Main

اجتماعی Archives

October 11, 2003

افتخار ايرانی بودن

ديروز ظهر از سر کار وقتی خواستم ايميلهای شخصی ام رو بخونم اولين چيزی که تو صفحه اول web.de خودنمايی می‌کرد عکس يک زن با روسری مشکی بود با تيتر: «جايزه صلح نوبل برای زن وکيل ايرانی» تو خبرها خونده بودم از ايران آقای آغاجری نامزد اين جايزه شده ولی اينکه خانم عبادی حتی نامزد اين جايزه باشه هم نشنيده بودم و حالا برنده شدنش شُک عجيبی به من وارد کرد. چند لحظه که گذشت انواعِ پيامهای تبريک تلفنی يا ايميلی بهم رسيد. چقدر لذت بخش هست که من از کشوری هستم که يک زن از اونجا برنده جايزه صلح نوبل ميشه.
ميخواستم ديشب اين مطلب رو بنويسم ولی متاسفانه جايی بودم که دسترسی به اينترنت مقدور نبود، ولی فقط ميتونم بگم اين افتخار رو به تمام ايرانی‌ها با هر طرز فکری تبريک ميگم.
ديشب با خودم فکر می‌کردم اگر مثلاً ايران اسرائيل رو با بمب اتم نابود می‌کرد آيا چنين بازتابی تو رسانه‌های دنيا داشت. هر صفحه اينترنتی (چه خبری چه خدماتی) رو که باز ميکنم می بينم انواعِ خبرها و مقالات رو در اين زمينه داره، البته بعضی‌ها منصفانه و بعضی ديگر غير منصفانه مسائل داخل ايران رو تحليل کردند. ديشب اولين خبر تمام بخشهای خبری تلويزيون آلمان مربوط به اين خبر بزرگ بود. اخبار ساعت ده شب شبکه دوم آلمان (ZDF) حدود ۱۰ دقيقه مصاحبه مستقيمی از پاريس با خانم عبادی داشت. البته شُک و هيجان و خستگی از چهره ايشون مشخص بود، ولی با اينحال سئوالهای انحرافیِ مجری در مورد ايران و وضعيت حقوق بشر و اسلام رو به خوبی پاسخ ميداد. مثلاً يه جا گفت من به عنوان دارنده اين افتخار نبايد با حرفهام باعث اختلاف بين افراد بشم، و اين از کسی که تو ايران مدتها بازداشت بوده و به عنوان مخالف جمهوری اسلامی شناخته ميشه، ارزشمند بود و واقعاً اين جايزه حق همچين انسانیه.
جالب بود که خودش هم ميگفت حتی نميدونسته برای اين جايزه نامزد شده.
حتما اطلاعاتی از جايزه نوبل و تاريخچه اش می‌دونيد. من هم اطلاعات مختصرم رو در اين زمينه می نويسم شايد مفيد باشه.
آلفرد نوبل دانشمند مخترع ديناميت بود. البته اينکه چرا اين وسيله خطرناک رو اختراع کرد؛ بخاطر اين بود که اون يک معدندار بود و چون تحصيلاتش در زمينه شيمی بود، تو آزمايشگاه کوچيکش دنبال کشف ماده يی بود که باهاش حفاری معدن رو راحت تر کُنه و بلاخره موفق شد، و چون اين ماده کاربرد و مشتريهای زيادی داشت در زمان کوتاهی ثروتمند شد و کارخونه‌های زيادی در اروپا و سراسرِ دنيا ساخت. ولی چندی نگذشت که ديد اين وسيله برای کُشتن و نابودی انسانها بکار ميره. در همين زمان با خانمی آشنا شد که فعاليتهای صلح طلبانه می‌کرد و همين جرقه و عذاب وجدان از کشفش باعث شد هر سال يک جايزه نقدی به کسی که در زمينه صلح فعاليت داره، اهداء کُنه. اگر حافظه ام درست ياری کُنه تا چند سال فقط اين جايزه به فعالان صلح داده ميشد که بعدها و پس از مرگ نوبل به دنشمندان بزرگ در زمينه‌های فيزيک، شيمی، رياضی، ادبيات و پزشکی اهدا ميشه.
جالبه بدونيد جايزه صلح توسط گروهی از نمايندگان پارلمان نروژ مشخص ميشه و بخاطر اينکه اصلی ترين جايزه نوبل هست هميشه بازتابهای زيادی در جهان داشته.
خانم عبادی اولين ايرانی هست که جايزه نوبل برنده ميشه. البته تو ذهنِ من اينطور بود که دکتر حسابی هم جايزه فيزيکِ نوبل رو برده ولی وقتی در اين زمينه تحقيق کردم ديدم فقط ايشون يک سال نامزد دريافت اين جايزه بودند که هر سال بيشتر از ۲۰ نفر نامزد اين جايزه هستند. البته اين از مقام و بزرگی ايشون چيزی رو کم نمی کنه و الحق ميشه گفت بزرگترين دانشمند ايرانی قرن بيستم بودند، ولی ای کاش کسانی که در اين زمينه اطلاع رسانی کرده بودند کمی صداقت داشتند.
شيرين عبادی ديشب در انتهای صحبتهاشون اين جايزه رو به تمام فعالان واقعیِ صلح در دنيا و ايران تقديم کردند. و چه زيباست کلمه صلح.

October 18, 2003

هميشه شعبون يه ماه هم رمضون

صبح بايد تو اسباب کشیِ کسی کمک می‌کردم. صبح با پسر خواهرم روزبه رفتيم يه نيمچه کاميون کرايه کرديم و رفتيم خونهِ طرف. حالا طرف در واقع قرار يکشنبه بره آمريکا و ميخواست وسايلشو بذاره خونه چند نفر ديگه. البته يه سريش هم خونه من ميومد و به قول معروف ارث رسيده بود بهم. رفتيم ديديم اينا هنوز وسايل رو حتی مشخص نکردند که چی کجا ميره، چه برسه به بسته بندی! حالا طرف از اين آلمانيهای منظبط و دقيق تو برنامه ريزی بود. گويا تنش به تن خودمون خورده. خلاصه جونم براتون بگه الان که ساعت ۱:۰۴ شبه (به وقت اينجا) تا حالا حمالی می‌کردم. دستم جون نداره تايپ کنم، ولی قولم هم يادم نرفته. هر جا هم که وسايل ميبرديم کمتر از ۴ طبقه نبودند، بغير از خونه من که طبقه پنجم هست و آسانسور داره، هيچکدوم حتی آسانسور هم نداشت. خب من عمله با سابقه يی هستم. ولی اينبار چون همه چيز با هيجان و استرس بود واقعاً خسته شدم. تازه بايد ماشين رو تا ساعت شش تحويل ميداديم که اونهم نشد و چون ديگه اونجا هم بسته بود مجبوريم تا فردا ماشين رو کرايه کنيم. حالا با اين همه خستگی آقا روزبه رفتند ديسکو! کلی هم به من اصرار کرد که بيا يه سر ميريم بر ميگرديم. آخه ميدونم يه سر اون ميشه شيش صبح.
وقتی رسيدم اينجا (خونه نيستم) قبل از اينکه لباسمو در بيارم پريدم پشت کامپيوتر. طبق عادت اول ايميلهامو چک کردم و بعد سايت ايران اسپرت نت. يه کم شوکه شدم. ولی شيرينی بازی همين برد و باختشه ديگه. به همه استقلالی‌ها از جمله مقيم تبريک ميگم ولی باز ايويچ بهتر از ويراس.
کار بعدی که کردم اين بود که اين مطلب رو بنويسم. راستش وقتی وسايل رو بردم خونه يه بار ديگه ادامه اون مطلب نصف کاره پريشبم رو رو سی دی سوزوندم و اينبار مطمئن شدم که درسته و اومدم. حالا ادامه مطلبی که چهارشنبه شب نوشتم رو بخونيد:

هنوز از اون سال‌ها تو جوّ استاديوم بودن هيجانی تماشا کردن فوتبال تو وجودم مونده؛ يعنی حتی حالا وقتی اتفاقی بازيهای آبکی بوندس ليگا رو می بينم، باز يه دو تا داد و واکنش نسبت به خراب کردن توپها از خودم نشون ميدم. البته هيجان انگيزترين بازی عمرم بازی ايران و استراليا بود، بازی که فکر کنم مادرم هنوز داره نذرهايی که موقع بازی می‌کرد رو ادا ميکنه. از اون سالها فقط يه مشت خاطره مونده که همشون الان شيرين هستند. شايد ديگه از بازیِ تيم محبوبم با وجود بهتر بازی کردن بازکنانش نسبت به قبل، مثل اون سالها لذت نبرم، ولی هميشه خودم رو پرسپوليسی ميدونم.
حالا طرفداران استقلال نگند اينم که دشمن درومد. راستش اون موقعه‌ها بارها شده بود برای استقلال تو جام باشگاه‌های آسيا حنجره ام رو پاره کردم، با پيروزيشون اشک شوق ريختم و با شکستهاشون غمگين شدم؛ چون قبل از هر چيز ايرانی هستم. طرفداری از چيزی فقط و فقط باعثِ خالی شدن هيجانات درونی آدمها ميشه و به نظر من اينکه يه نفر طرفدار چيزی يا کسی هست که حتی اکثريت قبولش ندارند، باز هم عيب نيست و حق اون شخصه.
جمعه بازی اين دو تيم بزرگ ايران هست. فقط ميتونم آرزو کنم که بازی قشنگی رو شاهد باشين [آخه من که نميتونم ببينمش]
تو اينجور مواقع روزنامه‌ها و افراد محبوب، فقط و فقط از تماشاچی‌ها می خوان که فقط تيم محبوبشون رو تشويق کنن!!! نميدونم ولی به نظرم اين خواسته يه کم زياد نامعقوله، همه هم ديديم که هيچ نتيجه يی نداره. سالهاست که تو استاديومهای ايران چيزی که به وفور نثار اقوام درجه يکه داور ميشه شير سماور و اگزوز خاور هست، پس با من بميرم و تو بميری نميشه يه شبه تماشاچی عصبی رو از فحاشی کردن منع کرد. البته اين چند سال اين مسأله واقعا بغرنج شده و تنها دليلش هم بزرگ شدن بازيکنانی هست که شخصيت لازم رو برای بزرگ بودن ندارند و به کمک جرايد رنگارنگ، باعثِ تحريک تماشاچی و حساس شدن اونها ميشند.
حالا ميگند خانمها رو هم بياريم شايد آقايون خجالت بکشند کمتر فحش بدند!!! غافل از اينکه اون خانوم متشخص هم پاش بيفته لااقل تو همين يه زمينه از آقايون کم نميارند! تازه مگه ده بيست سال پيش خانمها تو استاديوم بودند که شعارها به اين آبداری نبود؟
وقتی دقت می‌کنيم ميبينم درطول روز و زندگی روزمره، چه کلماتی رو به کار ميبريم، ميشه توقع داشت تو استاديوم‌ها هم چکيده ايی از اونها شنيده بشه.
يکی ميگفت: «فرهنگمون روز به روز داره خرابتر ميشه!!!»
گفتم: «فرهنگ که خراب نميشه، عوض ميشه، ميشه اون چيزی که اکثريت انجام ميدند. پس عملِ اکثريت نمی تونه خراب باشه.»
گفت: «يعنی به نظرت رفتار جوونها خراب نشده؟»
گفتم: «از ديده من و تو آره، ولی حتما خودشون اين کارشون رو خوب ميدونند. مثلا هر کی تو حرفاش بيشتر فحش و کلمات مبتذل بکار ببره از ديد رفيقاش آدم با مزه و احتمالاً خوشگلی!!! محسوب ميشه»
گفت: «اينا جوونند، نميفهمند چی خوبه چی بد!»
تو دلم گفتم مگه من و تو نبوديم؟ ديدم هنوزم هستيم. شايد منظورش نوجوونه.
از بحثِ فوتبال دور شدم، ميخواستم بگم الان از پرسپوليسی بودنم فقط و فقط کُری خوندن با دوستِ عزيزم امير مقيم مونده، که فقط جنبه شوخی داره. البته يه کُری ديگه ای هم ما با هم داريم و اون اين که من ميگم ايويچ بهتر از ويرا بود و اون ميگه نه ويرا بهتر بود. حالا شما بگيد کدوم بهتر بود؟ الان ما ۶ ساله سراين مسئله بحث داريم و اون هنوز هم نتونسته منو قانع کُنه ويرا بهتر بوده. حالا حتماً بزودی سر و کله اش پيدا ميشه. البته از دوستان عزيزم تا حالا فقط حاج آقا نوری تشريف آوردند اينجا و تو يه نامه کاملاً محرمانه گِلِگی کردند که چرا تو زندگينامه ام نقشِ پارک ورزش رو نديده گرفتم!!! اول اينکه پارک ورزش نه يک مرحله بلکه همواره تو خاطرات و زندگيم نقش داره و بعد اگر ايشون کمی صبر کنند به پارک ورزش و خاطراتش هم ميرسيم. همينجا هم ازشون بخاطر تأخير در پاسخگويی به ايميلهاشون عذرخواهی ميکنم.
از دوستان عزيزی هم که مياند اينجا خواهش ميکنم يه ۲ کلمه بنويسند تا بدونم اومدند اينجا و ازشون تشکر کنم. از دوستانی هم که تا حالا نظر دادند ممنونم. همينطور دوستان خوبی که در صفحه اولشون به من لينک دادند کمال تشکر رو دارم. کورش بزرگ وبلاگ جالبی هست که سفارش ميکنم داستانهاش رو تعقيب کنيد [متأسفانه ديگه ايشون نمينويسند]
در آخر برای همه آخرهفته خوبی آرزو دارم. شاد و سفيد زندگی کنيد.


نظرات قبلی

October 31, 2003

خوب چيه بد چيه؟


بلاخره اين اينترنت ما وصل شد. اين ۲ هفته انقدر عذاب آور بود که حتی نتونستم ۲ کلمه درس بخونم (چه بهونه خوبی) ولی جداً تو اين دوره زمونه آدم اينترنت نداشته باشه احساس ميکنه کَر و لاله.
ديروز يه اتفاق جالب افتاد. عصر که از مرکز کامپيوتر دانشگاه مشغول ارتباط مردمی (پاسخگويی به سؤالات خوانندگان!) بودم يه دفعه يکی از پشت سرم گفت سلام! اول فکر کردم لابد عَرَبه و فکر کرده منم از بيخ عربم. بعد ديدم نه فارسی حرف ميزنه. خلاصه نمرديم و يه ايرانی تو دانشگاه پيدا کرديم. آخه تواين دانشگاه ما بر خلاف اکثر دانشگاه‌های آلمان نسل هر چی ترک و ايرانی هست برچيده شده. ما خاورميانه يی‌ها رو هر کار بکنند (کله سياهمون رو هم بولوند کنند) باز هم بايد خودمون رو نشون بديم! همين عربها تو دانشگاه ما هر نوع ناهنجاری از خودشون نشون ميدند تا ثابت کنند از ترکها (منظور ترکيه يی هاست) تو تابلو بودن کمتر نيستند، به همين خاطر من که سعی ميکنم حتی المقدور رابطه يی باهاشون نداشته باشم و سرم به کاره خودم باشه، اکثرشون هم از اين تروريستهای خطرناک هستند و به قول روزنامه‌های به اصطلاح اصلاح طلبمون گروه فشاری! البته در حال حاضر غير از اين آقا ياسر گل، پسر خواهرم و يکی از دوستانش و همينطور يکی از آشناهای خانوادگی، رو ميشناسم که ايرانی هستند و اينجا تحصيل ميکنند ولی اونها رو هم سالی يه بار نمی بينم! خلاصه که جفتمون کلی ذوق کرديم همو ديديم. البته اون ميگفت يه ايرانی ديگه هم اينجا ميشناسه که از غذا وبلاگ هم داره! آخه يکی نيست بگه مگه ما درس و زندگی نداريم که وبلاگ مينويسيم! حالا وقتی ديد که از دانشگاه هم ميشه چت کرد چشماش برق زد! من هم بهش ياد دادم که چه جوری از مسنجر جاوا که احتياج به نصب نداره استفاده کُنه، خلاصه بچه مردم رو منحرف کرديم. جالبش اينجا بود که اين رديفِ جلوتر از من نشسته بود و با هم مشغولِ چت بوديم! يه دفعه ازم ميپرسه هستی يا نه! اين اَنتَرنِت عجب چيزی اِلَدی [کرده] که بابا باشينی [سَرِشو] بر نميگردونه ببينه هستم يا يُخ [اين جمله رو با لهجهِ شيرين آذری بخونيد!] حالا قرار شده برم خونه اش من با اينترنت کار کنم اون هم تلويزيون نگاه کُنه تا زياد اينجا احساس غربت نکنيم!
من تو هر نوشته بايد چند خط گِلِگی کنم. راستش من وقتی ميديدَم غير از خودم که روزی ۳۰ بار ميام اينجا و حرفهای خودمو می خونم و کلی ذوق ميکنم، ۵۰-۶۰ نفر ديگه هم که راهشون اينور ميافته، ميشينند لااقل ۲ تا مطلب که به نظرشون جالبه ميخونند و فوقش خوششون نمی آد و ديگه اينجا نمياند، ولی اين چند روز که ارتباط مردميم قوی بود! ملت ميومدند يه سئوالهايی می‌کردند که راستش رو بخواهين شاخ در می آوردم. البته به همه حق ميدم که حوصله و وقته خوندنِ مطلب رو ندارند ولی خوب بهتر نيست اگر چيزی رو ميخونيم با دقت باشه شايد نکته يی توش بود. البته اونی که کامل نميخونه اينجا رو هم نميبينه پس الکی غُر زدم. حالا بين همه دوستان خوبم که مياند اينجا و نظر ميدند يه دوستِ خوبی هست به اسم مهری که فکر ميکنم هر روز تشريف ميارند اينجا و نظرهم ميدند، با اينکه فقط همين اسم رو ازشون دارم و فکر ميکنم اون اول که اومد اينجا يه سوء تفاهمی براش به وجود اومده بود و منو با نويسنده وبلاگ ديگه اشتباه گرفته بود، ولی ازشون واقعا ممنونم و خوشحالم که همچين خواننده ای دارم. دوستانِ ديگه ای که هم به نوشته‌های من توجه دارند و اينجا مياند: ساحل آرام، سميرا، محمد، مهدی، عليرضا، خانم سوهانی، سيما، طناز، صبورا، نيما، ستاره و سپيده و خيلی‌های ديگه که از همه شون ممنونم. راستی ديروز با يه بچه محل هم آشنا شدم، حيف که خاطرات مشترکی با هم نداشتيم، فکر کنم اسمش آريا بود، خلاصه که از تمام عزيزانی که در مورد مطلب قبلی اظهار محبت کردند ممنونم و واقعا خوشحالم که تونستم حرفی بزنم که به دلتون بشينه.
با يکی از دوستان خوبم به اسم مهرنوش (که تو مطلب قبلی وبلاگش رو هم معرفی کردم) تو قسمت نظرخواهی‌های وبلاگهامون يه بحثی رو شروع کرديم که شايد بد نباشه شما هم توش شرکت کنيد. البته اين بحث مفصل تر از اين حرف هست و بعد‌ها بيشتر در موردش حرف خواهيم زد ولی باز دوست دارم نظرتون رو بگيد. حالا من همه حرف هايی که بين ما رد و بدل شده عيناً (بغير از تعارفات معمول و سلام و احوال پرسی) اينجا ميارم تا شما هم اگر دوست داشته باشيد وارد بحث بشيد، البته اولين نظری که مهرنوش داده هم در جای خودش جالبه! البته اين رو هم بگم که ما حتی آشناييتمون اينجوری شروع شد و تو اين مدت تمام حرفهای رد و بدل شده همينهاست که ميبينيد.

نويسنده: mehrnoosh

سه شنبه، 29 مهر 1382، ساعت 18:56

سلام ... بای

E-mail:  وارد نشده است

URL:  medadsiah.persianblog.com

نويسنده: سعید حاتمی

سه شنبه، 29 مهر 1382، ساعت 19:1

عليک سلام و خداحافظ ;)

E-mail:  saeedhatami@web.de

URL:  saeedhatami.persianblog.com

نويسنده: mehrnoosh

جمعه، 2 آبان 1382، ساعت 21:42

سلام.بد چيه يا خوب چيه ؟ بای

E-mail:  وارد نشده است

URL:  medadsiah.persianblog.com

نويسنده: سعید حاتمی

جمعه، 2 آبان 1382، ساعت 23:47

سلام، حق با تو، خوب و بد نسبی هستند ولی فکر ميکنم خوب چيزيه که اکثرِ جامعه اونو خوب بدونند و بد برعکسش. مثلا وقتی اکثرِ مردم سيگار ميکشند و احتمالا لذت هم ميرند يعنی خوبه...

E-mail:  saeedhatami@web.de

URL:  saeedhatami.persianblog.com

نويسنده: mehrnoosh

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 0:12

ببين سعيد جان . من و تو اجتماعيم و اعمال ما به اندازه يه اجتماع مهمه . اينکه اينقدر قوی هستی و می خوای نقطه ضعفهاتو بشناسی قابل تقديره اما ... و اينکه ميزان رای زياد به يه حرکت در اجتماع ارزش نيست چون يه چيزايی مثل فرهنگ . سطح آگاهی و ... توی جوامع مختلف متفاوت ...

نويسنده: سعید حاتمی

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 19:55

...من هم با تو کاملا موافقم و هميشه و همه جا گفتم که برای اصلاحِ همه چيزی (هم جامعه هم مسئولينِ جامعه) ما بايد اول خودمون رو اصلاح کنيم و منتظر نباشيم همه با هم درست بشند. حالا سعی ميکنم راجع به اين مسأله بيشتر بنويسم. با بقيه نظرهات هم کاملا موافقم ولی مسأله اينجاست که شخصيت و رفتار ما بايد جوری باشه که برای همه فرهنگها و سطح آگاهی‌ها و ... تو جوّهای مختلف قابل درک و احترام باشه. آدمهای بزرگ هم تو تاريخ دقيقا اين خصوصيت رو داشتند و دارند. البته من نميخوام و نميتونم بزرگ باشم ولی سعی ميکنم بزرگ رفتار کنم!...

نويسنده: mehrnoosh

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 21:33

من بهت حق ميدم اما ما برای چی زنده هستيم ؟برای من يکی که فرق نمی کنه تو چه قرن و کجام .من فکر می کنم هميشه بايد خود بود گرچه ناچاريم گاهی اوقات به اجتماع بيشتر بها بديم .مرسی .بای

نويسنده: سعید حاتمی

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 21:51

...ميخواستم بگم تنها چيز مطلق تو دنيا خود ما هستيم. وقتی خود من مطلق هستم پس ميخوام طوری زندگی کنم که برای ديگران هم مطلق باشم، اونجاست که نگاه ميکنم ببينم چه نفعی برای اجتماعم دارم. آيا ميتونم سرم رو تو اين اجتماع بالا بگيرم يا نه، آيا برای اين اجتماع کاری کردم که بتونم بگم من توش مطلقم يا نه. پس ميبينی آدمی مثل من که اينهمه دم از انسانها و مردم و جامعه ام و ارزشهاشون ميزنه همش از خودخواهيش و ارضا کردن نفس و مطلق بودنشه. البته اميدوارم تنها خودخواهيم اين باشه... 

نويسنده: mehrnoosh

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 23:4

درسته .اين رفتارها .خواسته‌ها و ... همش ناشی از خودخواهی ماست .اين ماييم که براحتی ارزشها مون رو تغيير می ديم.فراموش می کنيم و قضاوت می کنيم .اما حرف من اينه که اينا ناشی از رشد و درلحظه زندگی کردن.من اجتماع رو قبول دارم .اما تا يه حد کمی بهش حق می دم .درسته اين واقعأ سخته که آدم خودش به قوانين برسه اما فرض کن من يه آدم موفق .از نظر اجتماعی کاملأ موفق اما هميشه احساس يه کمبود خواهم داشت چون اجازه دادم جامعه از من يه شهروند عالی پوک از خودم می سازه .اينکه جامعه مال ماست پس بايد ما رو هم که داريم با سختی باهاش سازگاری می کنيم بپذيره .اما ما هرچی وارد اون ميشيم مجبور ميشيم که خيلی از درونمون ( همون حقيقتی که فکر کنم مطلقش می دونی ) رو به پست ترها تغيير بديم...

نويسنده: سعید حاتمی

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 23:18

...فکر ميکنم زيبايی زندگی هم به اينه که آدمها بايد درونشون رو بسازند تا تو جمع آدمِ موفقی بشند. قبول دارم خيلی‌ها قبل از اينکه تو جمع مطرح بشند درونِ زيبايی داشتند ولی بعدش... خوب مهم اينه که آدمها ظرفييت شهرت رو داشته باشند. حتما منظورِ بزرگان از آرمان شهر جايیِ که تمام اين نکات رعايت بشه ولی خوب حتما قبول داری که اگر همه خوب باشند و مفيد زندگی کنند زندگی تکراری و بيهوده ميشه. خوب در کنار بد معنی ميده. ولی ما سعی کنيم خوبتر باشيم، هم درونمون و هم بيرونمون. مسلمه آدمها ظرفييت خوب بودنشون هم اندازه ای داره. مثلا واسه من ۱ ليتره! متشکرم که بحث رو ادامه ميدی...

نويسنده: mehrnoosh

يكشنبه، 4 آبان 1382، ساعت 13:19

سلام.اين ذات ماست تکامل گرايی فردی و اجتماعی ! اما همون سوال اول رو ميگم که بد چيه يا خوب چيه ؟ اين بد و خوبهای اجتماعی همش يه سمبل آرمانگرايانه از يک انسان در دوره خودشه اما حقيقت انسان مهمه که معمولأ ناديده گرفته ميشه و رفتارش که ممکنه عميق يا خالص نباشه قضاوت ميشه .بخاطر همين رقابت در بدست آوردن جايگاههای اجتماعی بالاتر ناخودآگاه بين انسان و خودش فاصله می اندازه .من اگه چابلوس و خانوم باشم ارزشم بيشتر ميشه تا جسور و رک باشم .و اين منو ميکشونه به سمت يه انسانی که همه چيشو فدا ميکنه تا از نظر همه بهتر باشه.اين بهتر بودن کاررو خراب ميکنه !!!!! ظرفيت خوب بودن برای همه زياده اما من فهميدم ظرفيت خوبی پذيرفتن مهمتره ...

نويسنده: سعید حاتمی

دوشنبه، 5 آبان 1382، ساعت 19:54

...من هم قبول دارم خيلی‌ها برای خوب بودن چاپلوسی رو در پيش ميگيرند ولی چاپلوسی برای همه امکان نداره تازه عمرش هم کوتاه ولی کسيکه وضع دل خودش خوب باشه، يعنی اصولی رو تو زندگيش پيش بگيره مسلما تو جامعه موفق و سر بلند ميشه. من هم مثل تو به نسب بودنی ارزشها معتقدم ولی اگر اکثريت رو در نظر بگيريم ميبينم چيزهايی هستند که هميشه تقريبا خوب بودند و احتمالا خوب خواهند موند...

نويسنده: mehrnoosh

دوشنبه، 5 آبان 1382، ساعت 21:1

ببين سعيد درسته که يه رفتارهايی در لحظه يا به دوره کوتاه فقط تاريخ مصرف داره اما اين يه آغازه .آغاز راه خودفروشی به دنيا !!!!!اين حرفهايی که برات مينويسم عينأ‌ زندگی منه .من هميشه با همه مشکل داشتم و دارم .من به عنوان يه انسان برات مينويسم که به جرم اينکه ميخواست خودش باشه خيلی وقتها طرد شد !!! فکر کن ميخواي بگی . بگی که فريبها رو می فهمی . نيت اصلی رفتار مردم رو می فهمی و ... مهمتر اينکه ميخوای به سن و سال خودت رفتار کنی !!!!!!! نمی دونم هميشه اينطور بوده يا اين اواخر اينطور شده که همه آنتی صداقت و خوبی شدن !!!!!

نويسنده: سعید حاتمی

دوشنبه، 5 آبان 1382، ساعت 21:26

...فکر کردی خوب بودن به همين راحتيه؟ فکر کردی به اين زودی شيرينيه خوب بودن رو ميچشيم؟ اگر اينطور بود که اينهمه پيغنبر لازم نبود، اينهمه برای ما وعدهِ بهشت رو نميدادند! پس نه خوب بودن راحتِ و نه نتيجه اش فوری. آره الان اگر تو ايران يکی راستگو باشه و وفادار و مهربون و با گذشت (چيزای تقريبا خوب) واقعا باخته، ولی فکر ميکنی تو قراره برای کی خوب باشی؟ قبلا هم گفتم ما برای ارضا خودمونه که ميخوايم خوب باشيم، پس وقتی تو فکر کنی خوب هستی ديگه به اين کار نداری که ديگران در مقابله خوبيهات چه واکنشی نشون ميدند، چون مطمئنی تو خوبی و اونها اگر مخالفِ تو باشند پس بدند...
...فکر ميکنم اين بحث رو بعد از اين تو وبلاگِ خودمون ادامه بديم، اينطور بهتر نيست؟ يعنی اين بحث از حالت ۲ نفره خارج بشه و ببينيم نظرِ دوستانِ ديگمون چيه...


راستی يه سوال خارج از اين بحث. اگر يکی بياد به شما بگه از فلان رفتارتون ناراحت شده و اينجوری ذهنيتی که ازتون داره عوض ميشه يا شده شما چی کار ميکنيد؟ حدس ميزنم عصبانی ميشيد! خب ما عادت داريم بدون اينکه به هم هشدار بديم جايگاهِ ديگران رو تو قلبمون بالا پائين می‌کنيم (به قول خودت امتياز ميديم) و يه روز ميبينم اصلا بدون اينکه طرف بفهمه از دلمون انداختيمش بيرون و خودمون هم خبر نداريم. حالا به نظرِ شما کدوم راه بهتره؟ راه اول يعنی سعی کنيم از هشدار ديگران بهمون بر نخوره در عوض بفهميم برای طرفمون چقدر ارزش داريم؟ يا راه دوم؟

منتظرِ نظرتون هستم. برای همه آرزوی موفقيت و خوبی دارم.

نظرات قبلی

November 27, 2003

چه جوری همديگر رو ميشناسيم؟

چند روز پيش يه چيز شنيدم که خيلی رفتم تو بحرش. يه نفر تو ۳ سالگی بينايیش رو از دست ميده و الان بعد از سالها با عمل جراحی ميتونه ببينه. نکته جالب توجه اش اينه که نمیتونه چهره افراد رو از هم تشخيص بده. حتی نمیتونه همسرش رو از رو چهره اش بشناسه ولی به راحتی از صدای پاش ميشناستش. خوب اين مسأله برای پزشکان مغز و اعصاب واقعا جالب بوده و دارند نظريه‌های خودشون رو از اين راه بررسی ميکنند، ولی من ميخوام از يه بُعد ديگه بهش نگاه کنيم.
راستش برای خود من سخته از روی چهره سياه پوستها يا زردپوستها (آسيای شرقیها) رو از هم تشخيص بدم، چون تا قبل از اينکه بيام اينجا خيلی کم باهاشون برخورد داشتم و نميتونم اون ريزه کاریِ صورتشون رو ببينم و کلی يه تصويری تو ذهنم ميمونه که معمولا شبيه به هم هست. ما همين حالت رو نسبت به حيوانات هم داريم. يعنی يه نفر که به ندرت گوسفند ديده نمیتونه تفاوت بين گوسفندها رو تو يه گله پيدا کُنه، ولی مطمئناً چوپانشون ميتونه اين کار رو بکنه.
حالا ميخوام بپرسم ما وقتی ميخوايم همديگر رو بشناسيم به چه مشخصه هايی توجه می‌کنيم؟ از صدای پا همديگر رو ميشناسيم؟ از رنگ پوست؟ از فرم صورت؟ از لهجه؟ از چی؟ تو برخورد اول چه چيزهايی از طرفمون تو ذهن نگه ميداريم؟ تا حالا فکر کرديد مثلا اگر اطرافيان رو فقط از چهره، يا فقط از صداشون بشناسيم، خدايی نکرده يه روزی اون حس (شنوايی، بينايی، ...) رو از دست بديم، آيا باز هم ميتونيم بشناسيمشون؟ بهتر نيست سعی کنيم يه کم با وسعت بيشتری به اطراف نگاه کنيم. شايد از زندگی لذت بيشتری ببريم، شايد خيلی از مسائل که آزارمون ميدند ديگه آزاردهنده نباشه. دل دريايی شنيديد؟

اينجا يه قسمت ديگه شروع ميشه
يه انتقادی که دوستان هميشه از نوشتن من کردند اين هست که خسته کننده و طولانی می نويسم. خب اين بار کوتاه نوشتم و با داستان و مثال و خاطره، کسل کننده اش نکردم (البته اميدوارم). انتقاد ديگه هم اينه که چرا ساده می نويسم و همه چيز رو توضيح ميدم که بارها گفتم من اصلا توانايی نوشتن ندارم و خودم هم تعجب ميکنم همين کلمات تکراری رو چه جوری به هم ميچسبونم که ميشه جمله. اميدوارم شما که اين خطها رو ميخونيد اين رو در نظر داشته باشيد که من پر از اشتباه و کمبود هستم. من واقعا شرمنده دوستانی هستم که تو ادبيات واقعا توانا هستند و با لطف و بزرگواريشون جملات من رو تحمل ميکنند.
اين هفته دوستان زيادی به من و وبلاگم لطف داشتند و من بخاطر گرفتاری واقعا شرمنده همشون هستم. مشکل اصلی اينجاست که وقتی تعداد بازديدکننده‌ها زياد ميشه سرعت بازشدن وبلاگ هم طول ميکشه و اصلا ارتباطی به حجم بالا يا تعداد عکسهای اينجا نداره، البته چند روز هست که گويا سرعت باز شدن وبلاگ عادی شده. مشکل ديگه که خيلی از دوستان باهاش برخورد داشتند باز نشدن عکسها بود، که اين مشکل فقط تو ايران اون هم از جانب تعدادی از دوستان هست که فکر ميکنم خدمات دهنده اينترنتشون با سروری که عکسهام روش هست مشکل داره. با اين حال چون من از ابتدا سعی کردم کسانی که اينجا مياند هيچ مشکلی نداشته باشند و بتونند به راحتی نوشته‌هام رو بخونند، تصميم گرفتم يک سايت اختصاصی داشته باشم و اميدوارم تا هفته آينده شما راحتتر به ميهمانی من بيائيد.
من رو از انتقاداتتون بی بهره نگذاريد. شاد باشيد

نظرات قبلی

December 2, 2003

نژادپرستی خوبه يا بد؟


اگر مطالبم رو دنبال ميکنيد، حتما می دونيد عقيده دارم کسيکه برای خوب بودن تلاش ميکنه انسان خودخواهيه. البته مسلما خودخواهی مثل همه واژه‌ها درجات و تعريفهای خاصِ خودش رو داره. يکی از نازلترين درجاتش هم خودبرتربينيه. يعنی ما فکر کنيم کاملترين هستيم و ديگران پراز نقص و کمبود. بين همه ما اين خود برتربينی يک ضعف شخصی محسوب ميشه که مسلما باعث انزوا فرد خودخواه ميشه؛ چون حتما بخاطر اين نوع رفتارش باعث ناراحتی و دلخوری نزديکانش ميشه. حالا اگر اين خود برتربينی به گروه و قوم و نژاد بسط پيدا کُنه ديگه نميشه گفت يک نفر ضعف شخصيتی داره؛ چون يک گروه از انسانها به اون عقيده دارند و در يک جامعه دمکرات هرکس حق داره هر جور می خواهد فکر کُنه. پس اين خود برتر بينی با اولی خيلی فرق داره.
يه رفيق باحال پيدا کردم ولی شانس من چپيه، وبلاگش هم از اين شورشی هاست؛ ولی چون من همه آدمهای با معرفت رو دوست دارم، زياد بهش سر ميزنم و هر وقت هم که آنلاين ببينمش يه چند تا تيکه بارِهم می‌کنيم.
از اون طرف چند وقت پيش با يه وبلاگ جالب آشنا شدم که محتوياتش اصلا ربطی به اسمش نداشت. افکار نويسندش برام خيلی جالب بود و با اينکه دير به دير آپديت ميکنه ولی من مشتاقانه مطالبش رو می خونم. بهتره خودتون يه سر بهش بزنيد تا از افکار و ادبياتش آگاه بشيد. حالا اين دوست عزيز چند روز پيش تو قسمت نظرات وبلاگ رفيقمون يه سری مطالب نوشته بود که حيفم اومد شماها نخونيدش و اين ديد به زندگی و جامعه رو نبينيد.

نويسنده: asal

جمعه، 7 آذر 1382، ساعت 13:28

در دوران دبيرستان يک موضوعی فکر من را به خود سخت مشغول کرده بود و آن چيزی نبود بجز اثبات وجود خدا برای خودم . هر جوری که می خواستم اين موضوع را اثبات کنم ، نمی شد . وقتی از ديگران می پرسيدم تنها جوابی که می دادند اين بود که " مگر می شود اين همه نعمتی که در دنيا وجود دارد خود به خود و بدون آفريننده به وجود آمده باشد . پس اين نعمتها دليل وجود خداست " و من در جواب می پرسيدم که گيريم اين موضوع قبول ، حالا بگوئيد خود خدا چگونه به وجود آمده ؟ و آنها جواب می دادند " خدا از ابتدا وجود داشته و اين در عقل بشر نمی گنجد " . من هم می گفتم چطور می گوئيد خدا از اول وجود داشته اما نمی توانيد بگوئيد اين نعمتها هم از اول وجود داشته اند . اين سوالی بود که هيچ کس به آن جوابی ندارد . آنچه که من در بحثهای شما می بينم نوعی سفسطه بدون آغاز و پايان است . برای من اين سوال وجود دارد که چطور شما اصول مترقی نازيسم را شبيه به حکومت مرتجع کنونی می بينيد و آنها را به هم مرتبط می کنيد . و اصلا با توجه به چه مرجعی اينگونه و يکطرفه به قاضی می رويد . آيا اگر من بگويم که عمل هاشم آغاجری برگرفته از اصول بيانی ماکياوليست که برای دستيابی به قدرت ، به لجن کشيدن هر مفهومی را مباح می داند ، توانسته ام آغاجری و ماکياول را يکی بدانم . شما اصولی از نظريه پيشرو نازيسم را زير سوال برده ايد که بسياری از آنها ، نه تنها بسيار فراتر از زمان ارائه آن بلکه فراتر از زمان کنونی می باشد . آيا به راستی اصل اصلاح نژادی که آن را زير سوال برده ايد همان چيزی نيست که بعد از گذشت دهها سال اکنون مراکز معتبر پزشکی با شناخت قبل از تولد نوزادان تالاسمی و ناقص و مشکل دار ، از تولد آنها و زجر کشيدن خودشان و خانواده هايشان جلوگيری می کنند . آيا اين همان اصلاح نژادی نيست که يهوديان از آن تابو ساخته اند . فکر نمی کنيد آن لولويی که از آن می ترسيم همان پدر ما نيست که سبد بر سر نهاده است ؟ .آيا آنچه که امروز به نام اتانازی يا مرگ در کمال آرامش مطرح شده ، و در آن بيماران لاعلاج و پيران سالخورده را از رنج کشيدن آزاد می کنند ، همان چيزی نيست که ۵۰ سال پيش پيشوای افسانه ای ما آن را بيان می کرد . آيا زمانی که شما به عنوان يک انسان خوب به چاقو فروشی می رويد و برای پوست کندن ميوه چاقو می خريد و زمانی که يک قاتل همان چاقو را می خرد می توان حکم قاتل را برای هر دوی شما صادر کرد . شما رهبری برجسته پيشوای نازيسم را که جنبه فرا زمينی داشت با ولايت فقيه مقايسه کرده ايد . ولايت فقيه يعنی کسی که بر همه چيز شما حاکميت دارد حتی بر فکر شما . اما رهبری نازيسم تنها در رسيدن به هدف خاصی و آن هم هدفی که نفعش به عموم می رسد مطرح می گردد . آنچه در مورد نژاد آريايی به اثبات رسيده اين است که اين نژاد تنها زمانی صاحب شوکت بوده است که دارای رهبری قدرتمند بوده است . و اين درست بر خلاف سيستم انگلوساکسونی و دوستان اسکانديناوی شماست که در آنها سيستمی شبيه به گله گوسفند حاکم است و فرقی نمی کند چه کسی در جلو حرکت می کند و به هر حال همه يک مسير مشخص را طی می کنند . شاهد آن هم اينکه هيچگونه تغيير قابل درکی بين زمان حکومت دو رئيس جمهور با گرايش مختلف در اين کشورها وجود ندارد . آيا سيستم مليتاريسمی که شما آن را به نقد کشيده ايد چيزی جز آمادگی نظامی فرد فرد جامعه برای دفاع از خاک خود می باشد . آيا مثلا ما ايرانيانی که بين جماعتی از گرگان تنها افتاده ايم بايد قدرت دفاع را داشته باشيم يا نه . ما عرب نيستيم که در صورت مشکلی ده کشور عرب به کمک ما بيايند . ما مسيحی نيستيم که چند مليارد مسيحی به کمک ما بيايند . آيا فراموش کرده ايد حمله مغول به ايران را و چشمانی که از کاسه درآمد فقط بخاطر اينکه سلطان محمد خوارزم شاه به غنيمت داشتن دم مشغول بود " جامعه جهانی " و از قدرت نظامی غافل . و آيا دانستن راه استفاده از اسلحه آنقدر سخت است که با چسباندن انگ مليتاريسم به آن ، از آن گريزان هستيد . حتی برای من که در سيستم متحجر کنونی که شما آن را با نازيسم مقايسه کرديد ، امکان رفتن به سربازی به علت جنسيت نبود ، آنقدر انگيزه وجود داشت که در استفاده از تفنگ شکاری به تبحر برسم به اميد روزی که حداقل با کشتن يک متجاوز به خاک مقدس ايرانم ، دينی را ادا کرده باشم . و در آخر فکر می کنم امروز در غرب به اين نتيجه رسيده اند که اصول نازيسم بسيار جلوتر از زمان بوده و امروز مجبورند بسياری از مفاهيم آن را يکی يکی به اجرا در آورند . از اصلاح نژادی گرفته تا دهها مطلبی که شايد اجرای آنها به به عمر من و شما کفاف ندهد . و اما نکته جالب من و شما اين است که با اينکه اصلا در هيچ نظری با هم توافق نداريم در يک شاخص سخت با هم موافقيم و آن چيزی نيست بجز در مرجعی که آن را پليد می دانيم . من و شما سعی می کنيم طرف مقابل را به حاکمان فعلی بچسبانيم . می بينيد که چقدر ما با هم تفاهم داريم ! . مبارکه ! . اما اين را هم می گويم که ما بايد از شکست ديگران درس بگيريم . همانگونه که من از شکست آلمان درس گرفتم . اينبار من می دانم که راه من از دريای خون می گذرد و همواره به آن می انديشم .

E-mail:  وارد نشده است

URL:  shahvat1.persianblog.com

نميدونم چه برداشتی از حرفهای ايشون داريد، حتما موافقين و مخالفينی خواهد داشت. حالا من که دارم تو کشوری زندگی ميکنم که حتما اسمش براتون کلمه نژادپرستی رو به خاطر مياره، ميخوام اون چيزی که تا حالا از زندگی کردن تو آلمان و برخورد مردمش، شناختم رو به قلم بيارم. البته اميدوارم پاسخ دوست خوبم هادی که امروز صبح توسط نامه در اين مورد از من سوال کرده رو داده باشم.
همه ما بی چون و چرا تعصبات ميهن پرستانه و حتی قومی داريم، يکی خشک و يکی تر، ولی همه داريم. سالها پيش تفکر نژادبرتر و ناسيوناليستی تقريبا همه جای دنيا رو فرا گرفته بود، در واقع گذر از مشکلاتی که بشر قرنها باهاش دست به گريبان بود، مثل بيماری، فقر، زندگی ارباب رعيتی، ناتوانی صنعتی و خيلی مشکلاته ديگه، باعث شد بشر بيشتر احساس تکامل و قدرت بکنه. مسلما اين وسط کشورهای صنعتی که استثمارگر هم بودند از همه بيشتر احساس برتری فکری و اجتماعی که منجر به برتری نژادی ميشه، می‌کردند. کشور آلمان بخاطر مسائل زيادی نتونسته بود از لحاظ اقتصادی و نظامی رشد بکنه و بر عکسِ کشورهای همسايه، يک کشور ضعيف محسوب ميشد. تا اينکه در عرض زمانِ کمی تونست همطراز کشورهای صنعتی ديگه بشه و خوب هر وقت رشد و توسعه متناسب با زمان نباشه مشکلاته ديگه ای رو بوجود مياره. البته اينرو هم نبايد ناديده بگيريم که در اون سالها انديشمندان بزرگی در آلمان ظهور پيدا کردند و خيلی از مکتبهای اجتماعی رو پايه ريزی کردند.
در اين بين تفکر ناسيوناليستی در کشور آلمان سريع رشد پيدا کرد و اتفاقاتی افتاد که همه ما کم و بيش ازش مطلع هستيم. اين جنگ با تمام حوادث و خاطرات بدش (برای همه مردم دنيا) تموم شد ولی هنوز هم که هنوزه مردم آلمان بخاطر اينکه باعث اين جنگ بودند شرمنده هستند. چند وقت پيش که داشتم از دانشگاه وبلاگ شهوت ران رو ميخوندم، متوجه شدم همه حواسشون به من هست و چون علامتِ صليب شکسته داره فکر می‌کردند که من مطلبی بر عليه نازيسم می خونم. يه نفر، ديگه طاقت نياورد و بعد از اينکه فهميد ايرانی هستم، با يه حالت کنجکاوی و شرمندگی ازم پرسيد آيا ايران هم در زمان جنگ جهانی دوم خسارت ديده. وقتی که بهش توضيح دادم که ايران در اون سالها بخاطر مسائلی و اينکه خودمون رو با شما هم نژاد ميدونيم از آلمان حمايت کرد، خيلی تعجب کرد و وقتی فهميد تو اون صفحه در حمايت از نازيسم مطلب نوشته شده، تعجبش بيشتر شد. اينجا حتی ناسيوناليست ترين شخص هم با شرمندگی از هيتلر و اون سالها صحبت ميکنه، و جالبه بدونيد کسی با تفکرات ناسيوناليستی تندرو اجازه نداره سياستمدار بشه، يعنی نظارت استصوابی ميشه.
سياستمدارهای امروزی سعی ميکنند مرزها برداشته بشند، چه از نقشه‌ها چه از فکرها. البته فکر هم نکنيد که من ساده لوح هستم و نميتونم ببينم پشت اين جهانی شدن چه سودهايی برای چه اشخاصی هست، ولی مطمئن باشيد همين مزيت که انسانها با هر رنگ و فکری بتونند در کنار هم زندگی کنند به همه چيز ميارزه، تازه استثمار هميشه وجود داشته و فقط با گذشت زمان روشش عوض شده، پس ملتها چيزی رو با جهانی شدن از دست نمی دند.
مشکلی که شايد اکثر خارجيها در کشوری مثل آلمان داشته باشند، رفتار بعضی اشخاص با يک فرد خارجی هست. البته طبق آمار ۹۰ در صد بد رفتاری با خارجی‌ها توسط نوجوونها صورت ميگيره که مسلما يک نوجوون بخاطر اقتضاء سنش رفتارهای غيرمنطقی زياد داره و بی احترامی به ديگران و خرابکاری يکی از اين رفتارهاست. به نظر من مشکل بد رفتاری با خارجی‌ها دو عامل داره:
يکی اين که در بعضی شهرها (که معمولا در شرقِ آلمان هستند) خارجی وجود نداره يا کمه و خب تنها اطلاعاتی که شهروندان اونجا از يک خارجی دارند اطلاعاتی هست که از طريق رسانه‌ها کسب ميکنند که مسلما يک شناخت کلی هست. مثلا وقتی از ايران يک نفر جايزه صلح نوبل ميگيره، نام ايران با جايزه صلح نوبل تو ذهنشون گره ميخوره و مطمئناً يک خبر ديگه ميتونه راحت جای اين ذهنيت رو بگيره. البته اين مسأله کلی هست؛ چون افرادی هم وجود دارند که اطلاعتِ زيادی در مورد کشورهای ديگه دارند. خود من هم در يکی از اين شهرها زندگی ميکنم که خارجی خيلی کم داره و ميشه به وضوح ديد که مردم در برخورد اول با يک خارجی نميدونند چه جوری رفتار کنند. خود ما هم همين طور هستيم، اگر با يک نفر که از ظاهرش مشخصه که خارجیه، برخورد کنيم آيا عادی رفتار می‌کنيم؟ اين که از چه کشوری هست و شناخت ما از اون کشور چيه، برامون فرق ميکنه؟ حالا اين رو هم در نظر بگيريم که يک خارجی به رفتار ديگران حساسيت بيشتری داره. به طور مثال اگر شما بريد يه جا مهمونی، حتی اگر بدون دعوت باشه توقع داريد لااقل صاحب خونه تحويلتون بگيره. اينطور نيست؟
تو بقيه شهرها که به نسبت خارجی زياد داره مشکل کاملا فرق داره. اينجور جاها طرف وقتی از خونه اش در بياد خارجی ميبينه تا شب که بر می گرده خونه اش، پس خودش رو متفاوت از يک خارجی نمی بينه، چون داره باهاشون زندگی ميکنه و دقيقا تو جامعه شرايط يکسانی باهم دارند. ولی تو اين بين بعضی مليتها هستند که بخاطر فرهنگ و مشکلاتی که تو کشورشون داشتند، ناهنجاريهايی به وجود آوردند؛ مثلا ترکها (منظور اصليت ترکيه) که به خاطر احساساتی بودنشون زياد دعوا ميکنند. يا عربها؛ که بيشتر خلاف کارها و مواد فروشها عرب هستند يا ترک. خب شما بوديد چه فکری می‌کرديد؟ آيا ديد کلی تون در مورد کسانی که شکل ظاهريشون مثل ترکها و عربهاست، بد نمی شد؟ تازه آدم قيافه بعضی از اين خارجی‌ها رو ميبينه کلی دعا به جون جوادهای خودمون ميکنه. خود من هم معمولا به اينجور آدمها چپ چپ نگاه ميکنم. با اين حال اينها همه در جامعه آلمان پذيرفته شده است و جالب اينجاست که دولت آلمان خيلی ملاحظه خارجی‌ها رو ميکنه. مثلا ما وقتی فيلمهای پليسی آلمانی ميبينم همه مجرمها آلمانی هستند در صورتيکه اکثرِ جرائم در آلمان توسط خارجی‌ها صورت ميگيره.
حالا اين مشکلات تو تمام کشورهای مهاجرپذير وجود داره و نگاه‌ها به قشری که به کارهای خلاف کشيده ميشند از طرف جامعه منفی خواهد بود. حتی تو آمريکا هم که در واقع همه مردمش خارجی هستند، اين وضعيت وجود داره. حالا فکرش رو بکنيد تو ايران خودمون که ما همديگر رو نميتونيم تحمل کنيم، کنارمون خارجيهايی زندگی کنند که شرايطشون تو جامعه برابر با ما باشه. خود من باشم با تيرکمون شيشه هاشو ميشکونم. پس ميبيند که به اين راحتی نميشه گفت دليل اينکه با خارجيها بد رفتاری ميشه نژادپرستی هست.
خوشبختانه روز به روز در جای جای جهان عقلانيت بشر اونقدر تکامل پيدا ميکنه که نژاد و قوم و تفکر يک انسان نمی تونه حقوق طبيعی يک نفررو از اون بگيره، البته برای اينکار زمانِ زيادی لازمه تا همه ما به اون حد از خودخواهی برسيم که اين اجازه رو به خودمون نديم که برای بودن يا نبودن يک موجود زنده تصميم بگيريم، حتی اگر کاملترين و داناترين شخص باشيم.

اين بار هم طولانی نوشتم! از لطف همه کسانی که تا حالا حوصله کردند و خوندند ممنونم. تو اين هفته که گذشت واقعا هفته بد کاری رو پشت سر گذاشتم، و مجبور بودم شنبه و يکشنبه تا دير وقت سر کار باشم، اگر برای دوستان نتونستم نظر بدم يا کوتاه بود به بزرگی خودتون ببخشيد. از دوستِ خوبم دريا هم عذر ميخوام که هنوز نتوانستم جواب سئوالشون رو بدم. چون مشکلشون چيزی هست که اکثر بلاگرهايی که آشنايی کمی با ساختن صفحات اينترنتی دارند، با اون مواجه ميشند، تصميم گرفتم همينجا در موردش توضيح بدم که اميدوارم هر چه زودتر فرصت کنم.
در ضمن من هنوز برای اسم آدرس جديدم تصميمی نگرفتم. ازتون ميخوام با من هم فکری کنيد و اگر پشنهادی داريد به من بگيد. البته اين آدرس بايد کوتاه باشه تا راحت به ذهن سپرده بشه، همينطور مشخصه هايی رو هم از من يا وبلاگم دربر داشته باشه. البته دوست داشتم پسوند اون ir باشه ولی متاسفانه چون بايد حتما از ايران تهيه کنم و هزينه زيادی داره برام مقدور نيست. لطفا اگر نظری داريد حتما با من در ميون بگذاريد. از همتون ممنونم.

پی نوشت: به دوست خوبم حاجی سپنتا قول داده بودم در راستا وظايف مطبوعاتی! جوابيه ايشون رو به نويسند وبلاگ شهوت ران، منتشر کنم! البته از اول هم گفتم اين رفيق ما اصلاح طلب هست و آبش با من تو يه جوب نميره، در ضمن من اصلا دوست ندارم اينجا مطلب سياسی نوشته بشه، ولی خوب جوابيه جوابيه است. قضاوتش با خودتون.
توضيح ضروری: اين کامنت خطاب به نويسنده وبلاگ شهوت ران در وبلاگ شهوت ران گذاشته شده، ولی از اونجا که من کامنت نويسنده وبلاگ شهوت ران رو که در وبلاگ شهرسوخته بود، اينجا گذاشتم، دوست خوبم سپنتا خواست که جوابيه رو هم اينجا بذارم. من اين وسط هيچ نقشی ندارم و مخاطب نيستم!

نويسنده: sepanta

چهارشنبه، 19 آذر 1382، ساعت 10:8

و اما.....خوب خيلی ممنون که در صحبتهای من و بحثهای من سفسطه بدون اغاز و پايان ديديد!!خدا رو شکر بحثها و استدلالهای شما که اصلا سفسطه بازی و خيال پردازی نيست!! اولا که صحبتی که من مطرح کردم هنوز به نازيسم نرسيده(ای ساربان اهسته ران).....من اصول و مبنای حکومتهای فاشيستی رو نشون دادم که از جمله ايران ما نمونه بارزش هست حالا ديگه يه شباهتهايی هم با نازيسم توش هست...مهمترين نمونش اينکه هم نازی‌ها و هم اسلام گراهای متعصب و افراطی به رهبر و پيشواشون جنبه فرازمينی و قدسی دادن و حتی نظر دادن در مورد رهبرشون خطايی بزرگ و نابخشودنی هست!!
و اما اصول مترقی نازيسم شما.....ميشه برای ما که مشتی نادان و کم سواد هستيم اين اصول مترقی را شرح و بسط دهيد.....خيلی جالب هست که شما اصل اصلاح نژادی هيتلر و روش و برخورد اون رو با روش مراکز معتبر پزشکی که ده‌ها سال بعدتر امدن يکی ميکنيد درست مثل امروز مسلمانها که هر اختراعی که پيدا ميشود سريع از يکجای قران تاويل ميکنند و ميگن اين قبلا گفته شده و همون منظور بوده!!!انچه امروز هم به نام اتانازی مطرح شده (گرچه من در مورد خودم قبولش دارم يعنی مرگ در صورت لاعلاج بودن بيماري)در سرتاسر دنيا مخالفين بسيار داره و عملی غير انسانی محسوب ميشه و در هيچ کجا قانونی نشده و هر جا هم که اجرا ميشه بدون مجوز هست! و البته تفاوت بسیاری هم بين نحوه عمل و اجرای پيشوای شما با امروز ماست!
ولايت فقيه و پیروانش هم همین نظر را دارند که رهبری تنها در رسيدن به هدف خاصی و ان هم هدفی که نفعش به عموم ميرسد مطرح ميگردد راحتر بگويم تمام رهبران دنيا اين شعار را سر ميدهند ....و باز هم نژاد...در کشوری مثل ايران که هزار تخم در ان ريخته شده و از اريايی تنها نامی باقی مانده ديگر اثبات روش حکومت بر يک قوم و قبيله مطرح نيست بر يک ملت و بر مردم با هر نژاد و قوميتی مطرح هست اگر قرار باشد کشوری و ساختن کشوری تنها در دست يک نفر و يک رهبر باشد و با رفتن ان و يا مقتدر نبودن ان کشور رو به اضمحلال و نابودی برود چه فايده ای دارد؟! ايا حرکت کردن در يک مسير مشخص که باعث رفاه مردم و احترام به ازادی‌های فردی انهاست و با تغيير رهبران تغييری در این اصل بوجود نمياد نشان دهنده ضعف و نا کارامدی ان سيستم هست؟!
و اما سيستم ميليتاريسمی که شما سنگش رو به سينه ميزنيد...در دنيای مدرن امروز که پيشرفته ترين سلاحها و هواپيماها مورد استفاده قرار ميگيرد و جنگ الکترونيک به عنوان پرکاربرد ترين و موثر ترين روش مورد استفاده قرار ميگيرد چيزی به نام امادگی فرد فرد جامعه برای دفاع نظامی و جنگ تن به تن کمی قديمی و به درد نخور هست کافی هست که به جنگ عراق نگاهی بندازيم و ببينيم که به چه سرعت چه اتفاقی افتاد و ان هم نقش سرباز و نيروی حرفه ای هست که تمام عمر به اين کار مشغولند....در دنيای امروز هرجا که جنگ و خونريزی ميشه مردم دست به تظاهرات و مخالفت ميزنند و با جنگ مخالفت ميکنند و کاری به هم کيشی و هم نژادی ندارند و حتی در فکر بر اندازی ارتش در کشورهای دنيا هستند برای نمونه مردم سوئيس در يک همه پرسی و رفراندوم تصميم به برچيدن نيروی نظامی داشتند که به حد نصاب نرسيد
و شما که می گوييد((انقدر انگيزه داشتم که در استفاده از تفنگ شکاری به تبحر برسم به اميد روزی که حداقل با کشتن يک متجاوز به خاک مقدس!ايرانم دينی را ادا کرده باشم)) متجاوز از نظر شما تنها کسی هست که حمله نظامی ميکند و پا به خاک ميگذارد ايا رشادت شما و شجاعت شما در انجا نمود پيدا ميکند؟! به راستی اگر اين همه شجاعت و شهامت داريد برين جناب هاشمی شاهرودی که شناسنامه عراقی داره و تا ديروز سخنگوی مجلس اعلای عراق بود و امروز رئيس قوه قضاييه هست رو با تفنگ شکاريتون ادب کنيد!!...دوست عزيز متجاوز کسی هست که ازادی‌ها و حقوق انسانی رو پايمال ميکند و ظلم ميکند و اسلحه و خون تنها راه مبارزه نيست!
باز هم دوست دارم در وبلاگ تو که پيرو نازيسم و اصول مترقی! اون هستی اين اصول برای بقيه هم نمايان بشه و توضيح داده بشه تا ما هم بفهميم غرب و شرق امروز کدامين اصول مترقی نازیسم رو به اجرا در ميارن که به عمر ما هم کفاف نميده.....دوست من راه بهشت را از جهنم و راه خون نميروند.....در اخر کمی از غرور و نخوتت کم کن چرا فکر ميکنی تو حقيقت محض هستی؟! ((بسياری در همون جلسه اول حقيقت رو می پذيرفتند و عده ای چند جلسه ای مقاومت می کردند . به هر حال کسی ناراضی از اين وبلاگ نمی رفت . اين به دليل تبحر و قدرت استدلال من نبود بلکه به علت بود که حقيقت آنقدر روشن و بالاست که کسی نمی تونه اون رو ناديده بگيره )) خيلی جالب بود!!!!شاد باشی

E-mail:  وارد نشده است

URL:  shahresokhte.persianblog.com

نظرات قبلی

December 8, 2003

روز دانشجو

چند روز هست نه خوابيدم نه به کارهام تونستم برسم. البته بهتر هست زياد کنجکاوی نکنيد چون هرچقدر هم باهوش باشيد نميتونيد دليلش رو حدس بزنيد! خلاصه ببخشيد اگر به وبلاگهاتون سر نزدم يا اگر هم اومدم يا نظر ندادم يا کوچولو بوده. ميخواستم ديروز مطلب راجع به روز دانشجو بنويسم ولی به همون دلايل که شما نمی دونيد موکول شد به امروز. البته امروز هم بجای کار دارم می نويسم و فردا صبح بايد کلی کار تحويل بدم؛ يعنی باز هم شب تا صبح در خدمت کامی جان هستيم.
خوب همتون کم و بيش از جريانات ديروز اطلاع داريد. اگر هم نداريد شراگيم يه گزارش از تلاشش برای ورود به دانشگاه تهران نوشته که بد نيست بخونين (اينجا کليک کنيد) حالا جالب اينجاست که اينجا هم يه يکی دو ماهی هست که هر روز تو برلين روز دانشجو هست! اداره آلمان به صورت ايالتی هست يعنی هر ايالت يه رئيس جمهور داره و هيات دولت. مثلا مونيخ پايتخت ايالت بايرن هست؛ يا پُتسدام (دهاتِ ما) ايالت بِراندِنبورگ، شهر برلين که پايتخت آلمان هست درست وسط اين ايالت و چسبيده به پتسدام قرار گرفته، و خودش مثل‌هامبورگ و بِرمِن يه شهر مستقل هست، و در واقع شهردارش نقش رئيس جمهور و سناتورها نقش وزيرها رو ايفا ميکنند. همه اينها رو گفتم که بدونيد تو هر شهر و ايالت با اينکه ممکن هست چسبيده به هم باشند قوانين با هم متفاوت هست، حتی روزهای تعطيل هم فرق داره.
چند سالی هست (بعد از ۱۱ سپتامبر) دولت مرکزی آلمان مثل بقيه کشورهای صنعتی دچار مشکلات اقتصادیِ زيادی شده، از اين رو سعی ميکنه هزينه‌ها عموميش رو کم بکنه. از جمله بالا بردن ميزان ماليات، و کم کردن کمکهای اجتماعی به افراد فقير. با توصيفی که از نحوه حکومت آلمان شد اين قوانين هم متفاوت هست. مثلا تو شهر برلين قرار هست از سال (ترم) آينده شهريه دانشگاه‌ها ۲ برابر بشه. يعنی از حدود ۲۵۰ يورو (۲۵۰,۰۰۰ تومان) بشه ۵۰۰ يورو. به همين دليل تقريبا از ابتدای اين ترم تو برلين روز دانشجو هست.
اونجور که از اخبار و اطرافيان که تو برلين تحصيل ميکنند ميشنوم روشهای مخالفت با اين گرونی جالبه. مثلا کلاسها تو خيابون يا مترو برگزار ميشه و جالب هم هست که استادها و پرفسورها هم همکاری ميکنند. در اين مورد گيله مرد نوشته (اينجا کليک کنيد). البته اين اقدامات همه از طرف گروه‌های چپ که در واقع تفکرات سوسياليستی (اجتماعی) دارند هدايت و سازمان دهی ميشه، مثل همه تفکرات اين گروه هم طرفداران تندرو داره و مثلا مياند سر کلاس و با بلندگو شروع به حرف زدن ميکنند و نميگذارند استاد يا پرفسور حرف بزنه. يا اينکه حدود ۵۰ نفر از اونها دفتر سناتور علوم رو اشغال کرده بودند، يا يک عده جلوِ شهرداری برلين جمع شده بودند و نميگذاشتند کسی وارد بشه.
اين وسط بعضی‌ها هم کارهای جالب ميکنند. مثلا راهپيمايی با دوچرخه يا اسکيت، يا بدونِ لباس تو اين سرما. در واقع با اين کارها می خوان توجه مردم و رسانه‌ها رو به خودشون معطوف کنند تا دولت از جانب عموم تحت فشار قرار بگيره و از تصميمش عقب نشينی کُنه. مثلا چند روز پيش چند نفر از دانشجوها جلوی ساختمانهايی که برای شرکتهای تلويزيونی هست و يک رودخونه از کنارش رد ميشه، خودشون رو تو اين سرما به آب انداختِ بودند.
من نميخوام اين وسط مقايسه انجام بدم. خواسته‌های دانشجوهای ايرانی با اينها زمين تا آسمون فرق داره. ولی ميخواستم راجع به يه نکته فکر کنيم: اينها همون آزادی و دمکراسی که خيلی‌ها تو ايران دنبالش هستند رو دارند، ولی هميشه چيزی هست که باز هم از قدرت (دولت) مطالبه کنند. مثلا چند سال پيش دانشجوها و طرفداران گروه‌های چپ و سوسياليست انقدر به دولت فشار آوردند که نيروگاه‌های اتمی رو بخاطر محيط زيست تعطيل کُنه، يا ازدواج همجنس بازها رو قانونی کُنه (که موفق هم شدند) يا الان می خوان خريد و استفاده از مواد مخدر کم ضرر مثل حشيش رو آزاد کنند (که هنوز موفق نشدند)
نميخوام بگم مردم غيور ايران! چند سال آينده تو روز دانشجو (۱۶ آذر) برای قانونی شدن ازدواج همجنس بازها با پليس و مخلفانشون درگير ميشند، ولی ميخوام بگم اين خاصيت انسانه که هر چی رو داشته باشه دنبالِ داشتن چيزهای جديد ميره و اونها براش آرمانی ميشند ولی به محض بدست آوردنشون حتی فراموش ميکنه که چه بهايی رو براش داده. اينطور نيست؟ شما تو زندگی اينطور نبوديد؟
بد نيست به مناسبت روز دانشجو شما رو با وبلاگ يک دانشجو آشنا کنم که پر از مطالب علمی و پرارزش هست (اينجا کليک کنيد). در ضمن ورود دوست محترمم رو به جمع وبلاگ نويسها تبريک ميگم. اگر نوشته‌هام رو دنبال ميکنيد متوجه ميشيد قرار بود چه انسان بزرگی رو راضی کنيم حرفهاش رو به ما بگه (اينجا کليک کنيد).

نظرات قبلی

December 17, 2003

عاقبت ديکتاتوری

يه دوستی امروز سر جلسه درس يواشکی ازم پرسيد «خوشحالی صدام حسين رو گرفتند؟» گفتم «چطور؟» گفت خب «ايرانی هستی و صدام اينهمه بلا سر شما آورده.» گفتم «خود صدام؟» گفت بلاخره اون دستورش رو داده.» فقط گفتم «صدام يه عروسک بوده» و مشغول نوشتن شدم. يادم افتاد که چند وقت پيش يکی از دلالان اسلحه برای اعراب که زمان جنگ ايران و عراق وزير کشور بوده و نقش اصلی تو صادرات مواد شيميايی برای سلاحهای کشتار جمعی به عراق رو داشته، وقتی در حال تفريح چتر بازی بوده چترش باز نميشه و می ميره. آقای Muehlemann از حزب ليبرال آلمان (ترجمش به فارسی ميشه مرد آشغال!!!) که خيلی‌ها عقيده داشتند مرگش کار عوامل اسرائيله، ولی هرکسی که به قدرت آشنايی داشته باشه ميدونه دوستان خطرناک تر از دشمنان هستند. ولی واقعا با مجازات صدامها و بوشها و ريگانها پدران و برادران و فرزندان ما زنده ميشند؟ ويرانی‌ها آباد ميشند؟ مگه پينوشه ديکتاتور نبود؟ جنايت نکرد؟ اينهمه ديکتاتور و جنايتکار تو اين دنيا هستند، اينکه صدام تو يه سوراخ موش توسط اربابان سابقش، دستگير ميشه چی رو تو اين دنيا عوض ميکنه؟ کودکان خيابونی مارو که برای يک لقمه نون دست به هر کاری ميزنند؟ معتادهايی که تو خيابونهای ام القری اسلام پخش هستند؟ چی رو عوض ميکنه؟ ولی اگر ما خودمون رو عوض کنيم خيلی چيزها عوض ميشه. اينو مطمئن باشيد.

چيزی که ميدونم اين که خودستايی و اسير قدرت شدن، عاقبتش خواری و ذلته. من از کسانی هستم که اعتقاد دارم انسان تو همين دنيا هم مکافات ميبينه، يکی رو مثل صدام همه ميبينند و يکی هم مثل بوش و امثالش رو کمتر کسی. ديکتاتور بودن فقط تو سياست نيست، بيايم تو زندگيمون و رفتارهای اجتماعيمون ديکتاتور نباشيم.

از اينجا مونده از اونجا رونده

پارسال قبل از عيد رفتم ايران، خب دور و برم دوستانم بودند و آشناها، کسانی که ميشناختمشون. روز تاسوعا با کيارش شيرازی بودم که زنگ زدند که خواهرش تصادف کرده و اون رفت بيمارستان. من موندم و کلی آدم تو خيابون. احساس خوبی بود که هموطنانم رو حس ميکنم، حس ميکنم جزو اونها هستم، ولی وقتی يه کم به رفتارشون دقت کردم تنم لرزيد. نميتوستم دَرکِشون کنم. خيلی غريب بودند، خيلی. رفتار و حرکت دختر پسرها واسم عجيب بود، نميدونستم چی رو می خوان ثابت کنن ولی هر چی بود از انسانيت دور بودند، خيلی دور.

وقتی تصميم گرفتم اينجا حرف بزنم، هدفم اين بود که با شما ارتباط برقرار کنم، با شما که ديگه نميتونم درکتون کنم، نميتونم خواسته هاتون، دردهاتون رو بفهمم. از ۳ ماه پيش (۲۲ شهريور) که شروع کردم به نوشتن، تنها هدفم اين بود که باهاتون حرف بزنم، بتونم درکتون کنم، شايد تو (يا شما) هم تونستيد چيزهايی يادتون بياد، چيزهايی که يادتون رفته، چيزهايی که زيباست، چيزهايی که ارزش محسوب ميشن.

اين مدت با خيلی رفتارها که فراموش کرده بودم، دوباره آشنا شدم، نميخوام اسم ببرم، ما خودمون بيشتر از هر کس ديگه ميدونيم چه ضعفها و نقصهايی داريم ولی آيا واقعا، خودپرستی و ارضاء شخصيت تا اين حد برامون ارزش داره که حاضريم همه ارزشها رو زير پا بگذاريم؟ دلم خيلی پُره. تا حالا از خودمون پرسيديم چرا اينهمه از دوستان وبلاگنويس ديگه نمينويسند؟ نميخوام نام ببرم، بارها شده جايی طبق عادت رفتيم ديديم ديگه از اون صفحه هميشگی که بهش عادت داريم و با خوندن نوشته هاش آروم ميشيم، خبری نيست. آخه چرا؟ واقعا چرا داريم اينهمه دوست رو تو جمع خودمون از دست ميديم. جواب همه شون هم همينه: وقتی کسی من و نوشته‌هام رو نميفهمه واسه چی بنويسم؟ وقتی کسی پيغامی ميذاره فقط قصدش اينه که يعنی من هم هستم و تو هم بيا وبلاگم، پس چرا بنويسم؟ وقتی يه شعر يا داستان مينويسيم ولی کسی حتی زحمت خوندن به خودش نميده، و فقط مينويسند: «قشنگ بود، به من هم ...»، خستگی تو تن آدم نمی مونه؟ چرا با خودمون اينطور می‌کنيم؟ باور کنيد حتی اگر من دستم رو بذارم رو يه دکمه و فقط يه حرف رو تکرار کنم، بازم واسش زحمت کشيدم، توقع دارم وقتی ميای اينجا لااقل نگاه کنی ببينی چه حرفی هست که ۴۵۶۷ بار تکرار شده. البته منظور من دوستانی نيست که اينجا رو ميخونند (چون اگه تا اينجاش رو خوندی يعنی تو جزء اونها نيستی) ولی ميخوام درد دوستانی رو بگم که فقط تنها راه رو حذف وبلاگ ميدونند، حذف تمام خاطرات، حذف تمام عشقها، تمام دوستی ها، آخه چرا؟ چرا ما بايد تاوان کج انديشی و خودپرستی ديگران رو بديم؟ چرا بايد دلمون بشکنه که هيچکس تو اين دنيا نيست حرف منو بفهمه؟ ای کاش ميتونستم کاری کنم که بعضی‌ها دوباره بنويسند ولی... در مقابل اينها که معصومانه رفتند هم کسانی هستند که هر کاری ميکنند تا فقط ۲ نفر بيشتر وبلاگشون رو باز کنند، از هيچ کاری هم دريغ نميکنند حتی عوض کردن جنسيت خودشون. انگار تعداد نظرها و بالا رفتن نمودار شمارنده تمام خصلتهای حيوانيمون رو ارضاء ميکنه. چقدر داريم از انسان بودن دور می شيم؟ براش چه چيزهايی رو هزينه می‌کنيم؟ به کجا ميريم؟

ولی من ميايستم، من خيلی حرفها با شما دارم، من ميمونم تا ياد بگيرم، از شما، از خودم، از همه. من پر از ضعف و اشتباه و کمبود هستم. اين سعيد حاتمی که داره وبلاگ مينويسه با سعيد حاتمی که داره راه ميره و نفس ميکشه خيلی فرق داره. اينها حرفهای من هستند نه شخصيت و زندگيم. من اينجا می نويسم که ياد بگيرم انسان بودن رو، ميخوام رشد کنم. چرا از انتقاد کردن هم ميترسيم؟ ولی من يعنی سعيد حاتمی ازتون تمنا دارم از من انتقاد کنيد. راهنمايی کنيد. دوست خوبی که مياد چيزی مينويسه اگر حرفش درست هست بهش اعتقاد داره چرا هيچ نشونی از خودش نميذاره؟ باور کنيد حتی اگر ناسزا هم بگيد من ميشنوم؛ چون حتما دليلی داشتيد که من رو لايق اون ديديد، ولی چرا می خواهيد ناشناس باشيد؟ بگيد، انتقاد کنيد، کمک کنيد انسان باشم، التماستون ميکنم.

نظرات قبلی

December 27, 2003

بادمجون بم هم آفت داشت

حرفها گفته شده و همه همه چيز رو می دونيد. عمق فاجعه به حدی هست که اکثر شبکه‌های تلويزيونی اينجا بيشتر اخبارشون رو به اين مسأله اختصاص دادند. تنها سوالی هم که ميشه اينه که چرا انقدر تلفات؟ جوابش رو هم همه ميدونيم. تو اين حال يه عده تاسف ميخورند، يه عده به جوش و خروش مياند، يه عده کمک ميکنند، يه عده هم بی تفاوت از کنارش ميگذرند و هر چی هست ۲ ماه بعد، همه چيز فراموش ميشه. واقعا همه چيز.
يکی از دوستانم تصميم داره تو شمال شهر تهران يه آپارتمان بخره، خودش چون فارغ التحصيل معماری هست رو خيلی مسائل دقت نظر داره. از لحظه مالی هم هيچ مشکلی نداره، فقط مونده پيدا کردن يه خونه. جالبه بدونيد اين آپارتمانهايی که متری دست کم يک ونيم ميليون تومان تو تهران معامله ميشند، در برابر زلزله با ساختمونهای کاه گلی روستاهای بم هيچ تفاوتی ندارند. درسته، يعنی حتی پول و ثروت هم نمی تونه بی توجهی خودمون رو مرتفع کُنه.
مقصر کيه؟ اون روستايی که درآمدش کفاف خورد و خوراک زن و بچش رو نميده و سالها و جَد اندرجَد تو خونه کاهگلی زندگی کرده؟ يا دولت مقصره که قبل از سير کردن مردم فقير، قبل از فراهم کردن زمينه اشتغال به کار اين همه جوون بی کار، تو شهرستان بم خونه هايی نساخته که در برابر زلزله مقاوم باشه؟ کی مقصره؟ من؟ منی که دلم بيشتر واسه از بين رفتن ارگ بم سوخت، تا بچه هايی که مادرانشون رو از دست دادند؟ پدرانی که به آوار چشم دوختند تا شايد يک نفر از جمع خانواده دوباره اونو صدا کنه؟ يا شما؟ کی؟ کی جوابگو زجه اين همه آدمه؟
نه من، نه شما کاری از دستمون بر نمياد. گفتم ۲ ماه ديگه همه چی فراموش شده، ولی فقط يک لحظه فکر کنيم اگر مرگ بياد سراغمون چی داريم با خودمون ببريم؟ يک دنيا خوشی و لذتی که تا حالا از دنيا برديم؟ يا دلهايی که شکونديم؟ دروغهايی که گفتيم؟ بديهايی که کرديم؟ کدومش رو ميبريم؟ مرگ هميشه نزديک ماست، فوق فوقش ۱۰۰ سال ازش فرار کنيم، بعدش چی؟
راستش اينکه ارزش زندگی تو ايران پائين هست توش شکی نيست، ولی لااقل خودمون به خودمون که ميتونيم ارزش بديم. لااقل ميتونيم جوری رفتار کنيم که وقتی مرديم، اونقدر بزرگ باشيم که لااقل ۲ نفر بعد از مرگ يادمون بيفتند. شايد بگيد فايدش چيه، درسته اگر فايده اين هست که خوشی از دروغ گويی و تظاهر داره، پس ماندگار شدن نامتون هم فايده يی براتون نداره. ولی مرگ خيلی نزديکه، خيلی.
ديروز صبح که اخبار گوش دادم و فهميدم ايران زلزله اومد، اومدم خبرگزاريها و سايتهای خبری ايرانی رو باز کردم، ولی هيچ کدوم دريغ از يه خبر. ما حتی به خودمون هم دروغ ميگيم. شنيدم مشکل اصلی اينجا بود که تا ديشب هيچ کس اين زلزله رو جدی نگرفته بود، در صورتیکه گروه‌های امداد از سرزمين کفر و استکبار و تهاجم فرهنگی، با وجود تعطيلاتِ سال نو، ديروز ظهر به سمتِ ايران حرکت کردند. چه خودخواهی لذتبخشی، چه انسان بودن شيرينی. کجا داريم ميريم؟

نظرات قبلی

May 29, 2004

برده داری

داستان اسپارتاکوس رو می‌دونيد؟ اين آقا يه بابايی بوده که خيلی قبلتر از شونصد سال پيش تو روم بر عليه برده داری قيام ميکنه. اون موقع‌ها کشورها معمولاً در حال جنگ با هم بودند و وقتی يکی رو اسير می‌کردند اونو به عنوان برده نگه ميداشتند و اين برای همه جا افتاده بود، حتی اون کسی که برده ميشد ميپذيرفت که تا آخر عمرش يه کالا بيشتر نيست. حالا اين اسپارتاکوس هم خودش برده بوده ولی اين سرنوشت رو نميپذيره و قيام ميکنه. وقتی يه سپاهی دور و بر خودش جمع ميکنه شروع ميکنه با برده داران جنگيدن و آزاد کردن برده ها. البته هدف اصليش برگشتن به سرزمينش بوده، ولی يه جا مجبور ميشه با سپاه روم جنگ کنه و شکست ميخوره، رومی‌ها هم هر کی رو که زنده مونده بوده به صليب ميکشند. حتماً از جنگ گلادياتوری يه چيزهايی می‌دونيد؛ اون زمانها برده‌ها رو مجبور می‌کردند جلوی جمعيت با هم يا با يه شيری، ببری، چيزی بجنگند تا ملت از تيکه پاره شدن ديگران کيف کنند. اسپارتاکوس هم يه گلادياتور بوده که خوب معلومه هيچوقت بازنده نشده بوده (چون اگه ميشد که داستان تموم ميشد). خلاصه اونو مجبور ميکنند با بهترين دوستش مبارزه گلادياتوری کنه تا هر کس پيروز شه، به صليب کشيده بشه. از اونجا هم که مرگ رو صليب درد آوره و طول ميکشه؛ هر کدوم سعی می‌کرد اون يکی رو بکشه تا مرگش زجرآور نباشه... و آخرش اسپارتاکوس به صليب کشيده ميشه.
کل تاريخ رو نگاه کنيم تعداد کسانی که بر عليه برده داری مبارزه کردند خيلی زيادند. يکی از ارکان مهم اديان اون زمان هم همين بوده، هر چند که بعضی از پيامبرها خودشون غلام و خدمتکار و از اين حرفها داشتند، ولی فرق اونها با برده اين بوده که برده واقعاً يک جنس محسوب ميشده. خلاصه اينکه با اينهمه مبارزات و قهرمانيها، تنها چيزی که عوض ميشده و شده فرهنگ برده داری و برده بودنه.


چند سالی هست که خبرهای ناخوشايندی از دبی ميشنوم. چيزی که اسمش رو گذاشتند قاچاق زنان و دختران به اونور آب! حتی يکی از آقازاده‌ها رو که از نزديک ميشناسم يه شرکت مثلاً کامپيوتری تو دبی باز کرده، ولی بيشترين در آمدش از راه فروش دخترانی هست که از ايران به اونجا منتقل ميکنه. موارد بيشماری شنيدم و خوندم و ديدم که شايد حوصله اش تو اين نوشته نباشه، ولی هر کدوم از اون يکی تکون دهنده تره.
چه بخوايم و چه نخوايم از وقتی بشر از بالای درخت اومد پايين و فهميد بغير از زور چيز ديگه يی به اسم پول هم هست، فاحشه گری بعنوان يک شغل بوده و خواهد بود. چه زمان پيامبرش که ملت همه معجزه الهی رو ديده بودند و از خدا حتماً ميترسيدند، چه حالا که با علم روز ملت بيست و چهار ساعته نشستند پای يه صفحه رنگی و از خونشون هم بيرون نمياند، مردانی که برای ارضاء خودشون حاضرند پولی پرداخت کنند، زيادند. حالا يه جا مثل اينجا (آلمان) بايد اين خانومهای مهربون! به دولت ماليات بدند و بيمه باشند و بازنشسته بشند، يه جا هم مثل ايران خود اشتغال هستند و هر چند وقت هم برای اينکه با هم بيشتر آشنا بشند تو زندان دور هم جمع ميشند و يه چند تا شلاق ميخورند و روز از نو روزی از نو. برای بازنشستگی هم شغل شريف قوادی رو اختيار ميکنند يا ميميرند.
نميخوام سر اين بحث کنيم که فاحشه بودن خوبه يا نه؛ چون تا وقتی مشتريهای زيادی داره، يعنی چيز خوبيه، حالا شايد شغل شريفی نباشه ولی از دزدی و مواد فروشی که بهتره. هفته پيش از قول يه خلبان تو يه خبرگزاری تازه تأسيس خوندم که قراره تو فجيره (يه جايی تو امارات) دخترها و پسرهای ايرانی فروخته بشند. اينکه اصل اين خبر که هنوز تائيد نشده، راسته يا دروغ، زياد مهم نيست، مهم اينه که سالهاست اين وضع تو کشور امارات وجود داره و اونجا شده بهشت فاحشه‌های ايرانی. حالا نميدونم چرا تا حالا کمتر حساسيتی رو اين مسئله وجود داشت، ولی الان که صحبت از خريد و فروش مستقيم شده، برامون سنگينه، شايد هم چون قراره پسرهای ايرانی هم فروخته بشند يه کم به غيرتمون برخورده!
تو آخرين سفرم به ايران، پای صحبت يکی از کسانی نشستم که بارها به دبی رفته و با افتخار از خودفروشيهاش تعريف می‌کرد و تنها خاطرات بدش، همسفر و همکار ايرانيش بوده که بارها پول اين رو خورده بوده (به عبارتی دزديده بوده) و يکبار هم تو بازگشت به ايران تو فرودگاه مهر آباد يکی از ماموران رشوه کلونی ازش گرفته بوده. از اين نمونه زيادند. بين اينها هم کسانی هستند که واقعاً فريب خوردند. پارسال تو مجله زنان يه گزارشی بود راجع به همين مسئله خودفروشی ايرانيها در دبی و خبرنگار اون با يه دختری مصاحبه کرده بود که برای ادامه تحصيل ميخواسته بره انگلستان و قرار ميشه برای انجام کارهاش اول بره دبی، ولی اونجا اتفاقاتی ميفته که مجبور به موندن در اونجا ميشه و هربار هم که با خانوادش تماس ميگيره، ميگه من الان انگلستان هستم، ولی با تمام اين حرفها از وضعيتی که اونجا داره راضی بوده.


حالا با اين اوصاف، اگر شما وزيری، وکيلی، چيزی تو ايران بوديد چی کار می‌کرديد؟ اولين چيزی که به نظر ميرسه مبارزه با قاچاق انسان هست. اگر از ساز و کارهای اصلی مبارزه با اين پديده که اروپايی‌ها هم نتونستند جلوش رو بگيرند بگذريم، مهمترين تأثيرش رو صنعت توريسمه دبی هست، يعنی اگر يه ايرانی بعد از اين بخواد بره دبی بايد مثل کشورهای اروپايی، برای گرفتن ويزا از هفتخوان رستم رد بشه. البته شايد بگيد ما که پول نداريم بريم دبی، پس بزار سخت بگيريم! ولی خب وقتی شما کاره يی بشيد که قدرت تصميم گيری داريد، حتماً هم خودتون پولدار ميشيد هم اطرافيانتون!!!
پس چی کار ميشه کرد؟ نرخ خودفروشی رو هم که نميشه تو ايران بالا برد تا فاحشه‌ها راضی باشند و مشکله فرار انداميه ديگه يی به مشکل فرار مغزها اضافه نشه، ميشه؟ شايد هم بهتره تو يه حرکت انقلابی هر چی دختر و زن که مشکوک به فساد اخلاقی هستند سر به نيست کنيم!!!؟؟؟
نه! يه کم عمقی تر به مسئله نگاه کنيم. اينها حتماً مشکل اجتماعی و خانوادگی دارند. پس خانواده‌ها رو مجبور کنيم که به بچه‌هاشون ياد بدند که اين کارها بده!!! نه! اجبار خوب نيست، بايد بهشون آموزش داد. از طريق روزنامه‌ها و تلويزيون؟ نه! اونو برای کار ديگه لازم داريد (چون شما الان سياستمداريد و بايد قدرتتون رو حفظ کنيد؛ کدوم سياستمداری مياد کاری کنه که قدرتش رو از دست بده!؟) پس تو مدرسه و دانشگاه بهشون ياد بديد که به بچه‌هاشون ياد بدند که وقتی بزرگ شدند خودفروشی نکنند يا واسه اينکارا پول ندند. فکر خوبيه، نه؟ البته خدا کنه اون بچه بزرگ که شد يادش نره.


تا حالا فکر کرديد چرا اين زنان و دختران ايرانی حاضرند برای عربها (تو دلتون بگيد سوسمارخور!) بردگی کنند ولی يک همسر يا يک فرزند ايرانی نباشند؟ هر چقدر دولت و رژيم در اين مسئله مقصر هست، من و شما، صد برابر تقصير داريم. اين رو يک روزی باور می‌کنيم.

June 29, 2004

اينترنت و ظرفيت ما

سال پنجاه و هفت چهار تفکر مختلف، بزرگترين و مردمی ترين انقلاب قرن رو رقم زدند. بيش از نود و نه درصد ايرانيها از تمام اقوام و تفکرات و با دانش سياسی، در آزادترين و آگاهانه ترين انتخابات ايران، به رهبری آيت الله خمينی و قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران رأی دادند. جامعه مذهبی ايران به رهبری يک روحانی و حکومت ملی گرايان رأی دادند، حتی طرفداران حزب توده که تفکرات کمونيستی داشتند. اگر اطلاعات خيلی کمی هم از تاريخ انقلاب داشته باشيد، می‌دونيد که چند سال اول انقلاب قدرت اجرايی به دست ملی گراها بود. ولی برخلاف دوران مصدق، اينبار مذهبی‌ها تمام سعی خودشون رو کردند تا قدرت رو به دست بگيرند. در اين سالها بازار بحث و ميزگرد بين سران چهار تفکر عمده (مذهبی، ملی، مجاهد و توده یی یا فدايی) در تلويزيون و دانشگاهها و مجامع گرم بود. ولی در وهله اول شروع جنگ و بعد عدم موفقيت بعضی از اين تفکرات، در شفاف سازی ايدولوژی شون، باعث شد اين گروهها دست به ترور و مبارزه مسلحانه بزنند و اينجا بود که انقلاب از مسير آرمانی خودش خارج شد، و گفتگو و ايدولوژی جای خودش رو به قتل و اعدام و ترور داد.
از اون سالها بيش از بيست سال ميگذره. ديگه در ايران از دو گروه عمده انقلابی خبری نيست. ملی گراها هم عملاً از صحنه سياست کنار رفتند و فقط ما (ملت) مونديم و مذهبيون سياستمدار. چه بخوايم، چه نخوايم، چه قبول کنيم، چه نکنيم، تو اين سالها خيلی چيزها عوض شده. حالا ديگه تو کشوری که ادعا می‌کرد ديوار آهنينش، سختتر از ديوار آهنی کشورهای کمونيستی در برابر موج تبليغاتی امپرياليسته و يک زمانی توش داشتن دستگاه ويديو، جرم محسوب ميشد، حالا مردمش به راحتی و با کمترين هزينه يی به انواع و اقسام اطلاعات دسترسی دارند. درسته که هنوز ملت با ترس و لرز، رو پشت بومشون آنتن ماهواره ميگذارند، ولی اگه دور و برمون رو نگاه کنيم، ميبينيم حتی اون روستاييش هم تو خونش گيرنده ماهواره داره.
از چند سال قبل و ظهور پديده اينترنت، همه چيز رو عوض کرد. برعکس برخورد اوليه رژيم با ويديو و ماهواره، اونو اينبار ممنوع نکردند. با اينکه حجم اطلاعات و تنوع اونها (چيزی که تمام حکومتهای ديکتاتوری ازش ميترسند) خيلی بيشتر از هر رسانه ديگه هست، و راحتتر از ماهواره ميشد جلوش رو گرفت؛ ولی حکومت ايران اين کار رو نکرد و بخاطر حساسيت موضوع، بررسی اون رو سپردند به مجمع تشخيص مصلحت نظام تا تصميم راهبردی تری گرفته بشه. حالا اگر کلاً استفاده از اينترنت، مثل خيلی چيزهای ديگه که تو ايران غيرقانونی هست، ممنوع ميشد، چه اتفاقی ميوفتاد؟ درسته که برای خيلی از ما، الان بدون اينترنت زندگی معنا نداره، ولی شيش سال پيش برامون چه فرقی می‌کرد که اينترنت داريم يا نه؟ يا اصلاً چند نفر حاضر ميشدند پول گزافی خرج کنند تا از طريق کشورهای ديگه به دنيای اطلاعات راه پيدا کنند؟ پس ميبينيم که حکومت مذهبيون بعد از اين همه سال قدرت، تن به بزرگترين ريسک حياتش داد و اجازه داد مردم به هر اطلاعاتی که خواستند دسترسی پيدا کنند.

وقتی من تو ايران دانشجو بودم، اينترنت تازه تو دنيا درحال گسترش بود و تو ايران هم بصورت محدود استفاده ميشد. تو کل استادان ما (که رشته مون هم کامپيوتر بود) فقط يکی که عضو هيت علمی دانشگاه تهران بود، با اينترنت کار کرده بود و چون با من و چند تا از دوستانم صميمی بود، مييومد با پز برامون از چت کردنش با خارجی‌ها تعريف می‌کرد!!! خود من هم اولين چيزی که از اينترنت ياد گرفتم، ايميل و چت بود، البته شايد باورتون نشه، ولی تا حالا من وارد چت روم نشدم و اگر چتی هم ميکنم با آشنايان و دوستانم و از طريق مسنجره و اگه بهم فحش نديد، به نظرم چت کردن محض؛ يعنی ارتباطی که فقط با چت باشه، يه بيماری خطرناک روحيه. حالا شايد خيلی‌ها بگند، يعنی بحث و گفتگو تو چت هم اشتباهه؟ خب اگه دو نفر يا چند نفر بتونند همين بحث‌ها رو، رودررو يا از طريق تلفن بکنند، هم وقت کمتری ميبره و هم هزينه اش کمتره، ولی واقعاً چند درصد از ما، تو چت رومها دنبال کسب اطلاعات هستيم؟ چند درصد از ما شده که جرأت به خرج بديم، همون دو کلمه انگيليسی که بلديم رو تو چت با غير ايرانيها، تمرين کنيم؟ متأسفانه، اونجور که شنيدم، چت رومهای ايرانی، ناامن ترين و بيهوده ترين محل برای وقت گذرونی جوونها شده.

اگر اين بالای صفحه رو نگاه کنيد، دو تا کادر برای جستجو قرار داره؛ يکيش برای گوگل، و اون يکی برای جستجو تو وبلاگمه. نميدونم چقدر با گوگل آشنايی داريد، ولی تو اين چند ماهی که با کاربران اينترنتی زيادی در ارتباط بودم، اکثرشون با اينکه دانشجو بودند ولی حتی طريقه جستجو تو اينترنت رو هم بلد نبودند. يعنی اکثر ما که بيشتر وقتمون رو تو اين دنيای اطلاعات ميگذرونيم، حتی يکبار هم به ذهنمون نرسيده که توش دنبال يک موضوع بگرديم. البته جالبه بدونيد که خيلی‌ها هم دنبال موضوعاتی تو گوگل ميگردند ولی کلماتی مانند «سک...» و مترادفات و ترکيبات لغوی اون... اين رو از رو باد هوا نميگم؛ چون ميشه به راحتی فهميد اونهايی که از طريق موتورهای جستجو به يک سايت ميرند، دنبال چه کلماتی بودند. مثلاً چون تو وبلاگم کلماتی مثل «چت» و «دختر فراری» بوده، يه بنده خدايی دنبال «چت با دخترهای فراری» بوده و از اينجا سر در آورده!!! و البته به کاهدون زده! يا مثلاً جستجو تو وبلاگم، طرف به يه نحوی اومده اينجا، ولی نميدونم چرا فکر کرده ميتونه راجع به اين چيزها اينجا مطلب بخونه. اکثراً هم دنبال «خاطرات سک...ی» ميگردند! خداييش چند بار از موتورهای جستجوی اينترنتی، برای پيدا کردن يه مطلب استفاده کرديد؟ [چون نميخوام ديگران هم دچار اشتباه دوستی بشند که دنبال «چت با دختران فراری» بود و از اينجا سر در آورده، کلمات خاص رو کامل ننوشتم، وگرنه برای من اين مسائل تابو نيست]

دو سال پيش همين موقع ها، امير مقيم يه لينک برام فرستاد، که برو ببين اين رفيق جناح چپيمون چی کار کرده! رفتم ديدم، شهاب زالی يه صفحه داره که هر چند روز يه بار توش عکس يه شهيد يا يه حديث ميگذاره و ميشه برای هر نوشته نظر داد، مثل يه وبلاگ ولی خب فارسيش! آدرسش رو هم که نگاه کردم، ديدم پرشين بلاگه و فهميدم اين واقعاً يه وبلاگ فارسيه. يه کم برام جالب بود ببينم، ما ايرانيها تو وبلاگهامون چی مينويسيم، ولی وقت نشد زياد دنبال قضيه رو بگيرم و دو تا وبلاگ فارسی ديگه هم برم. اين گذشت تا تب وبلاگ به مطبوعات و سايتهای ديگه کشيده شد و منم سر از چند تا وبلاگ در آوردم. برعکس دفعه قبل اينبار از رو لينکهايی که تو وبلاگها بود، با وبلاگهای بيشتری آشنا شدم؛ يه آينه به تمام معنا از فرهنگ و اجتماع ايرانی. طبق معمول پر طرفدارترينشون وبلاگهای پورنو و بعد از اون وبلاگهايی که يک دختر روزنگاری ميکنه. وبلاگهای سياسی هم فقط بحثها و دعواهای هميشگی و تکراری و توهين به همديگه. وبلاگهای ادبی و هنری هم تنها نظری که توشون يافت ميشد: «زيبا بود» و «چه قلم توانايی داری» و... يعنی هيچ کس نمييومد بگه اينی که نوشتی فلان جاش قشنگتر بود يا بهمان جاش اشکال داشت. وبلاگهای علمی هم تنها نظری که داشتند، نظری بود که «مادام کوری»! واسه همه پستهای پرشين بلاگ فرستاده بود. اين وضعيت کم و بيش هنوز هم ادامه داره.

اين مسائل رو همه ما ميدونيم و خيلی‌ها دقيقتر و کارشناسانه تر به اين موضوع پرداختند و نقد و بررسيش کردند؛ ولی اين وسط اونی که تو مجمع تشخيص مصلحت نظام، اجازه داد استفاده از اينترنت در ايران قانونی و در دسترس همه باشه، خيلی بهتر از من و شما به اين مسائل آگاه بود و هست و ميدونه که تو اين دنيای بزرگ اطلاعاتی، مردم ايران به دنبال چه چيزهايی هستند. و خوب ميدونه که نه تنها هيچ مشکلی برای حکومت و قدرتش پيش نمياد، بلکه راحتتر به اهدافش ميرسه. حالا سؤال اينجاست که چرا الان تصميم گرفته اين دستيابی به اطلاعات رو برای مردمش، محدود کنه.

نميدونم شما تا حالا با کسی، به هر دليلی مشکل پيدا کرديد يا نه. مثلاً شما وبلاگ داريد و يه نفر با اسم و آدرس وبلاگ مشخص مياد و بجای جمله «وبلاگ خوبی داری، به من هم سر بزن»، بگه: «چه وبلاگ بدی داری»، «چقدر حرفهات بيخوده»، «چقدر اطلاعاتت کمه»، «چقدر تو فهمت از موضوعات کمه»، و... حالا دلايلش رو هم بيان کنه يا نکنه، اولين چيزی که به ذهنتون ميرسه چيه؟ اگر ضعيف باشيد، شما هم ميريد تو وبلاگش همين کار رو ميکنيد. اگر احساس قدرت کنيد، حتماً به ذهنتون ميرسه که يه جوری در وبلاگش رو ببندم تا حالش گرفته بشه. واقعاً کمتر پيش مياد که ما بتونيم خويشتن داری کنيم. اينطور نيست؟ من اين رفتار حذفی رو حتی تو کسانی ديدم که در صف اول مخالفت با فيلترينگ و سانسور بودند. همين دوستان بارها از من پرسيدند، آيا ميتونم فلانی رو هک کنم.

نميدونم چقدر با در و همسايه تون آشنا هستيد، نميدونم از خيابون انقلاب پايين تر رفتيد يا نه، نميدونم از شاه عبدالعظيم اونور تر رفتيد يا نه، ولی حتماً قبول داريد که حداقل سی درصد جمعيت ايران، جوری اعتقادات مذهبی دارند که خواسته يا ناخواسته شدند پشتيبان حکومت يا بقولی سرمايه‌های انقلاب! حالا فکرش رو بکنيد که اينها بياند ببينند تو يه وبلاگ يا سايت، يک نفر تمام ارزشها و اعتقاداتی که هويتشونه، رو کامل زير سؤال برده يا بدتر بهش توهين کرده. شما جای اون شخص بوديد چی کار می‌کرديد؟ عاقلانه ترين راه توقع رسيدگی از جانب قدرتيه که معتقد و پشتيبانش هستيد.

به نظر من، پيشرفت خوبيه که حکومت از اون احساس ضعف سالهای اول، مثل تيرباران دختران سيزده ساله، به جرم داشتن يا خوندن کتابی از فلان گروهک، به اين احساس قدرت رسيده که قانونی وضع ميکنه تا محترمانه، نگذاره ملت به راحتی از افکار مخالفش آگاه بشند!!! البته مثل اکثر مسائل جاری کشور، اعمال سليقه و مشکلات شخصی، خشک و تر رو با هم سوزونده.

به نظر من هر حرکت جمعی و روشن شدن مواضع، مفيد و مثبت ميتونه باشه ولی بهتر نيست، بجای فقط انتقاد، بيايم تو رفتارها و زندگی شخصی و اجتماعيمون، همين چيزها رو رعايت کنيم و به اعتقادات و تفکرات ديگران احترام بگذاريم و از هر مخالفت يا انتقادی بر آشفته نشيم؟ اينجوری فرزندانمون که سياستمداران آينده هستند هم ياد ميگيرند که با مخالفشون چطور رفتار کنند.

پی نوشت: در اينکه قلم من ناتوان از رسوندن مطلب هست شکی نيست و در اين نوشته هم اکثر قريب به اتفاق دوستان برداشتی غير از چيزی که منظور اصلی من بوده داشتند.
توضيح ضروری اينکه من نه قصد طرفداری و نه توهين به شخص يا اجتماعی رو داشتم و اگر از نوشته‌های من اينطور برداشت ميشه؛ بخاطر عدم تواناييم در رسوندن اصل مطلب بوده. مثلاً اينکه گفتم اونی که تمام زندگيش شده چت، يه بيماری خطرناک داره. خب من نه روانشناسم نه جامعه شناس و اين نظر شخصيم بود و اکثر کسانی که اين رو توهين قلمداد کردند هم بهش اذعان دارند. حالا يک سؤال: «شما وقتی که ميريد دکتر و دکتر تشخيص ميده شما بيماريد، يعنی بهتون توهين کرده؟» البته بعضی از دوستان گفتند که بايد به دلايل اون اشاره می‌کردم. اول اينکه بحث اصلی چرا چت کردن و اعتياد و مشکلات روحی و روانی و اجتماعی ناشی از اون نبود. تازه، اکثر ما هم جواب همه اينها رو ميدونيم و دوستان ديگه تو مقالاتشون شيواتر و بهتر اون رو نقد کردند و ميشد تکرار مکررات.
بعضی از دوستان هم اين ايراد رو گرفتند که چرا از نوشته‌های من طرفداری از حکومت ايران استنباط ميشه. متأسفانه هيچ کدام از دوستان هم لطف نکردند بگند کجای نوشته‌هام غير واقعی و غير مستدل بود. البته يکی از دوستان هم گفته مثلاً تو ترينهايی که بکار بردم حرف زياد هست. مسلماً هم حرف زياد هست، ولی اگر شما مثال نقضی می‌دونيد، خب لطفاً بگيد تا من نه تنها دانسته‌هام رو اصلاح کنم بلکه نوشته ام رو هم تغيير بدم تا ديگران اطلاعات غلط کسب نکنند. لطفاً اگر مطلب اشتباهی اينجاست، ذکر کنيد تا تصحيح کنم.
دوست خوبی اينجور برداشت کرده که من گفتم رژيم کار خوبی کرده که فيلتر ميکنه و منت گذاشته و اجازه داده تا مردم از اينترنت استفاده کنند. البته اگر اين دوست عزيز، مطلب رو با دقت ميخوند ميديد، بحث سر اين هست که چرا حکومت اين کار رو کرده، و مسلماً هيچ کدوم از دلايل توجيه اين نميشه که مردم از پيش پا افتاده ترين آزادی يعنی کسب اطلاعات، محروم باشند؛ ولی قصد من اين بود که خود ما بجای فقط انتقاد کردن و شعار دادن، بيايم تو زندگی شخصيمون مثل حکومت رفتار نکنيم. شايد به نظر خيلی‌ها انقلاب و عوض کردن حکومت تنها راه تغيير ايران باشه، ولی کی مطمئنه سرنوشت انقلاب پنجاه و هفت تکرار نميشه؟ پس بهتر نيست بجای اينکه بشينيم و همه تقصيرات رو متوجه حکومت کنيم، تو خودمون که ازش مطمئن هستيم انقلاب کنيم؟ اگر شما مطمئن نيستيد که اين راه درسته و فرزندانمون طعم آزادی رو نميچشند، ميتونيد به تاريخ اروپا نگاه کنيد. هر چند که همه جا و هميشه سياست آلوده بوده و مردم بازيگرانی در دست کارگردانهای سياست پيشه هستند و خواهند بود.
دوست ديگه يی گفته چرا ما بايد به حکومت اين حق رو بديم تا هر کاری بکنه تا قدرتش حفظ بشه. من هم مسلماً اين حق رو به هيچ کس ندادم؛ ولی از شما پرسيدم که شما در اين مواقع چه ميکنيد. به نظر من هروقت من و شما که عضوی از جامعه هستيم، تونستيم به افکار و عقايد ديگران احترام بگذاريم، اونوقت ميشه از سياستمداران که غرق در قدرت هستند، انتظار داشت مثل ما عمل کنند. نکنه شما هم فکر ميکنيد حکومت ايران از آسمون اومده و سياستمدارانش با من و شما فرق دارند؟
دوست ديگه يی که مسلما خواننده هميشگی وبلاگم نبوده، گفته، دارم مثل بقيه شعار ميدم. يادم نمياد جايی تو نوشته‌هام عنوان کردم که من بی عيب و نقص هستم. هر جا هم از مشکلات اجتماعی و فرهنگی صحبت کردم، ضمير ما بکار بردم، يعنی من و اونهايی که مثل من مشکل دارند. ولی ازتون خواهش ميکنم اگر تو من اشتباه يا ضعفی ميبينيد بدون احساس گناه بيان کنيد و بدونيد با کمال ميل ميشنوم. البته بعضی از دوستان شايد بگند، ما که گفتيم با حرفهات مخالفيم، پس چرا باز خواهش ميکنه؛ ولی من نديدم دوستی بگه با کدوم قسمت و چه مسايلی مخالفت داره و من اشتباه ميکنم. لطفاً مثل حکومت انتقاد (متهم) نکنيد؛ بلکه دوستانه و با جزئيات کمکم کنيد تا ايرادات و اشتباهاتم رو اصلاح کنم. از توجهتون ممنونم.

July 5, 2004

رفتار من هميشه ايراد دارد

قصدم از نگارش مطلب قبلی، پرداختن به يکی از بزرگترين مشکلات اجتماعی ما ايرانيها و يا بهتر بگم اغلب کشورهای در حال توسعه!!! يعنی حذف فکر و نظر مخالف، بود. ميخواستم بدونم چرا هميشه سعی کرديم، داد بزنيم (توضيح ضروری: نشون بديم) کسيکه اونجور ما دلمون ميخواد فکر نميکنه؛ پس هيچی نميدونه و بايد نابود بشه.
وقتی شروع به نوشتن کردم، سعيم اين بود که در نوشته‌های خودم، اين نکته رو رعايت کنم و به چيزهايی مثل انقلاب يا نظام حاکم در ايران که هميشه (حتی خرداد هفتاد و شش) مخالفشون بودم و هستم، به ديده يک منتقد نگاه کنم نه يک مخالف، نه کسيکه که تمام کودکيش بخاطر قدرت طلبی عده يی، جز جنازه و خون و جنگ و آتيش چيزی نديده، نه کسيکه نوجوانی خودش رو بخاطر تفکرات بی پايه و اساس ديگران به فرار و زندان و مجازات گذرونده، نه کسيکه تو ابتدای جوانيش بخاطر فقط مخالف فکر کردنش (نه بودنش) شکنجه شده و خانواده اش تحت فشار بودند، و نه کسيکه بخاطر خفقان از وطنش فرار کرده و نميتونه در کنار شما که شجاعانه در خود ايران با رژيم مبارزه ميکنيد، باشه.
ولی هدفم نقد حکومت نبود و فقط ميخواستم اين معضل اجتماعی رو (حذف مخالف) بدون هيچ شعاری، بررسی کنم و در پاراگراف آخر نتيجه گيری. و پيشنهادی بدم که به نظرم تنها راهکار حل اين معضل هست. ولی وقتی ديدم اکثر قريب به اتفاق دوستان به تنها قسمتی که توجه نکردند و نظری ندادند، همون پاراگراف آخر و جمع بندی کل مطلب بود، متوجه ضعف هميشگی خودم در نگارش شدم و با پی نوشتی سعی کردم منظور اصلی خودم رو بيان کنم و به چند سؤالی که مطرح شده بود پاسخ بدم. ولی گويا باز ناکافی بود، و دوستان مايل بودند بيشتر در مورد مسائل سياسی نظرات خودشون رو مطرح کنند.
عدم توانايی من، در نوشتن مطالب، باعث شده بيش از اندازه به قوانين نگارشی که در مدرسه آموختم، بپردازم. مثلاً استفاده از علائم در بيان حالت جمله، که گويا نه تنها مفيد نبوده، بلکه دوستان رو به اشتباه انداخته بود؛ چون خيلی از دوستان سه علامت تعجب در کنار هم رو نشونه يی از تاکيد من به يک جمله دونسته بودند و فقط اون جمله رو نقد کردند و اون رو نشانه يی از عدم درک من از وضعيت فعلی ايران دونستند.
چون خودم هميشه به شفاف سازی و بحث اعتقاد داشتم، در گام بعدی سعی کردم در وبلاگ خود دوستان توضيحاتی در مورد نوشته ام بدم و تا اونجا که به خاطر دارم، با افکار و مباحث مطرح شده هيچ مخالفتی نداشتم و نکردم. ولی متأسفانه گويا در اين زمينه هم ناموفق بودم و اين احساس به وجود اومده بود که من در جهت توجيه نوشته هايم هستم و ميخواهم افکار خودم رو به دوستان تحميل کنم.
يکی از اشتباهات بزرگی که کردم اين بود که بجای جستجوی اين ضعف در درونم، به دنبال سؤالاتی رفتم که از موضوع اصلی نوشته به دور بود. مثلاً ميخواستم بدونم که مردمی تر از انقلاب پنجاه و هفت، چه انقلابی بوده، که دوستان پاسخ دادند انقلاب مشروطه. يا بدنبال آگاهانه تر از انتخابات فروردين سال پنجاه و هشت ميگشتم که هنوز هم پاسخی نگرفتم، ولی حدس ميزنم انتخابات رياست جمهوری هفتاد و شش منظور دوستان بوده که اکثرشون در اون شرکت کردند و مسلماً اون رو آگاهانه ميدونند، نه انتخاباتی که اکثر رأی دهندگانش در حال حاضر پشيمان هستند. سؤالاتی که هنوز پاسخی برای اونها پيدا نکردم بسيارند، از جمله ترتيب تعداد بازديد کننده وبلاگها، يا صفتی برای اعتياد به دنيای مجازی و وارد کردن اون به تمامی ارتباطات روزمره.
وقتی نتونستم خودم به اين سؤالات پاسخ بدم و در رفتار خودم با دوستان ديگه دقت کردم، مطمئن شدم که اشکال کاملاً از خود من و شخصيت و افکار من هست که صميمی ترين دوستانم با وجود آگاهی از تفکراتم و با وجود توضيحات زيادی که دادم، کماکان خودشون رو مخالف نوشته من ميدونند. خيلی سعی کردم اين ضعف رو در وجودم پيدا کنم و حتی از شما هم کمک خواستم.
در اين بين دوست خوبم و يکی از همراهان اوليه اينجا که همتون حتماً ميشناسيدش يعنی مهرنوش که هممون مداد سياهش رو دوست داريم، نوشته من رو نقد کرد و من متأسفانه بخاطر ضعفهای شخصيتی و مشکلاتی که قبلاً نام بردم، باعث ناراحتی اين دوست عزيزم شدم و پس از بحثهای بی نتيجه يی که داشتم، برای اثبات حرفهام، پيامهايی که در مسنجر برای من گذاشته بود رو در نظر خواهيش قرار دادم، و با اين کار دور از اخلاقم نشون دادم، با وجود اينکه هيچگاه ادعای بدون ضعف بودن رو نداشتم و هميشه سعی در اصلاح خودم داشتم، ولی کماکان حتی ظرفيت برخورد با کسی که خودش رو مخالف من ميدونه ندارم و برای اثبات حرفهام حتی اخلاقيات رو هم زير پا ميگذارم. همينجا از اين دوست خوبم و تمام دوستان ديگه که بخاطر رفتار من ناراحت شدند، عذر ميخوام و اميدوارم اشتباهات من رو ببخشند.
يک عذرخواهی هم به دوست بزرگوارم فرهاد، بدهکارم و اميدوارم با دل بزرگ و دريايی که داره، اينبار اشتباهات من رو ببخشه؛ چون واقعاً اينکه من باعث ناراحتی اين دوست خوبم شدم، برام خيلی سخته و نميتونم ناراحتی ايشون رو ببينم. بازهم از تمام دوستان معذرت ميخوام که با باز کردن يک بحث ناقص و بيهوده، وقتشون رو گرفتم. ولی همين بحث با وجود اينکه اهداف ديگه يی رو دنبال می‌کرد، درسهای بزرگی به من داد و ضعفهايی رو در من نمايان کرد، که هيچگاه به تنهايی نميتونستم بهشون برسم و همينجا از تک تک شما که در رسيدن من به سؤال: «سعيد با مخالفين خود چگونه برخورد ميکند؟» کمک کرديد، متشکرم

September 6, 2004

ما و جون بقيه

بيشتر از يک ماه قبل، وقتی خبر اعدام يه دختر شونزده (!؟) ساله رو تو چند تا سايت خبری خارج از ايران خوندم، بجای اينکه بشينم غصه بخورم که چرا يه دختر شونزده (!؟) ساله بايد بخاطر مثلاً خودفروشی اعدام بشه، يا فکر کردن به اينکه چطور يه دختر مجرد می‌تونه زنای محصنه کنه، يا فوقش هم با محارمش زنا کرده باشه، چطور برخلاف قانون جزايی جمهوری اسلامی، دادگاه شهرستان می‌تونه حکم اعدام بده، سؤال‌های ديگه‌يی به ذهنم رسيد.
اين فکرها هم تو دلم موند تا اينکه چند وقته می‌بينم نه‌تنها وبلاگ‌نويسان بعضاً روشن‌فکر و آزادی‌خواه هم از اعدام يه دختر شونزده (!؟) ساله، به هيجان اومدند و چه شعرها و چه مرثيه‌سرايی‌ها که براش نمی‌سرايند، بلکه روزنامه‌های داخلی هم از اينکه يه دختر شونزده ساله، اعدام شده، غصه‌دار شدند و بعضی‌هاشون هم ميخوان ثابت کنند که دختر بيست و دو ساله (!؟) اگر زنای محصنه کنه برای جامعه مضره ولی نبايد اعدام بشه. خلاصه تصميم گرفتم فکرامو تو وبلاگم بنويسم، هر چند که شايد اصلاً ربطی به اعدام دختر شونزده يا بيست و دو ساله، يا زنای محصنه يا غيرمحصنه نداشته باشه.
از اونجا که تو جامعه امروز ما هر کی به حکومت فحش نده و شعر فروغ بلد نباشه، يعنی روشن فکر نيست، من همين الان رابطه خودم رو با هر چيز روشن، تکذيب می‌کنم. ولی خيلی فکر کردم ببينم کِی شده بشينيم راجع‌به يه اتفاق و داشته‌های خودمون فکر کنيم و خدايی نکرده از نتيجه اين مقايسه درس بگيريم و سعی کنيم تو زندگيمون بجای شعار دادن يه کم هم عمل کنيم. از من بی‌سواد گرفته، تا اون کسيکه تمام شعرهای شاملو رو حفظه، هر وقت يه اتفاق بد می‌افته، نه‌تنها خودمون فقط برانگيخته می‌شيم، بلکه سعی می کنيم احساسات اطرافيانمون رو هم برانگيخته کنيم، بدون اينکه به ماهيت قضيه پی ببريم. دقيقاً اين کار رو هم ملا يا نوحه‌خون می‌کنه، و ملت بدون اينکه بدونند علی کی بود، حسين کی بود، اصغر کی بود... فقط براشون اشک می‌ريزند، ولی دو ساعت بعدش می‌رند کاری می‌کنند که حسن و حسين و تقی، عمراً از اون کارها نمی‌کردند؛ يعنی بجای اينکه بيايم از مثلاً دو تا آدم چيز ياد بگيريم، می‌آیيم انرژی‌های خودمون رو تخليه می‌کنيم و روز از نو و روزی از نو.
حالا همه اين مرثيه‌ها رو گفتم که بيايم اينبار بشينيم خودمون رو بسنجيم، ببينيم چقدر جون آدمای ديگه برامون ارزش داره. مثلاً فکر کنيد شما اصلاً يه روستايی نيستيد که از سَرِ زمين و چراگاه رفتيد جنگ و جبهه و هر کی رنگ لباسش فرق داشته يعنی دشمن بوده و بايد می‌کشتيدش، حالا بعد از هشت سال که رفيقاتون جلوتون تيکه تيکه شدند، زنده مونديد و اومديد شهر بهتون يه قلم و مهر دادند که بشينيد قضاوت کنيد که کی برای جامعه زياديه يا کی نيست. شما الان يه روشن فکر هستيد که کلی شعر بلديد و وبلاگ می‌نويسيد و ديگران کلی هم براتون نظر می‌دند، اونوقت مثلاً خدايی نکرده يه نفر بياد عزيزيتون رو بکشه، و طبق شريعت دين مبين! اسلام، دادگاه حکم قصاص اون قاتل رو می‌ده و حالا اين شما هستيد که بايد برای مرگ و زندگی اون قاتل تصميم بگيريد.
البته شايد اين وضعيت برای دوستانی که سالها خارج از ايران زندگی می‌کنند، کاملاً روشن باشه و اکثر اونها قاتل رو می‌بخشند، ولی بيشتر طرف حرفم با دوستانی که تو ايران زندگی می‌کنند، هست. واقعاً چه تصميمی برای اون قاتل می‌گيريد؟ اگر تنفر و خصومت قلبی رو کنار بگذاريد و بخوايد يه کم راجع به اين موضوع فکر کنيد؛ آيا نگاه نمی‌کنيد ببينيد که طرف مثلاً پشيمون شده يا نه؟ يا مثلاً اگر ببخشيدش و برگشت تو جامعه، ديگه آدم سر به راهی می‌شه و کسی رو نمی‌کشه؟
يعنی خود شما هم با اينکه کلی شعر حفظيد، ولی بدون دانش قضايی يا جامعه شناختی، به خودتون اجازه می‌ديد که در مورد مرگ و زندگی يک انسان ديگه (هر چند خطا کار و مضر و مخل امنيت جامعه) تصميم بگيريد. اينطور نيست؟
به نظر من، عادل‌ترين و با تجربه‌ترين قاضی دنيا هم نمی‌تونه در مورد مرگ و زندگی انسان ديگه‌يی تصميم بگيره، چه برسه به من نوعی. وقتی من و شما، به سختی می‌تونيم با ساده‌ترين اصل حقوق بشر کنار بيايم، چطور می‌تونيم از يه قاضی که دين و حکومتش بهش اين اجازه رو داده که از هر کی خوشش نيومد به عنوان مفسد فی الارض جونش رو بگيره، انتظار داشته باشيم که عاطفه‌ها رو اعدام نکنه؟
باز می‌خوام برسم به حرف هميشگيم؛ بيايم اول خودمون عوض بشيم و به شعارهامون عمل کنيم، بعد از قدرت و حکومت توقع داشته باشيم که اون هم به شعارهای ما احترام بگذاره.

شب که داشتم می‌اومدم خونه، تو تلويزيون‌های مترو نوشته بود که کشته‌های ماجرای گروگان‌گيری تو جنوب روسيه به پونصد نفر رسيده. از کار احمقانه و وحشتناک ارتش روسيه که با حمايت حکومتهای غربی، صورت گرفت و باعث کشته شدن اينهمه کودک و انسان بی‌گناه شد، که بگذريم، اين نوع گروگان‌گيری (به قول غربی‌ها تروريستی) يه موج وحشت بين مردم غرب ايجاد کرده که مثل عمليات يازده سپتامبر، سالها روی زندگی غربی‌ها اثر می گذاره؛ چون سه تا آدم کله پوک با سه تا اسلحه و چند کيلو بمب، خيلی راحت می‌تونند برند يه مدرسه و بچه‌ها رو گروگان بگيرند و...

نمی‌دونم چرا، ولی من يه جورايی خيلی زياد با اين ميکائيل حال می‌کنم. خداييش جزو معدود بلاگرهاييه که هرجا نظر می‌ده، اول نوشته طرف رو می‌خونه و بعد نظر خودش رو می‌گه. ماشالا اينقدر که اين پسر تو وبلاگهای ديگران نظر می‌ده، يک صدمش رو هم تو وبلاگ خودش نمی‌نويسه.

December 21, 2004

شروع يه زمستون ديگه

پارسال شب يلدا حسابی مريض بودم، ولی با اينحال تو وبلاگم يه چند خطی نوشتم که تا اون موقع بی‌سابقه بود، سعيد حاتمی قصه حسين کرد نگه. اون چند خط رو خيلی دوست دارم:

«دلم تنگ شده واسه آجيل شب چله، دلم تنگ شده واسه اون دونه‌های قرمز و زلال که دل سفيدشون تو اون زلالی معلومه، انارهايی که مادرم با دست‌های مهربونش، دونه‌دونه‌شون کرده بود. دلم تنگ شده واسه بوی هندونه‌هايی که بابام شب چله که از سر کار می‌اومد زير بغلش بود. دلم تنگ شده واسه قصه‌های مادربزرگ که سرم رو بگذارم رو پاش و اون از پهلوونی‌های رستم قصه بگه، از حسن کچل که هميشه آخر قصه‌اش با دختر شاه عروسی می‌کرد و هفت شبانه روز جشن می‌گرفتند. دلم تنگ شده واسه اون صفا، واسه اون يک رنگی، واسه پاکی، واسه آخر قشنگ قصه‌ها.»

تو اين چند خط خيلی حرف‌ها زدم که هيچ کدوم از دوستان بهش توجه نکردند، حتی کاوه نوری که بچه محلمونه، کلی بهم توپيده بود که دل خوش سيری چنده!!!؟؟؟ وقتی تو ايران ملت دنبال يه لقمه نون [منظورش حلال بود] صبح تا شب می‌دوند، اونوقت تو هوس انار و هندونه و قصه رستم و سهراب و حسن کچل کردی؟

چند هفته است که حسابی درس و مشق و امتحان ولم نمی‌کنه. حالا تو اين گير و دار همزمان دو تا پروژه بهم دادند که يکيش از اوناست که عمراً بشه به اين راحتی انجامش داد. برای پروژه دومی که آسون‌تره و فقط برنامه‌نويسيه، تا اولی رو به يه جايی نرسونم، دستم به کار نمی‌ره. از اونور هم همه رئيس‌هام رفتند مرخصی و اين هفته بايد خودم تنهايی تو شرکت يه راه حلی پيدا کنم. البته باز جای شکرش باقيه که اينجوری دو ماه کرايه خونه‌ام در می‌آد و دو ماه ديرتر صاحبخونه اثاثم رو می‌ريزه بيرون. بيخيال همه اينها هم بشم عين اون موقع‌ها که پيک نوروز درنيومده بود و بايد بعد از سيزده بدر يه گونی مشق با خودمون می‌برديم مدرسه تا خانوم معلم خط بزنه، واسه بعد از تعطيلات مشق دارم! خلاصه دو هفته تعطيلات کريسمس و سال نو پر...

اين وبلاگ چيز خوبيه [نه بابا!!!؟؟؟] بهترين حسنش اينه که می‌شه يه موج بين مردم ايجاد کرد؛ يعنی بعضی وقت‌ها حتی بهتر از راديو و تلويزيون می‌تونه فرهنگ‌سازی کنه، البته به شرطی که بين دوستان وبلاگ‌نويس فارغ از وابستگی‌های سياسی و اجتماعی، اتحاد وجود داشته باشه.
بيشتر از يک ماه هست که خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا) هر روز گزارش‌ها و مصاحبه‌هايی در مورد پديده کارتن‌خوابی و تبعات اجتماعی اون، منتشر می‌کنه. دردآورترينش آماری هست که هر روز از مرگ و مير کارتن‌خواب‌ها تو تهران، می‌ده. خوشبختانه چند هفته‌يی می‌شه که دولت هم به اين مسئله اهميت داده و حداقل عنوان کرده که طرح ساماندهی کارتن‌خواب‌ها تو وزارت رفاه در دست بررسی هست. حالا نمی‌دونم اين مدت دوستان وبلاگ‌نويس اخبار داخل ايران رو دنبال نمی‌کردند يا اينکه هنوز تو وبلاگ‌های پرخواننده بهش اشاره‌يی نشده بود، که هيچ‌کس به اين مسئله توجهی نمی‌کرد، ولی اين طلسم با دعوت دوست خوبم علی (نويسنده وبلاگ هزار حرف نگفته) شکسته شد و تو وبلاگ‌های بزرگ هم بازتاب داشت و اميدوارم با کمک شما اين موج گسترده‌تر بشه تا ديد صرفاً بزهکار بودن کارتن‌خواب‌ها، تو جامعه ما عوض بشه.
درسته که اغلب اون‌ها معتاد هستند و تنها راه برای ادامه حياتشون، دزدی و اعمال خلاف قانون و عرف جامعه هست، ولی تک‌تک اون‌ها انسان هستند و قربانی خانواده و جامعه‌يی که اون‌ها رو طرد کرده‌اند.
تا زمانی که ايران بودم، با تعداد زيادی از کسانيکه خانواده‌شون رو ترک کرده بودند و شبها در پارک‌ها می‌خوابيدند، آشنا و حتی دوست صميمی بودم. به غير از تعداد کمی که از شهرستان‌ها به تهران اومده بودند، اکثر اونها از خانواده‌های متمول و حتی تحصيل کرده بودند؛ يعنی کسانی مثل خواهر و برادر يا فرزندان ما.
من و شما هم در برابر اونها مسئوليم. نه اينکه از فردا به هر کارتن‌خوابی رسيديم، پولی هديه کنيم يا سعی کنيم اعتيادش رو ترک کنه؛ چون اين کار وظيفه ما نيست. وظيفه ما می‌تونه اين باشه که نزديکانمون و مشکلاتشون رو درک کنيم.

اين حرکت و حرکت‌های قبلی وبلاگ‌نويسان، چند تا نکته مثبت و منفی رو نمايان می‌کنه. نکته مثبتش، همراهی و هم عقيدگی در اين مسئله با همون کسانی هست که به عنوان گروه فشار می‌شناسيم و اون‌هايی که عاطفه‌ها رو اعدام و حاجيه‌ها رو سنگسار می‌کنند. نکته منفيش عدم اطلاع وبلاگ‌نويسان از اخبار داخل ايران هست، اينجور که مشخصه اکثر دوستان بيشتر به اخبار غير موثق (منظورم شايعه اصلاً نيست!!!) تمايل دارند تا خبرهايی که خبرگزاری‌های رسمی به تمام دنيا مخابره می‌کنند. اينکه حتی ندونيم سخنگوی دولت (منتخب بيست ميليونی) جمهوری اسلامی ايران، تو کنفرانس خبری هفتگی خودش چی می‌گه، يا اشکال از حکومته يا از ما. ولی بد نيست که يه کم به مسائل روز آگاه باشيم.

چند روز ديگه يک سال از زلزله بم می‌گذره. جواد دوست خوبم، گزارشی از سرنوشت کمک‌های مردمی به بم نوشته، ولی کسانی هستند که هنوز تمام نيرو و توانشون رو گذاشتند برای کمک به هموطنانمون.

آی آدمها
که بر ساحل نشسته
شاد و خندانيد
يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
...
من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکی
مقصود من زحرفم معلوم بر شماست:
يک دست بی‌صداست
من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب،
فرياد من شکسته اگر در گلو، و گر
فرياد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فرياد می‌زنم.
فرياد می‌زنم!

«نيما يوشيج»

January 11, 2005

خبرگزاری‌های ايران

يکی از بزرگترين کمبودهايی که هميشه تو کشور ما بوده و هست و احتمالاً سال‌ها خواهد بود، ضعف اطلاع رسانيه؛ يعنی کمتر سازمان يا وزارتخانه يا نهادی تو ايران هست که در مورد عملکردش اطلاع رسانی کنه. از اونور اکثر رسانه‌ها هم بخاطر دولتی بودنشون و عدم رقابت، کمتر به دنبال اخبار و قضايای جديد می‌روند و معمولاً خبرهای اون‌ها ترجمه مطالب رسانه‌های خارجی هست که خود اين باعث دير منتشر شدن اون‌ها می‌شه. علاوه براين مسائل، محدوديت‌ها و مشکلاتی که در بيان اخبار داخلی وجود داره، کاملاً دست رسانه‌ها رو بسته.
بزرگترين و تا چند سال گذشته تنها خبرگزاری ايران، «خبرگزاری جمهوری اسلامی ايران» که به اختصار ايرنا خوانده می‌شه، است که مجموعه مجلات و روزنامه‌های ايران، زيرمجموعه اون حساب می‌شوند. اين مؤسسه که کاملاً وابسته به دولته (يعنی زير نظر مستقيم رئيس جمهوره) علاوه بر تاخير بسيار زياد در مخابره رويدادها، متن‌هايی پر از اشتباهات نگارشی و املايی داره. سايت اين خبرگزاری هم که خيلی‌ها به عنوان مرجع از اون استفاده می‌کنند، کاملاً غيرحرفه‌ای و غير کاربر دوستانه (user friendly) با آرشيو غيرکاربردی است. از نکات تأسف برانگيز اين سايت اصرار به نگارش اشتباه است، بطوريکه هميشه قبل از علامت‌های دستوری مانند نقطه يا ويرگول جای خالی می‌گذاره. احتمالاً از بين بيشتر از هزار خبرنگار و کارمند اونجا کسانی هستند که دبيرستان رفته باشند و احتمالاً امتحانات ادبيات و آيين‌نگارش هم داده‌اند. با تمام اين‌ها، ايرنا به عنوان بزرگترين خبرگزاری ايران، مورد توجه اغلب رسانه‌های جهانی هست. درضمن اولين جايی بود که در دنيا خبر دستگيری صدام رو اعلام کرد.
يکی از تحولات مثبت و با ارزش بعد از خرداد هفتاد و شش، جرأت بيشتر رسانه‌ها در بيان اخبار داخلی و شکل گرفتن روزنامه‌ها و منابع خبری متفاوت بود، که با بستن روزنامه‌ها و دستگيری روزنامه‌نگارها، از اين جرأت کاسته شد.
از خبرگزاری‌هايی که در اين فضا شکل گرفت و رشد يافت، «خبرگزاری دانشجويان ايران» يا ايسنا است که اخبار متنوع و کاملی رو مخابره می‌کنه. از لحاظ سياسی هم با وجود نزديکی به جريان دوم خرداد، سعی می‌کنه از نظرات گرايش‌های ديگه داخل حکومت استفاده کنه. تنوع و نوآوری و تفکيک دقيق اخبار و فعال بودن بخش‌های مختلف خبری (سياسی، اجتماعی، ورزشی، حوادث و...) از مشخصات بارز اين خبرگزاری به حساب می‌آد. در کنار اين‌ها ايراداتی هم وجود داره که زياد هم دور از انتظار نيست. مثل اصرار اين خبرگزاری بر غلط نوشتن واژه سونامی هست. احتمالاً از بين بيشتر از هزار خبرنگار و کارمند اونجا کسانی هستند که بدونند در انگليسی دو حرف بی‌صدا پشت سر هم در اول کلمه (مثل تی قبل از اس) خونده نمی‌شه، هر چند در فارسی خونده می‌شه و در هيچ زبان زنده‌ای واژه تسونامی نداريم. طراحی سايت اين خبرگزاری هم چند روزی بصورت آزمايشی متحول شده بود، که دوباره به حالت نيمه حرفه‌يی قبلی بازگشت. مهمترين مشکل این سايت، نداشتن آرشيو قابل دسترسی هست که کمبود غيرقابل توجيهی است. گويا آخر هفته‌ها (پنجشنبه و جمعه) اکثر کارمندان اين خبرگزاری تعطيل هستند؛ چون با وجود برگزاری اغلب مسابقات ورزشی در آخر هفته‌ها، اخبار کمی مخابره می‌کنه.
از چند روز پيش که دسترسی اکثر دوستان به وبلاگ‌ها از ايران محدودتر شده، خبرگزاری ايسنا بخش جديدی رو به عنوان نگاهی به وبلاگ‌ها راه‌اندازی کرده که قابل تقديره. در اين بخش گزيده‌ای از وبلاگ‌ها گنجانده می‌شه، که نشون دهنده اهميت غير قابل انکار و بسيار بالای وبلاگ در دنيای تبادل اطلاعاتی امروزه.
در کشورهای پيشرفته اجتماعی، مفهوم وبلاگ فراتر از دفترچه خاطرات يا شعر شعرای ديگه هست. اکثر خبرنگاران و حتی رسانه‌ها برخلاف محدوديت‌های شغلی، در وبلاگشون به انتشار اخبار نيمه رسمی و تائيد نشده می‌پردازند. همينطور شرکت‌های بزرگ دنيا هم دست به ساختن وبلاگ زده‌اند تا از اين طريق با مردم ارتباط نزديک‌تری برقرار کنند. در کل وبلاگ به يک وسيله مولد تبديل شده و در حال گسترش هست. بين انبوه وبلاگ‌های فارسی هم هستند آن‌هايی که توليد خبر و اطلاعات و همينطور تفکر می‌کنند. مسلماً برای کسانی‌که اخبار و بخصوص تفکر را به خوب و بد تقسيم‌بندی می کنند، تعدد افکار غيرقابل تحمل هست. حالا يکی قدرت داره و اول زندانی و بعد محاکمه و آخرش فيلتر می‌کنه، يکی ديگه تو وبلاگش قدرت داره و اسم مخالف خودش رو تيکه‌تيکه می‌نويسه و اون يکی هم فحش می‌ده.

از امروز کشيدن سيگار تو رستوران‌ها و اماکن عمومی ايتاليا ممنوع شده و تخلف از اون جريمه سنگينی داره. آهای کسانی که ارکات و وبلاگ‌ها رو فيلتر کرديد، باور کنيد ضرر ارکات برای جوانان برومند ايران کمتر از سيگاره.

January 30, 2005

جنگ يعنی مرگ

ما مخالف دخالت نظامی آمريکا در ايران هستيم

حرف حرف حمله نظامی آمريکا به ايران است. تا جايی که می‌دانم، هر حمله‌ای دفاعی دربر دارد و اين دفاع و حمله يعنی جنگ. در جنگ هم حلوا خير نمی‌کنند؛ خانه‌ها ويران می‌شوند، انسان‌هايی (مگر بی‌گناه و با گناه فرقی می‌کند؟) و از آن بدتر کودکان و سالمندان کشته می‌شوند. جنگ يعنی همين، نه به احساس ربطی دارد نه به خردی که ادعايش را داريم. مسلم است هر پديده‌ای موافق و مخالفانی دارد، حتی همين زشت‌ترين اعمال مثل جنگ و کشتار هم موافقينی دارد که با هزار و يک دليل آنرا توجيه می‌کنند و در نهايت بدون احترام به انسانيت، جنگی را آغاز می‌کنند که نتيجه‌ای جز مرگ در پی نخواهد داشت.

NO WAR in IRAN

چند روزيست با وجود شروع شدن امتحانات و گرفتاری‌های زندگی، يادداشت‌های دوستان را در باب حمله احتمالی آمريکا به ايران، پيگيرانه مطالعه می‌کنم و در حد توانم وارد بحث و گفتگو شده‌ام. قبل از هرگونه اظهار نظری بايد خاطر نشان کنم که هيچگاه تحليل‌های سياسی توسط غير سياستمداران فایده‌ای ندارد، مگر در مورد بازتاب عمل آنها در بين مردم و جامعه. مثال ساده آن، کسيکه از نجاری هيچ نمی‌داند يا فقط اره کردن فرا گرفته نمی‌تواند در کار نجار دخالت کند، مگر اينکه در مورد محصول کار او اظهار نظر کند. به همين دليل ساده هيچگاه به خود اجازه نمی‌دهم در کاری که از آن سر رشته و تجربه‌ای ندارم اظهار نظر کنم. پس اين مقاله در باب تأثيرات تهديد جديد آمريکا در بين مردم و به ويژه وبلاگ‌نويسان ايرانی است نه سياست‌های حکومت آمريکا يا ايران.
بهتر است اين يادداشت را با برشمردن ديد‌های مختلف و مطرح کردن سؤالاتی درباره آنها شروع کنم تا بعد نوبت به خودم برسد.

موافقين تهاجم آمريکا به ايران
تا آنجا که من ديدم دو دسته هستند. دسته اول داخل ايران و دسته دوم خارج از ايرانند. توجيه آنها برای حمايت از دخالت نظامی آمريکا در ايران، فقط و فقط مخالفتشان با حکومت فعلی ايران است. آنها که ايرانند مسلماً نارضايتی از وضع زندگی (اقتصادی، اجتماعی،...) خود را دليل مخالفت با حکومت می‌دانند، و آنها که خارجند، دليل مهاجرت و دوری از وطن را سياست‌های نظام. هر دوی آنها اين حق را دارند که علاوه بر مخالفت با حکومت، خواستار تغيير اوضاع سياسی ايران باشند؛ چيزی که اکثر قريب به اتفاق مخالفين دخالت نظامی هم خواستار آن هستند. پس بحث اصلی سر روش است نه هدف.
سؤال ابتدايی اين است که چرا موافقين دخالت نظامی، ناپسنديده‌ترين روش را برای رسيدن به هدف خود انتخاب کرده‌اند؟ مگر نه اينکه مخالفت اصلی آنها با رژيم بر سر زورگويی و نظامی‌گری است؟ حال چطور آنچه را که خود نفی می‌کنند و دليل مخالفت با حکومت می‌دانند، وسيله رسيدن به هدف قرار می‌دهند؟
می‌گويند تنها روش باقی مانده همين است، سريع به هدف می‌رسيم و تبعات ناشی از آن زودگذر است، و فقط اينگونه حکومت آرمانی خود را بدست می‌آوريم. پس هدف وسيله را توجيه می‌کند؟ آيا نظام پس از انقلاب پنجاه و هفت هدفش جز رسيدن به حکومت آرمانی خود بود؟ با اين نگاه شما به آنها حق می‌دهيد که برای رسيدن به هدف خود، سريع‌ترين و کم هزينه‌ترين راه را که همان نظامی‌گری است، انتخاب کنند؟
البته اينجا سؤال پيش می‌آيد که شما مخالف روش حکومتداری يا سياست‌های اعمال شده در ايران هستيد يا مخالف کل حکومت و برايتان مهم اين است که چه کسی حکومت کند؟ اگر برای شما مهم اين است که سياستمدار ايرانی عمامه داشته باشد يا کروات -بدون در نظر گرفتن کارايی او-؛ پس مدافع ديکتاتوری هستيد نه دموکراسی. اگر برای شما کارايی شخص مهم است، پس می‌توان به اصلاحات اميدوار بود. اصلاحات هم ايده می‌خواهد و زمان. براستی شما همه روش‌ها را برای اصلاحات به کار برده‌ايد، که فقط نظامی‌گری برای اصلاحات باقی مانده؟
از نظامی‌گری که بگذريم، می‌گويند کجا از آمريکا بهتر تا با قدرت و سياست آنها در ايران تغييرات مورد نظر ايجاد شود؟ مگر در اين بيست و چند سال آمريکا دم از تغيير رژيم ايران نمی‌زد؟ مگر هر سال بودجه کلان صرف اين راه خير نمی‌کند؟ پس يا نمی‌خواسته در حکومت ايران تغيری ايجاد شود يا نتوانسته. بدون توجه به شعار‌های هميشگی دولت آمريکا می‌گويند اينبار جدی است (مگر سياست شوخی دارد؟) می‌گويند حکومت ايران از تروريسم حمايت می‌کند و بمب اتم دارد! مگر تاکنون آمريکا اینها را نمی‌دانست؟ مگر نه اينکه از راه همين صاحب تکنولوژی هسته‌ای شدن ايران، همپيمانان و باج‌دهندگان آمريکا (آلمان، ژاپن و حال روسيه) به سود‌های کلان و چندباره رسيده‌اند؟ نکند آمريکا می‌خواهد دولت آينده، مستقيماً از او تکنولوژی هسته‌ای بخرد؟ ای کاش کسی نگران بمب اتم‌دار شدن ايران می‌شد که خود بمب اتم نداشت و اولين و آخرين استفاده کننده از آن نبود.
کمتر کسی است که نداند عمده منبع درآمد آمريکا از چيست. وقتی علناً صاحبان کارخانه‌های اسلحه‌سازی آمريکا به احزاب سياسی آنجا کمک‌های چند صدميليون دلاری می‌کنند، توقع ندارند حکومتشان جلوی نان خوردن آنها و هزارن کارگر کارخانه‌هايشان (ماليات دهندگان آمريکايی) را بگيرد. وقتی هم که در جهان صلح برقرار باشد و هيچ تروريستی! موجود نباشد، به که اسلحه بفروشند؟ پس خوشبينی محض است که حکومت آمريکا (بزرگترين صادر کننده اسلحه در دنيا) و کشورهای ديگری نظير آلمان و فرانسه و انگليس و... بدنبال صلح باشند.
می‌گويند آمريکا تصميم خود را گرفته و هيچ تنابنده‌ای جلودار آنها نيست، پس مخالفتمان بيهوده است! اگر قرار است خود را به تقدير يا تصميم قدرتمندان بسپاريم، پس ديگر چه جای اعتراض به حکومت فعلی ايران است که برای سرنگونی آن تلاش می‌کنيد؟
می‌گويند ما مخالف جنگيم؛ ولی ايران حريف نظامی آمريکا نيست، پس برای جلوگيری از کشتار تسليم شويم! پس تعريف شما از دموکراسی و آزادی اين است که هر که زورش بيش، سرزمينش بيشتر!؟ پس کجاست آنهمه قوانين و مقررات بين‌المللی که خود دولت آمريکا در وضع آنها سهيم بوده؟ حتی در جنگل هم حيوانات ضعيف‌تر برای شکار نشدن تمام سعی خود را می‌کنند، آنوقت چگونه مردم يک کشور زير پای سربازان بيگانه فرش قرمز پهن کنند؟ آيا اين است خردی که به آن می‌باليد و ديگران را از احساساتی شدن برحذر می‌داريد؟ آن دانشمند هسته‌ای هم بر پايه علم و خردش بمب اتم ساخته، حال اگر قرار باشد انسانيت و احساس را زير پا بگذارد که ديگر موجود زنده‌ای روی کره خاکی باقی نمی‌ماند. خرد و احساس مکمل يکديگرند، مگر اينکه خرد شما چون جهانی! است و چوب لای درز آن نمی‌رود، به احساس احتیاج ندارد.
می‌گويند مردم ايران بريده‌اند و حکومت درحال سقوط است! بر فرض که در اين بيست و شش سال، رژيم به ضعيف‌ترين(!؟) موقعيت خود رسيده‌است، پس مردم چه کاره‌اند که آمريکا بايد دولت و حکومت ايران را عوض کند؟ راستی چقدر اين جمله را شنيديم که ديگر آخر عمر رژيم است و سال ديگر آزادی را در وطن جشن می‌گيريم؟
می‌گويند مردم کاری نمی‌توانند بکنند و احتياج به يک رهبر دارند!!!؟؟؟ ما فکر می‌کرديم مشکل شما با حکومت فعلی ديکتاتوريست و خواهان جمهوری واقعی هستيد؟ غير از اين است که دنبال رهبر گشتن، تقويت نظام تک‌محوری است؟ انقلاب پنجاه و هفت که انواع و اقسام گروه و رهبر وطنی و مبارز داشت به اينجا ختم شد که برای رهايی از آن دست به دامن بيگانگان می‌شويد، حال از آن گوشه دنيا برای مردم رهبر پيدا می‌کنيد؟ قديمی‌ها می‌گفتند، يک نفر از يک سوراخ چندبار گزيده نمی‌شود، ولی گويا عادت داريم هميشه دستمان را داخل يک سوراخ کنيم، فقط شعارها عوض می‌شوند.
با خوش باوری می‌گوييم، همه حرف‌های شما درست. دولت آمريکا دموکراسی و آزادی را کادو کرده و دير يا زود با سربازانش به ايران می‌فرستد. باز هم فرض می‌کنيم مردم ما خرد پيشه کرده و از کشورشان دفاع نمی‌کنند، و بعد از باز شدن آن هديه زيبا دموکراسی به عمق وجود مردم نفوذ پيدا می‌کند، همان مردمی که به فرمايش شما خود به تنهايی و بدون رهبر قدرت تغييرات را ندارند. اين وسط تکليف آنهايی که به قول شما محصول حکومت ديکتاتوری و استبدادی هستند و به خون آمريکايی‌ها و مخالفان عقيدتی خود تشنه، چه می‌شود؟ (حتماً فراموش نکرديم که محمد عطا و هم‌قطارانش سال‌ها در قلب دموکراسی زندگی کرده بودند) حتماً اگر دستگير شوند جايی مثل ابوغريب و گوانتاناما برايشان می‌سازيد. اگر هم فرار کردند و مخفی شدند بايد روزی يک‌بار منتظر شنيدن صدای انفجار از خيابان‌های تهران باشيم؟ مطمئناً آنها نمی‌روند اقوامشان را ترور کنند، بلکه اين وسط خون پدران و مادران و خواهران و برادران ما ريخته خواهد شد که بی‌خبر از همه جا در حال گذر از خيابان بودند. آيا آن موقع هم خرد پيشه می‌کنيد و آن را هزينه دموکراسی می‌دانيد؟ آن زمان که با زندانی شدن هم فکرمان خود را محق احساساتی شدن می‌دانيم، چرا به ياد هزينه برای دموکراسی نمی‌افتيم؟
هرچه باشد، با حضور اولين نظامی بيگانه در ايران، خون انسان‌ها ريخته خواهد شد و هيچ توجيهی برای آن نمی‌تواند از چهره کريه جنگ بکاهد و طرفداران آن خواسته يا ناخواسته ذات غيرانسانی خود را بروز می‌دهند.

NO WAR in IRAN

مخالفين جنگ
می‌گويند به هزار و يازده و يک دليل آمريکا به ايران حمله مستقيم نظامی نمی‌کند؛ يعنی فقط مراکز هسته‌ای و غيردموکراتيک ايران را بمباران می‌کند! يادم می‌آيد در افغانستان و عراق هم فقط اهداف نظامی بمباران شد ولی نفهميدم چطور مجلس عروسی هم جزو آن اهداف محسوب می‌شود؟ هواپيمای مسافربری ايرباس ايران هم حامل سلاح هسته‌ای بود؟ هيروشيما و ناکازاکی چطور؟ يک عذرخواهی کوچک هم می‌توانست از کراهت چهره اين اعمال کم کند، ولی گويا زورگويی اشتباه ناپذير است!
راستی ايران موشک شهاب برای چه می‌خواهد؟ يعنی اجازه خواهد داد آمريکا بيايد و سرمايه‌هايش را از بين ببرد و آنها هم بگويند دست شما درد نکند، چرا زودتر آنها را نابود نکرديد؟ نخير، اگر بنا به اين بود که همين الان می‌پذيرفتند که بجای دانش هسته‌ای برای خود در آلمان و انگليس و فرانسه ويلا داشته باشند. شعار آنها موشک جواب موشک است، و اين يعنی گسترده شدن جنگ و کشتار.
می‌گويند ايران افغانستان و عراق نيست! کسی هم شکی ندارد، ولی آيا عراق بدتر از افغانستان و ويتنام نشد؟ پس آنها ترسی ندارند که ايران بدتر از جاهای ديگر شود. مگر اين جنگ‌ها از خانواده پرزيدنت بوش يا ديگر سياستمداران آمريکا چيزی کاسته که نگران کشته شدن سربازان خود باشند؟
می‌گويند آمريکا اوضاع مالی درست و حسابی ندارد. در آن شکی نيست، ولی مگر جز اين است که اقتصاد آمريکا از فروش اسلحه و جنگ‌افروزی می‌گردد؟ پس تا قيام قيامت هم آمريکايی و عراقی و ايرانی کشته شوند، نه‌تنها اوضاع مالی آنها بد نمی‌شود، بلکه سود سرشار آن به مردم آمريکا هم خواهد رسيد تا در آزادی و دموکراسی! زيبا زندگی کنند.

NO WAR in IRAN

همانطور که گفتم هميشه سعی کردم از سياست اجتناب کنم؛ چون به آن بدبينم و هيچ سياستمدار موفقی را راستگو و پاک‌انديش نيافتم. ولی هميشه نگاه می‌کنم رويداد‌های سياسی به نفع چه کسانی تمام می‌شود تا بعد آنرا برای خودم تفسير کنم. من نمی‌دانم آيا آمريکا به ايران حمله خواهد کرد يا نه. اگر حمله کند، مسلم می‌دانم دلش به حال من و شما و استبداد نسوخته و جز جنگ و غارت و منافع خودش چيزی دنبال نمی‌کند. پس من مخالف آن هستم، و به هرکس با هر تفکری که با زورگويی و تجاوز مبارزه کند احترام می‌گذارم و هر که را با متجاوز همراه شود خائن و وطن‌فروش می‌دانم (معنی اين دو کلمه غير از اين نيست)
ولی اگر حمله نکرد، دليل اينهمه تهديد چيست؟ مسلم است دنيای امروز، برپايه سرمايه‌داری می‌چرخد، و سياستمداران سعی می‌کنند با هر روش ديپلماتيکی سود بيشتر از سرمايه‌ها ببرند؛ از جمله تهديد و در تنگنا قراردادن کشورهای ضعيف. مثال آن قرارداد‌های نفتی است که ايران بخاطر تحريم‌های آمريکا مجبور به شراکت غيرمنصفانه با اروپايی‌هاست.
در هرحال سياست پيچيده‌تر و آلوده‌تر از اينهاست که در اين مقاله بگنجد و تا سياستمدار نباشيم نمی‌توانيم آنرا تفسير و تحليل کنيم. در ضمن با اين نوشته‌ها و بحث‌ها تصميم هيچ قدرتی تغيير نخواهد کرد. بحث سر آن است که چرا ما بجايی می‌رسيم که برای دستيابی به هدفمان حاضريم صفت‌های غير انسانی را به جان بخريم و بازيچه شعارهای رنگارنگ سياستمدران شويم، بدون اينکه در رفتار اجتماعی خود تغيیری ايجاد کنيم. براستی چند نفر از ما که شعار دموکراسی و آزادی می‌دهيم در عمل به آن پايبنديم؟ منطقی‌ترين و آزادانديش‌ترين‌مان، از آن ابتدا همديگر را به ندانستن و بی‌خردی و غرض‌ورزی متهم می‌کنيم و سؤالات ساده را بازی با کلمات و سفسطه می‌دانيم و از پاسخ به آنها اجتناب می‌ورزيم. جايی به همديگر لقب کمونيست می‌دهيم، جايی جوجه بسيجی!!! وقتی جايی يکی از دوستان به من اين لقب را داد، آرزو کردم يک جوجه بسيجی بودم؛ چون او برای اعتقادش حداقل هفته‌ای يکبار تا مسجد سرکوچه می‌رود، من و شما برای اعتقاداتمان چه کرديم؟ جز اينکه از پشت کامپيوتر خانه‌امان فراتر نمی‌رويم و با اسم‌هايی غيرواقعی شعار آزادی به هر روشی می‌دهيم؟
از شنيده‌هايم فکر می‌کردم در ايران بيشتر مردم بخاطر مخالفت با حکومت، موافق دخالت نظامی آمريکا در ايران هستند. وقتی دوست خوبم شهلا مطلبی در اين مورد نوشت و واکنش دوستان را ديدم که همگی مخالف جنگ بودند، به ذهنم رسيد يک دادخواست اينترنتی درست کنم تا نشان داده شود که برخلاف تبليغات بعضی‌ها، مردم ايران جنايتکار و تروريست نيستند و مخالف هرگونه خشونتند. با اينکه قبل از اين هم دادخواستی خطاب به دبير کل سازمان ملل نوشته شده بود، تصميم گرفتم يک دادخواست برای شخص جورج بوش تنظيم کنم و آنرا در يک سايت مستقل و کاملتر با کارايی بيشتر قرار دهم. برای کامل شدن متن آن و همينطور طراحی صفحه با تعدادی از صاحب‌انديشان ايرانی و همينطور گروه‌های طرفدار صلح آلمانی و آمريکايی مشورت کردم، تا بالاخره از دو روز پيش به راه افتاده و استقبال خوبی هم از آن شده. در اينجا جا دارد از الهه مهر بخاطر ميزبانی آن و تمام کسانی که به آن لينک داده‌اند و در اين‌باره مطلبی نوشته‌اند تشکر کنم. از شما هم خواهش می‌کنم اگر مخالف جنگيد به ما بپيونديد و دوستان و هم فکرانتان را از آن مطلع کنيد.
شايد اولين سؤال اين باشد که اين دادخواست چه تأثيری در تصميم سياستمداران ايجاد می‌کند؟ مسلماً هيچ، ولی اين را بپذيريد که هيچ‌کس نمی‌تواند از کنار حرکت‌های گسترده و عظيم مردمی بی‌تفاوت بگذرد، چه برسد به کسانی که ادعای صاحب دموکراسی و آزادی بودن دارند. در ضمن می‌تواند نشان دهد که تجاوز و جنگ و زورگويی چه ميزان مخالفتی دربر دارد، تا تحليل‌گران غيرسياسی به راحتی از جانب مردم فتوا صادر نکنند.
نکته ديگر اين است که عده‌ای دادخواست را مظلوم‌نمايی می‌دانند، و آنرا از نقطه ضعف بررسی می‌کنند. مسلماً اينطور نيست. ما نمی‌گوييم لطفاً ما را نکشيد، ما می‌گوييم جنگ بد است و عاقبت آن کشته‌شدن انسان‌ها؛ و اين يعنی حضور و اتحاد. مسلم است اگر اتفاقی بيفتد، آنوقت می‌شود حضور عملی و قوی‌تری داشت.
ببخشيد از اينکه طولانی شد، ولی چنين بحث‌هايی گسترده است و نمی‌شود در يک يا دو پاراگراف به آن پرداخت. مسلماً در اين يادداشت هم خيلی موارد از قلم افتاده، ولی اميدوارم با ادبيات ضعيفم توانسته باشم منظور اصلی خود را که مخالفت با جنگ است، بيان کرده باشم. حتماً شما هم حرف‌هايی در مخالفت يا تکميل اين نوشته داريد. ممنون می‌شوم اگر مرا از آنها آگاه کنيد. در مورد دادخواست و طراحی آن هم اگر مسئله يا مشکل يا پيشنهادی داريد، خوشحال می‌شوم آنرا در همانجا مطرح کنيد. مسلم بدانيد با گفتمان و پاک‌انديشی می‌توان با هر بدی و زشتی مقابله کرد.

June 11, 2005

دموکراسی چيست؟

مسلماً شروع زندگی تو يه کشور ديگه، يک تجربه مفيده و آدم با خيلی چيزهای جديد آشنا می‌شه. از وقتی وارد آلمان شدم، بجای اينکه دنبال اين باشم تا ببينم ديسکو و ميکده و خانه عفاف اينجا چه جوريه، دنبال يه واژه گشتم که تو ايران هيچ جوريش رو نديده بودم، در صورتيکه مشابه اون يکی‌ها تو ايران زياده. می‌خواستم ببينم اين «دموکراسی» که می‌گن چيه و چرا اينها دارند ما نداريم!؟ از اولين لحظه ورودم به اين سرزمين تا همين حالا دنبالش می‌گردم. ولی به این راحتی نمی‌شه معنی دقيق و عملی اونو فهميد. بعد از کلی زل زدن به مردم (!) و روزنامه‌های مختلف خوندن و اخبار و ميزگردهای سياسی و اجتماعی شبکه‌های مختلف تماشا کردن و تو هر سوراخ سمبه‌ای فضولی کردن، تازه ديدم نسبت به اين واژه بازتر شده و می‌تونم نمونه‌های زيادی از رفتارهای دموکرات مردم و سياستمداران آلمانی مثال بزنم، ولی بيان اون‌ها و به قلم آوردنشون در اينجا هم از توان من خارجه، هم از حوصله شما.

مهمترین نکته، فهميدم که معنی «دموکراسی» فقط انتخاب کردن نيست، و حتی فرقی نمی‌کنه انتخابات آزاد برگزار بشه يا نه؛ چون خيلی جاها بوده که مردم رفتند آزادانه به يک ديکتاتور رأی دادند. شايد بد نباشه بدونيد که حزب نازی و در راس اون هيتلر که سال‌هاست باعث شرمساری مردم آلمانه، در يک انتخابات آزاد و با مبارزه تبليغاتی گسترده با رأی آزادانه مردم به قدرت رسيد.
نکته بعد اينجاست که دموکراسی برحق بودن خواست اکثريت نيست که هر چی اونها گفتند و خواستند، درسته و بايد همون باشه. مثال اون کجا بهتر از کشور خودمون: وقتی انتخابات دوره هفتم مجلس رو خيلی از جريان‌ها و احزاب داخل حکومت تحريم کردند، در کل ايران بيشتر از شصت درصد واجدين شرايط در انتخابات شرکت کردند. البته شايد اين شائبه به وجود بياد که اين رقم غيرواقعی است، ولی به دو دليل من مطمئن هستم در اون انتخابات تقلب به اين حد نبوده. اولاً دست اندرکاران وزارت کشور که مجری انتخابات بودند از حاميان تحريم بودند، پس بالا بردن رقم مشارکت از جانب اونها غيرمنطقی به نظر می‌رسه. دوماً اگر قرار بود عددی رو زياد کنند، هفده درصد مشارکت در تهران (ام‌القری اسلام) رو زياد می‌کردند. پس در بدترين شرايط حکومت ايران، شصت درصد با اون موافق هستند و اين يعنی اکثريت مطلق. ولی آيا اين اکثريت مطلق حق اينو داره که برای همه تصميم‌گيری کنه؟
پس اين دموکراسی چيه و چه جوری بدست می‌آد؟ شايد بهترين تعريفی که می‌تونم از دموکراسی بکنم، همون شعار سه تفنگدار الکساندر دوما باشه: «يک نفر برای همه و همه برای يک نفر.» يعنی اون يک نفری که به هر طريقی نوک قله قدرت می‌ايسته، بايد در جهت رفاه و آسايش تمام مردم اون سرزمين تلاش کنه، نه فقط اطرافيان يا هم فکرانش. در مقابل هم مردم فارغ از گرايش‌های سياسی و اعتقادی بايد به قانون احترام بگذارند. مثلاً اگر يک کارمند با افکار و سياست‌های کسی که به حکومت رسيده مخالفه، نبايد با کم کاری يا خسارت زدن به اموال حکومت، مخالفت خودش رو نشون بده؛ چون قانون‌شکنی دقيقاً در نقطه مقابل دموکراسی قرار گرفته، و تو هيچ قانونی خسارت زدن به اموال ديگران مجاز نيست.
دموکراسی ابزار خاص خودش رو احتياج داره که مهمترينش قانون و قانون‌مداريه. مجلس که وظيفه قانون‌گذاری و نظارت بر انجام قانون داره، يکی ديگه از ابزار مهم دموکراسی شمرده می‌شه که منطقی است اعضاء اون رو نخبگان جامعه تشکيل بدند. برای اينکه قوانين مصوب اونها در جامعه اعتبار بيشتری داشته باشه، بهتره توسط مردم انتخاب بشند. همينطور مجری قانون يا دولت. هر چند قبلاً هم اشاره شد، منتخب بودن اونها شرط لازم و کافی برای دموکراسی نيست. برای مثال در آلمان و اکثر کشورهايی که بعنوان دموکرات شناخته شده‌اند، مردم به حزب رأی می‌دند و در واقع مجلس و دولت توسط احزاب قانونی تعيين می‌شند، نه مردم. اگر هم تاريخ نيم قرن اخير همه اين کشورها رو مطالعه کنيم، می‌بينيم که هميشه قدرت فقط بين دو حزب اصلی چرخيده.
پس نقش مردم در دموکراسی چيه؟ برای خودم پذيرفتن جوابی که تا حالا بهش رسيدم، سخت بود، ولی باور کنيد بزرگترين کاری که مردم برای دموکراسی می‌تونند بکنند احترام به قانون و اجراشه. البته وظيفه حکومت که خودش وضع کننده قانونه هم همينه و بايد تمام تلاش خودشو بکنه تا مردم قانون رو به نحو احسن اجرا کنند. حالا اين سؤال برام پيش اومد که اگر مردم اين قانون رو قبول نداشته باشند چی کار بايد کنند؟ يا اگر هم قبول داشتند، ولی خود حکومت به قانون عمل نکرد، چی پيش می‌آد؟
معمولاً قوانين با شرايط جامعه مطابقت دارند، حتی می‌بينيم که قوانين الهی هم همينطور هستند، يعنی خدا به عيسی گفته جنگ حتی در راه خدا هم بده، ولی به محمد گفته خوبه! خيلی از تضادهايی که در اديان وجود داره متناسب با مکان و زمان بوده. مسلماً اگر غير از اين باشه با مقاومت مردمی روبرو می‌شه و از حالت قانون درمی‌آد. همين حالا هم می‌بينيم که چقدر مخالفت مردمی با قوانينی مثل «قانون تجارت جهانی» يا «قانون اساسی اروپا» وجود داره. يکی از دلايلی که آلمانی‌ها اينقدر به قانون احترام می‌گذارند، ايالتی (فدرال) بودن قوانين جزئی بشمار می‌ره. ولی آيا بايد همه قوانين با موافقت مردم مواجه بشه؟ قوانين راهنمايی رانندگی نمونه‌ای از قوانينی هستند که در عين مفيد بودن، به راحتی از جانب مردم پذيرفته نمی‌شه. ولی با تبليغات و فرهنگ سازی از جانب حکومت می‌شه مردم رو ملزم به اجرا قوانين کرد.
خيلی از مواقع پيش می‌آد که قانون‌گذار چون منتخب بخشی از مردمه، قسمتی از جامعه رو در نظر نمی‌گيره و قانون تبعيض‌آميزی وضع می‌کنه. جالبه بدونيد تک‌تک آزادی‌هايی که در حال حاضر در اروپا و آمريکا وجود داره، حاصل سال‌های طولانی مبارزه و جنبش مدنی مردم بوده تا تونستند قانون‌گذار رو مجبور به تغيير قانون کنند. درواقع اول اکثريت مردم به اين نتيجه رسيدند که اين قانون تبعيض آميزه، بعد حکومت پذيرفته. تجربه انقلاب ۵۷ خودمون نشون می‌ده، تحولی که يک شبه و بدون بسترسازی اجتماعی صحيح اتفاق بيفته، به بيراهه کشيده می‌شه و نتيجه معکوس می‌ده.

بزرگترين ايرادی که به قوانين جمهوری اسلامی ايران می‌شه گرفت، تبعيض جنسيتی، نژادی و مذهبی است. ولی وقتی به اين موضوعات دقيق می‌شيم می‌بينيم همين تبعيض‌ها (و بعضاً شديدتر) بين اقشار جامعه (از تحصيلکرده و روشنفکر گرفته تا مرفه و فقير) وجود داره. پس لازمه رفع اونها آگاهی دادن به همين مردمه. تا وقتی اين حرکت و جنبش بين اقشار جامعه وجود نداشته باشه، مبارزه برای متقاعد کردن سياستمداری که منتخب همين مردمه، بی‌فايده است. خود ما چندبار به خودمون زحمت داديم اين تفکرات تبعيض‌آميز رو از وجودمون دور کنيم؟ اگر هم اينکار رو کرده باشيم، چقدر تلاش کرديم تا اطرافيانمون اينطور نباشند؟ اينها به کنار، چند بار سفت و محکم از کسانی که در اين راه فعاليت می‌کنند پشتيبانی کرديم؟ باور کنيد اگر ما در عزممون راسخ باشيم، هيچ قدرتی جلودار ما نخواهد بود.
به جرأت می‌تونم بگم راحت‌ترين و کم هزينه‌ترين راه برای رسيدن به دموکراسی، دموکرات شدن خودمونه. اولين شرط دموکرات شدن قانون‌مداری و بعد از اون احترام به تفکر و عقيده ديگرانه. آيا من و شما اين شرايط رو داريم؟

برای من شيرين‌تر از راهيابی ايران به جام‌جهانی، راهيابی حدود سی نفر از زنانی که ساعت‌ها برای ورود به استاديوم مبارزه کردند، به داخل استاديوم آزادی بود. پس ما می‌توانيم، اگر بخواهيم. شايد حضور ما در تجمع اعتراض‌آميز يک‌شنبه نسبت به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی»، بتونه سرفصلی برای يک حرکت عظيم اصلاحی در جامعه و بعد از اون در حکومت باشه. مطمئنم اگر به هدفمون ايمان داشته باشيم، با صبر و منطق، اونو بدست می‌آوريم.

June 14, 2005

کسانی بايد باشند...

«کسانی بايد باشند تا با تلاش و از خودگذشتگی برای آزادی و دموکراسی هزينه کنند.» اين اعتقاد ناصر زرافشان برای ادامه راهشونه (از قول دخترشون).
تو اين روزها هيچ‌کس نمی‌تونه احساس و حال خانواده زرافشان رو درک کنه، مخصوصاً فرزند بزرگشون که کيلومترها دور از وطنه و چشم نگران لحظه‌لحظه اخبار مربوط به پدرشون رو دنبال می‌کنه. تنها همراهی و همبستگی ماست که روزنه اميدی برای اونه و وقتی شنيد وبلاگ‌ها هم برای آزادی پدرش هم‌آوا شدند، دلگرم و اميدوار شد. برای ناصر زرافشان و تمام کسانی که بخاطر حق و عدالت و پيشرفت دموکراسی در بند هستند، آرزوی آزادی دارم.
بياييد در اين روزها که بهترين زمان برای اعاده کردن مطالبات برحقمان است، متحد و هم‌صدا شويم.


فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین

مردم آزاده‌ی ایران
سازمان‌های مدافع حقوق بشر!
ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می‌گذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می‌شود. ما از همه‌ی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می‌کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان٬ از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤

June 17, 2005

داستان انتخابات هفتاد و شش و هشتاد و چهار

هشت سال از دوم خرداد هفتاد و شش می‌گذره. کمتر کسی اون روزها رو فراموش کرده، هيچ‌کس فکر نمی‌کرد خاتمی رئيس‌جمهور بشه، حتی رئيس ستاد تبليغاتش. کسی در مخالف بودن رهبر، رئيس‌جمهور وقت (رفسنجانی)، مجلس (به رياست رقيب خاتمی، يعنی ناطق نوری)، قوه قضاييه، شورای نگهبان و وزارت کشور (دست‌اندرکاران انتخابات) و صداوسيما با خاتمی هيچ شکی نداره و نداشت. تمام روزنامه‌ها هم به غير از سلام و تا حدودی همشهری در جبهه مخالف خاتمی بودند. ولی سوم خرداد در کمال ناباوری اعلام شد خاتمی با کسب اکثريت مطلق آرا رئيس‌جمهور ايران شده!
تقريباً همه دليل پيروزی خاتمی رو می‌دونيم، ولی همون روزها برای من اين سؤال پيش اومد که چطور با وجود مخالفت کل حکومت، خاتمی شد رئيس‌جمهور؟ اگر وزارت کشور در شمارش آرا مثل هميشه تقلب می‌کرد (طبق گفته رفسنجانی) چه اتفاقی می‌افتاد؟ وقتی خود طرفداران خاتمی انتظار پيروزيش رو نداشتند، چه کسی می‌خواست اعتراض کنه؟ فوقش هم کسی اعتراض می‌کرد، آيا روزنامه‌ای بود که بنويسه؟ وبلاگ و اينترنت هم که نبود. صداوسيما هم که تا همين الانش خاتمی رو رئيس‌جمهور نمی‌دونه. فقط دو جواب وجود داره، يا حکومت اونقدر دموکراته که به قدرت رسيدن مخالفش رو می‌پذيره، يا اينکه از اول مخالفتی نبوده و مثل همه کشورهای دموکرات همه اينها بازی‌های انتخاباتی برای رأی دادن مردم بوده!
هر چی بود، همونطور که خيلی از طرفداران روشنفکر خاتمی توقع داشتند، اين هشت سال تحولات سياسی و اجتماعی زيادی رخ داده، که در اون‌ها بحثی نيست. همه ما تو اين هشت سال خيلی عوض شديم، خيلی از تابوها برامون شکسته شده. ديگه می‌شه تو چشم رئيس‌جمهور نگاه کرد و ازش انتقاد کرد، حتی بعضی وقت‌ها مثل روز دانشجو پارسال بهش فحش داد. ديگه رئيس‌جمهور کشور به صورت لميده به صندلی دوخته نشده و می‌تونه از پله‌ها هم پايين بياد، با خبرنگارها حرف بزنه و باهاشون عکس بندازه. ديگه اگر يه دختر پسر تو خيابون با هم قدم بزنند، بعد از چند روز بازداشت و دادگاه و شلاق، به عقد هم در نمی‌آيند. کسی که يه روزی با زنجير می‌زد تو سر زن‌هايی که چند تارموشون بيرون بوده، حالا می‌آد فيلم می‌سازه و دنبال دلايل فحشا می‌گرده. ديگه اگه تو فلان دانشگاه سخنرانی فلان روشن‌فکر باشه، کسی جلوی دانشگاه چوبه‌دار درست نمی‌کنه. ديگه اگه کسی مخالف فکر کنه، جسد تيکه‌تيکه شده‌اش پيدا نمی‌شه، و خيلی ديگه‌های ديگه.
هشت سال گذشت. شايد اين پيشرفت‌ها برای اون‌ها که تو بطن تحولات هستند محسوس نباشه، ولی منی که سالی يکبار می‌آم ايران، انتظار اينهمه تغيير رو ندارم. مسلمه تمام اين تغييرات مثبت نيست، ولی بايد بپذيريم که دوران گذر از هر مرحله، هزينه‌های زيادی داره و من به شخصه فکر می‌کنم می‌شد با اتحاد و همکاری تمام ما اين نکات منفی هم به حداقل برسه.
امروز بجايی رسيديم که بايد دوباره مردم کسی رو انتخاب کنند. کسی که چهار سال بشود شخص اول اجرايی، ولی مردم ديگر انگيزه‌ای برای رأی دادن نداشتند. از طرفی مخالفين حکومت هم برای نشان دادن مخالفت‌های مردم، از آنها می‌خواستند رأی ندهند. مسلماً نمی‌شد مثل هشت سال قبل مردم را به صحنه کشيد. يعنی «داستان يک ظالم قوی هيکل اخمو که مخالف دموکراسی و آزادی است در برابر يک مظلوم خنده‌روی نحيف که شعار گفتمان و تساهل و تسامح می‌دهد»، تکراری شده. در ضمن چه کسانی می‌توانستند در اين داستان نقش اول را بازی کنند؟
دکتر مهرعليزاده- کسانی که می‌خواهند خارج از حزب بازی يک مدير موفق را انتخاب کنند، گزينه‌ای دارند که از نزديکان خاتمی هم هست و هرجا مديريت کرده، موفق بوده و کارنامه خوبی هم دارد.
حجت الاسلام کروبی- گزينه قشر مذهبی مخالف جريان راست (اصول‌گراها) و کسانی که دوست دارند ماهی پنجاه هزار تومان بگيرند، رئيس سابق مجلس (دوره ششم) و شخص اول جامعه روحانيون مبارز خواهد بود.
دکتر احمدی‌نژاد- با اينکه فقط شهردار تهران بودن دليل رجل سياسی بودن محسوب نمی‌شود، ولی بايد کسی می‌بود که نماينده قشر شديداً مذهبی و اصول‌گرا می‌شد (هرچند که برای اين گروه رأی دادن وظيفه شرعی و الهی محسوب می‌شود) احمدی‌نژاد با اينکه بين افراد سياسی و مخصوصاً دولت مخالفين زيادی دارد، ولی مديريت مطلوب او در شهرداری تهران و رجايی‌گريش از دلايلی هستند که آرای او را زياد کرده‌اند.
دکتر لاريجانی- سال‌ها مديريت صداوسيما و همراهی علنی با سياستمدران راست (اصول‌گرا)، لاريجانی را منتخب آنها کرده.
دکتر خلبان قاليباف- چند سالی است اکثر سربازان دانشگاه رفته، جذب نيروی انتظامی می‌شوند. تک‌تک آنها شاهد مديريت قوی و مسئولانه سردار قاليباف بودند و بعنوان مبلغ او در جامعه عمل می‌کنند. با اينکه هيچگاه فعاليت سياسی نداشته، ولی خوش لباسی و چهره‌اش باعث شده جوانان زيادی او را کانديد خود بدانند. همينطور کسانيکه اعتقاد دارند ايران را فقط با نظامی‌گری می‌توان مديريت کرد.
دکتر معين- وزير مستعفی علوم (در دولت خاتمی) و عضو جبهه مشارکت (اولين حزب با تشکيلات سازمانی در ايران) نماينده اقشاری است که اعتقاد دارند می‌شود از داخل حکومت اصلاحات انجام داد، در ضمن گزينه کسانی است که از تحريم انتخابات منصرف شده‌اند و نمی‌خواهند کسی مانند رفسنجانی يا قاليباف رئيس‌جمهور شوند.
حجت الاسلام رفسنجانی- رئيس مجلس و رئيس جمهور سابق که يکی از سه فرد قدرتمند ايران محسوب می‌شود، احتياجی به تبليغات در روستاها و شهرهای کوچک نداشت ولی با تمام توان در تهران و شهرهای بزرگ برای خود تبليغ کرد تا توجه بسياری از جوانان را کسب کند. احتمال رئيس‌جمهور شدن او بسيار زياد است.

مثل هميشه تمامی اين اشخاص توسط شورای نگهبان تاييد شدند. وقتی زواره‌ای که سالها عضو شورای نگهبان که يک نهاد سياسی است و در دوره‌های قبلی هم برای رياست‌جمهوری صلاحيتش تاييد شده، رد صلاحيت می‌شود، پذيرفتن صلاحيت احمدی‌نژاد و قاليباف نشان دهنده اين است که شورای نگهبان با تنظيم‌کنندگان داستان انتخابات همراه است. برعکس خيلی از دوستان که تاييد صلاحيت معين را فراقانونی می‌دانند، ولی اينطور نبود. طبق قانون انتخابات شورای‌نگهبان موظف است اسامی تاييد صلاحيت شده‌ها را در اختيار وزارت کشور قراردهد و اين ليست غيرقابل تغيير است، حتی اگر کسی اشتباهی از قلم افتاده باشد. اينبار هم کاملاً اينطور بود، فقط اول ليست در اختيار صداوسيما قرار گرفت تا داستان هيجان بيشتری داشته باشد و يک طرف پدروارانه و برای مخدوش نشدن آزادی و دموکراسی، خواهان تجديد نظر شورای نگهبان شود و طرف ديگر به عنوان کسيکه حکومت او را قبول ندارد، شناخته شود، سپس ليست تصحيح شده به وزارت کشور ارايه شد.
ولی نه معين نه کروبی و نه هيچکدام از جريان چپ (اصلاح‌طلبان) نمی‌توانستند مثل خاتمی شعار «سلام بر سه سيد فاطمی، خمينی، خامنه ای، خاتمی» را داشته باشند. شعاری که باعث شد کسانيکه نه خاتمی را می‌شناختند و نه آزادی و دموکراسی را، به او رأی دهند. تعداد آنها کم نبود، حدود هفتاد درصد جمعيت کشور! پس چگونه جريان چپ می‌توانست در حکومت بعدی نقش داشته باشد؟ تنها گزينه حضور رفسنجانی بود. وقتی از جريان راست (اصولگرا) سه نامزد وجود دارد، شانس رفسنجانی بيش از هر کسی است. اطرافيان او که هسته مرکزی کارگزاران (از احزاب اصلاح‌طلب) هستند، اين مطلب را خيلی خوب می‌دانستند. درضمن از ماه‌ها پيش اروپا (و حتماً آمريکا) در اين مورد توجيه شدند و علناً از مدت‌ها پيش رفسنجانی را طرف اصلی خود می‌دانند.
امروز روز جمعه، روز انتخابات است. تمام خبرگزاری‌ها از شرکت بالای مردم در ساعات اوليه گزارش می‌دهند. پس نويسنده اين داستان هم با شناخت کاملی که از ما داشته، موفق بوده و فردا قسمت آخر آن خواهد بود، و شروع داستان ديگری.
به اميد روزی که خود ما انتهای اين داستان را تعيين کنيم و اين تنها زمانی رخ می‌دهد که ما آگاه باشيم، زيرا آزادی بدون آگاهی معنا ندارد.

June 21, 2005

صدای پای دموکراسی

دستان دختر شانزده ساله‌ای را می‌بوسم که در کل يک ماه هم ايران نبوده و به سختی فارسی صحبت می‌کند، ولی صبح جمعه بجای مدرسه رفتن، می‌رود سفارت و به معين رأی می‌دهد به اميد اينکه زنان و دختران کشوری که خود را متعلق به آن می‌داند روزی مثل خود او طعم آزادی و برابری (به تعريف خودش) را بچشند.
دستان مادر شهيدی را می‌بوسم که برای زنده کردن دوباره اعتقاد و اصول زير پا گذاشته شده فرزندش، به احمدی‌نژاد رأی داده و اميد دارد با عمل به اسلام ناب محمدی در کشوری که بخاطرش عزيزش را از دست داده، ديگر از فساد و فقر و تبعيض (به تعريف خودش) خبری نباشد.
دستان پيرمردی را می‌بوسم که سال‌هاست از کار افتاده و ديگر توان کارگری ندارد ولی به اميد ماهی پنجاه هزار تومان به کروبی رأی داده تا شايد هزينه درمان همسرش تأمين شود و کودکان همسايه‌اش که جز نان چيزی برای خوردن ندارند، رنگ غذا ببينند.
دستان جوان تحصيلکرده بيکاری را می‌بوسم که به هاشمی رأی داده تا شايد با رونق اقتصادی و صنعتی بتواند کار مورد علاقه‌اش را پيدا کند و از پس هزينه‌های زندگی برآيد.
دستان دختر جوانی را می‌بوسم که به قاليباف رأی داد تا ظاهر رئيس جمهور کشورش باعث شرمندگی مردمش نباشد.
دستان نوجوانی را می‌بوسم که به لاريجانی رأی داد، چون اولين بار موسيقی پاپ ايرانی را از تلويزيون تحت مديريت او شنيده.
دست تک‌تک شما ايرانيان را می‌بوسم که برای برآورده کردن خواسته‌های خود رفتيد و رأی داديد، و اگر به خواسته خود نرسيديد به دنبال چراها گشتيد ولی به کسی توهين نکرديد. کسی را بخاطر اعتقادش، بخاطر فکرش، بخاطر انتخابش نادان خطاب نکرديد.
دستان شما را هم که رأی نداديد تا نشان دهيد حکومت را قبول نداريد می‌بوسم، شمايی که به رأی مردم کشورتان احترام گذاشتيد و پذيرفتيد که تابحال خواسته‌ها و افکار و اعتقادات آن‌ها را طور ديگر می‌دانستيد.
همه اينها صدای پای دموکراسی است. داريم مفهوم آن‌را می‌آموزيم، شکست و پيروزی را می‌چشيم، بدنبال اشتباهات می‌رويم، درس می‌گيريم و خود را آماده رقابت ديگر می‌کنيم. اگر قرار بود هميشه حکومت آنچه من نوعی دوست دارم بماند، ديگر دموکراسی نخواهد بود و با ديکتاتوری فرقی ندارد.
ولی هنوز راه طولانی است. هنوز هم بين ما کسانی هستند که با شکست برآشفته می‌شوند و به رأی و فکر مخالفشان توهين می‌کنند. کم نيستند کسانی‌که دو دست خود را بر گوش‌ها گذاشتند و چشم‌های خود را بسته‌اند و فقط فرياد می‌زنند. بين ما کم نيستند کسانی‌که قصد ندارند پنجره‌های اتاق تاريک خود را بگشايند تا شايد تجسم ديگری از فيل پيدا کنند.

فرناز عزيز، دختران ما روزی مديون تو و دوستان تو خواهند بود. پيمان و آرتميس مهربان هميشه به خوبی‌های شما غبطه خوردم، کار شما سال‌ها در قلب انسان‌ها و کودکان زيادی می‌ماند. علی دوست‌داشتنی، درس‌های تو هميشه باارزش است و باعث آگاهی و روشنگری ما جوانان. دوستانی که برای آزادی و دموکراسی تلاش کرديد ولی حالا به نتيجه‌ای که می‌خواستيد نرسيديد، احساس شما و دوستان ديگر را بخوبی درک می‌کنم، می‌دانم نگرانيد، می‌دانم که تمام تلاش خود را کرده‌ايد. اگر اينرا پايان راه بدانيد، همه چيز را از دست داده‌ايد و تمام تلاش‌هايتان بيهوده بوده. ولی تازه آغاز راهيم، اميد هست، چهار سال وقت داريم. شايد به نظر زياد باشد، ولی برای آموختن ما زمان کمی است.

***

ناصر زرافشان را فراموش نکنيم.

July 5, 2005

Live 8

يکی از افتخارات من اينه که هم تو قرن بيستم ميلادی زندگی کردم هم تو بيست و يکم! می‌تونم زندگی بدون برق و تلفن و ماشين و هواپيما و کامپيوتر رو تجسم کنم. می‌دونم گاوآهن چيه. بدون تلفن و موبايل و اينترنت زندگی کردم. نداشتن برق و يخچال و نفت (چيزی برای سوزوندن) رو تجربه کردم؛ يعنی با اينکه الان نقصان هرکدوم از اين‌ها مسلماً زندگی رو فلج می‌کنه، ولی برام فاجعه نيست. اما خيلی‌ها هستند يا يادشون رفته يا از اول همه اين چيزها رو داشتند. بچه‌هامون هم که عمراً بتونن اين مسائل رو درک کنند و فکر می‌کنن اينا همش تو کتاب‌ها و فيلم‌هاست.
ولی تو همين قرن بيست و يکم، تو همين دنيای ما، روی همين کره خاکی ما، بيشتر از يک ميليارد انسان هستند که در فقر مطلق زندگی می‌کنند. يعنی اينترنت و تلفن و تلويزيون و ماشين و ... که هيچی، به نون شبشون هم محتاج هستند. می‌دونيد تو آفريقا روزانه سيزده هزار کودک فقط بر اثر نيش حشرات و نداشتن داروی درمان اون می‌ميرند؟ يادتونه پارسال برای يادبود يک ميليون کودکی که هر ماه بخاطر فقر و بيماری‌های ناشی از اون می‌ميرند، تو برلين يک ميليون شمع روشن کرديم؟ می‌دونيد امسال از اين آمار هيچی کم نشده؟ می‌دونيد هر چی کشورهای صنعتی پولدارتر و مردمشون مرفه‌تر می‌شند، همونقدر هم مردم آفريقا و کشورهای جهان سوم گرسنه‌تر و فقيرتر؟
فردا اجلاس سران گروه هشت در اسکاتلند برگزار می‌شه. اين گروه شامل هشت کشور صنعتی (و ثروتمند) آمريکا، آلمان، انگليس، فرانسه، ايتاليا، روسيه، ژاپن و کاناداست که می‌شه گفت تمام سياست‌های کلی دنيا رو اين کشورها تنظيم می‌کنند. مسلماً سران اين کشورها هميشه منافع خودشون (حکومت و حزبشون) رو در نظر می‌گيرند که اون هم فقط با پول تأمين می‌شه. اين پول‌ها هم فقط از طريق تجارت با کشورهای ديگه دنيا بدست می‌آد. روشنه که وقتی تو اين داد و ستد يک طرف از همه لحاظ (سياسی و اقتصادی و ...) قوی‌تر باشه، عدالتی وجود نخواهد داشت و در خيلی از موارد به زورگويی شبيه هست. مثال ملموس اون اکثر قراردادهای تجاری (نفتی، خودروسازی و ...) که اروپايی‌ها با ايران بسته‌اند.
پس تو اين تجارت يک طرف فقط سود می‌کنه و ثروتمندتر می‌شه و طرف ديگه فقيرتر و نيازمندتر.
بر عکس سياستمداران اين کشورها که فقط و فقط به فکر پول هستند تا حمايت‌های سرمايه‌داران از حزبشون رو جبران کنند، اغلب مردمشون هنوز انسانيت رو فراموش نکردند. خيلی از اون‌ها می‌دونند تو کشورهای فقير چی می‌گذره و بدون هيچ چشمداشتی زندگی‌شون رو وقف اين مردم کردند. سالانه ميليون‌ها دلار از طرف سازمان‌های مردمی خيرخواهانه صرف کارهای بشردوستانه در کشورهای جهان سوم می‌شه. خيلی از پزشکان و معلمان اروپايی هستند که بدون توجه به مسائل مالی به کشورهای فقير می‌رند و به مردم کمک می‌کنند. با تمام اينها فقط تونستند درصد خيلی کمی جلوی فقر و بدبختی رو بگيرند؛ چون واقعاً قدرت کمی دارند. ولی می‌شه با فشار آوردن به حکومت‌های ثروتمند کمی از کمک‌های اونها هم استفاده کرد.
يکی از بزرگترين کمک‌هايی که سران اين کشورها می‌تونند بکنند، بخشيدن بدهی‌های کشورهای فقير (که اکثراً افريقايی‌اند) هست. ولی با اينکه خيلی‌ها در اين مورد گفتند و تو روزنامه‌ها و تلويزيون بحث‌های زيادی در اين‌باره شده، هنوز اين حکومت‌ها زير بار بخشش طلب‌هاشون نرفتند. تا اينکه اين‌بار خوانندگان موسيقی دست بکار شدند تا با يک کار جالب مردم رو با خودشون متحد کنند تا شايد سران اين حکومت‌ها به خواست عمومی مردمشون تن بدند.
روز شنبه، در شهرهای بزرگ يا پايتخت‌های اين هشت کشور، به علاوه در ژوهانسبورگ (پايتخت آفريقای جنوبی) به طور همزمان کنسرت‌های موسيقی مجانی توسط گروه‌های محبوب برگزار شد. استقبال از اين کار به حدی بود که خود برگزارکنندگان هم شگفت‌زده شده بودند، مثلاً در برلين بيشتر از دويست‌هزار نفر از اين برنامه استقبال کردند. از اونجا که عکس‌هايی که از تلويزيون انداختم گوياتر هست، اونها رو اينجا می‌گذارم.

Live8 Berlin 2. July 2005
Live8 Berlin 2. July 2005

اين برنامه در يکی از خيابان‌های برلين برگزار شد که از يک طرف به ميدان برج پيروزی و از طرف ديگر به دروازه معروف برلين منتهی می‌شه که مملو از مردم بود.

Live8 Berlin 2. July 2005

با شکوه ترين اين کنسرت ها در هايد پارک لندن بود که با استقبال زيادی همراه شد.

Live8 London 2. July 2005
Live8 London 2. July 2005

با اينکه آمار رسمی فقر در ايران نسبت به اکثر کشورهای جهان سوم وضع بهتری داره و نسبت به سی سال گذشته اين آمار کمتر از نصف شده، ولی همين تعداد هم برای کشوری مثل ايران با اينهمه ذخاير جای تأسف داره. تأسف من وقتی عميق‌تر می‌شه که حتی خود ما به اين مسائل بی‌اهميتيم. اگر بخواهيم از حکومت ايرادی بگيريم، اولين چيزی که به ذهنمون می‌رسه، بی‌توجهی به وضعيت فقراست، ولی وقتی ازمون می‌خوان که يه کمک کوچيک در اين راه بکنيم، بیشترمون پا پس می‌کشيم. البته جا داره همينجا باز هم از دوستانی که با «موج پيشرو» همراه شدند تا شايد کودکان بی‌سرپرست آسيب‌ديده از زلزله فقط يک روز رو شاد باشند، تشکر کنم. ولی دلخورم از کسانی که هميشه نه‌تنها در کارهای جمعی [نه حرفی] شرکت نمی‌کنند، بلکه سعی می‌کنند فعاليت‌های ديگران رو هم زير سؤال ببرند.
از اونجا که برای يکی از دوستان و خوانندگان بی‌شمارشون بدون تحقيق در مورد فعاليت‌های موج پيشرو سؤالاتی پيش اومده بود، وظيفه دونستم به عنوان کسيکه به اين گروه اعتماد دارم به اين دوستان توضيحاتی بدم.
من هم مثل شما با اين گروه فقط از طريق سايت و وبلاگشون و نوشته‌ها و عکس‌هايی که در اونجا هست، آشنا شدم. ولی وقتی ايران رفتم، با مهندس سعيدی بنيانگذار اين گروه ديدار کردم. با اينکه قبل از اون اعتمادم به اين گروه جلب شده بود، ولی ايشون تمام مدارک مربوط به تحويل هدايا به بچه‌ها رو نشونم دادند. به مقدار کافی هم فيلم و عکس ثبت کردند. مطمئنم در منزل ايشون به روی تمام کسانی که می‌خواهند اين مدارک رو ببينند باز هست، در ضمن اگر باز هم با ديدن اون مدارک نتونستيد اعتماد کنيد، مطمئنم ايشون از داشتن همسفر خوشحال می‌شند، می‌تونيد برای هماهنگی با ايميل ايشون ( mojepishro@gmail.com ) تماس بگيريد. باز هم از دوستانی که همراهی کردند سپاسگذارم.

October 5, 2005

ما و دموکراسی ديگران

اين دو هفته که در مورد انتخابات آلمان و مسائل سياسی پيرامون اون نوشتم، برخوردهايی ديدم که اول شوکه شدم، ولی بعد منو به فکر برد و تازه يادم اومد، اکثر ما حتی در برابر شنيدن يا خوندن واقعيتی (اتفاق افتاده و واقع شده) که برخلاف دانش يا خواسته ماست، مقاومت می‌کنيم، چه برسه به پذيرفتن اون.
اولين نکته‌ای که به چشم می‌اومد، در بحث شرکت نکردن اکثر دوستانی بود که هميشه نسبت به من و نوشته‌هام لطف دارند. اول فکر کردم شايد بخاطر شروع فصل پائيز گرفتار هستند، ولی بالاخره دوستی حرف دلش رو زد:
«فکر کنم این برای یک مقیم کشور آلمان جالبتر مي‌تونه باشه تا من...»
از اونجا که تازه با اين دوست آشنا شدم، فکر کردم بد نباشه توضيحی تو وبلاگش بدم:
«...بايد يه نکته رو اشاره کنم؛ مسلماً کسيکه مقيم يه کشوری هست و اتفاق بزرگی مثل انتخابات توش می‌افته، حتماً در جريانش هست و هرجا بره بحث و گفتگو در اين زمينه برپاست. پس احتياجی به توضيح مختصر من در مورد کل قضيه نداره.
من احساس می‌کنم مردم کشورم بدون اينکه بخواند يا بتونند از وضعيت سياسی کشورهای ديگه جهان و مخصوصاً اون‌ها که در دموکراسی پيشرو هستند و اونو به وجود آوردند، اطلاعی کسب کنند، می‌خواند دنباله‌رو اون‌ها باشند!
وقتی ما در مورد يک مسئله شناخت و آگاهی نداشته باشيم، چطور می‌تونيم از اون استفاده کنيم؟ متأسفانه تعريفی که بين حتی روشنفکرهای ما برای دموکراسی هست، با اون چيزی که تو غرب وجود داره، کاملاً متفاوته و اين نشات گرفته از عدم مطالعه اونهاست...»

متأسفانه خود اين دوست هيچ اظهار نظر ديگه‌ای نکرد ولی يکی از دوستانشون زير پيام من نوشتند:

SALAM , DAR JAVAB BAYAD BEGAM KE YEK KALAM KOTAH INKEH DIGARAN CHE MOSHGELI BA KHODESHON DARAN YA MOSHGELATI KE DARAN DAR EDAREH HOKOMAT YA DASHTAN DOMOKRASI YA TARZE FEKER ONHA MOSHGEL MA NIST . AZIZ DEL ABRDAR MA TO MASEL BESIAR EBTEDAEI GHIRIM , KHILI EBTEDAEI AMA JALEBEH INKEH AZ LAHAZ ZEHNI FEKER MIKONIM KE KE INJOR NIST , ROSHANFEKER MA MOSHGEL DAREH , JAMEH GHARB MOSHGEL DAREH , MAN GHAETEH MIGAM AGAHR ROSHNFEKER MOSHGEL DAREH YANI INKEH MANO SHOMA MOSHGEL DARIM VAGRANAH ON MOSHGEL MA NEMISHOD YA AGAHR JAMEH GHARB MOSHGEL DAREH DAREH DAR RABTEH BA DEMOCRASI VA ALAN SHOMA EHSAS MIKONI MOSHGEL SHOMA HAM HAST YANI INKEH SHOMA YA MAN MOSHGEL DARIM , RORAST BODAN BA KHOD NEMATI HAST KE HADEGHAL ADAM MIDONEH KOJA VAISADEH .

راستش يه کم خوندن اين متن برای من مشگل بود، ولی نفهميدم چرا اين بلاگر عزيز (که حدود دو سال و نيمی می‌شه، وبلاگشون رو می‌شناسم) ترجيح داده بجای خوندن يادداشت من و اظهار نظر در مورد اون، در جای ديگری من رو به روراستی با خودم تشويق کنه! احتمالاً منظور ايشون اينه که اگر روشنفکر ما مشگل داره و دوموکراسی غرب مشگل داره، دليلش اينه که من با خودم رو راست نيستم!!!
با اينکه اين انتقاد (!؟) و نحوه بيان اون جالب بود، ولی می‌شد به عنوان يک نظر متفاوت با موضوع يادداشتم بهش نگاه کرد؛ ولی با انتشار قسمت دوم به طور متوسط هر روز يک ايميل تهديدآميز يا همراه با فحش‌های با مزه (!) به دستم رسيده. البته بعضی از اين عزيزان که هنوز نمی‌دونند آدرس آی‌پی چيه و به چه کار می‌آد، طبق روال گذشته تو وبلاگ، من رو مورد لطف خودشون قرار دادند.
البته فقط افراد ناشناس (!؟) نبودند که از اين يادداشت به خشم اومدند. مثلاً يکی از دوستان اديب که از گرسنگی و مشغله‌های زياد و احساس ناسيوناليستی فقط به شعر و ادبيات می‌پردازند، نوشتند:
«افرین بر شما / انقدر بی کار و شکم سیر هستید که دارید راجب انتخابات ۲۰۰۵ آلمان می نویسید / حتما احساس شدید ناسیونالیستی هم نسبت به ایران دارید و موفق باشید !!!!!!»
تا اينجا نمی‌دونستم ايراد نوشته من چيه که اينقدر حساس برانگيز شده، تا اينکه يکی از دوستان ايميلی نوشت و می‌شه گفت حرف دل بقيه رو زد. چون اين ايميل پينگيليش بود با حفظ ماهيت جملات و رعايت نکات دستوری به فارسی تبديلش کردم. اولش که تعارفات معمول و آخرش هم که دعای آخر برنامه بود حذف کردم. تا وقتيکه خود اين دوست نخواد اسمی هم ازش نمی‌برم؛ چون اگر می‌خواست ديگران هم بدونند اين نظر اونه، به عنوان کامنت می‌نوشتش:
«... وقتی تو داری مسائل و مشکلات دموکراسی غرب رو مطرح می‌کنی؛ معنيش اينه که اگر رژيم جمهوری اسلامی دموکرات نيست، اشکالی نداره. تو داری به اين طريق از اين رژيم حمايت می‌کنی...»
خيلی با خودم کلنجار رفتم که لااقل پاسخ اين دوست رو با ايميل بدم، ولی از حجم بالای مخالفت‌ها متوجه شدم اين دغدغه خيلی‌هاست که زودتر جاسوس‌ها رو شناسايی کنند!!! حتی يه ايميل گرفتم که بدون هيچ کم و کاستی اينگونه بود:
«عضو چه سازمانی هستی و سوابق خودت رو بفرست!»
يا اين يکی بعد از سلام و احوال‌پرسی و دعا برای رهبری با امضاء «بخش عمليات خارجی وزارت اطلاعات» (!!!؟؟؟) نوشته:
«هر چه زودتر با من تماس بگير تا در مورد يک عمليات خيلی مهم با هم همکاری کنيم.»
باور کنيد از اين ايميل‌ها و کامنت‌های دو هفته اخير می‌شه يه کتاب طنز نوشت، ولی شايد اين دوستان فکر کنند: «ديدی طرف واقعاً اين کاره بود و خودش رو به کوچه علی چپ زد!»
بارها يادداشت خودم رو مرور کردم که ببينم چرا اين دوستان اين برداشت‌ها رو از اين يادداشت می‌کنند. هر چی بيشتر خوندم بيشتر گيج شدم که اينها چه ربطی به يادداشت من داره. ولی گويا ملت ما استاد پيدا کردن ربط هر چيز به چيزهای نامربوط هستند! هيچ‌جا در نوشته‌ام نامی از ايران و سيستم حکومت ايران برده نشده. تا جايی که سعی کردم فقط اطلاع‌رسانی بوده و از اظهارنظر شخصی پرهيز کردم. تقريباً تمام اونها چکيده اخبار و مطالبی بوده که در اين دو هفته تو هر روزنامه و شبکه تلويزيونی اروپايی وجود داشته.
شايد شما هم بتونيد همفکری کنيد تا بدونم اشکال کار از کجاست. تا اونجا که عقل ناقص خودم نتيجه‌گيری کرده یادم اومد برای رسيدن به اهدافمون بايد اخبار روز رو هم سانسور و تحريف کنيم! غير از اين باشه يعنی هدفت چيز ديگه است!
سالهاست داريم به مردم ايران می‌گيم شما دموکراسی لازم داريد و بدون اون نمی‌تونيد زندگی کنيد! ولی يکبار هم نيومديم بگيم اين دموکراسی چيه و چه شکليه. وقتی کسی رأی نمی‌ده، می‌گيم دموکراسی يعنی رأی دادن و به همين دليل تو ايران دموکراسی نيست! وقتی مردم می‌رند رأی می‌دند، می‌گيم دموکراسی يعنی اينکه نامزد‌های مخالف حکومت هم حق انتخاب شدن داشته باشند! و چون تو ايران اينطور نيست پس دموکراسی نيست. يا چون تو ايران سياستمدارها عاشق قدرت و پول هستند می‌گيم اين مخالف دموکراسیه.
ولی هيچکس نمی‌خواد ببينه آيا اين تعريف‌ها تو کشورهايی که دموکراسی رو راه انداختند و تعريف کردند و دارند اجرا می‌کنند هم هست يا نه؟ اگر هم کسی واقعيت رو بگه، می‌شه مزدور! اگر قرار هست ما دنباله‌رو غرب باشيم، بايد اول بدونيم که دنبال چی هستيم و درموردش اطلاعات کسب کنيم و اونها رو در اختيار ديگران قرار بديم. ولی اگر می‌خواهيم خودمون يک چيز جديد اختراع کنيم، خب چرا رودروايسی می‌کنيم؛ مثل حکومت فعلی ايران بگيد ما دموکراسی خودمون رو داريم و همينيه که هست. هرکی می‌خواد، بخواد، هر کی هم نمی‌خواد اينجا نمونه!!! ديگه واسه چی سر خودمون شيره بماليم که «آی مردم، من آزاد انديش هستم و به همه فکرها (که شبيهه خواسته دل من هستند) احترام می‌گذارم و برای دموکراسی حاضرم جونم (يا همون وقتم) رو فدا کنم.»
به قول اون دوستمون يه کم با خودمون رو راست باشيم. يه کم چشمامون رو به جهان اطراف باز کنيم، يه کم مطالعه کنيم، يه کم بدونيم، اونوقته که هيچ کس نمی‌تونه به ما زور بگه. تا وقتيکه هر کدوم از ما يه ديکتاتور کوچک هستيم، ديکتاتورهای بزرگ به خودشون اجازه می‌دند به ما زور بگند. تا وقتی ما تو تمام عمرمون دنبال پيدا کردن دشمن و نابودی اونها هستيم، خودبخود داريم زمينه ديکتاتوری رو فراهم می‌کنيم.

October 13, 2005

مجازات اعدام

يکی از بحث‌های مفيدی که از ابتدا در وبلاگ‌ها شکل گرفته و تاکنون ادامه داره، مسائل مربوط به حکم اعدامه، تا جايی که دوستان مسابقه مقاله‌نويسی هم برای اون ترتيب دادند.
هفته گذشته هم به مناسبت ده اکتبر (روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام) بحث‌های جديدی پيرامون اين مسئله شکل گرفت و اکثراً به نفی اعدام پرداختند ولی آقای زهری در يادداشتی از زاويه‌ای ديگر به نفی مجازات اعدام نگاه کردند و دلايل و استدلال‌های مخالفان اعدام رو کافی ندونستند. از اونجا که اين بحث رو مفيد می‌دونم در اون شرکت کردم و به نظرم گفتگوی پرباری با آقای زهری شکل گرفت. سفارش می‌کنم قبل از هر چيز يادداشت آقای زهری و نظرات دوستان ديگه رو در اين مورد بخونيد.
به نظر من، مجازات اعدام رو می‌شه از سه نظر بررسی کرد. اولين اون بحث دينی هست و چون اطلاعاتم در اين زمينه بسيار کمه، چشم بسته نظر اديان رو می‌پذيرم که پس از مجازات مرگ، گناهان مجرم نزد خدا بخشيده می‌شه.
در مقابل بررسی اين مسئله از ديدگاه انسانی و احساسی هست که به نظر آقای زهری برای مخالفت با اعدام کافی نيست و بايد منطقی و با استدلال قوی باشه.
تا اونجا که من از منطق و استدلال فهميدم، برای اثبات چيزی که به خودی خود وجود داره احتياجی به دليل آوردن نيست. زندگی و حيات هم همينطوره و به نظرم کسيکه تصميم به مرگ جانداری می‌گيره، بايد دلايل و استدلال قوی داشته باشه نه کسيکه خواهان ادامه حيات اونه.
اگر هم بخواهيم از لحاظ تبعات اجتماعی و قضايی مجازات اعدام رو بررسی کنيم، باز هم ثابت نشده اين نوع مجازات در کم کردن جرايم نقش داره. در مقابل هرجا حکم اعدام برچيده شده نسبت به گذشته جرم و جنايت بيشتر که نشده، کمتر هم شده. البته به نظر من، صرف برداشتن اين حکم تضمينی برای کاهش جرم در جامعه نيست و تمهيدات اجتماعی و حتی سياسی زيادی رو می‌طلبه.

با اجازه آقای زهری گفتگوی خودمون در قسمت نظرات يادداشت ايشون رو به اينجا آوردم تا شما هم در جريان اون قرار بگيريد و از اطلاعات شما هم بی‌بهره نباشيم. البته قسمتهايی که مربوط به جامعه آرمانی بود رو بخاطر اينکه به اين موضوع ارتباطی نداشت، حذف کردم. اميدوارم حوصله کنيد و در اين بحث شرکت کنيد.

در جواب به يادداشت ايشون نوشتم:
به نظر من، بيشترين مخالفان اعدام اون رو از جانب ارزش‌های انسانی و حقوف بشر نقد می‌کنند.
خود من، تنها دليل مخالفتم با اعدام اينه که هيچ‌کس رو سزاوار تعيين مرگ و زندگی ديگران نمی‌دونم؛ چون همونطور که جان من برای خودم و اطرافيانم باارزش هست، جان ديگران هم با ارزشه و نه قاتل و نه قاضی اين حق رو ندارند که تصميم بگيرند، جان انسانی رو بگيرند.
اگر بگيم قاضی بخاطر سواد و تجربه‌اش اين حق رو داره، در عوض بارها و بارها پيش اومده که قاضی‌ها اشتباه کردند و يا علايق شخصی خودشون رو در حکم دخيل کردند (چيزی که هميشه در کشور ما و اکثر کشورهای جهان رخ داده) در ضمن وقتی اين حق رو برای يک فرد تحصيل کرده (قاضی) قائل می‌شيم، در مقابل يک قاتل هم می‌تونه تحصيل کرده باشه يا تشخيصش برای گرفتن جان ديگری مطابق با قانون، درست باشه. پس اين حق رو داره؟
حالا اين سؤال پيش می‌آد که اگر قاضی حکم اعدام نده، چه تضمينی هست که مردم برای قتل و جرم جری‌تر نشند. اين سؤالی هست که خيلی از قانون‌گذاران و جامعه‌شناسان بهش رسیدند، ولی مشاهده شخصی من دقيقاً خلاف اين تصور هست؛ يعنی کشورهايی که مجازات اعدام ندارند کمترين ميزان جرم و جنايت رو دارند و برعکس در کشورهايی مثل ايران که مجازات مرگ وجود داره، هر روز بيشتر از قبل جنايت انجام می‌شه. پس مجازات اعدام بغير از بحث دينی (بخشيده شدن گناهان بعد از اعدام!!!) هيچ نکته مثبتی نداره و دقيقاً نتيجه معکوس می‌ده.
در مورد مثال شما، اطلاعات من دقيقاً برعکس نتيجه‌گيری شماست؛ يعنی تا بحال جايی نخوندم و نشنيدم که قاتلی صرف اينکه از مجازات اعدام جان سالم بدر برده باشه در زندان قتلی انجام بده ولی تقريباً ماهی يکبار در روزنامه‌های ايران می‌خونم فلان محکوم به مرگ يکی از همبندان خودش رو کشت. از لحاظ منطقی و روانشناختی هم کسيکه همه چيز براش تمام شده است، ترسی از تکرار جنايت نداره.
البته به قول شما تا رسيدن به جامعه آرمانی راه زيادی هست، ولی بالاخره بايد از جايی شروع بشه. حالا اگر اروپايی‌ها و بعضی کشورهای دیگر اين مسئله رو که از ارکان غيرسياسی حقوق بشر هست، جدی گرفتند، جای خوشحالی داره و می‌شه به آينده دنيای بدون خشونت اميدوار بود.

ايشون پاسخ دادند:
...می‌گویی: «هيچ‌کس رو سزاوار تعيين مرگ و زندگی ديگران نمی‌دونم». اين عام‌ترين استدلالی است که مخالفان اعدام مطرح می‌کنند، امّا هرچقدر زیباست، ناکاراست و خيلی ساده می‌شود آن را باطل کرد. تصور کن که "دشمن" به کشور شما حمله کرده است تا آن را تصرف کند. شما از خودت "دفاع" می‌کنی و با او می‌جنگی. بنابراين از سر "ناگزيری" مرگ او را تعيين کرده‌ای. حال ممکن است که عمل شما از لحاظ عرف و اخلاق عمومی کاری پسنديده باشد، امّا از لحاظ محتوايی با استدلالی که می‌گوید «هيچ‌کس رو سزاوار تعيين مرگ و زندگی ديگران نمی‌دونم» در تضاد می‌افتد.
مسئله "سطح سواد" قاضی نيست، بل‌که جايگاهی (داوری) است که او در آن قرار گرفته.
می‌گویی: «کشورهايی که مجازات اعدام ندارند کمترين ميزان جرم و جنايت رو دارند». بر اساس چه برآورد و آماری می‌گویی ميزان جنايت در هند از چين کم‌تر است؟ دنيا که به کشورهای اروپای غربی خلاصه نمی‌شود، می‌شود؟
می‌گویی: «مجازات اعدام بغير از بحث دينی (بخشيده شدن گناهان بعد از اعدام!!!) هيچ نکته مثبتی نداره و دقيقاً نتيجه معکوس می‌ده». مجازات اعدام در کشوری چون آمريکا بر اين استدلال استوار است که کسانی که جان افراد جامعه -از جمله خود زندانيان- را به طور جدّی تهديد می‌کنند لازم است از ميان برده شوند و اصلاً بحث‌شان دينی نيست. گفتم که، بهتر است بحث را به ايران محدود نکنيم.
می‌گویی: «تا بحال جايی نخوندم و نشنيدم که قاتلی صرف اينکه از مجازات اعدام جان سالم بدر برده باشه در زندان قتلی انجام بده». صرف خواندن يا نخواندن شما چيزی را تغيير نمی‌دهد! در آمريکا سريالی پخش می‌شد به اسم "OZ". اين سريال زندگی و روابط زندانيان جنايتکار را به تصوير می‌کشيد. تصور می‌کنم با خط قرمزهای تلويزيون‌های اروپايی، اين سريال را آن‌جا پخش نکرده باشند. به هر رو، اغلب قسمت‌های اين سريال از روی رخدادهای خود زندان گرته‌برداری شده بود. در اين سريال خلاف آن‌چه را می‌گویی می‌شد ديد.
این حرف که «از لحاظ منطقی و روانشناختی هم کسيکه همه چيز براش تمام شده است، ترسی از تکرار جنايت نداره» درست است، امّا برای کسی که در پيش روی خودش مجازات اعدام را نمی‌بيند نيز صادق است. البته محکومين به اعدام را تا اجرای حکم‌شان، اغلب در انفرادی و جاهای مخصوص نگهداری می‌کنند تا به ديگران آسيب نزنند.
می‌گویی: «البته به قول شما تا رسيدن به جامعه آرمانی راه زيادی هست». من اصلاً به "جامعه‌ی آرمانی" اعتقادی ندارم سعيد عزيز. اتفاقاً معتقدم که بهتر است ذهنيت‌های آرمانی را به ذهنيت‌های خردگرا و واقعگرا برگردانيم تا عقلانی‌تر بشود با واقعيت‌های زندگی کنار آمد...

پاسخ دادم:
...در مورد مثال دفاع، خب کسيکه اصل جنگ رو با همون استدلال انسانی قبول نداره، نمی‌تونه تصور اين رو بکنه که در هنگام دفاع از جان و ناموس (!) خودش دست به قتل بزنه. حالا شايد روزی در برابر عمل انجام شده قرار بگيره و چاره‌ای نداشته باشه. ولی اين شخص چون کاری برخلاف باور خودش کرده مسلماً سال‌ها عذاب می‌کشه.
راحت بگويم در هنگام جنگ تمام تلاش خودم رو می‌کنم تا با کسيکه منو دشمن خودش می‌دونه مواجه نشم و در غير اينصورت اگر فرصتی برای دفاع وجود داشته باشه، شايد بشه با روش ديگر هم (مثلاً گفتگو) زنده ماند.
در مورد جايگاه قاضی اولين شرط برای قاضی شدن تحصيلات اوست (آکادميک يا حوزوی) و نه شخصيت قاضی. همانطور هم که دوستان اشاره کردند، قضات مانند هر انسان ديگری دچار اشتباه می‌شوند پس صلاحيت تصميم برای گرفتن جان ديگران (که برگشت دادنی نيست) را ندارند.
معمولاً دولت‌ها از بيان آمار جنايت در کشورشون پرهيز می‌کنند و نمی‌شه بررسی دقيقی از اين مسئله داشت، مخصوصاً کشوری مانند چين که حکومت ديکتاتوری هم داره. البته منظور من کلی بود ولی تا اونجا که با هندی‌ها آشنايی دارم، اکثرشون از لحاظ اعتقادی کشتن انسان‌های ديگر رو غيرممکن می‌دونند در صورتيکه دوستان چينی‌ام نظر ديگری دارند. اين نکته رو حتی می‌شه از ورزش‌های ملی چين هم دريافت که همگی مبارزه‌ای هستند. هرچند نمی‌شه اين نمونه‌ها رو به کل نسبت داد، ولی تا اونجا که شنيدم جنايت در هند بسيار کمتر از چين است.
اينجا می‌شه اين بحث رو هم مطرح کرد که دقيقاً در فرهنگ‌هايی که به حکومت و قاضی اين اجازه داده می‌شود جان شخصی رو بگیره، مردم هم در مقابل اين حق را برای خود محفوظ می‌دارند که در موقع لزوم دست به قتل بزنند. البته از آنجا که حکومت‌ها هميشه آينه ملت بوده‌اند برعکس اين قضيه بيشتر صادق است.
تا آنجا که می‌دانم در اکثر اديان (با کتب الهی) با انجام مجازات، گناهان خطاکار نزد خداوند بخشيده می‌شود. فکر می‌کنم جامعه و حکومت آمريکا هم کم مذهبی نيستند (از ممنوعيت سقط جنين و تکامل ژنتيکی و ازدواج همجنس‌گراها اين حدس رو می‌زنم) ولی اگر اينطور هم نباشه و از لحاظ منطقی و علمی در بعضی ايالت‌ها اعدام انجام می‌شه، فکر می‌کنم باز زمينه مذهبی وجود داره (حضور کشيش در هنگام اجرای حکم).
البته باز تا آنجا که اطلاع دارم در آمريکا هم حکم اعدام سال‌ها پس از صدور آن عملی می‌شه و در اين مدت محکوم به مرگ در بين زندانيان ديگر نگهداری می‌شه. پس فکر نمی‌کنم بخاطر در امان ماندن بقيه زندانيان کسی رو اعدام کنند.
در مورد سريال مورد اشاره هم اطلاعی ندارم، ولی تا جايی که فرصت باشه اخبار جهان رو دنبال می‌کنم و تابحال نخوندم و نشنيدم در آمريکا قاتلی صرف رهايی از اعدام در زندان دست به قتل بزنه. آيا شما شخص خاصی رو در نظر داريد؟
مسلمه اگر همين امروز در کشوری که تاکنون مجازات اعدام داشتند، اين حکم لغو بشه، هيچ تضمينی برای کم شدن جرم و جنايت وجود نداره؛ چون اين مسئله کاملاً اجتماعی و فرهنگی است و همانطور که قبلاً اشاره کردم وظيفه قانون‌گذاران و جامعه‌شناسان هست که جلوی زمينه انجام جرم رو بگيرند و تاکنون هم در اروپا(ی در گذشته وحشی) اين کار انجام شده.
با اينحال باز هم تاکيد می‌کنم از روی اطلاعات محدودی که دارم، در کل کشورها و مناطق و فرهنگ‌هايی که مجازات اعدام وجود نداره، به نسبت جنايت کمتری رخ می‌ده...

آقای زهری نوشتند:
...بحث سواد قاضی و جايگاه و از اين قبيل را درست نگرفته‌ای برادر! آن‌را اگر بازبخوانی شايد به نتايج ديگری رسيدی.
می‌گویی: «معمولاً دولت‌ها از بيان آمار جنايت در کشورشون پرهيز می‌کنند و نمی‌شه بررسی دقيقی از اين مسئله داشت»، امّا فراموش می‌کنی که اين خودت بودی که به آمار جنايت توسل جُستی نه من! در ثانی، اين‌که می‌گویی «تا اونجا که با هندی‌ها آشنايی دارم، اکثرشون از لحاظ اعتقادی کشتن انسان‌های ديگر رو غيرممکن می‌دونند» صحيح نيست، زيرا کشتار قومی-مذهبی در هند قدمتی دارد به درازای تاريخ و بسيار گسترده است و هم‌امروز هم ادامه دارد (سيک‌ها و مسلمانان و الخ). اظهار نظرت در مورد چينی‌ها هم عجيب است، زيرا تجربه‌ی شخصی من می‌گوید که مردم چين بسيار مردم آرام و بی‌آزاری هستند، بر خلاف هندی‌ها که اکثراً متعصب‌اند. همين مسئله‌ی پرده‌ی بکارت یا ازدواج‌های فاميلی در هند همه‌روزه چه خون‌ها که نمی‌ريزد. اين‌که فلاکت و عقب‌ماندگی‌های فرهنگی در يک ملت را به مسئله‌ی لغو حکم اعدام تعميم دهيم ديگر از آن حرف‌های خام است!
این‌که می‌گویی «در فرهنگ‌هايی که به حکومت و قاضی اين اجازه داده می‌شود جان شخصی رو بگیره، مردم هم در مقابل اين حق را برای خود محفوظ می‌دارند که در موقع لزوم دست به قتل بزنند» استدلال محکمی نيست، زيرا در کشورهایی هم که حکم اعدام نيست، جنايت و آدم‌کشی مشاهده می‌شود...

نوشتم:
بحث سواد قاضی رو دوباره خوندم، ولی غير از صحبت از جايگاه قاضی در داوری چيز ديگری نبود که پاسخ آن را قبلاً دادم.
در مورد آمار، من به اطلاعات پراکنده خودم استناد کردم نه آمار رسمی.
والا تا اونجا که از مردم دو کشور چين و هند و دوستی با آنها می‌دونم همانگونه بود که گفتم. مسلماً نمی‌شه به چند تجربه شخصی برای قضاوت در مورد بيش از دو ميليارد و نيم انسان استناد کرد ولی اگر در چند ناحيه از هند درگيری‌های قومی مذهبی وجود داره، نبايد اون رو به کل اين يک ميليارد انسان تعميم بديم. اکثريت هندی‌ها هندو هستند که بخاطر تعاليم مذهبی انسان‌های آرامی هستند. هرچند فقر مهمترين عامل جنايت هست، ولی فرهنگ تأثير بيشتری داره. از لحاظ تاريخی هم هندی‌ها با وجود تمدن کهن هيچگاه جنگ‌طلب نبودند و بغير از درگيری‌های قومی و مذهبی قرن اخير (که مسلماً عامل سياسی داشتند) کمترين ميزان خشونت تاريخی رو داشتند. در مقابل چينی‌ها غير از جنگ‌های داخلی همواره با مغول‌ها و ژاپنی‌ها در جنگ بودند و هنوز نفرت از ژاپنی‌ها در اونها وجود داره. تا جايی که می‌دونم در آمريکا و اروپا چينی‌ها بعد از روس‌ها بزرگترين مافيای جنايی رو دارند. البته اينها اطلاعات ناچيز من هست و حتماً نقص‌هايی داره و خوشحال می‌شم به اونها اضافه بشه.
در تمام جملاتم سعی کردم از کلی‌گويی و مطلق‌گرايی پرهيز کنم و همه جا گفتم جنايت در اينگونه کشورها و فرهنگ‌ها به نسبت کمتر هست. اين نه تنها باور من هست بلکه غير از اين نه جايی خواندم نه جايی شنيدم و شما اولين کسی هستيد که اين مسئله رو مطرح می‌کنيد، وگرنه دليلی نداشت کشورهای ديگه مجازات اعدام رو از قوانين خودشون حذف کنند؛ چون از گفته شما (با وجود اينکه گفتيد نه موافق اعدام هستيد و نه مخالف) برمی‌آيد که تنها راه جلوگيری از جرم و جنايت را اعدام می‌دانيد، نه فرهنگ و حل مشکلات اجتماعی را.
حالا که بحث به اينجا رسيد، از منظر ديگه‌ای به اين قضيه نگاه کنيم. شما می‌گيد برای لغو اعدام استدلال احتياج هست، ولی به نظر من برای خود اعدام هم دليل عقلانی وجود نداره و همه چيز بر پايه احساس (قصاص) يا جلوگيری از تکرار جرم (پاک کردن صورت مسئله) است. در ضمن برای چيزی که طبيعی است و وجود داره (زندگی انسان) استدلال احتياج نيست، بلکه برای عکس آن بايد دليل کافی و مجرد وجود داشته باشه؛ يعنی می‌شه گفت به صورت کلی اعدام اشتباهه، ولی در بعضی موارد با دلايل کافی، تنها راه می‌تونه اعدام باشه. هرچند عقيده و احساس شخصی من کاملاً متضاد با همون موارد خاص هست و فکر می‌کنم مجازات مرگ آخرين راه نيست و نشانه ضعف مجری قانون و حاکمين برای کنترل جامعه است...

نوشتند:
سعيد عزيز می‌گويی: «از گفته شما... برمی‌آيد که تنها راه جلوگيری از جرم و جنايت را اعدام می‌دانيد، نه فرهنگ و حل مشکلات اجتماعی را». نه عزيز، همه‌چيز سياه و سفيد نيست! من همان‌طور که گفته‌ام، در اين مورد به حدّ کافی نيانديشيده‌ام و ايجاد اين بحث هم برای رسيدن یا کمک به فهمی مشخص از اين مقوله است. من اگر استدلال طرفداران اعدام را مطرح می‌کنم به اين خاطر است که نشان دهم استدلال مخالفان اعدام چقدر سست است. بدون مقايسه‌ بين این‌دو نمی‌شود هيچ ارزيابی به‌دست داد. معتقدم اگر جنبشی اجتماعی می‌خواهد فراگير بشود، بايد پايه‌ی تئوريک قوی‌ای داشته باشد. اين جنبش شايد بتواند با برانگيختن احساساتی انسان‌ها تا حدّی اثر بگذارد، امّا اين اثر پايدار نخواهد بود. بنابراين، طرفداران اين جنبش، حال در محدوده‌ی کوچک وبلاگ‌ها را فرا می‌خوانم که کورکورانه چيزی را نپذيرند و طوطی‌وار تکرار نکنند و ژرف پيرامون آن بيانديشند، و یا اگر به ندای وجدان به باوری رسيدند، پايه‌ی استدلالی آن باور را قوی کنند...

پاسخ دادم:
...البته من هم جايی نگفتم تنها راه ريشه کنی جنايت لغو مجازات اعدام هست و سعی کردم به شبهات شما پاسخ بدم. همونطور هم که گفتم برای چيزی که به صورت طبيعی (زندگی انسان) وجود داره، احتياجی به استدلال نيست و برعکس اون احتياج به دلايل و مدارک بی‌شمار داره. پس می‌بينيم استدلال يک نفر قاضی برای حکم اعدام يک انسان از همه لحاظ می‌تونه سست باشه، نه استدلال برای ادامه حیات یک انسان.
اگر هم بخواهيم در مورد تبعات اجتماعی اعدام گفتگو کنيم، باز هم تجربه و آمار محدود (که اکثراً توسط گروه‌های طرفدار حقوق بشر منتشر شده و مسلماً خالی از اشکال نيست) نشون می‌ده اعدام هيچ تضمينی برای اصلاح مجرمان نداره.
البته اشاره کرده‌ايد که نبايد بحث منطقه‌ای بشه، ولی به نظرم بحث اصلی پيرامون مردم ايران می‌گرده؛ چون تا اونجا که می‌دونم در کشوری مثل کانادا يا اغلب کشورهای صنعتی يا در حال توسعه اين بحث کاملاً قديمی شده و اکثريت پذيرفتند اعدام راه حل نيست. حالا به چه طريق و با چه بحث‌هايی حکومت‌ها و مردم به اين باور رسيدند حديث مفصلی است که احتياج به مطالعه زياد داره. ولی وقتی می‌خواهيم به کسی چيزی بياموزيم (مثلاً يک قانون فيزيکی) هيچوقت تمام بحث‌های پيرامون اين قانون رو به او نمی‌آموزيم و خيلی راحت با يک مثال اون رو بيان می‌کنيم و تا وقتی مثال نقض اون وجود نداشته باشه، همه اون قانون رو می‌پذيرند. حالا تا جايی که می‌دونم در هيچ کشوری بعد از لغو مجازات اعدام، آمار جنايت نسبت به قبل بيشتر نشده، اگر شما کشور خاصی رو می‌شناسيد که اينطور هست، بگيد تا نقض اين قضيه ثابت شود و من به شخصه خواهم پذيرفت اعدام می‌تونه در جهت کاهش جرايم، مفيد باشه.
وقتی کشور چين با وجود ثابت ماندن جمعيت هر سال به تعداد اعداميانش که اکنون به بيش از صدهزار نفر (آمار ارايه شده توسط خود حکومت چين، منتشر شده در گزارش سازمان ملل) رسيده؛ خود نشان دهنده ناکارآمد بودن اعدام در کشوری است که از لحاظ اقتصادی و حتی اجتماعی پيشرفت سريعی در اين چند سال داشته. به باور من خود اين عوامل (رفاه اقتصادی و اجتماعی) می‌تونه ميزان زيادی از جرايم رو کم کنه، ولی عملاً می‌بينيم که با وجود مجازات مرگ، اينطور نبوده...

اين گفتگو در اينجا به پايان رسيده ولی اميدوارم با همفکری شما پربار بشه و نکاتی هم از شما بشنويم.

November 6, 2005

حسن ساواکی و سفيهه‌اش

فرش فروشی بابام تو بازار اول نازی‌آباد جلوی منبع آب شهرداری بود. هميشه فرش‌ها رو دو طرف رو هم تا می‌کرديم تا اگر خريداری خواست فرشی رو ببينه وسط بازش کنيم، واسه همين دو طرف مغازه جای گرم و نرم (رو فرش‌ها) واسه نشستن بود و از طرفی چون سرگذر بود بهترين جا واسه آدم‌های بيکار برای ديد زدن و آمار گرفتن! از طرفی اون موقع‌ها چت و وبلاگ و اس‌ام‌اس نبود و هر کی حوصله‌اش سرمی‌رفت می‌اومد اونجا می‌نشست و داستانی، خاطره‌ای، بحثی، جکی، چيزی تعريف می‌کرد. صبح‌ها بيشتر بازنشسته‌ها و کارگران شهرداری می‌اومدند، بعد از ظهرها هم کارگرها و کارمندها که تازه از سر کار می‌اومدند، عصرها هم بازاری‌ها. منم که از چهار پنج سالگی‌ام پاتوقم اونجا بود و پای ثابت گفتگوها.
خونه حسن آقا تو ميدون پشت مغازه ما بود و تو يه کارخونه‌ای کار می‌کرد. همیشه ساعت چهار تا از سر کار می‌رسيد، می‌اومد اول دم مغازه سيگاری (يک سيگار) می‌کشيد و بعد وارد می‌شد و تا آخر شب از حضورش استفاده می‌برديم. اين حسن آقا زمان شاه ساواکی بود و به همين خاطر به حسن ساواکی معروف بود. برخلاف فيلم‌های بيست و دو بهمنی که ساواکی‌ها آدم‌های بی‌دين و ايمونی هستند، هرچی ساواکی می‌شناسم از اون مذهبی‌های شيش موتوره هستند. حسن آقا هم يه شيعه خالص بود و از طرفی باغيرت و ناموس‌پرست.
هميشه تو صحبت‌هاش يه سفیهه‌ای بود که من فکر می‌کردم صفيه رو اشتباه تلفظ می‌کنه. ولی بهش نمی‌اومد اينقدر متجدد باشه که جلوی نامحرم اسم زن و بچه‌اش رو بياره. بعدها فهميدم منظورش «سبيه» بوده و اينهمه سال بخاطر غيرت و ناموسش دخترشو سفيه (نادان) خطاب می‌کرده.

حالا هرچقدر برای من بی‌اهميت باشه که دوستان خوار، مادر ما رو مورد لطف الکترونيکی (ايميلی و کامنتی) خودشون قرار بدند، ولی فکر می‌کنم هنوز راه طولانی مونده تا زنان و دخترانمون رو چيزی غير از سفيهه و منزل و خانواده و بچه‌ها و... بدونيم.

چهار، پنج سال پيش که وبلاگ فارسی پا گرفت، وبلاگ‌های زنانه محلی شده بود واسه خالی شدن عقده‌های جنسی ما آقايون. کمتر وبلاگی تونست تو اون فضا دوام بياره. خيلی‌هاشون ترجيح دادند مهمترين مشخصه وبلاگ يعنی قسمت نظرخواهی رو ببندند و هيچ ايميل يا طريقه تماسی بجا نگذارند؛ چون به‌غير از فحش يا نامه‌های عاشقانه (مخ زنانه) چيزی نصيبشون نمی‌شد. همين نشون دهنده نگاه صرفاً جنسی ما به زنان بود؛ يعنی حتی ورود اونها به محيطی مثل اينترنت و وبلاگ هم از جانب ما آقايون سخت بود و هميشه سعی می‌کرديم (و هنوز هم می‌کنيم) با حقير کردن اونها جلوی اين برابری حداقل رو هم بگيريم.
ولی امروز کمتر شاهد اين رفتارها هستيم، که نتيجه خواسته و هدف والای زنان بلاگری است که در برابر تمام اين مشکلات ايستادگی کردند و به راهشون ادامه دادند. خيلی از اونها رو می‌شناسيم و احتياجی به معرفی ندارند.
به نظر من مهمترين عامل ارتقا فرهنگی جامعه به بحث و گفتگو گذاشتن معضلات اجتماعی است. زنان زيادی در وبلاگ‌هاشون مشکلات زنان در جامعه ايران رو به نقد و بحث گذاشتند کردند ولی بخاطر پراکنده بودنشون، اثر لازم رو ندارند. ولی مدتيه به پيشنهاد راوی وبلاگ «آونگ خاطره‌ها» و همکاری آقای دکتر سيف و خانوم بيتا، وبلاگ گروهی «راهيان سپيده» راه‌اندازی شده تا محلی باشه برای تبادل بحث و نظر در مورد مشکلات اجتماعی زنان ايران. برای اين دوستان آرزوی موفقيت می‌کنم و اميدوارم با همراهی همه کسانی که دغدغه اينچنينی دارند، روزی بين تک‌تک ما زن و مرد از حقوق يکسان برخوردار باشند.

December 8, 2005

مرگ انسان‌ها يا انسانيت

فرقی نمی‌کنه تو اين حادثه يک نفر کشته شده باشه يا دويست نفر، فرقی نمی‌کنه کشته شده‌ها بچه بودند يا بزرگسال، ارتشی بودند يا خبرنگار يا کارگر يا هر شغل ديگه‌ای، مهم اينه که بر اثر يک اشتباه، يک سهل‌انگاری، يه بی‌کفايتی يا عوامل ديگه، انسان‌هايی کشته شدند. همينه که دل آدم رو به درد می‌آره؛ يعنی اگر اين اشتباه رخ نمی‌داد، الان اون صد و خورده‌ای آدم، سالم و سرحال کنار عزيزانشون بودند و به زندگی ادامه می‌دادند.
فردا پس‌فردا دو سه نفر رو پيدا می‌کنند که از اشتباه اون‌ها اين حادثه رخ داده، چند وقتی هم اون‌ها رو محاکمه می‌کنند تا درس عبرتی (!) برای همه بشه، ولی قول می‌دم يک سال ديگه که تيتر «سالگرد شهادت جانگداز ...» رو ديديد، بگيد: «ای داد، می‌بينی چه زود گذشت؟» بعد از چند سال حتی خانواده و دوستانشون هم فراموششون می‌کنند؛ چون از قديم گفتند مرگ حقه. همونطور که من و شما چند سال ديگه عمرمون به سر می‌آد، اين عزيزان هم مثل خيلی‌های ديگه، پريروز عمرشون به پايان رسيده. به نظر من مرگ انسان‌ها اونقدر تکون دهنده نيست که مرگ انسانيت تکون دهنده است.

بين اخبار اين چند روز، خبری گم شد که نمونه واضح مرگ انسانيت بود. البته اگر بخش حوادث روزنامه‌ها و رسانه‌ها رو دنبال می‌کنيد، روزی نيست که خبری از کودک و فرزندآزاری و قتل‌های به اصطلاح ناموسی نخونيم.
خبر کوتاه بود. پسری، دوست دختر شانزده ساله‌اش رو به زور می‌بره خونشون و نمی‌گذاره شب برگرده خونه، فردا که دختر برمی‌گرده خونه و به پدر جريان رو می‌گه، پدر با چوب نانوايی به جونش می‌افته، بعد موهای دختر رو می‌تراشه. گويا اين مجازات کفايت نمی‌کرده و دختر رو خفه می‌کنه. تا اينجا همه چيز عادی است و طبق باور اکثر ما، بايد اين لکه ننگ از زمين پاک می‌شده، ولی اين پايان ماجرا نبوده؛ چون طبق نظر پزشک‌قانونی، پدر قبل از کشتن دختر، بهش تجاوز کرده. البته شايد برای اون‌ها که با مشکلات اجتماعی آشنا هستند، چون تجاوز جنسی پدر و برادران و اقوام ذکور درجه يک در کشورمون آمار بالايی داره؛ يک امر طبيعی به نظر بياد. شايد بايد خوشحال بود که اين پدر دخترش رو کشته و نگذاشته مثل قربانيان ديگه اينگونه تجاوزات، کارش به امين‌‌آباد و بيمارستان رازی و بقيه آسايشگاه‌های روانی بکشه و تا آخر عمر کنار يک پنجره به آسمون خيره بشه.
مطمئن باشيد اگر اين پدر محاکمه بشه، به دليل ولی [اين کلمه خيلی معنی داره!!!] بودن، فقط بخاطر جنبه اجتماعی جرم، فوق فوقش به پنج شش سال زندان کنار تبهکاران ديگه محکوم می‌شه و چون کسی روش نمی‌شه خبر محکوميت اين پدر رو مخابره کنه، پس برای کسی هم درس عبرت نمی‌شه و چند روز ديگه يک خبر مشابه ديگه...

December 27, 2005

عيد ما و عيد اينا

دو سال پيش نوشتم دسامبر رو دوست دارم. اون موقع خيلی از دوستان گفتند مگه اسفند خودمون چه اشکال داره که تو آخرين ماه اين خارجکی‌ها رو دوست داری. البته منم نگفته بودم اسفند رو دوست ندارم يا اينو بيشتر از اون يکی دوست دارم، ولی می‌شه اين دو تا رو با هم مقايسه کرد.
دسامبر رو بخاطر اين دوست دارم که از اول ماه همه جا چراغونی و تزئين شده است. اسفند رو دوست دارم چون از اول ماه همه دارند خونه تکونی می‌کنند و خيابون‌ها پر از وسايل بدردنخوره، از هر خونه‌ای هم يه قالی خوشگل (بعضی وقتا موکت) آويزونه.
از اول تا آخر دسامبر همه جا جشن و بخوربخوره، يه بار دانشگاه، يه بار دانشکده، يه بار همدانشگاهی‌ها، يه بار سر کار، يه بار همسايه‌ها، يه بار دوستان و... اونوقت تو اسفند و کل عيد کسی جشن نمی‌گيره (از اول اختراع نوروز هم نمی‌گرفتند) البته يه چهارشنبه‌سوری داريم که من تا حالا ازش سروری نديدم و هميشه به ميدون جنگ شبيه بوده تا جشن. بيست سی سال پيش ترقه و دارت و زرميخ و کاربيت، ده بيست سال هم هست که نارنجک دستی. پات رو که بيرون می‌گذاری اول چند تا سنگ به چشم و چال و گردنت می‌خوره و آخرش هم دو سه تا باتوم به پر و پاچه‌ات. البته آخرین شب دسامبر هم ترقه‌بازی و فشفشه هوا کردن هست، ولی فقط صدا داره و نور. تازه به غير از محله‌های خارجی‌نشين، اين ترق و تروق بيشتر از يکی دو ساعت طول نمی‌کشه، در صورتيکه چند ماه قبل و چند ماه بعد از اسفند از نياورون گرفته تا خاورون [بابا!!! بچه تهرون] هی داره می‌ترکه.
از بحث شيرين ترکوندن که بگذريم، تو هر دو ماه، همه دنبال خريد هستند و تقريباً همه دغدغه مالی دارند و می‌خواهند با پول کمتر جنس بهتر بخرند. تو هر دو ماه هم مغازه‌ها و فروشگاه‌ها به اسم حراج جنس‌های بنجل‌شون رو گرون‌تر از هميشه قالب مردم می‌کنند. فقط تو دسامبر وقتی آدم لبخند و برخورد موادبانه فروشنده رو می‌بينه، خودش کلاهش رو دو دستی تقديم صندوق‌دار می‌کنه، ولی تو اسفند بعد از دو ساعت چک و چونه زدن (اولش با خواهش و التماس و آخرش با دعوا و مرافعه) طرف می‌گه اصلاً من اين جنس رو نمی‌فروشم، هرررری. اونوقته که دوباره بايد التماس کنی که جون بچه‌ات بفروشش!
بعد از اينکه خريدهاتو کردی، می‌آی بيرون. تو دسامبر همه جا بازارچه‌های کريسمس هست و می‌تونی بغير از جينگول پينگول خريدن، به رسم ژرمن‌ها سوسيس بخوری يا شراب داغ بنوشی، يا به رسم بقيه فرهنگ‌ها هرچی خواستی! کلی هم وسايل تفريح و تفرج (از چرخ و فلک گرفته تا الاکلنگ) حاضر و آماده است. ولی تو اسفند از مغازه که ميای بيرون بخاطر بساط دستفروش‌ها نه تو پياده‌رو می‌شه راه رفت نه تو خيابون. البته بهترين وقت‌گذرونی تو اسفند موندن تو ترافيکه!
ملت تو دسامبر اکثراً لبخند به لب دارند، ولی تو اسفند بهتره به کسی نزديک نشی. مامان‌ها خسته از خونه‌تکونی و تدارک ميوه و شيرينی و آجيل، باباها خسته از خرج کردن، بقيه هم که تکليفشون مشخصه.
بعدش عيد می‌شه. البته من هرچی خودمو جر می‌دم که بابا کريسمس با سال نو ميلادی فرق داره و يک هفته بينشون فاصله است، باز امت مسلمان هر دو رو با هم تبريک می‌گند. انگار سيزده بدر رو با چهارشنبه‌سوری يه جا بگيريم! تازه اين نامسلمونا کريسمس‌شون با هم فرق داره و اينی که سه روز پيش بود مخصوص استکبار جهانيه (کاتوليک‌ها) و برای هموطنان نامسلمون خودمون (ارامنه) يک هفته بعد از اول سال نو (شش ژانويه) هست. تازه سال نو ميلادی ربطی به مسيحی و کافر و مسلمون نداره. خيلی از کشورها هستند که مسيحی نيستند (مثل ترکيه و فکر می‌کنم پاکستان) ولی سالشون از اول ژانويه شروع می‌شه.
شب عيد اينا، ملت با خانواده‌هاشون جمع می‌شند و ساعت‌ها می‌خورند و می‌آشامند [اما زياده‌روی نمی‌کنند] تو مملکت غرب غاز می‌خورند، تو شرق ماهی. شب کريسمس کمتر کسی تو خونه تنهاست. مثلاً امسال همسايه بغلی که ديد دارم واسه خودم آشپزی می‌کنم، زنگ زد که اگه تنها هستم با هم بريم کليسا. حالا عيد ما از اونجا که امت وقت‌شناسی هستيم، دقيقاً وقتيه که خورشيد به يه نقطه می‌رسه؛ حالا ديگه مهم نيست نصفه شب باشه، صبح اول وقت باشه يا کی، مهم اينه که عيده. جزو رسومات کهن هم هست که هر کی بايد خونه خودش باشه، انگار فطريه‌اش می‌افته گردن صاحبخونه! غذا هم هول هولکی يه ماهی پلو می‌خوريم که الان مهمونا سر می‌رسند.
اين برنامه ديد و بازديد عيد هم کلی واسه خودش جذابيت داره. از خونه عمه خاله بابای پسر دايی اصغر آقا اينا گرفته تا اصغر آقای پسر دايی بابای خاله عمه اينا بايد بريم. همه جا هم برنامه يکيه و بعد از کمتر از نيم ساعت تموم می‌شه! کمتر ديدم کسی با اشتياق بره عيد ديدنی و در خانواده‌های دموکرات (!) تمام طول راه به گفتمان برای راضی کردن فرزندان برای تن دادن به عيد ديدنی از فک و فاميل می‌گذره! از اول هم همينطور بوده و فقط يه انجام تکليفه نه ديدار با اقوام. مثلاً بارها شده خونه کسی بوديم که يکی ديگه از فاميل اومده اونجا، بعد باهاشون رفتيم خونه‌شون و همون روز اونها اومدند خونه ما! اگه ملاک ديدن باشه، می‌شد همونجای اولی يک ساعت بيشتر بشينيم، ولی برای ادای تکليف حاضريم چند ساعت تو راه باشيم.
خيلی‌ها اعتقاد دارند بابانوئل اينا، کار عوامل امپرياليسته و قبل اينکه کوکاکولا و مک‌دونالد باشه، خبری از يه پيرمرد قرمزپوش نبوده. خلاصه هرچی هست عمونوروز ما هم از رو اون کپی‌برداری شده؛ چون کادو دادن جزو رسومات ما نيست. البته سالهاست همون هم دِمُد شده و به همون سيستم قديمی هديه داده می‌شه! اونم بخاطر اينکه همه می‌دونند نقديه، اونقدر هيجان‌انگيز نيست و هر سال نرخ عيدی (متناسب با نرخ تورم) مشخصه! تازه هميشه عيدی ما رو بزرگترها به کوچکترها می‌دند، ولی اينا همه به هم عيدی می‌دند و چون همه رو بابانوئل می‌آره، قاعدتاً کسی مديون و شرمنده اون يکی نمی‌شه و کسی هم از کسی توقع جبران نداره.
شب سال نو اينا باز دور هم جمع می‌شند، البته جشن اين يکی نسبت به کريسمس (که يه جشن مذهبی هست) مدرن‌تره و بيشتر به صورت پارتی برگزار می‌شه تا دور هم جمع شدن اقوام. تا می‌تونند هم می‌خورند و می‌آشامند [اما زياده‌روی هم می‌کنند!] برعکس شب کريسمس که تو خيابون‌ها هيچ موجود زنده‌ای پرنمی‌زنه (!) و حتی رستوران‌ها هم تعطيلند، شب سال نو همه تو خيابون‌ها هستند.
تو تعطيلات عيد ما، اگر خونه باشی، نمی‌شه راحت واسه خودت استراحت کنی؛ چون همون فاميل اصغر آقا اينا که قبلاً رفته بودی خونه‌شون عيد ديدنی، بدون خبر بلند می‌شند می‌آيند بازديد پس بدند و بايد با چشم‌های پف کرده و از خواب پريده، جلوشون بشقاب بگذاری و ميوه و آجيل و شيرينی تعارف کنی. تو تعطيلات عيد اينا می‌تونی راحت سه روز بگيری بخوابی بدون اينکه از در و همسايه و خيابون يه جيک بياد؛ چون همه مثل خودت يا خواب هستند يا فقير بيچاره‌هاشون تعطيلات رفتند جنوب آلمان اسکی سواری، يا پولدارهاشون رفتند دبی و ساحل عاج و ماداگاسکار و جزاير سليمان! البته تو تعطيلات ما هم می‌شه رفت مسافرت، مثلاً اگر از جاده چالوس بتونی سلامت ردشی می‌رسی شمال، بعد می‌بينی همسايه فکر کرده عيد نمی‌آی، ويلاتونو اجاره داده به مسافرا! جنوب هم می‌شه رفت، البته شب‌ها مدرسه‌ها نقش هتل رو ايفا می‌کنند! اماکن ديدنی هم بيشتر به موزه مردم‌شناسی شبيه هستند؛ چون بغير از انواع و اقسام مردم چيز ديگه‌ای پيدا نيست!
آخرش هم که ملت (بغير از بچه‌هايی که هنوز مشق‌هاشون تموم نشده) خدا خدا می‌کنند که عيد ما زودتر تموم بشه تا زندگی به روال عادی برگرده، ولی عيد اينا هرچقدر طولانی‌تر باشه، زندگی انسانی‌تر (به بخور و بخواب) می‌گذره!

با تمام اين حرفا نمی‌تونم بگم عيد ما بهتره يا عيد اينا. ولی می‌دونم عيد اينا از اول اينقدر خوش نمی‌گذشت و به مرور زمان رسم‌های سخت و دست‌وپاگير کنار گذاشته شده و جنبه‌های شاد و اجتماعی اون تقويت شده. در صورتيکه برای تغيير فرهنگ پر از غم و غصه خودمون، اولين مخالفين خودمون هستيم، بجاش تمام رسوم شاد و زيبا رو به اسم تجدد حذف می‌کنيم. نمونه‌اش سفره هفت سين که سالهاست کمتر جايی ديدم، مگر اينکه خانواده‌ای بچه دبستانی داشته باشه! عوضش همه جا يه تنگ با ماهی سرخ بدبخت و بيچاره‌ای هست که اسير خودخواهی آدم‌ها شده و مدام بدنبال ذره‌ای هوا و جای بيشتر از اينور به اونور می‌ره و ما از تماشای خفه شدنش لذت می‌بريم. یا بجای کاشتن سبزه و حس کردن رشد اون و نزديک شدن بهار، روز آخر می‌ريم سبزه حاضر و آماده می‌خريم و آخر نوروز بجای برگردوندن به طبيعت، می‌اندازيمش سطل زباله تا رسم‌های کهن ايران زمين همچنان پابرجا باشه. ديد و بازديدهای عيد اونقدر باعث تحکيم روابط اجتماعی و خانوادگی می‌شه که عمو و عمه و دايی و خاله رو اگر شانس داشته باشيم و خونه باشند يا باشيم همون عيد به عيد و به مدت نيم ساعت زيارت می‌کنيم و می‌ره تا سال بعد. شاد بودن و خنديدن که در تاريخ ده هزار ساله (!!!) ايران (نوشته عبدالعظيم رضايی) جايی نداشته و با وضع موجود نخواهد داشت.
با تمام اين حرف‌ها اين عيد ماست (يعنی برای من و شما) و اون عيد اينا، به همين دليل علاقه به چيزهايی که به خود آدم تعلق داره به همين راحتی از بين نمی‌ره.

February 1, 2006

دزدی دردسر داره، سر شکستنک داره

بعضی‌ها فکر می‌کنند دزدی فقط از ديوار مردم بالا رفتنه. يا بازم بعضی‌ها دليل دزدی رو فقر مالی می‌دونند، ولی هميشه اينطوری‌ها هم نيست. هرکس بدون اجازه و اطلاع صاحب چيزی، از اون استفاده کنه دزدی کرده و يه دزده. حالا فرق نمی‌کنه ماشين باشه يا عکس و نوشته وبلاگ.
از اونجا که تو مملکت ما دزدی يکی از مشاغل رسمی و پر افتخار محسوب می‌شه (مثلاً دزدها مثل بقيه کسبه محترم ماليات پرداخت نمی‌کنند) به دليل غير رسمی بودن وبلاگ و اغلب ناشناس بودن بلاگرها، اتحاديه صنفی ربايندگان، به دزدی از وبلاگ‌ها جواز کسب نمی‌ده و همين مسئله باعث مشکلاتی برای اينگونه دزدان عزيز شده. به همين دليل از تمامی امت مسلمان و هميشه در صحنه ايران اسلامی تقاضا می‌شود به مناسبت فرا رسيدن ايام الله محرم فجر و در سوگواری يکی از اين دزدان محترمه که به کاهدان زده، با شدت بيشتر بر سر و سينه خود بکوبند و در اعتراض به بازداشت و شکنجه اين دزده به مدت پنجاه سال جمعه‌ها اعتصاب کنند و سر کار خود نروند. البته اگر نشد، لااقل اعتراض خود را با روشن کردن چراغ‌ها بعد از غروب آفتاب به جهانيان نشان دهند!

ته نوشت:
هميشه و همه‌جا گفتم که مخالف گرفتن آزادی از يک انسان (حتی خلافکار و مجرم) هستم، ديگه چه برسه به شکنجه و آزار دادنش. وقتی خوندم شخصی در بندرعباس بخاطر يادداشتی در يک مجله محلی، بازداشت و شکنجه شده، متأسف شدم. ولی زمانی‌که فهمیدم ايشون يادداشت طنز ف. ميم. سخن رو بدون حتی يکبار مطالعه و به خيال علمی و بهداشتی بودنش (!!!)، به اسم خودش تو مجله چاپ کرده، کمی از داغ دلم خنک شد.
هر وقت می‌بينم جايی بدون ذکر منبع نوشته يا عکسی رو از جای ديگه برداشته و به اسم خودش کرده، با تمام وجود حرص می‌خورم. اينکار اونقدر وقاحت خودش رو از دست داده که خيلی از رسانه‌های بزرگ هم اينکار رو می‌کنند، چه برسه به مطبوعات محلی که به قول آقای حکيمی پنجاه خریدار هم ندارند. تأسف‌آور وقتيه که حتی خود ما هم نسبت به اين دزدی‌ها واکنش نشون نمی‌ديم و در بعضی مواقع خوشحال هم می‌شيم که يادداشت‌مون فلان جا چاپ شده.
به غير از اين نکته، اين ماجرا نشون می‌ده با شخصيت و نام واقعی نوشتن، چقدر دردسر و حتی خطر داره و کسانی‌که با نام خودشون می‌نويسند چقدر دست به عصا و تحت فشار هستند. جالب اينجاست دوستان خارج‌نشينی که جز مداحی و روضه‌خونی حقوق‌بشر داخل ايران مطلبی ندارند تا بنويسند و سعی هم می‌کنند ناشناس بمونند، حتی يک‌بار هم از مسائل کشور محل اقامت خودشون نمی‌نويسند و با افتخار برای ملت اون سر دنيا نسخه می‌پيچند (همين ملتی که بخاطر يه يادداشت طنز يک هفته می‌ريزند تو خيابون‌ها و خواستار اعدام مسؤول چاپ اون می‌شند). هرکی هم زير علامت اين سروران به زنجيرزنی و سينه‌زنی نپردازه و مثل اون‌ها به زمين و زمان ايران (دقت کنيد فقط ايران) فحش نده، می‌شه مزدور و مواجب بگير.
اينجاست که بايد به حال و آينده مردممون اميدوار (!!!) بود.

February 9, 2006

عاشورا مظهر اتحاد ملی

اونقدر که اطلاع دارم، تو اين سيصد، چهارصد سال اخير، تنها روزی که اکثريت (نزديک به اتفاق) مردم ايران يه جور می‌شند و به اصطلاح متحد، همين عاشوراست. هيچ روزی مثل عاشورا ملت يکرنگ نمی‌شند، حتی نوروز؛ مثلاً چند سال پيش که محرم و نوروز همزمان بود، نوروز کاملاً تحت شعاع عزاداری‌ها قرار گرفته بود. اين مسئله فقط بين قشر مذهبی و يا متوسط به پايين جامعه نيست، بطوريکه همون سال که چند روزی رفتيم شمال، اينقدر خلوت بود که حتی زمستون‌ها هم اينطور نمی‌شد، چه برسه به تعطيلات نوروز.

عاشورا سال 1382، خيابان ستارخان
عاشورا سال ۱۳۸۲، خيابان ستارخان

يکی از نکات جالب توجه اينه که تو ماه محرم و صفر خريد مشروبات الکلی تقريباً غيرقابل امکانه و اکثر ساقی‌ها (فروشنده‌های مشروبات الکلی) تو اين دو ماه و مخصوصاً دهه محرم تعطيل می‌کنند. البته اين اطلاعات من مربوط به تا دو سال پيشه؛ چون پارسال و امسال محرم ايران نبودم!!!
چيزی که هميشه توجه‌ام رو جلب کرده، عزاداری اقشار مختلف مردمه. به شخصه کسانی رو می‌شناسم که می‌شه گفت اصلاً اعتقادی ندارند، ولی وسط دسته‌های عزاداری همچين تو سر و صورت خودشون می‌کوبند که آدم فکر می‌کنه، عزيزترين کسشون مرده. کنار خيابون دختران زيادی رو می‌شه ديد که معلومه ميک آپشون (همون آرايش خودمون) کمتر از دو ساعت طول نکشيده، با اينحال همچين اشک می‌ريزند که هرکس ندونه فکر می‌کنه، همين حالا با دوست پسرشون قهر کردند!

بلوار خيابان ستارخان، جلوی صحنه
خيابان ستارخان، جلوی صحنه
مجدداً خيابان ستارخان، اينبار از پشت صحنه
مجدداً خيابان ستارخان، اينبار از پشت صحنه

جالبه بدونيد عزاداری عاشورا فقط مختص مسلمون‌های شیعه نيست، مثلاً يه هيأت زرتشتی می‌شناسم که عاشورا تاسوعا تو خونه مراسم می‌گيرند و چند شب هم به هيأت‌های ديگه شام می‌دند. يا ارمنی‌های زيادی رو می‌شناسم که تو هيأت‌ها و دسته‌ها شرکت می‌کنند. به همين دليله که می‌گم عاشورا بزرگترين روز ملی ايرانه، روزی که اکثر مردم تو خيابون‌ها يا دور هم هستند. روزی که تقريباً همه يکرنگ (سياه‌پوش) هستند؛ که از ايرانی جماعت بعيده (منظورم يکرنگيه). روزی که يه خونه درميون نذری داره و کمتر کسی فقط برای خودش غذا درست می‌کنه؛ يعنی غذايی که داره رو با ديگران به اشتراک می‌گذاره، که اين هم تو ايران و هيچ جای جهان شدنی نيست.

valiasr sobh ashoora
ساعت ده صبح عاشورا، خيابان ولی عصر (برای اينکه بفهميد تو پياده‌رو چه خبره، رو عکس کليک کنيد)

خلاصه امام حسين اگر هزار و چهارصد سال پيش نتونست با شهادتش اسلام رو تو شام و شبه جزيره عرب نجات بده، الان تو ايران ملت رو يک‌رنگ کرده.

راستی حکم شرعی امتحان دادن تو روز عاشورا چيه؟ من هی می‌گم اينا کافرند، شما قبول نکنيد. مرد گنده، خجالت نمی‌کشه، شب عاشورايی ما رو مجبور کرد کلی گناه کنيم! خداييش درس خوندن اونم شب امتحان از اون گناهان کبيره است.

February 18, 2006

روشنفکران و ما (۱-مقدمه)

به تجربه بهم ثابت شده، تو ايران بين مردم عادی واژه روشنفکر يه چيزی مثل ايدز می‌مونه؛ يعنی بدون اطلاع از ماهيتش، اون رو خطرناک و مضر می‌دونند. اين ذهنيت فقط جنبه تاريخی نداره و با واقعيت‌های جامعه و قشر مدعی روشنفکری هم می‌خونه. البته اين موضوع پيچيده‌تر و گسترده‌تر از اونه که من بخوام در موردش بنويسم ولی خوبی وبلاگ اينجاست که می‌شه به راحتی هر چی تو سر آدم می‌گذره رو نوشت و نظرات مختلف رو در اون مورد شنيد.
يکی از دغدغه‌های ذهنی من، همين شکاف بين روشنفکرها و جامعه بوده و خواهد بود، ولی برای پرداختن به اون احتياج بود شواهد و دلايل کافی ارايه کنم. اگر نوشته‌هام رو پی‌گيری می‌کنيد، موضوع اصلی اکثر اون‌ها اجتماعيه و سعی کردم نمونه‌هايی از اين فاصله رو در اونها بگنجونم. با اينحال احساس می‌کردم هنوز زمينه کافی برای پرداختن به اصل موضوع وجود نداره، تا اينکه با نوشته ف. ميم. سخن و بعد از اون يادداشت آقای عليمحمدی و چند نفر از دوستان ديگه، احساس کردم می‌شه در اين مورد به بحث و نظر پرداخت.
تصميم دارم تو چند بخش در اين مورد بنويسم که هم از حوصله دوستان خارج نشه و هم اينکه شايد شما هم اينجا يا تو وبلاگ‌هاتون به اين موضوع بپردازيد تا از نظراتتون استفاده کنم.
اولين سؤال اينجاست که آيا شما هم تضاد روشنفکران و جامعه ايران رو احساس می‌کنيد؟ نمونه‌ای به نظرتون می‌آد؟ لطفاً اگر مخالف اين مسئله هستيد دقيق و با مثال توضيح بديد.
اميدوارم دوستان همراهی کنند تا يه بحث مفيد شکل بگيره؛ چون به نظر من پايه و اساس تمام مشکلات اجتماعی و فرهنگی و حتی اقتصادی و سياسی ايران، همين مسئله است که در يادداشت‌های بعدی به اين موضوع خواهم پرداخت.

February 20, 2006

روشنفکران و ما (۲-روشنفکر کيست؟)

روشنفکر ترجمه واژه «Intellectual» به معنی خردمند و عقل‌گراست؛ يعنی کسيکه می‌تواند افکار خود را با دلايل عقلانی بيان و از آن دفاع کند.
تا حدود صد سال پيش در ايران مدرسه‌ای وجود نداشت و کودکان برای يادگيری خواندن به مکتب می‌رفتند و خواندن قرآن می‌آموختند. از مردم عادی کمتر کسی می‌توانست بنويسد؛ چون دسترسی به دفتر و قلم برای تمرين و يادگيری بسيار محدود و پرخرج بود. در نتيجه سواد در آن زمان به توانايی خواندن قرآن محدود بود؛ زيرا نه مطبوعاتی وجود داشت نه کتابی غير از قرآن و ديوان اشعار (بسيار محدود).
اگر کسی می‌خواست بيشتر بياموزد، تنها مکان حوزه‌های علميه بود که در آن دروس دينی آموخته می‌شد؛ بنابراين باسوادان جامعه روحانيون يا همان ملاها بودند که وظيفه آموزگاری در مکتب را برعهده داشتند. از طرفی به عنوان موعظه‌گر و عالم، نقش مشاور مردم را در تمام زمينه‌ها ايفا می‌کردند.

اولين مدرسه به سبک امروزی در زمان ناصرالدين‌شاه و به همت اميرکبير با نام دارالفنون ايجاد شد. در همان زمان عده‌ای از اشراف‌زادگان و ثروتمندان، پسران خود را برای فراگيری علم به اروپا (اکثراً فرانسه) فرستادند. عده‌ای از فارغ التحصيلان مدرسه دارالفنون هم برای تحصيلات دانشگاهی عازم اروپا شدند. همين باعث شد علم و سواد از چهارچوب دينی که جنبه روحی و احساسی دارد، خارج شود و دانش آموختگانی که با دنيای جديد (اروپای بعد از رنسانس و انقلاب صنعتی) آشنا شده بودند، تفکرات و ايده‌های جديدی را بياموزند.
اينان در بازگشت به ايران، بدليل اينکه حامل افکار و نظريات روشنفکران اروپايی بودند، اينتلکتوئل (لفظ فرانسوی آن) يا منورالفکر ناميده شدند. همين نکته باعث شد هر فرنگ رفته و درس خوانده‌ای خود را روشنفکر بداند.
تاريخ معاصر بيانگر اين است که مردم اروپا با وجود پشت سر گذاشتن تحولات و فراز و نشيب‌های چند قرن اخير، به سختی با افکار و ايده‌های روشنفکران اروپايی کنار می‌آمدند، چه برسد به مردم ايران که قرن‌ها زندگی يکنواخت و سنتی داشتند. در ضمن روحانيونی که موقعيت خود را به عنوان تنها اشخاص نافذ مردم در خطر می‌ديدند، بزرگترين مخالف روشنفکران بودند. به عنوان مثال پدرم تعريف می‌کند که روحانی روستايشان خواندن از روی کتاب چاپ شده را حرام اعلام کرده بود.
همين تبليغات و تضاد افکار روشنفکران با زندگی سنتی مردم ايران که با دين گره خورده بود، باعث شد مردم روشنفکری را ضد دين بودن بدانند و از رويارويی و گفتگو با آنها فراری شوند. از طرفی کسانی که خود را روشنفکر می‌دانستند به دليل فاصله سطح علمی و آگاهی با مردم، خود را جدا از آنها می‌پنداشتند. در نتيجه ديواری کشيده شد بين مردم و روشنفکران. البته به مرور زمان و افزايش تعداد افراد تحصيل کرده و گسترش روابط جهانی، تفکرات روشنفکری فراگيرتر شد، ولی کماکان فاصله آنها با جامعه از بين نرفته.

در اروپا داستان روشنفکری کاملاً متفاوت بود. اول اينکه روشنفکر خود توليد کننده فکر و ايده بود، نه مصرف کننده و حامل آن. دوم، اين توليد فکر از مطالعه و تحقيق روی مردم و خواسته‌ها و نيازهای آن‌ها شکل می‌گرفت. بطور مثال فرويد ساعت‌ها در روز به گفتگو با مردم می‌پرداخت و در نهايت با اتکا به تحقيقات خود نظريه‌ای ارايه می‌کرد تا مردم عادی هم آنرا بفهمند.

به نظر من مشخصه‌های زير نمی‌توانند نشانه روشنفکری باشه:
-تحصيلات دانشگاهی؛ عقل لازمه علم است ولی عکس آن هميشه صادق نيست.
-آشنايی با فرهنگ غرب؛ فرهنگ غرب برای غرب است، در ضمن تمام آن از روی تفکر نيست.
-ضد دين بودن؛ يک ديندار هم می‌تواند خردگرا باشد و يک ضد دين هم می‌تواند احساساتی.
-هنرمند بودن؛ کار نقاش و نويسنده و شاعر و نوازنده و... با احساس رابطه مستقيم دارد نه با خرد.
-خوش صحبتی و حرف‌های زيبا زدن؛ تضمينی نيست حرف و عمل و تفکر کسی يکی باشد.

به نظر شما يک روشنفکر بايد چه مشخصاتی داشته باشد؟

در همين زمينه بخوانيد:
۱-مقدمه

March 1, 2006

ما و روشنفکران (۳-اهميت روشنفکری)

خيلی‌ها هستند که فکر باز و روشنی دارند و در روابط شخصی و اجتماعی‌شون خردمندانه رفتار می‌کنند. مسلماً اين اشخاص روشنفکر هستند ولی مثل همون «عالم بی‌عمل و زنبور بی‌عسل». روشنفکر بايد فکرش رو عرضه کنه؛ يعنی توانايی توليد تفکر داشته باشه.
توليد، پويايی و پيشرفت و توسعه همراه داره و عدم توليد، عقب ماندگی.

مهمترين شاخصه بشر دو پا قدرت تفکرشه که در رفتار و کردارش تأثير مستقيم داره. روابط اجتماعی هم بر پايه رفتار افراد جامعه شکل می‌گيره. پس اين تفکر تک‌تک اعضاء جامعه است که می‌تونه روابط اقتصادی و فرهنگی و حتی سياسی رو تعيين کنه.
در چند قرن اخير علم و صنعت با سرعت زيادی پيشرفت کرده و برای راحت کردن زندگی، وسايل و ابزار جديدی توليد شده. مسلماً با ورود هر شی جديد به مجموعه، بايد نوع رابطه تمام اعضاء با اون تعريف بشه؛ مثلاً وقتی ماشين اختراع و وارد جامعه شد، مردم نمی‌دونستند در مقابلش چه رفتاری بايد انجام بدند. يک سری از تجربه‌های قبلی (گاری) استفاده می‌کردند يا دست به آزمايش و خطا می‌زدند. همه اينها در نهايت فرهنگ رانندگی و عبور از خيابان شدند و بعدها قسمت‌های مهم اون برای لازم‌الاجرا بودن، تبديل به قانون شد.
پس همونطور که صنعت در حال پيشرفته، رفتار انسان‌ها که رابطه مستقيم با تفکر اونها داره بايد تغيير کنه تا جامعه با مشکلات کمتری روبرو بشه. جامعه‌ای که ماشين داره ولی فرهنگش رو نداره، دچار هرج و مرج می‌شه. فرهنگ (منظور رفتار اجتماعيه نه ادب و هنر) هم بايد توسط افراد متخصص اين کار تعريف بشه تا همون هرج و مرج به عنوان فرهنگ ماندگار نشه. تنها کسيکه توانايی فرهنگ‌سازی رو داره، باتوجه به تعريف روشنفکری، همون روشنفکره. اين مثال برای موارد ديگه هم صدق می‌کنه.

حالا جوامعی که صنعت وارداتی دارند، می‌تونند فرهنگ وارداتی هم داشته باشند؟ به نظر من پاسخ منفی است؛ چون مهمترين عنصر جامعه مردم هستند و فرهنگ بايد با سنت‌ها و خواسته‌های اون‌ها مطابقت کنه. صنعت هم همينطوره، مثلاً سيبری کولر توليد يا وارد نمی‌کنه؛ چون به درد شرايط محيطيش نمی‌خوره.
فرهنگ به مکان و زمان وابسته است و نمی‌شه از اين مؤلفه‌ها جداش کرد. کار روشنفکر توليد تفکريست که در زمان و مکان خاص با توجه به شناخت اعضاء جامعه، قادر به فرهنگ‌سازی باشه.

در همين زمينه بخوانيد:
۱-مقدمه
۲-روشنفکر کيست؟

March 8, 2006

نقدی بر جنبش زنان

پارسال مادرم هفده اسفند (هشت مارس) با کلی ذوق و شوق يک جعبه شيرنی گرفت و رفت مدرسه. وقتی اومد لب و لوچه‌اش آويزون بود. هيچکس تو کلاسشون نمی‌دونست روز جهانی زن چيه! از همه بدتر خانوم معلم‌شون بوده که گفته ما اصلاً روز زن نداريم [زن کلمه زشتيه] روز خانوم [!!!] داريم که اونم يک روز ديگه است.
تلاش برای دستيابی به حقوق برابر در جامعه، يکی از بزرگترين و هدفمندترين فعاليت‌های اجتماعی می‌تونه باشه، ولی با اينکه تعداد اين افراد و تلاششون در رابطه با رفع مشکلات زنان کم نيست، کارشون نتيجه محسوسی نداره. مسلماً نقد بهترين کمک برای تکامله، به همين دليل می‌خوام نکاتی که از چند سال نزديکی با اين جنبش به ذهنم می‌رسه رو بيان کنم.

مهمترين نيازی که يک جنبش برای رسيدن به هدف داره، آگاهی عمومی است. همونطور که در بالا اشاره کردم، خيلی از زنان و دختران نه‌تنها نمی‌دونند در دنيا روزی به اسم زن وجود داره، بلکه با پيش‌پا افتاده‌ترين حقوق خودشون هم آشنا نيستند. اين اشکال در وهله اول به گردن حکومت (صاحب صدا و سيما) است، بعد متفکرين و فعالين جنبش زنان.
خود من وقتی نوشته‌های دوستان فعال رو می‌خونم يا پای صحبت‌شون می‌شينم، به سختی می‌تونم با کلامشون ارتباط برقرار کنم، حالا چطور می‌خواهيم اين گفتار به آگاهی زنان کم‌سواد و بی‌سواد که متأسفانه اکثريت را تشکيل می‌دهند، کمکی کند؟ وقتی اکثر اين دوستان بجای سعی در آگاه کردن زنان، سنت‌ها و باورها و رفتار اونها رو تحقير می‌کنند؛ چطور توقع دارند حرفشون پذيرفته بشه؟ وقتی زنی از نه سالگی چادر به سر داره و حتی برادرش هم موهاش رو نديده، چطور با تمسخر و در بعضی موارد توهين، می‌پذيره که پوشش چادر باعث هزار درد و مرض مفاصل (انواع آرتروز) و مشکلات جسمی ديگه می‌شه؟

نکته بعدی الويت فعاليت‌هاست. نمونه‌های زيادی وجود داره که بجای پرداختن به موضوعات پايه‌ای، به مواردی پرداخته می‌شه که دغدغه درصد کمی از جامعه است. مسلماً حضور زنان در مسابقات فوتبال حق غيرقابل انکار آنهاست، ولی فراموش نکنيم، دختران و زنان بسياری هستند که پدران و شوهران و برادرانشون اجازه خارج شدن از منزل برای گردش و تفريح به اونها نمی‌دنند.
هر وقت صحبت محدويت زنان می‌شه، ياد او می‌افتم. خيلی از شما اونو می‌شناسيد. دختری دوست داشتنی که تا دو سال پيش وبلاگ می‌نوشت. هنوز هم گه‌گاهی داستان‌هاش تو سايت زنان منتشر می‌شه. خانواده‌ای تحصيلکرده و اصيل (!) و از نظر اکثر ما بافرهنگ داره. ولی همين پدر و مادر بافرهنگ اجازه دانشگاه رفتن به دخترشون رو نمی‌دند. دوستان (مونث) اين دختر اجازه ندارند تلفنی باهاش صحبت کنند، بيرون رفتن و گشتن پيشکش. تنها راه ارتباطی او با دنيای خارج همين اينترنت و کامپيوتر بود، که اون هم از وقتی فهميدند به اينترنت وصل می‌شه، ازش محروم کردند. اشتباه نکنيد، اين خانواده نسل‌هاست در بالا شهر تهران زندگی می‌کنند و بقولی بسيار خوش‌نام و مردمدار هستند. هر سال هم برای تفريح به سفر خارجی می‌رند، ولی...

تو همين نمونه کوچک مادر و خواهر، نه تنها حمايتی از او نمی‌کنند بلکه اونها هم محدوديت‌های بيشتری اعمال می‌کنند. اين يعنی زنان نه به حقوق خود واقفند و نه علاقه‌ای به اين حقوق دارند و خودشون اولين ناقضان حقشون هستند.

روشنه که جنبش زنان بدون همراهی و همفکری و همکاری مردان به هيچ‌کدام از اهداف خودش نمی‌رسه؛ چون اين مردان هستند که حقوق زنان را نقض می‌کنند و در ضمن قدرت سياسی و قانون‌گذاری در دست مردان است. هر چند کنار گذاشتن حس نفرت از پايمال‌کنندگان حق، راحت نيست، ولی اين ضديت و تقابل کمکی به احقاق حقوق زنان نخواهد داشت.

هميشه گفتم و باز هم تکرار می‌کنم، بياييم از خود شروع کنيم. وقتی من و شما و بقيه حق کسی را ضايع نکنيم، می‌شيم اکثريت جامعه (همه خيلی آرمانی است) و وقتی اکثريت جامعه حقوق همديگر رو رعايت کنند، کمتر کسی بخودش اجازه می‌ده حقی رو پايمال کنه. بياييم بجای شعارها و زنده‌باد و مرده‌باد گفتن‌ها، کمی عمل کنيم.

روز زن زمانی برای من مبارک خواهد بود که در هيچ جای دنيا، هيچ مردی، به خودش اجازه نده برای زندگی زنی تصميم بگيره و هيچ زنی خودش رو وسيله ارضاء جنسی مردان ندونه.
اين روز بر همه مردان و زنان مبارک.

March 11, 2006

آيا می‌دانيد، درد باتوم بيشتر است يا کمربند؟

عصر چهارشنبه، پارک دانشجو، روز جهانی زن، چهارصد الی پانصد نفر زن و مرد، پليس ضد شورش، باتوم، مردم رهگذر... اين روزها اين کلمات برای بلاگرها و بلاگ‌خوان‌ها کاملاً آشناست.
گفتنی‌ها و تفسيرها گفته شده، ولی چيزی که به سادگی از کنار آن گذشته شده، آن مأموری است که برخلاف ادعای مردانگی (ناموس‌پرستی و غيرت) دست روی ضعيفه‌ها (به تعبير خودشان) بلند کرده. نه! اشتباه نکنيد، آنها روبات نیستند. آنها ساکنان همين آب و خاک هستند. آنها پدران و همسران و برادران ما هستند. مطمئن باشيد اگر آن سربازها و مأمورها، فقط معذور بودند، می‌توانستند آرام‌تر بزنند. ولی آنها با تمام نيرو زدند؛ چون کار تازه‌ای نمی‌کردند. آنها دختران و زنان و خواهران خود را هم اگر سرپيچی کنند، بدون دستور فرمانده می‌زنند. آنها اين کار را خوب بلدند. بسياری از آنها اين کار را هر روز تمرين می‌کنند. در کوچه پس کوچه‌های همين تهران حسين‌هايی را می‌شناسم که دست روی مادران هفتاد ساله خود بلند می‌کنند. مهرداد شانزده ساله‌ای را می‌شناسم که آنقدر مادر باردار خود را زد که... می‌دانيد چرا؟ مادر غذای باب ميل او را نپخته بود! خيلی عجيب نيست که او يا حسين در بيست سالگی با شقاوت تمام بر بانوی شعر ايران ضربه می‌زنند.
حالا شايد دوستان بفهمند درد دختری را که بخاطر چند دقیقه دير آمدن از مدرسه و دانشگاه با کمربند پدر استقبال می‌شود. باور کنيد تعداد اين دختران ده‌ها برابر بيشتر از شما پانصد نفر است. باور کنيد درد هر روز کمربند خوردن، بسيار بيشتر از سالی چند باتوم خوردن است. باور کنيد جای زخم سيگاری که بر بدن زنان خاموش می‌شود، هيچوقت نمی‌رود، ولی کبودی‌های ضربات باتوم، زودتر از آنچه که فکر کنيد خواهد رفت.
باور کنيد متلک و فحش شنيدن در خيابان و کامنت و ايميل در برابر تجاوز پدر و برادر و عمو و دايی و اقوام ذکور، هیچ خشونتی نيست. باور کنيد وقتی وجود زنان ما توسط مردان و خود زنان سانسور می‌شوند، سانسور اينترنت و کتاب و روزنامه دردی نيست.

به شما دوست عزيزی که چهارشنبه ضربات باتوم بر بدنتان نشسته، تبريک می‌گم، نه بخاطر روز زن، بخاطر اينکه شايد حالا بتوانيد گوشه کوچکی از دردهای زنان کشورتان را تجسم کنيد.

July 29, 2006

مرد ايرانی!

I, an Iranian man and a man-right's activist, member of an enermous number of international peace committees, who have lived in more than 273 countries condemn the Molla's regime, Khatami, Shirin Ebadi and other women right activits in Iran.

جديدترين خبری که همين چند لحظه پيش از طريق معتبری به دستم رسيد، حاکی از سنگسار يک خانواده توسط رژيم وحشی آخوندی در خفا است. من به عنوان عضو يکی از کميته‌های مختلف، ترساندن کودکان معصوم اسرائيلی توسط تروريست‌های مزدور حکومت و همينطور مرگ کودکان بی‌گناه آفريقايی از گشنگی در حاليکه آخوندها با پول‌های نفت ما برای خودشان کاخ ساختند، را محکوم می‌کنم.
شما هم اگر کمی وجدان داشتيد حکومت و شيرين عبادی و فعالان زنان ايران و بلاگرهای محبوب را بخاطر تمام فجايای دنيا محکوم می‌کرديد. شما کوچکترين حقی نداريد در مورد بوش و نئوکان‌ها و علی‌حضرت شاهنشاه آريامهر و دموکراسی و حقوق بشر حرفی بزنيد.

بعد از اين يادداشت شونصد نفر ايميل زدند و از من حمايت کردند، فقط يکی از جاسوسان رژيم که با هزار اسم وبلاگ می‌نويسد ايميل زده و گفته اين عکس واقعی نيست. اين مزدور اگر چشم داشت می‌ديد گوشه عکس آرم شبکه معتبر «ام تی وی» قرار داره که به صورت مستقيم کارتون سنگسار را پخش می‌کرد. پس يکبار ديگر حکومت و خاتمی و بلاگرهای محبوب را محکوم می‌کنم.

ته نوشت: آزار رساندن و کشتن انسان‌ها در هر نقطه جهان و توسط هرکس، غيرقابل توجيه است و احتياجی به شانتاژ اخبار و مونتاژ عکس‌ها ندارد. کسانی که دست به اين کار می‌زنند، نه تنها در درستی اخبار ترديد ايجاد می‌کنند بلکه کل قضيه را زير سؤال می‌برند. راستش برای کسانی که اينگونه اشخاص را نمی‌شناسند توضيح بيشتری ندارم، فقط تکرار می‌کنم من هم با سنگسار و اعدام مخالفم.

September 12, 2006

فرهنگ نقد و پاسخ نقد

بارها خواستم در مورد نقد و روش‌های آن چيزی بنويسم، ولی مطمئن بودم و هستم که نه حرف‌های من اثری خواهد داشت و نه به جايی خواهند رسيد. وقتی بزرگان مملکت اهل نقد و پاسخگويی نيستند، چه انتظاری می‌توان از مردم عادی داشت؟ کدام اهل ادب و فرهنگ، کدام نويسنده، کدام سياستمدار ايرانی را می‌توان نمونه يک منتقد دانست تا از او درس بگيريم؟ متأسفانه بين هموطنان خارج از ايران که اکثر آنها نخبگان ايرانی هستند، با اينکه در هر روزنامه و برنامه تلويزيونی نقدی اصولی را شاهد هستند، اوضاع فرقی نمی‌کند. شايد بشود نتيجه گرفت در فرهنگ و زبان فارسی فرقی بين نقد و توهين و پاسخ نقد و واکنش عصبی وجود ندارد!

در يادداشت قبلی، به مطلبی اشاره کردم که احساس کردم پاسخ نقد آقای ثابتی است. متأسفانه نظرات برخی دوستان، نشان می‌داد، من به عنوان کسيکه مورد نقد قرار گرفتم، حق هيچگونه پاسخ‌گويی را ندارم! و حالا که پاسخی دادم، حتماً از روی ناراحتی و با تندی بوده! بارها يادداشت خودم را خواندم، شايد واقعاً نکته‌ای در آن بوده که دوستان چنين برداشتی کردند! ولی نه به کسی توهين کرده بودم و نه در صدد توجيه بودم. در ابتدا هم اشاره کردم، آن مطالب پشت صحنه بلاگ نيوز هستند و اميدوار بودم دوستان با دانستن آنها کمی منصفانه‌تر به بلاگ نيوز نگاه کنند. ولی گويا بيان ناگفته‌های يک کار گروهی، تندروی و خفه کردن صدای مخالف به حساب می‌آيد!

نمی‌دانم چه شناختی از شخصيت من داريد. ولی به گواه تمام نزديکانم در تمام شرايط لبخند می‌زنم. سالهاست در برابر ناملايمتی‌ها و توهين‌ها سکوت کردم و گاه لبخند زدم؛ چون آنرا بهترين پاسخ می‌دانم. با اينکه تابحال نقدی اصولی نديدم، ولی وقتی می‌فهمم قصد طرف مقابل نقد است، پاسخ آنرا داده‌ام؛ چون عدم پاسخگويی را توهين به منتقد می‌دانم.
در مورد بلاگ نيوز هم چنين بود. يادداشت اول آقای ثابتی نه تنها توهين به من بود، بلکه به مجموعه‌ای بود که يک سال از وقت و هزينه‌ام را برايش گذاشتم. با اينحال سکوت کردم. وقتی ايشان در يادداشت بعدی توضيح دادند که اين نقد بوده، وظيفه خودم دانستم پاسخ دهم. آيا اين کار غير معمول و تندروی است؟ در کجای دنيا نقد را بايد بی‌پاسخ گذاشت؟ لابد دوستان انتظار داشتند بی‌پاسخ می‌ماند، تا تائيدی باشد بر درستی اتهام؟
نمی‌دانم چرا دوستان اصرار دارند هر اتهامی را نقد بدانند! نقد چهارچوب خود را دارد. مگر می‌شود بدون داشتن اطلاع از موضوعی، آنرا نقد کرد؟ چگونه می‌شود بدون بيان دلايل، نتيجه گرفت؟ آيا نقد بدون ارايه راهکار و پيشنهاد، باز هم نقد خواهد بود؟

وقتی صحبت از جامعه مدنی می‌کنيم و حکومت ايران را به زير پا گذاشتن حقوق شهروندی متهم می‌کنيم، آیا نبايد انتظار داشت، خودمان کمی به اين الفاظ پايبند باشيم؟ وقتی آقای علی‌محمدی صحبت از جرم بودن اتهام بدون مدرک می‌کند، کجای حرفش ضد مدنی و خفه کردن صدای مخالف است؟ آيا يک مخالف حق اينرا دارد که بدون ارايه دليل و مدرکی اتهامی بزند؟ چرا بايد حيثيت افراد اينگونه بی‌ارزش باشد که اگر هر صفتی برای آنها بکار برده شود، بايد سکوت کرد؟ حتی در قوانين جزايی ايران، توهين به افراد عادی هم مجازات دارد، چه برسد به اروپا و آمريکا که می‌بينيم و می‌خوانيم، چه جريمه‌های سنگينی برای نشر اکاذيب، وجود دارد. پس چرا اينقدر راحت به حقوق اجتماعی خود چوب حراج می‌زنيم؟
شايد برای بعضی از دوستان، مافيا و گنگستر، چنان توهين نباشد و آنرا استعاره از باند بازی و رفيق بازی بدانند. ولی وقتی حتی همين باند بازی هم در بلاگ نيوز وجود خارجی ندارد، آيا نبايد آنرا توهين تلقی نمود؟ کما اينکه خود من به آن به عنوان يک نقد پاسخ دادم، نه توهين.
اين دوستان چگونه می‌توانند ثابت کنند در بلاگ نيوز باند وجود دارد؟ وقتی در بلاگ نيوز به روی همه باز است، چطور از محيطی بسته سخن می‌گويند؟ واقعاً احتياج به آمار است که تاکنون به چند وبلاگ لينک داده شده، يا کافيست يکبار به بلاگ نيوز بدون غرض‌ورزی نگاه کنيم؟ آيا تمام اين وبلاگ‌ها عضوی از باند هستند؟ کدام يک از همکاران بلاگ نيوز را می‌توانيد در يک مجموعه فکری و عقيدتی قرار دهيد که حال بياييم باند بازی کنيم؟
وقتی بدون هيچ چشمداشتی، مدتهاست لينک وبلاگ ندای امروز در وبلاگ من وجود دارد و از خواننده‌های آن هستم، عجيب نيست که در بلاگ نيوز او را در باند (!!!) خود قرار ندهم؟ اگر قرار باشد کسی در باند (!!!) من باشد، ابتدا دوستان خودم و وبلاگ‌هايی که می‌خوانم خواهند بود. ولی چرا بيشترين اتهام باند بازی از جانب دوستان و آشنايان است؟

September 24, 2006

ما و طنز

چند وقت پيش يکی از دوستان می‌گفت «چرا کم طنز می‌نويسی؟» گفتم «ملت ما امت عاشوراست، چيزی غير از نوحه و منبر بر آنها اثر نمی‌گذارد.»
وقتی دور و بر خودم را نگاه می‌کنم، تا زمانی که بخندند تفاوتی بين طنز و سرگرمی قائل نيستند! وقتی هم خنده‌اشان نگيرد، می‌شود هجو و توهين و بقيه چيزها!
بارها ديده و خوانده‌ام که چگونه يک طنز را مانند مقاله علمی نقد کرده‌اند و از آن ايراد گرفتند؛ به طور مثال اگر در طنزی، چهره انسانی که حقوق زنان را محترم نمی‌شمارد به تصوير کشيده شود، بلافاصله افراد يا گروه‌های طرفدار حقوق زنان به آن ايراد می‌گيرند که «چرا به زنان توهين شده و اين رفتار را تبليغ کرده‌ايد!» در صورتيکه وقتی نکته‌ای به طنز آورده می‌شود، در واقع انتقاد است، نه تبليغ آن موضوع.
مشکل ديگری که گريبانگير قشر مدعای روشنفکری است، عدم تحمل طنز است و آنرا با روشنفکری مخالف می‌دانند! اين دوستان بيشتر ترجيح می‌دهند، طرف مقابل را روبروی خود بنشانند و شروع به نصيحت و موعظه کنند. هرچند اين روش بخاطر فرهنگ منبری ما، کارايی بيشتری نشان داده، ولی در عمل می‌بينيم که نتيجه‌ی مطلوبی نداشته.
با وجود اينکه به نظر من بسياری از طنزپردازان ما در زمره روشنفکران گنجانده می‌شوند، ولی همين‌ها از جانب مدعيان روشنفکری به جلف و متحجر بودن متهم می‌شوند! در فرهنگ عامی هم شخصی مقبول جامعه است که بقول معروف سنگين و باوقار و جدی باشد و طنزپردازان را در حد يک دلقک که تنها وظيفه خندانيدن را برعهده دارند، می‌بينند. اگر هم موضوعی را که خود با آن در ارتباط هستند به طنز مورد انتقاد قرار گيرد، آشفته می‌شوند و می‌گيرند و می‌بندند و می‌زنند؛ نمونه آخرين آن کاريکاتور‌های روزنامه دانمارکی و روزنامه ايران و شرق!

همه اينها مقدمه اين بود تا بگويم، دوستان عزيز، روشنفکران گرانقدر، سروران بزرگوار، بياييم طنز را آنطور که هست بشناسيم. بياييم بين زبان طنز و تمسخر تفاوت قائل شويم و هر دو را با يک چوب نرانيم. اگر شما در برابر مشکلات اجتماعی به نصيحت پدرانه يا بگير و ببند و بکش اعتقاد داريد، روش کسانی که به کاربرد زبان طنز اعتقاد دارند را هم به عنوان يک راه کار، تحمل کنيد.
يادداشت پيشين من کاملاً آگاهانه و در نقد فرهنگ خودبزرگ‌بينی و اولين بودن در جامعه امروزی ما بود. آنطور هم که از نوشته‌های اکثر دوستان شروع کننده اين جريان، برداشت کردم، چيزی غير از انتقاد به اينگونه رفتار‌ها نبود. حال کسانی در اين بين از شخص خاصی نام بردند، که باز هم نمی‌توان به آن ايراد گرفت؛ چون مسأله فراتر از مشکل يک شخص است. بهتر است کمی به دور و بر خودمان نگاه کنيم. کلنگ هر طرح بزرگ و کوچکی در ايران به زمين می‌خورد، تابلو بزرگترين و اولين و ... در خاورميانه در کنار آن وجود دارد. کودکان خود را مجبور می‌کنيم در انواع و اقسام کلاس‌ها شرکت کنند تا کمتر از فرزندان فامیل و آشنا نباشند! کوچکترين توانايی‌های خود و حتی نزديکان را با افتخار در بوق و کرنا می‌کنيم! تمام اينها به جامعه‌ای منتهی شده که برادر و خواهر چشم ديدن هم را ندارند و همه به دنبال بهتر و اول شدن هستيم. شايد بگوييد نفس اين کار به خودی خود اشکالی ندارد، من هم با شما موافقم، ولی وقتی در فرهنگ ما، هدف وسيله را توجيه می‌کند، کوتاهترين راه را انتخاب می‌کنيم و رقابت‌ها به تخريب تبديل می‌شوند. قبل از اينکه بگوييد: «نه! اينطور نيست!» کمی منصفانه به اطراف و حتی درون خود نگاه کنيد.

به نظر شما انتقاد از اين خودبزرگ‌بينی‌ها ضرورتی ندارد؟ ولی به نظر من از همه چيز واجب‌تر است؛ چون دليل و منشا تمام ديکتاتوری‌ها و خفقان‌ها و سرکوب‌ها که دغدغه اصلی شماست، همين خود بزرگ بينی‌ها و سعی در اول و بهتر ماندن شخص يا عده‌ای است. از ديد شما، چه اشکالی دارد اين مسأله به صورت طنز مطرح شود؟ حال که می‌بينيم اين حرکت بازتاب زيادی پيدا کرده و باعث شده اکثر دوستان با اين روش نگاهی به درون خود بياندازند؛ چرا بايد از آن ايراد بگيريم؟

خيلی از بزرگواران منتقد، اين حرکت را در جهت تخريب و تمسخر يک شخص می‌دانند! اين دوستان نکته‌بين‌تر از آن هستند که فقط يک مثال را ببينند؛ هرچند من و اغلب دوستان به اين شخص هيچ اشاره‌ای نکرديم و از اول تا آخر خودمان بوديم و خودمان. اگر هم توهين يا به قول شما هجوی بوده باشد، باز هم به خودمان برمی‌گردد، نه به شخصی که چند نفر به او اشاره کرده‌اند يا حتی به قول شما باعث اين حرکت بوده.

اتفاقاً در بين يادداشت‌های طنز دوستان بجز جنبه مفرح و خنده‌دار بودنشان، نکات اجتماعی بسياری بود. هرچند بستگی دارد، با چه ديدی به يک نوشته طنز نگاه کنيد. به طور مثال از جمله زير چه برداشتی داريد؟
«رفیق فابریک بودن با حسین ملکزاده در دوران دبیرستان و پیش‌دانشگاهی (حسین ملکزاده الان 206 دارد و بسیار مایه‌دار است)» - شراگيم

در هر حال بعضی از دوستان و حتی آن شخص مثال زده شده، سعی بسياری کردند که تمام اين يادداشت‌ها را در جهت تخريب ايشان، نشان دهند که به باور من وقتی مطلبی به طنز و با محوريت شخص نويسنده است، اين بهانه غيرقابل قبول خواهد بود، مگر اينکه تمام دنيا را سياه ببينيم و قبل از خواندن مطلبی آنرا هجو بناميم!

لازم به توضيح است که خود من با شخص مورد اشاره هيچ مشکلی ندارم و اولين‌بار که شخصاً از من خواست به وبلاگش لينک بدهم (دو سال پيش) به او لينک داده‌ام و اغلب مطالبش را خوانده‌ام. از ديد من او يک کودک است که حتی اگر هم قتلی مرتکب شود، نبايد مجازات شود، چه برسد به اينکه مانند اکثر مردم جامعه و حکومت، افتخارات خودساخته خود را به رخ ديگران می‌کشد. ولی مسلماً شما هم موافق سکوت در برابر خودخواهی‌ها و خودبرتربينی‌ها نيستيد؛ چون افرادی نکته بين و دلسوز هستيد و معمولاً کوچکترين مشکلات اجتماعی را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهيد.

April 2, 2007

دروغ سيزده

والا خبر ندارم دروغ سيزده فروردين با دروغ اول آوريل چه ارتباطی داره؛ چون فقط هر چهار سال يکبار (سال‌های کبيسه) اين دو تاريخ هم‌روز می‌شند. البته می‌دونم ده‌هزار سال پيش مردمان با فرهنگ و تمدن ايران‌زمين در اين روز دروغ می‌گفتند و اين خارجکی‌های بی‌دين و ايمون همين دو سه سال پيش از رو دست ما تو اين روز دروغ می‌گند، ولی راستشو بخواين اين رسم فقط بين مطبوعات و رسانه‌های خارجکی مرسومه که معمولاً کم خالی می‌بندند ولی ماشالا رسانه‌های ملی و غير ملی فارسی‌زبان اگر خالی نبندند بايد در دوکونشون رو گل کنند. در ضمن روزنامه‌های وطنی که اصلاً روز سيزده چاپ نمی‌شند.

خلاصه، هرچند اين رسم صد درصد پارسی و زيبا و ديرينه (حدود ده هزار ساله) است ولی به نظرم انجام و تبليغ يک کار ناهنجار هرچند به شوخی و طنز، درست نيست. ملت همينجوری واسه همديگه چاخان می‌کنند و عجيب‌تر باور هم می‌کنند. از اخبار روزنامه و تلويزيون که بگذريم، تو فيلم‌ها و سريال‌ها به وضوح دروغگويی نمايش و تبليغ می‌شه.

فکر می‌کنم بجای اينکه با طنز و شوخی يک عمل اشتباه رو انجام بديم و توجيحش کنيم، بايد جدی و محکم با اون مبارزه کنيم تا اينچنين در جامعه دروغگويی رواج پيدا نکنه.

May 21, 2007

نفی خشونت

يادداشت قبلی که بازتاب زيادی داشت، با نظرات متفاوتی مواجه شد و بحث‌هايی هم شکل گرفت. ضمن احترام به تمامی نظرات، جمع‌بندی کلی‌ام را از اين نظرات خواهم نوشت تا شايد از آنها استفاده شود.

- هر جرم و خلافی مجازات مربوط به خودش را دارد و بايد در يک دادگاه با حق دفاع متهم به آن رسيدگی شود و طبق قانون پس از صدور حکم، فرصت اعتراض به رأی هم به متهم داده شود.
- از ديد بنده، هر خشونتی (مخصوصاً جسمی) محکوم است. چه قداره‌کشی اشرار و اوباش و چه چماق‌کشی مأمورين انتظامی که قاعدتاً بايد مسؤول و الگوی نظم و انضباط جامعه باشند.
- به هيچ عنوان ضرب و شتم و خشونت برعليه يک فرد ناتوان را انسانی و عقلانی نمی‌دانم؛ چه تجاوز به يک کودک يا زن بی‌گناه و چه شکنجه و شلاق و اعدام و سنگسار يک متهم. اين نه يک نظر شخصی، بلکه يک مسأله کاملاً بديهی و جا افتاده در اکثر جوامع بشری است.
- به اعتراف مسؤولين قضايی جمهوری اسلامی، رفتار اخير پليس ايران در برخورد با افراد شرور کاملاً غيرقانونی و غيرشرعی است. بنابراين حمايت و تائيد آن مخالفت با قانون و شرع محسوب می‌شود. اين بی‌قانونی به حدی بود که فرمانده نيروی انتظامی هم از برخورد با مأمورين عامل آن خبر داد.
- يقيناً برخورد با عوامل مخل امنيت لازمه هر جامعه است. ولی در وهله اول اين برخورد بايد پيشگيرانه باشد، نه اينکه پليس در وظايف ذاتی خود آنقدر کوتاهی کند تا کسانی اجازه قانون‌شکنی و شرارت به خود بدهند. بارها و بارها هنگام حضور در ايران به عنوان يک شهروند از زیر پاگذاشته شدن قانون به پليس شکايت کردم که متأسفانه حتی يک مورد رسيدگی هم به خاطر ندارم.
- حال اگر پليس از وظايف اصلی‌اش (برقراری نظم و امنيت در جامعه) کوتاهی کرد و زمينه‌های شرارت ايجاد شد، اين وظيفه مراجع قضايی است که با متهمان برخورد کند و پليس فقط به عنوان بازوی دادگاه وظيفه بازداشت و نگه‌داری متهم را دارد، نه اجرای حکم. در ضمن هرگونه برخورد و مجازات متهم، بايد جنبه تربيتی و اصلاحی داشته باشد. حال کدام علم و کدام تجربه موفق، تحقير و شکنجه متهم در برابر مردم را برای اصلاح او موثر می‌داند؟ آيا به شخصه کسی را می‌شناسيد که با اين روش اصلاح شود؟ ولی بنده موارد بسياری را به چشمان خودم ديده‌ام که دقيقاً نتيجه معکوس داده. اگر فرصت بود، حتماً آنها را خواهم نوشت.
- در اين شکی نيست که برای مجازات و اصلاح متهم بايد به ريشه‌ها و عوامل جرم توجه شود، در غير اينصورت احتياج به قاضی و بازپرسی و دادگاه نبود و هر کسی با توجه به احساس مقطعی خود، ديگران را مجازات می‌کرد. حال از هر جرم‌شناس و جامعه‌شناسی بپرسيد، مهمترين عامل شرارت را تحقير شخص در جامعه می‌داند. شگفت‌انگيز است که برای تنبيه و اصلاح يک شخص از انگيزه جرمش استفاده شود. غير از اين، بيشتر افراد شرور خود قربانی‌های خشونت و شرارت بوده‌اند و به همين دليل از رفتارهای اجتماعی و انسانی دور شده‌اند. آيا برخورد خشونت‌آميز با آنها کمکی به بيدار شدن عواطف انسانی‌شان می‌کند يا بيشتر ضد اجتماع می‌شوند و در پی انتقام از آن؟
- چه کسی تضمين می‌کند هميشه و همه جا پليس حضور دارد و اشراری که با اين روش تحقير شده‌اند، هميشه سايه پليس را بالای سر خود احساس می‌کنند تا هيچگاه انتقام آنرا از جامعه نگيرند؟ اخبار را مرور کنيد. به ميزان در حال افزايش تجاوز‌ها و تعرض‌ها و زورگيری‌هايی که در مکان‌های خلوت اتفاق می‌افتد و هيچ ردی از مجرم باقی نمی‌ماند، دقت کنيد. به اعتراف خود پليس اکثر اين مجرمين بارها و بارها مجازات و با توجه به رفتار هميشگی پليس ايران، تحقير و شکنجه شده‌اند. پس چرا اين روش نتيجه عکس دارد؟
- اکثر شهرهای ايران و بخصوص متروپل (کلانشهر) تهران منطقه زلزله‌خيز است و احتمال يک فاجعه انسانی بسيار است... ايران مدام تهديد به حمله نظامی می‌شود... نارضايتی مردم از حکومت و عدم رسيدگی به خواسته‌های آنها، باعث ايجاد آشوب مقطعی در بعضی از مناطق ايران (مانند حوادث آذربايجان يا همين اواخر اقليد و فردوس) شده و احتمال تکرار آن وجود دارد...
اينها همه گزاره‌هايی است که با کمال تأسف احتمال وقوع آنها وجود دارد و اگر (اميدوارم هرگز) چنين اتفاقاتی بيفتد باعث ضعيف شدن يا از بين رفتن اقتدار مأمورين انتظامی می‌شود. آن زمان چه تضمينی وجود دارد که اشرار تحقير شده در پی تلافی نباشند؟ آن زمان نبايد انتظار يک فاجعه بزرگتر از خود حادثه را داشت؟
مثالی که خودم ناظر آن بودم، نا آرامی‌های کوی دانشگاه بود که اکثر اوباش اميرآباد، يوسف‌آباد، گيشا و شهرآرا و حتی طرشت دست به خرابکاری و دزدی می‌زدند و هنوز هم از آن روزها و کارهايشان با افتخار سخن می‌گويند. جالب‌تر اينکه اگر در آن سال‌ها پايتان به کلانتری‌های ستارخان و گيشا و يوسف‌آباد می‌افتاد، عکس تمام آن اشخاص در حال گردانده شدن در محل، بر روی ديوار دفتر تجسس بود و شايد هنوز هم باشد. با اينحال در پی آن موقعيت تا توانستند هم مردم و هم دانشجويان و هم پليس را زدند و شکستند و دزديدند و آتش زدند و کسی جلودار آنها نبود. يا فجايعی که پس از زلزله بم به وقوع پيوست هنوز از آرشيو روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها و ذهن ما بيرون نرفته.
- رفتار پليس به عنوان نظم و امنيت دهنده جامعه، ناخودآگاه الگوی آن جامعه نيز می‌شود. مطمئناً تماشاچيان خشونت غيرمتعارف و بدون طی شدن روند قضايی عليه اشرار، پس از اين به خود اجازه خواهند داد هر جا که خود لازم ديدند با خشونت ديگران را تأديب کنند. برای اثبات آن به آمار خشونت‌های خانوادگی دقت کنيد.
- با فرض اينکه اشخاصی که توسط پليس دستگير و شکنجه و تحقير می‌شوند، همگی مجرمان خطرناک و متجاوز (جنسی و جسمی) به افراد جامعه و به قول دوستی، نواميس مردم (!) هستند، پس چرا با بعضی از متجاوزان و قداره‌کشان خاص اينگونه رفتار نشده و نمی‌شود؟ چرا سعيد عسگر‌ها حتی بعد از ترور و حمله به خانه و خوابگاه دانشجويان، آزادانه در شهر می‌گردند و زنجير می‌چرخانند؟ چرا قاتلان و متجاوزان کرمانی پس از دزدی اموال و تجاوز و قتل فجيع شش نفر با عنوان تشخيص مفسد بودن آن افراد، از مجازات فرار می‌کنند؟ اينها همه مواردی است که هيچکس در وقوع آنها شکی ندارد، وگرنه اتهام‌ها به افراد خاص بسيارند.

نيروی انتظامی ايران به اعتراف فرماندهان خود و مسؤولين حکومت تا استانداردهای مطلوب فاصله بسياری دارد. ولی اگر نسبت به گذشته مقايسه شود، هرچند موارد اينچنينی که رسانه‌ای و پی‌گيری نمی‌شوند بسيار هستند و از ديد من طرح موسوم به مبارزه با بدحجابی به هيچ عنوان قابل دفاع نيست، بااينحال پيشرفت‌هایی کرده و خوشبختانه اين مورد هم با عکس العمل فرمانده کل نيروی انتظامی و قول پی‌گيری آن مواجه شد که بسیار جای اميدواری دارد. با اين وجود برای پيشرفت اگر هر شخص و هر مسؤول و مجموعه‌ای اشتباه یا قانون‌شکنی کند، بايد آنرا بيان کرد تا از ادامه يا تکرار آن جلوگيری شود.

خيلی از نکات بالا برای اشخاصی که در جوامع و خانواده‌های متمدن و پايبند به اصول اخلاقی و انسانی زندگی می‌کنند، کاملاً واضح و آشکار است و بيان آنها لزومی نداشت. ولی متأسفانه در آخرين سفرم به ايران و مشاهده رفتار اجتماعی شهروندان، يا با مرور نظرات و رفتار برخی پای يادداشت قبلی، مطمئن شدم خيلی از هموطنانم با مفاهيم ابتدايی انسانی و اجتماعی مثل نفی خشونت کاملاً غريبه هستند و بايد اين الفبا را به آنها آموخت.

July 4, 2007

اعتصاب يک حق اجتماعی

چند روزی است کارگران و کارمندان راه‌آهن آلمان برای بالاتر رفتن دستمزدها در اعتصاب به سرمی‌برند. اين اعتصاب باعث شده منظم‌ترين سيستم حمل و نقل زمينی در دنيا دچار اختلال شود. برنامه حرکت اغلب قطار‌ها لغو شده و مردم سرگردان در ايستگاه‌ها بدنبال وسيله‌ای برای رسيدن به مقصد می‌گردند و اکثراً با تأخير زياد سر کار حاضر می‌شوند.

مشابه اين خبر برای مشاغل مختلف معمولاً در رسانه‌های ايران منتشر می‌شود ولی احتمالاً بدون توجه به ماهيت و ميزان تأثير آن از کنارش می‌گذريم. شايد دانستن دلايل آن خالی از لطف نباشد.
هر چندوقت يکبار نمايندگان اتحاديه‌های کارگری و کارفرماها برای تعيين سطح دستمزدها با هم مذاکره می‌کنند و هر کدام پيشنهادی ارايه می‌دهند. معمولاً با توجه به سرمايه‌ی کارفرما ميزان دستمزد مشخص می‌شود. ولی ممکن است کارفرما با وجود درآمد کافی با حداقل پيشنهاد اتحاديه موافقت نکند. در اينصورت بعد از مذاکرات طولانی آخرين راه اعتصاب خواهد بود تا کارفرما تحت فشار قرارگيرد و در نهايت با اتحاديه به توافق رسد.
در بعضی موارد مدت زمان اعتصاب حتی به ماه هم می‌رسد؛ چون با وجود کارگران قراردادی يا آنهايی که عضو اتحاديه نيستند، فعاليت بخش مربوطه متوقف نمی‌شود و به همين دليل ضرر کمی متوجه کارفرما می‌شود.

در جوامع متمدن و مترقی اعتصاب به عنوان روش اعتراض يک حق اجتماعی است و هيچگاه فردی به اين دليل مورد بازخواست قرار نمی‌گيرد، حتی در موردی مانند اعتصاب اخير در آلمان که باعث اغتشاش حمل و نقل عمومی شده و ضررهای مالی زيادی برای کل کشور خواهد داشت.
متأسفانه در کشور ما ايران نه تنها اتحاديه‌ها برای پی‌گيری مطالبات کارگران و کارمندان به رسميت شناخته نمی‌شوند، بلکه با هرگونه اعتراض صنفی و اعتصابی با عنوان اخلال در امنيت برخورد می‌شود. نمونه بارز آن اعتصاب شرکت واحد و معلمان است که علاوه بر مسکوت ماندن خواسته‌های صنفی‌شان، تعداد زيادی از آنها با اتهام‌های سنگينی مانند اقدام عليه امنيت ملی روانه زندان شدند.
حساسيت حکومت ايران به اين مسأله با شعار عدالت او کاملاً در تضاد است؛ چون هيچگاه يک کارفرما يا مدير که حقوق چند ميليونی دارد نمی‌تواند وضعيت زندگی يک کارگر را درک کند تا بدون رايزنی با نمايندگان کارگران، دستمزدی مناسب برای آنها تعيين کند. البته نبايد از نقش مخالفين سياسی خارج از کشور در اين حساسيت‌ها به سادگی گذشت. بدبختانه اين گروه‌ها بخاطر ناتوانی در داخل ايران، هرگونه اعتراضی داخل ايران صورت گيرد، آنرا سياسی و در راستای جهت‌گيری خود تبليغ می‌کنند که نتيجه‌ای جز فشار و سرکوب ندارد، حتی اگر اين اعتراض صنفی يا اجتماعی باشد.

October 16, 2007

آمار جرايم تهران

وقتی طرح ارتقای امنيت اجتماعی و مرحله دوم آن برخورد با اراذل و اوباش شروع شد، بسياری از جمله خودم با نحوه رفتارهای پليس با متهمان و جوسازی‌های حکومتی آن طرح که همراه با اعدام نمايشی عده‌ای بود، مخالف بوديم. متأسفانه افرادی تحت تأثير همان جوسازی‌ها خيال می‌کردند با اين روش‌ها امنيت به جامعه باز خواهد گشت و با اين برهان ما را متهم به حمايت از خلافکاران می‌کردند. اين اتهام‌ها کماکان در پای آن يادداشت‌ها يا در رسانه‌هايی مانند کيهان ادامه دارد، در حاليکه با توضيحات بسيار سعی کردم تفهيم کنم که هرگونه خشونت از طرف پليس باعث خشن شدن جامعه و بدتر از آن خلافکاران خواهد شد و مشکلات امنيتی جامعه ريشه‌ای‌تر از زندانی يا سر به نيست کردن تعدادی خلافکار است.
وقتی ديدم گفتگو و ارايه دلايل جامعه شناسی برای برخی از حاميان خشونت در جامعه، آب در هاون کوبيدن است و آنها هم هيچ دليلی جز ان‌شاءالله و ماشاءالله برای اين طرح ندارند، ابراز اميدواری کردم که بزودی شاهد کاهش آمار جرم و جنايت در جامعه شويم تا لااقل بدينگونه آن برخوردها توجيه شود.
خوشبختانه هفته قبل فرمانده انتظامی استان تهران خبر از کاهش آمار جرايم در ماه رمضان تهران نسبت مدت مشابه ماه قبل از آن داد. تا اينجای خبر حتماً برای جوزدگان طرح امنيت اجتماعی شادی‌آفرين است، ولی کافيست فقط نگاهی کوتاه به آمار ارايه شده بياندازيم تا به عمق فاجعه امنيتی در شهری مانند تهران که از لحاظ سطح فرهنگی و اقتصادی شهروندان، بالاتر از بقيه مناطق ايران است، پی ببريم. در ضمن فراموش نکنيم در چند ماه گذشته بسياری از خلافکاران در راستای همان طرح دستگير و اعدام شده‌اند تا عبرتی هم برای بقيه باشد. پس با وجود همه اين بگير و ببند و بکش‌ها، فقط بيست درصد از جرايم نسبت به ماه قبل کاهش يافته؟
اگر بگوييم پليس در آن طرح فقط همين بيست درصد از خلافکاران را بازداشت کرده، آيا باز هم می‌شود گفت طرحی موفقيت‌آميز بوده؟ البته فراموش نکنيم که در آن روزها خشک و تر با هم سوخته می‌شد و بسياری با جرايم اندک فقط بخاطر سکونت در محلی خاص، گرفتار خوشونت بی‌رحمانه پليس و زندان می‌شدند. پس مطمئناً آن طرح اگر به درستی و با مطالعه اجرا می‌شد، بايد بسيار بيشتر از اينها جرايم را کاهش می‌داد.

نکته ديگری که در اين خبر به چشم می‌خورد، متناقض بودن آمار ارايه شده از جانب يک شخص در يک خبر است. فرمانده پليس صحبت از ۸۲۴ جرم و بازداشت ۱۹۱ نفر در تهران دارد. عجيب اينکه در یک سطر پايين‌تر کشف جرايم از جانب پليس را ۷۰ درصد عنوان می‌کند. با هيچ فرمول رياضی نمی‌توان به اين حساب و کتاب رسيد. نسبت جرايم و بازداشت‌ها ۲۳ درصد می‌شود که با درصد ارايه شده بسيار تفاوت دارد. اگر بگوييم همه جرايم منجر به بازداشت افراد نمی‌شود، مطمئناً از سيستم انتظامی در ايران بی‌خبريم. خود من در نوجوانی بارها به دلیل نشستن در پارک يا هنگام راه رفتن در خيابان به جرم بی‌اساس مزاحمت بانوان بازداشت شده‌ام. حالا عجيب خواهد بود جرايمی مانند دزدی، توزيع مواد مخدر يا مشروبات الکلی، ضرب و شتم يا کلاه‌برداری منجر به بازداشت افراد نشود.
حتی اگر فرض کنيم هر مجرم چند جرم انجام داده بعد بازداشت شده، نمی‌توان ادعا کرد ۷۰ درصد کشف جرم داشتيم؛ چون در اينصورت بايد همان بار اول مجرم دستگير می‌شد.
در نظر بگيريد بسياری از جرايمی که در جامعه شکل می‌گيرند به دليل عدم اطمينان مردم به پليس يا گزارش نمی‌شوند يا بخاطر بی‌توجهی پلس اصلاً ثبت و پی‌گيری نمی‌شوند. به طور مثال چندی پيش دزد به منزل يکی از آشنايان دستبرد زده بود و وقتی ايشان به پليس مراجعه کرده، بخاطر اينکه عملاً پی‌گيری آن برايشان غيرممکن بود، از ثبت شکايت خودداری کرده بودند. يا اگر برای خود شما اتفاقی مانند جيب‌بری يا کيف‌قاپی يا حتی زورگيری رخ دهد، آيا آنرا از طريق پليس پی‌گيری خواهيد کرد؟ در کنار اينها اکثر غريب به اتفاق جرايم جنسيتی از قبيل تجاوز يا سوءاستفاده به خاطر مسائل ناموسی اصلاً مطرح نمی‌شوند. پس اين تعداد جرايم با واقعيت بسيار متفاوت است.

اين تناقض آشکار کل آمار ارايه شده را زير سؤال می‌برد و نشان می‌دهد چقدر اين اعداد و ارقام از واقعيت دور هستند. برای نمونه کافيست تعداد اخبار بخش حوادث خبرگزاری ايسنا مربوط به قتل افراد در ماه رمضان را شمرده و با عدد ۸ مقايسه کنيد. مسلماً هيچکدام از مقتولان بعد از چند روز زنده نشده‌اند که در آمار نيروی انتظامی نيامده‌اند. البته توجه کنيد قتل همان هشت نفر طی يک ماه فقط در يک شهر رقم بسيار وحشتناکی است؛ آماری که شايد در کل کشوری مانند آلمان يا فرانسه با جمعيتی بيشتر از ايران هم رخ ندهد. حالا به اين ارقام تعداد قتل‌های شهرهای محروم و فقير؛ مخصوصاً شهرک‌های حاشيه‌ای را اضافه کنيد تا به عمق فاجعه‌ای که خود مسؤولين انتظامی به آن معترف هستند پی‌ببريد.

آيا قاتلين نمی‌دانستند چوبه‌ی دار در انتظار آنهاست؟ آيا آن دزد و متجاوز و زورگير يادشان نبود رفقايشان با لگد و آفتابه در دهان بازداشت شدند؟ مطمئن باشيد آنها هم مثل من و شما اينها را فراموش نکرده‌اند، بلکه اشکال بسيار عمقی‌تر و ريشه‌ای‌تر از حذف صورت مسأله است.

October 21, 2007

استقلال، آزادی،... !!!؟؟؟

هيچگاه مصداق واقعی کلمه‌ی استقلال را در جامعه ايرانی نديده‌ام. استقلال از پدر و مادر برای افراد مجرد و بعضاً متأهل تقريباً محال است. استقلال زنان و دختران در خانواده اصلاً تعريف نشده. استقلال صنعتی و علمی هم در دنيای امروز بيشتر به يک لطيفه شبيه است. می‌ماند استقلال سياسی که با وجود اينکه آن هم در جهان امروز بی‌معنی است، ولی در کشور ما بيشتر يک شعار بوده و خواهد بود و عملاً می‌بينيم چگونه حکومت ايران بازيچه سياسی قدرت‌های شرقی و غربی است و در چند سال اخير چه باجها و امتيازاتی به کشورهايی مانند روسيه و چين و آلمان و فرانسه داده.

مثال‌های روشن وابستگی ايران به ابرقدرت‌ها را همه می‌دانيم؛ قراردادهای نفتی و گازی کلان و غيرمعقول با شرکتهای اروپايی و روسی و چينی و حتی مالزيايی، فروش ناعادلانه نفت و گاز به شرکت‌های واسطه، داستان هزار و يک شب نيروگاه اتمی بوشهر با آلمان و ژاپن و در نهايت روسيه و نمونه‌های بسيار ديگر. ولی در اين بين مواردی وجود دارد که شايد اصلاً به چشم نيايند و از کنار آن به سادگی بگذريم، در صورتيکه همانها عمق فاجعه‌ی وابسته و طفیلی بودن را نشان می‌دهد.
شايد بد نباشد چندتايی از آنها را که به چشم من آمده، مرور کنيم.

ظروف يکبارمصرف
از چهار سال قبل دولت آلمان برای جلوگيری از توليد انبوه ظروف پت (پلاستيکی) و در نتيجه آلودگی محيط‌زيست، قانونی به اجرا درآورد که مصرف‌کنندگان بايد برای ظروف يکبارمصرف گرويی پرداخت کنند تا زباله آنرا به توليدکننده برگردانند. با اين قانون توليدکنندگان ترجيح می‌دهند از ظروفی استفاده کنند که يا يکبارمصرف نباشند يا زباله آنها کمتر محيط‌زيست را آلوده کند.
نکته‌ی جالب اينجاست که دقيقاً پس از اجرای اين قانون در آلمان به يکباره استفاده از ظروف يکبار مصرف در ايران فراگير شده، به طوريکه ديگر نوشابه در ظرف شيشه‌ای عرضه نمی‌شود. اين فاجعه وقتی بيشتر به چشم می‌خورد که به مناطق بکر طبيعی در ايران سری بزنيم تا با منظره زباله‌های ظروف يکبارمصرف مواجه شويم.

سير
امسال که ايران بودم، مسافرتی به شمال داشتم. برای خريد که به بازار چالوس رفته بودم متوجه شدم تمام سيرهای بازار وارداتی از کشور چين است. سيری که تا همين چند سال قبل سوغات شمال بود.

فست فود
هفت سال قبل که به ايران سفر کردم، رشد انبوه رستوران‌های فست فود (fast food) کاملاً آشکار بود. از اين بگذريم که همه‌ی غذا‌های عرضه شده کپی‌برداری است و هيچ نوآوری و حتی استفاده از آشپزخانه ايرانی در آنها وجود ندارد؛ با اينکه ايران جزء معدود کشورهايی است که لقمه کردن غذا در آن متداول است و در گذشته نه چندان دور که برنج وارد سفره‌ی ايرانی نشده بود، بيشتر غذا‌ها لقمه می‌شدند.
نکته‌ای که در آن زمان نظر مرا جلب کرد تابلو‌های بيشتر اين رستوران‌ها بود که کاملاً به زبان آلمانی بودند. بعد از تحقيق فهميدم رستوران‌های مک‌دونالد آلمان تجهيزات و حتی تابلوهای کهنه خود را به ايران فروخته بودند؛ يعنی اينکه نه تنها توانايی ساخت فر و يخچال را نداريم، بلکه حتی ترجيح می‌دهيم تابلوهای مغازه‌مان به زبان بيگانه که تقريباً کمتر کسی با آن آشناست، باشد.

نمايشگاه پليس
چند روز پيش در اخبار آمده بود نمايشگاه پليس افتتاح شده. وقتی عکس‌های آنرا می‌ديدم، متوجه شدم نه تنها اکثر تجهيزات آن آلمانی است، بلکه تابلوهای رانندگی آن که روی ديوار نقاشی شده بود هم آلمانی هستند.



تابلوترين آنها تابلوی ايستگاه اتوبوس است، که مختص آلمان و نشان کلمه‌ی Haltstelle (ايستگاه) می‌باشد. حالا نمی‌دانم اين ديوار يکجا از آلمان وارد شده يا نقاش آن آلمانی بوده. فکر نمی‌کنم کشيدن يک تابلوی نارنجی برای حتی کودکان کشوری که «خاکش سرچشمه هنر» است، آنچنان سخت باشد که پليس حافظ امنيت و استقلال ايران دست به دامن نقاشان و طراحان آلمانی می‌شود.

October 27, 2007

وابستگی دارويی

سالهاست مفهوم استعمار از پياده کردن ارتش در سرزمين بيگانه و اشغال آن، تغيير يافته. هرچند هنوز هم می‌بينيم حکومت ايالات متحده از اين روش برای اشغال کشورها استفاده می‌کند، ولی به باور من آنها اهداف استعماری بالاتری از اشغال خاک و زمين دارند.
در تعريف امروزی استعمار يعنی، تسلط زيرکانه بر منابع باارزش کشورهای ديگر. و جالب اينجاست اگر به روابط کشورها دقت کنيم، هر کشوری که بيشتر دم از استقلال و عدم وابستگی می‌زند، به راحتی منابع و منافع خود را در اختيار ديگران قرار می‌دهد؛ زيرا در دنيای امروز استقلال اقتصادی و علمی معنی ندارد و کسيکه چنين شعاری می‌دهد، حتماً برای پوشش ضعف‌های خود است.

کشور آلمان صنعتی‌ترين کشور اروپايی است و بيشترين ميزان صادرات صنعتی (غير مواد خام) در دنيا را داراست. مسلماً شرکت‌ها و کارخانه‌های آلمانی برای ادامه حياط خود احتياج به بازار‌های جديد دارند. از طرفی چند سالی است کشور چين خود را به عنوان رقيبی جدی برای توليد انواع کالاها، مطرح کرده. همين امر باعث شده رقابت در بازار شديدتر شود و صادر کنندگان متوسل به ترفندها و بازی‌های زيرکانه شده‌اند.

نمونه‌های جالبی از اين بازی‌ها در روابط اقتصادی ايران و آلمان وجود دارد که احساس می‌کنم بايد مطرح شوند.

يکی از اصلی‌ترين صنايع آلمانی، صنعت شيمی و دارويی آن است که شرکت‌هايی مانند Bayer يا BASF در دنيا شناخته شده هستند. اکثر داروها برای اولين بار در آلمان توليد شده‌اند، مثلاً قرص ضدبارداری که توسط شرکت برلينی Schering برای اولين بار توليد شده که جديداً اين شرکت را شرکت Bayer خريده. قرص آسپرين هم شناخته شده‌ترين و اصلی‌ترين توليد شرکت باير است.
جالب است بدانيد ترکيب اولين قرص‌های آسپرين همان ماده‌ی مخدر هرويين بود که بعد از سالها که متوجه اعتيادآور بودنش شدند، ترکيب قرص آسپرين را عوض کردند و پس از آن هرويين به عنوان ماده‌ی مخدر و ممنوع شناخته می‌شود.

نکته بسيار مهم، قوانين و محدوديت‌های سختگيرانه استفاده از دارو و مواد شيميايی در داخل آلمان است. مثلاً دارويی که کشف می‌شود؛ يعنی بعد از آزمايشات زياد روی حيوانات آزمايشگاهی و اطمينان از موثر بودنش، بايد به مدت ده سال روی افراد محدودی آزمايش شود تا پس از آن، اجازه فروش و استفاده در آلمان داده شود. اين مسأله در مورد کودهای شيميايی و اصلاحات گياهی هم صدق می‌کند.
تا همين سال قبل ميلادی، فروش محصولات گياهی که نژادشان ژنتيکی اصلاح شده، در آلمان ممنوع بود و از امسال فقط با درج مشخص اين نکته روی بسته بندی‌ها، اجازه فروش پيدا کرده‌اند.
علاوه بر اين سختگيری‌های دولتی، اغلب پزشکان آلمانی به ندرت برای بيماران خود دارو تجويز می‌کنند. يکی از دوستان ايرانی‌ام که اخيراً شديد سرما خورده بود تعريف می‌کرد که هر چه به پزشکم التماس کردم تا داروی پنی‌سيلين برايم تجويز کند تا زودتر خوب شوم، نپذيرفته بود و تنها بخور دادن و نوشيدن چای بابونه را روش مناسب برای بهبود می‌دانست.

با اين توضيحات آيا عجيب نيست کشوری که در آن مصرف دارو اينقدر کم است، بزرگترين کارخانه‌های دارويی را داراست؟ و عجيب‌تر اين است، وقتی می‌شنويم مصرف سرانه دارو در ايران، بيش از سه برابر مييانگين جهانی آن است و ايرانيان بيشترين دارو را در دنيا مصرف می‌کنند.
اگر دولت برای اين فاجعه کاری می‌کرد، می‌گفتيم حتماً در راستای شعار عدم وابستگی خود، تلاش می‌کند. ولی تأسف‌انگيز اينجاست برای نمايش پرستيژ ملی و ايرانی، ترکيبات دارويی که برای درمان ايدز يا سرطان در کشورهای دیگر دنيا در حال آزمايش بر روی حيوانات آزمايشگاهی هستند، شتابزده به عنوان کشفيات دانشمندان جوان ايرانی معرفی می‌کند و به خورد بيماران از همه جا بی‌خبر می‌دهد.
وقتی کارخانه‌های داروسازی ايران دچار رکود هستند، می‌بينيم داروخانه‌های ايران پر از داروهای آلمانی است که مطمئناً بسياری از آنها در آلمان اجازه عرضه شدن را ندارند.
نمونه از اينگونه پروپاگانداهای ملی و اولين‌های ايرانی زياد است. چند سال پيش در بوق و کرنا کردند که فلان عمل جراحی برای اولين بار توسط فلان پزشک در ايران انجام شده. دستيار آن دکتر می‌گفت در عرض چند ساعت پس از اعلام اين خبر، بيش از ده هزار نفر درخواست اين عمل را کرده بودند. جالب اينجاست چنين عملی در اروپا و آمريکا ممنوع است و دليل اولين بار بودن آن همين است، نه نبوغ آن پزشک وطنی.

نمونه‌ها بسيارند و تأسف انگيز. تفکر در ارتباط شواهد در هر دو کشور و وابستگی‌ها، با خود شما.
شايد کماکان نمونه‌ها و اين بحث در وبلاگم ادامه داشته باشد.

March 12, 2008

انتخاب قانون‌گذار يا ...؟

در برنامه‌های صدا و سيما برای انتخابات مجلس هشتم چند سؤال کليشه‌ای از مردم وجود دارد که تقريباً هيچ کدام از پاسخ‌ها معقول و منطقی به نظر نمی‌رسند.

اصلی‌ترين و معروف‌ترين سؤال همان «چرا در انتخابات شرکت می‌کنيد؟» است و پاسخ هم جز «وظيفه شرعی و ملی بودن شرکت در انتخابات يا مشت محکم بر دهن استکبار»، جمله‌ی ديگری نيست.
اگر انتخاب کردن وظيفه باشد، ديگر انتخاب آگاهانه نيست. در سيستم دموکرات يا ترجمه جديد ايرانی آن؛ مردم سالار دينی، انتخاب نماينده مجلس برگزيدن افراد شايسته‌ی قانون‌گذار با ايده‌های کارا و مفيد است نه وظيفه و تکليف اجباری و نه رينگ بکس.

سؤال جديدی که خبرنگاران صدا و سيما از مردم می‌پرسند «مشخصات يک نماينده» است. حقيقتش تا به حال نشنيدم کسی پاسخ دهد «آشنايی نماينده با قانون» که مهمترين مشخصه‌ی نمايندگان مجلس با وظيفه قانون‌گذاری است.
همين است افرادی برای مجلس انتخاب می‌شوند که چند ماه اول آغاز به کارشان فقط صرف فراگيری قانون اساسی می‌شود، که اغلب هم بی‌نتيجه است. برخلاف تصور اکثریت که شورای نگهبان اغلب ايرادات سياسی و شرعی از قوانين مجلس می‌گيرد، در مجلس هفتم که از لحاظ سياسی با شورای نگهبان هم‌راستا بود، اکثر طرح‌ها و لوايح برگشت داده شده، ايرادات قانونی داشتند که نشان از بی‌توجهی قانون‌گذار به قانون اساسی است.

اگر اين روزها به تبليغات نامزد‌های مجلس دقت کنيد، مخصوصاً در شهر‌های کوچک به وضوح قانون جديد تبليغات انتخاباتی را زير پا می‌گذارند. تراکت‌های عکس‌دار و يا نام کانديدا‌ها در مغازه‌ها و يا بر روی ماشين‌ها نصب است. کاروان‌های تبليغاتی هم بدون هيچ مشکلی در خيابان‌ها و حتی جاده‌های بين شهری در حرکت هستند. تقلب‌های انتخاباتی از جمله خريد و فروش رأی به راحتی در شهر‌های کوچک انجام می‌شود. تمام اينها مواردی است که قانون منع‌شان کرده، وگرنه مواردی چون تخريب رقيب و تهمت‌زنی که جنبه‌ی اخلاقی دارد، کاملاً عادی مخصوصاً توسط صدا و سيما انجام می‌شود.
آيا واقعاً کسانيکه خود در ابتدای کار قانون را زير پا می‌گذارند، می‌توانند قوانين عادلانه و به نفع مردم تصويب کنند؟ حال اينکه التزام عملی تمام اين افراد قانون‌گريز به اسلام و ولايت فقيه با دقت تمام به تائيد رسيده.

در نظام‌های مردم سالار (دموکرات) دينی يا غير دينی، نماينده مجلس هيچگاه خادم يا خدمتگذار مردم نبوده و نمی‌تواند باشد. خدمتگذار مردم شهرداری‌ها و ادارات و بيمارستان‌ها و بانک‌ها و حتی فروشگاه‌ها هستند. نمايندگان مجلس افرادی آشنا به قانون و مشکلات و خواسته‌های مردمند که وظيفه‌شان طرح و تصويب و نظارت بر انجام قوانين منطبق بر نياز‌ها جامعه است. به طور مثال اکثر نمايندگان مجلس آلمان شغل اصلی‌شان وکالت است و با زير و خم قوانين و دفاع از حق موکلانشان کاملاً آشنا هستند.

همانطور که در ابتدا اشاره شد انتخابی که وظيفه و تکليف يا اثبات چيزی باشد، به احتمال زیاد اشتباه خواهد بود. اگر هم انتخاب با شناخت باشد بايد ديد آيا اين شناخت در راستای هدف انتخاب (در اينجا قانون‌گذار) است يا خير.
اگر دلايل و اهداف رأی‌دهندگان در انتخابات جمعه همان است که در مصاحبه‌های صدا و سيما با مردم به نمايش گذاشته می‌شود، ارزش و اعتبار آن به عنوان انتخابات مجلس جداً زير سؤال خواهد رفت و فقط رفراندوم دوباره‌ای خواهد بود برای جمهوری اسلامی ايران.

April 28, 2008

شرع و ملی‌گرايی مردم تهران

فکر می‌کردم تضاد انتخاب و وظيفه آنقدر واضح باشد که کسی در آن شک نکند. ولی دوستی پای يادداشت «انتخاب قانون‌گذار يا ...؟» کامنتی گذاشته و همان حرف‌های صدا و سيما و مسؤولين حکومتی را تکرار کرده که تصور می‌کنند مشروعيتشان فقط از طريق انتخابات و حضور گسترده مردم ثابت می‌شود و با هر ترفندی بدنبال جلب رأی هستند.
اينکه کسی بدون هيچ تفکری بی‌کم و کاست تبليغات حکومت را بپذيرد قابل درک است؛ چون در واقع کاربرد رسانه‌ها جاانداختن نظرات حکومت بين مردم است. برعکس اين دوست که فکر می‌کنند از جامعه ايران شناختی ندارم، اتفاقاً افراد زيادی را می‌شناسم که با همين شعار وظيفه شرعی و ملی به پای صندوق رأی می‌روند. ولی مسأله اصلی اينجاست که همان شرع بارها تاکيد کرده سخنی را بدون تفکر نپذيريم. کافيست کمی به معنی اين عبارت توجه کنيد. يکی وظيفه است آن يکی انتخاب؛ دو عمل کاملاً متضاد و متناقض. وظيفه بودن شرکت در انتخابات همانقدر بی‌معنی است که بگوييم انتخابی بودن خدمت وظيفه!

اگر از تناقض مفهومی «وظيفه شرعی و ملی شرکت در انتخابات» بگذريم، آنجا جالب می‌شود که همين شعار بعد از روشن شدن ميزان حضور مردم فراموش می‌شود. مسلم است وقتی در تهران (ام‌القری اسلام و پايتخت ايران زمين) طبق اعلام رسمی خود شعاردهندگان، فقط بيست و سه درصد مردم (بالا و پايين و حاشيه‌ی شهر) به وظايف شرعی و ملی خود عمل می‌کنند، ديگر نبايد حرف از امت اسلام زد.
اگر فرض کنيم همه هفتصدهزار نفری که جمعه در انتخابات تهران شرکت کردند، تنها دليلشان وظيفه‌ی شرعی و ملی شرکت بوده، پس بايد نتيجه گرفت بقيه مردم تهران ذره‌ای به شرع و مملکت اهميتی نمی‌دهند؛ چون ساده‌ترين وظايف آن مثل شرکت در انتخابات را انجام نمی‌دهند.

لطفاً اگر من اشتباه می‌کنم به من توضيح دهيد که وقتی همه جا می‌گويند و همه می‌شنوند که شرکت در انتخابات وظيفه است، چرا بيش از هفتاد درصد عاقلان و بالغان تهرانی به اين وظيفه‌ی خطير و الهی‌شان عمل نکردند؟
همه‌ی دو ميليون نفر تهرانی که حق رأی داشتند و رأی ندادند به طور تصادفی هم در دور اول و هم دور دوم، بيمار بودند؟ مشکلات شخصی داشتند!؟ يا عقلشان تشخيص داده شرکت در انتخابات وظيفه‌ی شرعی و ملی نيست و کسانی که اين شعار را می‌دهند به عقل و شعور مردم توهين می‌کنند؟

حرف ما که به گوش شعاردهندگان نمی‌رسد، ولی لااقل شما که همان حرف‌ها را تکرار می‌کنيد لطفاً پاسخ دهيد بهتر نيست بجای چند صد رأيی که با اين شعارها جذب می‌شوند، اينچنين با زير سؤال بردن شرع و ملی‌گرايی مردم که قاعدتاً پشتوانه‌ی حکومت هستند باعث رسوايی حکومت اسلامی نشويد؟

August 8, 2008

هشت، هشت، هشت - افتتاح المپيک

بيش از يک قرن است که المپيک بزرگترين و زيباترين رويداد جهان شده؛ زمانی که انسان‌هايی از نژاد‌ها و سرزمين‌های مختلف، کنار هم به رقابت ورزشی می‌پردازند. محلی که توانايی‌های فکری و جسمی افراد سالم و حتی معلول باعث برتری آنها می‌شود، نه نژاد و قوم و زبان و مرزهای جغرافيايی و تاريخ‌شان.

امروز مسابقات المپيک ۲۰۰۸ پکن با شعار «يک دنيا، يک رويا» رسماً افتتاح شد. مسابقاتی که قرار است ورزشکاران در کنار رقابت، صلح و دوستی را به نمايش بگذارند؛ رويايی که جهان امروز در سر دارد.


Photo credit: Clive Rose/Getty Images

جالب است بدانيد، رويای اوليه‌ی المپيک امروزی، رفع تبعيض و نژادپرستی بوده. ایده‌ی المپيک زمانی شکل گرفت که در آمريکا و حتی اروپا، سياهان و سرخ و زردپوستان، از پيش پاافتاده‌ترين حقوق اجتماعی محروم بودند و کسی چشم ديدن آنها را نداشت. چه تعداد انسان‌هايی که فقط بخاطر رنگ پوست و نژادشان، در ايالات متحده آمريکا به دار آويخته شدند. اينان نه تنها اجازه‌ی ورزش کردن و مسابقه دادن را نداشتند، بلکه از تماشای مسابقات ورزشی هم محروم بودند.

با شروع جنگ جهانی دوم، آلمان‌ها و ايتاليايی‌ها و اسپانيايی‌ها به عشق سرزمین‌شان تحت تأثير شعار‌های ناسيوناليستی و فاشيستی حکومت‌ها، دست به قتل‌عام ميليون‌ها انسان از نژاد‌های ديگر زدند. نژادپرستان که با افتخار خود را ناسيوناليست می‌ناميدند، مخالفان خود را با اتهام آنتی ناسيوناليست سرکوب کردند و با کتابهايشان سوزاندند.

جنايات و کشتار انسان‌های بی‌گناه، به دست نازی‌ها (ناسيونال-سوسیاليست‌ها) و فاشيست‌ها آنقدر دردناک بود، که هيچ انسان آگاه و فهميده‌ای حتی به خود اجازه نمی‌دهد، آن شعار‌ها به ذهنش خطور کنند، چه برسد به تکرار و انجام آنها.

در حالی که دنيا برای تحقق آرمان «بنی آدم اعضای يکديگرند...» تلاش می‌کند، متأسفانه می‌بينيم و می‌شنويم، هم‌وطنان ناآگاه که بازيچه‌ی سياستمداران هستند، چگونه به رفتار تبعيض‌آميز و برتری نژاد خود مباهت می‌کنند و آنرا باعث افتخار سرزمين‌شان می‌دانند. چه آنکه زير پرچم ملی (ناسيوناليستی) ايران، از مسابقه‌ی ورزشی با انسانی ديگر خودداری می‌کند و چه آنکه زير پرچم سی سال قبل کشورمان چشم ديدن انسان‌های ديگر را بخاطر نژاد و زبانشان ندارد. متأسفانه افکار هر دوی آنها یه يک اندازه متأثر از قدرت‌مداران است، و در آستانه‌ی رويداد بزرگی مانند المپيک مايه‌ی شرمساری.

پی‌نوشت
وقتی کسی از مسابقه‌ی ورزشی با ديگری، بخاطر شهروند کشور ديگر بودن، طفره می‌رود؛ يعنی قبل از اينکه ارزش‌های انسانی حریف برایش مهم باشد، مليت و قوميت او اهميت دارد که جايش نه تنها در المپيک نيست، بلکه در دنيای امروزی زشت و مايه‌ی شرمساری است. اين همان تعريف نژادپرستی و تبعيض نژادی است.

June 24, 2009

اينها هرچه هستند، مردم کشور شمايند

قبلاً در مورد دوست فلسطينی‌ام محمد نَصَر که اهل غزه است و عضو حماس نوشته بودم. همان که تنها راه نجات مردم فلسطين را پرتاب خمپاره به شهرک‌های يهودی‌نشين می‌داند و برايش فرقی نمی‌کند اين خمپاره‌ها بر سر چه کسی فرو می‌آيد. همان که به عکسش با لباس رزم و کلاشينکف در دست، افتخار می‌کند. همان که دوستش جلوی چشمانش در حمله‌ی ارتش اسرائيل تکه تکه شده. از هفت برادری که محمد بايد می‌داشت فقط سه تای آن‌ها زنده هستند. دو سال قبل نوشتم که خواهرش هم بخاطر مشکلات تحريم نوار غزه مرده. نوشته بودم از اينکه حکومت ايران و شخص رئيس‌جمهور از آرمان‌های فلسطين حمايت می‌کنند، خوشحال و اميدوار به آينده است.
محمد شنبه عصر برايم ايميلی فرستاد با عنوان: «ﻻ ﺣﻮل وﻻ ﻗﻮة إﻻ ﺑﺎﷲ» در ايميل لينک فيلم جان دادن ندا بود. نوشته بود هيچگاه از ديدن مرگ انسانی به اين اندازه غمگين نشده. امروز تلفنی با هم حرف می‌زديم، می‌گفت از العالم (تلويزيون عربی جمهوری اسلامی) شنيده که قاتل ندا از خود مخالفين بوده تا احساسات مردم را ضد حکومت تحريک کنند. می‌گفت اگر اين را باور کنم، آن فيلم‌هايی که مأمورين پليس با باتوم و لگد بر سر و صورت معترضين می‌زند پس کار کيست؟ می‌گفت الجزيره نشان می‌داده چند مأمور پليس موی جوانی را گرفته بودند و با باتوم به صورت و گردنش ضربه می‌زدند. می‌پرسيد مگر معترضين مسلمان نيستند؟ مگر ايرانی نيستند؟
گفتم قبل آن انسانند، ولی وقتی تنفر تمام وجود آدميزاد را بگيرد، انسانيت فراموش می‌شود. مدتهاست بذر تنفر بين مردم کشورم کاشته‌اند. مدتهاست برخی از مردم را به روش‌های مختلف تحقير و برخی ديگر را بر عليه آنها تحريک می‌کنند.
در آخر گفت: «معترضين هر چه هستند مردم کشور شمايند، اگر حکومت اسلامی ايران برای حفظ قدرت به مردم کشورش که از يک مذهب هستند، رحم نمی‌کند، با ما چه خواهد کرد؟»

از نائيل الواوی دوست اردنی ولی فلسطينی الاصلم هم قبلتر نوشته بودم. همان که هنگام جنگ حزب‌الله و اسرائيل می‌گفت حاضر است برای حزب‌الله بجنگد و شهيد شود. همان که احمدی‌نژاد را ناجی جهان اسلام می‌دانست.
چند روز پيش تا مرا ديد گفت: «مرحبا به ايرانی‌ها. کاش مردم عرب هم از شما ياد بگيرند که در برابر ظلم و استبداد ساکت نمی‌مانيد.»
گفتم از کی احمدی‌نژاد شده ظالم و مستبد؟ گفت: «من نمی‌دانم واقعاً تقلب شده يا نه، ولی وقتی کسی صدای مخالف را خفه کند و اجازه‌ی اعتراض ندهد به آنها ظلم کرده.» گفتم می‌گويند مخالفان با تظاهرات جلوی کار و زندگی ديگران را می‌گيرند.
گفت: «مگر در ايران مسجد نيست؟ اگر آنجا جا نمی‌شوند استاديوم فوتبالتان را که می‌دانم بزرگ است. چرا آنجا اجازه نمی‌دهند جمع شوند؟ اس‌ام‌اس‌ها را چرا قطع کردند؟ حتی فيس‌بوک و تویتر را هم فيلتر کرده‌اند. با فيس‌بوک هم مخالفان مزاحم کار و زندگی ديگران می‌شدند؟ اينها استبداد نيست، پس چيست؟»
با افسوس گفتم تو اينها را می‌دانی ولی خيلی از مردم کشورم نمی‌خواهند بدانند.

ياد يک سال قبل افتادم که از دوستی که گفته بود چشم ديدن عرب‌ها را ندارد دوستانه انتقاد کردم و بخاطر همين انتقاد چه فحش‌ها و توهين‌هايی که از دوست و غريبه نشنيدم. ولی حالا دو نفر از همان عرب‌ها که دوستم چشم ديدنشان را نداشت، مظلوميت مردم ايران دلشان را به درد آورده، ولی در مقابل هستند بسيار هموطنانی که همان مردم را اراذل و اوباش و خرابکار و آلت دست بيگانه می‌دانند.

July 12, 2009

معجزه‌ی رسانه‌های وطنی

وقتی خبری را می‌شنويم اول باید ببينيم چقدر به مخبر آن اطمينان داريم، بعد اگر به راستگويی او ايمان هم داريم باز لحظه‌ای فکر کنيم.
خبر کشته شدن يک زن در دادگاه درسدن آلمان کاملاً واضح و آشکار است و من متعجب از اينهمه تفسير و مقايسه‌ی بی‌مربوط. يک‌بار خبر را با هم مرور می‌کنيم شايد من اشتباه می‌کنم و می‌شود آن نتايج را گرفت که دوستان عزيز اين روز‌ها برای خود هوا می‌کنند.

حدود يک سال قبل يک مرد روس در پارک به يک زن مصری محجبه توهين می‌کند و او را تروريست می‌خواند. دليلش برای اينکار هر چه بوده، نمی‌تواند توجيهی برای اين تهمت باشد. به همين خاطر (توجه کنيد، به دليل توهين و تهمت) اين خانم به دادگاه شکايت کرده و دادگاه هم به سند شهادت خانواده‌ی زن، آن مرد را مجرم شناخته و به پرداخت جريمه محکوم کرده. لازم نيست دوباره تکرار کنم که توجه کنيد دادگاه شخص توهين‌کننده را مجرم دانسته و حق را به زن مصری داده.
يازده روز قبل (دهم تير) قرار بود در دادگاه تجديد نظر ميزان نهايی اين جريمه مشخص شود که متهم در دادگاه با حمله به شاکی او را با ضربات چاقو جلوی اعضای خانواده‌اش کشته. شوهر زن هم با متهم درگير می‌شود و وقتی پليس حاضر می‌شود آن دو همچنان گلاويز بودند و به اشتباه شوهر زن مورد اصابت گلوله‌ی پليس قرار می‌گيرد.

در همان روز تمامی بخش‌های خبری اين اتفاق را پوشش دادند. اين خبر چنان حيرت‌آور بود که حتی روزنامه‌ی راستگرای شپيگل آنرا با عنوان «همه‌ی ما تحت شوک قرار گرفتيم» منتشر کرد. روز‌های بعد هم اين خبر و تفسير آن موضوع اکثر رسانه‌های آلمانی بود؛ زيرا چنين اتفاقی تاکنون در دادگاه‌های آلمان اتفاق نيفتاده بود، آن هم بخاطر چنين اتهام کوچکی متهم قصد جان شاکی را کند. از همان روز تمامی مراجعان به دادگاه‌ها کنترل بدنی می‌شدند و کميته‌ای مشغول بررسی دلايل اين اتفاق و همينطور نحوه‌ی شليک گلوله به شوهر مقتول، شدند. با اينکه اين اتفاق يک حادثه‌ی جنايی بود، ولی به دليل بی‌سابقگی آن و خارجی بودن مقتول، بيشتر سياستمداران با خانواده‌ی او ابراز همدردی کردند. به طوريکه رئيس حزب سوسيال دموکرات و نايب صدراعظم آلمان ديروز در گردهمايی که برای يادبود مقتول در درسدن برگزار شده بود، به همراه تعداد زيادی از مردم آلمان شرکت کرد. دقت کنيد نه تنها اين اجتماع توسط پليس آلمان سرکوب نشد، بلکه مردم و سياستمداران آلمان هم در آن شرکت کردند.

گل‌های سفيد بر روی پله‌های شهرداری درسدن
REUTERS: گل‌های سفيد بر روی پله‌های شهرداری درسدن (روی پلاکارد: تو در خاطرات خوب می‌مانی)

اين‌که شخصی بخاطر يک شکايت و پرداخت جريمه‌ی نقدی، دست به قتل بزند، آنچنان غيرعقلانی است که بدون تائيد روانپزشکان می‌شد به اختلالات روانی قاتل پی برد. بااينحال انگيزه‌ی راسيستی و نژادپرستانه در توهين اوليه که دادگاه هم آنرا بخاطر شهادت خانواده‌ی زن پذيرفته بود، آشکار است. اما وقتی يک زن خارجی (دقت کنيد خارجی) می‌تواند به همين دليل (دقت کنيد فقط بخاطر توهين) از شخصی شکايت کند (دقت کنيد شکايت) و دادگاه هم به نفع او (دقت کنيد به نفع يک زن خارجی) رأی صادر می‌کند، چطور می‌توان نتيجه گرفت در اين کشور حقوق انسان‌ها ناديده گرفته می‌شود؟ و خارجی‌ها و مسلمان‌ها از حقوق انسانی بی‌بهره هستند؟

راهپيمايی بعد از نماز جمعه
خبرگزاری مهر: راهپيمايی بعد از نماز جمعه تهران

وقتی قاتل که بيکار روسی الاصل است و با ادعای آلمانی بودن اجدادش تابعيت آلمانی گرفته و با عملش نشان داده صحت عقل هم ندارد، به يک نفر توهين می‌کند، چطور می‌توان نتيجه گرفت تمام مردم آلمان يا غرب نژادپرست هستند؟
حالا اين وسط دولت آلمان و غرب چه نقشی ايفا کرده‌اند؟ شايد رسانه‌های وطنی توضيح بهتری برايش داشته باشند، ولی تنها کوتاهی که به نظر می‌رسد عدم جستجوی بدنی مراجعان دادگاه می‌تواند باشد که آن‌هم بخاطر کرامت انسانی و بی‌سابقه بودن اين حادثه، نيازش احساس نمی‌شد. البته شايد بهتر بود مانند کشور عزيز اسلامی‌مان که نه تنها خارجی‌ها بلکه مردم ايران هم حق شکايت از توهين‌ها و تهمت‌ها را ندارند، دادگاه آلمان هم از پذيرفتن شکايت اين زن خودداری می‌کرد تا کار به اينجا نمی‌کشيد!!! و واقعاً چه شعار بامضمونی می‌دهند آنها که مقتول را «قربانی حقوق بشر» می‌دانند؛ زيرا اگر دادگاه برای او حقی قائل نبود و متهم را محکوم و جريمه نمی‌کرد، هيچگاه دست به قتل نمی‌زد!

حالا چه اتفاقی افتاده که بعد از ده روز رسانه‌های وطنی متوجه اين اتفاق شده‌اند و از آن چنان نتايجی گرفته‌اند که با کمی تفکر می‌توان به انگيزه‌های سياسی وغيرانسانی‌اش پی برد. تعجب‌آورتر ادعای رسانه‌ای نشدن اين اتفاق است؛ البته با تأخير ده روزه‌ی اين رسانه‌های فعال، اگر می‌خواستند بايد کمی آرشيو‌های قديمی‌تر را جستجو می‌کردند که يحتمل نخواستند و نمی‌خواهند.
از همه تأسف‌بارتر مقايسه قتل يک زن (حالا اينبار مسلمان) توسط يک فرد بيکار روانی، با تصاوير جان دادن دختری هنگام سرکوب چند هفته‌ای اعتراضات مردم ايران توسط نيروهای حکومتی با دستور بلندپايه‌ترين مقام کشور، است. هر دو قتل هستند، هر دو مقتول هم زن بودند، ولی واقعاً اين عزيزان هر کس سيبيل داشته باشد را پدر خود می‌دانند؟ يعنی يافتن تفاوت اين دو قتل آنقدر پيچيده است که دوستان زحمت کمی تفکر را هم به خود نمی‌دهند؟

اين تفاسير و ادعا‌ها در رسانه‌های کشوری منتشر می‌شود که احتياجی نيست من تک‌تک محدوديت‌های حقوق اوليه انسان‌ها را در آن برای شما بشمارم. لازم نيست يادآوری کنم در اين کشور نه تنها حکومت بين اقوام و مذاهب و حتی شهرها و استان‌ها تبعيض قائل می‌شود، بلکه نحوه‌ی پوشش شهروندان هم دليلی برای تبعيض و حتی بازداشت آنهاست. کشوری که بغل گوششان پليس کشور دوست و برادر چين به جان مسلمانان می‌افتد و در يک روز بيش از صد نفر مسلمان را می‌کشد، ولی حکومت و رسانه‌های وطنی احتياجی به واکنش نمی‌بينند.

پرتاب تخم مرغ به سفارت آلمان
AFP: پرتاب تخم مرغ به سفارت آلمان در تهران

کشوری که دانشجويان باغيرت مسلمانش، بخاطر قتل يک زن مسلمان توسط يک بيمار روانی در آلمان جلوی سفارت آلمان تجمع می‌کنند و برعليه دولت آلمان شعار می‌دهند و تخم‌مرغ پرتاب می‌کنند، ولی به هيچ عنوان اهميتی ندارد در چين مسلمانان توسط و با حمایت نظامی‌های چينی کشتار می‌شوند و مسجد شهر به تصرف نظامی‌ها درمی‌آيد تا از خواندن نماز مسلمانان جلوگيری کنند.
اين است معجزه‌ی رسانه‌های وطنی و فراموش نکنيم بسيار هستند کسانی که بدون اما و اگر و لحظه‌ای تامل و تفکر مو به مو اين معجزه در ذهنشان نقش می‌بندد.

July 16, 2009

اهميت حضور برای جنبش حق‌طلبی

اتفاقات اخير ايران نکات بسيار مثبتی برای جامعه‌ی ما داشته. دلچسب‌ترينش اتحاد و يکپارچگی است که بين معترضان شکل گرفته. ولی از آن با اهميت‌تر بيداری و آگاهی بخش بزرگی از جامعه است. اين آگاهی‌ها که در هرکدام از ما به نحوی تکامل يافته و سبب تغيير نگرش و افکارمان شده، به تنهايی يک امر باارزش و مثبت در جامعه است که در طولانی مدت به نتيجه خواهد نشست. ولی آفت بزرگی هم آنرا تهديد می‌کند، که همان سرخوردگی از بی‌نتيجه ماندن آن در کوتاه مدت است.
به باور من، تنها راهی که می‌تواند از دلسردی مردم جلوگيری کند تداوم حضور يکپارچه و بدون خشونت در انظار عمومی است؛ تا ضمن ادامه‌ی حق‌خواهی و عدم سکوت در برابر ظلم، پاسخی باشد برای آنها که مردم معترض را اغتشاش‌گر و عوامل بيگانه می‌خوانند.

حال فر