Main

روزمره Archives

December 11, 2003

دسامبر رو دوست دارم

امروز بعدازظهر بخاطر اعتصاب و تظاهرات دانشگاه ما هم تق و لق بود، منم گفتم بيام سر کار و يه کم کارهای عقب مونده مو انجام بدم، ثواب اخروی داره. ولی خب نميشه حرف نزد! راستش آدم تو ماه دسامبر احساس خيلی خوبی داره. همه جا چراغونيه، مردم در حال حرکت، هر شب جشن. وقتی مقايسه ميکنم با اسفند خودمون که در واقع نزديک بهار هست و شکوفايی طبيعت، می بينم اون موقع همه ما تو استرس و نگرانی هستيم. دقت کرديم؟
از يه طرف خونه تکونی، از طرف ديگه خريد عيد، يا انجام دادن کارهای آخر سال. خوب اينجا هم همين مشکلات برای آخر سال هست، ولی انقدر جشن و شادی و برنامه و رسم و رسومات وجود داره که استرسها کمتر ميشه. از اينها گذشته وقتی آدم ميبينه پشت پنجره تقريبا همه خونه‌ها چراغونی شده يه احساس ديگه داره. اينجا برای خريد سال نو و هديه ها، مردم خيلی حساسيت دارند و تقريبا برای تمام کسانی که می شناسند (دوست و فاميل) هديه ميگيرند و خب اين خودش کلی مشغوليت ذهنی داره، ولی به همون دلايل که گفتم استرس‌ها کم ميشه.
از نکات جالب استقبال از سال نو، مراسم و سنتهای مذهبی هست. مثلا هفته پيش شب شنبه نيکلاس ميومد و تو کفش بچه‌ها شکلات ميگذاشت. دم درِ خونه من هم با اينکه کفش نبود ولی يه شکلات بود! نيکلاس يه روحانی مسيحی بوده که به فقيرها کمک می‌کرده و شبها ميرفته دم درِ خونه فقيرها خوراکی ميگذاشته. البته اينکه چرا الان نيکلاس و بابانوئل قرمزپوش شدند، بايد از شرکتهای کوکا کولا و مک دونالد پرسيد. شنيدم که از وقتی اين ۲ شرکت رشد کردند قيافه نيکلاس و بابانوئل اين شکلی شده! الان هم بيشترين تبليغات رو از شخصيت اين ۲ تا، همين شرکتها ميکنند. حتی درخت کريسمس رو هم شنيدم که تو همين يک قرن گذشته وارد مراسم استقبال از سال نو کردند.
از سنتهای قديمی ميشه از «Advent calendar» نام برد. اين رسم به اينصورته که به بچه‌ها چند هديه داده ميشه که بايد هر هفته (يا هر روز) تا شب کريسمس يکی از اينها رو باز کنند. الان کارخونه‌ها جعبه هايی درست ميکنند که مثل جعبه شانسی خودمون ميمونه (يادتون که هست؟) و توش شکلات هست و هر روز بچه‌ها يکيش رو باز ميکنند. شايد به نظر اين کار احمقانه بياد و اکثر بچه‌ها روز اول همش رو يا باز ميکنند و ميخورند يا يه جوری ميفهمند توش چيه، ولی همين که به بچه درس صبر و اراده ميده خودش خيلی هست و اين رو ميشه تو بزرگسالانشون به خوبی مشاهده کرد.
جشنها و بازارهای خيابانی تاثير زيادی تو روحيه کسانی که ساعتها دنبال چيزی تو مغازه‌ها گشتند، داره. معمولا هم بعد از خريد ميرند اونجا و چيزی ميخورند يا مينوشند، و تفريح ميکنند. خلاصه وقتی مقايسه ميکنم و ياد چهره‌های ابوس خودمون تو ماه اسفند ميافتم يه کم دلم ميگيره. نميخوام بحث فرهنگی کنم، چون از اول هم تو فرهنگ ما شادی و نشاط اولويتِ آخر رو داشته، ولی چه خوبه بجای اينکه از تهاجم فرهنگی ديسکو رفتن و پارتی رفتن رو ياد بگيريم، به اين مسائل کوچيک هم دقت کنيم. اين خود ما هستيم که باعث می شيم که تو جامعه نشاط باشه يا نه. فکر کنيد فقط يه لبخند مصنوعی رو لبهای همه باشه، چقدر تو روحيه آدم تاثير داره. فکر نکنيد اينها مشکل ندارند، اينها هم دارند، اينها هم صبح تا شب تو سرشون هزار جور مشکلات کار و زندگی ميچرخه. اينها هم کمتر از ما نگرانی و دلهره ندارند، ولی با اين وجود يه جامعه آروم دارند. بيايم فکر کنيم ببينيم چرا. نگيم که نميشه، ميشه، از خودمون شروع کنيم، از همين لحظه، نترسيد، انگ ديونگی زدن توهين نيست، بگذاريد بگن طرف ديونه است که همش نيشش بازه، ولی عوضش خيلی چيزها به دست مياريد. امتحان کنيد.
ديروز جايزه صلح نوبل به خانم عبادی داده شد. حرفها قبلا زده شده. اونهايی که مراسم رو نديدند و سرعت مودمشون بالاست ميتونند از اينجا(کليک کنيد) فيلم مراسم رو ببينند، سفارش ميکنم در حافظه جانبی (Hard Disk) ذخيره اش کنيد، بعد ببينيد. بقيه هم از اينجا (کليک کنيد) ميتونند متن سخنرانی رو بخونند. از حاشيه مراسم ميشه به حضور مايکل داگلاس هنرپيشه هاليوود اشاره کرد. دو بار هم گروه موسيقی کامکارها اجرای موسيقی سنتی کردی داشتند. اين دو تا يعنی اينجا(کليک کنيد) و اينجا(کليک کنيد) رو هم ببينيد. البته باز هم ميگم من نه مخالف هستم و نه موافق، قضاوت با خودتون.
اينکه مهدی مهدوی کيا بهترين بازيکن آسيا شده هم خبر خوبی بود که به همراه برفی که تو تهران اومده، آدم رو خوشحال ميکنه. اميدوارم برکات امسال کماکان ادامه داشته باشه. اين خبر(کليک کنيد) و اين گزارش(کليک کنيد) رو هم حوصله کردين بخونيد. راستی اصلا ميدونيم دختر فراری يا فساد و خودفروشی و اعتياد چيه؟ لابد نديديم تا حالا، ولی التماستون ميکنم ببينيد وفکر کنيد، فکر کنيد ببينيد ما چقدر مقصريم.

نظرات قبلی

December 21, 2003

شب يلدا

دلم تنگ شده واسه آجيل شب چله، دلم تنگ شده واسه اون دونه‌های قرمز و زلال که دل سفيدشون تو اون زلالی معلومه، انارهايی که مادرم با دست‌های مهربونش، دونه‌دونه‌شون کرده بود. دلم تنگ شده واسه بوی هندونه‌هايی که بابام شب چله که از سر کار می‌اومد زير بغلش بود. دلم تنگ شده واسه قصه‌های مادربزرگ که سرم رو بگذارم رو پاش و اون از پهلوونی‌های رستم قصه بگه، از حسن کچل که هميشه آخر قصه‌اش با دختر شاه عروسی می‌کرد و هفت شبانه روز جشن می‌گرفتند. دلم تنگ شده واسه اون صفا، واسه اون يک رنگی، واسه پاکی، واسه آخر قشنگ قصه‌ها.

گفتم مادر بزرگ، من از مال دنيا يه مادر بزرگ داشتم که چند ماه پيش عمرش رو داد به شما، هيچوقت يادم نميره دوم دبستان بودم، اوريون داشتم و اون برام چهار تا ماشين پلاستيکی کوچولو گرفته بود. دلم تنگ شده واسه زردی جيپه. پارسال که ايران بودم و رفتم پيشش ديگه منو نميشناخت، وقتی خودمو انداختم بغلش تا ببوسمش به ترکی از مامانم پرسيد «اين پسر کيه؟» ولی دوستش دارم. خيلی آروم مرده بود. دلم واسه چشمای قشنگش تنگ شده.

بد جوری مريض هستم، باور کنيد سخته برام تايپ کردن؛ حالا اونها که همش ميگفتند چرا بلند مينويسی اين بار به آرزوشون رسيدند! ولی شرمنده همه دوستان هستم که نميتونم بهشون سر بزنم. ديشب شب خيلی بدی بود. بدترش اين بود که طولانی بود. نميدونم چرا بجای برف داره بارون مياد. آدم وقتی مريض ميشه چقدر ضعيف ميشه.

نظرات قبلی

December 27, 2003

دوست و وبلاگ

تو سختی دوست و دشمن شناخته ميشند. خوشحالم که من فقط دوست تو دنيا دارم و اين يک هفته فقط بيشتر و بيشتر شناختمشون و به ارزشهاشون پی بردم. همينجا از تمام کسانی که اين چند روز با پيام، يا ايميل يا حتی تلفن جويای احوال من بودند، ممنون هستم و مطمئن باشيد که هيچوقت از دل من بيرون نميريد و دوستتون دارم. تا ديروز که تونستم پيامها و ايميلهاتون رو بخونم لحظات سختی بود. تا حالا انقدر سخت مريض نشده بودم. شانسی که آوردم اين بود که دقيقا تو تعطيلاتم بود و الان با استراحت، بهتر هستم.
يکی از دوستان که خيلی لطف کرده و ترجيح داده بی نام ونشان بمونه (حتما فکر کرده سئوالش خيلی زشته) پرسيده بود من که اينهمه حرف از خوب بودن ميزنم تو زندگی واقعی هم به اونها عمل ميکنم يا نه!؟ جالب اينجاست که اين دوست حتی زحمت نداده اون نوشته رو که براش نظر داده رو بخونه، چون تو همون جواب سئوالش هست! البته اگر براش جواب اون مهم هست. ولی يه سئوال از شما: واقعا اگر من تو زندگيم موفق نباشم انسانيت رو رعايت کنم، پس نبايد حرف از انسانيت بزنم؟
از اتفاقات جالبی که افتاده اين بود که ۲ نفر از دوستانم که سالها ازشون بی خبر بودم با ديدن بنر وبلاگم و عکسهای توش، منو شناختند و برام ايميل فرستادند. دوست خوبم فريد احمد محبوبی که فکر می‌کردم ۳ سال پيش پليس ايتاليا به ارتباطش با طالبان و القاعده پی برده و تيربارانش کرده حالا سر از انگلستان درآورده و بچه لندن شده. ياد تيم فوتبال شهدای نفت قبادی که من کاپيتانش بودم، بخير! امير قاسمی هم با وجود تمام خاطرات بدی که از آلمان داره حالا بچه کلن شده! من نميدونم اين بشر رو چطور يک سال تقريبا هر روز تحمل کردم! ياد اون شب تو اون کوچهِ بلای ميدون ونک بخير، که تنها جايی بود ميشد گلها رو آبياری کرد! نميدونم چرا امير وقتی فهميد تو ماشين روبرويی يه دختر پسر دارند کارهای بد بد ميکنند ديگه نتونست مثل من دنيا رو شفاف ببينه!


نظرات قبلی

January 21, 2004

خستگی و بی خوابی

.تا حالا شده وقتی از سر کار ميايد، درست وقتی باشه که ديگران دارند ميرند سر کار!؟ خوب خيلی از عزيزان هستند که شبها کار ميکنند و شيفت شب هستند، ولی من که اينطوری نيستم! ولی کارم طوری هست که دست خودمه کی کار کنم! مهم اينه که کارم رو تحويل بدم. قرار بود يه کار رو ديروز (دوشنبه) تحويل بدم و چون تنبلی! کرده بودم مجبور بودم آخر هفته رو کار کنم و خب شب دوشنبه کارم تا ساعت ۶ صبح طول کشيد. البته بار اول نبود، که تنبلی کار دستم داده! خلاصه راه افتادم طرف خونه. ساعت ۷:۳۰ رسيدم خونه، هوا معمولی بود و دوچرخه ام رو ديگه نبردم اطاق دوچرخه‌ها و دم در بستمش. ظهر هم کلاس داشتم و گفتم تو اين ۵-۴ ساعت يه چرتی بزنم. وقتی ساعتم زنگ زد و چشمم رو باز کردم ديدم همه جا سفيده. اول فکر کردم خواب ميبينم. اطاق من با اينکه طبقه پنجمه ولی روبروی تختم دو تا پنجره بزرگ هست که رو به جنگله و ميشه همه جا رو تا دوردست ديد. خلاصه که برف همه جا رو پوشونده بود. بدبخت دوچرخم! امروز ديگه برف نمياد ولی اولين برف درست حسابی امسال بود. هر سال اينجا درياچه‌ها حسابی يخ ميزنه و ميشه بدونه هيچ مشکلی روشون رفت، ولی تا الانش هم اين اتفاق نيفتاده.
خواستم بگم يه هفته ميشه که آرزوی ۵ ساعت خواب، اونم تو رختخواب خودم رو دارم! خواستم بگم خيلی خستمه! ولی ديدم زود ميرسه به گوش مامانم نگران ميشه، يا فکر ميکنه پسرش عاشق شده خوشحال ميشه!!! که بالاخره سر و سامون ميخواد بگيره!!! ولی در اصل ميخواستم بگم ببخشيد اگه کم بهتون سر ميزنم يا اگر هم ميام و ميخونم، وقت نظر دادنش رو ندارم.

يه حرف خانوادگی (لطفاً شما نخونيد!)
آدم وقتی از شيش ماهگی دايی باشه، و حالا هم چهارده تا دايی!!! (يعنی دايی چهارده نفر) خيلی سخته که تصور کنه بخواد خان عمو يا خاله! يا عمه بشه! خلاصه زن داداش از آشناييتون خوشبخت هستم! بقيش باشه واسه وقتی خدمت رسيديم!
آهان يه چيز ديگه واسه خانم پرفسور، من اگه قرار بود که نخوام شما اينجا رو بخونيد که اسمش رو نميگذاشتم سعيد حاتمی، ميگذاشتم اصغر خواجويی! ولی خب اينجا هنوز اونجوری که دلم ميخواست نشده بود، تازه خب بايد واسه پرفسورها به صورت رسمی و حضوری اينجور چيزها رو ارايه کرد. ولی نميدونستم شما وقت آزاد هم داريد که بجای پرداختن به علم و دانش، وبلاگ مردم رو ميخونيد! در ضمن هر کسی هم و رو با w نمينويسه. به هر حال از تبريک گوييت ممنون هستم و مرسی که هوای خان داداشت رو داری! من هنوز رو حرفم هستم، اون ثمين رو عوض من گاز بگير.

نظرات قبلی

June 17, 2004

بچه داری

شنبه خانواده خواهرم بعد از هفت، هشت ماهی که ايران بودند برگشتند اينجا. از عيد که ايران بودم اين گلنار و تهمينه (که دوقلو هستند و تازه يک سالشون شده) کلی خوردنی و شيطون تر شدند ولی هنوز هم نگهداريشون کلی دردسر داره و حداقل يک نفر بايد بيست و چهار ساعته بالا سر اينها باشه تا مشکلی پيش نياد. حتی وقتی خواب هستند؛ چون يکيشون که بيدار ميشه، اولين کاری که ميکنه اينه که بره سراغ اون يکی و يه کرمی بريزه تا اونم بيدار کنه.
اين چند روزه شوهر خواهرم هم برای کاری رفته مسافرت و چون خواهرم تنهايی از پس اينها برنميومد، رفتم پيشش تا کمکش کنم. خلاصه اين چند روز بجای رسيدگی به وبلاگ و سايت و اينترنت و ايميل، همش دارم يا ادا درميارم تا اينها سرگرم بشند و غرغر نکنند، يا دنبالشون که خرابکاری به بار نيارند. فقط وقتی ميرم دانشگاه يه فرصت کوچولو هست تا بيام ببينم همه چيز امن و امان هست يا نه. فوتبال موتبال هم تعطيله و فقط آخر شب از راديو گوش ميدم که نتيجه‌ها چی شد!

همه اينها رو گفتم که اول از همه از اونهايی که ايميل دادند و نتونستم جوابشون رو بدم، عذرخواهی کنم، بعد هم از همه اونهايی که هميشه با نظرهاشون، وبلاگم رو تنها نميگذارند و من خيلی وقته نتونستم محبتشون رو جبران کنم. شاد و سر بلند باشيد...

July 18, 2004

رابطه ايران با يازدهم سپتامبر

تو خبرها اومده بود، کسانيکه روز يازدهم سپتامبر سال دو هزار و يک، هواپيماهای آمريکايی رو دزديدند و کوبوندند به «سر برج‌» های «بانک تجارت»!!! قبلاً از ايران رد شدند!؟ از اونجايی که هنوز ابعاد پيچيده‌يی از اين عمل تروريستی، پنهان مونده، تصميم گرفتم از حق دايی بودن بگذرم، و عوامل پشت پرده اين جنايت بشری رو به همه معرفی کنم. و چون يه عکس تو وبلاگ ميتونه خيلی پيام داشته باشه و گذاشتن عکس تو پرشين‌بلاگ کار سختيه!!! بجای اينکه رو آدرس زير! کليک کنيد، خودتون قضاوت کنيد، اين القاعده که ميگن کيه.



کيهان، زمستان سال ۲۰۰۱، در حال شناسايی موقعيت. ثمين در همون حوالی تو کالسکه‌اش خوابه

کيهان، ثمين، سيرا، بهار ۲۰۰۴، مشغول طراحی نقشه‌های خرابکارانه ديگه

سيرا و ثمين، بهار ۲۰۰۴، مطالعه و مرور عمليات تروريستی (از کتاب قصه‌های من و بابام)

«آناهيتا سيرا بن حاتمی» در چهره مبدل و مدرک جرم در دست راستش


توضيح ضروری: تمام اين عکس‌ها واقعی هستند و توسط عوامل نفوذی در ايالات متحده، که اين اشرار رو بيست و چهار ساعته تحت نظر دارند، برای وبلاگ يک سعيد ارسال شده و تمامی اضافه حقوق و مزايای آن متعلق به خان دايی سعيد جون می‌باشد

July 29, 2004

از اِشپِری تا راين

توضيح اوليه: اين فيلم بر اساس سرگذشت واقعی يک جانباز! شيميايی! عرصه چند سال دفاع مقدس اينترنتی (و چند ماه وبلاگی) می‌باشد. تهيه کننده و کارگردان آن با خدا می‌باشد ولی بازيگر اول و آخرش سعيد حاتمی (کی‌آ!؟) است. موسيقی متن اين فيلم زياد سخت نيست و خودتون هر جور که دوست داشتيد هنگام خوندن (!؟) اين نوشته با سوت بزنيد، ولی سعی کنيد که غمگين باشه، چون تو اين فيلم برعکس تمام فيلمای ديگه آدم خوبه آخر فيلم می‌ميره.

و اما: يک روز جمعه تابستانی از نوع آلمانيش [يعنی ابری تا تمام ابری همراه با بارندگی پراکنده] مرد جوانی در حال نوشتن اولين و آخرين امتحان اين ترمش می‌باشد. سر و وضع نامرتب او نشانه درس خوندن متمادی وی نيست، بلکه نشان از داشتن يک وبلاگ است؛ يعنی وظيفه شرعی و الهی خود می‌داند که علاوه بر هفته‌يی يک‌بار به‌روز رسانی آن، سايت‌ها و خدمات ديگری در راه رضای خدا برای امت هميشه درصحنه بلاگستون اداره کند و فحش بشنود.
فرد مورد نظر که اضطراب از صورتش مشخصه و در تلاش برای پيدا کردن راهی برای پاسخ دادن به حداقل يکی از سه سؤال مطرح شده دارد، با خودش تصميم می‌گيرد، بعد از امتحان بار سفر رو ببندد و يه جايی برود که عرب نی هم ننداخته باشد، تا شايد امراض باقی مونده از وبلاگ رو درمون کنه.
پس از امتحان سريعاً دانشگاه رو ترک ميکنه تا به ديدار دوستان و آشنايان بشتابه و از اونها حلاليت بطلبه. اين لوس بازيا تا اولين ساعات بامداد يکشنبه طول می‌کشه. در راه بازگشت به خانه از اطراف رود اشپری (Spree) يک بليت تهيه می‌کنه که باهاش ميتونه تو يه روز هر جای اين بلاد کفر خواست بره ولی هنوز نميدونه مقصدش کجاست. [اشپری رودی هست که از وسط برلين ميگذره و پس از ريختن تو رود اِلبه ميره از کنار هامبورگ می ريزه تو دريا] از اونجا که ماههاست بيکاره و تو حساب جاريش شپش‌ها ژيمناستيک ميکنند، تصميم می‌گيره بجای استفاده از کارت اعتباری در اين سفر پول نقد همراه خودش ببره، به همين خاطر صد يورو هم از حساب پس اندازش بر می‌داره و ميزاره تو کيف پولش.
قبل از جمع کردن البسه و وسايل مورد نياز، تصميم ميگيره يه کوچولو تو وبلاگش چيز بنويسه و با افشاگريش بهونه به دست دشمنان اسلام بده. همين يه کوچولو نوشتن، باعث ميشه علاوه بر چپوندن هر چی دمه دسته، تو کوله پشتی، طبق معمول برای رسيدن به قطار کلی انرژی صرف کنه. البته چون يار هميشگيش (دوچرخه‌اش) باهاشه، به موقع ميرسه و سوار بر قطار به سمت غرب آلمان حرکت می‌کنه.
بخاطر بی‌خوابی شب قبلش فرصت رو غنيمت می‌شمره و تو قطار به خواب می‌ره. اين عمل رو تو قطار بعدی هم انجام می‌ده ولی يکهو تو خواب يادش مياد يه بار که سوار همچين قطاری شده بود، کيف پولش از جيبش افتاده، به همين خاطر هوس ميکنه ببينه کيف پولش سر جاشه يا نه، ولی... هر چی دور و برش رو ميگرده هيچ خبری نيست، هر لحظه به اومدن مامور قطار نزديکتر ميشه ولی بليت هم تو کيف پول بود... می‌ره به مامور قطار خبر ميده و اون با رفعت اسلامی، حرفش رو باور ميکنه و ميگه وقتی رسيد ايستگاه قطار مقصد، کجا بايد بره اطلاع بده.
ظهر يکشنبه ميرسه به شهر کاسل (Kassel). نيم ساعت تا حرکت قطار بعدی که بايد سوار بشه وقت داره. سريع ميره طرف جايی که اشياء پيدا شده رو ميارند تحويل ميدند، ولی گويا ساعت ناهار و نمازه. خدا رو شکر آلمانيها نماز ظهرشون کوتاهه و بعد چند دقيقه يه ضعيفه‌يی!!! (يه چيز تو مايه‌های مادر فولاد زره) تشريف ميارند [لطفاً فمينيستا به اون يه کلمه زياد اهميت ندند، اشتباه لپی بود!] نقش اول سعی ميکنه اينجا رو فوق طبيعی بازی کنه تا کارش سريعتر راه بيفته؛ چون تمام زندگيش تو اون کيف پوله، و تو اين بلاد کسی که کارت شناسايی همراهش نباشه علاوه بر جريمه شدن، اصلاً به حساب نمياد. ولی اون حاج خانوم ميگند به هيچ عنوان نميتونه زنگ بزنه بپرسه که آيا کيف پول مفقود شده، تو قطار قبلی بوده يا نه، و برای درست کردن پرونده هم بايد حتماً بهشون تلفن کرد، و حضوری کاری انجام نمی‌شه!!! (دقيقاً بر عکس وطن شهيد پرورمون) و بخاطر کاغذ بازی و اين حرفا، فوقه فوقش يک روز بعد از درست شدن پرونده مشخص می‌شه که آيا کيف پول مورد نظر، پيدا شده يا نه!
با اينکه شهر کاسل پر از رفيقان نابابه نقش اوله و خاطرات زيادی از اين شهر داره، ولی تو فيلمنامه قرار نيست بعد از دو سال بره «سلام عليک و پول بديد!» تا مسافرت ادامه داشته باشه. تنها راه چاره اينه که بره يه بيليت بگيره و بعداً پولش رو حساب کنه، ولی اونی هم که قراره بيليت رو بده، ميگه «من از کجا بدونم تو کی هستی! هر وقت پرونده‌ات درست شد و کيف پولت پيدا شد، اونوقت ميشه يه کاريش کرد!!!» در اينجا که دقايقی بيش به حرکت قطار نمونده، نااميد از روال قانونی، تصميم می‌گيره بسيجی‌وار خودش رو بندازه رو مينا!!! و همه چيز رو بسپاره به غذا! و قدر الهی و اگر موفق هم نشد، از تاکتيک صددرصد داخلی خودمون يعنی «دم آبدارچی رو ديدن» استفاده کنه تا هی «خواهش و التماس کردن کارمندای پشت ميز نشين!» با اين تاکتيک پيچيده ولی در عين حال آسون به مقصد ميرسه، ولی دريغ از استقبال باشکوه...
رفيق نابابش از اونجا که کاملاً آلمانی شده (خداييش تو خواب هم آلمانی حرف ميزد) روزها به دنبال لقمه نان حلالی می‌رفت و نقش اول رو تنها بدون اينترنت در خانه رها می‌کرد. اجباراً ساعت‌ها فقط «تور دو فرانس» نگاه می‌کرد بطوريکه در اين يک هفته شيفته ورزش مهيج! دوچرخه‌سواری جاده شد!!! از اونجايی که يک سنت هم پول نداشت حتی نميتونست فکر اينترنت کافه رو به ذهنش بياره. البته روز دوم خبر خوشحال کننده پيدا شدن کيف پولش اون رو به زندگی اميدوار کرد، ولی اين تازه اول بدبختی بود؛ چون اگر برلين مشهد باشه و فرانکفورت تبريز، اونجايی که کيف پول پيدا شده، يه چيز تو مايه‌های اصفهانه. فقط هم به آدرس صاحب کيف فرستاده می‌شد (با بيست يورو هزينه) به همين خاطر تصميم بر اين شد که روز بازگشت تا همون تو مايه‌های اصفهان بره و کيف پول رو به خيال خودش با پولهاش تحويل بگيره.
شادمانی ناشی از پيدا شدن کيف پول باعث شد تصميم بگيرند رود ماين (Main) رو که از وسط فرانکفورت رد ميشه و ميره ميريزه تو راين، با دوچرخه بگيرند برند تا برسند به راين. وقتی بعد از سه ساعت رسيدند به راين، گفتند خب تا شهر بُن هم پنج شيش ساعت بيشتر با دوچرخه راه نيست، بزار بريم ببينيم اونجا چه خبره! و اگه شد شب رو سر يکی از رفيقان ناباب ديگه خراب بشند. ولی از اونجا که نقش اول احتمالاً مدتيه نعل اسب پيدا کرده (البته خودش نميدونه!) دوچرخه‌اش پنچر شد و چون هيچ وسيله‌يی برای خوب کردن حال لاستيکش نداشتند مجبور شد دو ساعت پياده تا پمپ بنزين بره تا پنچريش رو بگيره. حالا غير از شروع شدن بارونی که مثل فيلما انگار شيلنگ رو سرشون گرفتند، و نداشتن بيشتر از سه يورو! يادشون رفته بود پنچری به آلمانی چی می‌شه! ولی با هر بدبختی که بود بعد از ساعت‌ها تلاش بی‌وقفه سوراخش رو گرفتند! و بدون شهيد شدن کنار راين به خانه برگشتند. اين تنها کاری بود که غير از دوری از اينترنت در اين يک هفته به وقوع پيوست.
روز بازگشت، با قرض گرفتن سی يورو بابت خريد بيليت قطار، ساعت پنج صبح، مثلاً تبريز رو به مقصد تو مايه‌های اصفهان (اِرفورت) ترک کرد و ساعت دوازده با لبی خندان وارد اونجا شد ولی وقتی کيف پول رو تحويل گرفت خنده بر لبانش خشک شد؛ چون کيف پول کاملاً جارو شده بود و فقط کارتها و خرت و پرت‌های ديگه توش مونده بود، طوريکه حتی به پول خوردها هم رحم نشده بود.

در اين صحنه فيلم پايان ميگيره و شما مجبوريد باز اون آهنگ متن رو که با سوت ميزديد بازم بزنيد، ولی حتماً خودتون متوجه شديد که طرف بايد جان به جان آفرين تسليم کنه؛ آخه بعد از هيفده سال زندگی شرافتمندانه و بزرگترين چيزی که گم کرده بود پاکنش بود، حالا يک ساله از کلاه بافتنی گرفته تا ساعتش رو گم کرده و حالا هم اين مصيبت... خلاصه اين مسافرت علاوه بر ضررهای مالی و روحی، ضرر جانی هم داشته و من الان مُردم و چون داغم (داغش رو دلم مونده آخه) نمی‌فهمم. ببخشيد که اين مدت جواب ايميلهاتون رو ندادم و ممنونم که زياد بهم فحش نداديد. سعی ميکنم به زودی جواب ايميلها رو بدم.

August 14, 2004

المپيک آتن

اين شونسده، هيوده سالی که از عمرم ميگذره، هر وقت بازيهای المپيک بوده يه شور و حال ديگه‌يی داشتم. مخصوصاً از تماشای افتتاحيه و اختتاميه المپيک، يه حس خوبی بهم دست می‌ده. وقتی تو زمين يه استاديوم، از تمام کشورهای دنيا کلی آدم، با رنگها و نژادها و عقايد و افکار مختلف، کنار هم هستند و دارند شادی می‌کنند، به فکر می‌افتم که چی می‌شد اگه اين زمين ورزشی به اندازه کل دنيا بود.

ديشب وقتی گروه‌های ورزشی عراق، افغانستان و فلسطين وارد زمين شدند همه استاديوم تشويقشون کردند، اونها هم بدون اينکه به فکر جنايات دولتهای امريکا و اسرائيل تو کشورهاشون باشند، در کنار آمريکايی‌ها و اسرائيلی‌ها آغاز المپيک رو جشن گرفتند. ورزشکاران کره جنوبی و شمالی دست در دست هم با يه پرچم رژه رفتند، بدون اينکه به فکر دشمنی دولت‌هاشون با هم باشند. ديشب مراسم افتتاحيه المپيک مثل همه دوره‌هاش، پر از صحنه‌های زيبا بود.

اکثر ما داستان المپيک رو می‌دونيم، و می‌دونيم فلسفه وجود اون صلح و آرامش و دوستيه، ولی واقعاً چرا انسانها نمی‌تونند هميشه و با همه، دوست باشند و به افکار و خواسته‌های هم احترام بگذارند؟ چرا تو عراق يه نفر از احساسات و عقايد مذهبی مردم برای به دست آوردن قدرت استفاده ميکنه (مثل ايران خودمون) و در برابر آمريکاييها که ادعای دموکراسی و روشن‌فکری تو دنيا دارند (بازم مثل خيلی‌ها تو ايران خودمون) تنها راه رو نابودی و کشتن کسانی می‌دونند که تنها جرمشون سادگی و اعتقادات دينی و مذهبيشونه؟ و خيلی چراهای ديگه، که نه تنها نمی‌تونيم بهشون پاسخ بديم، بلکه خودمون هم اونها رو رعايت نمی‌کنيم، و هميشه شعار داديم.

ديشب کاروان ورزشی (!؟) ايران که گويا همشون بابای ورزشکارها بودند به همراه حضور نمادين يک جنس مخالف!!! خيلی مرتب و اتو کشيده رژه رفتند. ولی نکته منفی اونها، حمل پرچم ايران به دست کسی بود که اصلی‌ترين قاعده المپيک رو زير پا گذاشته بود. آرش ميراسماعيلی، جودوکار ايرانی که از شانس‌های ايران برای کسب مدال بود، طبق قرعه، در دور اول بايد با يک اسرائيلی مسابقه ميداد، ولی طبق سياست‌های حکومت جمهوری اسلامی ايران، از مسابقه دادن با يک انسان ديگه سر باز زد؛ چون نماينده يک کشور که با حاکمان فعلی ايران مشکل داره، بود. و اين يعنی پايمال کردن فلسفه المپيک که سياست و حکومت رو جدا از ورزش و رابطه انسانها می‌دونه. حالا شايد اين مسئله بعد از بيست و چند سال تو ايران جا افتاده باشه که چون حکومت اسرائيل رو قبول نداريم، پس نبايد باهاشون مسابقه ورزشی بديم، منم کاری به درست يا غلط بودن اين کار ندارم، ولی اين کار مخالف منشور المپيکه و باعث سر افکندگی؛ چون کسی که به شعار المپيک احترام نگذاشته، پرچمدار کشورمون شده... با اينحال برای تمامی ورزشکاران ايرانی آرزوی موفقيت دارم؛ چون پيروزی اونها باعث افتخار ملی‌مونه. ديشب گزارشگر تلويزيون آلمان، موقع رژه رفتن گروه ايران، از حسين رضازاده که تقريباً تو تمام دنيا شناخته شده است، به عنوان قهرمان رشته وزنه‌برداری نام برد. خلاصه اينجوری با المپيک و مسابقات کشتی و وزنه‌برداری، يه دو هفته‌يی سر کارم!!!

راستی اين ستون موج‌سواری تو اينترنت رو ديده بوديد؟ يه دو ماهی هست راه انداختمش و سعی می‌کنم لينکهای خبری خوب و جالبی توش بزارم، ولی گويا کمتر مورد عنايت قرار گرفته. لطفاً اگر انتقاد يا پيشنهادی در مورد اون (و البته همه چيز، از خودم گرفته تا يک سعيد و...) داريد حتماً بهم بگيد. البته غير از گلايه اينکه چرا بهمون سر نميزنی. مطمئن باشيد اگر آپديت کرده باشيد، حتماً مطلبتون (حتی نظرهای ديگران) رو خوندم، ولی نمی‌دونم چرا نظرم نمی‌آد. می‌دونم کار خوبی نيست و خيلی از دوستان که به من محبت داشتند به همين خاطر ديگه من رو (يا شايد نظر دادن برای نوشته‌ام رو) فراموش کردند. از همه بيشتر شرمنده دوستان خوب ديگه‌يی هستم که زحمت می‌کشند و بدون چشم داشت اينکه من هم براشون نظر بدم، من رو مورد لطف و محبت قرار می‌دند. باز هم ازتون ممنونم.

August 30, 2004

المپيک هم تموم شد

يک کم بيشتر از دوهزار و خورده‌يی سال پيش، تو اونجايی که الان اسمش يونانه، هر شهر برای خودش قدرتی تشکيل داده بود و ارتشی داشت. اين ارتش‌ها هم برای اين بودند که هی با هم جنگ کنند و هر کی زورش بيشتر باشه، نه‌تنها خونه برادرشون‌اينها، بلکه خونه خود اون يکی‌هارو رو سرشون خراب کنه و بابا و مامان اون يکی‌ها رو بکشه. اون موقع‌ها نه موشک شهاب سه بود، نه ماهواره جاسوسی، نه بمب اتم و نه امريکا! اينا همينطور که تو چشم‌های هم نگاه می‌کردند شمشير رو می‌کردند تو شيکم هم و نه‌تنها برادراشون‌رو، بلکه خود اون يکی‌ها رو می‌کشتند. مسلماً هيچ کدوم از اونها هم همديگر رو به رسميت نمی‌شناختند، نه ظالمه، نه مظلومه. اگه غير اين بود که اصلاً جنگی نميشد. ولی همينا چون آسمونشون يه رنگ بود، و هنوز وبلاگ و نظر دادن و تعداد نظرات، کشف نشده بود، هر چند سال يک بار اينها دور هم جمع ميشدند و بجای اينکه شمشير کنند تو دل همديگه (و بعضی وقتها تو دل برادراشون) وزنه بلند می‌کردند تا ببينند کی قوی‌تره، می‌دويدند تا ببينند کی سريعتره، پرت می‌کردند که ببينند کی پری‌تره!!! خلاصه بعضی وقتا می‌شد اون مظلومه که معمولاً برادراش رو اون ظالمه می‌کشته، قوی‌تر و سريعتر و پری‌تر از اون ظالمه بود که همين چند وقت قبلش، همينطور که تو چشمای مظلومه زل زده‌بود، خونه‌شون رو رو سرشون خراب کرده بود.

اين داستان بالايی، فقط افسانه نبود و واقعيت داشت. يعنی اون آدمای وحشی دو هزار و خورده‌يی سال پيش هم که گفتگو تمدنها نداشتند، وقتی اسم صلح و شاخه زيتون می‌اومد، دست از سر کچل هم و برادراشون بر می‌داشتند و تو ميدون ورزش و با قدرت جسمی و فکرشون برتری‌هاشون رو به هم نشون می‌دادند. صد و چهار سال پيش هم که اون آقاهه اومد المپيک رو اختراع کرد، فکر می‌کرد آدمای قرن بيستم هم می تونند مثل آدمای قرن منفی چندم باشند!

خلاصه ديشب المپيک هم با تمام زشت و زيبايی‌ها و اشک و لبخندهاش تموم شد و شيطان بزرگ مثل هميشه با پول نفت ما! بيشترين مدال طلا رو مستکبرانه تصرف! کرد. چين هم جای جد بزرگوارش (شوروی سابق) رو حفظ کرد، تا بقيه کشورها پشت سر غرب و شرق باشند و جمهوری اسلامی ايران هم پيشاپيش جهان اسلام همراه با اسلواکی بعد از اتيوپی! در جايگاه بيست و نهم ايستاد. البته ترک‌های لائیکِ سکولار که از اسلام فقط گوشت خوک نخوردن و بقيه چيزای اسلامی رو ياد گرفتن! رو جزو کشورهای مسلمون نشمردم! خلاصه از نظر تعداد مدال (دو طلا، دو نقره و دو برنز که می‌شه شيش تا) بعد از المپيک سال ۱۹۵۲ در هلسينکی (سه نقره و چهار تا برنز که می‌شه هفت تا) بيشترين مدال‌رو داشتيم و از نظر تعداد مدال طلا هم بعد از المپيک سيدنی (سه طلا و يک برنز) باز هم بيشترين بوده، و اين خودش جای اميدواری و خوشحالی داره (به خدا منظورم اين نبود که خدايی نکرده تو ورزش پيشرفتی کرديم؛ محض اطلاع گفتم!)

جالبترين نکته، نگرفتن مدال طلا تو کشتی بود، که ورزش اول مملکته. بهترين نتيجه رو هم تيم تکواندو (ورزش اول کره!) داشت که با دو ورزشکار دو مدال (يک طلا و يک برنز) گرفت. البته ورزشکارهای رشته‌های کشتی فرنگی، جودو، بکس، شنا، دوچرخه‌سواری و تيراندازيه (با «های» تأنيث) مقامهای اول تا چندم رو کسب کردند؛ منتها از آخر! نکته خيلی خيلی جالبی که تو چشم ميزد! باخت‌های الکی قهرمانان جهان بود، که می‌شه با دو نگاه (خوشبين و بدبين) بهشون نگاه کرد. خوشبينانه است اگر بگيم حريفان ديگه برای الميپک آماده‌تر بودند! و بدبينانه است اگر فکر کنيم که کنترل دوپينگ، چقدر جدی بود و تمام ورزشکارهای ايرانی قبل از اعزام به آتن، آزمايش دوپينگ داده بودند. البته نمی‌خوام بقول مامانم، ايمانم رو به باد بدم، ولی ماشالا تو ايران تو هر بقالی داروهای نيروزا پيدا می‌شه. استفاده از انواع قرص‌های محرک تو اکثر ورزش‌ها (از بدنسازی گرفته تا فوتبال) کاملاً عادی و طبيعی هست. اينها رو نگفتم که يعنی کشورهای ديگه خيلی پاک و پاکيزه هستند، ولی خب استعمار که فقط اين نيست که تو کشورهای ديگه سرباز خالی کنند؛ همين‌که بازار مصرف خوبی برای انواع مواد شيميايی مضر، باشيم؛ يعنی مستعمره کشوری مثل آلمان هستيم، که اگر تو خود آلمان دم مرگ هم باشی دکتره برات دارو تجويز نمی‌کنه.

از اينها که مدال گرفتند، يه جوری دلم واسه يوسف کرمی (تکواندو کار برنزی) سوخت و به نظرم مستحق طلا بود. من فقط مسابقه با حريف استراليايی‌اش که قهرمان المپيک سيدنی بود، رو ديدم و به نظرم سرعت پاهاش فوق العاده بود و حريفش رو کلافه کرده بود.

برنزی ديگه ايران، عليرضا حيدری بود که نسبت به بقيه کشتی‌گيرهای صاحب‌نام ايران خوب کشتی گرفته بود. با اينحال اگر تو بازی با حريف ازبکی (نيمه نهايی) اون سه امتياز، يک امتياز بود، بازم اون مسابقه رو می‌باخت. رضايی و جوکار هم تو کشتی، دو تا نقره گرفتند که ضربه‌فنی شدن يه صد و بيست کيلويی تو فينال، يه جورايی تو ذوق می‌زد. از اونور طلای هادی ساعی تو تکواندو هم خيلی چسبيد.

با اينکه قهرمانی رضازاده از قبل قابل پيش‌بينی بود، ولی کلی کيف داشت که باز يک ايرانی قويترين [مرد يا نامرد فرق نمی‌کنه] المپيکی باشه. می‌شه ادعا کرد خيلی‌ها ايران رو با رضازاده می‌شناسند، نه با اسامه‌بن‌لادن و موشک شهاب سه و بمب اتم و محور شرارت!

موقع مسابقه چند تا عکس ازش گرفتم که اينجا (کليک کنيد) می‌تونيد ببينيدشون. ولی جالبترينشون چهره مربيان رضازاده موقع بالا بردن وزنه ۲۶۳.۵ کيلويی بود.

علاوه بر ورزشکاران ايرانی که با اسم ايران مسابقه دادند، ايرانی‌های ديگه‌يی تو تيم کشورهای ديگه بودند، مثل کامران پنجوی از تيم وزنه‌برداری انگليس. يا انوشيروان نوريان که تو المپيک سيدنی برای تيم بکس ايران بازی می‌کرد و همون موقع به استرليا پناهنده شده بود، اينبار برای استرليا مسابقه داد.

خلاصه اين المپيک هم تموم شد و تا چهار سال ديگه تو پکن، کی زنده است کی مرده. لطفاً از دادن همچين نظری اکيداً خودداری نمائيد:

نويسنده: آخر بلاگر

دوشنبه، ۳۲ شهریور، ۱۰۰۰ ساعت ۲۵:۶۷

همونطور که همه می‌دونيم، الميپک هم تموم شده و اصلاً احتياجی به اين نبود که اين مطلب رو سعید حاتمی بنویسه تا مظلوم نمايی کنه! در ضمن بهتر بود پولی که برای اين مسابقات خرج شده بود رو می دادند به مردم گرسنه ايران تا برند وبلاگ بسازند تا ما هم بريم واسشون نظر بديم که اونها هم بياند واسه ما نظر بدند. هر کی هم بيشتر از من تو وبلاگش نظر داره، اصلاً هيچی نمی‌فهمه و من خوشگلترين و پولدارترين و بهترين و خوبترين و با شعورترينم

URL: http://akharesh.com

January 5, 2005

دغدغه‌های شب سال نو کفار

مجيد جان! شب سال نو با کريسمس فرق داره، يه هفته هم فاصله‌شونه. البته خود کريسمس که می‌گن پيامبر صلح و صفا و سيتی!!! اون روز بدونيا اومده هم، واسه هرکدوم از نامسلمونای ارمنی و نامسلمونای اُرتُدُکس و کاتوليک فرق داره. ولی اون شب که کاج می‌گذارند و بابانوئل واسه بچه‌های خوب کادو می‌آره و اسمش کريسمسه، واسه کشورهای عضو ناتو! يک هفته قبل‌تر از شروع سال نو اکثر کشورهای نامسلمون و مسلمون (مثلاً ترکيه و پاکستان) هست.
مجيد جان! اونی که اسمش نيکولاسه و واسه بچه‌های خوب تو كفش یا جورابشون شکلات می‌گذاره با بابانوئل فرق داره و دو هفته زودتر از اون می‌آد!
مجيد جان! تسونامی نه، سونامی! اسم هيچ جای دنيا هم نيست، اسم اون موج بزرگاست که وقتی می‌آد کافر و مسلمون و فقير و توريست اروپايی نمی‌شناسه.

اگر می‌خوای يه جا فقط خودت باشی و خودت، شب کريسمس ساعت هشت سوار قطار (مترو) شو!
اگر می‌خوای يه جا خودت باشی و پونصد نفر ديگه تو واگن! شب سال نو سوار قطار (مترو) شو!
اگر می‌خوای تو يه شب خرج يک ماهت رو در بياری، شب کريسمس لباس بابانوئل بپوش و برو هديه‌های آدم پولدارها رو بهشون بده! هی هم بگو: «هُ هُ هُ...»
اگر می‌خوای بازم تو يه شب پول در بياری، شب سال نو برو به عنوان گردن کلفت (security) تو ديسکو کار کن.
البته اگر می‌خوای خودت ديسکو برگزار کنی، به هيکل گردن کلفته نگاه نکن، ببين زبون بلده يا نه؛ چون اگه تو اون ديسکو از قضا يه ايرانی و يه عرب و يه ترک (ترکيه‌يی) باشند حتماً چند بار کتک کاری می‌شه، و وقتی تو پشت بی‌سيم درخواست نيروی کمکی کنی، از اونور فقط می‌شنوی: «بابالاگی لو لی لالاقوتو...»
و باز هم البته اگر رئيس امور خارجه بخش بليت فروشی ديسکو هم باشی، بد پول در نمی‌آری، فقط بايد يه کم اختلاس کردن بلد باشی!
اگر می‌خوای شب سال نو يه جا تا صبح کار کنی که بايد تيپ بزنی و از اونور بارون هم می‌آد، با دوچرخه سر کار نرو!
البته اگر می‌خوای از درآمدت جريمه ندی، چراغ دوچرخه‌ات رو درست کن؛ چون پليس فاشيست آلمان مثل کميته خودمون نيست که با دو تا من بميرم و تو بميری يا يه گوشه از برگ سبز! ببره در خونتون پيادت کنه و بگه: «بعد از اين باز کاری داشتی يه راست بيا پيش خود من!»
اگر می‌خوای کلی ازت تعريف کنند، برو تو اُرکات برای ملت تِستيمونيال بنويس، دو دقيقه هم طول نمی‌کشه که می‌شی تک ستاره عالم بشريت!
اگر می‌خوای وبلاگ بنويسی، حواست باشه که فردا کلی مشق داری...

June 3, 2005

بعد از پنج ماه دوباره می‌نويسم

اين پنج ماه زود گذشت. اتفاق خاصی هم نيفتاده، همه چيز سر جاشه، مخصوصاً وبلاگ‌ها. هر چند که يکی می‌ره و يکی ديگه با انرژی شروع می‌کنه.
زندگی هم همينطوره و اگر صله‌ارحام يا با کلی همت، تور کوچيک دوچرخه‌سواری آخر هفته نباشه، روزها دقيقاً مثل هم هستند: بيدار شدن از خواب همانا و جيش و دست و صورت و آماده کردن ناهار و معمولاً صبحانه رو هم تو راه پله و رو دوچرخه ميل کردن، همش تو نيم ساعت، همان! به اميد اينکه قطار رو از دست ندم بايد با تمام وجود رو دوچرخه پا بزنم و آخرش هم پنجاه-پنجاه می‌گيرمش. تو دانشگاه هم اوضاع فرقی نداره، فقط مطالب با هم فرق دارند، در صورتيکه واکنش من نسبت به مطالب اصلاً فرقی نمی‌کنه! کلاس‌های بعدازظهر بهترين جا واسه چرت زدنه و اين رويه هيچوقت تغيير نمی‌کنه.
اگر کار باشه، يه درده، اگر نباشه يه درد ديگه! خوبيه کار من اينه که تنوع داره و مثل کار چارلی چاپلين تو عصر جديد نيست، ولی بديه اين تنوع اينه که وقتی هم آدم سر کار نيست، انواع و اقسام راه حل‌ها تو سرش می‌چرخه، حتی تو خواب!
وقتی از کار يا کلاس ساعت هفت و نيم ميام خونه تازه بايد به فکر غذا درست کردن باشم، در بهترين وضعيت که همه چيز تو خونه هست، بايد منتظر بشم تا غذا حاضر بشه. خوشبختانه از اونجا که شکمو هستم، تا غذا نخورم خوابم نمی‌بره! تازه تو اين بين می‌شه چند تا وبلاگ و روزنامه خوند!
تو ايران وقتی شب می‌رفتم تو جام، لااقل يک ساعتی اين پهلو اون پهلو می‌شدم تا خوابم ببره، ولی از وقتی وارد اين سرزمين کفر شدم، افقی شدن همانا و خواب هزار تا پری ديدن همان! خيلی هيجان داره که وقتی صبح از خواب بيدار می‌شی، اميدت به اين باشه که زودتر شب بشه و بخوابی. تازه زودتر از انتظار برای آخر هفته، به آرزوت می‌رسی!

مهمترين اتفاقی که تو اين پنج ماه افتاد، مسافرت پنج- شيش هفته‌ايم به ايران و تجديد ديدار با دوستان قدیم و ملاقات دوستان جديد بود. البته اينبار بنا به ملاحظاتی برخلاف سال قبل، حضورم تحت پوشش رسانه‌ای-وبلاگی قرار نگرفت، ولی با خيلی از بزرگ بلاگرها ديدار داشتم که نمونه‌اش بچه‌های موج پيشرو بودند که يک روز هم با هفت نوع غذای رنگين و خوشمزه، من رو نمک‌گير خودشون کردند.
از همه جالب‌تر ديدار با علی اوحدی عزيز بود که اون هم برای تعطيلات از دانمارک به ايران رفته بود، ولی فرصت کم اجازه نداد يک دل سير باهاش حرف بزنم. با اينکه از لحاظ سنی از دو نسل کاملاً متفاوت هستيم، ولی احساس می‌کنم تمام افکار و ايده‌هاشون برام قابل لمسه و حتی می‌تونم بگم نزديک به افکار خودمه. البته قلم و ادبيات و اطلاعات ايشون زمين تا آسمون با من بی‌سواد فرق داره. پيشنهاد می‌کنم تا دير نشده، نامه‌های ايرونی رو از دست نديد و در مورد تک‌تک اونها فکر کنيد. همينجا هم از دوست خوبم اسد علیمحمدی که حدود يک سال پيش ايشون رو به نوشتن در وبلاگ ترغيب کردند، تشکر می‌کنم. راستی حتماً تا حالا با مصاحبه‌های اسد و بيلی با بلاگرها آشنا شديد. علاوه‌بر اينکه اسد عزيز وقت زيادی رو برای اين مصاحبه‌ها می‌گذارند، با هنر و اطلاعات بالا گفتگوهای متنوع و تخصصی با بلاگرها انجام می‌دن که اکثر مباحث‌شون در زمينه‌های اجتماعی و وبلاگ قابل ادامه دادن هست و همونطور که خيلی از دوستان اين کار رو کردند، می‌شه تو وبلاگ‌ها به اونها پرداخت. بغير از اون ستون حاشيه وبلاگشون رو به نظرات بلاگرها در مورد شرکت در انتخابات رياست جمهوری تخصيص دادند که شما هم می‌تونيد نظر خودتون رو اونجا بيان کنيد.

بعد از اين پنج ماه، حقش بود که تو وبلاگ تغييراتی می‌دادم که اگر وقت بشه، حتماً اين کار رو می‌کنم. علی‌الحساب نظرخواهی آخرين نوشته رو تو صفحه اصلی آوردم. اولين مزيتش اينه که کار شما راحت‌تر می‌شه و برای نظردادن يا آگاهی از نظرات دوستان احتياجی به باز کردن يک صفحه ديگه نيست، که با احتساب سرعت اينترنت تو ايران کلی به نفع شما می‌شه. در ضمن هر کی نظر بده لينکش هم تو صفحه اصلی می‌آد که اين خودش يه تشويق برای نظر دادنه. به نظر من بزرگترين وجه تمايز وبلاگ با نشريات ديگه، همين قسمت نظرخواهيش و ارتباط دو طرفه نويسنده و خواننده است، که علاوه بر جذابيت بخشيدن به نوشته، باعث بالا رفتن سطح آگاهی و رفتارهای اجتماعی دو طرف می‌شه. هميشه برای من نظرات دوستان (بغير از اسپم‌ها) از يادداشت خودم مهمتر بوده و تقريباً همشون در ذهنم هستند، پس بايد نظرات در کنار نوشته‌ها باشند تا کارايی‌شون بيشتر بشه. البته اين کار تو خيلی از سرويس دهنده‌های وبلاگ از لحاظ فنی امکان‌پذير نيست، ولی اميدوارم دوستانی که اين کار براشون مقدور هست، از اين حرکت استقبال کنند.
قسمت جديدی که تو وبلاگ گذاشتم، تبليغات گوگل هست، که اميدوارم با کليک شما رو اونها، گوگل هم يه پولی به ما بده تا لااقل هزينه‌های اينجا در بياد. البته شايد شما اعتقاد داشته باشيد که وبلاگ دکون بقالی نيست که کسی بخواد ازش پول دربياره و بايد کار «فی سبيل الله» باشه! ولی من مخالف اين ايده هستم؛ چون ما برای وبلاگ‌هامون وقت و انرژی و حتی پول زيادی صرف می‌کنيم و بايد از ديد حرفه‌ای به اين قضيه نگاه کنيم. اميدوارم زمينه فکری و حتی مالی تبليغات تو ايران جا بيفته. تمايل داشتم تبليغات فارسی و ايرانی در وبلاگم باشه، ولی متأسفانه هيچوقت نتونستم از ايران آگهی دهنده خوبی پيدا کنم؛ يعنی کسی حاضر نبود برای تبليغات تو اينترنت پولی پرداخت کنه، درصورتيکه الان تو همه جای دنيا تبليغات اينترنتی خواهان و ارزش زيادی داره. خلاصه که برای رضای خدا هربار که اينجا رو باز می‌کنيد قبل از بستنش يه کليک رو اين تبليغات اين گوشه بکنيد تا يک سنت به حساب صد «يک سعيد» ريخته بشه.

الان که اينها رو می‌نويسم، بازی ايران-کره شمالی هم با برد ايران تموم شد. اميدوارم ايران بياد جام جهانی. اول اينکه به عنوان يک ايرانی باعث افتخاره و می‌بينم خيلی از آدم‌ها کشورها رو از بازی فوتبالشون می‌شناسند، نه از ريس‌جمهور و بمب اتم و اين حرف‌ها. بعدش هم بليت‌های بازی ايران تو جام‌جهانی رو هم خريدم و اگر ايران بياد جام‌جهانی، و از گروهش تيمی تا فينال بره، می‌تونم فينال رو هم تو استاديوم باشم. البته درخواست همکاری داوطلبانه هم دادم و اگر تو مصاحبه‌اش قبول بشم، شايد به عنوان توپ جمع‌کنی، چيزی، بازی‌ها رو از نزديک ببينم.
ديروز آرتميس موقتاً وبلاگ‌نويسی رو کنار گذاشت و امروز هم دوست خوبم شهلا. اميدوارم بزودی و با تجديد قوا، دوباره نوشته‌های قشنگشون رو ببينيم.
نمی‌خواستم اينقدر طولانی بشه، ولی حرف زياد بود. لينک خيلی‌ها رو بايد اضافه کنم و خيلی‌ها رو هم تغيير بدم که تو اولين فرصت اين کار رو می‌کنم. امروز برای اولين بار مجبور به خودسانسوری شدم و نوشته قبلی و از همه مهمتر نظرات دوستان عزيزم رو حذف کردم، که همينجا از همشون عذر می‌خوام. باور کنيد مجبور بودم.

June 25, 2005

چهار سال

می‌دونيد چرا من از اينکه احمدی‌نژاد رئيس‌جمهور شده، ناراحت و افسرده نيستم؟
چون هربار که ايران نرفته جام‌جهانی، به خودم وعده چهار سال ديگه رو دادم؛ واسه همين عادت کردم اگر اونجوری که دلم می‌خواد نشه، به اميد چهار سال ديگه منتظر بمونم.

از امروز چه بخواهيم، چه نخواهيم، دکتر احمدی‌نژاد با رأی مردمی که شب و روز سنگشون رو به سينه می‌زنيم، رئيس جمهور کشورمون شده.
متأسفم که خيلی از دوستان به رأی و انتخاب مردم بی‌احترامی کردند و می‌کنند. متأسفم بعضی از دوستان که تمام تحليل‌هايشان اشتباه از کار درآمده، بجای آموختن و با مردم بودن، کماکان به نظريه‌پردازی و ادعای وکالت مردم مشغولند. متأسفم از اينکه اکثر روشنفکرهای کشورم مثل دايی جان ناپلئون همه وقايع رو با توطئه توجيه می‌کنند و با واقعيت‌های مردم غريبه‌اند.
ولی نگرانم. از تندروی نگرانم. از هرج و مرج و کودتا و انقلاب و تجربه جديد نگرانم.
در عين حال اميدوارم. برای دو و چهار سال آينده اميدوارم. برای اتحاد و همدلی و استفاده از تجارب اميدوارم.

July 7, 2005

هفت، هفت، پنج

پنج سالی هست که رو سقف واگن‌های متروی برلين تلويزيون نصب کردند تا علاوه‌بر پخش آگهی، اخبار رو منعکس کنه. فردای روز يازده سپتامبر (معروف) که داشتم مي‌رفتم سر کار، تو مترو، ته واگن ايستاده بودم و اين تلويزيونه داشت اخبار مربوط به عمليات تروريستی رو پخش می‌کرد. وقتی عکس اسامه بن‌لادن رو نشون داد، متوجه بقيه مسافرها شدم؛ يک لحظه به اون نگاه می‌کردند و يک لحظه به من تا شايد تشابهی بين ما دو تا پيدا کنند! اول خنده‌ام گرفت ولی ديدم بهتره فرار کنم بعد برم به حال خودمون گريه! احتمالاً اگر ايستگاه بعد پياده نمی‌شدم، يکيشون به پليس زنگ می‌زد که: «بيایيد گرفتيمش!»
صبح که خبر انفجارهای لندن رو شنيدم، ترجيح دادم بی‌خيال دانشگاه و کار بشم و بشينم تو خونه. حدسم هم درست بود! تدابير امنيتی تو برلين چند برابر شده...

من از کسانی هستم که مخالف صددرصد توهم توطئه‌اند، ولی هميشه نگاه می‌کنم که از يک اتفاق چه کسی بيشترين نفع رو می‌بره و نتيجه می‌گيرم که اين اتفاق زير سر اون بوده. از صبح تا حالا هر چی اخبار و تفسير شبکه‌های مختلف تلويزيونی رو ديدم، بيشتر و بيشتر مطمئن شدم که اين عمليات توسط خود ابرقدرت‌های اقتصادی و سياسی برنامه‌ريزی شده. نمی‌تونم باور کنم تونی بلر بخاطر کشته شدن پنجاه انسان (تا الان سی و هفت نفر اعلام شده) با بغض حرف بزنه. اگر آقای بلر اينقدر انسان‌دوست هستند، چرا هيچوقت بخاطر کشته شدن روزانه پنجاه انسان بی‌گناه تو عراق و افغانستان اظهار ناراحتی نکرده؟ شايد رنگ خون آدم‌ها فرق داره!
تيکه‌تيکه اخبار منو ياد يازده سپتامبر می‌اندازه. فقط اينبار هر دقيقه اصطلاح «بَربَر» رو می‌شنوم. جالب بدونيد برعکس اون چيزی که ما از قوم بربر می‌دونيم، تو کتاب‌های تاريخ اروپايی، قوم بربر همون ايرانی‌ها هستند. حالا وقتی می‌شنوند «عمليات تروريستی بربرگونه»، تنها چيزی که به ذهنشون می‌رسه، نام ايرانه. ايرانی که رئيس‌جمهورش هم تروريسته؛ چون تو يه عکسی، يکی که ريش داره کنار گروگان‌های سفارت آمريکا در تهران ايستاده! تو يه عکس ديگه هم پشت آيت‌الله محلاتی (فرمانده سپاه در ابتدای جنگ) ايستاده! يه (!) خبرنگار ايرانی‌الاصل فرانسوی هم به يکی از نمايندگان مجلس اتريش گفته: «رئيس‌جمهور آينده ايران قبل از ترور رهبر حزب کُمله کردستان تو وين بوده!» از همه اينها می‌شه نتيجه گرفت که ايران مهد تروريسته و اگه فردا آمريکا و انگليس به ايران حمله کردند دلايل محکم دارند و مردم اين کشورها هم که نمی‌خواند دوباره منفجر بشند هيچ مشکلی از بابت پرداخت هزينه‌های اين جنگ نخواهند داشت! تازه اسامه بن‌لادن هم که تو افغانستان تحت سلطه آمريکا که نيست، تو کشور دوست و برادر پاکستان هم نيست، تنها جايی که می‌تونه باشه، تو ايرانه، پس پيش به سوی نابودی بربريت و تروريست [ايرانی‌ها].
يادش بخير، پنج شيش سال پيش. تو دنيا ترور نبود، اگر هم بود ربطی به کله سياه بودن و اسلام نداشت. يه «ارتش آزادی‌خواه ايرلند» بود که می‌گفتند مخوف‌ترين سازمان تروريستی دنياست، ولی نمی‌دونم چرا بدون اينکه آمريکا و انگليس به ايرلند حمله کنند ديگه اون‌ها ترور نمی‌کنند. عوضش يه گروه دوست و برادر (واسه آمريکايی‌ها) تو افغانستان بود که تا می‌شد حال شوروی‌ها رو گرفت، ولی يه دفعه شد ضد آمريکايی! از اون موقع تا حالا روزی نيست که تو يه گوشه دنيا کسی توسط مسلمون‌های کله سياه ترور نشه. حتی وقتی افغانستان و عراق هم آزاد (!؟) شد، روز به روز اين تروريست‌ها جنايتکارتر و بربرتر (!) شدند. حتماً فردا می‌شنويم تنها راه نابودی تروريسم، آزادی ايرانه.

اين انفجارها هر چی بود، افکار عمومی جهان رو از خواسته بخشش بدهی‌های کشورهای فقير به لزوم ريشه‌کنی تروريسم، تغيير داد. يعنی بجای اينکه ابرقدرت‌های سياسی و صنعتی از طلب‌هاشون چشم پوشی کنند، يه چيزی هم روش می‌گيرند تا با بربرها مبارزه کنند. دلم به حال تمام قربانيان بازی‌های سياسی می‌سوزه، چه اون‌ها که جونشون رو از دست می‌دند، چه اون‌ها که انسانيتشونو.

July 13, 2005

زبون کوچيکه / امتحان / مادر

من نمی‌دونم چرا هر وقت امتحان‌هام شروع می‌شه يه مرضی می‌گيرم. از شنبه اين زبون کوچيکه من زخم شده و نه می‌تونم نفس بکشم نه چيزی بخورم. آب‌دهنمو که قورت می‌دم از گوش‌هام گرفته تا انگشت شصت پام تير می‌کشه. تو اين گير و دار جمعه يه امتحان دارم، شنبه هم يکی ديگه. هر وقت نشستم يه کم درس بخونم، اصلاً نتونستم ذهنم رو متمرکز کنم. دوشنبه هم از همه جا بی‌خبر نشسته بودم سر کلاس و داشتم با خيال راحت «کيهان ورزشی» (آنلاين) می‌خوندم، که پرفسوره اومد و ورق امتحان رو گذاشت جلوم! تازه دوزاريم افتاد که اين هفته امتحانه نه هفته ديگه! خلاصه اوليش رو افتادم که باز از شانس من تجديدی نداره!
حالا هم بجای اينکه شروع به درس خوندن کنم نشستم دارم وبلاگ می‌نويسم و لابد بعدش هم می‌خوام بشينم «اُ سی کاليفرنيا» تماشا کنم!

***


هر وقت مامانم رو اذيت می‌کردم می‌گفت «ايشالا مادر بشی!» من که هنوز نشدم، ولی ايشالا شما مادر بشيد تا بفهميد نوشی اين چند روز چی کشيده، ولی به خاک جدتون قسمتون می‌دم که فکر نکنيد هر کی يه مطلب راجع به اين قضيه ننويسه، کلاس وبلاگش می‌آد پايين يا از قافله روشن فکرهای مملکت عقب می‌مونه! اين چند روز تحليل‌هايی خوندم که معلوم بود طرف حتی يک‌بار هم وبلاگ «نوشی و جوجه‌هايش» رو نخونده و اصلاً نمی‌دونه قضيه چيه! ولی گويا نذر کرده که يه چيزی در اين مورد بنويسه! اونوقت اومده واسه خودش يک کتاب تحليل و تفسير کرده و حکم جهاد و انقلاب داده. يکی به اين بهونه حال اون يکی رو گرفته! اون يکی‌(ها) هم که مثل هميشه جمهوری اسلامی رو مقصر دونسته! اکثراً هم ايراد قانونی گرفتند! بابام جان، قانون که فعلاً بچه‌ها رو در اختيار نوشی گذاشته! اگر اين قانون ايراد داره، يعنی بچه‌ها نبايد فعلاً تحت سرپرستی نوشی قرار می‌گرفتند؟ لابد به نظر اون‌ها دزديده شدن بچه‌ها توسط پدرشون قانونيه؟ تو رو خدا اگر می‌خواهيد حمايت کنيد، لااقل بريد ببينيد مشکل چی بوده بعد.
اين وسط يکی (که بين ما نمونه‌اش خيلی زياده) يک کار غيرقانونی کرده و تو همه جای دنيا رسيدن حق به حق‌دار زمان می‌بره. هر مملکتی اونی که حقش پايمال شده اول بايد جرم رو ثابت کنه تا قانون به وظيفه‌اش عمل کنه که اين مدتی طول می‌کشه. تنها کاری که از دست دوستان برمی‌آد، حمايت عاطفی و اگر آشنايی به قانون دارند قضاييه. اينکه يه عده بخواند از آب گل‌آلود ماهی بگيرند تا به اهداف سياسی و حتی اجتماعی خودشون نزديک بشند، بی‌انصافی در حق نوشی می‌شه؛ چون از لحاظ قانونی کاملاً حق با نوشی است، حساس کردن اين مسئله لزومی نداره و ممکنه نتيجه عکس بده.
من هم مخالف تبعيضی که در قوانين ايران بين زن و مرد وجود داره، هستم، ولی مسلماً اين قضيه ارتباطی به تبعيض قانونی نداره، بلکه ناشی از خودخواهی و ناهنجاری رفتاری (قانون شکنی) يک نفر از بين خود ماست. احساسات مادری يک نفر رو طعمه اهدافمون نکنيم.

August 16, 2005

تعطيلات تابستونی

خير سرش سه هفته است امتحانام تموم شده و مثلاً تعطيلم. آدم وقتی احساس می‌کنه تعطيله دلش مسافرت می‌خواد، از همه بيشتر مسافرت شمال. از اونجا که آلمان همش شماله، اينجا آدم هوس جنوب می‌کنه! کوه خونم هم کم شده و فکر و ذکرم شده جنوب آلمان و کوه‌های آلپ. هی عکس‌های قديم رو نگاه می‌کنم و آه با حسرت می‌کشم!

لامصب (با لامذهب اشتباه نگيرين) نزديکترين کوهی که واقعاً کوه باشه يه هفت هشت ساعتی با اينجا فاصله‌اشه. تازه اگه بخوای با ماشين شخصی يا با قطار سريع‌السير بری، وگرنه ما فقير بيچاره‌ها که با بليت آخر هفته (کل آلمان با قطار معمولی، پنج نفر، سی يورو) مسافرت می‌ريم، بايد کمِ کم يک روز کامل تو راه باشيم و هی قطار عوض کنيم.
اين رفيق پايه‌مون هم از وقتی دستش رفته تو حنا، ديگه بيشتر از دو روز واسه مسافرت وقت [شايد هم اجازه] نداره. ما هم اگر بخوايم بريم بايرن (ايالتی که توش کوه داره) يک روز رفتنمونه، يک روز برگشتن؛ پس عملاً بايد بيخيالش شد. کوه اينجوری هم تنها رفتنش درست نيست، مزه هم نمی‌ده.
چند شب پيش زنگ زدم به هومن و هر چی فحش ناموسی بلد بودم حواله‌اش کردم، که اين چه زندگيه واسه من ساختی!!! اونم از ترس آبروش پذيرفت که يه کاری کنه! چند روز بعد زنگ زد که: «يافتم، يافتم! يه بلندی يافتم!» [البته برخلاف ارشميدس تو حموم چيزی نيافته بود!] بنده خدا رفته نقشه آلمان رو با ذره‌بين گشته تا يه تپه‌ای چيزی پيدا کنه. از شانسش يه تپه درست وسط آلمان پيدا کرده که از اينجا (برلين) فقط چهار ساعت و از اونجا (طرف‌های هامبورگ) شيش ساعت راهه. خلاصه که توافق شد که دو روزه بريم و برگرديم.

از اونجا که علاقه وافری به کارهای هيأتی دارم و حيفم اومد فقط خودم بليت پنج نفری رو استفاده کنم، دعوت عمومی کردم. ماشالا همه هم آماده همچين سفری هستند. قرار شد من و خانواده، با داداش سهيل و خانواده با يکی از دوستان (خودش خانواده است) صبح شنبه سينه‌زنان به سمت ميعادگاه حرکت کنيم! هومن و خانواده و احياناً دو نفر ديگه (با يا بی‌خانواده‌شون رو نمی‌دونم!) هم از اونور می‌آن. از طرفی کامران جمی گير داده که اگه الان به کابينه معرفی شده نخنديم، بعداً ديره! قرار شد اونم (احتمالاً بی‌خانواده) شنبه صبح يا عصر همراه يه پرينت از سوابق درخشان (و مخصوصاً علمی) وزرای آينده، به ما بپيونده. البته منم يه پرينت از شعارهای دانشجويان (!!!؟؟؟) مقابل لانه جاسوسی انگليس تو تهران گرفتم تا هنگام بالا رفتن از کوه، برای حمايت از مظلوميت «سانتی فيوژ» (!!!) و «UCF» تکرارشون کنيم! خداييش شعار «مرگ بر هر سه رژيم خبيث، آمريكا و آلمان و انگليس»‌ لرزه‌ای به تن اين آلمانی‌های خبيث خواهد انداخت! سعی کردم دانشجويی رو که نوشته بود: «خواستار قطعه‌سازی، سانتريفيوژ و غنی‌سازی هستيم» پيدا کنم تا پلاکارد اريجينالش رو با خودم ببرم و در قله مزبور نصب کنم! ولی موفق نشدم و مجبورم خودم نمونه‌اش رو بنويسم!
اگه يه موقع ديديد برنگشتم بدونيد هنگام بالا رفتن از اين کوه مرتفع (!؟) چشام سياهی رفت و سقوط کردم يا چون موافق سانتی فيوژ و مخالف خط قرمز اتحاديه اروپا هستم، خلبان قطار (که دوست سباستين امامیه!) بپره پايين تا قطار بره تو دره! به‌غير از اين خطرات جانی، ممکنه گرفتار بارون بشيم. امسال اينجا فقط اسمش تابستون بود و غير از دو هفته، همش هوا بارونی و خنکه. اميدوارم لااقل اين آخر هفته، آسمون حالی بهمون نده!

غير اين برنامه تو اين سه هفته هيچ کار بخصوصی انجام ندادم. تقريباً از اين بيست و يک روز بيست روزش رو، لااقل روزانه هفده ساعت پشت کامپيوتر بودم! حالا بگو تو که اينهمه بيکار بودی چرا فقط هفته‌ای يه بار آپديت کردی؟ اونقدرها هم بيکار نبودم، يه کارايی دارم می‌کنم که به اون لوگو اون گوشه ربط داره، ولی مثل هميشه با وسواس.

August 28, 2005

کله سياه / کوله پشتی / الله / اتوبوس

اين چهار تا کلمه کافيه که متهم به تروريست بودن بشيد! اونم تو کشوری که دوست محمد عطا (يکی از تروريست‌های حادثه يازده سپتامبر) فقط به جرم دوستی با يک تروريست به پانزده سال زندان (حداکثر مجازات در آلمان) محکوم می‌شه. البته به نظرم اينکه دو روز و شب تمام، هزار تا پليس به فرماندهی مستقيم وزير کشور آلمان بيفتند دنبال سه نفر با اتهام ياد شده، خيلی بهتر از اينه که مثل تو لندن به يه کله سياه کوله پشتی‌دار (از قضا برزيلی) که می‌خواست سوار مترو بشه تير مستقيم شليک کنند! يا تو آمريکا بدون اينکه کسی خبردار بشه طرف گم و گور بشه!
ماجرا از اين قراره که شب پنجشنبه تو يه ايستگاه اتوبوس تو هامبورگ سه نفر کله سياه تو صحبت‌هاشون گفتند «الله»! کوله‌پشتی هم داشتند! از همه فاجعه‌تر اينکه سوار اتوبوس شدند!!! يه بابايی هم که فکر کرده اينا خود خود اسامه بن‌لادن هستند، رفته پليس و راپورت داده! همين مدارک کافيه که به تمام پليس‌های هامبورگ آماده‌باش داده بشه و هزار پليس ضد تروريستی هم وارد عمل بشند. از اونجا که اتوبوس‌ها در آلمان دوربين دارند، عکس اين سه مظنون هم از رساناها پخش شد، که «آی مردم اينا قراره منفجر بشند، ولی اصلاً نترسيد، همه چيز در کنترل ماست!»

آخرش ديروز سه تا چچنی به جرم کله سياه بودن، ته ريش داشتن، همراه داشتن کوله‌پشتی، به کار بردن کلمه الله و سوار شدن به اتوبوس دستگير شدند و تا امروز بازجويی از اونها ادامه داشته!

بين شونزده تا نوزده سالگی‌ام تو ايران، لااقل ماهی يکبار به اتهام‌های مختلف (از مزاحمت بانوان و دوشيزگان گرفته تا مظنون به سرقت و اعتياد) شب رو تو بازداشتگاه خوابيدم. تقريباً با تمام کلانتری‌های تهران و تمام دادسراهاش آشنايی دارم!!! تا اونجا که خودم می‌دونم وجه اشتراک علت تمام اين اتهامات نوجوون بودنم بوده و تو بيشتر مواقع از طرف دادگاه بخشيده شدم؛ از بازداشتگاه که بگذريم بخشش دادگاه خيلی بهتر از شلاق خوردن و جريمه دادن بود!!! در هر حال تو اون چند سال فقط يکبار پيش اومد که يک پليس موقع بازداشت من اسلحه‌اش رو مسلح کنه، ولی جالبه بدونيد تو اين چند سال (بعد از حادثه يازده سپتامبر) تو آلمان بارها پيش اومده که وقتی پليس منو از دور می‌بينه اسلحه‌اش رو مسلح (آماده شليک) می‌کنه. اگر تو ايران بخاطر نوجوونی‌ام هميشه مظنون بودم، اينجا بخاطر کله سياه‌امه.
يعنی می‌شه يه روزی ديگه مظنون نباشم؟

September 13, 2005

روزی مثل هر روز

هر چی من بگم: «هيچ احساس خاصی ندارم»، شما بگيد: «مگه می‌شه!؟» يه عده هم اين جمله رو سياسی می‌کنند! ولی باور کنيد امروز هم مثل بقيه روزهاست، فقط بعد از چند روز بارونی، امروز آفتابی شده.

طبق روال اين چند روز، صبح ساعت شيش رفتم که بخوابم ولی اينقدر خواب راجع به بلاگ‌نيوز ديدم که ساعت نه بيدار شدم. از چند ماه پيش به آقای علی‌محمدی قول ساختن بلاگ‌نيوز رو داده بودم ولی اينقدر کارها و مشکلات ديگه پيش اومد که تا حالا طول کشيده. البته اين وسواس لعنتی من تو کار باعث می‌شه به اين راحتی همچين پروژه بزرگ و تأثيرگذاری رو تموم نکنم. بيشترين زحمتش، طراحی سيستم مديريتش بود تا کار کردن اعضاء با اون راحت باشه. خلاصه من به عنوان مسئول فنی