تحويل روی چهارپايه، مته به دست

با تسليت اربعين سالار شهيدان، اباعبدالله‌الحسين (ع)، عيد سعيد نوروز را به تمام شهيدان، مفقودين، آزادگان، جانبازان، فارسی‌زبانان و ساير ملل تبريک و تهنيت عرض می‌نمايد. (پيام نوروزی رئيس‌جمهور محبوب و منتخب)
حقيقتش از وقتی اومدم ايران صبح تا شب درگير اسباب‌کشی و راه انداختن خونه نو اوليا محترم بودم و کماکان هستم، جوری‌که موقع سال تحويل روی چهارپايه مشغول نصب لوستر بودم. حالا می‌گن قراره تا آخر سال هم رو چهار پايه بمونم!
جابجايی تقريباً تموم شده، فقط يخچال نداريم. والا وقتی يک ماه پيش خبردار شديم که پدر محترم، بالاخره خونه‌اش رو فروخته و مادام-موسيو تصميم به زندگی آپارتمان‌نشينی گرفته‌اند، اخطار داديم که وسايل با عمر بين بيست تا پنجاه سال، جايی در منزل جديد نخواهد داشت؛ به همين خاطر يک يخچال چهل ساله و يک فريزر سی ساله به همراه يک يخچال پانزده ساله (که فرقی هم با اون چهل ساله نمی‌کرد)، به زباله‌دانی تاريخ سپرده شدند. پس از چند روز جستجو و مقايسه، بالاخره چهارشنبه يک يخچال-فريزر جمع و جور خريديم. قرار بود همون شب تحويل داده بشه! ولی اينجا ايران است، صدای ما را از تهران می‌شنويد! اينجا چهارشنبه و يکشنبه، زياد فرقی ندارند. البته همينش هم باعث خوشحاليه که آوردنش. بگذريم که چه جوری گوشمون رو بريدند و آخرش هم برای بالا بردنش، طبقه‌ای شش‌هزار تومن گرفتند! غير از تو آشپزخونه جای ديگه هم تحويل داده نمی‌شد و بناچار آوردنش بالا.
حالا فقط مونده بزنيمش به برق، ولی زهی خيال باطل!!! اينجا هنوز ايران است. وقتی سرويس‌کار هم می‌تونه گوش ببره، چرا نبره؟ جالب اينجاست تا می‌آی اعتراض کنی، می‌گند اين قانونشه! البته جای بسی خوشحالی است که تو اين مملکت بعضی‌ها به قانون پايبند هستند!!! خلاصه بند دال تبصره فلان می‌گه: «اگر وسايل منزل توسط غير از نماينده شرکت نصب شود، گارانتی آن باطل می‌شود!» از اونجا که شرکت معظم «ال جی» خيلی سرش شلوغه و نصف شب هم تلفنشون اشغاله، موفق به تماس نشديم تا اعلام کنيم تو رو خدا بيايد گوش ما رو ببريد! اينجوری شده که شب عيدی يخچال نداريم و احتمالاً اين وضعيت تا شنبه هفته آينده ادامه داره (اينجا کماکان ايران و عيد و تعطيلات است).
فکر نکنيد اينو گفتم، غرهام تموم شده. ماشالا زندگی تو ام‌القری قرآن يه غرنامه هم کم می‌آره، با اينحال نوروز همگی‌تون شاد و ببخشيد اگر حضوراً يا تلفناً يا ايميلاً يا کامنتاً تبريک نگفتم، آخه الان بايد برم از يخچال خونه قبلی پنير و کره بيارم تا صبحانه بخوريم!

June 15, 2006

بازی ايران مکزيک

با يه مصيبتی رفتم نورنبرگ و اومدم که خدا می‌دونه. دوشنبه ساعت چهار صبح رسيدم خونه، گفتم سريع عکس‌ها رو بيارم رو کامپيوتر و گزارش رو بنويسم. از شانس کچلم «اومدم ابروش رو درست کنم...» تا همين لحظه خواب و خوراک نداشتم تا کامپيوتر مثل روز اول بشه. داستان اينم مثل ماجرای نورنبرگ رفتنم و دوچرخه و خرس بمونه واسه سر فرصت! فعلاً گزارش مصور بازی رو تو بلاگ‌نيوز ببينيد.

عجب بازی کرد اين آلمان. با اينکه اصلاً از فوتبال آلمانی خوشم نمی‌آد، ولی اينقدر که اينا خودشون رو کشتند، اگر نمی‌بردند سر خورده می‌شدند!
اين سامی الجابر سن بابای علی دايی رو داره، ولی بازم گل می‌زنه.
صحبت از علی دايی شد، من موندم چرا کسی به جواد نکونام گير نمی‌ده که کمتر از دايی دويد، يا برهانی که ده دقيقه تو زمين بود، داشت نفس‌نفس می‌زد!؟
ولی خودمونيم خيلی پر رو هستيم. يکی نيست بهمون بفهمونه فوتبال ما کجا فوتبال مکزيک کجا؟ اونا بيست سال پيش تو کشورشون جام‌جهانی برگزار کردند، ما هنوز يه استاديوم درست و حسابی نداريم. بيست هزار نفر از مکزيک به عشق تيم کشورشون بدون بليت مسابقه از مکزيک اومدند دم در استاديوم تيمشون رو تشويق می‌کردند، اونوقت بعضی از هموطنان ما بليت پنجاه يورويی‌شون رو هزار يورو می‌فروختند!
همين چند ماه پيش که برزيل تو جام کنفدراسيون‌ها از مکزيک باخت، اينقدر بهش انتقاد نکردند که به تيم ايران می‌کنند! آدم شکش می‌بره، نکنه ما از برزيل هم سرتريم؟ ولی اگر بدون ور اومدن رگ‌های ملی (که حق مسلم ماست!) به بازی نگاه کنيم، نيمه اول مکزيک بد بازی کرد و نيمه دوم بازی خودشو انجام داد. نمی‌دونم چرا اونا که می‌گند ايران نيمه دوم دفاعی بازی کرد، نمی‌گند اگر تيم به نتيجه مساوی راضی بود، چرا از اول دفاع نکرد؟ جواب راحته، کافيه ده دقيقه فوتبال بازی کرده باشيد تا بدونيد هر تيمی که ضعيف‌تره خود به خود توپ در اختيار حريفش خواهد بود. جون بچه‌هاتون يه کم واقع‌گرا باشيد.

June 25, 2006

مکزيک يا آرژانتين، مسأله اين نيست!

ديشب که بازی آرژانتين و مکزيک رو می‌ديدم، کلی حرص خوردم! آخه اگه ايران مکزيک رو می‌برد و با پرتغال مساوی می‌کرد و آخرش آنگولا رو سوراخ می‌کرد، الان ديگه مجبور نبوديم با آرژانتين بازی کنيم! آهان! يادم نبود، ما مکزيک رو نبرديم! ولی اگه نيمه دوم پرفسور قلابی تيم ملی [صفتی که کيهان به برانکو می‌ده] تيم رو دفاعی نمی‌کرد!!! ديشب حتماً آرژانتين رو می‌برديم!!! تو دور بعد هم که آلمان جلوی ما سوسکه!!!
زياد تعجب نکنيد، اينا حرف من نيست. ديشب که بازی رو می‌ديدم، سعی کردم خودم رو جای اونايی بگذارم که مثل رئيس‌جمهور محبوبشون! فکر می‌کنند همين که زير توپ بزنی، می‌ره تو گل و بعد می‌بری! صد البته خيلی از اين آدم‌ها (آره! خود شما رو می‌گم) اسم رئيس‌جمهور که می‌آد، ترش می‌کنند. ولی خب وقتی اسم ايران وسط باشه، هرچی اون و معاونش و نماينده‌های مجلس هفتم و روزنامه کيهان بگند، حجته و بی‌چون و چرا چشمهامون رو می‌بنديم و از ته دل می‌پذيريم. البته پيش خودمون بمونه‌ها، خيلی از اين بنده خداها، فرق منچ و فوتبال رو نمی‌دونند، ولی خب نمی‌شه که اظهار نظر نکنند.
آخيش، يه کم از حرفامو زدم. هرچند حرف زياده، مخصوصاً وقتی از نزديک خيلی چيزها رو ببينی.
راستی اگه هنوز عکس‌های بازی ايران و آنگولا رو نديديد:
عکس‌هايی از مسابقه
عکس‌هايی از حاشيه‌های نيمکت ذخيره تيم ملی
عکس‌هايی از حاشيه بازی
عکس‌هايی از تماشاچيان

June 29, 2006

آلمان يا آرژانتين؟

والا اولين‌بار که مسابقات فوتبال رو پی‌گيری کردم، جام‌جهانی ۱۹۸۶ مکزيک بود که آرژانتين قهرمان شد. اين قهرمانی و حضور مارادونا عجوبه فوتبال تو اين تيم، باعث شد هميشه فوتبال آرژانتين رو بيشتر دوست داشته باشم و به عبارتی طرفدار اين تيم شدم.
به نظرم فقط تو آمريکای جنوبی هست که فوتبال بازی می‌شه و تيم‌های اروپايی و مخصوصاً آلمان و فرانسه بيشتر شطرنج بازی می‌کنند تا فوتبال.
تو ستاره بودن بازيکنان برزيلی شکی نيست ولی احساس می‌کنم برزيل خيلی خودخواهانه فوتبال بازی می‌کنه.
هيچوقت علاقه‌ای به بازی آلمان‌ها نداشتم. ولی از شما چه پنهون، اين مملکت وطن ما شده. نمی‌شه نسبت به برد و باختش بی‌تفاوت بود. همين که می‌بينی يه برد يا باخت چه تأثيری در اقتصاد و سياست و روابط بين آدم‌های جامعه داره، دلت می‌خواد کشوری که توش زندگی می‌کنی يا بهش تعلق داری، بازنده نباشه.
حالا موندم فردا چی کار کنم؟ از برد کدومشون بايد خوشحال بشم؟ از موقعيت‌های کدومشون دادم هوا بره؟ بهم حق بديد، مسلماً اگر ايران هم با آرژانتين بازی می‌کرد همين حس رو داشتم.

July 1, 2006

برلين، برلين، برلين، ما می‌ريم برلين!

"Berlin, Berlin, Berlin, wir fahren nach Berlin!"
اين شعار آلمانی‌هاست. با اينکه بازی امروز هم برلين بود، ولی منظور فيناله، و يعنی «کربلا، کربلا، ما داريم می‌آييم!» خلاصه که آلمان داره می‌ره برلين!
حالا بعد از بازی ايران با پرتغال و آنگولا که حذف ايران مشخص بود، من واسه خودم اين شعار رو می‌خوندم، البته به آلمانی. اکثر ايرانی‌ها نمی‌فهميدند چی می‌گم، ولی آلمانی‌ها يه نگاه عاقل اندر سفيه می‌کردند که اين بابا با لباس و پرچم ايران چرا داره هذيون می‌گه. غافل از اينکه من واقعاً داشتم می‌رفتم برلين!
امروز تا ساعت پنج کلاس داشتم. سالن اصلی دانشکده برای تماشای بازی پر بود، کباب و نجسی هم روبراه. بچه‌ها هر چی اصرار کردند که بمون، روم نشد بگم من از شکست آرژانتين ناراحت می‌شم، پس بهتره برم. تو اتوبوس فقط من بودم و راننده و يه پيرمرد و يه پيرزن! واسه نيمه دوم رسيدم خونه. حدس می‌زدم نيمه اول اتفاقی نيفته؛ چون تو اين مرحله، تيمی که نيمه اول گل بخوره، نيمه دوم بهتر بازی می‌کنه. البته شايد اين اصل برای اوکراين صدق نکنه (الان بين دو نيمه ايتاليا و اوکراين و ايتاليا يکی جلو است).
از اونجا که مادر بچه‌ها هم طرفدار آرژانتينه، تا گل اول آرژانتين رو تشويق کرديم، بعد از اون دلمون برای آلمانی‌ها سوخت و آلمان رو تشويق کرديم. بعد از گل آلمان هم توپ دست هر کی بود! اينجوری بين احساس (آرژانتين) و منطق (آلمان) عدالت رو اجرا کرديم. آخه کيه که دلش بخواد جشن و شادی مردمان دور و برش تموم بشه؟ تو اين دهات ما سال به سال يه گاری رد نمی‌شه، حالا برای اولين بار تو اين مملکت، ملت ريختند تو خيابون و صدای بوق می‌آد. لازم به توضيحه، برعکس ايران که از بوق برای «چاکريم-مخلصيم» و «خداحافظی» و «من دارم می‌آم»، استفاده می‌کنيم، اينجا بوق مثل فحش خوار مادره!
خلاصه که ملت فعلاً شادند و همه با هم مهربون و خونگرم. و ما هم برای ادامه اين اوضاع دعا می‌کنيم.
راستی برای اون‌هايی که فکر کردند تلويزيون مارادونا رو نشون نداده بايد بگم، مارادونا قبل از بازی با حالت قهر استاديوم رو ترک کرده. احتمالاً راه ندادن يکی از همراهانش بخاطر نداشتن بليت دلیلش بوده.

من نه حوصله دارم نه پول که فردا تا گِلزنکيرشن (Gelsenkirchen) برای بازی انگليس و پرتغال برم. يک عدد بليت به قيمت منصفانه بفروش می‌رسد.

July 12, 2006

فينال جام‌جهانی

هميشه تماشای فوتبال برام لذت بخش بوده، مخصوصاً وقتی که هيجان اون زياد باشه؛ مثل بازی‌های حذفی يا در نهايت فينال. از طرفی تماشای فوتبال تو استاديوم با جلوی تلويزيون زمين تا آسمون فرق داره. تو تلويزيون فقط می‌تونی اونجا رو ببينی که کارگردان می‌خواد.
حالا که فينال جام‌جهانی همين بيخ گوشمون بود، حيف بود اين موقعيت رو از دست می‌دادم. خلاصه رفتيم و جای همگی، مخصوصاً طرفداران ايرانی-تيفوسی ايتاليا خالی بود. بيشتر از ۵۰۰ تا عکس گرفتم که تعداديش رو تو بلاگ‌نيوز گذاشتم:
عکس‌هايی از مسابقه فينال جام‌جهانی
عکس‌هايی از حاشيه فينال جام‌جهانی
قبل از ورود به استاديوم المپيک برلين، بازار سياه بليت داغ داغ بود، بطوريکه خيلی‌ها وسوسه شدند و بليت خودشون رو فروختند. مثلاً يک عده جوون ايرانی که از سوئد اومده بودند و به قول خودشون خرج سفرشون اينجوری دراومد! دو هزار يورو کم پولی نيست! هرچند هميشه می‌شه پول در آورد ولی فينال جام‌جهانی ۲۰۰۶ فقط يکباره.
استاديوم المپيک بخاطر اينکه متعلق به هرتابرلين آبی‌پوش هست، همه چيزش آبيه، حتی پيست دووميدانی‌اش. حالا که دو تيم آبی‌پوش هم فيناليست بودند، ديگه نورعلی‌نور شده بود! البته می‌شد تشخيص داد فرانسوی‌ها بيشتر بودند.
تا اونجا که ديدم ۵ تا ايرانی ديگه هم با تريکو ايران بين تماشاچيان بودند. آخر بازی هم آقايی با تريکو آرژانتين به فارسی خواست ازش عکس بگيرم. پس می‌شه گفت بيشتر از ده ايرانی تو استاديوم بودند.
بازی ضعيف تيری آنری صدای تماشاچيان بی‌طرف رو درآورده بود، در مقابل هر وقت زيدان يا ريبری پا به توپ می‌شدند حتی ايتاليايی‌ها هم نيم‌خيز می‌شدند. در واقع هرجا اين دو بازيکن بودند، توپ هم بود يا برعکس.
صحنه ضربه سر زيدان به سينه ماتراتزی نه تنها از چشم داورها دور مانده بود، بلکه تماشاچيان هم اين صحنه رو نديدند و همين باعث شد همه فکر کنند زيدان بی‌دليل اخراج شده. حتی خود ايتاليايی‌ها هم که نمی‌دونستند قضيه چيه با لبخند موذيانه و چشمک زدن و هيس هيس گفتنشون فرانسوی‌ها رو تحريک می‌کردند. به همين دليل داور و ماتراتزی و بوفون که پی‌گير اخراج زيدان بود تا انتهای مراسم هو شدند.
مثل هر فينالی صحنه شادی ايتاليايی‌ها و اشک فرانسوی‌ها پايان بازی بود.

August 7, 2006

دوچرخه‌ی بی‌چرخ من

از اونجا که بابای ما تو بچگی (هفتاد سال پيش) آرزوی دوچرخه داشت، فکر می‌کرد قاعدتاً ما هم همين آرزو رو داريم. گوشش هم بدهکار نبود که بابا! از زمان شما تا زمان ما دنيا تغيير کرده! الان رفيقام از موتور کمتر سوار نمی‌شند!
تا ده دوازده سالگی به آرزو‌های بابامون تن داديم، ولی بعدش ديگه اوضاع فرق می‌کرد؛ آخه پشت لبمون داشت سبز می‌شد. تازه هر روز تو خيابون‌ها ماشين‌ها بيشتر می‌شدند و جا واسه دوچرخه سواری نبود. از طرفی کی حال داشت تو سربالايی‌های گيشا پا بزنه؟
گذشت تا اومديم خارجه. نشستيم حساب کرديم اگه بخوايم با اتوبوس و مترو اينور اونور بريم، با پول بليتشون می‌شه سر ماه يه دوچرخه خريد. تازه زودتر از اتوبوس هم می‌شد به مقصد رسيد. مقدار جر خوردن هم از تهران کمتره؛ چون ديگه از سر بالايی خبری نيست!
از الطاف فک و فاميل زياد داشتن اينه که هميشه يه دوچرخه پيدا می‌شد تا يه مدت رفيق گرمابه و گلستانم باشه؛ آخه ديگه تا سر کوچه هم با دوچرخه می‌رفتم. خوشبختانه اينجا تو مترو و قطار و حتی بعضی از اتوبوس‌ها جای دوچرخه داره و اگر جای دوری می‌خواهيم بريم دوچرخه رو هم با خودمون می‌بريم.
عرضم به حضورتون که پارسال تصميم گرفتيم برای اولين بار يه دوچرخه مشتی و درست حسابی بخريم تا نصف عمر مفيدمون (!؟) بابت تعمير و پنچرگيری تلف نشه!
خلاصه تو گرما و سرما (زير منفی بيست درجه) کلی با دوچرخه جديد حال کرديم (شايد هم اون با ما حال کرد!) تا اينکه يه روز صبح که با شادمانی می‌خواستم برم دانشگاه، چشمتون روز بد نبينه، با صحنه شوک‌برانگيز پايين مواجه شدم.

دزد نامرد، به جفت چرخ‌ها هم رحم نکرده بود. از يه طرف غصه‌مند بودم که حالا چی کار کنم!؟ از طرفی خوشحال (!!) که آخ جون به کلاسم نمی‌رسم و مدرسه تعطيله!!
از اون روز (دو ماهی می‌شه) تا حالا نه وقتشو دارم، نه ديگه پولشو که برم دو تا چرخ جديد بخرم. لامصب بايد هم‌قيمت خودش واسه چرخ‌هاش پول بدم که عمراً! ديگه بايد واسه دو تا ايستگاه سوار اتوبوس بشم (اگه به موقع برسم!) در صورتی‌که با دوچرخه پنج دقيقه راهه.
چند هفته اول با دوچرخه مادر بچه‌ها می‌رفتم که اونم بعد دو هفته پنچر شد! البته بين خودمون باشه، خيلی ضايع بود من با اين سيبيل‌هام (آرزو بر جوانان عيب نيست) سوار دوچرخه زنونه بشم! به همين خاطر (و البته گشادی مفرط) تا حالا پنچری‌اش رو نگرفتم و موندم دربدر! احساس چلاقی دارم! می‌گيد چی کار کنم؟

August 22, 2006

از چی بگم؟ از هسته؟ از کار؟ از سفر؟

الان بعد از مدتها يکی دو ساعت وقت آزاد دارم، گفتم راجع به مسائل روز اظهار نظر کنم. ولی چه نظری؟ چه کشکی؟ گفتم از کارم بنويسم، وقتی ياد اين چند روز می‌افتم مو به تنم سيخ می‌شه! گفتم از دردسر جديد تو آلمان که همانا حملات انتحاری است بنويسم، ياد تاخير‌های قطار‌ها می‌افتم.

گفتيم بعد از اينهمه سردواندن اروپايی‌ها امروز دکتر جواد يه پاسخ دندون‌شکن می‌ده که ما می‌خواهيم هسته داشته باشيم! ولی حيف که بعد از اينهمه بررسی تازه پيشنهاد مذاکره داده! بابا قال قضيه رو بکنيد، يا هسته داريد يا نه! مذاکره و بررسی کيلو چنده؟

از کار هم نگم بهتره. يک هفته فقط نقطه گذاشتم! شدم عين چارلی چاپلين تو فيلم عصر جديد. برای تست سيستم شبيه‌سازی شده «در» ماشين بايد حالت‌های مختلف تعريف می‌کرديم که روی هم صد و بيست حالت بود و هر کدوم دست کم بيست تا مرحله داشت. اين سيستم خودش صد و سه تا ورودی داره که برای تعريف حالت‌های مختلف، بايد تو برنامه مخصوص جلوی هر ورودی يه نقطه می‌گذاشتم. حالا فکرش رو کنيد دويست و چهل هزار نقطه گذاشتم. الان همتون رو نقطه نقطه می‌بينم (منظورم کامنت‌هاست)! آخه بابا جان باز و بسته کردن در ماشين اينهمه قر و فر نداره! از ايران خودرو ياد بگيرند که در ماشين‌هاش وقتی باز می‌شه ديگه بسته نمی‌شه!
اول قرار بود تا جمعه تمام تست‌ها رو تحويل بدم، ولی بغير از وارد کردن داده‌ها، خود تست کردن اينقدر بازی در آورد که مجبور شدم آخر هفته رو هم برم سر کار. ولی باز کفايت نکرد و با من بميرم و تو بميری تحويل پروژه رو انداختم به امروز. ديشب تا ساعت يک نصفه شب موندم سر کار تا تمومش کردم. البته فکر نکنم آخرش اين «در» واسه ماشينه «در» بشه!

بمب و سفر هم باشه واسه دفعه بعد. البته الان تو اخبار ديدم که يکی از مظنونین رو شناسايی کردند. حيف باشه پنجاه هزار يورو مژدگانی (!!!) از دستم پريد!

حالا تو اينهمه گرفتاری‌های کاری و بلاگ نيوزی يکشنبه بايد اسباب کشی کنيم. دلم واسه اين خونه تنگ می‌شه!

September 4, 2006

خونه نو، بخور پلو!

شيش هفت ماهی بود که داشتند کل ساختمونمون رو بازسازی می‌کردند. لامصب اين آلمانی‌ها عين مورچه کار می‌کنند. يواش ولی حساب شده! اگه ايران بود تو دو ماه سر و ته کار رو هم می‌آوردند، ولی بعد از شيش ماه تازه بازسازی اتاق‌ها تموم شده بود و رسيده بودند به راهروها. تمام اين مدت تو خاک و گچ زندگی می‌کرديم.
مادر بچه‌ها از پارسال پاشو کرده بود تو يه کفش که اين اتاق بيست متری برای ما کوچيکه. حمام و توالت و آشپزخونه مشترک هم از بهونه‌های ديگه‌اش بود. ولی من اونجا رو خيلی دوست دارم؛ وسط جنگل و چسبيده به بزرگترين و زيباترين مجموعه کاخ و پارک دنيا. تازه تا محل کار خودش با دوچرخه فقط ده دقيقه راهه. از اين حرفا گذشته، ننه بابای من با هفت-هشت تا بچه قد و نيم قد يه عمر تو دو تا اتاق زندگی کردند، حالا اتاق به اين بزرگی واسه ما دو نفر کوچيکه؟
از اونجا که معمولاً تو اين موارد حرف حرف خانوماست، دلايل ما کشک حساب شد و به روی چشم پذيرفتيم. فقط مشکل اينجا بود که تو شهر ما بخاطر توريستی بودنش، کرايه خونه خدا تومنه! می‌موند خوابگاه دانشگاه که ليست انتظار آپارتمان‌هاش، عمر نوح می‌خواست. خلاصه بعد از يک سال و نيم انتظار بالاخره يه آپارتمان دو خوابه خالی می‌شد. البته باز شانس ما، يکی از اتاق‌ها دو ماه پيش خالی شده بود و اگر همون موقع قرارداد نمی‌بستيم کل آپارتمان رو از دست می‌داديم. خلاصه دو ماه نصف کرايه رو داديم ولی چون هنوز کامل خالی نشده بود، جای قبلی مونديم.
حسين، خواهرزاده ارشد که همسايه ديوار به ديوار ما بود، با يکی از دوستانش تو برلين يه آپارتمان گرفته بود و اونم می‌خواست اسباب کشی کنه. قرار گذاشتيم با هم يه کاميونت کرايه کنيم تا کار دو بار نشه. به قول محسن (خواهرزاده نايب ارشد) که هربار با کامنتش يه افشاگری می‌کنه، يحتمل تو خونه قبلی يه خرابکاری کرديم که داريم با هم فلنگ رو می‌بنديم!
حالا هرچی ما جمع می‌کرديم باز وسايل بود که از گوشه و کنار درمی‌اومد! چهار سال پيش که من می‌رفتم اون خونه، با دو تا چمدون بودم، ولی حالا پونزده تا کارتن بزرگ پر کرده بوديم، بازم وسايل مونده بود! جالب اينجاست تو خونه جديد که شصت متريه، برای چيدن اونها جا کم آورديم! راستی تا يادم نرفته بگم، بدنه دوچرخه‌مو که تو انبار دوچرخه‌ها قفل و زنجير کرده بودم، دزد برد! گويا طرف از اوناست که يه دکمه پيدا می‌کنه (البته می‌دزده) بعد واسش کت می‌دوزه (بازم می‌دزده)!
اين خونه جديد ما يه عيب داره هزار تا مزيت. از اونجا که طبقه دوم هستيم و جلوش درخته، ديگه از آسمون خبری نيست. راستش به تماشای آسمون عادت کرده بودم، حالا بايد شاخ و برگ درخت‌ها رو تماشا کنم! تازه فصل مهاجرت پرنده‌ها هم داره شروع می‌شه و ديگه نمی‌تونم روشون مطالعات انجام بدم!!!
با اينکه آدرس خونه ما هنوز پوتسدام هست، فقط بيست متر با برلين فاصله داریم! از طرفی تا دانشگاه من فقط سه دقيقه پياده راهه. البته مادر بچه‌ها هرجا می‌شينه، پا می‌شه، می‌گه دو دقيقه است، که قوياً تکذيب می‌شه! راه خودش دورتر شده ولی وقتی از خود خونه راضيه، کافيه!
ايستگاه اتوبوس که همين دم در خونه است و تا ايستگاه قطار هم پنج دقيقه راهه. اينجا نه تنها جنگل داره، بلکه يه درياچه قشنگ و بزرگ هم داره. با قطار تا وسط شهر برلين فقط بيست دقيقه فاصله داره که کلی محل کارم نزديکتر شده.
خلاصه کما فی السابق، با جای بيشتر و راحت‌تر در خدمت دوستان هستيم.

September 13, 2006

تولد در تولد

عجب روزيه امروز. حدود هيوده-هيژده سال پيش خودم به دنيا اومدم. همين پارسال-پيارسالا بود که وبلاگم منتشر شد. پارسال هم بلاگ نيوز و امروز انجمن بلاگ نيوز.

اونقدرها هم آدم خودخواهی نيستم که بخوام سالگرد همه چيز روز تولدم باشه! از شما چه پنهون من تو زمينه حفظيات عجيب بی‌استعداد هستم، مخصوصاً تاريخ و اسم‌ها! از فراموش کردن اسم خودم که بگذريم، هنوز مطمئن نيستم امسال هيوده سالم می‌شه يا هيژده! ولی از وقتی اومدم غربت، چپ و راست بجای اسم پدر، تاريخ تولد آدم رو می‌خوان. راستش خيلی زشته يواشکی کارت شناسايی‌ات رو نگاه کنی بعد جواب بدی! به همين خاطر با کلی زحمت اين تاريخ رو حفظ کردم تا بيشتر از اين آبروم نره. از اونجا هم که فقط همين يه تاريخ تو ذهنم مونده و تازه اگر هم يادم بره ديگران يادم می‌اندازند، شده مبدا تاريخ من!
تازه چه اشکالی داره آدم به خودش هديه بده؟ منم چند ساله نتيجه زحمت‌هام رو روز تولدم، به خودم و به شما هديه می‌دم. عيبی داره؟

از اين حرفا گذشته، يک سال ديگه هم پير شدم. البته باور بفرماييد بنده هيچ تغييری نيافتم. همون سعيدی هستم که بودم. گواهش عکس‌های زير.


تاريخش يادم نيست، ولی قبلنا بود - زنجان - حياط پدر بزرگ مادری

اينم دقيق تاريخش يادم نيست (!!!) ولی همين امسال بود - تهران - دم در خونه سابق پدری

می‌بينيد؟ بعد از اينهمه سال بنده از موتور رکس نه پايين اومدم، نه بالاتر رفتم. در عکس دوم «اون لباس زيبا همی نشان آدميت نيست!!» بلکه نشان دوماديه.
البته پشت پرده همين عکس دوم نشان از تغييرات بسياری دارد و به مبارکی و ميمنت بنده رو به نام مادر محترم بچه‌ها زدند، ولی باور بفرماييد هيچ توفيری با اون عکس اوليه نکردم، فقط حالا يه همسر مهربون و فهميده دارم که با هيچی تو دنيا عوضش نمی‌کنم.

از همه عزيزانی که لطف داشتند و خواهند داشت، از صميم قلب تشکر می‌کنم.

October 25, 2006

غيبت صغری و ويلای اينترنتی

نکنه شما هم مثل بقيه فکر کرده بوديد من رفتم آب خنک بخورم؟ نه والا. حقيقتش اسباب‌کشی داشتيم! تعجب نکنيد، بعد از دو ماه صاحبخونه جوابمون نکرده! اسباب‌کشی مجازی داشتيم. چند وقت پيش تصميم گرفتم از آپارتمان‌نشينی و کرايه هاست (Host) در بيام و يه ويلای مشتی و سرور (Server) کرايه کنم. البته يادم رفته بود «هر که بامش بيش، برفش بيش»!
اول بلاگ نيوز رو منتقل کردم. ولی مشکل يکی دو تا نبود. تا بيام راه و چاه اين ويلا رو ياد بگيرم، يک ماه گذشت. هنوز هم جای خيلی از کليد چراغ‌هاشو نمی‌دونم! خوبی آپارتمان‌نشينی اينه که خيلی از کارها گردن صاحبخونه است، ولی وقتی حياط‌دار شدی اختيار فيوز مستراح هم با خودته و تا پيداش کنی، کار از کار گذشته.
از اونور بايد آدرس‌ها رو هم منتقل می‌کردم تا شما اين در اون در نشيد. معمولاً انتقال آدرس دو تا سه روز طول می‌کشه. من هم گفتم حالا اين دو سه روز چيزی نمی‌نويسم و کامنت‌ها رو می‌بندم تا اين وسط نقل و انتقال، چيزی گم و گور نشه. از اونجا که «خر ما از کره‌گی کره خر بوده»، اين دو-سه روز شد سه هفته و تازه ديروز فقط همين يک سعيد رو منتقل کردند و بقيه دومين‌ها هنوز پا در هوا هستند. اونوقت بگيد اين آلمانی‌ها کار بکن هستند. بدتر از مملکت خود ما کاغذبازی دارند. روزی يه فاکس براشون فرستادم! از شناسنامه بابابزرگ خدابيامرزم گرفته تا تعهدنامه اخلاقی! هر روز يا ايميل زدم يا تلفن کردم، ولی هی امروز فردا می‌کنند.
مشکل سر اينه که دو ماه پيش وقتی خونه‌مونو عوض کرديم و به همه جا اطلاع داديم، بعضی جاها تنبلی کرده بودند و آدرس پستی‌مو عوض نکرده بودند. حالا بايد ثابت می‌کردم من همونم!
خلاصه که همينجاها زير سايه شما بودم. اگر ايميلی، چيزی جواب داده نشده يعنی نگرفتمش. اگر هم کامنتی ديگه نيست به بزرگی خودتون ببخشيد.

December 11, 2006

هفته بی‌خودی مفرط

تا حالا احساس بی‌خودی مفرط کرديد؟ همين احساسی که الان من دارم؟ لابد می‌پرسيد اصلاً اين بی‌خودی مفرط چيه؟ خب وقتی آدم هيچ کار مثبتی تو زندگيش نکنه، احساس بی‌خودی مفرط بهش دست می‌ده!

الان دو ماهه يه پروژه گرفتم که تو خونه انجامش بدم! هر دفعه رئيس می‌پرسه به کجا رسيده، می‌گم اين هفته که می‌آد حتماً می‌شينم پاش و تمومش می‌کنم. به خودم هم قول می‌دما، ولی تا چشم رو هم می‌گذارم، هفته تموم می‌شه! اين هفته که گذشت هم از اون هفته‌ها بود که به خودم قول مردونه داده بودم تا پروژه رو تموم کنم، ولی حتی يک دقيقه هم روش کار نکردم. بدمصب بايد تا آخر امسال ميلادی (کمتر از بيست روز ديگه) تحويلش بدم و بی‌خودی قول دادم.

شايد تنها کار مثبت هفته قبلم، انجام دادن يکی از مشق‌هام بوده. البته وقتی تو گروه مشق می‌نويسيم و می‌بينی بقيه افراد گروه هيچ کاری نکردند و تو دو روز وقت گذاشتی انجامش دادی و دو روز هم به اونها توضيح دادی و البته قانعشون کردی که مشقت درسته، می‌فهمی چقدر بی‌خودی واسه يه مشق وقت صرف کردی.
از همه بدتر برای بار چهارم امتحان يه درس پايه رو رد شدم! خب درس نخوندی بی‌کاری بی‌خودی می‌ری سر امتحان وقت خودت و استادت رو هدر می‌دی؟ (اينو با خودم بودم) ولی خداييش به کسيکه يه امتحان رو بعد از چهار بار قبول نشده چی بايد گفت؟ يه آدم بی‌خود مفرط؟ مهراوه جان خوب شو بيا ببين مهندست درس ترم دومش رو هم نمی‌تونه پاس کنه.

بلند شدم هلک و هلک رفتم خريد، اول اينکه برای بار nام يادم رفته ظرف‌های گرويی‌دار رو که آشپزخونه رو پر کرده، ببرم پس بدم. بعدش يادم رفته می‌خواستم برای چراغ سوخته آشپزخونه لامپ بخرم! از همه بدتر سفارش مادر بچه‌ها رو که هوس پيتزا کرده بود رو بدون اينکه يادم بره انجام ندادم! همه اينها يعنی يه خريد بی‌خودی!
اين بی‌خودی مفرط تو همه زمينه‌های زندگی يخه‌ی (همون يقه) ما رو گرفته! می‌خوای وبلاگ بنويسی، دو خط می‌نويسی، بعد بی‌خيالش می‌شی و پاکش می‌کنی. اونوقته که وبلاگ آدم می‌شه يه وبلاگ بی‌خودی به روز نشده!
صبح تا شب می‌شينم اخبار بازی‌های آسيايی دوحه رو دنبال می‌کنم. ايران بعد از يک هفته فقط سه مدال طلا گرفته که اگر اونها رو هم نمی‌گرفت سنگين‌تر بود؛ چون بحرين چهارتا طلا گرفته! پس نتيجه می‌گيری که وقت و هيجانت رو بی‌خودی صرف پی‌گيری نتيجه‌ها کردی.

از همه بدتر اينکه دو ساعت وقت می‌گذاری سبزی‌پلو با ماهی درست می‌کنی، بعد می‌گی بزار قورمه سبزی‌ای که چند روزه تو يخچال مونده رو هم بخوری. به يک ساعت نمی‌کشه که نتيجه تمام زحماتت گلاب به روتون، به همراه کلی باد وارد چاه توالت می‌شه و تا صبح از دل پيچه خوابت نمی‌گيره.

اينجورياست که زندگی بی‌خود مفرط من کماکان ادامه داره!

December 17, 2006

ماه دسامبر، ماه مهمونی

اين ماه دسامبر (آخرين ماه سال نامسلمونا) يه حال و هوای ديگه داره. از يه جهت‌هايی شبيه اسفند خودمونه، از خيلی جهت‌ها نه! مثلاً مثل مملکت خودمون همه دنبال خريد هستند، البته فقط واسه خودشون نه، بلکه بيشتر واسه دوست و آشنا و فاميل.

يه فرق بزرگ که عيد اينا با ما داره، زمان مهمونی گرفتنه که قبل از عيده و تو تعطيلات يا می‌رند مسافرت يا می‌موند خونه و استراحت می‌کنند. البته تو عيد ما مهمونی يا همون ديد و بازديدها بيشتر از سر اجبار و وظيفه است تا مهمونی و خوش‌گذرونی.
خلاصه تو اين ماه اصلاً حس و حال کار و درس نيست. هر شب هم يه جا دعوتيم. يه شب مهمونی دانشگاه، يه شب مهمونی شرکت، يه شب سر کار سرکار مادر بچه‌ها، يه شب همسايه‌ها، چند شب دوستان و آخرش هم شب کريسمس خونه خان‌باجی و در حضور فاميل. تو هر مهمونی هم فقط بخور و بخوره. من که ناهار چيزی نمی‌خورم و مثل شتر واسه فردا هم ذخيره می‌کنم.
حالا قرار شده ما هم شب يلدا يه مهمونی بگيريم تا ضمن حفظ شئونات ملی يه بخور بخوره ديگه راه بندازيم.

اينجوری که تعريف کردم، اسم يادداشت قبلی رو بايد بگذارم: «ماه مفت‌خوريه بی‌خودی مفرط!»

January 19, 2007

باد ما را خواهد برد!

جاتون خالی ديشب اينجا طوفان بود. البته چون از قبل خبر داشتيم زود اومديم خونه و اتفاق خاصی برای من و مادر بچه‌ها نيفتاد. فقط گويا کابل تلويزيون قطع شده و تا همين حالا چيزی نشون نمی‌ده. اينجا تلويزيون‌ها اکثراً کابلی هستند و نمی‌خواد بری بالای پشت‌بوم آنتن درست کنی، ولی با اينحال همچين مشکلاتی رو هم دارند.
خلاصه جاتون بازم خالی، سرعت باد بعضی جاها تا دويست کيلومتر در ساعت هم رسيده و کلی خسارت زده. تو اين چند سال که آلمان هستم زياد طوفان ديدم. شديدترينشون تابستون شش سال پيش بود که به چشم خودم گلدون همسايه رو در حال پرواز ديدم.
معمولاً تو اروپا طوفان‌ها تابستون رخ می‌ده؛ چون دليل اصلی طوفان اختلاف زياد دما تو دو محل هست و تو تابستون زياد پيش می‌آد يه جا چهل درجه باشه، جای ديگه ده درجه. ولی تو زمستون اين اختلاف دما خيلی نادره، که اين چند هفته اتفاق افتاده و بجای برف و سرمای معمول اين فصل، مدام باد تند و بارون می‌آد. جالب اينجاست امسال هنوز برف درست و حسابی که زمين بشينه نيومده و باعث نگرانی کشاورزان و البته ضرر هنگفت توليدکنندگان پوشاک زمستانی شده.

خيلی‌ها می‌گن کار کاره استکبار جهانيه و بعد از سولاخ کردن لايه اوزون تصميم گرفته باد در کنه تا مردم بدبخت و بيچاره بيشتر تحت فشار باشند، ولی من می‌گم اينها همش نشونه آخر زمانه، و قراره به همت دو دولت محبوب و معروف و مخصوم (يحتمل از متخاصم می‌آد) زمينه‌های ظهور فراهم بشه و بقيه ماجرا.

February 11, 2007

باد منو نبرده!

دبيرستان که می‌رفتم معمولاً دو-سه هفته اول دو در بود، ولی سال چهارم اين دو-سه هفته به پنج-شش هفته کشيد و هنوز حس مدرسه رفتن نبود! تا اينکه روز قبل سيزده آبان، ياسين مغانی به اين نتيجه رسيد که واسه يه دانش آموز زشته روز خودش هم مدرسه نره. بنابراين قرار شد لااقل سيزده آبان بريم مدرسه تا دانش‌آموز بودن خودمون رو رسماً اعلام کنيم. البته وقتی صبح رفتيم مدرسه و نيم ساعت سر صف مجبور به تحمل برنامه ويژه شديم، از کار خودمون پشيمون گشتيم!

خلاصه زشته من بعد از چهار هفته سکوت، سالروز شکوهمند بيست و دو بهمن وبلاگ ننويسم. ولی باور کنيد گرفتار بودم. وقتی می‌گم گرفتار يعنی تو اين يکماه طولانی‌ترين خوابم پنج ساعت بوده. همين دو شب پيش فقط يک ساعت خوابيدم. دليلش هم کار و درس و مشق و بلاگ‌نيوز بود. گفتم بلاگ‌نيوز، منتظر خبرهای فوق العاده در مورد بلاگ‌نيوز باشيد. بلاگ‌نيوز نسخه دو، با شعار هر وبلاگ يک بلاگ‌نيوز به زودی در خدمت همه خواهد بود.

اين چند هفته حتی وقت نشد صله ارحام کنم و از حال و روز فک و فاميل باخبر بشم. وبلاگ هم که نمی‌نوشتم تا لااقل اونا از من با خبر بشند. با هر کی هم که تلفنی حرف می‌زدم قبل از پرسيدن حال خودم، می‌پرسيد چرا وبلاگ نمی‌نويسی!

از درس و مشق که نپرسيد. پنج‌شبه و جمعه دو تا امتحان نوشتم و فردا هم آخرين امتحانمه. در ضمن جمعه هم يه سمينار داشتم که مجبور شدم تا صبح بيدار بمونم و اسلايد‌هاشو درست کنم. البته نمی‌دونم چطور از زحمات مادر بچه‌ها که بيشتر از خودم نگران درس و مشقمه، تشکر کنم. خداييش با اينکه خواب رو با هيچ چيز عوض نمی‌کنه، تا صبح پا به پای من بيدار موند و کمکم کرد. همين بی‌خوابی و کار دقيقه نود، باعث شد سر سمينار يه جا اسلايدها رو قاطی کنم و وقتی حرف‌هام برای اون اسلايد تموم شد تازه فهميدم رو اسلايد اشتباهی اينهمه توضيح داده‌بودم! البته با پررويی ادامه‌اش دادم!

همه اينها رو گفتم که بدونيد من هنوز هستم، فقط طبق معمول با کمبود وقت که اينبار از وقت وبلاگم زدم، ولی قول می‌دم جبران بشه.

February 22, 2007

بنز يا پيکان؟

شما اگر بدونيد تو اين شش سال چه فسفرهايی برای اين بنز سوزوندم و چه شب‌هايی تا صبح سر کار موندم و چقدر حرص خوردم، عمراً ديگه سوار همچين ماشينی نمی‌شيد و با خيال راحت همون پيکان خودمون رو انتخاب می‌کنيد که کارگره يادش رفته پيچاشو سفت کنه!

والا ما گفتيم درس و مشق و امتحان که تموم شد سرمون خلوت می‌شه تا به رتق و فتق امور آنلاينی و آفلاينی برسيم ولی شانسمون زد و يه پروژه که قبلاً روش کار کرده بودم احتياج به تست‌های جديد داشت. از طرفی چون بقيه افراد تيم قبلی يا مرخصی بودند يا پروژه‌ی ديگه‌ای داشتند، بايد با تيم جديد کار می‌کردم و راه و چاه يادشون می‌دادم.
علاوه بر همه اين گرفتاری‌ها طبق معمول کار با هزار تا مشکل روبرو می‌شد. نمی‌دونم اين ملت تو قسمت طراحی سيستم‌ها چی کار می‌کنند که مدل‌هاشون اينقدر اشکال داره. خداييش اگه ما نبوديم (من هم جزو ما هستم) بنز و پيکان فرقی با هم نداشتند! خلاصه که اين دو هفته، شونزده ساعت در روز کار کردم شايد کلکش کنده بشه. ديگه فکر می‌کردم ديروز تموم بشه که تا دو نصف شب هم تموم نشد و دست از پا درازتر اومدم خونه. بدبختی همچين از آسمون بارون می‌اومد که تا به ايستگاه قطار برسم موش آبکشيده شدم. نصف شب هم اگر بخوای از وسايل نقليه عمومی استفاده کنی، مسير سه ربع، سه ساعت طول می‌کشه. اينجوری شد که امروز صبح رسيدم خونه. حالا بعد از ظهر می‌رم و اميدوارم ديگه امروز ختم به خير بشه. البته کارهای ديگه هنوز هست؛ مثلاً اون پروژه که بايد آخر سال پيش ميلادی تموم می‌کردم که هنوز شروع هم نکردم!

خلاصه در حسرت دو روز تعطيلی و استراحت موندم ولی اينقدر کار عقب و جلو مونده دارم که فکر می‌کنم آرزو به دل از اين مملکت برم.

March 4, 2007

کفش‌های ميرزا سعيد

نمی‌دونم چه حکمتی هست که من هر کفشی رو حداقل چهار-پنج سال می‌پوشم. آخرش همچين کهنه هم نمی‌شند، ولی خب دل آدم رو می‌زنه ديگه.

جمعه پدر گرامی که از حضور خان پسر ارشدشون شعف‌انگيز هستند، ابراز علاقه کردند که در مراسم ختم پسر دايی مرحومشون شرکت کنم تا فاميل گرامی فراموش نکنند، ايشون پسر هم دارند!
با همت فراوان در مسجد نيماوری‌های مقيم تهران در جواديه حضور به هم رساندم و از نوحه‌خوانی و موعظه علما فيض بردم. ولی در انتها وقتی قصد خروج داشتيم، هر چی دنبال کفشم گشتم خبری نبود که نبود. مونده بودم بين اينهمه کفش، کی می‌آد کفش کهنه و کثيف منو بدزده!؟ آخرش هم با يه دمپايی تا خونه اومدم. راستش دلم سوخت؛ چون کفش راحت و ساده‌ای بود و فقط دو سال تو پام بود.

غير اين همه چی روبراهه. البته چند روزی زير زبونم زخم بودم و نمی‌شد اونقدر که بايد از غذاهای خوشمزه مادر گرامی لذت ببرم. هر چند هيچ چيز نمی‌تونه جای خالی مادر بچه‌ها رو پر کنه.

March 21, 2007

وقت گل صنوبره، عيدی من يادت نره

ضمن تبريک «اتحاد ملی و انسجام اسلامی» و سال آن حيوان نجس اسمشو نبر، آرزوی سلامتی و شادی همه‌ی شما را دارم.

از پذيرفتن هرگونه عيدی و جايزه کمال استقبال را دارم و اميدوارم با دستانی پر از ميهن اسلامی به ديار کفر برگردم؛ هرچند تماشای تغييرات شگرف مردمان سرزمينم به خودی خود دست پر محسوب می‌شود!

April 29, 2007

چی بگم والا؟

يه دو هفته‌ای می‌شه از ايران اومدم. هر کی می‌پرسه «خوش گذشت؟» يه ضربه زير شيکمم می‌زنم تا چربی‌ها به لرزه بيفته! اينجوری می‌شه به ميزان واقعی خوشی پی برد! جای شما خالی، بسی خوردم و خوابيدم! هر روز يه جا دعوت و بخور و بخور. بعد يک سال کلی پاگشا شديم؛ هرچند بهتره بگيم شيکم‌گشا.

از وقتی اومدم درگير درس و مشق هستم. با اينکه گاه و بيگاه وقت واسه وبلاگ پيدا می‌شه، ولی دست و دلم به نوشتن نمی‌آمد. ترجيح می‌دم بيشتر بخونم تا حرف بزنم؛ هرچند کلی حرف دارم و کلی چيز تو ايران ديدم که فکر می‌کنم بايد گفت. ولی نمی‌دونم گفتنش فايده‌ای داره يا نه. اونها که با ايران رفت و آمد دارند می‌فهمند چی می‌گم. اونها هم که تو ايران هستند به هيچ‌عنوان باورشون نمی‌شه حتی نسبت به پارسال کلی عوض شدند، پس گفتن من بی‌فايده است. اونها هم که حضورشون در ايران بين بيست و نه سال پيش تا پارسال بوده، با حرف من و امثال من ذهنيتشون نسبت به ايران و مردمانش عوض نمی‌شه. پس حرف نزنم واسه خودم سنگين تره!

اينور آب هم خبر خاصی نيست جز سلامتی صدراعظم و هيأت دولت و بقيه! و لذت بردن مردمان از هوای تابستونی در ماه آوريل که قبلنا (پارسال-پيارسال) تازه بهار می‌شد! اينجور موقع‌ها آدم دلش می‌خواد درس و مشق و کار رو ول کنه و همراه ملت شهيدپرور و هميشه در صحنه (!) آلمان لخت بشه و رو چمن‌ها دراز بکشه و از آفتاب لذت ببره. البته آدم‌هايی مثل من سريع يادشون می‌افته که در حال حاضر همينجوری خاکستری (شما بخونيد برنزه) هستند، ببين وقتی پوستشون بسوزه چی می‌شه!؟ و بدين صورت از خير آفتاب می‌گذرند و پشت کامپيوتر وبلاگ می‌خونند و می‌نويسند!

July 7, 2007

هفت، هفت، هفت

آخر هفته باشه و تعطيل و هفت، هفت، هفت، ولی تو خونه بشينی و هيچ کار مفيدی نکنی؟ نه! چرا! اخبار رو خوندم! نمی‌دونم شما هم خونديد يا نه، ولی بزار جالب‌هاش رو بگم:

از امروز بازی‌های فوتبال جام ملت‌های آسيا شروع می‌شه و همه اميد دارند تيم قوی ايران که متشکل از بازيکنان حرفه‌ای و اروپا بازی کرده است، بعد از سی و یک سال قهرمان بشه. بردهای پرگل مقابل تيم ملی غنا و جامائيکا در بازی‌های تدارکاتی اين اميد رو بيشتر هم می‌کنه! ولی خبرگزاری مهر امروز خبر رشوه هزار دلاری گرفتن بازيکنان غنا رو برای باخت مقابل ايران منتشر کرده. راست يا دروغش با خودشون و فدراسيون!

يکی از خبرنگارهای اصولگرای بلاگر نوشته وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی تو يه سخنرانی گفته: «ائمه مثل گوسفند (استغفر الله ربی و اتوب عليه) می‌مونند!!! و بنی‌اميه مثل سگ!!!» البته برای اين اظهار نظر دليل کارشناسی هم ارايه داده و گفته: «گوسفندها برای مردم سود‌های زيادی دارند و تمام قسمت‌های آن مورد استفاده قرار می‌گيرد، ولی سگ‌ها نسلشون در حال انقراض است.» (قابل توجه بيلی) البته برای اينکه مانند هاشم آقاجری که بخاطر اينکه گفته بود مردم ميمون نيستند، داشت اعدام می‌شد، مشکلی براش پيش نياد، با اشاره به آيه‌ای از قرآن گفته: «در مثال مناقشه نيست»! راست يا دروغش با آقای امين صبحی!

البته داستان هاشم آقاجری که خانواده شهدا و رزمنده و جانباز سابق و اصلاح طلب فعلی است با وزير ارزشی و کيهانی (و کهکشانی) دولت محترم فرق داره. چون طبق فرمايشات استاد اخلاق هيأت دولت، اين اصلاح طلبان رو بايد مثل دستمال کاغذی که باهاش پشت (منظور همون کونه، فقط اخلاقيش) بچه رو تميز می‌کنند، دور انداخت و طرفشون نرفت! البته ايشون چيزهايی گفته که بنده در شب يکشنبه و شنودگانشون در شب جمعه به فيض رسيده‌ایم. سفارش می‌کنم شما هم اگر قند خونتون زياد دچار نوسان نمی‌شه فرمايشات ايشون رو که سايت بازتاب منتشر کرده بخونيد يا ببينيد تا به فيض برسيد. البته چون ممکنه چند وقت ديگه فيلمش تکذيب بشه، ديدنش چندان فايده‌ای نداره!!!
بقيه اخبار رو خودتون بخونيد شايد يه چيز سفيد نمايی شده پيدا کنيد! به من چه که همه دست به دست هم دادند که سياه‌نمايی کنند!

July 22, 2007

هری پاتر و زندگی زناشويی ما

جمعه مادر بچه‌ها با خوشحالی اومده می‌گه کتاب هری پاتر که قراره شنبه منتشر بشه رو آنلاين پيدا کرده و دو فصلش رو هم خونده. می‌گم: «آخه اين چه کاريه؟ اول اينکه معلوم نيست اين نسخه تايپ شده واقعاً اصل باشه. تازه پس چی می‌شه حق مؤلف و اين حرفا! اگه خيلی علاقه داری به اين کتاب و می‌خوای مفتی بخونيش، دو روز صبر کن وقتی در اومد از بقيه که خريدند قرض می‌کنيم.» مگه به خرجش می‌ره؟ الان سه روزه نشسته پای لپ‌تاپ و داره هری پاتر می‌خونه! شام و ناهارمون شده هری پاتر! آخه به اين می‌گن زندگی زناشويی!؟

کيهان جمعه شب رفته دم در کتاب فروشی تا ساعت يک (به وقت برلين؛ به وقت لندن دوازده شب) کتاب رو بخره! وقتی خريده، باباش اجازه نداده بخونه و گفته بايد بری بخوابی. حالا من موندم چه کاری بوده که نصفه شب بره کتاب رو بخره وقتی فرداش می‌خونه.

اينم شده بازی جديد. يه بار می‌گن آيفون قراره بياد تو بازار، ملت می‌رند دم در دوکون يارو صف می‌کشند؛ يکی نيست بگه تو هر خونه‌ای تو ايران بری اولين چيزی که باهاش برخورد می‌کنی آيفونه!
اينبار هم که جلد آخر هری پاتر رو نصف شب منتشر کردند و ملت هميشه در صحنه، چند روز جاشونو دم در دوکون کتاب فروشی انداختند. آخه يه روز - دو روز ديرتر فهميدن اينکه آخرش هری می‌ميره يا نه، اينقدر دردسر نداره. روزی شونصد نفر تو ماداگاسکار و جزاير جيبوتی می‌ميرند، هری هم روش!

راستش خودم به اينجور داستان‌ها از بچگی علاقه داشتم و دارم، ولی راستش رو بخوايد تنها فرقی که داستان هری با بقيه داستان‌های جادوگری داره، اينه که سريالی شده؛ وگرنه هيجانش از اونا بيشتر نيست.
البته بعيد نيست که دست ايادی استکبار و استعمار و براندازی نرم و سخت تو کار باشه! اصلاً همين که بامداد روز شنبه فروش کتاب شروع شده نشون می‌ده دست يهودی‌ها تو کار بوده. هرچند باعث اعتراض يهودی‌های تندرو شده؛ چون شنبه روز مقدسی براشونه و همه جا تعطيله، ولی کتاب فروشی‌ها باز بودند و اين خيلی بده!
تازه می‌شه حذف فوتبال ملی رو در آسيا علاوه بر زمين کج، گردن همين دسيسه صهيونيست‌ها انداخت.

جدا از تمام اين حرفا، شايد برای شما جالب باشه که بدونيد آخرش هری می‌ميره يا نه!؟ با اينکه نويسنده‌اش گفته اين داستان آخرين جلد هری پاتره، ولی شما خودتونو بزاريد جای اون! کيه که نون خودشو آجر کنه؟ حالا اگر هری می‌مرد، راجع به چی می‌خواست بنويسه تا ملت خودشونو اينجوری جر واجر کنند؟ خلاصه که هری نمی‌ميره و مثل همه داستان‌های هَپی اِندی، آخرش باهم ازدواج می‌کنند؛ البته نه با ولدمورت! بلکه با جينی و بعد نوزده سال هم سه تا بچه‌هاشون رو می‌فرستند مدرسه هاگوارتز!!! اينجوری می‌شه که می‌شه يه داستان جديد شروع کرد.

October 9, 2007

تام کروز و داويد

استوديو بابلزبرگ (Babelsberg) که قديمی‌ترين استوديوی بزرگ فيلمبرداری يا به عبارتی شهرک سينمايی دنيا و بزرگترين در آلمان است، نزديک خونه ماست. اکثر فيلم‌ها و سريال‌های آلمانی (مثل کبری يازده) تو اين استوديو تهيه می‌شند و می‌شه گفت هاليوود آلمانه.
چند وقتی می‌شه که فيلم Rubicon که اولش قرار بود اسمش Valkyrie باشه، با بازيگری تام کروز تو اين استوديو فيلم‌برداری می‌شه. خلاصه هر کی ما رو می‌بينه، سراغ تام رو ازمون می‌گيره! انگار صبح‌ها که می‌رم نون بگيرم، تام با زير شلواری می‌آد تو صف نون بربری!
با اينکه بچه محلمون حساب می‌شه، ولی باور کنيد اين مدت اصلاً نديدمش؛ نه تو صف نون، نه سر کوچه و نه برای گل کوچيک و تيله بازی!

فيلم در مورد اتفاقات زمان جنگ جهانی دوم هست و تام نقش يک افسر آلمانی رو بازی می‌کنه. چند وقت پيش اخبار داشت خيلی جدی خبری در مورد فيلم می‌داد که متوجه شدم، يکی از سربازها داره واسه دوربين بوس می‌فرسته! يه کم که دقت کردم ديدم داويد خودمونه که رفته تو فيلم بازی می‌کنه و حس تام کروزی بهش دست داده و کم مونده بره به ملت امضاء هم بده.

فيلمش اينجاست؛ ثانيه بيست که بازيگر‌ها دارند از هتل بيرون می‌آن، داويد شروع می‌کنه به بوس فرستادن!!!

خل‌ترين آلمانی که می‌شناسم همين داويده. يکبار هم ايران اومده که فکر می‌کنم علاوه بر بابام، دولت هم ديگه به ايران راهش نمی‌ده. کلی داستان داره، شايد بعدها راجع به خل‌بازی‌هاش نوشتم. ولی اين يکی واقعاً آخرش بود. وقتی فهميد اخبار نشونش داده کلی خر کيف شد.

November 20, 2007

باد خوردن پشت

معمولاً بعد از تعطيلات طولانی مدت (مثل تابستون يا عيد) بچه‌ها تو مدرسه دل و دماغ درس خوندن ندارند. اين اصطلاح «پشت فلانی باد خورده» تو همين موارد کاربرد داره؛ يعنی بعد از يک مدت بخور و بخواب، دست آدم به کار نمی‌ره.
حالا شده حکايت من. البته اين چند وقت که ننوشتم، فقط بخور و بخواب نبوده. از يک طرف اين ترم درس و مشق زياد شده و هی بايد تکليف شب بنويسيم، از طرف ديگه چند وقتی پدر-مادر مادر بچه‌ها مهمون ما بودند. هرچند اينجور مواقع ما بيشتر مهمون هستيم؛ چون از غذا پختن و ظرف شستن معاف می‌شيم.
خلاصه فرصت نمی‌شد که بنويسم و حالا که فرصت شده، دستم به کيبورد نمی‌ره. گفتم يه چيزی بنويسم شايد موتورم راه بيفته.

December 21, 2007

طولانی‌ترين شب سال را چگونه بگذرانيم؟

اين روزها تو اين بلاد کفر که خورشيد خانوم لطف می‌کنه ساعت هشت صبح از يه گوشه‌ی آسمون می‌آد بالا و ساعت چهار بعدازظهر با چند متر جابجايی همون گوشه می‌ره پايين، می‌شه فهميد که زمستون نزديکه. البته از چراغونی خونه‌ها و خيابون‌ها و بازارهای کريسمس هم می‌شه حدس زد که آخر عمر پاييزه.
شبها اونقدر طولانی شدند که حوصله‌ی آدم سر می‌ره، ولی اگر مشغوليتی باشه، شب همچين می‌گذره که نمی‌فهمی صبح شده و هنوز کارها مونده و تو نخوابيدی.

چند وقتی می‌شه خودمو شديد گرفتار کردم. يکيش همين درس و مشقه، يکيش کار. واسه همين حتی يک دقيقه هم وقت واسه حوصله سر رفتن نمی‌مونه.
روی هم چهار تا پروژه دارم که هيچ کدوم به هم ربطی ندارند. از ساختن و تدوين فيلم گرفته تا طراحی يک سايت وب دويی (Web 2.0) برای اشتراک اطلاعات کنفرانس‌ها. از همه فاجعه‌تر طراحی سيستم بهينه کردن جمع‌آوری نامه‌ها از صندوق‌های پست شهر کلن هست که فقط دو ماه وقت دارم که تنهايی انجام بدم. خوشبختانه برای طراحی نرم افزار فروش بليت سينما و تئاتر و ... يک تيم هشت نفره هستيم و يک سال هم وقت داريم.

روزها معمولاً دانشگاه هستم. هفته‌ی پيش يک پروژه کوچيک ولی زمانبر تو شرکت داشتم که بايد بلافاصله بعد از دانشگاه می‌رفتم سر کار. از اونجا که وقتی می‌رسيدم شرکت، همه رفته بودند و منم غرق کار می‌شدم، گذر زمان رو نمی‌فهميدم و وقتی به خودم می‌اومدم، می‌ديدم نصفه شبه. البته چون مادر بچه‌ها می‌دونست دير می‌آم نگران نمی‌شد و می‌خوابيد. منم می‌موندم تا صبح که هم به کارم برسم و هم مجبور نشم بجای مترو با اتوبوس شب مسير چهل دقيقه‌ای رو دو ساعت و نيمه برم.
راستش حس جالبيه وقتی آدم از سر کار می‌آد، بقيه تازه روز رو شروع کردند و در حال سر کار رفتن هستند.

امروز بايد يک مشق تحويل می‌دادم که طبق معمول گذاشته بودم شب آخر. بايد يک مقاله درباره‌ی مقايسه انواع پروتکل‌های سخت‌افزارهای انتقال داده می‌نوشتم که فکر می‌کردم چهار-پنج نوع بيشتر نيستند. ولی گويا خيلی بيشتر از اينها بودند و بايد يکی يکی باهاشون آشنا می‌شدم! همين آشناييت‌ها باعث شد تا ساعت پنج صبح مشق نوشتنم طول بکشه!

خب حالا حتماً می‌پرسيد امشب که بلندترين شب ساله، چه برنامه‌ای برای شب زنده‌داری دارم؟ راستش دو ماهی می‌شه فرصت نکردم لينک جديدی به ليست وبلاگ‌های به روز شده اضافه کنم. از طرفی برق بلاگرولينگ مدام می‌ره و از طرف ديگه فرصتی برای اين کار نداشتم و همين تأخير باعث شده تعداد متقاضيان خيلی زياد بشه. بخاطر اين بد قولی‌ام عذاب وجدان شديد دارم و اميدوارم دوستان منو ببخشند. خلاصه برای اينکه از خجالتشون در بيام، امشب و فردا و شايد هم پس فردا تمام وقت در خدمتشون هستم.

آهان! راستی مصادفت (!) شب يلدا با عيد سعيد قربان مبارک. البته اين يه سعيد ديگه است و خودم دو تا سعيد قربانی می‌شناسم که این نیستند.
در ضمن جا داره به تمامی طرفداران تيم استقلال بلاخص امير مقيم هم تبريک بگم که در اين روز فرخنده برای دومين بار تونستند با مربيگری جناب فيروز کريمی بازی رو ببرند. اميدوارم اين تيم بتونه بغير از ذوب آهن تيم‌های ديگه (جز پرسپوليس) رو هم ببره.

August 25, 2008

هواپيما در حياط

بيشتر هواپيما‌هايی که می‌خوان تو فرودگاه کلن-بن بشينند از نزديکی خونه‌ی ما فرمون رو کج می‌کنند. ما همش می‌ترسيديم تسمه فرمون يکيشون ببره و مستقيم بياد اينورا!

حالا امروز اين ترسمون به واقعيت پيوست! ظهر که داشتم مشق‌هامو می‌نوشتم، يهو صدای انفجار اومد و وقتی به بيرون نگاه کردم ديدم از آسمون داره خرت و پرت می‌ريزه پايين و پشت سرش يه هواپيمای تک موتوره! البته اين هواپيما‌های کوچيک واسه خودشون چتر نجات دارند و نزديک زمين چترش باز شد و فرتی افتاد همين پشت تو حياط همسايه!

شانسی که آورد (آوردیم؟ آوردند؟) رو خونه نيفتاد و از همه مهمتر بخاطر بارندگی کسی تو حياط نبود. در ضمن تو بيست متری جايی که سقوط کرده يه مهد کودک هست. جالب‌تر اينکه تا بخودم بيام و دست به تلفن ببرم و شماره‌ی ۱۱۰ رو بگيرم، به سه دقيقه نکشيد که پليس و بعدش آتش‌نشانی و آمبولانس اومدند. البته خلبان سطحی مجروح شده بود، ولی تا چند ساعت پليس خيابون‌های اطراف رو بسته بود و همينطور هلی‌کوپتر (بالگرد فعلی) بالا سرمون می‌چرخيد.

با اينکه تلفات سانحه‌های هوايی در برابر زمينی (مثلاً تصادف ماشين) واقعاً ناچيز هست، ولی خيلی‌ها از پرواز با هواپيما می‌ترسند. منم با اينکه زياد (مخصوصاً اين چند ماه) با هواپيما سفر می‌کنم، يکی از کابوس‌هام سقوط هواپيماست. آخريش همين چند وقت پيش بود که خواب ديدم يه هواپيمای مسافربری جلو چشمام آتيش گرفت و افتاد پايين. البته اخبار سقوط هواپيما (همين اواخر تو اسپانيا و قرقيزستان) و برنامه‌های تلويزيونی کم تأثير نيستند.
حادثه هيچگاه خبر نمی‌کنه، مهم اينه که تا وقتی نفس می‌کشيم، قلب‌ها و چشم‌هامون رو پاک نگه داريم و بجای کينه و دورويی پشت نقاب تعارف، دل‌هامون رو بشوييم.

October 2, 2008

هواپيما‌ها دست از سرمان برنمی‌دارند

سه-چهار هفته پيش، يک يکشنبه‌ی آفتابی، با پدر و مادرم که مهمان ما بودند، رفتيم اطراف قدم بزنيم.
نزديکی‌ها پارک بزرگ و زيبايی است که توسط مرحوم لورکوزن ساخته شده. ما هم وسط چمن‌ها، يک نيمکت بکر پيدا کرديم و داشتيم از هوا لذت می‌برديم.

يک دفعه صدای هواپيمايی که دور سرمان می‌چرخيد، ما را به خود جلب کرد. هواپيما در حال اوج گرفتن بود که يک دفعه دود سفيدی از آن خارج شد. من هم به شوخی گفتم، نگاه کنيد، هواپيما آتش گرفته. تا اين را گفتم شروع به سقوط کرد. از آنجا که بارها نمايش هواپيماها را ديده بودم، متوجه نمايشی بودن سقوط آزاد آن شدم ولی شروع کرد به دور خود چرخيدن و به سمت ما آمدن، انگار که دقيقاً همان نيمکت ما را هدف قرار داده باشد. مادرم واويلا-واويلا کنان از جای خود بلند شد تا فرار کند. من هم که بعد از پنج-شش چرخ در حال سقوط، مطمئن شدم اگر اين نمايش هم بوده باشد حتماً سر خلبان گيج رفته و هواپيما قابل کنترل نیست، دنبال او بلند شدم تا فرار کنيم. مادرِ بچه‌ها هم به دنبال من. پدرم هم که به اعتراف خودش از ترس روی نيمکت ميخکوب شده بود.

همه‌ی اين اتفاق‌ها در چند ثانيه بود و تقريباً امکان فراری نداشتيم. من که داشتم غزل را می‌خواندم، مخصوصاً اينکه فردای روز تولدم هم بود و داشتم جوانمرگ می‌شدم که در فاصله‌ی کمی با ما (صد متر هم نمی‌شد) هواپيما دوباره اوج گرفت.
حالِ آن لحظه‌ی ما توصيف کردنی نيست. مخصوصاً اينکه در دور دست چند نفری شاهد واکنش ما بودند و يحتمل در دلشان سير به فرار ما خنديدند.
بله هواپيما در حال نمايش بود و خلبان با آن چرخيدن دور خود و سقوط آزاد، حتماً خر کيف هم می‌شد. عکس زير يکی از سقوط‌های اين هواپيماست که در فاصله‌ای دورتر همان نمايش را انجام داد.

ساعت‌ها داشتيم به واکنش‌مان می‌خنديديم و هنوز هم که يادش می‌افتيم، خنده‌مان می‌گيرد. حالا پدرم شروع به راهنمايی می‌کند که فرار کار درستی نبود، بلکه بايد می‌خوابيديد روی زمين! فکرش را بکنيد، اگر می‌خوابيديم روی زمين ديگران چقدر شادتر می‌شدند.

June 3, 2009

غيبت کبری

حدود يک سالی می‌شه که نه درس خوندم، نه کار کردم و نه وبلاگ نوشتم! لابد می‌پرسيد پس چی کار کردم!؟ جواب روشن و واضح و همون هيچی معروف است. البته خوردم و خوابيدم و چند تا سفر خارجه و داخله رفتم ولی دريغ از کار مفيد. شايد تو دلتون بگيد، خوشا به حالم! ولی هيچ هم خوشی نداشت. تا هشت ماه پيش حداقل ماهی يک يادداشت تو وبلاگم می‌نوشتم، ولی وقتی ديدم من که قراره هيچ کاری نکنم، چيزی هم ننويسم تا اين هيچی تکميل‌تر بشه! و در ضمن تو تاريخ ثبت بشه که فلان سال، بنده؛ يعنی سعيد حاتمی، هيچ کار مفيدی انجام ندادم.

حالا چرا با وجود اينکه هنوز از اين حالت بی‌خودی و هيچی‌کاری در نيومدم، تصميم گرفتم که بنويسم، کاملاً مشخصه: انتخابات رياست جمهوری!

انتخاب

من با اينکه اصلاً علاقه‌ای به دخالت و يا اظهار نظر در مورد سياست ندارم، ولی از روی اتفاق (!!!؟؟؟) شروع بلاگريم مصادف بود با انتخابات دور هشتم. چهار سال پيش هم که بخاطر يکسری مشکلات (نه مثل اينبار الکی) چند ماهی غيبت صغری داشتم، باز هم بصورت اتفاقی (!!!؟؟؟) يک ماه قبل انتخابات شروع کردم به نوشتن.
الان هم بد نديدم هم حرفهام رو با شما درميون بگذارم و هم اونها رو جايی ثبت کنم که چند سال ديگه خودم در مورد خودم قضاوت کنم. کاری که دوازده سال پيش (دور هفتم) نکردم و الان کسی باور نمی‌کنه که چرا با وجود حضور در مرکز هيجان‌های اون دوره، رأی ندادم.

فکر می‌کنم حرف‌هام رو دسته بندی کنم و تو چند تا نوشته منتشر، بهتر باشه. فعلاً خبر بدم که به قول يکی از دوستان، اينجا از نفرين در اومده و بنده غيبت کبری را به اتمام رسوندم!
خودمونيم بعد اينهمه مدت چقدر نوشتن سخت شده‌ها!

About روزمره

This page contains an archive of all entries posted to سعید حاتمی in the روزمره category. They are listed from oldest to newest.

خاطرات is the previous category.

سياسی is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35