Main

گزارش Archives

October 5, 2003

خواننده مردمی

تا حالا فکر کرديد خواننده مردمی کيه؟ اولين چيزی که اسمهايی مثل داريوش، ابی، گوگوش يا خيلی‌های ديگه، به يادِ ما مياره موسيقی پاپ هست. ديشب داريوش به مناسبت ساگردِ فروپاشیِ ديوارِ برلين، تو برلين برنامه داشت. البته جزءِ کنسرت‌های دوره ايش تو اروپا بود.
اول از حادثه ۳ اُکتبر۱۹۹۰ بگم. خيلی از ما شايد ندونيم اون روز چه اتفاقی افتاده. می دونيد تصورِ اينکه تو يه شهری درست وسط اروپا تا همين ۱۳ سال پيش يه ديوار بوده که مردمِ اينور ديوار با اونوريها زمين تا آسمون فرق داشتند، خيلی سخته. ۱۳ سال پيش يه اتفاق خيلی مهم افتاد و يه ديوار بين ۲ نوع از آدمها فرو ريخت که همشون به يه زبون حرف ميزدند ولی به هيچ عنوان نميتونستند حتی زندگی همديگر رو درک کنند. حالا اون آدمها دارند با هم زندگی ميکنند، حتی خودشون هم يادشون رفته ۱۳-۱۴ سال پيش چه وضعی داشتند. ای کاش يه روزی همه ديوارها فرو بريزه. البته منظور از ديوار ديوارِ خونه‌ها که سقف بالاش هست نيست، ديوار منظور ديوارِ باغها، ديوارِ گلستانها، حياطها و شايد ديواری که بين قلبهامون هست و اونقدر بلنده که نميتونيم اونورِ ديوار رو ببينيم. بگذريم که بعضيها تو دلهای خودشون هم ديوار کشيدند.
خلاصه ديشب آقای اِقبالی تشريف آورده بودند برلين. راستش از وقتی که من اينجا زندگی ميکنم فقط يک بار کنسرتِ داريوش و يک بار هم اِبی رو رفتم. اگر بگم با موسيقی ميونهء خوبی ندارم، مَسخَرم نکنيد. البته نه اينکه بَدَم بياد، ولی مثلاً وقتی حوصله ام سر ميره نِميرم موسيقی گوش کنم و سکوت رو ترجيح ميدم؛ ولی خيلی وقتها برای تجديد خاطرات هم که شده، بعضی آهنگها رو گوش ميدم. آهنگهای داريوش هم جزوی از آهنگهايی هست که بعضی خاطراتم باهاشون زنده ميشه. البته اينکه شخصيت خود داريوش چی هست و چی کار ميکنه يا چطور فکر ميکنه، برام مهم نيست.
حالا يه گزارش از ديشب: کنسرت تو يه سالن بزرگ تو مرکز برلين (نزديکِ اولين جايی که ۱۳ سال پيش ديوار رو خراب کردند) به اسم خانه فرهنگها بود. دفعه قبل که اينجا کنسرت داشت سالنش زياد بزرگ نبود ولی اينبار هم بزرگ بود و هم حدود ۲۰۰۰ نفر اومده بودند. جالبترين مسأله اين بود که بر خلاف بقيه کنسرتها و ديسکوها نگهبانهای در کسی رو نميگشتند. هر چند که آخرِ برنامه يه زَدُ وخورد بين چند رأس جوانِ زير هفده سال (!!!) پيش اومد؛ ولی اون هميشه نمکِ برنامه‌های ايرانی هست و همه جا بايد نشون بديم که چه فرهنگ اصيل و قشنگی داريم، حتی اگه سالها وسط اروپا زندگی کنيم.
با اجازتون من هم از فرصت پيش آماده و مردمی بودن آقای داريوش نهايتِ استفاده رو بردم و با دوربين يواشکی فيلم گرفتم. البته فقط ۱ ساعت از برنامه رو توانستم بگيرم و باطريش تموم شد. چند تا هم عکس گرفتم ولی فيلمش بيشتر چسبيد. اينم يه عکس از ايشون:

داريوش ۳ اُکتبر ۲۰۰۳


نکته ای که خيلی به چشم ميومد حرفها و تيکه هايی بود که وسط آهنگها مينداخت. همه کسانی که يکبار برنامه‌های داريوش رو ديدند ميدونند که داريوش عمدتاُ شعر ميخونه و کمتر حرف ميزنه و برای تنوع فقط يه شعری رو دکلمه ميکنه. ولی اينبار فرق می‌کرد. تا اولين وقت استراحت هر فرصتی پيدا می‌کرد از ترک اعتياد ميگفت. حتی يه کتاب آورده بود و معرفی کرد. يه حرف جالب هم زد: «آدمِ معتاد يه روزی به يه بن بست ميرسه که يا بايد همونجا بميره يا برگرده». همونجا تو دلم گفتم: «ای کاش کسانی که بد از نعشگیشون فقط با آهنگِ داريوش حال ميکنن درس بگيرند!!!» ولی يه سئوال از دوستانی که تجربه استفاده از مواد مخدر رو دارند، دارم: بهترين زمانِ کاربردِ آهنگ‌های داريوش کِی هست؟ البته اون کسانی که تو عشق شکست خوردند هم خوب ازش استفاده کردند ولی آدم که هر روز نمی تونه از عشق شکست بُخوره ولی ميتونه مواد مخدر رو زود زود استفاده کُنه. خلاصه تو دلم کلی بهش خنديديم، چون کلی به اونا که مسبب اعتيادِ جوانها تو ايران هستند بد و بيراه گفت. تا اونجا که من ميدونم خيلیها اصلاً واسه اين معتاد شدند که بتونند بعد از مصرفش با آهنگهای ايشون کيف کنند!!! البته بغير از حميد صفايی که دلايل خاص خودش رو داشت [دو توضيح فوری و تکميلی: ۱-آدم عاقل همه چيز رو جدی نمی گيره. ۲- بعداً از آقای صفايی بيشتر براتون ميگم]
خلاصه کلی حرف زد از اعتياد. ولی نميدونم چرا دعا نکرد، آخه ما جماعت بيشتر از هر چيزی احتياج به دعا داريم تا اراده. پس منم دعا ميکنم که خدا همه مريضها و معتادها رو خوب و سالم کُنه. الهی آمين.
تيترِ کنسرتش «دوباره ميسازمت وطن» بود. اکثرِ کسانی که بيشتر از ۱۷ سال سن دارند ميدونند داريوش يکی از مخالفين رژيم شاهنشاهی و همينطور جمهوری اسلامی بود و هست. يکی از بزرگترين خصوصيتهای ما ايرانيها اين هست که وقتی مخالفيم يعنی مخالفيم، يعنی ماست سياهِ، يعنی مرگ بر کسی که مثل من فکر نمی کنه، يعنی... اين رفتار رو حتی تو کسانی که سالها دم از دمکراسی ميزنند هم ميشه ديد. ولی چيزِ جالبی که ديشب توجه منو جلب کرد نصيحتهايی بود که به خارج نشينها کرد. خواست وقتی ما بيرون گود هستيم انقدر تو مسائلِ داخلی ايران دخالت نکنيم، بذاريم دانشجوها و ملتمون، خودشون تکليفِ کشوری که توش دارند زندگی ميکنند رو معلوم کنند. ما نشستيم اينور آب هی ميگيم اين کار رو بکنيد اون کار رو نکنيد. حمايت کنيم ولی تعيين تکليف نه. اينها از کسی که سالها ادعا ميکنه: دوباره ميسازمت وطن [توجه شود من ميسازمت نه ما] يه کم زياد بعيد بود.
يه گِله هم کرد از اينکه چرا بجای اينکه کاست و سی دی هاش رو بخريم کپی می‌کنيمشون. يه تيکه هم انداخت به کسانی که با ۱۰۰۰۰ دلار تو لس آنجلس خواننده ميشند.
در کل کنسرت خوبی بود، البته چند جا که داشت حرفی ميزد يا شعری دکلمه می‌کرد، حرف بعدش رو فراموش می‌کرد ولی خُب با اينهمه تجربه يه جوری درستش می‌کرد. يه مشکلی که همچنان اين خواننده مردمی نتونسته بود برطرف کُنه اين بود که بر خلاف اکثرِ خواننده‌های مردمی و غير مردمی، آخر برنامه بياد با من عکس بندازه تا هم يه کم محبوبيتش بره بالا!!! و هم من بذارم تو وبلاگم. ولی برای خالی نبودن عريضه من و دوستم با هم يه عکس انداختيم تا محبوبيت همديگه زياد بشه!

برلين کنسرت داريوش ۳ اُکتبر ۲۰۰۳


يه توضيح خيلی خيلی ضروری: من طرفدار هيچ گروه يا فرقه يی (چه سياسی چه اجتماعی، چه فرهنگی) نيستم، اگر هم مخالفِ بعضی فکرهایِ کسی هستم دشمنش نيستم، البته سعی ميکنم اينطور باشم (اينو گفتم که نگيد شعار ميدم) اگر هم از نوشته‌هام جسارت به خواننده محبوب برداشت ميشه کاملاً تکذيب ميکنم. اميدوارم همه ما يه روزی مثل خيلی‌ها هم محبوب بشيم، هم پولدار و هم خوشگل. الهی امين

نظرات قبلی

November 23, 2003

باز هم افتخار ايرانی بودن

بدون شرح

کليپ ايران از گروه آرين (اينجا کليک کنيد)


توضيح: تمام اين عکسها توسط خودم از طريق تلويزيون گرفته شده. فقط چون جديد بود گفتم بيارمشون اينجا. ايرانی باشيد.

نظرات قبلی

May 3, 2004

اول ماه می برلين

چهاردهم جولای سال ۱۸۸۹، چهارصد نفر از اعضای احزاب و اتحاديه‌های سوسياليستی از کشورهای مختلف دنيا، تو پاريس دور هم جمع شدند تا يک قانون همه گير، برای احقاق حقوق کارگران، تدوين کنند. مهمترين دستاوردهای اين کنفرانس، هشت ساعت کار در روز و همينطور يک روز تعطيلی در سال برای همه کارگران دنيا، بود. البته حتماً می‌دونيد که اون زمان (بيشتر از صد سال پيش) کارگران از حداقل امکانات برخوردار بودند و اجباراً روزانه بيشتر از ده ساعت کار می‌کردند.
روز اول ماه می هم به پيشنهاد امريکايیها به عنوان روز تعطيل برای کارگران همه دنيا تصويب شد؛ دليل انتخاب اين روز هم اتفاقی بود که سه سال قبل از اون در امريکا و همزمان با اعتصاب سراسری کارگران در اول ماه می برای کاهش ساعت کار به هشت ساعت در روز، افتاده بود. در اين روز آنارشيستها به طرف پليسها بمب پرتاب کردند و هفت پليس رو کشتند.
آنارشيستها از گروه‌های چپ تندرو به حساب مياند و اعتقاد دارند انسان احتياج به قوانين اجتماعی نداره، در نتيجه وجود حکومت و نيروهای انتظامی يا پليس هم معنی نداره، به همين خاطر در اون سالها با ترور و مبارزه با حکومتها سعی می‌کردند اين تفکر رو پياده کنند. پانکها هم تقريباً همين ايدئولوژی رو دارند، فقط اونها با مبارزه آرام و اجتماعی دنبال به دست آوردن خواسته هاشون هستند. البته الان تعداد اونها خيلی کم شده، ولی دهه هشتاد اکثر جوونها عقايد پانکی داشتند. الان در سطح شهر يا دانشگاه کمتر جوونی رو ميشه ديد که با موهای رنگ شده و لباس پاره و کهنه بگرده.
سالهاست در روز اول ماه می علاوه بر تعطيلی کارگران، در شهرهای مختلف دنيا اجتماعات کارگری و تظاهرات بر عليه سرمايه داری، انجام ميگيره، و چون آرمان کمونيست و سوسياليست در حمايت از اقشار پايين و فقير جامعه بوده، نيروهای چپگرا اين اجتماعات رو هدايت ميکنند. بسته به موقعيت زمانی، اعتراضها و درگيريهايی هم پيش مياد؛ ولی در برلين به صورت يک رسم! هر سال پانکها و آنارشيستها و بعضی از جوونها با پليس درگير ميشند و خرابکاری به بار ميارند. مثلاً پارسال علاوه بر آتيش زدن چند تا ماشين، چند فروشگاه رو غارت کردند. عکسهای زير از سال قبل هست.



امسال بخاطر اضافه شدن ده کشور جديد به اتحاديه اروپايی، در روز اول ماه می، تدابير امنيتی بيشتری اعمال شده بود. بطوريکه هشت هزار نيروی پليس ضد شورش از شهرهای مختلف آلمان به برلين اومده بودند تا جلوی هرگونه اغتشاشی رو بگيرند، و حتی اجازه تيراندازی هم داشتند. منم برای اينکه شايد بتونم سوژه هايی رو از اين تجمع ثبت کنم، بعدازظهر به خيابون محل تجمع رفتم. بر خلاف سال قبل که تمام رستورانها و مغازه‌ها بسته بود، اينبار اکثراً باز بودند. جالبه بدونيد تنها جايی که تو آلمان ديدم مغازه‌ها کرکره داشته باشند، تو همين خيابونه، يعنی فقط بخاطر همين يک شب اين کار رو کردند تا از غارت احتمالی جلوگيری کنند.
يه رستوران ايرانی به نام زعفران تو اين خيابون هست که بساط کباب رو آورده بود بيرون و کباب داغ ميفروخت! يه کم برای آلمانی‌ها اين نوع غذا تازگی داشت و يه جوری نگاه می‌کردند. بعضی هاشون هم جرأت به خودشون ميدادند و ميخريدند.


اطراف اين خيابون کاملاً توسط پليس‌ها تحت کنترل بود، طوريکه دو بار کوله پشتی من رو گشتند. (اگر رو عکسهای زير کليک کنيد ميتونيد در اندازه بزرگ اونها رو ببينيد)


بين جميعت فقط پليسهايی بودند که پشت لباسهاشون نوشته شده بود: «تيم ضد درگيری!!!» که وظيفه آروم کردن از طريق صحبت رو داشتند، فکر هم ميکنم تخصص روانشناسی داشتند.


جالبه بدونيد اکثر پليس هايی که برای اين روز به برلين آورده ميشند، ضد چپ يا بقول معروف فاشيست هستند و فقط مياند تا بزنند!!! البته تا وقتی برای حمله دستور نگرفتند يه گوشه وای ميسند! تو اين عکس دو تا پانک داشتند به پليسهای ضدشورش فحش ميدادند، که يک پليس ضددرگيری داشت اونها رو آروم می‌کرد.


اينم يه عکس که آقا پليسه برام فيگور گرفته!!!


تو آلمان اجازه نيست از چهره افراد عکس بگيريم (مگر با اجازه خودشون) حالا اينجا که شناسايی چهره برای هر دو طرف (پليسها و تظاهر کننده ها) مشکل ساز خواهد شد، اکثراً اجازه نميدادند عکس بگيرم. جوری که يک بار پليس عکسی رو که انداخته بودم خواست ببينه، تا يه موقع از چهره پليسها عکس نگرفته باشم. اين دختره هم تهديد کرد اگر عکس چهره اش رو تو اينترنت ببينه منو پيدا ميکنه و حسابم رو ميرسه.


بازار مصاحبه هم گرم بود. اينجا شبکه اول تلويزيون آلمان، داره با چند تا پانک مصاحبه ميکنه.


خونه‌های اين خيابون بهترين جا برای تماشا بود.


اين آقاهه نشسته بود درست وسط يه چهار راه و داشت روزنامه ميخوند. بعد از يه مدت چند تا جوون هم اومدند و کنارش نشستند.


طرفداران آنارشيست آخرين گروهی بودند که تظاهرات کردند و احتمالاً آخرين گروهی که پليس از خيابون‌ها جمع کرد.


اين سگه هم اومده بود به جهانی سازی اعتراض کنه!!!


مسئله فلسطين تنها مسئله يی هست که چپها و راستها هم عقيده هستند. راستها بخاطر مسئله نژاد پرستی از اسرائيليها بدشون مياد و چپها بخاطر اينکه مردم فلسطين مظلوم واقع شدند. اين دختره هم به نظر نميومد چپ يا راست يا فلسطينی باشه ولی پرچم فلسطين رو حمل می‌کرد.


چگوارا مظهر مبارزه با امپرياليسته.


حالا اين پسره چقدر مخالف امپرياليست هست، خودش ميدونه، ولی گويا خودش رو هم خيس کرده!!!


ترور زياد هم تو اروپا کلمه قبيحی نيست!


پليسها هم حوصلشون سر رفته!


چيزی که رو زمين زياد بود قوطيهای مشروب بود. اکثراً هم مست بودند.


پليسها تو حياط خونه‌های اطراف موضع گرفته بودند ولی از لای نرده‌ها هم ميشد بهشون فحش داد!


بعضی‌ها هم بالاخره بايد دستگير ميشدند.


بخاطر خستگی نتونستم تا آخر شب و درگيریها بمونم، هر چند که زياد هيجان انگيز نبوده و با يه آتيش و چند تا سنگ انداختن تموم شده!!!
شايد سخت باشه پذيرفتن اينکه، اينها چرا اين حرکت رو انجام ميدند، آخه هم آزادی بيان دارند، هم وضع اقتصاديشون خوبه، هم زنهاشون آزادی دارند!!! و هم خيلی چيزهای ديگه، پس چرا به پليس سنگ ميندازند؟ خوشی هم نزده زير دلشون تا باتوم بخورند. من که ميگم اينها هم مثل ما آدمند. شما فکر ميکنيد چرا اينها اين کارها رو ميکنند؟
يکی از دوستان يه مطلبی نوشته که حالا درسته يه کمش راجع به يکی از حرفهای منه، ولی به نظرم خيلی جالب اومد. وبلاگش هم خيلی جالب و آموزنده هست، خودتون ببينيد، حتماً به کارتون مياد. فرزند بهار هم در مورد جشن گلاب گيری کاشان نوشته که سفارش ميکنم حتماً بخونيدش.

نظرات قبلی

August 5, 2004

فوتبال ما و جام ملتهای آسيا

سالها بود از ديدن فوتبال ملی محروم بودم. البته بازی ايران و ايرلند تو مقدماتی جام‌جهانی دو هزار و دو که شبکه‌های اينجا نشون ميدادند رو ديدم ولی اينقدر بازی اعصاب خورد کن بود که اصلاً نميشد ازش سطح فوتبال ايران رو فهميد. خلاصه ديروز به لطف دوست عزيزم، موفق به تماشای بازی ايران و چين از طريق ماهواره شدم.
البته طبق معمول با يه تاخير ده دقيقه‌يی رسيدم، ولی باورم نمی‌شد اين تيم، تيمه ايرانه که داره بازی می‌کنه. البته تعريف مسابقه قبلی با کره رو خونده بودم و مسلماً تيمی که کره جنوبی رو ببره تيمه قویی هست، ولی «شنيدن کی بود مانند ديدن». اين تعجب وقتی بيشتر می‌شد که بجز پنج شيش بازيکن، بقيه نفرات رو نمی‌شناختم و مسلماً تو تيمهايی مثل پرسپوليس و استقلال هم بازی نمی‌کردند .

شايد از نظر شما اين چند خط به عنوان يک شوخی تلقی بشه، يا بگيد اين بابا هم که می‌خواد راجع به هر چيزی اظهار نظر کنه، اينبار واقعاً داره خزعبلات می‌بافه؛ ولی منم مثل شما دوست دارم ايران قهرمان تمام کهکشانها بشه، و می‌دونم که شما توقع داريد ما هم به نسبت اردن و عمان و بحرين و چين پيشرفت کنيم، ولی اگه مثل من چند سالی بازی تيم فوتبال کشورتون رو نديده باشيد و از طريق اخباری که می‌شنويد، بدونيد که تو همين چند سال فوتبال باشگاهی ايران چقدر افت داشته و فقط چند بازيکن از تيم فوتبال «فولاد خوزستان» در سطح باشگاهی مطرح شدند، اونوقت به منی که سالها حنجره‌ام رو برای فوتبال پاره کردم و تو هر نود دقيقه فوتبال شونصد بار مُردَم و زنده شدم، حق می‌ديد که از کار تيمی ايران در برابر چين راضی باشم.
چون چند وقتيه که چند تا از دوستان خوبم، تا کلمه پيشرفت رو تو نوشته‌ام میارم، يه جورايی ازم دلخور می‌شند!!! نمی‌گم فوتبال ملی‌مون پيشرفت کرده ولی می‌گم نسبت به امکانات و حتی سطح باشگاههای داخلی و نسبت به سالهای گذشته خيلی بهتر شده. حتماً هم دلايل کارشناسی زيادی داره ولی چون من کارشناس نيستم فقط ظاهر قضيه رو ميبينم و اعتقاد دارم مربی ايران با اينکه گمنام هست و عملاً هيچ سابقه‌يی غير از مربيگری تيم ملی ايران نداره (ياد اُستاداَسدی بخير) ولی تونسته يه تيم منسجم و تاکتيک‌پذير رو آماده کنه، و چيزی که سالها فوتبال ما با اون درگيره، يعنی بازی احساسی رو، از تيم دور کنه.

حالا اينها رو نزارين به حساب کل‌کل من با امير مقيم که «ايويچ بهتر از ويراست»، واقعاً اين مربی تأثير خوبی روی تيم ما گذاشته. هر چند که به نظر من، تو بازی با چين تعويض‌ها رو دير انجام داد و چند مورد تاکتيکی ديگه که انجام نداد، ولی در مجموع انعطاف‌پذيری ايران و اينکه می‌تونست کاری رو که می‌خواد بکنه، مثبت بود. هميشه اينجوری بود که ايران نود دقيقه يه جور بازی می‌کرد و اگر هم گلی می‌زد رو کار فردی و تکنيکی بازيکنها بود، ولی الان هر وقت می‌خواست دفاع می‌کرد و هر وقت که می‌خواست حمله، حالا نقشه‌هاش نتيجه ميداد يا نه، ديگه به تک‌تک بازيکنها بستگی داشت، که به نظرم اونها هم خوب بازی کردند. مثلاً با وجود اينکه ده نفره بودند تونستند روند بازی رو اونجور که می‌خواهند اداره کنند و از تيم قدرتمند چين که برای اين بازيها سرمايه‌گذاری زيادی کرده، گل نخورند.
مسلماً نتيجه فوتبال رو هيچوقت فاکتورهايی مثل تاکتيک و تکنيک تعين نمی‌کنه، اگر اينطور بود که اصلاً تماشای فوتبال لذتی نداشت و قبل از بازی همه می‌دونستند کی ميبره... حالا يکی از اين عوامل بی‌عدالتی داوره، يا استرس روحی بازيکنان. همونطور که ديديم يک بازيکن آروم و خونسرد جواب هل‌دادن بازيکن حريف رو با هل‌دادن ميده و اخراج ميشه. يا گلمحمدی و مبعلی که پنالتی زنان خوبی هستند پنالتی رو خراب می‌کنند. البته به نظر من پنالتی اصلاً ربطی به فوتبال نداره و مثل شير يا خط می‌مونه، فقط زمانش (هيجانش) بيشتره!!! در واقع ما با چين تو پکن و ده نفره مساوی کرديم، ولی نتونستيم به فينال راه پيدا کنيم و اين هم خودش با ارزشه.

از نکات جالب اين بازی می‌شه به جابجائی تاکتيکی علی کريمی و مهدوی کيا در دو جناح و همينطور عقب بازی کردن علی دايی پس از ده نفره شدن و نقش بسزای اون در آروم کردن بقيه بچه‌ها در برابر ناداوريها، اشاره کرد. نکته منفی هم دير آوردن مبعلی به زمين بود، که ميتونست جون تازه‌يی به حرکت تيمی بده و قبل از پنالتی زدن لااقل چندبار پاش به توپ بخوره. اونهايی که فوتبال بازی کردند می‌دونند کسيکه تو جريان بازی نبوده، پنالتی زدنش سخته. ولی هر چی بود من با اينکه کلی حرص خوردم و داد يواش زدم (آخه مهمون بودم) و نصف بازی رو سرپا تماشا کردم، ولی در مجموع لذت بردم. اميدوارم بازی رده‌بندی رو در برابر استان هيجدهم (يا هيفدهم!؟) خودمون!!! ببريم تا انتقام باخت سه سال پيش رو ازشون بگيريم.
راستی يه کاری چيزی برای من سراغ نداريد؟

August 23, 2004

شمعی برای کودک مرده

ماهيانه حدود يک ميليون کودک در سرتاسر دنيا بخاطر فقر و بيماری و جنگ و خيلی چيزای ديگه، از زندگی محروم می‌شند. تا حالا شده لحظه‌يی به اين قضيه فکر کنيم؟
اولين بار محمد (ميشا) بلوری هنرمند ايرانی، ساکن برلين، در سال ۱۹۹۶، جلوی کليسای بزرگ شهر کلن، ايده يکصد هزار شمع، يادبودِ يکصدهزار کودکی که روزانه جان خودشون رو از دست می‌دهند، رو عملی کرد.

از سال ۱۹۹۸ بدنبال تحقق پروژه «يک ميليون شمع برای کودکان» بود تا اينکه جمعه هفته گذشته (سی‌ام مرداد) در يکی از ميادين بزرگ برلين، مزد زحمات اين چند سال خودش رو گرفت و يکی از زيباترين و به يادماندنی‌ترين شبهای برلين رو به‌وجود آورد.
تقريباً از وقتی اومدم آلمان با ميشا آشنا شدم. از حرف زدنش ميشه خيلی راحت به هنرمند بودنش پی برد. وقتی خبردار شدم که بالاخره بعد از شش سال، موفق شده ايده‌اش رو عملی کنه، مطمئن بودم يک کار بی‌نظير می‌شه. برای همين تصميم گرفتم هر جور شده جمعه شب خودم رو به ميدون Siegessaeule (زيگِس زويله) برسونم و اين صحنه‌های زيبا رو ثبت کنم. (برای ديدن عکس‌ها در اندازه بزرگتر روی اونها کليک کنيد)

اين ميدون که معنای اون برج پيروزيه، يادمان يکی از جنگهای آلمان و فرانسه است. تو يکی از بزرگترين خيابونهای برلين به اسم 17 Juli (يه چيز تو مايه‌های همون هيفده شهريور خودمون) قرار داره. جالب اينجا بود که اين خيابون و خيابونهای اطراف ميدون رو کاملاً بسته بودند.
حدود پنج هزار دانش‌آموز برلينی روشن کردن شمع‌ها رو برعهده داشتند.

برنامه از ساعت شش و نيم شروع شده بود، و طبق محاسبه هر شمع پنج ساعت روشن می‌موند.

شمع‌ها اطراف ميدون قرار داشتند و بچه‌ها اونها رو به دور ميدون می آوردند و روشن می‌کردند.

برنامه همراه با موزيک بود ولی همه با جديت مشغول روشن کردن شمع‌ها بودند.

بچه‌های معلول هم سعی می‌کردند همکاری کنند.

برنامه‌های جانبی زيادی بود، از جمله به پرواز در آوردن يه بادکنک بزرگ (به شکل سِپِلين) که روش نوشته بود: «چراغ‌هايی برای کودکان»

هر چقدر هوا تاريکتر می‌شد به تعداد شمع‌ها و همينطور زيبايی ميدون اضافه می‌شد.

مردم عادی هم از فرصت استفاده می‌کردند و برای خودشون با شمع‌ها شکل‌های مختلف درست ميکردند.

بيشترين شکل‌ها، قلب و علامت صلح بود.

بعضی‌ها هم هنر به خرج می‌دادند و شکل‌های مختلف و بعضاً هنرمندانه درست می‌کردند.

حضور دانش‌آموزان با مليت‌های مختلف قابل توجه بود. دخترهای ترکيه‌يی معمولاً حجاب رو کامل رعايت می‌کنند.

کودکان زيادی با اينکه ساعت از ده هم گذشته بود (اينجا بچه‌ها ساعت هشت بايد خواب باشند)، کماکان مشغول روشن کردن شمع بودند.

چند تا از جوونها که تقريباً پانک بودند، با شيشه مشروبشون و سيگار برگ، مشغول بودند!

تمام مدتيکه برنامه در حال اجرا بود، ميشا يک لحظه هم آروم و قرار نداشت. سعی کردم چند تا عکس ازش بگيرم ولی ماشالا اينقدر در حال حرکت بود که هيچ کدوم از عکس‌ها خوب در نيومدند. تو مدت کوتاهی هم که باهاش حرف زدم، نگران بارون بود، ولی خوشبختانه بارونی نيومد، ولی بعضی وقتها باد شمع‌ها رو خاموش می‌کرد، و اين يعنی به هدر رفتن زحمتها.

وقتی ازش پرسيدم کمکی ازم بر می‌آد، گفت بهترين کمک روشن کردن شمع‌هاست. منم نامردی نکردم و به ياد اينجا، شمع‌ها رو روشن کردم.


در حاشيه:
وقتی خواستم شروع کنم به عکاسی، ديدم دوربين برای حتی يک عکس هم باتری نداره، و از اونجا که باتری مخصوص خودش رو می‌خواست و وقت برای شارژ کردنش نبود، مجبور شدم برم از کس ديگه‌يی دوربين قرض کنم و دوباره بيام، رفتن و اومدنم يک ساعتی طول کشيد.
وقتی داشتم می‌نوشتم يک سعيد، همه مييومدند بالا سرم و سعی می‌کردند چيزی که دارم می‌نويسم رو بخونند، و ازش عکس می‌گرفتند. راستش يه کم خجالت کشيدم که دارم سوء‌استفاده می‌کنم. واسه همین بی‌خيال دات کامش شدم و عوضش يه قلب بالاش درست کردم.

در حين اين کار هنری، انگشتم سوخت و حسابی تاول زده. خلاصه نمرديم و در راه خدا جانباز شديم!
عکس زياد گرفتم، ولی چون هوا گرم بود و اکثر اونها به قول عزيزی «شنيع» بود، به هميناش کفايت کنيد!
البته شنيع‌ترينشون اين عکس بود! خب قرار نبود که ملت پنج ساعت فقط شمع روشن کنند، بعضی وقتها هم احتياج به (روم به ديوار) دستشويی داشتند!

پی نوشت: اين برنامه با همکاری گروه‌ها و سازمان‌های خيريه انجام شده بود و در کنار اون به جمع‌آوری کمک‌های بشردوستانه پرداخته‌شده‌ بود. يکی از حاميان اصلی اين برنامه WORLD VISION بود که به حمايت و کمک و آموزش کودکان نيازمند در همه دنيا می‌پردازه.
مسلماً برای جلب توجه و کمک‌های مردم، بايد تبليغات و کارهای منحصربفرد انجام داد؛ چون خيلی از ما تا به‌حال به اين مسائل فکر هم نکرده بوديم، چه برسه به اينکه بخواهيم کمکی در اين راه بکنيم. پس اين حرکت فقط روشن کردن شمع و زيبايی ناشی از اون نبوده، بلکه حرکتی بزرگ و در عين حال زيبا برای تلنگر و بيداری ما بوده.
در پاسخ به دوست خوبم شهلا که سؤالی رو مطرح کردند و در اين ارتباط مطلبی رو هم در وبلاگشون نوشتند، بايد بگم، مسلماً آموزش و پيشگيری جلوی خيلی از ناگواريهای زندگی رو ميگيره و سازمان‌های حامی کودکان، بيشترين سعی‌شون آموزش والدين هست. البته تعداد کمی از کودکانی که روزانه جان خودشون رو از دست می‌دهند، بدليل بيماری‌های مادرزادی هست و اکثر اونها بخاطر فقر و جنگ از زندگی محروم ميشند. ولی آيا واقعاً ما ميتونيم برای کودکی که هنوز طمع زندگی رو نچيشيده، صرف ناتوانی جسمی، مرگ رو تجويز کنيم؟ چه بسا خيلی از کودکانی که مادرزادی فلج هستند يا مشکلات ديگه‌يی دارند، از زندگی بيشتر از ما لذت می‌برند. بارها خودم شاهد شادی اينچنين کودکانی بودم و از خودم خجالت کشيدم که چرا با وجود سلامتی که دارم، اينقدر از زندگی گلايه می‌کنم.
آيا واقعاً ميشه يه روزی دنيا خالی از جنگ و فقر و بيماری باشه؟ شايد اونموقع ديگه نشه اسمش رو دنيا گذاشت، ولی کاش می‌شد لااقل برای کودکانی که هنوز حتی از خودشون اختياری ندارند تا خوب باشند يا بد، يه روزی اينطور باشه.

December 28, 2004

ابی در برلين

هر کدوم از خواننده‌های لس‌آنجلسی (و جديداً وطنی) سالی يک‌بار هم که شده، قدم رنجه می‌کنند و تشريف می‌آورند وسط اروپا (برلين درست وسط اروپاست). ايرانيان جلای وطن کرده هم فرصت رو غنيمت می‌شمارند و ضمن خريد بيليت‌های خداتومانی، يک شب رو هم به ياد بچگی‌ها و جوونی‌هاشون، حال می‌کنند. من هم از وقتی بچه ناف اروپا شدم، هر وقت دَخلم بيشتر از خَرجم می‌شد، خدمت يکی از اين هنرمندان می‌رسيدم تا ضمن خالی کردن عقده‌های گذشته، وقتی به وطن مسافرت می‌کنم و دوستان می‌پرسند: «خب، خارجه چه می‌کنی؟» با پز براشون از کنسرت« اصغر» و «هوشنگ» و «اوس‌حشمت» تعريف کنم تا اون‌ها هم برند واسه بچه محل‌هاشون پز بدند که يه رفيق دارند که تو خارجه رفته زيارت «اصغر» و «هوشنگ» و ...
يکی دو سالی می‌شه که دَخلی ندارم که بخواد بيشتر از خرجم بشه. واسه همين قيد برنامه‌های خارج از برنامه رو زدم، ولی چهار هفته پيش که آقای ابی برلين برنامه داشتند، به عنوان هديه تولد، من و روزبه (پسر خواهرم) به کنسرت ايشون دعوت شديم. البته سه سال پيش هم با روزبه خدمت آقای ابی رسيده بودم، ولی اون موقع‌ها پولدار بودم و رديف جلو کنار علی دايی نشسته بودم و کلی سر به سر ابی و علی دايی گذاشتم. ابی هم خودش رو موظف می‌دونست جواب تک‌تک تيکه‌هام رو بده، ولی اينبار عين شاگرد تنبل‌ها ته سالن نشسته بوديم و هر تيکه که می‌انداختم، جوابش فقط غرغر و هيس‌هيس اطرافيان بود! چند باری هم که برای عکس گرفتن رفتم جلو همه يه نفس راحت کشيدند!!!

Ebi, December 2004 Berlin Haus der Kulturen

من که از دنيای ستاره‌های هنری بی‌خبرم، ولی اگه نمی‌دونستيد، بدونيد که ابی باز معتاد شده! آخه دفعه قبل کلی چاق شده بود، و در جواب يکی از تيکه‌های من گفت، از وقتی ترک کرده، چاق شده، ولی دوباره لاغر شده، پس نتيجه می‌گيريم که معتاد شده! (هم از لحاظ منطقی و هم رياضی و هم پزشکی قابل اثباته!!!) نکته ديگه‌يی هم که به چشم می‌اومد، بالا رفتن قيمت بليتش و پايين اومدن زمان برنامه‌اش بود. معنی و مفهوم آن اينست که علاوه بر معتاد شدن، پير هم شده! تازه بجای اون چايی معروفش که هميشه به سلامتی می‌نوشيد، يه شيشه آب گذاشته بود و هر پنج دقيقه يکبار يک ليوان می‌نوشيد.

کنسرت ابی، خانه فرهنگ های ملل، برلين، دسامبر ۲۰۰۴

معمولاً بعد از هر کنسرت، هر کی آدم رو می‌بينه، می‌پرسه «طرف چی خوند؟» من هم جوابی ندارم جز اينکه بگم «خب ترانه‌هاش رو خوند ديگه»!!! جدا از اينکه من هنوز نفهميدم فرق داريوش و گوگوش و ابی و اصغر و هوشنگ و تقی و ... چيه (مگه همشون خواننده نيستند؟) هر کدوم از اينها تو کنسرت‌هاشون فقط يک سری خاص از ترانه‌هاشون رو تکرار می‌کنند، حالا يکی رو يه بار اول می‌خونند، يه بار آخر. اينبار ابی سومين آهنگش رو اختصاص داد به «خليج هميشه تا ابدالدهر پارس» (فارس سابق) تا مشت محکمی بزنه بر دهان اعراب سوسمارخور، مخصوصاً دبی‌ایها و هر کی دبی می‌ره!!!

Ebi, December 2004 Berlin Haus der Kulturen
قربون همتون برم که اينقدر با صفاييد... چقدر باحاله اين آهنگ... آماشلااااا، يه بار ديگه!

برای من حاشيه کنسرت جالب‌تر از خودشه. مثلاً اين فاميل ما (که اينجا رو هم می‌خونه) فقط دو بار رفت بالای سن و ابی رو ماچ کرد! و ما هم هی پز داديم، اينی که دو بار لباش ابی‌يی شده، فاميل ماست! آخه يه قلندری وايساده بود کنار سن تا هر کی بياد بره بالا پرتش کنه اونور، ولی اين فاميل ما همينجوری سرش رو می انداخت پايين و می‌رفت بالا که هيچ کاری از اون قلندره برنمی‌اومد!

کنسرت ابی، خانه فرهنگ های ملل، برلين، دسامبر ۲۰۰۴

وقتی ابی داشت ترانه «شب تولد عشق» رو اجرا می‌کرد، اين آقا پسری که تو عکس می‌بينيد، اومد بره بالای سن تا حرکات موزون انجام بده، که اون آقا موداره اومد و پرتش کرد پايين، ولی ابی که تا حالا کسی اينقدر بهش حال نداده بود، در طی يک حرکت جوانمردانه، ازش خواست بياد رو سن تا مجلس رو گرم‌تر کنه!

Ebi, December 2004 Berlin Haus der Kulturen

خداييش کلی انرژی گذاشت و هر چی هنر داشت پاشيد رو مشتاقان! البته ماشالا اينقدر انرژی داشت که حواسش به زيپ شلوارش نبود.

کنسرت ابی، خانه فرهنگ های ملل، برلين، دسامبر ۲۰۰۴

آخرش هم که ابی بغلش کرد، همچين باهاش پسر خاله شده بود که عين رفيق‌های گرمابه و گلستان می‌زد پشت ابی. (تو عکس با فلش قرمز معلوم شده)

Ebi, December 2004 Berlin Haus der Kulturen

ماريو از دوستای خارجکيم که برای اولين بار تو محفل وطنی ما شرکت کرده بود، کلی حال کرده بود. چون عکس‌هايی رو که اون انداخته بود، بهتر از عکس‌های من شده، ازش گرفتم تا اينجا بگذارم.
از نکاتی که خيلی به چشم می اومد، سر و وضع شرکت‌کنندگان بود، که انگار اومدند جايزه اسکارشون رو بگيرند! بعدش اين که از قديم گفتند «مفت باشه، کوفت باشه»، گويا فقط واسه خودمون صدق می‌کنه. آخه بعد از کنسرت يه جا ديگه يه ديسکو بود که ورودش برای اونايی که کنسرت بودند، مجانی بود. طرف با شيش تا بچه قد و نيم قد ساعت دوازده نصفه شب اومده بود ديسکو تا يه موقع چيزی رو از دست نده! فقط هم نشسته بود يه گوشه و با بچه‌هاش سر و کله می‌زد. البته من هم که حالم زياد خوب نبود همون گوشه نشسته بودم و فضولی مردم رو می‌کردم!
اگه خيلی ابی رو دوست داريد، يک سری عکس و فيلم از کنسرتش رو هم اينجا می‌تونيد ببينيد.

July 19, 2005

Christopher Street Day

اواخر دهه شصت ميلادی کافه سْتُن وال (Stonewall) در خيابان کريستوفر (Christopher Street) نيويورک که پاتوق همجنس‌خواه‌ها و افراد دوجنسی (Transgender) بود، بارها مورد حمله راسیستی (نژادپرستانه) قرار گرفت ولی پليس آمريکا نه‌تنها برخوردی با مهاجمان نمی‌کرد، بلکه در مواقعی با آنها همراه می‌شد. تا اينکه شب بيست و هفتم ژوئن سال هزار و نهصد و شصت و نه (سی و شش سال پيش) تعداد زيادی از همجنس‌گراها مورد حمله قرار گرفتند و اين بهانه‌ای برای قيام اين گروه شد، بطوريکه خيابان کريستوفر چند روز محل کشتار و سرکوب وحشيانه پليس آمريکا بود.
از آن سال آخرين شنبه ماه ژوئن همجنس‌گراها و دوجنسی‌ها برای يادبود اين روز باعنوان «روز آزادی خيابان کريستوفر» (Christopherstreet Liberation Day) در نيويورک راهپيمايی می‌کنند. از سال هفتاد و نه ميلادی تظاهراتی با همين عنوان در شهرهای برلين و برمن آلمان برگزار می‌شه.
همجنس‌گراها و دوجنسی‌ها پس از سال‌ها مبارزه و تحمل خسارت‌های جانی و مالی فراوان توانسته‌اند در کشورهای اروپايی آزادی محدود قانونی بدست بياورند. به‌طور مثال از حدود پنج سال پيش قانون ازدواج همجنس‌بازها در آلمان تصويب شده ولی هنوز هم بين مردم (مخصوصاً جوانان) عبارت «همجنس‌باز» يک توهين و فحش تلقی می‌شه.
سال‌هاست اين تظاهرات تبديل به جشن و رژه خيابانی همراه با موزيک تکنو شده بطوريکه مردم عادی هم در آن شرکت می‌کنند. هم‌اکنون شهرهای زيادی در آلمان اين روز رو جشن می‌گيرند ولی بزرگترين اون‌ها در برلين و کلن هست.
در برلين اين رژه از حوالی کليسای يادبود (که به همان صورت تخريب شده از زمان جنگ جهانی مانده) تا ميدان برج پيروزی (مسيری حدود پنج کيليومتر) برگزار می‌شه.

برای ديدن عکس‌ها در اندازه بزرگ روی آنها کليک کنيد.
CSD 2005 Berlin
دوجنسی‌ها



شرکت‌کنندگان سعی می‌کنند با تغيير چهره و لباس‌های عجيب جلب توجه کنند.

رنگين‌کمان از نشانه‌های همجنس‌گراهاست؛ بهمين دليل آن زوج راستی صورت خود را رنگين‌کمانی کردند!


روی پلاکادر نوشته شده: «خدای (مونث) را شکر، لزبينم!»

دروازه معروف برلين پشت سر آقای (!؟) طرفدار محيط زيست (عکس سمت راست) و ديو با شاخ و دم (وسط) و بقايای ديوار برلين روی زمين (چپ)

جمعيت در حال رقص و پرچم شوروی!

رومی‌ها (عکس سمت راست) و مادران روحانی (چپ) همراه با حرکات موزون!

طرفداران مادر ترزا (راست) و تيم فوتبال هرتا برلين (چپ)

چهره «آقای روشن‌سر» خيلی شبيه شهردار برلين بود؛ به همين دليل خبرنگارها دوره‌اش کرده بودند.

مليت‌های مختلف هم حضور داشتند (راست). بيشتر شرکت‌کنندگان بر روی تريلی درحال شادی بودند (چپ)

لباسی از نی (راست) و دوجنسی‌های کاملاً برهنه (چپ)

يک سوئدی تنها در خيابان (راست) و يک هيولای تنها (چپ)

December 10, 2005

گزارش مصور از قرعه‌کشی جام‌جهانی ۲۰۰۶ آلمان

با اينکه هزار تا کار عقب مونده سرم ريخته، اگه نمی‌نشستيم پای مراسم قرعه‌کشی اونوقت بيننده‌های تلويزيونی اين برنامه می‌شدند ديويست و نود و نه ميليون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود هشت نفر! از اونجا که قرار بود اين برنامه تو ايران هم پخش مستقيم بشه، نمی‌دونم صدا سيما چه بلايی سر خانوم هايدی کلوم آورده، واسه همين گفتم چندتا عکس بگيرم تا ملت شهيد پرور بدونند بجای احتمالاً حرکت آهسته (!) و يا قيافه تماشاگران تکراری، چه خبر بوده. باشد که شما هم در اين گناه کبيره با من و حاج آقا دکتر دادکان و بقيه مسئولين فدراسيون فوتبال شريک باشيد!
طبق معمول اجرای اين برنامه توسط يک آقا و خانوم انجام شد که بازم طبق معمول خانومه يکی از معروفترين مدل‌های آلمان يعنی خانوم هايدی کلوم بود.


هايدی کلوم به همراه راينهولد بک‌من و توپ مخصوص مسابقات اين دوره

اين برنامه در شهر لايپزيگ و در سالن زيبايی برگزار شد. شهر لايپزيگ زادگاه فوتبال در آلمان محسوب می‌شه و اولين تيم قهرمان آلمان هم از اين شهر بوده.


نمايی از صحنه اجرای برنامه از بالا

بازيکنان بزرگی چون پله و يوهان کرايف وظيفه قرعه‌کشی رو برعهده داشتند.

نام ايران توسط لوتار ماتئوس از گلدان مخصوص بيرون آورده شد تا در گروه دال (منظور همان دی می‌باشد) در کنار تيم‌های مکزيک، پرتغال و آنگولا قرار بگيريم.

لبخند برانکو و مسئولين فدراسيون فوتبال حاکی از رضايت اونها از اين قرعه است.

اولين بازی تيم ايران در روز يازده ژوئن (برابر با ۲۱ خرداد) مقابل مکزيک در شهر نورنبرگ (ايالت بايرن) برگزار می‌شه. بازی مقابل پرتغال هفده ژوئن (۲۷ خرداد) در شهر فرانکفورت، و با آنگولا بيست و يک ژوئن (۳۱ خرداد) در لايپزيگ برگزار می‌شه.

در پايان اين برنامه هايدی کلوم توپ طراحی شده برای اين دوره از مسابقات رو به طرف ملت شوت کرد.


January 22, 2006

کنسرت منصور در برلين

دوشنبه پنج ديماه، منصور تو برلين کنسرت داشت و دوستان هم لطف کردند و منو با خودشون بردند (يعنی پول بليت رو دادند). روی بليت نوشته بود ورود از ساعت هشت. ما هم هشت و ربع اونجا بوديم، ولی تا يازده خبری از منصور نبود. جمعيت زيادی هم اومده بودند ولی حتی برای نصفشون هم جای نشستن نبود. بدين ترتيب در قرن بيست و يکم و مرکز اروپا سيستم هولی احيا شد!
جايزه:
واسه بچه‌های خوب و مشتاقان منصور يک دقيقه و ده ثانيه از فیلم کنسرت (ترانه «تو عزيز دلمی» با همراهی ملت هميشه در صحنه برلين و حومه) که کمتر از دوازده مگابايت می‌شه رو اينجا گذاشتم. سفارش می‌کنم اول اونو دانلود کنيد، بعد ببينيد. با تشکر از رها.

بالاخره منصور با اين شکل و شمايل وارد شد! نمی‌دونم چرا همه می‌خواستند دستشون منصوری بشه!

کنسرت منصور در برلين

روزبه ما (از همون ماهای يادداشت قبلی) هم که برای تعطيلات کريسمس از اسکاتلند اومده بود برلين اونجا بود. در اين عکس دست ايشون رو می‌بينيد که چند لحظه بعد اون هم منصوری شد.

Berlin 2005 Mansoor

اين پسره که گوشه عکس هست رو يادتونه؟ گويا پای ثابت روی سن برنامه‌های ايرانی شده!

Mansour Berlin 2005

منصور داره کم‌کمک لخت می‌شه!

نمی‌دونم مردم اومده بودند آهنگ گوش کنند يا امضاء بگيرند. بنده خدا يا ملت رو دستمالی کرد يا امضاء داد.

کنسرت منصور در برلين

منصور در پی خودکار برای امضاء دادن!

کنسرت منصور در برلين


در حاشيه:
- طبق معمول کنسرت پر بود از بچه‌های قد و نيم قد که آدم رو ياد عروسی‌ها تو ايران می‌انداخت نه يه کنسرت جوون پسند.
- يه خانواده ده بيست نفری محجبه هم اومده بودند که هر پنج دقيقه يکيشون می‌رفت به منصور گل می‌داد!
- «گيرم که تو را پدر فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل!؟» حالا اين آشنای ما که می‌خواست تو تيم ملی فوتبال هم باشه، فکر کرده بود چون باباش عرخ خوره، خودش هم می‌تونه شکم خالی تو ده دقيقه يک ليتر ودکا بنوشه! بنده خدا که يه عمر دوست داشت منصور رو از نزديک ببينه، از نيمه دوم تو توالت داشت عق می‌زد! روزبه هم بالا سرش تيمارداری می‌کرد و قسمت دوم برنامه که منصور اکثر آهنگ‌های معروفش رو خوند، رو از دست دادند. منم به عنوان متخصص امراض شکوفه‌ای (!) هر ده دقيقه می‌رفتم بالاسرشون و نکات لازم رو گوشزد می‌کردم!
- خوبه که آدم رستوران داشته باشه، اينجوری می‌تونه کنسرت بگيره و کلی به همه پز بده. تازه پسرش که گويا سکيوريتی‌های ديسکوها، تو راهش نمی‌دادند، حالا بشه سر سکيوريتی کنسرت و به عشق فيلم‌های پليسی عهد چکش بی‌سيم رو از جلو دهنش دور نکنه! هر پنج دقيقه هم بره دستشويی جلو آينه يقه کتش رو درست کنه تا از خوش تيپيش کم نشه!
- نمی‌دونم چرا اين خواننده‌ها هميشه در حاليکه مشتاقان منتظر اونها هستند تا باهاشون عکس بگيرند، يواشکی با کلی محافظ از در عقب فرار می‌کنند!
- ساعت نزديک دو بود که يادمون افتاد قطاری بين ساعت دو تا چهار نيست! با وجود اصرار دوستان و اقوام که شب بريم خونشون، تصميم گرفتيم هرجور شده (با اتوبوس) برگرديم پوتسدام. البته شايد سؤال پيش بياد که چرا با تاکسی نرفتيم! خب تقصير نداريد، فکر می‌کنيد همه جای دنيا می‌شه با سه هزار تومان از اينور شهر تا اونور شهر رفت! ولی تو دهات ما بليت اتوبوس سه هزار تومانه.
- مجبور بوديم چند بار اتوبوس عوض کنيم. يه جا بين برلين و پوتسدام که سگ هم پر نمی‌زد، بايد يک ساعت منتظر اتوبوس می‌بوديم. کم مونده بود تو سرمای چهار درجه زير صفر خوابمون ببره که با بازی‌های موبايل خودمون رو مشغول کرديم و از مرگ حتمی نجات پيدا کرديم! خلاصه هفت صبح رسيديم خونه، ولی کلاغه به خونه‌اش نرسيد!

June 3, 2007

فوتبال زنان و مردان ايران

روز جمعه (اول ژوئن) قرار بود تيم فوتبال زنان ايران مقابل تيم فوتبال ب‌اس‌فا ال-درسيم‌اسپور (BSV AL-Desimspor) محله کرويتسبرگ (Kreuzberg) برلين يک بازی دوستانه انجام دهد که در واقع پاسخ ميزبانی ايران در سال گذشته بوده.

ارديبهشت سال قبل با هدف گسترش ورزش زنان، برای اولين‌بار در حضور پنج‌هزار زن تماشاگر در ورزشگاه آرارات تهران، اين دو تيم به تساوی دو-دو دست يافتند و قرار بود جمعه گذشته بازی برگشت در برلين انجام شود که با وجود تدارک همه جانبه برگزاری اين بازی از جمله اجاره ورزشگاه و تبليغات و پيش‌فروش بليت، فدراسيون فوتبال ايران در روز پنج‌شنبه (يعنی يک روز قبل از مسابقه) به بهانه مشکل تهيه بليت پرواز، خبر از لغو سفر تيم ملی فوتبال زنان ايران داد.
متأسفانه مسؤولين فدراسيون فوتبال ايران با اين عملکرد، نه تنها نشان دادند هيچگونه اعتقادی به نظم و برنامه و تعهد ندارند، بلکه باعث برهم ريختن نظم و برنامه ديگران هم می‌شوند. علاوه بر خود باشگاه آلمانی که متحمل هزينه زيادی شد، بسياری از آلمانی‌ها و ايرانيان مقيم برلين برای اين مسابقه که در نوع خود بی‌نظير و برای اولين بار بود، از قبل بليت خريده و برای اين روز برنامه‌ريزی کرده بودند و بخاطر اطلاع‌رسانی دير طرف ايرانی، در زمان برگزاری ديدار از لغو آن مطلع شدند.
قابل توجه است که اين باشگاه در محله مهاجرنشين کرويتسبرگ برلين از سال ۱۹۹۳ فعال است و نوزده تيم فعال در مسابقات فوتبال رده‌های مختلف برلين دارد. اغلب بازيکنان اين باشگاه را مهاجرين و بيشتر ترک‌ها تشکيل داده‌اند. پايه‌گذاران و اکثريت هيأت مديره آن نيز ترکيه‌ای هستند.

فوتبال مردان
خبر خوب اينکه مسابقه تيم ملی فوتبال ايران بدون مشکل تهيه بليت پرواز به مکزيک انجام شد! البته اين مسابقه بيشتر برای اثبات حرف رضا عنايتی در جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان بود که در انتقاد از علی دايی گفته بود «جنازه من هم به مکزيک گل می‌زند». البته ديشب وقتی با دروازه‌بان مکزيک تک‌به‌تک شده بود، يادش افتاد که الان جنازه نيست و نبايد گل بزند!
سال قبل بعد از بازی ايران و مکزيک بدون استثناء همه از عملکرد تيم ايران انتقاد می‌کردند و ادعا داشتند که ايران می‌توانست مکزيک را ببرد. البته من هم در «خواستن و توانستن» ترديدی ندارم و نداشتم ولی بعد از چند سال تماشای فوتبال ايران و بازی با توپ پلاستيکی و چند باری هم بازی در چمن، می‌دانم فوتبال نود دقيقه است و تفاوت فوتبال ايران و مکزيک چقدر.
آن‌روزها وقتی می‌گفتم تفاوت فوتبال ايران و مکزيک حداقل دو گل است، به مزاج خيلی‌ها خوش نمی‌آمد. وقتی هم رگ ناسيوناليستی قلمبه شود، مگر می‌شود با هزار دليل و برهان خلاف آن گفت! اثبات حرفم را به آينده موکول کردم، ولی نمی‌دانستم هنوز يکسال نگذشته، در برابر تيم جوان (از مربی گرفته تا بازيکنان) مکزيک، با اختلاف چهار گل می‌بازيم. لطفاً نگوييد بازيکنان لژيونر ما نبودند! مگر برای مکزيک بودند؟ اتفاقاً پارسال غير از تيموريان که هنوز لژيونر نشده بود، بقيه تازه آسيب‌ديدگی‌شان بهبود پيدا کرده بود. در ضمن اگر فوتبال ايران روی همين چند بازيکن می‌گردد، پس اختلاف فوتبال ما بايد بسيار بيشتر از دو گل باشد.
هيچ شکی نيست که جذابيت فوتبال به غيرقابل پيش‌بينی بودن آن است و روی کاغذ نمی‌توان برای آن فرمول نوشت ولی اين اصل که هر تيمی بد بازی کند تيم مقابل بازی را در اختيار می‌گيرد، هميشه پابرجاست. به نظرم اشتباهی که دوستان در نقد مسابقه سال گذشته ايران برابر مکزيک داشتند اين بود که فکر می‌کردند نيمه اول ايران خوب بازی کرده و نيمه دوم بد؛ در صورتيکه اگر منصفانه نگاه کنيم، نيمه اول مکزيک بد بازی کرد و نيمه دوم ايران بازی هميشگی‌اش را ارايه کرد. برای اثبات حرفم آمار (مثلاً تعداد پاس‌های صحيح) همان بازی در دو نيمه را با بازی‌های ديگر تيم ملی (بغير از بازی ديشب) مقايسه کنيد.

فوتبال پرسپوليس
پنج شنبه آخر وقت از لغو ديدار فوتبال زنان ايران باخبر شدم، به همین خاطر برنامه‌ام را تغيير داده و جمعه بعدازظهر رفتم سر کار. از اونجا که دلم فوتبال می‌خواست و بازی سپاهان و پرسپوليس بود، تعقيب اون از طريق گزارش آنلاين ايران‌اسپرت به دلم نمی‌چسبيد و با رياضت تمام از طريق پخش آنلاين شبکه سه، شبح بازی را ديدم و با اينکه تيم محبوبم باخت، ولی از هيجان بازی لذت بردم. البته نپرسيد پس کارم چی شد؛ چون مجبور شدم تا نصفه شب بمونم سر کار!

About گزارش

This page contains an archive of all entries posted to سعید حاتمی in the گزارش category. They are listed from oldest to newest.

وبلاگم is the previous category.

اينترنت is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35