خواننده مردمی
تا حالا فکر کرديد خواننده مردمی کيه؟ اولين چيزی که اسمهايی مثل داريوش، ابی، گوگوش يا خيلیهای ديگه، به يادِ ما مياره موسيقی پاپ هست. ديشب داريوش به مناسبت ساگردِ فروپاشیِ ديوارِ برلين، تو برلين برنامه داشت. البته جزءِ کنسرتهای دوره ايش تو اروپا بود.
اول از حادثه ۳ اُکتبر۱۹۹۰ بگم. خيلی از ما شايد ندونيم اون روز چه اتفاقی افتاده. می دونيد تصورِ اينکه تو يه شهری درست وسط اروپا تا همين ۱۳ سال پيش يه ديوار بوده که مردمِ اينور ديوار با اونوريها زمين تا آسمون فرق داشتند، خيلی سخته. ۱۳ سال پيش يه اتفاق خيلی مهم افتاد و يه ديوار بين ۲ نوع از آدمها فرو ريخت که همشون به يه زبون حرف ميزدند ولی به هيچ عنوان نميتونستند حتی زندگی همديگر رو درک کنند. حالا اون آدمها دارند با هم زندگی ميکنند، حتی خودشون هم يادشون رفته ۱۳-۱۴ سال پيش چه وضعی داشتند. ای کاش يه روزی همه ديوارها فرو بريزه. البته منظور از ديوار ديوارِ خونهها که سقف بالاش هست نيست، ديوار منظور ديوارِ باغها، ديوارِ گلستانها، حياطها و شايد ديواری که بين قلبهامون هست و اونقدر بلنده که نميتونيم اونورِ ديوار رو ببينيم. بگذريم که بعضيها تو دلهای خودشون هم ديوار کشيدند.
خلاصه ديشب آقای اِقبالی تشريف آورده بودند برلين. راستش از وقتی که من اينجا زندگی ميکنم فقط يک بار کنسرتِ داريوش و يک بار هم اِبی رو رفتم. اگر بگم با موسيقی ميونهء خوبی ندارم، مَسخَرم نکنيد. البته نه اينکه بَدَم بياد، ولی مثلاً وقتی حوصله ام سر ميره نِميرم موسيقی گوش کنم و سکوت رو ترجيح ميدم؛ ولی خيلی وقتها برای تجديد خاطرات هم که شده، بعضی آهنگها رو گوش ميدم. آهنگهای داريوش هم جزوی از آهنگهايی هست که بعضی خاطراتم باهاشون زنده ميشه. البته اينکه شخصيت خود داريوش چی هست و چی کار ميکنه يا چطور فکر ميکنه، برام مهم نيست.
حالا يه گزارش از ديشب: کنسرت تو يه سالن بزرگ تو مرکز برلين (نزديکِ اولين جايی که ۱۳ سال پيش ديوار رو خراب کردند) به اسم خانه فرهنگها بود. دفعه قبل که اينجا کنسرت داشت سالنش زياد بزرگ نبود ولی اينبار هم بزرگ بود و هم حدود ۲۰۰۰ نفر اومده بودند. جالبترين مسأله اين بود که بر خلاف بقيه کنسرتها و ديسکوها نگهبانهای در کسی رو نميگشتند. هر چند که آخرِ برنامه يه زَدُ وخورد بين چند رأس جوانِ زير هفده سال (!!!) پيش اومد؛ ولی اون هميشه نمکِ برنامههای ايرانی هست و همه جا بايد نشون بديم که چه فرهنگ اصيل و قشنگی داريم، حتی اگه سالها وسط اروپا زندگی کنيم.
با اجازتون من هم از فرصت پيش آماده و مردمی بودن آقای داريوش نهايتِ استفاده رو بردم و با دوربين يواشکی فيلم گرفتم. البته فقط ۱ ساعت از برنامه رو توانستم بگيرم و باطريش تموم شد. چند تا هم عکس گرفتم ولی فيلمش بيشتر چسبيد. اينم يه عکس از ايشون:
نکته ای که خيلی به چشم ميومد حرفها و تيکه هايی بود که وسط آهنگها مينداخت. همه کسانی که يکبار برنامههای داريوش رو ديدند ميدونند که داريوش عمدتاُ شعر ميخونه و کمتر حرف ميزنه و برای تنوع فقط يه شعری رو دکلمه ميکنه. ولی اينبار فرق میکرد. تا اولين وقت استراحت هر فرصتی پيدا میکرد از ترک اعتياد ميگفت. حتی يه کتاب آورده بود و معرفی کرد. يه حرف جالب هم زد: «آدمِ معتاد يه روزی به يه بن بست ميرسه که يا بايد همونجا بميره يا برگرده». همونجا تو دلم گفتم: «ای کاش کسانی که بد از نعشگیشون فقط با آهنگِ داريوش حال ميکنن درس بگيرند!!!» ولی يه سئوال از دوستانی که تجربه استفاده از مواد مخدر رو دارند، دارم: بهترين زمانِ کاربردِ آهنگهای داريوش کِی هست؟ البته اون کسانی که تو عشق شکست خوردند هم خوب ازش استفاده کردند ولی آدم که هر روز نمی تونه از عشق شکست بُخوره ولی ميتونه مواد مخدر رو زود زود استفاده کُنه. خلاصه تو دلم کلی بهش خنديديم، چون کلی به اونا که مسبب اعتيادِ جوانها تو ايران هستند بد و بيراه گفت. تا اونجا که من ميدونم خيلیها اصلاً واسه اين معتاد شدند که بتونند بعد از مصرفش با آهنگهای ايشون کيف کنند!!! البته بغير از حميد صفايی که دلايل خاص خودش رو داشت [دو توضيح فوری و تکميلی: ۱-آدم عاقل همه چيز رو جدی نمی گيره. ۲- بعداً از آقای صفايی بيشتر براتون ميگم]
خلاصه کلی حرف زد از اعتياد. ولی نميدونم چرا دعا نکرد، آخه ما جماعت بيشتر از هر چيزی احتياج به دعا داريم تا اراده. پس منم دعا ميکنم که خدا همه مريضها و معتادها رو خوب و سالم کُنه. الهی آمين.
تيترِ کنسرتش «دوباره ميسازمت وطن» بود. اکثرِ کسانی که بيشتر از ۱۷ سال سن دارند ميدونند داريوش يکی از مخالفين رژيم شاهنشاهی و همينطور جمهوری اسلامی بود و هست. يکی از بزرگترين خصوصيتهای ما ايرانيها اين هست که وقتی مخالفيم يعنی مخالفيم، يعنی ماست سياهِ، يعنی مرگ بر کسی که مثل من فکر نمی کنه، يعنی... اين رفتار رو حتی تو کسانی که سالها دم از دمکراسی ميزنند هم ميشه ديد. ولی چيزِ جالبی که ديشب توجه منو جلب کرد نصيحتهايی بود که به خارج نشينها کرد. خواست وقتی ما بيرون گود هستيم انقدر تو مسائلِ داخلی ايران دخالت نکنيم، بذاريم دانشجوها و ملتمون، خودشون تکليفِ کشوری که توش دارند زندگی ميکنند رو معلوم کنند. ما نشستيم اينور آب هی ميگيم اين کار رو بکنيد اون کار رو نکنيد. حمايت کنيم ولی تعيين تکليف نه. اينها از کسی که سالها ادعا ميکنه: دوباره ميسازمت وطن [توجه شود من ميسازمت نه ما] يه کم زياد بعيد بود.
يه گِله هم کرد از اينکه چرا بجای اينکه کاست و سی دی هاش رو بخريم کپی میکنيمشون. يه تيکه هم انداخت به کسانی که با ۱۰۰۰۰ دلار تو لس آنجلس خواننده ميشند.
در کل کنسرت خوبی بود، البته چند جا که داشت حرفی ميزد يا شعری دکلمه میکرد، حرف بعدش رو فراموش میکرد ولی خُب با اينهمه تجربه يه جوری درستش میکرد. يه مشکلی که همچنان اين خواننده مردمی نتونسته بود برطرف کُنه اين بود که بر خلاف اکثرِ خوانندههای مردمی و غير مردمی، آخر برنامه بياد با من عکس بندازه تا هم يه کم محبوبيتش بره بالا!!! و هم من بذارم تو وبلاگم. ولی برای خالی نبودن عريضه من و دوستم با هم يه عکس انداختيم تا محبوبيت همديگه زياد بشه!

يه توضيح خيلی خيلی ضروری: من طرفدار هيچ گروه يا فرقه يی (چه سياسی چه اجتماعی، چه فرهنگی) نيستم، اگر هم مخالفِ بعضی فکرهایِ کسی هستم دشمنش نيستم، البته سعی ميکنم اينطور باشم (اينو گفتم که نگيد شعار ميدم) اگر هم از نوشتههام جسارت به خواننده محبوب برداشت ميشه کاملاً تکذيب ميکنم. اميدوارم همه ما يه روزی مثل خيلیها هم محبوب بشيم، هم پولدار و هم خوشگل. الهی امين


















































































