Main

اجتماعی Archives

October 11, 2003

افتخار ايرانی بودن

ديروز ظهر از سر کار وقتی خواستم ايميلهای شخصی ام رو بخونم اولين چيزی که تو صفحه اول web.de خودنمايی می‌کرد عکس يک زن با روسری مشکی بود با تيتر: «جايزه صلح نوبل برای زن وکيل ايرانی» تو خبرها خونده بودم از ايران آقای آغاجری نامزد اين جايزه شده ولی اينکه خانم عبادی حتی نامزد اين جايزه باشه هم نشنيده بودم و حالا برنده شدنش شُک عجيبی به من وارد کرد. چند لحظه که گذشت انواعِ پيامهای تبريک تلفنی يا ايميلی بهم رسيد. چقدر لذت بخش هست که من از کشوری هستم که يک زن از اونجا برنده جايزه صلح نوبل ميشه.
ميخواستم ديشب اين مطلب رو بنويسم ولی متاسفانه جايی بودم که دسترسی به اينترنت مقدور نبود، ولی فقط ميتونم بگم اين افتخار رو به تمام ايرانی‌ها با هر طرز فکری تبريک ميگم.
ديشب با خودم فکر می‌کردم اگر مثلاً ايران اسرائيل رو با بمب اتم نابود می‌کرد آيا چنين بازتابی تو رسانه‌های دنيا داشت. هر صفحه اينترنتی (چه خبری چه خدماتی) رو که باز ميکنم می بينم انواعِ خبرها و مقالات رو در اين زمينه داره، البته بعضی‌ها منصفانه و بعضی ديگر غير منصفانه مسائل داخل ايران رو تحليل کردند. ديشب اولين خبر تمام بخشهای خبری تلويزيون آلمان مربوط به اين خبر بزرگ بود. اخبار ساعت ده شب شبکه دوم آلمان (ZDF) حدود ۱۰ دقيقه مصاحبه مستقيمی از پاريس با خانم عبادی داشت. البته شُک و هيجان و خستگی از چهره ايشون مشخص بود، ولی با اينحال سئوالهای انحرافیِ مجری در مورد ايران و وضعيت حقوق بشر و اسلام رو به خوبی پاسخ ميداد. مثلاً يه جا گفت من به عنوان دارنده اين افتخار نبايد با حرفهام باعث اختلاف بين افراد بشم، و اين از کسی که تو ايران مدتها بازداشت بوده و به عنوان مخالف جمهوری اسلامی شناخته ميشه، ارزشمند بود و واقعاً اين جايزه حق همچين انسانیه.
جالب بود که خودش هم ميگفت حتی نميدونسته برای اين جايزه نامزد شده.
حتما اطلاعاتی از جايزه نوبل و تاريخچه اش می‌دونيد. من هم اطلاعات مختصرم رو در اين زمينه می نويسم شايد مفيد باشه.
آلفرد نوبل دانشمند مخترع ديناميت بود. البته اينکه چرا اين وسيله خطرناک رو اختراع کرد؛ بخاطر اين بود که اون يک معدندار بود و چون تحصيلاتش در زمينه شيمی بود، تو آزمايشگاه کوچيکش دنبال کشف ماده يی بود که باهاش حفاری معدن رو راحت تر کُنه و بلاخره موفق شد، و چون اين ماده کاربرد و مشتريهای زيادی داشت در زمان کوتاهی ثروتمند شد و کارخونه‌های زيادی در اروپا و سراسرِ دنيا ساخت. ولی چندی نگذشت که ديد اين وسيله برای کُشتن و نابودی انسانها بکار ميره. در همين زمان با خانمی آشنا شد که فعاليتهای صلح طلبانه می‌کرد و همين جرقه و عذاب وجدان از کشفش باعث شد هر سال يک جايزه نقدی به کسی که در زمينه صلح فعاليت داره، اهداء کُنه. اگر حافظه ام درست ياری کُنه تا چند سال فقط اين جايزه به فعالان صلح داده ميشد که بعدها و پس از مرگ نوبل به دنشمندان بزرگ در زمينه‌های فيزيک، شيمی، رياضی، ادبيات و پزشکی اهدا ميشه.
جالبه بدونيد جايزه صلح توسط گروهی از نمايندگان پارلمان نروژ مشخص ميشه و بخاطر اينکه اصلی ترين جايزه نوبل هست هميشه بازتابهای زيادی در جهان داشته.
خانم عبادی اولين ايرانی هست که جايزه نوبل برنده ميشه. البته تو ذهنِ من اينطور بود که دکتر حسابی هم جايزه فيزيکِ نوبل رو برده ولی وقتی در اين زمينه تحقيق کردم ديدم فقط ايشون يک سال نامزد دريافت اين جايزه بودند که هر سال بيشتر از ۲۰ نفر نامزد اين جايزه هستند. البته اين از مقام و بزرگی ايشون چيزی رو کم نمی کنه و الحق ميشه گفت بزرگترين دانشمند ايرانی قرن بيستم بودند، ولی ای کاش کسانی که در اين زمينه اطلاع رسانی کرده بودند کمی صداقت داشتند.
شيرين عبادی ديشب در انتهای صحبتهاشون اين جايزه رو به تمام فعالان واقعیِ صلح در دنيا و ايران تقديم کردند. و چه زيباست کلمه صلح.

October 18, 2003

هميشه شعبون يه ماه هم رمضون

صبح بايد تو اسباب کشیِ کسی کمک می‌کردم. صبح با پسر خواهرم روزبه رفتيم يه نيمچه کاميون کرايه کرديم و رفتيم خونهِ طرف. حالا طرف در واقع قرار يکشنبه بره آمريکا و ميخواست وسايلشو بذاره خونه چند نفر ديگه. البته يه سريش هم خونه من ميومد و به قول معروف ارث رسيده بود بهم. رفتيم ديديم اينا هنوز وسايل رو حتی مشخص نکردند که چی کجا ميره، چه برسه به بسته بندی! حالا طرف از اين آلمانيهای منظبط و دقيق تو برنامه ريزی بود. گويا تنش به تن خودمون خورده. خلاصه جونم براتون بگه الان که ساعت ۱:۰۴ شبه (به وقت اينجا) تا حالا حمالی می‌کردم. دستم جون نداره تايپ کنم، ولی قولم هم يادم نرفته. هر جا هم که وسايل ميبرديم کمتر از ۴ طبقه نبودند، بغير از خونه من که طبقه پنجم هست و آسانسور داره، هيچکدوم حتی آسانسور هم نداشت. خب من عمله با سابقه يی هستم. ولی اينبار چون همه چيز با هيجان و استرس بود واقعاً خسته شدم. تازه بايد ماشين رو تا ساعت شش تحويل ميداديم که اونهم نشد و چون ديگه اونجا هم بسته بود مجبوريم تا فردا ماشين رو کرايه کنيم. حالا با اين همه خستگی آقا روزبه رفتند ديسکو! کلی هم به من اصرار کرد که بيا يه سر ميريم بر ميگرديم. آخه ميدونم يه سر اون ميشه شيش صبح.
وقتی رسيدم اينجا (خونه نيستم) قبل از اينکه لباسمو در بيارم پريدم پشت کامپيوتر. طبق عادت اول ايميلهامو چک کردم و بعد سايت ايران اسپرت نت. يه کم شوکه شدم. ولی شيرينی بازی همين برد و باختشه ديگه. به همه استقلالی‌ها از جمله مقيم تبريک ميگم ولی باز ايويچ بهتر از ويراس.
کار بعدی که کردم اين بود که اين مطلب رو بنويسم. راستش وقتی وسايل رو بردم خونه يه بار ديگه ادامه اون مطلب نصف کاره پريشبم رو رو سی دی سوزوندم و اينبار مطمئن شدم که درسته و اومدم. حالا ادامه مطلبی که چهارشنبه شب نوشتم رو بخونيد:

هنوز از اون سال‌ها تو جوّ استاديوم بودن هيجانی تماشا کردن فوتبال تو وجودم مونده؛ يعنی حتی حالا وقتی اتفاقی بازيهای آبکی بوندس ليگا رو می بينم، باز يه دو تا داد و واکنش نسبت به خراب کردن توپها از خودم نشون ميدم. البته هيجان انگيزترين بازی عمرم بازی ايران و استراليا بود، بازی که فکر کنم مادرم هنوز داره نذرهايی که موقع بازی می‌کرد رو ادا ميکنه. از اون سالها فقط يه مشت خاطره مونده که همشون الان شيرين هستند. شايد ديگه از بازیِ تيم محبوبم با وجود بهتر بازی کردن بازکنانش نسبت به قبل، مثل اون سالها لذت نبرم، ولی هميشه خودم رو پرسپوليسی ميدونم.
حالا طرفداران استقلال نگند اينم که دشمن درومد. راستش اون موقعه‌ها بارها شده بود برای استقلال تو جام باشگاه‌های آسيا حنجره ام رو پاره کردم، با پيروزيشون اشک شوق ريختم و با شکستهاشون غمگين شدم؛ چون قبل از هر چيز ايرانی هستم. طرفداری از چيزی فقط و فقط باعثِ خالی شدن هيجانات درونی آدمها ميشه و به نظر من اينکه يه نفر طرفدار چيزی يا کسی هست که حتی اکثريت قبولش ندارند، باز هم عيب نيست و حق اون شخصه.
جمعه بازی اين دو تيم بزرگ ايران هست. فقط ميتونم آرزو کنم که بازی قشنگی رو شاهد باشين [آخه من که نميتونم ببينمش]
تو اينجور مواقع روزنامه‌ها و افراد محبوب، فقط و فقط از تماشاچی‌ها می خوان که فقط تيم محبوبشون رو تشويق کنن!!! نميدونم ولی به نظرم اين خواسته يه کم زياد نامعقوله، همه هم ديديم که هيچ نتيجه يی نداره. سالهاست که تو استاديومهای ايران چيزی که به وفور نثار اقوام درجه يکه داور ميشه شير سماور و اگزوز خاور هست، پس با من بميرم و تو بميری نميشه يه شبه تماشاچی عصبی رو از فحاشی کردن منع کرد. البته اين چند سال اين مسأله واقعا بغرنج شده و تنها دليلش هم بزرگ شدن بازيکنانی هست که شخصيت لازم رو برای بزرگ بودن ندارند و به کمک جرايد رنگارنگ، باعثِ تحريک تماشاچی و حساس شدن اونها ميشند.
حالا ميگند خانمها رو هم بياريم شايد آقايون خجالت بکشند کمتر فحش بدند!!! غافل از اينکه اون خانوم متشخص هم پاش بيفته لااقل تو همين يه زمينه از آقايون کم نميارند! تازه مگه ده بيست سال پيش خانمها تو استاديوم بودند که شعارها به اين آبداری نبود؟
وقتی دقت می‌کنيم ميبينم درطول روز و زندگی روزمره، چه کلماتی رو به کار ميبريم، ميشه توقع داشت تو استاديوم‌ها هم چکيده ايی از اونها شنيده بشه.
يکی ميگفت: «فرهنگمون روز به روز داره خرابتر ميشه!!!»
گفتم: «فرهنگ که خراب نميشه، عوض ميشه، ميشه اون چيزی که اکثريت انجام ميدند. پس عملِ اکثريت نمی تونه خراب باشه.»
گفت: «يعنی به نظرت رفتار جوونها خراب نشده؟»
گفتم: «از ديده من و تو آره، ولی حتما خودشون اين کارشون رو خوب ميدونند. مثلا هر کی تو حرفاش بيشتر فحش و کلمات مبتذل بکار ببره از ديد رفيقاش آدم با مزه و احتمالاً خوشگلی!!! محسوب ميشه»
گفت: «اينا جوونند، نميفهمند چی خوبه چی بد!»
تو دلم گفتم مگه من و تو نبوديم؟ ديدم هنوزم هستيم. شايد منظورش نوجوونه.
از بحثِ فوتبال دور شدم، ميخواستم بگم الان از پرسپوليسی بودنم فقط و فقط کُری خوندن با دوستِ عزيزم امير مقيم مونده، که فقط جنبه شوخی داره. البته يه کُری ديگه ای هم ما با هم داريم و اون اين که من ميگم ايويچ بهتر از ويرا بود و اون ميگه نه ويرا بهتر بود. حالا شما بگيد کدوم بهتر بود؟ الان ما ۶ ساله سراين مسئله بحث داريم و اون هنوز هم نتونسته منو قانع کُنه ويرا بهتر بوده. حالا حتماً بزودی سر و کله اش پيدا ميشه. البته از دوستان عزيزم تا حالا فقط حاج آقا نوری تشريف آوردند اينجا و تو يه نامه کاملاً محرمانه گِلِگی کردند که چرا تو زندگينامه ام نقشِ پارک ورزش رو نديده گرفتم!!! اول اينکه پارک ورزش نه يک مرحله بلکه همواره تو خاطرات و زندگيم نقش داره و بعد اگر ايشون کمی صبر کنند به پارک ورزش و خاطراتش هم ميرسيم. همينجا هم ازشون بخاطر تأخير در پاسخگويی به ايميلهاشون عذرخواهی ميکنم.
از دوستان عزيزی هم که مياند اينجا خواهش ميکنم يه ۲ کلمه بنويسند تا بدونم اومدند اينجا و ازشون تشکر کنم. از دوستانی هم که تا حالا نظر دادند ممنونم. همينطور دوستان خوبی که در صفحه اولشون به من لينک دادند کمال تشکر رو دارم. کورش بزرگ وبلاگ جالبی هست که سفارش ميکنم داستانهاش رو تعقيب کنيد [متأسفانه ديگه ايشون نمينويسند]
در آخر برای همه آخرهفته خوبی آرزو دارم. شاد و سفيد زندگی کنيد.


نظرات قبلی

October 31, 2003

خوب چيه بد چيه؟


بلاخره اين اينترنت ما وصل شد. اين ۲ هفته انقدر عذاب آور بود که حتی نتونستم ۲ کلمه درس بخونم (چه بهونه خوبی) ولی جداً تو اين دوره زمونه آدم اينترنت نداشته باشه احساس ميکنه کَر و لاله.
ديروز يه اتفاق جالب افتاد. عصر که از مرکز کامپيوتر دانشگاه مشغول ارتباط مردمی (پاسخگويی به سؤالات خوانندگان!) بودم يه دفعه يکی از پشت سرم گفت سلام! اول فکر کردم لابد عَرَبه و فکر کرده منم از بيخ عربم. بعد ديدم نه فارسی حرف ميزنه. خلاصه نمرديم و يه ايرانی تو دانشگاه پيدا کرديم. آخه تواين دانشگاه ما بر خلاف اکثر دانشگاه‌های آلمان نسل هر چی ترک و ايرانی هست برچيده شده. ما خاورميانه يی‌ها رو هر کار بکنند (کله سياهمون رو هم بولوند کنند) باز هم بايد خودمون رو نشون بديم! همين عربها تو دانشگاه ما هر نوع ناهنجاری از خودشون نشون ميدند تا ثابت کنند از ترکها (منظور ترکيه يی هاست) تو تابلو بودن کمتر نيستند، به همين خاطر من که سعی ميکنم حتی المقدور رابطه يی باهاشون نداشته باشم و سرم به کاره خودم باشه، اکثرشون هم از اين تروريستهای خطرناک هستند و به قول روزنامه‌های به اصطلاح اصلاح طلبمون گروه فشاری! البته در حال حاضر غير از اين آقا ياسر گل، پسر خواهرم و يکی از دوستانش و همينطور يکی از آشناهای خانوادگی، رو ميشناسم که ايرانی هستند و اينجا تحصيل ميکنند ولی اونها رو هم سالی يه بار نمی بينم! خلاصه که جفتمون کلی ذوق کرديم همو ديديم. البته اون ميگفت يه ايرانی ديگه هم اينجا ميشناسه که از غذا وبلاگ هم داره! آخه يکی نيست بگه مگه ما درس و زندگی نداريم که وبلاگ مينويسيم! حالا وقتی ديد که از دانشگاه هم ميشه چت کرد چشماش برق زد! من هم بهش ياد دادم که چه جوری از مسنجر جاوا که احتياج به نصب نداره استفاده کُنه، خلاصه بچه مردم رو منحرف کرديم. جالبش اينجا بود که اين رديفِ جلوتر از من نشسته بود و با هم مشغولِ چت بوديم! يه دفعه ازم ميپرسه هستی يا نه! اين اَنتَرنِت عجب چيزی اِلَدی [کرده] که بابا باشينی [سَرِشو] بر نميگردونه ببينه هستم يا يُخ [اين جمله رو با لهجهِ شيرين آذری بخونيد!] حالا قرار شده برم خونه اش من با اينترنت کار کنم اون هم تلويزيون نگاه کُنه تا زياد اينجا احساس غربت نکنيم!
من تو هر نوشته بايد چند خط گِلِگی کنم. راستش من وقتی ميديدَم غير از خودم که روزی ۳۰ بار ميام اينجا و حرفهای خودمو می خونم و کلی ذوق ميکنم، ۵۰-۶۰ نفر ديگه هم که راهشون اينور ميافته، ميشينند لااقل ۲ تا مطلب که به نظرشون جالبه ميخونند و فوقش خوششون نمی آد و ديگه اينجا نمياند، ولی اين چند روز که ارتباط مردميم قوی بود! ملت ميومدند يه سئوالهايی می‌کردند که راستش رو بخواهين شاخ در می آوردم. البته به همه حق ميدم که حوصله و وقته خوندنِ مطلب رو ندارند ولی خوب بهتر نيست اگر چيزی رو ميخونيم با دقت باشه شايد نکته يی توش بود. البته اونی که کامل نميخونه اينجا رو هم نميبينه پس الکی غُر زدم. حالا بين همه دوستان خوبم که مياند اينجا و نظر ميدند يه دوستِ خوبی هست به اسم مهری که فکر ميکنم هر روز تشريف ميارند اينجا و نظرهم ميدند، با اينکه فقط همين اسم رو ازشون دارم و فکر ميکنم اون اول که اومد اينجا يه سوء تفاهمی براش به وجود اومده بود و منو با نويسنده وبلاگ ديگه اشتباه گرفته بود، ولی ازشون واقعا ممنونم و خوشحالم که همچين خواننده ای دارم. دوستانِ ديگه ای که هم به نوشته‌های من توجه دارند و اينجا مياند: ساحل آرام، سميرا، محمد، مهدی، عليرضا، خانم سوهانی، سيما، طناز، صبورا، نيما، ستاره و سپيده و خيلی‌های ديگه که از همه شون ممنونم. راستی ديروز با يه بچه محل هم آشنا شدم، حيف که خاطرات مشترکی با هم نداشتيم، فکر کنم اسمش آريا بود، خلاصه که از تمام عزيزانی که در مورد مطلب قبلی اظهار محبت کردند ممنونم و واقعا خوشحالم که تونستم حرفی بزنم که به دلتون بشينه.
با يکی از دوستان خوبم به اسم مهرنوش (که تو مطلب قبلی وبلاگش رو هم معرفی کردم) تو قسمت نظرخواهی‌های وبلاگهامون يه بحثی رو شروع کرديم که شايد بد نباشه شما هم توش شرکت کنيد. البته اين بحث مفصل تر از اين حرف هست و بعد‌ها بيشتر در موردش حرف خواهيم زد ولی باز دوست دارم نظرتون رو بگيد. حالا من همه حرف هايی که بين ما رد و بدل شده عيناً (بغير از تعارفات معمول و سلام و احوال پرسی) اينجا ميارم تا شما هم اگر دوست داشته باشيد وارد بحث بشيد، البته اولين نظری که مهرنوش داده هم در جای خودش جالبه! البته اين رو هم بگم که ما حتی آشناييتمون اينجوری شروع شد و تو اين مدت تمام حرفهای رد و بدل شده همينهاست که ميبينيد.

نويسنده: mehrnoosh

سه شنبه، 29 مهر 1382، ساعت 18:56

سلام ... بای

E-mail:  وارد نشده است

URL:  medadsiah.persianblog.com

نويسنده: سعید حاتمی

سه شنبه، 29 مهر 1382، ساعت 19:1

عليک سلام و خداحافظ ;)

E-mail:  saeedhatami@web.de

URL:  saeedhatami.persianblog.com

نويسنده: mehrnoosh

جمعه، 2 آبان 1382، ساعت 21:42

سلام.بد چيه يا خوب چيه ؟ بای

E-mail:  وارد نشده است

URL:  medadsiah.persianblog.com

نويسنده: سعید حاتمی

جمعه، 2 آبان 1382، ساعت 23:47

سلام، حق با تو، خوب و بد نسبی هستند ولی فکر ميکنم خوب چيزيه که اکثرِ جامعه اونو خوب بدونند و بد برعکسش. مثلا وقتی اکثرِ مردم سيگار ميکشند و احتمالا لذت هم ميرند يعنی خوبه...

E-mail:  saeedhatami@web.de

URL:  saeedhatami.persianblog.com

نويسنده: mehrnoosh

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 0:12

ببين سعيد جان . من و تو اجتماعيم و اعمال ما به اندازه يه اجتماع مهمه . اينکه اينقدر قوی هستی و می خوای نقطه ضعفهاتو بشناسی قابل تقديره اما ... و اينکه ميزان رای زياد به يه حرکت در اجتماع ارزش نيست چون يه چيزايی مثل فرهنگ . سطح آگاهی و ... توی جوامع مختلف متفاوت ...

نويسنده: سعید حاتمی

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 19:55

...من هم با تو کاملا موافقم و هميشه و همه جا گفتم که برای اصلاحِ همه چيزی (هم جامعه هم مسئولينِ جامعه) ما بايد اول خودمون رو اصلاح کنيم و منتظر نباشيم همه با هم درست بشند. حالا سعی ميکنم راجع به اين مسأله بيشتر بنويسم. با بقيه نظرهات هم کاملا موافقم ولی مسأله اينجاست که شخصيت و رفتار ما بايد جوری باشه که برای همه فرهنگها و سطح آگاهی‌ها و ... تو جوّهای مختلف قابل درک و احترام باشه. آدمهای بزرگ هم تو تاريخ دقيقا اين خصوصيت رو داشتند و دارند. البته من نميخوام و نميتونم بزرگ باشم ولی سعی ميکنم بزرگ رفتار کنم!...

نويسنده: mehrnoosh

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 21:33

من بهت حق ميدم اما ما برای چی زنده هستيم ؟برای من يکی که فرق نمی کنه تو چه قرن و کجام .من فکر می کنم هميشه بايد خود بود گرچه ناچاريم گاهی اوقات به اجتماع بيشتر بها بديم .مرسی .بای

نويسنده: سعید حاتمی

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 21:51

...ميخواستم بگم تنها چيز مطلق تو دنيا خود ما هستيم. وقتی خود من مطلق هستم پس ميخوام طوری زندگی کنم که برای ديگران هم مطلق باشم، اونجاست که نگاه ميکنم ببينم چه نفعی برای اجتماعم دارم. آيا ميتونم سرم رو تو اين اجتماع بالا بگيرم يا نه، آيا برای اين اجتماع کاری کردم که بتونم بگم من توش مطلقم يا نه. پس ميبينی آدمی مثل من که اينهمه دم از انسانها و مردم و جامعه ام و ارزشهاشون ميزنه همش از خودخواهيش و ارضا کردن نفس و مطلق بودنشه. البته اميدوارم تنها خودخواهيم اين باشه... 

نويسنده: mehrnoosh

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 23:4

درسته .اين رفتارها .خواسته‌ها و ... همش ناشی از خودخواهی ماست .اين ماييم که براحتی ارزشها مون رو تغيير می ديم.فراموش می کنيم و قضاوت می کنيم .اما حرف من اينه که اينا ناشی از رشد و درلحظه زندگی کردن.من اجتماع رو قبول دارم .اما تا يه حد کمی بهش حق می دم .درسته اين واقعأ سخته که آدم خودش به قوانين برسه اما فرض کن من يه آدم موفق .از نظر اجتماعی کاملأ موفق اما هميشه احساس يه کمبود خواهم داشت چون اجازه دادم جامعه از من يه شهروند عالی پوک از خودم می سازه .اينکه جامعه مال ماست پس بايد ما رو هم که داريم با سختی باهاش سازگاری می کنيم بپذيره .اما ما هرچی وارد اون ميشيم مجبور ميشيم که خيلی از درونمون ( همون حقيقتی که فکر کنم مطلقش می دونی ) رو به پست ترها تغيير بديم...

نويسنده: سعید حاتمی

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 23:18

...فکر ميکنم زيبايی زندگی هم به اينه که آدمها بايد درونشون رو بسازند تا تو جمع آدمِ موفقی بشند. قبول دارم خيلی‌ها قبل از اينکه تو جمع مطرح بشند درونِ زيبايی داشتند ولی بعدش... خوب مهم اينه که آدمها ظرفييت شهرت رو داشته باشند. حتما منظورِ بزرگان از آرمان شهر جايیِ که تمام اين نکات رعايت بشه ولی خوب حتما قبول داری که اگر همه خوب باشند و مفيد زندگی کنند زندگی تکراری و بيهوده ميشه. خوب در کنار بد معنی ميده. ولی ما سعی کنيم خوبتر باشيم، هم درونمون و هم بيرونمون. مسلمه آدمها ظرفييت خوب بودنشون هم اندازه ای داره. مثلا واسه من ۱ ليتره! متشکرم که بحث رو ادامه ميدی...

نويسنده: mehrnoosh

يكشنبه، 4 آبان 1382، ساعت 13:19

سلام.اين ذات ماست تکامل گرايی فردی و اجتماعی ! اما همون سوال اول رو ميگم که بد چيه يا خوب چيه ؟ اين بد و خوبهای اجتماعی همش يه سمبل آرمانگرايانه از يک انسان در دوره خودشه اما حقيقت انسان مهمه که معمولأ ناديده گرفته ميشه و رفتارش که ممکنه عميق يا خالص نباشه قضاوت ميشه .بخاطر همين رقابت در بدست آوردن جايگاههای اجتماعی بالاتر ناخودآگاه بين انسان و خودش فاصله می اندازه .من اگه چابلوس و خانوم باشم ارزشم بيشتر ميشه تا جسور و رک باشم .و اين منو ميکشونه به سمت يه انسانی که همه چيشو فدا ميکنه تا از نظر همه بهتر باشه.اين بهتر بودن کاررو خراب ميکنه !!!!! ظرفيت خوب بودن برای همه زياده اما من فهميدم ظرفيت خوبی پذيرفتن مهمتره ...

نويسنده: سعید حاتمی

دوشنبه، 5 آبان 1382، ساعت 19:54

...من هم قبول دارم خيلی‌ها برای خوب بودن چاپلوسی رو در پيش ميگيرند ولی چاپلوسی برای همه امکان نداره تازه عمرش هم کوتاه ولی کسيکه وضع دل خودش خوب باشه، يعنی اصولی رو تو زندگيش پيش بگيره مسلما تو جامعه موفق و سر بلند ميشه. من هم مثل تو به نسب بودنی ارزشها معتقدم ولی اگر اکثريت رو در نظر بگيريم ميبينم چيزهايی هستند که هميشه تقريبا خوب بودند و احتمالا خوب خواهند موند...

نويسنده: mehrnoosh

دوشنبه، 5 آبان 1382، ساعت 21:1

ببين سعيد درسته که يه رفتارهايی در لحظه يا به دوره کوتاه فقط تاريخ مصرف داره اما اين يه آغازه .آغاز راه خودفروشی به دنيا !!!!!اين حرفهايی که برات مينويسم عينأ‌ زندگی منه .من هميشه با همه مشکل داشتم و دارم .من به عنوان يه انسان برات مينويسم که به جرم اينکه ميخواست خودش باشه خيلی وقتها طرد شد !!! فکر کن ميخواي بگی . بگی که فريبها رو می فهمی . نيت اصلی رفتار مردم رو می فهمی و ... مهمتر اينکه ميخوای به سن و سال خودت رفتار کنی !!!!!!! نمی دونم هميشه اينطور بوده يا اين اواخر اينطور شده که همه آنتی صداقت و خوبی شدن !!!!!

نويسنده: سعید حاتمی

دوشنبه، 5 آبان 1382، ساعت 21:26

...فکر کردی خوب بودن به همين راحتيه؟ فکر کردی به اين زودی شيرينيه خوب بودن رو ميچشيم؟ اگر اينطور بود که اينهمه پيغنبر لازم نبود، اينهمه برای ما وعدهِ بهشت رو نميدادند! پس نه خوب بودن راحتِ و نه نتيجه اش فوری. آره الان اگر تو ايران يکی راستگو باشه و وفادار و مهربون و با گذشت (چيزای تقريبا خوب) واقعا باخته، ولی فکر ميکنی تو قراره برای کی خوب باشی؟ قبلا هم گفتم ما برای ارضا خودمونه که ميخوايم خوب باشيم، پس وقتی تو فکر کنی خوب هستی ديگه به اين کار نداری که ديگران در مقابله خوبيهات چه واکنشی نشون ميدند، چون مطمئنی تو خوبی و اونها اگر مخالفِ تو باشند پس بدند...
...فکر ميکنم اين بحث رو بعد از اين تو وبلاگِ خودمون ادامه بديم، اينطور بهتر نيست؟ يعنی اين بحث از حالت ۲ نفره خارج بشه و ببينيم نظرِ دوستانِ ديگمون چيه...


راستی يه سوال خارج از اين بحث. اگر يکی بياد به شما بگه از فلان رفتارتون ناراحت شده و اينجوری ذهنيتی که ازتون داره عوض ميشه يا شده شما چی کار ميکنيد؟ حدس ميزنم عصبانی ميشيد! خب ما عادت داريم بدون اينکه به هم هشدار بديم جايگاهِ ديگران رو تو قلبمون بالا پائين می‌کنيم (به قول خودت امتياز ميديم) و يه روز ميبينم اصلا بدون اينکه طرف بفهمه از دلمون انداختيمش بيرون و خودمون هم خبر نداريم. حالا به نظرِ شما کدوم راه بهتره؟ راه اول يعنی سعی کنيم از هشدار ديگران بهمون بر نخوره در عوض بفهميم برای طرفمون چقدر ارزش داريم؟ يا راه دوم؟

منتظرِ نظرتون هستم. برای همه آرزوی موفقيت و خوبی دارم.

نظرات قبلی

November 27, 2003

چه جوری همديگر رو ميشناسيم؟

چند روز پيش يه چيز شنيدم که خيلی رفتم تو بحرش. يه نفر تو ۳ سالگی بينايیش رو از دست ميده و الان بعد از سالها با عمل جراحی ميتونه ببينه. نکته جالب توجه اش اينه که نمیتونه چهره افراد رو از هم تشخيص بده. حتی نمیتونه همسرش رو از رو چهره اش بشناسه ولی به راحتی از صدای پاش ميشناستش. خوب اين مسأله برای پزشکان مغز و اعصاب واقعا جالب بوده و دارند نظريه‌های خودشون رو از اين راه بررسی ميکنند، ولی من ميخوام از يه بُعد ديگه بهش نگاه کنيم.
راستش برای خود من سخته از روی چهره سياه پوستها يا زردپوستها (آسيای شرقیها) رو از هم تشخيص بدم، چون تا قبل از اينکه بيام اينجا خيلی کم باهاشون برخورد داشتم و نميتونم اون ريزه کاریِ صورتشون رو ببينم و کلی يه تصويری تو ذهنم ميمونه که معمولا شبيه به هم هست. ما همين حالت رو نسبت به حيوانات هم داريم. يعنی يه نفر که به ندرت گوسفند ديده نمیتونه تفاوت بين گوسفندها رو تو يه گله پيدا کُنه، ولی مطمئناً چوپانشون ميتونه اين کار رو بکنه.
حالا ميخوام بپرسم ما وقتی ميخوايم همديگر رو بشناسيم به چه مشخصه هايی توجه می‌کنيم؟ از صدای پا همديگر رو ميشناسيم؟ از رنگ پوست؟ از فرم صورت؟ از لهجه؟ از چی؟ تو برخورد اول چه چيزهايی از طرفمون تو ذهن نگه ميداريم؟ تا حالا فکر کرديد مثلا اگر اطرافيان رو فقط از چهره، يا فقط از صداشون بشناسيم، خدايی نکرده يه روزی اون حس (شنوايی، بينايی، ...) رو از دست بديم، آيا باز هم ميتونيم بشناسيمشون؟ بهتر نيست سعی کنيم يه کم با وسعت بيشتری به اطراف نگاه کنيم. شايد از زندگی لذت بيشتری ببريم، شايد خيلی از مسائل که آزارمون ميدند ديگه آزاردهنده نباشه. دل دريايی شنيديد؟

اينجا يه قسمت ديگه شروع ميشه
يه انتقادی که دوستان هميشه از نوشتن من کردند اين هست که خسته کننده و طولانی می نويسم. خب اين بار کوتاه نوشتم و با داستان و مثال و خاطره، کسل کننده اش نکردم (البته اميدوارم). انتقاد ديگه هم اينه که چرا ساده می نويسم و همه چيز رو توضيح ميدم که بارها گفتم من اصلا توانايی نوشتن ندارم و خودم هم تعجب ميکنم همين کلمات تکراری رو چه جوری به هم ميچسبونم که ميشه جمله. اميدوارم شما که اين خطها رو ميخونيد اين رو در نظر داشته باشيد که من پر از اشتباه و کمبود هستم. من واقعا شرمنده دوستانی هستم که تو ادبيات واقعا توانا هستند و با لطف و بزرگواريشون جملات من رو تحمل ميکنند.
اين هفته دوستان زيادی به من و وبلاگم لطف داشتند و من بخاطر گرفتاری واقعا شرمنده همشون هستم. مشکل اصلی اينجاست که وقتی تعداد بازديدکننده‌ها زياد ميشه سرعت بازشدن وبلاگ هم طول ميکشه و اصلا ارتباطی به حجم بالا يا تعداد عکسهای اينجا نداره، البته چند روز هست که گويا سرعت باز شدن وبلاگ عادی شده. مشکل ديگه که خيلی از دوستان باهاش برخورد داشتند باز نشدن عکسها بود، که اين مشکل فقط تو ايران اون هم از جانب تعدادی از دوستان هست که فکر ميکنم خدمات دهنده اينترنتشون با سروری که عکسهام روش هست مشکل داره. با اين حال چون من از ابتدا سعی کردم کسانی که اينجا مياند هيچ مشکلی نداشته باشند و بتونند به راحتی نوشته‌هام رو بخونند، تصميم گرفتم يک سايت اختصاصی داشته باشم و اميدوارم تا هفته آينده شما راحتتر به ميهمانی من بيائيد.
من رو از انتقاداتتون بی بهره نگذاريد. شاد باشيد

نظرات قبلی

December 2, 2003

نژادپرستی خوبه يا بد؟


اگر مطالبم رو دنبال ميکنيد، حتما می دونيد عقيده دارم کسيکه برای خوب بودن تلاش ميکنه انسان خودخواهيه. البته مسلما خودخواهی مثل همه واژه‌ها درجات و تعريفهای خاصِ خودش رو داره. يکی از نازلترين درجاتش هم خودبرتربينيه. يعنی ما فکر کنيم کاملترين هستيم و ديگران پراز نقص و کمبود. بين همه ما اين خود برتربينی يک ضعف شخصی محسوب ميشه که مسلما باعث انزوا فرد خودخواه ميشه؛ چون حتما بخاطر اين نوع رفتارش باعث ناراحتی و دلخوری نزديکانش ميشه. حالا اگر اين خود برتربينی به گروه و قوم و نژاد بسط پيدا کُنه ديگه نميشه گفت يک نفر ضعف شخصيتی داره؛ چون يک گروه از انسانها به اون عقيده دارند و در يک جامعه دمکرات هرکس حق داره هر جور می خواهد فکر کُنه. پس اين خود برتر بينی با اولی خيلی فرق داره.
يه رفيق باحال پيدا کردم ولی شانس من چپيه، وبلاگش هم از اين شورشی هاست؛ ولی چون من همه آدمهای با معرفت رو دوست دارم، زياد بهش سر ميزنم و هر وقت هم که آنلاين ببينمش يه چند تا تيکه بارِهم می‌کنيم.
از اون طرف چند وقت پيش با يه وبلاگ جالب آشنا شدم که محتوياتش اصلا ربطی به اسمش نداشت. افکار نويسندش برام خيلی جالب بود و با اينکه دير به دير آپديت ميکنه ولی من مشتاقانه مطالبش رو می خونم. بهتره خودتون يه سر بهش بزنيد تا از افکار و ادبياتش آگاه بشيد. حالا اين دوست عزيز چند روز پيش تو قسمت نظرات وبلاگ رفيقمون يه سری مطالب نوشته بود که حيفم اومد شماها نخونيدش و اين ديد به زندگی و جامعه رو نبينيد.

نويسنده: asal

جمعه، 7 آذر 1382، ساعت 13:28

در دوران دبيرستان يک موضوعی فکر من را به خود سخت مشغول کرده بود و آن چيزی نبود بجز اثبات وجود خدا برای خودم . هر جوری که می خواستم اين موضوع را اثبات کنم ، نمی شد . وقتی از ديگران می پرسيدم تنها جوابی که می دادند اين بود که " مگر می شود اين همه نعمتی که در دنيا وجود دارد خود به خود و بدون آفريننده به وجود آمده باشد . پس اين نعمتها دليل وجود خداست " و من در جواب می پرسيدم که گيريم اين موضوع قبول ، حالا بگوئيد خود خدا چگونه به وجود آمده ؟ و آنها جواب می دادند " خدا از ابتدا وجود داشته و اين در عقل بشر نمی گنجد " . من هم می گفتم چطور می گوئيد خدا از اول وجود داشته اما نمی توانيد بگوئيد اين نعمتها هم از اول وجود داشته اند . اين سوالی بود که هيچ کس به آن جوابی ندارد . آنچه که من در بحثهای شما می بينم نوعی سفسطه بدون آغاز و پايان است . برای من اين سوال وجود دارد که چطور شما اصول مترقی نازيسم را شبيه به حکومت مرتجع کنونی می بينيد و آنها را به هم مرتبط می کنيد . و اصلا با توجه به چه مرجعی اينگونه و يکطرفه به قاضی می رويد . آيا اگر من بگويم که عمل هاشم آغاجری برگرفته از اصول بيانی ماکياوليست که برای دستيابی به قدرت ، به لجن کشيدن هر مفهومی را مباح می داند ، توانسته ام آغاجری و ماکياول را يکی بدانم . شما اصولی از نظريه پيشرو نازيسم را زير سوال برده ايد که بسياری از آنها ، نه تنها بسيار فراتر از زمان ارائه آن بلکه فراتر از زمان کنونی می باشد . آيا به راستی اصل اصلاح نژادی که آن را زير سوال برده ايد همان چيزی نيست که بعد از گذشت دهها سال اکنون مراکز معتبر پزشکی با شناخت قبل از تولد نوزادان تالاسمی و ناقص و مشکل دار ، از تولد آنها و زجر کشيدن خودشان و خانواده هايشان جلوگيری می کنند . آيا اين همان اصلاح نژادی نيست که يهوديان از آن تابو ساخته اند . فکر نمی کنيد آن لولويی که از آن می ترسيم همان پدر ما نيست که سبد بر سر نهاده است ؟ .آيا آنچه که امروز به نام اتانازی يا مرگ در کمال آرامش مطرح شده ، و در آن بيماران لاعلاج و پيران سالخورده را از رنج کشيدن آزاد می کنند ، همان چيزی نيست که ۵۰ سال پيش پيشوای افسانه ای ما آن را بيان می کرد . آيا زمانی که شما به عنوان يک انسان خوب به چاقو فروشی می رويد و برای پوست کندن ميوه چاقو می خريد و زمانی که يک قاتل همان چاقو را می خرد می توان حکم قاتل را برای هر دوی شما صادر کرد . شما رهبری برجسته پيشوای نازيسم را که جنبه فرا زمينی داشت با ولايت فقيه مقايسه کرده ايد . ولايت فقيه يعنی کسی که بر همه چيز شما حاکميت دارد حتی بر فکر شما . اما رهبری نازيسم تنها در رسيدن به هدف خاصی و آن هم هدفی که نفعش به عموم می رسد مطرح می گردد . آنچه در مورد نژاد آريايی به اثبات رسيده اين است که اين نژاد تنها زمانی صاحب شوکت بوده است که دارای رهبری قدرتمند بوده است . و اين درست بر خلاف سيستم انگلوساکسونی و دوستان اسکانديناوی شماست که در آنها سيستمی شبيه به گله گوسفند حاکم است و فرقی نمی کند چه کسی در جلو حرکت می کند و به هر حال همه يک مسير مشخص را طی می کنند . شاهد آن هم اينکه هيچگونه تغيير قابل درکی بين زمان حکومت دو رئيس جمهور با گرايش مختلف در اين کشورها وجود ندارد . آيا سيستم مليتاريسمی که شما آن را به نقد کشيده ايد چيزی جز آمادگی نظامی فرد فرد جامعه برای دفاع از خاک خود می باشد . آيا مثلا ما ايرانيانی که بين جماعتی از گرگان تنها افتاده ايم بايد قدرت دفاع را داشته باشيم يا نه . ما عرب نيستيم که در صورت مشکلی ده کشور عرب به کمک ما بيايند . ما مسيحی نيستيم که چند مليارد مسيحی به کمک ما بيايند . آيا فراموش کرده ايد حمله مغول به ايران را و چشمانی که از کاسه درآمد فقط بخاطر اينکه سلطان محمد خوارزم شاه به غنيمت داشتن دم مشغول بود " جامعه جهانی " و از قدرت نظامی غافل . و آيا دانستن راه استفاده از اسلحه آنقدر سخت است که با چسباندن انگ مليتاريسم به آن ، از آن گريزان هستيد . حتی برای من که در سيستم متحجر کنونی که شما آن را با نازيسم مقايسه کرديد ، امکان رفتن به سربازی به علت جنسيت نبود ، آنقدر انگيزه وجود داشت که در استفاده از تفنگ شکاری به تبحر برسم به اميد روزی که حداقل با کشتن يک متجاوز به خاک مقدس ايرانم ، دينی را ادا کرده باشم . و در آخر فکر می کنم امروز در غرب به اين نتيجه رسيده اند که اصول نازيسم بسيار جلوتر از زمان بوده و امروز مجبورند بسياری از مفاهيم آن را يکی يکی به اجرا در آورند . از اصلاح نژادی گرفته تا دهها مطلبی که شايد اجرای آنها به به عمر من و شما کفاف ندهد . و اما نکته جالب من و شما اين است که با اينکه اصلا در هيچ نظری با هم توافق نداريم در يک شاخص سخت با هم موافقيم و آن چيزی نيست بجز در مرجعی که آن را پليد می دانيم . من و شما سعی می کنيم طرف مقابل را به حاکمان فعلی بچسبانيم . می بينيد که چقدر ما با هم تفاهم داريم ! . مبارکه ! . اما اين را هم می گويم که ما بايد از شکست ديگران درس بگيريم . همانگونه که من از شکست آلمان درس گرفتم . اينبار من می دانم که راه من از دريای خون می گذرد و همواره به آن می انديشم .

E-mail:  وارد نشده است

URL:  shahvat1.persianblog.com

نميدونم چه برداشتی از حرفهای ايشون داريد، حتما موافقين و مخالفينی خواهد داشت. حالا من که دارم تو کشوری زندگی ميکنم که حتما اسمش براتون کلمه نژادپرستی رو به خاطر مياره، ميخوام اون چيزی که تا حالا از زندگی کردن تو آلمان و برخورد مردمش، شناختم رو به قلم بيارم. البته اميدوارم پاسخ دوست خوبم هادی که امروز صبح توسط نامه در اين مورد از من سوال کرده رو داده باشم.
همه ما بی چون و چرا تعصبات ميهن پرستانه و حتی قومی داريم، يکی خشک و يکی تر، ولی همه داريم. سالها پيش تفکر نژادبرتر و ناسيوناليستی تقريبا همه جای دنيا رو فرا گرفته بود، در واقع گذر از مشکلاتی که بشر قرنها باهاش دست به گريبان بود، مثل بيماری، فقر، زندگی ارباب رعيتی، ناتوانی صنعتی و خيلی مشکلاته ديگه، باعث شد بشر بيشتر احساس تکامل و قدرت بکنه. مسلما اين وسط کشورهای صنعتی که استثمارگر هم بودند از همه بيشتر احساس برتری فکری و اجتماعی که منجر به برتری نژادی ميشه، می‌کردند. کشور آلمان بخاطر مسائل زيادی نتونسته بود از لحاظ اقتصادی و نظامی رشد بکنه و بر عکسِ کشورهای همسايه، يک کشور ضعيف محسوب ميشد. تا اينکه در عرض زمانِ کمی تونست همطراز کشورهای صنعتی ديگه بشه و خوب هر وقت رشد و توسعه متناسب با زمان نباشه مشکلاته ديگه ای رو بوجود مياره. البته اينرو هم نبايد ناديده بگيريم که در اون سالها انديشمندان بزرگی در آلمان ظهور پيدا کردند و خيلی از مکتبهای اجتماعی رو پايه ريزی کردند.
در اين بين تفکر ناسيوناليستی در کشور آلمان سريع رشد پيدا کرد و اتفاقاتی افتاد که همه ما کم و بيش ازش مطلع هستيم. اين جنگ با تمام حوادث و خاطرات بدش (برای همه مردم دنيا) تموم شد ولی هنوز هم که هنوزه مردم آلمان بخاطر اينکه باعث اين جنگ بودند شرمنده هستند. چند وقت پيش که داشتم از دانشگاه وبلاگ شهوت ران رو ميخوندم، متوجه شدم همه حواسشون به من هست و چون علامتِ صليب شکسته داره فکر می‌کردند که من مطلبی بر عليه نازيسم می خونم. يه نفر، ديگه طاقت نياورد و بعد از اينکه فهميد ايرانی هستم، با يه حالت کنجکاوی و شرمندگی ازم پرسيد آيا ايران هم در زمان جنگ جهانی دوم خسارت ديده. وقتی که بهش توضيح دادم که ايران در اون سالها بخاطر مسائلی و اينکه خودمون رو با شما هم نژاد ميدونيم از آلمان حمايت کرد، خيلی تعجب کرد و وقتی فهميد تو اون صفحه در حمايت از نازيسم مطلب نوشته شده، تعجبش بيشتر شد. اينجا حتی ناسيوناليست ترين شخص هم با شرمندگی از هيتلر و اون سالها صحبت ميکنه، و جالبه بدونيد کسی با تفکرات ناسيوناليستی تندرو اجازه نداره سياستمدار بشه، يعنی نظارت استصوابی ميشه.
سياستمدارهای امروزی سعی ميکنند مرزها برداشته بشند، چه از نقشه‌ها چه از فکرها. البته فکر هم نکنيد که من ساده لوح هستم و نميتونم ببينم پشت اين جهانی شدن چه سودهايی برای چه اشخاصی هست، ولی مطمئن باشيد همين مزيت که انسانها با هر رنگ و فکری بتونند در کنار هم زندگی کنند به همه چيز ميارزه، تازه استثمار هميشه وجود داشته و فقط با گذشت زمان روشش عوض شده، پس ملتها چيزی رو با جهانی شدن از دست نمی دند.
مشکلی که شايد اکثر خارجيها در کشوری مثل آلمان داشته باشند، رفتار بعضی اشخاص با يک فرد خارجی هست. البته طبق آمار ۹۰ در صد بد رفتاری با خارجی‌ها توسط نوجوونها صورت ميگيره که مسلما يک نوجوون بخاطر اقتضاء سنش رفتارهای غيرمنطقی زياد داره و بی احترامی به ديگران و خرابکاری يکی از اين رفتارهاست. به نظر من مشکل بد رفتاری با خارجی‌ها دو عامل داره:
يکی اين که در بعضی شهرها (که معمولا در شرقِ آلمان هستند) خارجی وجود نداره يا کمه و خب تنها اطلاعاتی که شهروندان اونجا از يک خارجی دارند اطلاعاتی هست که از طريق رسانه‌ها کسب ميکنند که مسلما يک شناخت کلی هست. مثلا وقتی از ايران يک نفر جايزه صلح نوبل ميگيره، نام ايران با جايزه صلح نوبل تو ذهنشون گره ميخوره و مطمئناً يک خبر ديگه ميتونه راحت جای اين ذهنيت رو بگيره. البته اين مسأله کلی هست؛ چون افرادی هم وجود دارند که اطلاعتِ زيادی در مورد کشورهای ديگه دارند. خود من هم در يکی از اين شهرها زندگی ميکنم که خارجی خيلی کم داره و ميشه به وضوح ديد که مردم در برخورد اول با يک خارجی نميدونند چه جوری رفتار کنند. خود ما هم همين طور هستيم، اگر با يک نفر که از ظاهرش مشخصه که خارجیه، برخورد کنيم آيا عادی رفتار می‌کنيم؟ اين که از چه کشوری هست و شناخت ما از اون کشور چيه، برامون فرق ميکنه؟ حالا اين رو هم در نظر بگيريم که يک خارجی به رفتار ديگران حساسيت بيشتری داره. به طور مثال اگر شما بريد يه جا مهمونی، حتی اگر بدون دعوت باشه توقع داريد لااقل صاحب خونه تحويلتون بگيره. اينطور نيست؟
تو بقيه شهرها که به نسبت خارجی زياد داره مشکل کاملا فرق داره. اينجور جاها طرف وقتی از خونه اش در بياد خارجی ميبينه تا شب که بر می گرده خونه اش، پس خودش رو متفاوت از يک خارجی نمی بينه، چون داره باهاشون زندگی ميکنه و دقيقا تو جامعه شرايط يکسانی باهم دارند. ولی تو اين بين بعضی مليتها هستند که بخاطر فرهنگ و مشکلاتی که تو کشورشون داشتند، ناهنجاريهايی به وجود آوردند؛ مثلا ترکها (منظور اصليت ترکيه) که به خاطر احساساتی بودنشون زياد دعوا ميکنند. يا عربها؛ که بيشتر خلاف کارها و مواد فروشها عرب هستند يا ترک. خب شما بوديد چه فکری می‌کرديد؟ آيا ديد کلی تون در مورد کسانی که شکل ظاهريشون مثل ترکها و عربهاست، بد نمی شد؟ تازه آدم قيافه بعضی از اين خارجی‌ها رو ميبينه کلی دعا به جون جوادهای خودمون ميکنه. خود من هم معمولا به اينجور آدمها چپ چپ نگاه ميکنم. با اين حال اينها همه در جامعه آلمان پذيرفته شده است و جالب اينجاست که دولت آلمان خيلی ملاحظه خارجی‌ها رو ميکنه. مثلا ما وقتی فيلمهای پليسی آلمانی ميبينم همه مجرمها آلمانی هستند در صورتيکه اکثرِ جرائم در آلمان توسط خارجی‌ها صورت ميگيره.
حالا اين مشکلات تو تمام کشورهای مهاجرپذير وجود داره و نگاه‌ها به قشری که به کارهای خلاف کشيده ميشند از طرف جامعه منفی خواهد بود. حتی تو آمريکا هم که در واقع همه مردمش خارجی هستند، اين وضعيت وجود داره. حالا فکرش رو بکنيد تو ايران خودمون که ما همديگر رو نميتونيم تحمل کنيم، کنارمون خارجيهايی زندگی کنند که شرايطشون تو جامعه برابر با ما باشه. خود من باشم با تيرکمون شيشه هاشو ميشکونم. پس ميبيند که به اين راحتی نميشه گفت دليل اينکه با خارجيها بد رفتاری ميشه نژادپرستی هست.
خوشبختانه روز به روز در جای جای جهان عقلانيت بشر اونقدر تکامل پيدا ميکنه که نژاد و قوم و تفکر يک انسان نمی تونه حقوق طبيعی يک نفررو از اون بگيره، البته برای اينکار زمانِ زيادی لازمه تا همه ما به اون حد از خودخواهی برسيم که اين اجازه رو به خودمون نديم که برای بودن يا نبودن يک موجود زنده تصميم بگيريم، حتی اگر کاملترين و داناترين شخص باشيم.

اين بار هم طولانی نوشتم! از لطف همه کسانی که تا حالا حوصله کردند و خوندند ممنونم. تو اين هفته که گذشت واقعا هفته بد کاری رو پشت سر گذاشتم، و مجبور بودم شنبه و يکشنبه تا دير وقت سر کار باشم، اگر برای دوستان نتونستم نظر بدم يا کوتاه بود به بزرگی خودتون ببخشيد. از دوستِ خوبم دريا هم عذر ميخوام که هنوز نتوانستم جواب سئوالشون رو بدم. چون مشکلشون چيزی هست که اکثر بلاگرهايی که آشنايی کمی با ساختن صفحات اينترنتی دارند، با اون مواجه ميشند، تصميم گرفتم همينجا در موردش توضيح بدم که اميدوارم هر چه زودتر فرصت کنم.
در ضمن من هنوز برای اسم آدرس جديدم تصميمی نگرفتم. ازتون ميخوام با من هم فکری کنيد و اگر پشنهادی داريد به من بگيد. البته اين آدرس بايد کوتاه باشه تا راحت به ذهن سپرده بشه، همينطور مشخصه هايی رو هم از من يا وبلاگم دربر داشته باشه. البته دوست داشتم پسوند اون ir باشه ولی متاسفانه چون بايد حتما از ايران تهيه کنم و هزينه زيادی داره برام مقدور نيست. لطفا اگر نظری داريد حتما با من در ميون بگذاريد. از همتون ممنونم.

پی نوشت: به دوست خوبم حاجی سپنتا قول داده بودم در راستا وظايف مطبوعاتی! جوابيه ايشون رو به نويسند وبلاگ شهوت ران، منتشر کنم! البته از اول هم گفتم اين رفيق ما اصلاح طلب هست و آبش با من تو يه جوب نميره، در ضمن من اصلا دوست ندارم اينجا مطلب سياسی نوشته بشه، ولی خوب جوابيه جوابيه است. قضاوتش با خودتون.
توضيح ضروری: اين کامنت خطاب به نويسنده وبلاگ شهوت ران در وبلاگ شهوت ران گذاشته شده، ولی از اونجا که من کامنت نويسنده وبلاگ شهوت ران رو که در وبلاگ شهرسوخته بود، اينجا گذاشتم، دوست خوبم سپنتا خواست که جوابيه رو هم اينجا بذارم. من اين وسط هيچ نقشی ندارم و مخاطب نيستم!

نويسنده: sepanta

چهارشنبه، 19 آذر 1382، ساعت 10:8

و اما.....خوب خيلی ممنون که در صحبتهای من و بحثهای من سفسطه بدون اغاز و پايان ديديد!!خدا رو شکر بحثها و استدلالهای شما که اصلا سفسطه بازی و خيال پردازی نيست!! اولا که صحبتی که من مطرح کردم هنوز به نازيسم نرسيده(ای ساربان اهسته ران).....من اصول و مبنای حکومتهای فاشيستی رو نشون دادم که از جمله ايران ما نمونه بارزش هست حالا ديگه يه شباهتهايی هم با نازيسم توش هست...مهمترين نمونش اينکه هم نازی‌ها و هم اسلام گراهای متعصب و افراطی به رهبر و پيشواشون جنبه فرازمينی و قدسی دادن و حتی نظر دادن در مورد رهبرشون خطايی بزرگ و نابخشودنی هست!!
و اما اصول مترقی نازيسم شما.....ميشه برای ما که مشتی نادان و کم سواد هستيم اين اصول مترقی را شرح و بسط دهيد.....خيلی جالب هست که شما اصل اصلاح نژادی هيتلر و روش و برخورد اون رو با روش مراکز معتبر پزشکی که ده‌ها سال بعدتر امدن يکی ميکنيد درست مثل امروز مسلمانها که هر اختراعی که پيدا ميشود سريع از يکجای قران تاويل ميکنند و ميگن اين قبلا گفته شده و همون منظور بوده!!!انچه امروز هم به نام اتانازی مطرح شده (گرچه من در مورد خودم قبولش دارم يعنی مرگ در صورت لاعلاج بودن بيماري)در سرتاسر دنيا مخالفين بسيار داره و عملی غير انسانی محسوب ميشه و در هيچ کجا قانونی نشده و هر جا هم که اجرا ميشه بدون مجوز هست! و البته تفاوت بسیاری هم بين نحوه عمل و اجرای پيشوای شما با امروز ماست!
ولايت فقيه و پیروانش هم همین نظر را دارند که رهبری تنها در رسيدن به هدف خاصی و ان هم هدفی که نفعش به عموم ميرسد مطرح ميگردد راحتر بگويم تمام رهبران دنيا اين شعار را سر ميدهند ....و باز هم نژاد...در کشوری مثل ايران که هزار تخم در ان ريخته شده و از اريايی تنها نامی باقی مانده ديگر اثبات روش حکومت بر يک قوم و قبيله مطرح نيست بر يک ملت و بر مردم با هر نژاد و قوميتی مطرح هست اگر قرار باشد کشوری و ساختن کشوری تنها در دست يک نفر و يک رهبر باشد و با رفتن ان و يا مقتدر نبودن ان کشور رو به اضمحلال و نابودی برود چه فايده ای دارد؟! ايا حرکت کردن در يک مسير مشخص که باعث رفاه مردم و احترام به ازادی‌های فردی انهاست و با تغيير رهبران تغييری در این اصل بوجود نمياد نشان دهنده ضعف و نا کارامدی ان سيستم هست؟!
و اما سيستم ميليتاريسمی که شما سنگش رو به سينه ميزنيد...در دنيای مدرن امروز که پيشرفته ترين سلاحها و هواپيماها مورد استفاده قرار ميگيرد و جنگ الکترونيک به عنوان پرکاربرد ترين و موثر ترين روش مورد استفاده قرار ميگيرد چيزی به نام امادگی فرد فرد جامعه برای دفاع نظامی و جنگ تن به تن کمی قديمی و به درد نخور هست کافی هست که به جنگ عراق نگاهی بندازيم و ببينيم که به چه سرعت چه اتفاقی افتاد و ان هم نقش سرباز و نيروی حرفه ای هست که تمام عمر به اين کار مشغولند....در دنيای امروز هرجا که جنگ و خونريزی ميشه مردم دست به تظاهرات و مخالفت ميزنند و با جنگ مخالفت ميکنند و کاری به هم کيشی و هم نژادی ندارند و حتی در فکر بر اندازی ارتش در کشورهای دنيا هستند برای نمونه مردم سوئيس در يک همه پرسی و رفراندوم تصميم به برچيدن نيروی نظامی داشتند که به حد نصاب نرسيد
و شما که می گوييد((انقدر انگيزه داشتم که در استفاده از تفنگ شکاری به تبحر برسم به اميد روزی که حداقل با کشتن يک متجاوز به خاک مقدس!ايرانم دينی را ادا کرده باشم)) متجاوز از نظر شما تنها کسی هست که حمله نظامی ميکند و پا به خاک ميگذارد ايا رشادت شما و شجاعت شما در انجا نمود پيدا ميکند؟! به راستی اگر اين همه شجاعت و شهامت داريد برين جناب هاشمی شاهرودی که شناسنامه عراقی داره و تا ديروز سخنگوی مجلس اعلای عراق بود و امروز رئيس قوه قضاييه هست رو با تفنگ شکاريتون ادب کنيد!!...دوست عزيز متجاوز کسی هست که ازادی‌ها و حقوق انسانی رو پايمال ميکند و ظلم ميکند و اسلحه و خون تنها راه مبارزه نيست!
باز هم دوست دارم در وبلاگ تو که پيرو نازيسم و اصول مترقی! اون هستی اين اصول برای بقيه هم نمايان بشه و توضيح داده بشه تا ما هم بفهميم غرب و شرق امروز کدامين اصول مترقی نازیسم رو به اجرا در ميارن که به عمر ما هم کفاف نميده.....دوست من راه بهشت را از جهنم و راه خون نميروند.....در اخر کمی از غرور و نخوتت کم کن چرا فکر ميکنی تو حقيقت محض هستی؟! ((بسياری در همون جلسه اول حقيقت رو می پذيرفتند و عده ای چند جلسه ای مقاومت می کردند . به هر حال کسی ناراضی از اين وبلاگ نمی رفت . اين به دليل تبحر و قدرت استدلال من نبود بلکه به علت بود که حقيقت آنقدر روشن و بالاست که کسی نمی تونه اون رو ناديده بگيره )) خيلی جالب بود!!!!شاد باشی

E-mail:  وارد نشده است

URL:  shahresokhte.persianblog.com

نظرات قبلی

December 8, 2003

روز دانشجو

چند روز هست نه خوابيدم نه به کارهام تونستم برسم. البته بهتر هست زياد کنجکاوی نکنيد چون هرچقدر هم باهوش باشيد نميتونيد دليلش رو حدس بزنيد! خلاصه ببخشيد اگر به وبلاگهاتون سر نزدم يا اگر هم اومدم يا نظر ندادم يا کوچولو بوده. ميخواستم ديروز مطلب راجع به روز دانشجو بنويسم ولی به همون دلايل که شما نمی دونيد موکول شد به امروز. البته امروز هم بجای کار دارم می نويسم و فردا صبح بايد کلی کار تحويل بدم؛ يعنی باز هم شب تا صبح در خدمت کامی جان هستيم.
خوب همتون کم و بيش از جريانات ديروز اطلاع داريد. اگر هم نداريد شراگيم يه گزارش از تلاشش برای ورود به دانشگاه تهران نوشته که بد نيست بخونين (اينجا کليک کنيد) حالا جالب اينجاست که اينجا هم يه يکی دو ماهی هست که هر روز تو برلين روز دانشجو هست! اداره آلمان به صورت ايالتی هست يعنی هر ايالت يه رئيس جمهور داره و هيات دولت. مثلا مونيخ پايتخت ايالت بايرن هست؛ يا پُتسدام (دهاتِ ما) ايالت بِراندِنبورگ، شهر برلين که پايتخت آلمان هست درست وسط اين ايالت و چسبيده به پتسدام قرار گرفته، و خودش مثل‌هامبورگ و بِرمِن يه شهر مستقل هست، و در واقع شهردارش نقش رئيس جمهور و سناتورها نقش وزيرها رو ايفا ميکنند. همه اينها رو گفتم که بدونيد تو هر شهر و ايالت با اينکه ممکن هست چسبيده به هم باشند قوانين با هم متفاوت هست، حتی روزهای تعطيل هم فرق داره.
چند سالی هست (بعد از ۱۱ سپتامبر) دولت مرکزی آلمان مثل بقيه کشورهای صنعتی دچار مشکلات اقتصادیِ زيادی شده، از اين رو سعی ميکنه هزينه‌ها عموميش رو کم بکنه. از جمله بالا بردن ميزان ماليات، و کم کردن کمکهای اجتماعی به افراد فقير. با توصيفی که از نحوه حکومت آلمان شد اين قوانين هم متفاوت هست. مثلا تو شهر برلين قرار هست از سال (ترم) آينده شهريه دانشگاه‌ها ۲ برابر بشه. يعنی از حدود ۲۵۰ يورو (۲۵۰,۰۰۰ تومان) بشه ۵۰۰ يورو. به همين دليل تقريبا از ابتدای اين ترم تو برلين روز دانشجو هست.
اونجور که از اخبار و اطرافيان که تو برلين تحصيل ميکنند ميشنوم روشهای مخالفت با اين گرونی جالبه. مثلا کلاسها تو خيابون يا مترو برگزار ميشه و جالب هم هست که استادها و پرفسورها هم همکاری ميکنند. در اين مورد گيله مرد نوشته (اينجا کليک کنيد). البته اين اقدامات همه از طرف گروه‌های چپ که در واقع تفکرات سوسياليستی (اجتماعی) دارند هدايت و سازمان دهی ميشه، مثل همه تفکرات اين گروه هم طرفداران تندرو داره و مثلا مياند سر کلاس و با بلندگو شروع به حرف زدن ميکنند و نميگذارند استاد يا پرفسور حرف بزنه. يا اينکه حدود ۵۰ نفر از اونها دفتر سناتور علوم رو اشغال کرده بودند، يا يک عده جلوِ شهرداری برلين جمع شده بودند و نميگذاشتند کسی وارد بشه.
اين وسط بعضی‌ها هم کارهای جالب ميکنند. مثلا راهپيمايی با دوچرخه يا اسکيت، يا بدونِ لباس تو اين سرما. در واقع با اين کارها می خوان توجه مردم و رسانه‌ها رو به خودشون معطوف کنند تا دولت از جانب عموم تحت فشار قرار بگيره و از تصميمش عقب نشينی کُنه. مثلا چند روز پيش چند نفر از دانشجوها جلوی ساختمانهايی که برای شرکتهای تلويزيونی هست و يک رودخونه از کنارش رد ميشه، خودشون رو تو اين سرما به آب انداختِ بودند.
من نميخوام اين وسط مقايسه انجام بدم. خواسته‌های دانشجوهای ايرانی با اينها زمين تا آسمون فرق داره. ولی ميخواستم راجع به يه نکته فکر کنيم: اينها همون آزادی و دمکراسی که خيلی‌ها تو ايران دنبالش هستند رو دارند، ولی هميشه چيزی هست که باز هم از قدرت (دولت) مطالبه کنند. مثلا چند سال پيش دانشجوها و طرفداران گروه‌های چپ و سوسياليست انقدر به دولت فشار آوردند که نيروگاه‌های اتمی رو بخاطر محيط زيست تعطيل کُنه، يا ازدواج همجنس بازها رو قانونی کُنه (که موفق هم شدند) يا الان می خوان خريد و استفاده از مواد مخدر کم ضرر مثل حشيش رو آزاد کنند (که هنوز موفق نشدند)
نميخوام بگم مردم غيور ايران! چند سال آينده تو روز دانشجو (۱۶ آذر) برای قانونی شدن ازدواج همجنس بازها با پليس و مخلفانشون درگير ميشند، ولی ميخوام بگم اين خاصيت انسانه که هر چی رو داشته باشه دنبالِ داشتن چيزهای جديد ميره و اونها براش آرمانی ميشند ولی به محض بدست آوردنشون حتی فراموش ميکنه که چه بهايی رو براش داده. اينطور نيست؟ شما تو زندگی اينطور نبوديد؟
بد نيست به مناسبت روز دانشجو شما رو با وبلاگ يک دانشجو آشنا کنم که پر از مطالب علمی و پرارزش هست (اينجا کليک کنيد). در ضمن ورود دوست محترمم رو به جمع وبلاگ نويسها تبريک ميگم. اگر نوشته‌هام رو دنبال ميکنيد متوجه ميشيد قرار بود چه انسان بزرگی رو راضی کنيم حرفهاش رو به ما بگه (اينجا کليک کنيد).

نظرات قبلی

December 17, 2003

عاقبت ديکتاتوری

يه دوستی امروز سر جلسه درس يواشکی ازم پرسيد «خوشحالی صدام حسين رو گرفتند؟» گفتم «چطور؟» گفت خب «ايرانی هستی و صدام اينهمه بلا سر شما آورده.» گفتم «خود صدام؟» گفت بلاخره اون دستورش رو داده.» فقط گفتم «صدام يه عروسک بوده» و مشغول نوشتن شدم. يادم افتاد که چند وقت پيش يکی از دلالان اسلحه برای اعراب که زمان جنگ ايران و عراق وزير کشور بوده و نقش اصلی تو صادرات مواد شيميايی برای سلاحهای کشتار جمعی به عراق رو داشته، وقتی در حال تفريح چتر بازی بوده چترش باز نميشه و می ميره. آقای Muehlemann از حزب ليبرال آلمان (ترجمش به فارسی ميشه مرد آشغال!!!) که خيلی‌ها عقيده داشتند مرگش کار عوامل اسرائيله، ولی هرکسی که به قدرت آشنايی داشته باشه ميدونه دوستان خطرناک تر از دشمنان هستند. ولی واقعا با مجازات صدامها و بوشها و ريگانها پدران و برادران و فرزندان ما زنده ميشند؟ ويرانی‌ها آباد ميشند؟ مگه پينوشه ديکتاتور نبود؟ جنايت نکرد؟ اينهمه ديکتاتور و جنايتکار تو اين دنيا هستند، اينکه صدام تو يه سوراخ موش توسط اربابان سابقش، دستگير ميشه چی رو تو اين دنيا عوض ميکنه؟ کودکان خيابونی مارو که برای يک لقمه نون دست به هر کاری ميزنند؟ معتادهايی که تو خيابونهای ام القری اسلام پخش هستند؟ چی رو عوض ميکنه؟ ولی اگر ما خودمون رو عوض کنيم خيلی چيزها عوض ميشه. اينو مطمئن باشيد.

چيزی که ميدونم اين که خودستايی و اسير قدرت شدن، عاقبتش خواری و ذلته. من از کسانی هستم که اعتقاد دارم انسان تو همين دنيا هم مکافات ميبينه، يکی رو مثل صدام همه ميبينند و يکی هم مثل بوش و امثالش رو کمتر کسی. ديکتاتور بودن فقط تو سياست نيست، بيايم تو زندگيمون و رفتارهای اجتماعيمون ديکتاتور نباشيم.

از اينجا مونده از اونجا رونده

پارسال قبل از عيد رفتم ايران، خب دور و برم دوستانم بودند و آشناها، کسانی که ميشناختمشون. روز تاسوعا با کيارش شيرازی بودم که زنگ زدند که خواهرش تصادف کرده و اون رفت بيمارستان. من موندم و کلی آدم تو خيابون. احساس خوبی بود که هموطنانم رو حس ميکنم، حس ميکنم جزو اونها هستم، ولی وقتی يه کم به رفتارشون دقت کردم تنم لرزيد. نميتوستم دَرکِشون کنم. خيلی غريب بودند، خيلی. رفتار و حرکت دختر پسرها واسم عجيب بود، نميدونستم چی رو می خوان ثابت کنن ولی هر چی بود از انسانيت دور بودند، خيلی دور.

وقتی تصميم گرفتم اينجا حرف بزنم، هدفم اين بود که با شما ارتباط برقرار کنم، با شما که ديگه نميتونم درکتون کنم، نميتونم خواسته هاتون، دردهاتون رو بفهمم. از ۳ ماه پيش (۲۲ شهريور) که شروع کردم به نوشتن، تنها هدفم اين بود که باهاتون حرف بزنم، بتونم درکتون کنم، شايد تو (يا شما) هم تونستيد چيزهايی يادتون بياد، چيزهايی که يادتون رفته، چيزهايی که زيباست، چيزهايی که ارزش محسوب ميشن.

اين مدت با خيلی رفتارها که فراموش کرده بودم، دوباره آشنا شدم، نميخوام اسم ببرم، ما خودمون بيشتر از هر کس ديگه ميدونيم چه ضعفها و نقصهايی داريم ولی آيا واقعا، خودپرستی و ارضاء شخصيت تا اين حد برامون ارزش داره که حاضريم همه ارزشها رو زير پا بگذاريم؟ دلم خيلی پُره. تا حالا از خودمون پرسيديم چرا اينهمه از دوستان وبلاگنويس ديگه نمينويسند؟ نميخوام نام ببرم، بارها شده جايی طبق عادت رفتيم ديديم ديگه از اون صفحه هميشگی که بهش عادت داريم و با خوندن نوشته هاش آروم ميشيم، خبری نيست. آخه چرا؟ واقعا چرا داريم اينهمه دوست رو تو جمع خودمون از دست ميديم. جواب همه شون هم همينه: وقتی کسی من و نوشته‌هام رو نميفهمه واسه چی بنويسم؟ وقتی کسی پيغامی ميذاره فقط قصدش اينه که يعنی من هم هستم و تو هم بيا وبلاگم، پس چرا بنويسم؟ وقتی يه شعر يا داستان مينويسيم ولی کسی حتی زحمت خوندن به خودش نميده، و فقط مينويسند: «قشنگ بود، به من هم ...»، خستگی تو تن آدم نمی مونه؟ چرا با خودمون اينطور می‌کنيم؟ باور کنيد حتی اگر من دستم رو بذارم رو يه دکمه و فقط يه حرف رو تکرار کنم، بازم واسش زحمت کشيدم، توقع دارم وقتی ميای اينجا لااقل نگاه کنی ببينی چه حرفی هست که ۴۵۶۷ بار تکرار شده. البته منظور من دوستانی نيست که اينجا رو ميخونند (چون اگه تا اينجاش رو خوندی يعنی تو جزء اونها نيستی) ولی ميخوام درد دوستانی رو بگم که فقط تنها راه رو حذف وبلاگ ميدونند، حذف تمام خاطرات، حذف تمام عشقها، تمام دوستی ها، آخه چرا؟ چرا ما بايد تاوان کج انديشی و خودپرستی ديگران رو بديم؟ چرا بايد دلمون بشکنه که هيچکس تو اين دنيا نيست حرف منو بفهمه؟ ای کاش ميتونستم کاری کنم که بعضی‌ها دوباره بنويسند ولی... در مقابل اينها که معصومانه رفتند هم کسانی هستند که هر کاری ميکنند تا فقط ۲ نفر بيشتر وبلاگشون رو باز کنند، از هيچ کاری هم دريغ نميکنند حتی عوض کردن جنسيت خودشون. انگار تعداد نظرها و بالا رفتن نمودار شمارنده تمام خصلتهای حيوانيمون رو ارضاء ميکنه. چقدر داريم از انسان بودن دور می شيم؟ براش چه چيزهايی رو هزينه می‌کنيم؟ به کجا ميريم؟

ولی من ميايستم، من خيلی حرفها با شما دارم، من ميمونم تا ياد بگيرم، از شما، از خودم، از همه. من پر از ضعف و اشتباه و کمبود هستم. اين سعيد حاتمی که داره وبلاگ مينويسه با سعيد حاتمی که داره راه ميره و نفس ميکشه خيلی فرق داره. اينها حرفهای من هستند نه شخصيت و زندگيم. من اينجا می نويسم که ياد بگيرم انسان بودن رو، ميخوام رشد کنم. چرا از انتقاد کردن هم ميترسيم؟ ولی من يعنی سعيد حاتمی ازتون تمنا دارم از من انتقاد کنيد. راهنمايی کنيد. دوست خوبی که مياد چيزی مينويسه اگر حرفش درست هست بهش اعتقاد داره چرا هيچ نشونی از خودش نميذاره؟ باور کنيد حتی اگر ناسزا هم بگيد من ميشنوم؛ چون حتما دليلی داشتيد که من رو لايق اون ديديد، ولی چرا می خواهيد ناشناس باشيد؟ بگيد، انتقاد کنيد، کمک کنيد انسان باشم، التماستون ميکنم.

نظرات قبلی

December 27, 2003

بادمجون بم هم آفت داشت

حرفها گفته شده و همه همه چيز رو می دونيد. عمق فاجعه به حدی هست که اکثر شبکه‌های تلويزيونی اينجا بيشتر اخبارشون رو به اين مسأله اختصاص دادند. تنها سوالی هم که ميشه اينه که چرا انقدر تلفات؟ جوابش رو هم همه ميدونيم. تو اين حال يه عده تاسف ميخورند، يه عده به جوش و خروش مياند، يه عده کمک ميکنند، يه عده هم بی تفاوت از کنارش ميگذرند و هر چی هست ۲ ماه بعد، همه چيز فراموش ميشه. واقعا همه چيز.
يکی از دوستانم تصميم داره تو شمال شهر تهران يه آپارتمان بخره، خودش چون فارغ التحصيل معماری هست رو خيلی مسائل دقت نظر داره. از لحظه مالی هم هيچ مشکلی نداره، فقط مونده پيدا کردن يه خونه. جالبه بدونيد اين آپارتمانهايی که متری دست کم يک ونيم ميليون تومان تو تهران معامله ميشند، در برابر زلزله با ساختمونهای کاه گلی روستاهای بم هيچ تفاوتی ندارند. درسته، يعنی حتی پول و ثروت هم نمی تونه بی توجهی خودمون رو مرتفع کُنه.
مقصر کيه؟ اون روستايی که درآمدش کفاف خورد و خوراک زن و بچش رو نميده و سالها و جَد اندرجَد تو خونه کاهگلی زندگی کرده؟ يا دولت مقصره که قبل از سير کردن مردم فقير، قبل از فراهم کردن زمينه اشتغال به کار اين همه جوون بی کار، تو شهرستان بم خونه هايی نساخته که در برابر زلزله مقاوم باشه؟ کی مقصره؟ من؟ منی که دلم بيشتر واسه از بين رفتن ارگ بم سوخت، تا بچه هايی که مادرانشون رو از دست دادند؟ پدرانی که به آوار چشم دوختند تا شايد يک نفر از جمع خانواده دوباره اونو صدا کنه؟ يا شما؟ کی؟ کی جوابگو زجه اين همه آدمه؟
نه من، نه شما کاری از دستمون بر نمياد. گفتم ۲ ماه ديگه همه چی فراموش شده، ولی فقط يک لحظه فکر کنيم اگر مرگ بياد سراغمون چی داريم با خودمون ببريم؟ يک دنيا خوشی و لذتی که تا حالا از دنيا برديم؟ يا دلهايی که شکونديم؟ دروغهايی که گفتيم؟ بديهايی که کرديم؟ کدومش رو ميبريم؟ مرگ هميشه نزديک ماست، فوق فوقش ۱۰۰ سال ازش فرار کنيم، بعدش چی؟
راستش اينکه ارزش زندگی تو ايران پائين هست توش شکی نيست، ولی لااقل خودمون به خودمون که ميتونيم ارزش بديم. لااقل ميتونيم جوری رفتار کنيم که وقتی مرديم، اونقدر بزرگ باشيم که لااقل ۲ نفر بعد از مرگ يادمون بيفتند. شايد بگيد فايدش چيه، درسته اگر فايده اين هست که خوشی از دروغ گويی و تظاهر داره، پس ماندگار شدن نامتون هم فايده يی براتون نداره. ولی مرگ خيلی نزديکه، خيلی.
ديروز صبح که اخبار گوش دادم و فهميدم ايران زلزله اومد، اومدم خبرگزاريها و سايتهای خبری ايرانی رو باز کردم، ولی هيچ کدوم دريغ از يه خبر. ما حتی به خودمون هم دروغ ميگيم. شنيدم مشکل اصلی اينجا بود که تا ديشب هيچ کس اين زلزله رو جدی نگرفته بود، در صورتیکه گروه‌های امداد از سرزمين کفر و استکبار و تهاجم فرهنگی، با وجود تعطيلاتِ سال نو، ديروز ظهر به سمتِ ايران حرکت کردند. چه خودخواهی لذتبخشی، چه انسان بودن شيرينی. کجا داريم ميريم؟

نظرات قبلی

May 29, 2004

برده داری

داستان اسپارتاکوس رو می‌دونيد؟ اين آقا يه بابايی بوده که خيلی قبلتر از شونصد سال پيش تو روم بر عليه برده داری قيام ميکنه. اون موقع‌ها کشورها معمولاً در حال جنگ با هم بودند و وقتی يکی رو اسير می‌کردند اونو به عنوان برده نگه ميداشتند و اين برای همه جا افتاده بود، حتی اون کسی که برده ميشد ميپذيرفت که تا آخر عمرش يه کالا بيشتر نيست. حالا اين اسپارتاکوس هم خودش برده بوده ولی اين سرنوشت رو نميپذيره و قيام ميکنه. وقتی يه سپاهی دور و بر خودش جمع ميکنه شروع ميکنه با برده داران جنگيدن و آزاد کردن برده ها. البته هدف اصليش برگشتن به سرزمينش بوده، ولی يه جا مجبور ميشه با سپاه روم جنگ کنه و شکست ميخوره، رومی‌ها هم هر کی رو که زنده مونده بوده به صليب ميکشند. حتماً از جنگ گلادياتوری يه چيزهايی می‌دونيد؛ اون زمانها برده‌ها رو مجبور می‌کردند جلوی جمعيت با هم يا با يه شيری، ببری، چيزی بجنگند تا ملت از تيکه پاره شدن ديگران کيف کنند. اسپارتاکوس هم يه گلادياتور بوده که خوب معلومه هيچوقت بازنده نشده بوده (چون اگه ميشد که داستان تموم ميشد). خلاصه اونو مجبور ميکنند با بهترين دوستش مبارزه گلادياتوری کنه تا هر کس پيروز شه، به صليب کشيده بشه. از اونجا هم که مرگ رو صليب درد آوره و طول ميکشه؛ هر کدوم سعی می‌کرد اون يکی رو بکشه تا مرگش زجرآور نباشه... و آخرش اسپارتاکوس به صليب کشيده ميشه.
کل تاريخ رو نگاه کنيم تعداد کسانی که بر عليه برده داری مبارزه کردند خيلی زيادند. يکی از ارکان مهم اديان اون زمان هم همين بوده، هر چند که بعضی از پيامبرها خودشون غلام و خدمتکار و از اين حرفها داشتند، ولی فرق اونها با برده اين بوده که برده واقعاً يک جنس محسوب ميشده. خلاصه اينکه با اينهمه مبارزات و قهرمانيها، تنها چيزی که عوض ميشده و شده فرهنگ برده داری و برده بودنه.


چند سالی هست که خبرهای ناخوشايندی از دبی ميشنوم. چيزی که اسمش رو گذاشتند قاچاق زنان و دختران به اونور آب! حتی يکی از آقازاده‌ها رو که از نزديک ميشناسم يه شرکت مثلاً کامپيوتری تو دبی باز کرده، ولی بيشترين در آمدش از راه فروش دخترانی هست که از ايران به اونجا منتقل ميکنه. موارد بيشماری شنيدم و خوندم و ديدم که شايد حوصله اش تو اين نوشته نباشه، ولی هر کدوم از اون يکی تکون دهنده تره.
چه بخوايم و چه نخوايم از وقتی بشر از بالای درخت اومد پايين و فهميد بغير از زور چيز ديگه يی به اسم پول هم هست، فاحشه گری بعنوان يک شغل بوده و خواهد بود. چه زمان پيامبرش که ملت همه معجزه الهی رو ديده بودند و از خدا حتماً ميترسيدند، چه حالا که با علم روز ملت بيست و چهار ساعته نشستند پای يه صفحه رنگی و از خونشون هم بيرون نمياند، مردانی که برای ارضاء خودشون حاضرند پولی پرداخت کنند، زيادند. حالا يه جا مثل اينجا (آلمان) بايد اين خانومهای مهربون! به دولت ماليات بدند و بيمه باشند و بازنشسته بشند، يه جا هم مثل ايران خود اشتغال هستند و هر چند وقت هم برای اينکه با هم بيشتر آشنا بشند تو زندان دور هم جمع ميشند و يه چند تا شلاق ميخورند و روز از نو روزی از نو. برای بازنشستگی هم شغل شريف قوادی رو اختيار ميکنند يا ميميرند.
نميخوام سر اين بحث کنيم که فاحشه بودن خوبه يا نه؛ چون تا وقتی مشتريهای زيادی داره، يعنی چيز خوبيه، حالا شايد شغل شريفی نباشه ولی از دزدی و مواد فروشی که بهتره. هفته پيش از قول يه خلبان تو يه خبرگزاری تازه تأسيس خوندم که قراره تو فجيره (يه جايی تو امارات) دخترها و پسرهای ايرانی فروخته بشند. اينکه اصل اين خبر که هنوز تائيد نشده، راسته يا دروغ، زياد مهم نيست، مهم اينه که سالهاست اين وضع تو کشور امارات وجود داره و اونجا شده بهشت فاحشه‌های ايرانی. حالا نميدونم چرا تا حالا کمتر حساسيتی رو اين مسئله وجود داشت، ولی الان که صحبت از خريد و فروش مستقيم شده، برامون سنگينه، شايد هم چون قراره پسرهای ايرانی هم فروخته بشند يه کم به غيرتمون برخورده!
تو آخرين سفرم به ايران، پای صحبت يکی از کسانی نشستم که بارها به دبی رفته و با اف