دسامبر رو دوست دارم

از يه طرف خونه تکونی، از طرف ديگه خريد عيد، يا انجام دادن کارهای آخر سال. خوب اينجا هم همين مشکلات برای آخر سال هست، ولی انقدر جشن و شادی و برنامه و رسم و رسومات وجود داره که استرسها کمتر ميشه. از اينها گذشته وقتی آدم ميبينه پشت پنجره تقريبا همه خونهها چراغونی شده يه احساس ديگه داره. اينجا برای خريد سال نو و هديه ها، مردم خيلی حساسيت دارند و تقريبا برای تمام کسانی که می شناسند (دوست و فاميل) هديه ميگيرند و خب اين خودش کلی مشغوليت ذهنی داره، ولی به همون دلايل که گفتم استرسها کم ميشه.
از نکات جالب استقبال از سال نو، مراسم و سنتهای مذهبی هست. مثلا هفته پيش شب شنبه نيکلاس ميومد و تو کفش بچهها شکلات ميگذاشت. دم درِ خونه من هم با اينکه کفش نبود ولی يه شکلات بود! نيکلاس يه روحانی مسيحی بوده که به فقيرها کمک میکرده و شبها ميرفته دم درِ خونه فقيرها خوراکی ميگذاشته. البته اينکه چرا الان نيکلاس و بابانوئل قرمزپوش شدند، بايد از شرکتهای کوکا کولا و مک دونالد پرسيد. شنيدم که از وقتی اين ۲ شرکت رشد کردند قيافه نيکلاس و بابانوئل اين شکلی شده! الان هم بيشترين تبليغات رو از شخصيت اين ۲ تا، همين شرکتها ميکنند. حتی درخت کريسمس رو هم شنيدم که تو همين يک قرن گذشته وارد مراسم استقبال از سال نو کردند.
از سنتهای قديمی ميشه از «Advent calendar» نام برد. اين رسم به اينصورته که به بچهها چند هديه داده ميشه که بايد هر هفته (يا هر روز) تا شب کريسمس يکی از اينها رو باز کنند. الان کارخونهها جعبه هايی درست ميکنند که مثل جعبه شانسی خودمون ميمونه (يادتون که هست؟) و توش شکلات هست و هر روز بچهها يکيش رو باز ميکنند. شايد به نظر اين کار احمقانه بياد و اکثر بچهها روز اول همش رو يا باز ميکنند و ميخورند يا يه جوری ميفهمند توش چيه، ولی همين که به بچه درس صبر و اراده ميده خودش خيلی هست و اين رو ميشه تو بزرگسالانشون به خوبی مشاهده کرد.
جشنها و بازارهای خيابانی تاثير زيادی تو روحيه کسانی که ساعتها دنبال چيزی تو مغازهها گشتند، داره. معمولا هم بعد از خريد ميرند اونجا و چيزی ميخورند يا مينوشند، و تفريح ميکنند. خلاصه وقتی مقايسه ميکنم و ياد چهرههای ابوس خودمون تو ماه اسفند ميافتم يه کم دلم ميگيره. نميخوام بحث فرهنگی کنم، چون از اول هم تو فرهنگ ما شادی و نشاط اولويتِ آخر رو داشته، ولی چه خوبه بجای اينکه از تهاجم فرهنگی ديسکو رفتن و پارتی رفتن رو ياد بگيريم، به اين مسائل کوچيک هم دقت کنيم. اين خود ما هستيم که باعث می شيم که تو جامعه نشاط باشه يا نه. فکر کنيد فقط يه لبخند مصنوعی رو لبهای همه باشه، چقدر تو روحيه آدم تاثير داره. فکر نکنيد اينها مشکل ندارند، اينها هم دارند، اينها هم صبح تا شب تو سرشون هزار جور مشکلات کار و زندگی ميچرخه. اينها هم کمتر از ما نگرانی و دلهره ندارند، ولی با اين وجود يه جامعه آروم دارند. بيايم فکر کنيم ببينيم چرا. نگيم که نميشه، ميشه، از خودمون شروع کنيم، از همين لحظه، نترسيد، انگ ديونگی زدن توهين نيست، بگذاريد بگن طرف ديونه است که همش نيشش بازه، ولی عوضش خيلی چيزها به دست مياريد. امتحان کنيد.
ديروز جايزه صلح نوبل به خانم عبادی داده شد. حرفها قبلا زده شده. اونهايی که مراسم رو نديدند و سرعت مودمشون بالاست ميتونند از اينجا(کليک کنيد) فيلم مراسم رو ببينند، سفارش ميکنم در حافظه جانبی (Hard Disk) ذخيره اش کنيد، بعد ببينيد. بقيه هم از اينجا (کليک کنيد) ميتونند متن سخنرانی رو بخونند. از حاشيه مراسم ميشه به حضور مايکل داگلاس هنرپيشه هاليوود اشاره کرد. دو بار هم گروه موسيقی کامکارها اجرای موسيقی سنتی کردی داشتند. اين دو تا يعنی اينجا(کليک کنيد) و اينجا(کليک کنيد) رو هم ببينيد. البته باز هم ميگم من نه مخالف هستم و نه موافق، قضاوت با خودتون.
اينکه مهدی مهدوی کيا بهترين بازيکن آسيا شده هم خبر خوبی بود که به همراه برفی که تو تهران اومده، آدم رو خوشحال ميکنه. اميدوارم برکات امسال کماکان ادامه داشته باشه. اين خبر(کليک کنيد) و اين گزارش(کليک کنيد) رو هم حوصله کردين بخونيد. راستی اصلا ميدونيم دختر فراری يا فساد و خودفروشی و اعتياد چيه؟ لابد نديديم تا حالا، ولی التماستون ميکنم ببينيد وفکر کنيد، فکر کنيد ببينيد ما چقدر مقصريم.























ساعت ده که اومديم بيرون خبر رسيد ايستگاههای مترو اطراف دروازه بسته شده و فاصله زيادی رو بايد پياده بريم. باز هم به ياد راهپيمايیهای پرشکوه بيست و دوم بهمن کلی پياده رفتيم. پليس اکثر خيابونها رو بسته بود و راه رو طولانیتر کرده بود. زمان سال تحويل نزديک میشد، ولی هنوز ما نرسيده بوديم. ثانيههای پايانی سال دو هزار و پنج بود که رسيديم نزديک دروازه ولی پليس بخاطر جمعيت زياد اونجا اجازه نداد جلوتر بريم. منم به رسم مملکت دستمال يزدی به دست سعی کردم با «سرکار جون بچهات» و «ما دانشجو هستيم» و از اين حرفا يه راهی به جمعيت پيدا کنم که تو اين گير و دار سال تحويل شد و ترق و توروق و فشفشه هوا کردن و شامپاين باز کردن و ماچ و بوسه محرم و نامحرم. بعد از تموم شدن آتيشبازی پليس اجازه داد بريم اون جلو ملوها که کنسرت خارجکی هم داشت؛ ولی چه کنسرتی، چه چيزی، از قزوين هم بدتر بود. ديديم اينطور نمیشه؛ سالها باعزت زندگی کرديم، حالا سال نويی همه داره به باد میره. تو اون جمعيت نصف دوستان رو گم کرديم و من صحنه بکری رو از دست دادم! گويا يه بابايی که خيلی بهش فشار اومده بود و نجسی هم مفرط نوشیده بود گلاب به روتون، روی ملت شاشيده بود و تنی چند از دوستان ما هم بینصيب نمونده بودند!
ديروز هم نتايج يکی از امتحانهام اعلام شد و از اونجا که من هميشه با اکثريت همراه میشم، با کمال مسرت، افتخار شامل هفتاد و چهار درصد مردودين شدن، نصيبم شد! پرفسوری که نتيجه کارش اينه، بايد سرشو بزاره بميره! لازم به تذکره که در سيستم آلمانی يک بالاترين نمره و پنج کمترينه. از همه جالبتر خود درسه که يکی از موضوعات پايهای انفورماتيکه و من با ده سال سابقه کار برنامهنويسی، شرمم میآد بگم مبانی چی بوده که برای دومين بار رد شدم! خوبه پارسال قسمت دومش رو که نتيجهاش همينجوری بود، با نمره خوب (۲) قبول شدم، ولی گویا زشت بود جزو اقليت باشم! خدا وکيلی خجالت داره. تازه جزوه باز هم بود. خدا بقيه امتحانها رو ختم به خير کنه.









