Main

خاطرات Archives

October 16, 2003

قرمز يا آبی؟

تا حالا شده از خودتون بپرسيد چرا طرفدار فلان تيم هستيد؟ يادتون هست چند سالگی طرفدار آبی يا قرمز شديد؟ راستش من يادم نمی آد! ولی من استقلال رو با اسم عبدالعلی چنگيز و پرسپوليس رو با ناصر محمدخانی شناختم. هر چند که خيلی زود اسمهايی مثل پيوس، عابدزاده، پنجعلی، برادران بيانی و فنونی زاده و خيلی‌های ديگه، به گوشم آشنا شد. البته بازيکنهای بزرگی مثل مرحوم قايقران و آقای ابطحی که به هيچ کدوم از اين دوتيم تعلق نداشتند، هميشه تو ذهنم ميمونه. از اين بازيکنان گذشته علی پروين، ناصر حجازی و منصور پورحيدری جزء فوتباليستهای نسل قبل بودند که اسمشون هنوز سر زبونها بود.
الان هم هر چی فکر ميکنم يادم نمی آد چرا طرفدار پرسپوليس شدم، چون مثل خيلی‌های ديگه حتی بازيشون رو هم نديده بودم. حتی اينکه بگيم رنگ قرمز رنگ مورد علاقه امه، اينطور هم نيست، البته تيمهايی که از بازيشون لذت ميبرم مثل منچستر يونايتد، آث ميلان، بارسلونا و آژاکس همه يه رنگ قرمز تو لباسهاشون هست ولی هيچوقت خودم غير از تريکوی پرسپوليس هيچ لباس قرمزی تنم نکردم. باز لااقل سهيل برادر کوچکترم دليلش برای طرفداری از استقلال لج در آوردن من بود، ولی من چی؟ من که با کسی لج نکردم! بابام هم طرفدار کُشتی بود، پس بازم نميشه گفت تأثيرِ اون بوده. هر چی بود سالها براش حنجره ام پاره شد، بارها بخاطر دعوا سر پرسپوليس و استقلال در آستانه اخراج از مدرسه قرار گرفتم. پولهامو خرج يه روز از صبح تا شب تو گرما سرما تو استاديوم (ضلع شمالی) نشستن می‌کردم. آخر شب هم با يه حنجره پاره برميگشتم خونه. اون زمان تلويزيون تنها برنامه ورزشيش «ورزش ومردم» و «ورزش از شبکه دو» بود، که هيچ کدوم فوتبال رو درست حسابی نشون نميداد. همش آخرِ شب بود و من نميتونستم تا اون موقع بيدار بمونم. يادمه اولين بازی فوتبال پخش مستقيم رو که ديدم فينالِ باشگاه‌های اروپا سال ۱۹۸۸ بين بايرن مونيخ و آث ميلان بود. از اون به بعد آث ميلان و سه بازيکنِ هلنديش منو طرفدار خودشون کردند. همون سال تقابل آلمان و شوروی و هلند تو فينال جام ملتهای اروپا برام به ياد موندنی شد.
از برکت کاغذ آدامس ديگه اکثر بازيکنان بزرگ دنيا رو شناخته بودم. جام جهانی نود با خاطراتش و شبهايی که به شوقِ تماشای فوتبال بيدار ميموندم هنوز تو ذهنمه. تو همون روزها بود که پدر بزرگم رو از دست دادم.
هر چی ميگذشت بيشتر با فوتبال آشنا ميشدم و انواع مسابقاتش رو دنبال می‌کردم. آخر هفته‌ها هم پشت دروازه با يه پرچم قرمز وسطش يه قلب سفيد با يه P قرمز، جای هميشگيم بود. هفته نامه‌های کيهان ورزشی، دنيای ورزش، آينه و البرز لذتبخش ترين چيزی بود که ميتونستم بخونم. کيهان ورزشی سالها با من هم راه بود و من هفته ام رو با اون شروع می‌کردم و وقتی اومدم اينجا تازه تونستم ترکش کنم.
آخرين بازی که استاديوم بودم، بازی معروف سال ۱۳۷۲ يا ۷۳ بود که به علت ريختن تماشاچيان پرسپوليس تو زمين مسابقه، بازی نيمه کاره موند. اون روز چون من دير رسيده بودم استاديوم درهای طبقه پائين رو بسته بودند و من هم آشنايی پيدا نکردم که برم جای ثابتم. رفتم طبقه بالا نشستم، وقتی جوّ ورزشگاه شلوغ شد ناخداخواسته دويدم طرف طبقه اول، آخه منم ميخواستم برم تو زمين!!! [چپ چپ نگاه نکنين از يه بچه ۱۷ ساله که طرفدار دو آتيشه پرسپوليسه تو اون جوّ چه انتظاری دارين؟] تنها چيزی که از اون لحظات يادمه ضرباتِ باتومهايی بود که به سرم ميزدند [همينه الان مغزم عيب داره ديگه] تنها شانسی که آوردم، با سيل جمعيت که خلاف جهت من ميومدند مواجه شدم و نتونستم جلوتر برم. اين آخرين باری بود که برای تشويق تيم محبوبم به استاديوم رفتم. البته سال ۹۷ بازی مقدماتی جام جهانی بين ايران و عربستان رو که ۱-۱ شد، به اصرار برادرم و پسر خواهرم رفتم.
...
به خاطر مشکل فنی نميتونم ادامه نوشته‌هام رو بيارم اينجا. راستش ديشب که اينها رو مينوشتم يه هو اينترنتم قطع شد. تا اينجاشو فرستاده بودم و بقيه اش رو ذخيره کردم تا امروز بيارمشون. که متاسفانه امروز هم وصل نشده بود. رفتم سراغش گفتند چون تبادل اطلاعاتت تو اين ماه زياد بوده تا آخرِ ماه اينترنتم قطعه! وای خدا ۱۴ روز، چه جوری طاقت بيارم؟ من باشم از شبکه دانشگاه استفاده نکنم. خيلی خسيس هستند

نظرات قبلی

May 9, 2004

گل آقا

هميشه پدرم ميخواست از اوضاع و احوال قبل از انقلاب چيزی تعريف کنه، يه مثال از مجله توفيق ميزد. اين اسم رو خيلی شنيده بودم، ولی نميتونستم تصوری از يه مجله داشته باشم که توش پر از نقاشی و حرفهای خنده داره؛ آخه اون موقعها تنها مجله ايی که ديده بودم دانستنيها و چند تا مجله جوانان از زمان شاه، بود.
يه کتاب از کانون پرورش فکری داشتم که توش نقاشیهای با مزه و معنی دار از صدام بود؛ اين شد که با کاريکاتور و استاد جواد عليزاده آشنا شدم. زمان موشک باران بود (سال ۱۳۶۷) که ايشون يه سری از آثارشون رو در قالب مجله کوچيکی منتشر کردند، و چه احساس خوبی تو اون دوران پر از ترس و غم، با ورق زدن اون مجله به آدم دست ميداد.
تو همون سالها بود که يک سری کامل از مجله‌های توفيق سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ به دستم رسيد. هيچوقت از خوندنش سير نميشدم. ديگه ميتونستم تصور کنم، چرا تو اون دوران خفقان، تنها راه حرف زدن، توفيق بوده. با وجود اينکه چند بار توفيق توقيف شده بود، خيليها اون رو از خود رژيم ميدونستند، چون باورشون نميشد تو اون دوران کسی بتونه از قدرت و حکومت انتقاد کنه، هر چند با طنز و کنايه.
با اينکه خيلی زياد بود ولی مجله‌های اون دو سال رو سه بار کامل خوندم، و چقدر راحت ميشد از همون طنزها به اوضاع سياسی و اجتماعی و فرهنگی اون دوران پی برد. اين شد که شيفته کاريکاتور و طنز شدم.
همزمان با جام جهانی فوتبال در سال نود ميلادی، جواد عليزاده يه کتابچه ديگه منتشر کرد که کاملاً طنز فوتبالی بود. و اون موقع که تب فوتبال منو گرفته بود، خيلی بيشتر جذب طنز و کاريکاتور شدم.
تو همين دوران بود که شنيدم يه مجله ميخواد در بياد که اکثر دست اندرکاراش همون بچه‌های توفيق هستند. يادمه از اولين شماره مجله گل آقا دو تا داشتم. ديگه اکثر کاريکاتوريستها و نويسنده‌هاش رو ميشناختم، و اين جذابيتش رو بيشتر می‌کرد. جالب بود که دقيقاً مثل توفيق بود، فقط سوژه اصلی بجای هويدا که اون زمان صدراعظم شاه بود، شده بود دکتر حسن حبيبی که معاون اول رئيس جمهور بود.
باز هم شايعاتی که پشت سر گل آقا بود، نشون ميداد که مردم نميتونند باور کنند زبان طنز در جهت رسوندن حرفها چقدر تأثير داره و کسی جلودار اون نيست. مثلاً چون مرحوم کيومرث صابری از دوستان نزديک مقام رهبری بودند و دکتر حبيبی از نزديکان به نهضت آزادی، انتشار گل آقا رو يه نوع تسويه حساب سياسی ميدونستند. ولی هر چی بود، حرف مردمی بود که نميتونستند اون حرفها رو به راحتی بزنند.
اون سالها عجيب به خوندن بعضی روزنامه‌ها و مجلات معتاد بودم. مشکل اصلی هم محدود بودن تعداد و تيراژ اونها بود. طوريکه برای خريد روزنامه کيهان بايد از يک ساعت قبل اومدن روزنامه، صف می ايستاديم. شنبه‌ها برای کيهان ورزشی و دنيای ورزش، پنج شنبه‌ها برای هفته نامه آينه و البرز و چهارشنبه‌ها برای گل آقا، لحظه شماری می‌کردم. ولی وقتی مدرسه شيفت صبح بودم و اينها زود تموم ميشد، مجبور ميشدم يه جوری از مدرسه جيم بزنم. پشت دستشويی مدرسه مون، کنار ديوار يه درخت بود که ميشد ازش بالا رفت و اونور ديوار هم يه تير چراغ برق. خلاصه ميشد واسه چند لحظه وسط کلاس اجازه بگيرم و برم مجله بخرم و برگردم!!! ولی چشمتون روز بد نبينه، يه روز که تونسته بودم با موفقيت گل آقا رو بدست بيارم و پيروزمندانه به طرف کلاس ميرفتم، ناظممون متوجه چيزی که زير لباسم قايم کرده بودم شد و نه تنها به دليل فرار از مدرسه، بلکه به دليل خوندن مجلات سياسی!!! باز هم در آستانه اخراج قرار گرفتم!
ديگه ترجيح دادم گل آقا رو برام بيارند تا من اينهمه دردسر نکشم. هر سال هم ميدادم مجله‌ها رو به صورت سالانه صحافی می‌کردند و بعضی وقتها هم که وقت ميشد مروری به گذشته می‌کردم، و تفاوتها به چشم مياومد. خواسته ها، حرفها، فکرها، فرهنگها و خيلی چيزها عوض شده بود، و شايد ديگه گل آقا اون جذابيت قبل رو نداشت. هميشه مرگ در اوج، عزت بيشتری داره. روحش شاد.

امروز اينجا روز مادر هست، هر چند که هر روز، روز مادرهاست. مثلاً امروز قبل از اينکه زادروز يه دلتنگ باشه، روز مادرشه. پس به تمام مادرها اين روز رو تبريک ميگم.

ديروز طراح ويروس ساسر رو که يک جوون هجده ساله آلمانيه، دستگير کردند. من که ميخوام برم ازش شکايت کنم.

نظرات قبلی

July 8, 2004

يه پايه فوق‌العاده

از وقتی خودمو شناختم و به قول بابام رفيق بازی رو شروع کردم، اينقدر دوستای جور واجور دارم که اگه با هر کدومشون يکی دو روز خاطره تعريف کنيم و مرور گذشته‌ها، بازم وقت کم مياريم. جالبه تمام اين خاطرات همراه با خنده است، چون هميشه يه کار دور از ذهن يا به قولی خارق‌العاده، انجام داديم. از بين همه اين دوستانم خاطراتم با هومن دوانی يه مزه ديگه داره.

بندر کيل، شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰
بندر کيل، شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰

اين هومن کسيه که رو خيلی از قله‌ها باهاش دست دادم و باهاش خيلی سفر رفتم.

Zugspitze، بلندترين قله آلمان (۲۹۶۲ متر)، تير ۱۳۸۱
Zugspitze، بلندترين قله آلمان (۲۹۶۲ متر)، تير ۱۳۸۱

مونيخ، مرداد ۱۳۸۱
مونيخ، مرداد ۱۳۸۱

اين هومن از اون آدماست که وقتی داری رو يخچالهای مُنبلان (بلندترين قله آلپ) راه ميری، از هيچی نميترسی؛ چون هر جفتتون از اول طی کردين که هر کی افتاد پايين اون يکی بجای اينکه تو فرصت باقی مونده، خودش رو محکم کنه، طناب رو ميبره!!! ولی نميدونم چرا اصلاً خودمون رو به هم بسته بوديم!
از اوناست که اگه به سرش بزنه گير ميده که الا و بلا بايد شب يلدا (بلندترين شب سال) تو کوههای آلپ بمونيم تا تو اوج کولاک و سرما خودمونو قوی کنيم! تو هم چشم بسته ميگی باشه؛ چون ميدونی تا حالا که از اين کارا کرديم نمرديم، بعد اين هم ايشالا که نمی‌ميريم!
اين رفيق ما وقتی يه چيز بزنه به کله‌اش بايد تا آخرش بره؛ حتی اگه چله زمستون تصميم بگيره شبونه بره قله توچال و کولاک و مه حاليش نباشه. وقتی هم که تو ميگی از سياه سنگ اونورتر نميری، کله صبح صدات کنه که «هوا روشنه بيا بريم قله!» و اصلاً براش مهم نيست از سرما يه لحظه هم چشمات بسته نشده؛ آخه نذر داره!
از اوناست که هر بار ميره قله توچال هوس می‌کنه از يه طرف بياد پايين، يه بار از شهرستانک و جاده چالوس، يه بار از آهار و شکر‌آب و جاده لشگرک، يه بار از دار‌آباد و يه بار از امامزاده داوود. تو هم اصلاً برات مهم نيست که پاهات تاول زده و دنبالش راه ميافتی.
گفتم تاول؛ خاطرات مشترک ما، با جای همين تاولهاست که زنده ميشه. مثلاً اون سه روز که زير بارون تو جنگلهای شمال آلمان پياده‌روی کرديم و من هر صد متر بايد وايميستادم تا آب کفشمو خالی کنم، و اون چقدر حرص می‌خورد که از برنامه عقبيم.

پياده‌روی شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰
پياده‌روی شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰

ياد اون شب بخير که با کلی کوله بار، ساعت دو و نيم نصفه شب رسيديم برن (پايتخت سوئيس) و تصميم گرفتيم بريم جاهای ديدنی شهر رو بگرديم! تا تو زمان صرفه جويی کنيم! يا اون شبی که تو فرايبورگ (غرب آلمان) تو ايستگاه قطار رو نيمکت خوابيديم و وقتی پليس اومد، گفتيم ما Kultur Pener! (يعنی کارتن خواب با فرهنگ!) هستيم و طرف چقدر از اين اصطلاح جديد خوشش اومد!
داشت يادم می‌رفت، من و هومن تصميم داشتيم بريم تو کار قاچاق انسان! آخه تو يکی از مسافرتهامون با يه کرد عراقی آشنا شديم که ميخواست قاچاقی وارد خاک سوئيس بشه. از اونجا که هومن خيلی به فکر مردمه، برخلاف اصرار من، بهش قول داد کمکش کنه. تو يه روزی که با اين آقا سهراب بوديم، کلی از خوردنيهامونو داديم بهش و حسابی پروارش کرديم. آخر سر هومن برد يه راست از جايی ردش کنه که پليس آلمان اونجا بود و طرف رو گرفتند، حتی اگه پليس سوئيس ميگرفتتش خوب بود ولی هومن يه راست برد تحويل پليس آلمان دادتش. از اون موقع هر بار می‌خوام سر به سرش بزارم اسم سهراب رو به يادش ميارم.
اينم بگم که اين هومن ما خيلی مرده، از اونا که وقتی اومد آلمان درس و مشق رو ول کرد و بيست چهار ساعته کار (قانونی و غير قانونی) کرد، تا برادر بزرگش رو هم بياره اينجا. آخرش هم که طرف اومد اينجا، حسابی هومن رو شست و گذاشت کنار و الان با اينکه تو يه شهر هستند، يک سالی هست که حتی حال هومن رو نپرسيده.
خلاصه آقا هومن، يه چند روزی با خانومش مهمون من بودند و کار ما شده بود صبح تا شب گردوندن اينا تو برلين و پتسدام. شبها هم تا صبح تکرار خاطرات و هرهر کرکر.
به يه ترکه ميگن: «آخه تو چرا ترکی!؟» ميگه: «خدا رو شکر که لر نيستم!!!» حالا اگه اون ترکه من باشم، خدا رو شکر که هومن لره تا جفتمون پايه هم باشيم. با اينکه سه سال از خودم کوچيکتره ولی هيچوقت اين تفاوت سنی به چشم نيومده، و هميشه همديگه رو درک کرديم، حتی تو کارهای احمقانه‌يی که کرديم! ولی خداييش کدوم ترک يا لری، بالای يه صخره يخی خودش رو به زور به ديواره محکم ميکنه تا بشينه کمپوت بخوره؟ اينقدر کارمون از نظر بقيه دور از ذهن بود که همون موقع يه هليکوپتر اومد و يه پنج دقيقه‌يی ازمون فيلم گرفت تا احتمالاً فيلم «احمقها در کوهستان» رو تکميل کنه! منم تو اين فاصله دوربينم رو در آوردم و ازش عکس گرفتم. ولی خداييش وقتی از پايين نگاه کرديم که کجا نشسته بوديم، خودمون هم فهميديم...

کوههای آلپ، مرداد ۱۳۸۲
کوههای آلپ (ارتفاع ۴۵۰۰ متری)، مرداد ۱۳۸۲

يکی از دوستان بزرگوارم که ساکن دانمارک هست و چند وقتيه وبلاگ مينويسه، نه تنها ايده‌های جالبی داره، بلکه دوستان ديگه‌اش رو هم تشويق به نوشتن کرده. سفارش می‌کنم يه سری به وبلاگ نامه‌های ايرونی بزنيد. حرفهای جالب و با‌ارزشی داره که در قالب نامه مطرح ميکنه. تقريباً هر روز آپديت می‌کنه، پس بجنبيد که چيزی رو از دست نديد.

September 6, 2005

گناهان نابخشودنی‌ام (۱)

بدبختی از اونجا شروع شد که تو گيشا دو تا کوچه پايين‌تر از خونه ما يه مجتمع آموزشی هست که بغير از يه دبستان پسرونه (محمدباقر صدر) دو تا دبيرستان و دو تا راهنمايی و يه دبستان دخترونه داشت. هر جا می‌خواستم برم بايد از اطراف اين مدرسه‌ها رد می‌شدم. البته می‌شد دور قمری زد، ولی خيابون‌های گيشا اونقدر شيب داره که بايد کلی کوهنوردی می‌کردم، تازه منم که هميشه مدرسه‌ام دير می‌شد بايد کوتاه‌ترين مسير رو انتخاب می‌کردم.
اول و دوم راهنمايی بدون مشکل سپری شد. معمولاً پسرها چهارده پونزده سالگی تازه پشت لبشون سبز می‌شه، ولی تو اون سن من بايد هفت تيغ می‌کردم! (اين از اون مصيبت‌هايی هست که هنوز گريبانگيرمه!) خلاصه کمتر کسی باور می‌کرد فقط سیزده سال دارم. ولی خوشبختانه کارت مدرسه همراهم بود و هر بار کميته جلومو می‌گرفت، نقش ناجی رو بازی می‌کرد. اون موقع‌ها گيشا تو منطقه کميته خيابون زنجان بود. اولين باری که متوجه شدم کارت دانش آموزی اثری نداره سر امتحان‌های ثلث سوم بود! البته بيشتر بخاطر اينکه با دوستم داشتيم می‌رفتيم مدرسه گناهمون سنگين‌تر بود. خلاصه چشمتون روز بد نبينه، خيابون پونزدهم رو از اول تا آخر کلاغ پر رفتيم، هر جا هم مکث می‌کرديم، پوتين بود که می‌اومد طرف کمرمون!

داستان اول دبيرستان خيلی مفصله، فقط اينو بگم که از چهل و سه تا شاگرد اون کلاس، سی و هفت نفرشون دو ساله بودند (يعنی سال قبل مردود شده بودند) هيچ دبيری هم حاضر نبود سر کلاس ما حاضر بشه، جوری که سه تا از دبيرها ناظم‌مون بودند! با همچين کلاسی تو خود مدرسه هميشه متهم بوديم، تو خيابون که ديگه حرفشو نمی‌شه زد! اونوقت بود که فهميدم اينکه پليس‌ها آدم‌های مهربونی هستند و هر وقت گم می‌شيم بايد بريم پيش آقا پليسه، فقط تو کارتون‌هاست! بايد از پليس فرار کرد؛ چون اگه تو خيابون ببينندت، يا جات تو صندوق عقب ماشين پليسه يا از پشت بهت دستبند می‌زنند! به همين خاطر انواع فرار رو ياد گرفتم؛ يعنی هر وقت پاترول کميته يا پيکان کلانتری رو می‌ديدم با تمام سرعت تا سر يه کوچه می‌دويدم و تا می‌پيچيدم تو کوچه يا بايد زير يه ماشين قايم می‌شدم يا اينکه از ديوار خونه کسی بالا می‌رفتم و می‌پريدم تو حياط!

تو اون سال‌ها بود که کميته و کلانتری با هم قاطی شدند و نيروی انتظامی شکل گرفت. گيشا هم افتاد تو منطقه پاسگاه دريان‌نو (کلانتری هجده). جناب سروان عامريان (رئيس تجسس منطقه) هم بيشترين لطف رو به نوجوانان و جوانان اون منطقه داشتند و بجای دستگيری دزدها، بيست و چهار ساعته از ناموس مردم مراقبت می‌کردند و هر کی از کوچه‌های اطراف مدارس دخترونه رد می‌شد، برای ایشون از دزد هم بدتر بود! جالب اينجاست که اگر از چند کوچه اونورتر رد می‌شديم، گناهمون سنگين‌تر بود؛ چون حتماً ريگی تو کفشمون بود!
تا اينجای کار همه چيز با تعهد يا حضور ولی يا چند ساعت بازداشت حل می‌شد ولی يه اتهام جديد به جرم‌هام اضافه شده بود، اون هم مظنون به سرقت! تنها دليلش هم داشتن موتور بود!!!

هر سال تابستون‌ها تو مغازه بابام که فرش فروشی داشت کار می‌کردم. جابجا کردن فرش‌ها هم احتياج به موتور داشت. تقريباً همه فرش فروش‌ها وسپا دارند که موتور پر قدرتيه. منم يه وسپا سفيد (رخشی بود واسه خودش) خريدم تا هم رفت و آمدم راحت‌تر بشه هم جابجائی فرش‌ها. اينجا بود که پام به کلانتری‌های ديگه هم باز شد، از کلانتری نازی‌آباد گرفته تا بازار و انقلاب و فلسطين و بقيه جاها! جالب اينجا بود که کمتر وقتی می‌شد ازم گواهينامه بخواهند، که اگه می‌خواستند می‌شد گفت تنها جرم واقعی‌ام همين رانندگی بدون گواهينامه بود. هر چند پنج بار هم به اين جرم بعد از يک شب بازداشت و دادگاهی شدن و خوابيدن موتور تو پارکينگ کلانتری، جريمه شدم.

هر چی سنم بيشتر می‌شد بيشتر ياد می‌گرفتم چطور بايد فرار کنم، يا چطور بعد از دستگيری با دروغ و کلک و فيلم بازی کردن دل مأمور برام بسوزه و آزادم کنه، يا در نهايت چطور رشوه بدم. مثلاً يه گروهبانی بود که هميشه شنبه‌ها يه کوچه پايين‌تر از خونه‌مون می‌ايستاد تا پول هفتگيم رو باهاش تقسيم کنم! منم کلی «ننه من غريبه‌ام بازی» درمی‌آوردم که هفته‌ای فقط ديويست تومان می‌گيرم و صد تومانش هم مال تو! البته اين فقط باعث می‌شد مأمورهای کلانتری اجازه بدند از خونه تا مدرسه برم، وگرنه حساب ماموران تجسس آگاهی و يگان ويژه و مبارزه با مواد مخدر و منکرات و حتی اينترپول (!) جدا بود.

مهمترين چيزی که ياد گرفتم اين بود که لااقل يه جرمی انجام بدم! من که دارم به جرم مزاحمت بانوان و دوشيزگان بازداشت می‌شم، پس بزار بعضی وقت‌ها واقعاً مزاحمشون بشم و ازشون ساعت بپرسم!!! خلاصه اين مزاحمت‌ها کار دستم داد و با يکی (بعداً چند تا) از اون‌ها رابطه نامشروع برقرار کردم و بهشون سلام دادم! اين رابطه نامشروع بجايی رسيد که از يکی از اون‌ها خواستم که با هم حرف بزنيم (اون موقع هنوز گفتمان مد نشده بود!). از اونجا که هوش و حواسم رفته بود، يادم نبود که تو مملکت اسلامی هستيم. اين حرف زدن همانا و دستگير شدن همانا.
ادامه دارد...

September 8, 2005

گناهان نابخشودنی‌ام (۲)

دفعه قبل گفتم که نوجوونيم با کلی هيجان و بازداشت و فرار از دست پليس همراه بود. اين حس هنوز هم که هنوزه تو وجودم مونده. قبل از قضيه يازده سپتامبر، هرچند اکثر مواد فروش‌ها و دزدها، عرب و ترک و ايرانی هستند، می‌شد گفت پليس آلمان حساسيت زيادی به کله سياه‌ها نداشت. ولی با اينحال هر وقت جايی پليس می‌ديدم احساس می‌کردم بايد فرار کنم! البته اين حس الان ديگه نيست، مثلاً چند روز پيش وقتی داشتم از سر کار می‌اومدم خونه، تو قطار يه پليسی روبروی من نشست. من بهش لبخند زدم و اون هم لبخند زد!!!

داشتم از رابطه نامشروعم (!؟) و دستگير شدنمون می‌گفتم:
سوم دبيرستان تو راه مدرسه چند روز بعد از اينکه مزاحم يه دوشيزه شدم (ازش ساعت پرسيدم) باهاش رابطه نامشروع برقرار کردم و بهش سلام دادم! از اونجا که اون هم مثل من فساد اخلاقی داشت جواب سلاممو داد! فرداش با کلی نقشه سوء قبلی، دوباره بهش سلام دادم و ازش خواستم با هم در مورد خودمون (!) حرف بزنيم! و اون هم تن به خواسته غيرشرعی‌ام داد و با هم مشغول گفتگو شديم. تازه تازه داشتم از خودم تعريف می‌کردم که ديدم در محاصره هستيم. چون ناموس‌پرست هستم؛ غيرتم اجازه نداد جلوی ناموس مردم فرار کنم و گفتم تا آخرش پاش هستم! ولی هر کاری کردم افسر مافوقشون کوتاه نيومد که نيومد؛ چون جرم واقعاً مشهود بود!
اول رفتيم کلانتری ونک، اونجا گفتند ما بازداشتگاه برای بانوان نداريم و پرونده‌مون رو فرستادند آگاهی شمال (خيابون ترکمنستان). شانس من افسر نگهبان اونجا عموی حميد صفايی بود. پرونده رو نگاه کرد، گفت شما متهم به «نداشتن رابطه نسبی و سببی» هستید و اين جرم حساب نمی‌شه! واسه همين ما رو برگردوند کلانتری ونک تا آزادمون کنند! اونجا گفتند خب اين جرم حساب نيست، «انجام عمل منافی عفت» که جرمه!!! پرونده رو عوض کردند و دوباره مارو فرستادند آگاهی شمال! بدبختی اينجا بود که هر بار بايد با آژانس می‌رفتيم و کرايه رو هم من می‌دادم؛ يعنی آخر سيستم پليس موفق! وقتی رسيديم، خبری از عموی حميد صفايی نبود و ما رو يه راست بردند انداختند بازداشتگاه وسط دزدها و...
ديگه يه قرون هم پول برام نمونده بود که رشوه بدم تا اجازه بدند زنگ بزنم خونه و يکی سند بياره. تنها کار تجارت بود! رفتم با رئيس دزدا طرح دوستی ريختم (به سبک اخبار حوادث ايران) و ازش سه نخ سيگار گرفتم! اون سه نخ رو هم به يکی ديگه نخی پنجاه تومان فروختم و صد و پنجاه تومان رو دادم سرباز بازداشتگاه تا اجازه داد زنگ بزنم خونه! [اون موقع سيگار وينيستون نخی هشت تومان بود] آخرش بعد از کلی دوندگی و از درس و مدرسه افتادن و دادگاه و تهديد بابای ناموس مردم، فقط به پنجاه ضربه شلاق ناقابل محکوم شديم. چقدر خوشحال بودم که حکم ازدواج ندادند؛ چون اون موقع هر دو جنس مخالفی رو که باهم می‌گرفتند، نصف بدن جنس مذکر رو مهر جنس مؤنث می‌کردند تا سال‌های سال زندگی خوبی کنار هم داشته باشند! خداييش تو سن شونزده سالگی پنجاه تا شلاق خيلی بهتر از مهريه شدن نصف تنم بود.

بعد از اين ماجرا فهميدم بهتره جرمم رو از مزاحمت بانوان بيشتر نکنم و فقط ساعت بپرسم! البته کم‌کم ياد گرفتم چطور رابطه نامشروع داشته باشم که آقا پليسه نفهمه! ولی شانس من دیگه داشت دوم خرداد می‌شد و تجربيات گرانبهای من بی‌ارزش!
بين نوزده تا بيست سالگی به نسبت کمتر بازداشت شدم، البته کماکان از نظر پليس‌ها مظنون بودم، ولی معمولاً تو خيابون مشکل حل و فصل می‌شد! بيشترين مرتبه‌ای که دادگاه رفتم به جرم «مزاحمت بانوان و دوشيزگان» (کد پنجاه و پنج) بود و تقريباً دليل تمام اون‌ها تو راه خونه‌مون بودن، بوده. اتهام بعدی‌ام مظنون به سرقت بود که بخاطر سوار موتور شدن، بود. بارها هم بخاطر نشستن تو پارک محلمون به جرم مظنون به اعتياد بازداشت شدم؛ چون مرکز مبارزه با مواد مخدر شمال تهران يه مدت پشت اون پارک بود و ما هم حاضر و آماده اونجا بوديم!

شايد بشه گفت پليس اين حق رو داره که به کسی مظنون بشه ولی مشکل اصلی اينجا بود که من و امثال من سنی نداشتيم که بخواهيم جرمی انجام بديم. حتی اگر رفتار و عمل ما از لحاظ قانونی جرم بود، طبق قوانين اکثر کشورها، مسئوليت اون جرم با خود ما نبود. حالا اگر در ايران سن مسئوليت کيفری برای پسرها چهارده سال قمری و دخترها نه سال قمری هست، آيا باز هم بايد اون‌ها رو دقيقاً مثل افراد بالغ مجازات کنند؟ يا بايد بهشون آموزش بدند که اين کارها جرمه؟
اين مشکل فقط مسئله حکومت و قانون نيست. تو خود خانواده‌ها وقتی يه کودک يا نوجوان اشتباهی می‌کنه، ما يا پدر و مادرش چه برخوردی باهاش داريم؟ آيا تا به حال به اين موضوع فکر کرديد؟

October 20, 2005

سعيد تايليور

بچه‌های محل عادت داشتند به همديگه يه لقبی بدند. از طرفی اسم سعيد هم زياد بود؛ «سعيد ترانه»، «سعيد حامد» و «سعيد دودر» از دوستان صميمی‌ام بودند و يه جوری بايد از لحاظ اسمی با هم فرق می‌کرديم. اولين و معروف‌ترين لقبم وسپا بود؛ چون از چهارده سالگی موتور وسپا داشتم و همه منو با يه وسپای سفيد می‌شناختند. بعدها به تناسب زمان و اتفاقاتی که می‌افتاد، القاب مثبت و منفی زيادی گرفتم ولی «سعيد تايليور» منو به ياد يکی از بدترين خاطرات زندگی‌ام می‌اندازه. فکر می‌کنم چون با بحث قبلی در مورد جرايم جنايی و مجازات اون مرتبط هست، مرور اين خاطره وحشتناک خالی از لطف نباشه.

در ابتدا توضيح بدم تايليور يک ميله آهنی سنگينه که به عنوان اهرم جک ماشين‌های سنگين (از مينی‌بوس گرفته تا هجده چرخ) به کار می‌ره.

نوزده سالم بود که در صحت و سلامت جسمی و عقلی با تايليور سه ضربه به سر شخصی وارد کردم. داستان اين درگيری هر چه بود در کل قضيه که احتمال مرگ اون شخص پيش اومد، تأثيری نداره. فقط مطمئنم در حالت دفاع نبودم و دچار جنون آنی هم نشده بودم، پس می‌شه گفت اين عمل کاملاً عمدی بوده.
بلافاصله بعد از اين جريان توسط مردم دستيگر شدم. اون شب وحشتناک‌ترين لحظاتی که يک انسان می‌تونه بگذرونه بر من گذشت. تا حالا خيلی اتفاقات برام افتاده که وحشتناک بوده و می‌تونم بين احساسات وحشتناک تفاوت قائل بش. مطمئنم اون شب احساس ترس نداشتم؛ يعنی اصلاً به اين فکر نمی‌کردم که اگر اون شخص بميره ممکنه روزی قصاص بشم، بلکه از مرگ انسانی به دست خودم احساس عذاب می‌کردم و اين برام وحشتناک‌ترين بود، حتی از زمانيکه با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردم (داستان اون مفصل‌تره).
حالا چی شد که شدم سعيد تايليور: راننده گشت پليسی که بازداشتم کرد از بچه محل‌ها بود و منو می‌شناخت. از طرفی «ممد سوتي» که از دوستان صميمی‌ام بود تو پاسگاه ازگل (محل بازداشتم) سربازی‌شو می‌گذروند. خيلی زود تو محل پيچيد که سعيد وسپا با تايليور کسی رو کشته. اوايل شده بودم «سعيد قاتل»! با اينکه برای بيشتر رفقا اين لقب باعث افتخار بود و به عنوان احترام اونو بکار می‌بردند، ولی برای من جز عذاب چيزی نداشت و بايد از تک‌تکشون می‌خواستم اين لقب رو برای من استفاده نکنند. با اينحال «سعيد تايليور» تا مدتی ورد زبونشون بود. حالا چرا جوون‌های اون سن و سال به کسيکه جرم سنگينی مرتکب شده اينقدر احترام می‌گذارند، بحث گسترده‌تری رو می‌طلبه.
از شانس من يا بخاطر دعاهای پدر و مادرم اون شخص زنده موند، ولی بازداشت و بازجويی و محاکمه من دو هفته ادامه داشت. با اينکه آخرش با پرداخت ديه و تمام خسارت‌های مالی پرونده مختومه شد، ولی حتی مرور خاطرات اون لحظات، مو رو به بدنم سيخ می‌کنه و هميشه نسبت به اون شخص احساس يک بدهکار رو دارم.
اين اتفاق سال‌ها فکر منو به خودش مشغول کرده که چرا دست به اين عمل زدم و اگر اون شخص می‌مرد و من قصاص می‌شدم چه تأثيری می‌تونست برای من، اون، خانواده‌هامون و جامعه داشته باشه. الان هم که اين خاطره رو بازگو کردم قصدم بيان نتايج افکارم در اين زمينه است.
از اونجا که خانواده کاملاً آرومی دارم و تنها عضو مشکل‌دار خانواده من بودم (و احتمالاً خواهم بود) تربيت خانوادگی تأثيری در وقوع اين حادثه نمی‌تونه داشته باشه، پس فقط می‌مونه عامل اجتماعی. کودکی همراه با حوادث انقلاب و بعد از اون جنگ باعث شده هيچوقت از مرگ و خون و جنازه نترسم. با چنين زمينه فکری غيرمنطقی است که از آسيب ديدن شخصی اينهمه عذاب بکشم. پس عامل اجتماعی هم نمی‌تونه تنها دليل برای عمل من باشه؛ هرچند که مسبب اين خشونت جامعه بود.
در لحظه وقوع حادثه می‌دونستم که با يک ضربه تايليور به سر، امکان مرگ يا حتی فلج شدن هست و می‌دونستم مجازات قتل، مرگه. تصميمی هم برای فرار نداشتم. پس چرا دست به اين کار زدم؟ چرا بايد با دست خودم باعث مرگ خودم بشم؟ تنها پاسخی که بهش رسيدم اين بود که خودم اشتباه کردم. هرچند اين اشتباه خيلی بزرگ بوده، ولی عوامل ديگه (مثل تربيت خانوادگی و اجتماعی و يا وجود مجازات قصاص) تأثيری در وقوع اون نداشته. يقيناً اگر هم اين عوامل در عمل من دخيل بوده باشه، در رأی دادگاه هيچ تأثيری نداشت. تا اونجا که می‌دونم تو هيچ قانونی ذکر نشده که اگر شخص بالغی (معمولاً بالای هجده سال) خانواده خوبی نداره يا در اجتماع و محيط مناسبی بزرگ نشده از جرمی مبری است.
حالا فکرشو کنيد اون شخص می‌مرد (با توجه به اينکه احتمال زنده مودنش بسيار ضعيف بود و بيشتر شبيه معجزه بود) و من به‌عنوان يک قاتل محاکمه می‌شدم. مسلماً خانواده اون شخص که پول گوسفند نذری و هزينه رفت و آمد به دادگاه و خسارت چند روز معطلی‌شون رو هم به عنوان ديه از ما گرفتند، از قصاص من هم نمی‌گذشتند. سؤال اينجاست که اعدام من چه تأثيری جز خنک شدن دل خانواده اون شخص و ايجاد نفرت و آسيب روحی خانواده و دوستانم داشت؟ الان که من زنده هستم، عمل من و وجود من که تغييری نکرده، پس چرا بجای قاتل سريالی شدن از کوچکترين درگيری و خشونتی هم فرار می‌کنم؟ مگه غير از اينه که اعدام و زندان برای جلوگيری از تکرار جرمه؟ چرا اين مجازات روی من دقيقاً نتيجه معکوس داد؟ با تجربياتی که خودم و يا از افراد مختلف دارم، به جرأت می‌تونم بگم مجازات‌های سنگين فقط و فقط باعث تکرار جرم می‌شه و هيچ اثر مثبت اجتماعی و فردی نداره.
اگر روز اول بازداشت بجای آويزون کردن و گرفتن اقرار برای به گردن گرفتن سه قتل مشابه و سرقت، يه روان‌شناس با من صحبت می‌کرد، نه تنها تضمينی برای اصلاح من بود بلکه می‌تونست از صدمات روحی بعد از اون دو هفته بازداشت و شکنجه کم کنه. فکر هم نمی‌کنم حقوق يک روان‌پزشک يا روان‌شناس چندان بيشتر از دو بازجوی گردن‌کلفت باشه.
شايد جالب باشه بدونيد، آويزون کردن اولين شکنجه برای گرفتن اقرار تو آگاهيه (يا اون موقع‌ها بود) به اين‌صورت که دست‌ها رو به دو طرف يک ميله آهنی (مثل بارفيکس) با دستبند می‌بستند و در حالت آويزون شروع به بازجويی می‌کردند و اگر انکار يا مقاومتی می‌شد به شکم و نقاطی که اثر ضربه نمی‌مونه مشت و لگد می‌زدند. مسلماً اگر بار اول با اين شکنجه مواجه بشيد، بدون کم و کاست تمام اتهامات رو می‌پذيريد، درغير اين‌صورت روش‌های ديگه‌ی سخت‌تری تو آگاهی مرسوم بود (يا هنوز هم هست) که حرفه‌ای‌ترين و پوست کلفت‌ترين جانيان و تبهکاران رو به اعتراف وادار کرده. خوشبختانه من فقط مزه همون آويزون کردن رو چشيدم و عنوان پرونده‌ام تا آخر اقدام به قتل و سرقت شد.
دو هفته بازداشت تو يه سلول ده متری باعث شد با انواع و اقسام مجرم‌ها (از کلاه‌بردار و دزد و قاچاق‌فروش گرفته تا مزاحم نواميس مردم) هم‌صحبت و در بعضی موارد رفيق بشم. حالا فکرش رو بکنيد پدرم پول ديه رو نداشت و من بايد حداقل ده سال تو زندان شب و روزم رو با مجرم‌های ديگه می‌گذروندم. آيا فکر می‌کنيد بعد از ده سال می‌شد به راحتی وارد اجتماع سالم شد؟
شايد بگيد من استثناء هستم، ولی باور کنيد بيشتر از تعداد انگشتان دستم افرادی رو از نزديک می‌شناسم که بخاطر اولين اشتباه، مجازات سنگين شدند و بعد از آزادی و پايان مجازات همه بدون استثناء زندگی تبهکارانه رو در پيش گرفتند و هر روز جرايم سنگين‌تری مرتکب شدند. سرنوشت اکثر اون‌ها زندان‌های طولانی و حتی اعدام بوده و هست.

خيلی از دوستان عنوان کردند که مخالف اعدام اشخاصی که بر اثر حادثه يا اتفاق جرمی مرتکب می‌شند، هستند ولی در بعضی موارد مثل قاتلين سريالی چاره‌ای جز اعدام نيست. سؤال اينجاست که چرا شخصی قاتل سريالی می‌شه؟ اگر به خدا اعتقاد داشته باشيم، ذات همه انسان‌ها در ابتدا پاکه، اگر هم اعتقادی نداشته باشيم کلمه جانی بالفطره معنی نداره. پس وقتی شخصی دست به تکرار جرم می‌زنه يا بيماره يا تحت آموزش‌های غلط به اين باور رسيده که کارش جرم نيست.
اگر شخصی بيماره بايد درمان بشه. حالا شايد يکی بگه چه دليلی داره دولت از پول ماليات برای اين شخص هزينه کنه که طرف يا خوب بشه يا نشه؟ انگار بگيم چون يه بيماری خطرناک و غيرقابل درمان (مثل ايدز يا جديداً آنفولانزای مرغی) واگيردار هست و می‌تونه جان انسان‌های ديگه رو به خطر بندازه، دولت‌ها بجای سعی در پيدا کردن راه جلوگيری و درمان، تمام مبتلايان رو بکشند. اگر اهل حساب و کتاب باشيم کشتن اين افراد خيلی منطقی‌تر از کشتن يک قاتل سريالی است؛ چون يه قاتل فوق فوقش می‌تونه صد نفر يا دويست نفر رو با دستان خودش بکشه، ولی بيماری ايدز روزانه بيشتر از ده هزار نفر قربانی می‌گيره.
در مقابل بيماران، کسانی هستند که براشون جان انسان‌ها اهميتی نداره و برای رسيدن به مقاصد خودشون دست به جنايت می‌زنند. کمتر پيش می‌آد اينگونه جانيان از افراد عادی جامعه باشند. بهترين مثال اون رهبران فکری و سياسی جنگ‌طلب هستند. نظامی‌ها، پليس‌ها، تروريست‌ها، جلادان و قاتلين حرفه‌ای هم در اين دسته از افراد قرار می‌گيرند که معمولاً برای قتل محاکمه و حتی بازخواست هم نمی‌شند؛ چون برای کشتن انسان‌های ديگه هزاران دليل و توجيه فلسفی و منطقی و علمی دارند. همونطور که صدام خودش رو جنايتکار نمی‌دونه و به اعمال خودش افتخار می‌کنه، جورج بوش و بقيه رهبرانی که باعث مرگ هزارن انسان شدند هم خودشونو ناجی مردم می‌دونند و به کارشون افتخار می‌کنند و فعلاً کسی تمايلی به محاکمه اونها نداره.
همين مسئله نشون می‌ده از ديد مردم حتی جنايتکار و سزاوار مرگ بودن هم نسبی است و بستگی به فضای خبری داره. مثالی که هميشه طرفداران اعدام قاتلين سريالی می‌زنند، خفاش شب يا بيجه است. ولی هيچکدوم حتی يک‌بار هم از خودشون نپرسيدند اگر اونها واقعاً تمام اون قتل‌ها رو انجام دادند، چرا حتی بعد از اعدام همچنان جنايت‌های مشابه ادامه داره؟ البته شايد ضعف ژورناليستی هم در ناآگاهی مردم دخيل باشه؛ چون رسانه‌ها تا وقتی قاتلی برای قتلی پيدا نشده به خبر اون قتل توجه نمی‌کنند. کافيه صفحه حوادث روزنامه‌ها رو نگاهی بندازيد. روزی نيست که يه گوشه، خبر دو خطی پيدا کردن يه جنازه يا يک قتل مشکوک و بدون متهم نباشه ولی نه ما به اون‌ها توجهی می‌کنيم نه روزنامه‌نگارها و زود هم فراموش می‌شند تا اينکه شخصی پيدا می‌شه و ده بيست تا از اين قتل‌ها رو به گردن می‌گيره، اونوقته که دوباره اعدام و پاک کردن اين لکه ننگ از جامعه تيتر اول می‌شه و اکثر مردم هم از اون حمايت می‌کنند.

نمی‌دونم چقدر می‌تونيد اين تجربه شخصی و مشاهدات من رو بپذيريد که اعدام و مجازات‌های سنگين نه تنها اثری در جرم‌زدايی نداره، بلکه زمينه‌ساز جامعه ناامن و پر از تبهکار می‌شه.

November 17, 2005

وقتی بزرگ می‌شويم

اگه مسير زندگی به صورت عادی طی بشه، تا بدنيا می‌آييم، گريه می‌کنيم، بعد شير می‌خوريم، کم‌کم تو جامون تکون می‌خوريم و بر می‌گرديم، يه کم بعدتر چهار دست و پا راه می‌ريم و هر چيزی رو که دلمون بخواد لمس می‌کنيم. تو اين موقع‌هاست که غير از شير چيزهای ديگه هم می‌خوريم. يواش‌يواش سعی می‌کنيم صدا از خودمون در کنيم (به ادبيات امروزی در وکنيم!) و يه مدت بعد مثل بلبل حرف می‌زنيم و خلاصه مدرسه می‌ريم و (مد شده) بعدش دانشگاه و اگر گل پسر باشيم سربازی می‌ريم (بعضی وقت‌ها هم معاف می‌شيم!) حالا اگر دغدغه مالی داشته باشيم يه کاری چيزی پيدا می‌کنيم (که تو مملکت گل و بلبل ما اين بخش يه کم جدی گرفته نمی‌شه!) اگه گفتين بعدش نوبت چيه؟ درسته به اقتضای جنسيتمون زن يا مرد می‌گيريم! البته من هيچ تضمينی نمی‌دم که همه چيز به همين منوال پيش بره؛ چون ممکنه ترتيب چندتا از اين رويدادها تغيير کنه، هرچند بعيده يکی قبل مدرسه بره دانشگاه!
همه اينها واسه اين بود که بگم تمام افراد عکس غيرشرعی زير، الان بزرگ شدند و تقريباً تمام مراحل بالا رو پشت سر گذاشتند. بغير از من که مراحل اوليه رو يادم نمی‌آد انجام داده باشم و تو دو سه تا آخری هم موندم!


از راست به چپ: خان دايی سعيد جون، حسين، روزبه، دايی سهيل، محسن

اول اينکه چيه می‌خنديد؟ کار از محکم کاری عيب نمی‌کنه. تازه مجهز بودن که عيب نيست و آدم بايد هميشه يه بازوبند شنا دستش باشه! دوم اينکه هيچ عکس ديگه‌ای نبود که ما پنج نفر توش باشيم، به همين خاطر به همين عکس بی‌ناموسی اکتفا کردم، به شرطی که ذره‌بين برنداريد تا زن و بچه مردم رو ديد بزنيد (قزوينی‌ها به ذره‌بين احتياجی ندارند!) بعدش اينکه يه زمانی دو تا دايی بودند (البته هنوز هم هستند) با سه تا خواهرزاده هم‌سن و سال خودشون که يه ميدون دردشت نازی‌آباد و حومه از دست اين اراذل آسايش نداشتند. البته روزبه بعد از چند سال از اين جمع جدا شد ولی کماکان اين باند خانوادگی به شرارت‌هاش ادامه می‌داد. معمولاً کوچکترين عضو اين گروه می‌موند دم در تا وقتی بقيه اعضاء می‌خواستند به جايی پناهنده بشند سريع در رو باز کنه که بيشتر وقت‌ها اين کار برعهده سهيل بود؛ چون اينقدر گرد و قلمبه بود که موقع فرار به دست دشمن می‌افتاد! طراح نقشه‌های موذيانه هم محسن بود و معمولاً ايده‌هاش حرف نداشت.

تولد خان دايی سعيد جون
از راست به چپ: دايی سهيل، بازم خان دايی سعيد جون، محسن، حسين (اگه گفتين تولد کيه؟)

دنيا و روزگار چرخيد و چرخيد تا اينکه دايی سهيل (کوچکترين عضو گروه) پارسال بعد از تموم شدن درسش ازدواج کرد و همين دور و بر خودمون (برلين) زندگی می‌کنند و الان هم داره اينجا رو می‌خونه (نيشتو ببند داداش) حسين هم که همسايه ديوار به ديوار خودمه و کم کم داره آقای دکتر (غير پزشک) می‌شه. اون هم الان داره اينجا رو می‌خونه (تو اجازه داری نيشت باز باشه!) محسن هم بعد از تموم شدن درسش و دو سال خدمت مقدس سربازی وقتش بود که از دست بره که اين اتفاق پنجشنبه هفته پيش رخ داد و رسماً و کتباً مزدوج شد. اون هم الان داره اينجا رو می‌خونه و نيشش تا بناگوشش بازه. محسن جان ببخشيد که دير شده و باز هم ببخشيد که اينجوری تبريک می‌گم (آخه جور ديگه رو احتمالاً بلد نيستم) خلاصه که مبارک باشه و براتون آرزوی بهترين‌ها دارم، هر چند شنيدم می‌خوای عروسيت رو ديروز عروسی من بندازی!

سيزده بدر يه سالی
از راست به چپ: مجدداً خان دايی سعيد جون، حسين، محسن

عجب روزگاری شده. آدم‌ها همچين بزرگ می‌شند که خودشون کودکی‌شون رو فراموش می‌کنند. خوشحالم که يه چندتا عکس از اون روزها دارم تا با مرور اون‌ها، خاطرات کودکي‌ام رو فراموش نکنم. راستی شما که کودکی‌تون رو فراموش نکرديد؟

November 20, 2006

وبلاگ و خاطرات

خيلی خاطرات از دوران خردسالی‌ام (دو-سه سالگی) يادم مونده؛ طوريکه همه تعجب می‌کنند. شايد بخاطر اتفاقات مهم اون زمان بوده که اينقدر خوب تو ذهنم نقش بسته. ولی راستش هرچی از اون زمان‌ها به سمت حالا می‌آم، حافظه‌ام کمتر ياری می‌کنه؛ مثلاً يادمه بيست شش سال پيش فلان شب شام چی داشتيم (مزه‌اش هم زير زبونمه) ولی حالا هرچی فکر می‌کنم يادم نمی‌آد ديشب شام چی خوردم!

يکی از دلايل نوشتن وبلاگ ثبت خاطراتم بوده تا يادم نره، ولی متأسفانه خيلی خيلی کمتر از اونی که دلم می‌خواست از خاطراتم نوشتم و هرچی هم می‌گذره خيلی از وقايع رو فراموش می‌کنم. مخصوصاً سفرهام که معمولاً پر از هيجان هستند و شايد برای شما هم جالب باشند.
اول تابستون با خودم قرار گذاشتم شروع کنم به سفرنامه‌نويسی ولی دريغ از يکی. حالا عزمم رو جزم کردم بعد از اين سرتون رو با خاطراتم درد بيارم.

نمی‌دونم شما هم تجربه کرديد يا نه، بعضی وقتها يه بويی، يه صحنه‌ای، يه حسی، آدم رو پرت می‌کنه به سال‌های دور که عمراً همينجوری يادش بياد. جديداً از اين لحظات زياد دارم. خيلی دوست دارم همون موقع يا بعدش بنويسمشون تا دوباره اون پشت مشتا گم و گور نشند، ولی يا وقت نيست يا می‌گم خب مثلاً حس گشنگی که با بوی سنگکی دم دبستان مالک الاشتر نازی‌آباد تو زنگ سوم تحريک می‌شد، چه نتيجه اخلاقی، فرهنگی، هنری، علمی، اقتصادی و ... می‌تونه واسه شما داشته باشه؟ پس بی‌خيال خاطرات بی‌هدف ولی احساسی اون سال‌ها می‌شم. خاطرات با هدف و منطقی (!) جديد هم اينقدر طولانی می‌شند که نوشتنشون دو-سه ساعتی وقت آزاد می‌خواد که اگه داشتيد با قيمت مناسب خريدارم.

About خاطرات

This page contains an archive of all entries posted to سعید حاتمی in the خاطرات category. They are listed from oldest to newest.

خودم is the previous category.

روزمره is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35