Main

خاطرات Archives

October 16, 2003

قرمز يا آبی؟

تا حالا شده از خودتون بپرسيد چرا طرفدار فلان تيم هستيد؟ يادتون هست چند سالگی طرفدار آبی يا قرمز شديد؟ راستش من يادم نمی آد! ولی من استقلال رو با اسم عبدالعلی چنگيز و پرسپوليس رو با ناصر محمدخانی شناختم. هر چند که خيلی زود اسمهايی مثل پيوس، عابدزاده، پنجعلی، برادران بيانی و فنونی زاده و خيلی‌های ديگه، به گوشم آشنا شد. البته بازيکنهای بزرگی مثل مرحوم قايقران و آقای ابطحی که به هيچ کدوم از اين دوتيم تعلق نداشتند، هميشه تو ذهنم ميمونه. از اين بازيکنان گذشته علی پروين، ناصر حجازی و منصور پورحيدری جزء فوتباليستهای نسل قبل بودند که اسمشون هنوز سر زبونها بود.
الان هم هر چی فکر ميکنم يادم نمی آد چرا طرفدار پرسپوليس شدم، چون مثل خيلی‌های ديگه حتی بازيشون رو هم نديده بودم. حتی اينکه بگيم رنگ قرمز رنگ مورد علاقه امه، اينطور هم نيست، البته تيمهايی که از بازيشون لذت ميبرم مثل منچستر يونايتد، آث ميلان، بارسلونا و آژاکس همه يه رنگ قرمز تو لباسهاشون هست ولی هيچوقت خودم غير از تريکوی پرسپوليس هيچ لباس قرمزی تنم نکردم. باز لااقل سهيل برادر کوچکترم دليلش برای طرفداری از استقلال لج در آوردن من بود، ولی من چی؟ من که با کسی لج نکردم! بابام هم طرفدار کُشتی بود، پس بازم نميشه گفت تأثيرِ اون بوده. هر چی بود سالها براش حنجره ام پاره شد، بارها بخاطر دعوا سر پرسپوليس و استقلال در آستانه اخراج از مدرسه قرار گرفتم. پولهامو خرج يه روز از صبح تا شب تو گرما سرما تو استاديوم (ضلع شمالی) نشستن می‌کردم. آخر شب هم با يه حنجره پاره برميگشتم خونه. اون زمان تلويزيون تنها برنامه ورزشيش «ورزش ومردم» و «ورزش از شبکه دو» بود، که هيچ کدوم فوتبال رو درست حسابی نشون نميداد. همش آخرِ شب بود و من نميتونستم تا اون موقع بيدار بمونم. يادمه اولين بازی فوتبال پخش مستقيم رو که ديدم فينالِ باشگاه‌های اروپا سال ۱۹۸۸ بين بايرن مونيخ و آث ميلان بود. از اون به بعد آث ميلان و سه بازيکنِ هلنديش منو طرفدار خودشون کردند. همون سال تقابل آلمان و شوروی و هلند تو فينال جام ملتهای اروپا برام به ياد موندنی شد.
از برکت کاغذ آدامس ديگه اکثر بازيکنان بزرگ دنيا رو شناخته بودم. جام جهانی نود با خاطراتش و شبهايی که به شوقِ تماشای فوتبال بيدار ميموندم هنوز تو ذهنمه. تو همون روزها بود که پدر بزرگم رو از دست دادم.
هر چی ميگذشت بيشتر با فوتبال آشنا ميشدم و انواع مسابقاتش رو دنبال می‌کردم. آخر هفته‌ها هم پشت دروازه با يه پرچم قرمز وسطش يه قلب سفيد با يه P قرمز، جای هميشگيم بود. هفته نامه‌های کيهان ورزشی، دنيای ورزش، آينه و البرز لذتبخش ترين چيزی بود که ميتونستم بخونم. کيهان ورزشی سالها با من هم راه بود و من هفته ام رو با اون شروع می‌کردم و وقتی اومدم اينجا تازه تونستم ترکش کنم.
آخرين بازی که استاديوم بودم، بازی معروف سال ۱۳۷۲ يا ۷۳ بود که به علت ريختن تماشاچيان پرسپوليس تو زمين مسابقه، بازی نيمه کاره موند. اون روز چون من دير رسيده بودم استاديوم درهای طبقه پائين رو بسته بودند و من هم آشنايی پيدا نکردم که برم جای ثابتم. رفتم طبقه بالا نشستم، وقتی جوّ ورزشگاه شلوغ شد ناخداخواسته دويدم طرف طبقه اول، آخه منم ميخواستم برم تو زمين!!! [چپ چپ نگاه نکنين از يه بچه ۱۷ ساله که طرفدار دو آتيشه پرسپوليسه تو اون جوّ چه انتظاری دارين؟] تنها چيزی که از اون لحظات يادمه ضرباتِ باتومهايی بود که به سرم ميزدند [همينه الان مغزم عيب داره ديگه] تنها شانسی که آوردم، با سيل جمعيت که خلاف جهت من ميومدند مواجه شدم و نتونستم جلوتر برم. اين آخرين باری بود که برای تشويق تيم محبوبم به استاديوم رفتم. البته سال ۹۷ بازی مقدماتی جام جهانی بين ايران و عربستان رو که ۱-۱ شد، به اصرار برادرم و پسر خواهرم رفتم.
...
به خاطر مشکل فنی نميتونم ادامه نوشته‌هام رو بيارم اينجا. راستش ديشب که اينها رو مينوشتم يه هو اينترنتم قطع شد. تا اينجاشو فرستاده بودم و بقيه اش رو ذخيره کردم تا امروز بيارمشون. که متاسفانه امروز هم وصل نشده بود. رفتم سراغش گفتند چون تبادل اطلاعاتت تو اين ماه زياد بوده تا آخرِ ماه اينترنتم قطعه! وای خدا ۱۴ روز، چه جوری طاقت بيارم؟ من باشم از شبکه دانشگاه استفاده نکنم. خيلی خسيس هستند

نظرات قبلی

May 9, 2004

گل آقا

هميشه پدرم ميخواست از اوضاع و احوال قبل از انقلاب چيزی تعريف کنه، يه مثال از مجله توفيق ميزد. اين اسم رو خيلی شنيده بودم، ولی نميتونستم تصوری از يه مجله داشته باشم که توش پر از نقاشی و حرفهای خنده داره؛ آخه اون موقعها تنها مجله ايی که ديده بودم دانستنيها و چند تا مجله جوانان از زمان شاه، بود.
يه کتاب از کانون پرورش فکری داشتم که توش نقاشیهای با مزه و معنی دار از صدام بود؛ اين شد که با کاريکاتور و استاد جواد عليزاده آشنا شدم. زمان موشک باران بود (سال ۱۳۶۷) که ايشون يه سری از آثارشون رو در قالب مجله کوچيکی منتشر کردند، و چه احساس خوبی تو اون دوران پر از ترس و غم، با ورق زدن اون مجله به آدم دست ميداد.
تو همون سالها بود که يک سری کامل از مجله‌های توفيق سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ به دستم رسيد. هيچوقت از خوندنش سير نميشدم. ديگه ميتونستم تصور کنم، چرا تو اون دوران خفقان، تنها راه حرف زدن، توفيق بوده. با وجود اينکه چند بار توفيق توقيف شده بود، خيليها اون رو از خود رژيم ميدونستند، چون باورشون نميشد تو اون دوران کسی بتونه از قدرت و حکومت انتقاد کنه، هر چند با طنز و کنايه.
با اينکه خيلی زياد بود ولی مجله‌های اون دو سال رو سه بار کامل خوندم، و چقدر راحت ميشد از همون طنزها به اوضاع سياسی و اجتماعی و فرهنگی اون دوران پی برد. اين شد که شيفته کاريکاتور و طنز شدم.
همزمان با جام جهانی فوتبال در سال نود ميلادی، جواد عليزاده يه کتابچه ديگه منتشر کرد که کاملاً طنز فوتبالی بود. و اون موقع که تب فوتبال منو گرفته بود، خيلی بيشتر جذب طنز و کاريکاتور شدم.
تو همين دوران بود که شنيدم يه مجله ميخواد در بياد که اکثر دست اندرکاراش همون بچه‌های توفيق هستند. يادمه از اولين شماره مجله گل آقا دو تا داشتم. ديگه اکثر کاريکاتوريستها و نويسنده‌هاش رو ميشناختم، و اين جذابيتش رو بيشتر می‌کرد. جالب بود که دقيقاً مثل توفيق بود، فقط سوژه اصلی بجای هويدا که اون زمان صدراعظم شاه بود، شده بود دکتر حسن حبيبی که معاون اول رئيس جمهور بود.
باز هم شايعاتی که پشت سر گل آقا بود، نشون ميداد که مردم نميتونند باور کنند زبان طنز در جهت رسوندن حرفها چقدر تأثير داره و کسی جلودار اون نيست. مثلاً چون مرحوم کيومرث صابری از دوستان نزديک مقام رهبری بودند و دکتر حبيبی از نزديکان به نهضت آزادی، انتشار گل آقا رو يه نوع تسويه حساب سياسی ميدونستند. ولی هر چی بود، حرف مردمی بود که نميتونستند اون حرفها رو به راحتی بزنند.
اون سالها عجيب به خوندن بعضی روزنامه‌ها و مجلات معتاد بودم. مشکل اصلی هم محدود بودن تعداد و تيراژ اونها بود. طوريکه برای خريد روزنامه کيهان بايد از يک ساعت قبل اومدن روزنامه، صف می ايستاديم. شنبه‌ها برای کيهان ورزشی و دنيای ورزش، پنج شنبه‌ها برای هفته نامه آينه و البرز و چهارشنبه‌ها برای گل آقا، لحظه شماری می‌کردم. ولی وقتی مدرسه شيفت صبح بودم و اينها زود تموم ميشد، مجبور ميشدم يه جوری از مدرسه جيم بزنم. پشت دستشويی مدرسه مون، کنار ديوار يه درخت بود که ميشد ازش بالا رفت و اونور ديوار هم يه تير چراغ برق. خلاصه ميشد واسه چند لحظه وسط کلاس اجازه بگيرم و برم مجله بخرم و برگردم!!! ولی چشمتون روز بد نبينه، يه روز که تونسته بودم با موفقيت گل آقا رو بدست بيارم و پيروزمندانه به طرف کلاس ميرفتم، ناظممون متوجه چيزی که زير لباسم قايم کرده بودم شد و نه تنها به دليل فرار از مدرسه، بلکه به دليل خوندن مجلات سياسی!!! باز هم در آستانه اخراج قرار گرفتم!
ديگه ترجيح دادم گل آقا رو برام بيارند تا من اينهمه دردسر نکشم. هر سال هم ميدادم مجله‌ها رو به صورت سالانه صحافی می‌کردند و بعضی وقتها هم که وقت ميشد مروری به گذشته می‌کردم، و تفاوتها به چشم مياومد. خواسته ها، حرفها، فکرها، فرهنگها و خيلی چيزها عوض شده بود، و شايد ديگه گل آقا اون جذابيت قبل رو نداشت. هميشه مرگ در اوج، عزت بيشتری داره. روحش شاد.

امروز اينجا روز مادر هست، هر چند که هر روز، روز مادرهاست. مثلاً امروز قبل از اينکه زادروز يه دلتنگ باشه، روز مادرشه. پس به تمام مادرها اين روز رو تبريک ميگم.

ديروز طراح ويروس ساسر رو که يک جوون هجده ساله آلمانيه، دستگير کردند. من که ميخوام برم ازش شکايت کنم.

نظرات قبلی

November 17, 2005

وقتی بزرگ می‌شويم

اگه مسير زندگی به صورت عادی طی بشه، تا بدنيا می‌آييم، گريه می‌کنيم، بعد شير می‌خوريم، کم‌کم تو جامون تکون می‌خوريم و بر می‌گرديم، يه کم بعدتر چهار دست و پا راه می‌ريم و هر چيزی رو که دلمون بخواد لمس می‌کنيم. تو اين موقع‌هاست که غير از شير چيزهای ديگه هم می‌خوريم. يواش‌يواش سعی می‌کنيم صدا از خودمون در کنيم (به ادبيات امروزی در وکنيم!) و يه مدت بعد مثل بلبل حرف می‌زنيم و خلاصه مدرسه می‌ريم و (مد شده) بعدش دانشگاه و اگر گل پسر باشيم سربازی می‌ريم (بعضی وقت‌ها هم معاف می‌شيم!) حالا اگر دغدغه مالی داشته باشيم يه کاری چيزی پيدا می‌کنيم (که تو مملکت گل و بلبل ما اين بخش يه کم جدی گرفته نمی‌شه!) اگه گفتين بعدش نوبت چيه؟ درسته به اقتضای جنسيتمون زن يا مرد می‌گيريم! البته من هيچ تضمينی نمی‌دم که همه چيز به همين منوال پيش بره؛ چون ممکنه ترتيب چندتا از اين رويدادها تغيير کنه، هرچند بعيده يکی قبل مدرسه بره دانشگاه!
همه اينها واسه اين بود که بگم تمام افراد عکس غيرشرعی زير، الان بزرگ شدند و تقريباً تمام مراحل بالا رو پشت سر گذاشتند. بغير از من که مراحل اوليه رو يادم نمی‌آد انجام داده باشم و تو دو سه تا آخری هم موندم!


از راست به چپ: خان دايی سعيد جون، حسين، روزبه، دايی سهيل، محسن

اول اينکه چيه می‌خنديد؟ کار از محکم کاری عيب نمی‌کنه. تازه مجهز بودن که عيب نيست و آدم بايد هميشه يه بازوبند شنا دستش باشه! دوم اينکه هيچ عکس ديگه‌ای نبود که ما پنج نفر توش باشيم، به همين خاطر به همين عکس بی‌ناموسی اکتفا کردم، به شرطی که ذره‌بين برنداريد تا زن و بچه مردم رو ديد بزنيد (قزوينی‌ها به ذره‌بين احتياجی ندارند!) بعدش اينکه يه زمانی دو تا دايی بودند (البته هنوز هم هستند) با سه تا خواهرزاده هم‌سن و سال خودشون که يه ميدون دردشت نازی‌آباد و حومه از دست اين اراذل آسايش نداشتند. البته روزبه بعد از چند سال از اين جمع جدا شد ولی کماکان اين باند خانوادگی به شرارت‌هاش ادامه می‌داد. معمولاً کوچکترين عضو اين گروه می‌موند دم در تا وقتی بقيه اعضاء می‌خواستند به جايی پناهنده بشند سريع در رو باز کنه که بيشتر وقت‌ها اين کار برعهده سهيل بود؛ چون اينقدر گرد و قلمبه بود که موقع فرار به دست دشمن می‌افتاد! طراح نقشه‌های موذيانه هم محسن بود و معمولاً ايده‌هاش حرف نداشت.

تولد خان دايی سعيد جون
از راست به چپ: دايی سهيل، بازم خان دايی سعيد جون، محسن، حسين (اگه گفتين تولد کيه؟)

دنيا و روزگار چرخيد و چرخيد تا اينکه دايی سهيل (کوچکترين عضو گروه) پارسال بعد از تموم شدن درسش ازدواج کرد و همين دور و بر خودمون (برلين) زندگی می‌کنند و الان هم داره اينجا رو می‌خونه (نيشتو ببند داداش) حسين هم که همسايه ديوار به ديوار خودمه و کم کم داره آقای دکتر (غير پزشک) می‌شه. اون هم الان داره اينجا رو می‌خونه (تو اجازه داری نيشت باز باشه!) محسن هم بعد از تموم شدن درسش و دو سال خدمت مقدس سربازی وقتش بود که از دست بره که اين اتفاق پنجشنبه هفته پيش رخ داد و رسماً و کتباً مزدوج شد. اون هم الان داره اينجا رو می‌خونه و نيشش تا بناگوشش بازه. محسن جان ببخشيد که دير شده و باز هم ببخشيد که اينجوری تبريک می‌گم (آخه جور ديگه رو احتمالاً بلد نيستم) خلاصه که مبارک باشه و براتون آرزوی بهترين‌ها دارم، هر چند شنيدم می‌خوای عروسيت رو ديروز عروسی من بندازی!

سيزده بدر يه سالی
از راست به چپ: مجدداً خان دايی سعيد جون، حسين، محسن

عجب روزگاری شده. آدم‌ها همچين بزرگ می‌شند که خودشون کودکی‌شون رو فراموش می‌کنند. خوشحالم که يه چندتا عکس از اون روزها دارم تا با مرور اون‌ها، خاطرات کودکي‌ام رو فراموش نکنم. راستی شما که کودکی‌تون رو فراموش نکرديد؟

November 20, 2006

وبلاگ و خاطرات

خيلی خاطرات از دوران خردسالی‌ام (دو-سه سالگی) يادم مونده؛ طوريکه همه تعجب می‌کنند. شايد بخاطر اتفاقات مهم اون زمان بوده که اينقدر خوب تو ذهنم نقش بسته. ولی راستش هرچی از اون زمان‌ها به سمت حالا می‌آم، حافظه‌ام کمتر ياری می‌کنه؛ مثلاً يادمه بيست شش سال پيش فلان شب شام چی داشتيم (مزه‌اش هم زير زبونمه) ولی حالا هرچی فکر می‌کنم يادم نمی‌آد ديشب شام چی خوردم!

يکی از دلايل نوشتن وبلاگ ثبت خاطراتم بوده تا يادم نره، ولی متأسفانه خيلی خيلی کمتر از اونی که دلم می‌خواست از خاطراتم نوشتم و هرچی هم می‌گذره خيلی از وقايع رو فراموش می‌کنم. مخصوصاً سفرهام که معمولاً پر از هيجان هستند و شايد برای شما هم جالب باشند.
اول تابستون با خودم قرار گذاشتم شروع کنم به سفرنامه‌نويسی ولی دريغ از يکی. حالا عزمم رو جزم کردم بعد از اين سرتون رو با خاطراتم درد بيارم.

نمی‌دونم شما هم تجربه کرديد يا نه، بعضی وقتها يه بويی، يه صحنه‌ای، يه حسی، آدم رو پرت می‌کنه به سال‌های دور که عمراً همينجوری يادش بياد. جديداً از اين لحظات زياد دارم. خيلی دوست دارم همون موقع يا بعدش بنويسمشون تا دوباره اون پشت مشتا گم و گور نشند، ولی يا وقت نيست يا می‌گم خب مثلاً حس گشنگی که با بوی سنگکی دم دبستان مالک الاشتر نازی‌آباد تو زنگ سوم تحريک می‌شد، چه نتيجه اخلاقی، فرهنگی، هنری، علمی، اقتصادی و ... می‌تونه واسه شما داشته باشه؟ پس بی‌خيال خاطرات بی‌هدف ولی احساسی اون سال‌ها می‌شم. خاطرات با هدف و منطقی (!) جديد هم اينقدر طولانی می‌شند که نوشتنشون دو-سه ساعتی وقت آزاد می‌خواد که اگه داشتيد با قيمت مناسب خريدارم.

About خاطرات

This page contains an archive of all entries posted to سعید حاتمی in the خاطرات category. They are listed from oldest to newest.

خودم is the previous category.

روزمره is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35