Main

عمومی Archives

September 30, 2003

سفر و دو نکته

من برگشتم! (حالا بگو نبودی هم چيزی فرق نکرد) اين سَفَر هم مثل همهء سفرها هم خوب بود و هم جالب، فقط دو نکته وجود داشت که شايد برای شما هم جالب باشه.
اولی تأخيرِ قطار بود که باعث شد حدود ۲ ساعت ديرتر به مقصد برسم. راستش اول صبح گفتم زود بلند بشم و راه بيافتم که زودتر هم برسم. اومدم ساندويچ درست کنم يه دفعه ديدم ای داد که دير شد، خلاصه نه تنها ساندويچها جا موند بلکه قطارُ هم از دست دادم و بايد تا قطارِ بعدی ۲ ساعت منتظر ميموندم. از اونور تمام روز رو گشنگی کشيدم چون مثلاً ساندويچها صبحانه و ناهارم بودند! يکشنبه‌ها هم هيچ جا باز نيست که آدم چيزی بخره، آخرش رفتم از اُتومات (دستگاه فروشِ تنقلات و نوشيدنی) شکلات گرفتم.
اينجا آخرِ هفته‌ها (شنبه يا يکشنبه) پنج نفر ميتونند با ۲۸ يورو کُلِ روز رو سوارِ هر قطار (بجز قطارهای سريع السير) يا وسيله نقليه عمومی که ميخوان بشند. خب اگر آدم بخواد بعضی مسيرها رو يه نفری بره پول بليط قطارش دست کم ۵۰ يورو ميشه به همين دليل آخرِ هفته‌ها ميشه با صرفه تر مسافرت کرد، ولی معمولاً اين قطارها شلوغ ميشند و جا برای نشستن نميشه پيدا کرد. البته خوشبختانه من اين مشکل رو نداشتم.
مشکل از جايی شروع شد که يه قطارِ نيم ساعت تاخير کرد و همين باعث شد به قطارِ بعدی نرسم و ۲ ساعت منتظرِ قطارِ بعدی بمونم. نکته اينجاست که چون مسافرِ قطارِ ارزون بوديم نه تنها مسئولينِ راه آهن کاری نکردند بلکه يه عذرخواهی هم بخاطر ۲ ساعت هدر رفتن وقتمون، نکردند. در صورتيکه حدود يک ماهِ پيش پدر و مادرم که با قطارهای سريع السير (ICE: Inter City Experess، که معمولاً سرعتش بيشتر از ۲۰۰ کيلومتر در ساعت ميرسه) مسافرت ميرفتند و قطارِ ۱۰ دقيقه تاخير داشته علاوه بر اينکه کُلی ازشون بخاطر همون ۱۰ دقيقه عذر خواهی کردند يه کاغذ بهشون دادند که دفعه بعد اگر خواستند بليط بگيرند ۵۰ درصد بهشون تخفيف ميدند. اينجاست که معلوم ميشه وقت، زمانی ارزش پيدا ميکنه که آدمها براش بيشتر پول خرج کرده باشند.
نکته بعدی امروز (يکشنبه) صبح پيش اومد. دوباره صبح زود حرکت کردم. البته اين بار به موقع رسيدم! وقتی قطار راه افتاد از اونجا که صبح فرصت کافی برای دست به آب!!! نداشتم، رفتم اين امرِ واجب رو اَدا کنم! متاسفانه يک مقدار طول کشيد، بعد از چند دقيقه ديدم از پشت بلندگو اعلام ميکنند که «وسايل خود تون رو رها نکنيد و بريد». منم چون کوله پشتيم رو همينطور وِل کرده بودم اومده بودم، گفتم نکنه اتفاقی افتاده. سريع سر وَ تَهِشُ هم آوردم و تا دستامو بشورم ديدم در ميزنند. اومدم بيرون ديدم مأمورِ کنترل بليط مضطرب ايستاده دمِ در. تا منو ديد پرسيد اون کوله پشتی برای منه؟ و وقتی فهميد مالِ منه يه نفس راحت کشيد. نگو فکر کرده بودند توش بمبِ و نميدونم از کجا سريع پليس پيداش شده بود. راستش برای همه ما که تو ايران يا کشورهای در حال توسعهء ديگه، بزرگ شديم، ۱۱ سپتامبر يه اتفاقی بود که افتاد و چند هزار نفر آدم مُردند و تموم شد رفت. ولی برای اين غربيها نه تنها هنوز پيامدهای اقتصاديش مونده، بلکه از لحظه اجتماعی هم باعثِ تحولِ اينها شده. اينها که فقط و فقط تا حالا مرگ رو تو فيلمها اَکشن آمريکايی ديده بودند، و فکر می‌کردند يه تروريست يا آدمکُش، چهره خشن داره (مثل Arnold Schwartzenegger)، حالا هر کله سياهی که لبخند هم بر لب داره و چهرش مظلومه هم يه تروريست بنظرشون مياد. خدا محمد عطا رو رحمت کُنه که تا اَبَد اسم خودش و تمام کله سياه‌ها رو جاودانه کرد!
يه چيز جالب ديگه، الان شنيدم همون قطار که صبح من سوارش بودم چند تا ايستگاه بعد از پياده شدنم تصادف کرده. حالا فکر ميکنيد من آدمِ بدشانسی هستم که دقيقاً تو قطاری نشستم که می خواد تصادف کُنه؟ يا خوش شانس که ازش پياده شدم!؟ آخه اينجا هر چند سال يکبار از اين اتفاقها ميافته.
يه توضيح در مورد سِنم: من گفتم يه خرده بيشتر از ۱۷ سال دارم، نگفتم که دقيقا ۱۷ سالمه. در هر حال من فقط تا ۱۷ سالگی سِنم رو شمردم و بعد از اون ديگه بهش توجهی نکردم، حوصلشو هم ندارم جمع و تفريق کنم ببينم چند سالمه، خوب شما همون ۱۷ سالُ الالحساب قبول کنيد.
يه توضيحِ کوچيک ديگه: اين نوشته واسه پريروز (يکشنبه) بود، ولی چون persianblog خراب بود امروز توانستم تو وبلاگ بيارمش.

May 14, 2004

سکوت

سکوت هم کلمه زيبايی هست و هم نفس خودش قشنگه. خيلی جاها هم کاربرد داره. مثلهای زيادی هم راجع به سکوت و خاموشی گفته شده.
حتماً اين آهنگ براتون آشناست:

«سکوتم از رضايت نيست، دلم اهل شکايت نيست...»


درياچه Havel Potsdam پتسدام بهار ۱۳۸۳


مدتهاست ميخواستم راجع به صدا زدن بهار باهاتون حرف بزنم. راستش اين مدت هر وبلاگی ميرفتم دم از غم و غصه ميزد و نويسندش دلش گرفته بود. قديما! اين حالات تو پاييز معمولی بود ولی بهار سمبل شادی و طراوت بود.
شب نوروز، يه مطلب نوشتم، با عنوان بهار داره مياد، خب مثل اينکه فقط اومدنش کافی نيست. بايد بريم صداش بزنيم، بايد بريم دنبالش. آره بهار همه جا ميتونه باشه، حتی تو دلهامون.
چند هفته پيش يه جمعه بارونی، بعد از اينکه کلاسم تموم شد، هوس کردم برم پارک دانشگاهمون. قبلاً راجع به شهر و دانشگاه پتسدام (Potsdam) گفتم که دانشگاه ما تو بزرگترين و زيباترين مجموع پارک و کاخهای اروپا قرار داره و پر از زيباييه. منم از فرصت استفاده کردم و چند تا از اين زيبايی‌ها رو ثبت کردم.

پارک سنسوزی پتسدام بهار ۱۳۸۳


Potsdam Park Sanssousi 30.04.04


يادمون نره، بهار رو بايد صدا زد. آرزو ميکنم، همه دلهای پاک و بدون کينه تون بهاری باشه.

نظرات قبلی

May 27, 2004

سيلی

هفته پيش يه آقايی همينجوری اومده زده تو گوش صدر اعظم آلمان! همون موقع دستگيرش کردند ولی چند ساعت بعدش آزاد شده. البته تو قانون جزايی آلمان، زدن تو گوش يه شخصيت سياسی با هر هدفی، تا يک سال زندان داره؛ ولی من نميخوام مقايسه کنيم، اگه تو ايران برای رئيس جمهور محبوب همچين اتفاقی ميافتاد، چه بالايی سر ضارب اون مييومد، ميخوام ببينم اگر يکی تو جمع در گوش شما بزنه چی کارش ميکنيد؟

قبل از هر حرفی بايد از همه کسانی که اين يکی دو هفته اومدند اينجا و نظر دادند تشکر کنم، و بخاطر اينکه نتونستم پاسخ محبتتون رو تو وبلاگهاتون بدم، عذر ميخوام. شايد بعد از اين کمتر جايی نظر بدم. ميدونم اينجوری خيلی از دوستان ازم دلخور ميشند ولی مطمئن باشيد اگر وقت باشه و در مورد نوشتتون تو وبلاگتون نظری داشته باشم، حتماً نظر ميدم.
راستش يه چند وقتی هست که خيلی تنبل شدم، الان چهار، پنج هفته يی ميشه که تصميم دارم سر و وضع اينجا رو آبرومندانه تر کنم، ولی روزی دو سه ساعت بيشتر حوصله نمی‌کردم پای کامپيوتر بشينم. از اونور اينقدر وسواس دارم که رو کوچکترين تغيری ساعتها فکر ميکنم و حالتهای مختلف رو امتحان ميکنم. البته تو اين مدت نظر کسانی که دور و برم بودند رو ميپرسيدم تا چيزی که ميسازم بی نقص باشه. مسلماً هم خالی از نقص و عيب نيست و هنوز هم برای کامل شدن اينجا به راهنماييها و پيشنهادات و انتقادات شما نياز دارم و ممنون ميشم نظرات خودتون رو به من منتقل کنيد. من تمام پيشرفتی که در اين چند ماهه داشتم مديون نظرها و انتقادات شما هستم و اميدوارم اين روند کماکان ادامه پيدا کنه.
مشکل قالب قبلی وبلاگم اين بود که چون از سيستم بلاگ رلينگ برای ليست لينک دوستانم استفاده می‌کردم و اون هم گهگداری دچار مشکل ميشد، باز شدن صفحه طول ميکشيد. حالا لينک دوستان رو به پايين صفحه منتقل کردم که در صورت هر مشکلی شما بتونيد نوشته‌ها رو بخونيد و نظر بديد. عوضش سمت چپ صفحه يه ليست از لينک به کسانی هست که از اين به بعد اينجا نظر ميدند. عدد جلوی اون هم تعداد نظرات اون شخص، و لينک به آخرين نظرشه. البته اين سيستم شايد از نظر بعضی‌ها يه عيبی داشته باشه، که شما موقع نظر دادن حتماً بايد آدرس ايميل خودتون رو وارد کنيد، در غير اينصورت پيام شما فرستاده نميشه. دليل اين کار هم اينه که، آدرس ايميل تنها مشخصه منحصربفرد اشخاص محسوب ميشه؛ چون ممکنه افراد همنام يا اينکه چند نفر که با هم يک وبلاگ دارند، نظر بدند. پس لطفاً بعد از اين زحمت بکشيد و آدرس ايميل خودتون رو وارد کنيد. اگر هم تصميم داريد ناشناس نظر بديد! يا اصلاً صندوق ايميل نداريد، لااقل يه آدرس الکی که شبيه آدرس ايميل هست وارد کنيد!!!
بازم ازتون بخاطر نظر ندادن‌هام عذر ميخوام و خواهش ميکنم من رو در جهت بهتر و کاربردی کردن اينجا راهنمايی کنيد. متشکرم

June 18, 2005

آخرين اخبار انتخاباتی

بنا به گزارش رسمی «وزارت شورای سيما» پس از تماس مستقيم با خبرنگارمان مستقر در دفتر «روزنامه کيوان»، با شمارش بيش از نيمی از آرا ماخوذه مشخص شد «علی‌اکبر سرخ‌پوش بر همانی» در صدر قرار دارد و رقابت فشرده‌ای ميان «محمود رجايی‌نشان» و «مهدی کدويی» برای کسب رتبه دوم و حضور در ديدار پايانی وجود دارد. از اين رو هر دوی اين کانديداها تصميم گرفتند برای افشا ساختن همديگر، جلسه مطبوعاتی برگزار کنند.
آگاهان بر اين عقيده‌اند که در پايان امروز و مشخص شدن نتايج نهايی، اين دو نامزد با هم اختلاط کنند تا در دور بعدی حتماً پيروز شوند، ولی چون هيچکدام نمی‌خواهند وعده‌های خود به ملت سرافراز و «هميشه در صحنه» را فدای به قدرت رسيدن کنند، يک ماه در ميان به همه ايرانی‌ها پنجاه هزار تومان از طرف شيخ و يک ميليون تومان وام ازدواج از حساب دکتر تعلق می‌گيرد! با اين حساب دولت آينده يک رئيس‌جمهور و فقط يک وزير امور مالی خواهد داشت، که به صورت چرخشی بين اين دو نفر اداره خواهد شد. ملت سرفراز ايران هم فقط کافيست «سيصد و شصت و هفت» روز در سال، صعود تيم ملی فوتبال ايران را جشن بگيرند!
در همين حال سخنگوی حزب «مشارکت تحريم‌کنندگان ايران» و «مجاورين انقلاب اسلامی» اعلام کرد، اگر «شورای کشور» فقط دو روز ديگر انتخابات را تمديد می‌کرد حتماً «سی درصد باقی مانده» را هم مجاب می‌کرديم که «بد خيلی بهتر از بدتر است»، ولی متأسفانه اين شورا در يک اقدام غيرقانونی نيمه شب گذشته پايان رأی‌گيری را اعلام کرد تا خيل مشتقان «دکتر نوين» پشت درهای بسته بمانند. اين عده در پاسخ به خبرنگار ما دلايل مراجعه نيمه شب خود به شعب اخذ رأی را «گرمی هوا» و همچنين تحت تأثير قرار گرفتن از «تلويزيون‌های لس‌آنجلسی» و «وبلاگ‌های باکلاس»، اعلام کردند. تعدادی هم تلفنی تيتر امروز «روزنامه کيوان» (که ديشب در اينترنت منتشر شده) و خوف از رئيس‌جمهور شدن «دکتر شهردار» را عامل تجديد نظر خود دانستند. آن‌ها معتقد بودند در صورت پيروزی اين کانديدا، دستور پرکردن تمام چاله‌ها و گودی‌های سراسر کشور در عرض بيست و چهار ساعت صادر خواهد شد!
ستاد تبليغاتی «دکتر نوين» هم اعلام کرد که با احتساب «سی درصدی» که موفق به رأی دادن به ايشان نشدند، «دکتر نوين» به عنوان نفر اول به مرحله دوم صعود کرده، ولی برای اينکه اصلاحات بايد «یواش» صورت گيرد، ما از اين حقمان می‌گذريم. همچنين ستاد تبليغاتی «دکتر خلبان محمد باقر خالی‌باف» و «دکتر اردشير سيماجانی» از کانديد شدن اين دو تن ابراز بی‌اطلاعی کردند و آنرا شايعه و همسو با عوامل بمب گذاری‌های اخير دانستند. در بيانيه مشترک اين دو ستاد اعلام شده: «از اول هم قرار نبود اين دو در انتخابات شرکت کنند و آنرا تحريم کرده بودند!»
همچنين گزارش می‌رسد «دکتر محسن مهر ولی سازه» هم با اعلام اينکه در اين انتخابات حتماً تقلب صورت گرفته، با توجه به کسب حداکثر مطلق آرا در «اردبيل بيله سوار» خود را «رئيس‌جمهور ايران» يا کمه کمش «رئيس‌جمهور اردبيل» می‌داند.

June 30, 2005

موج پيشرو

آدم اين اصطلاح رو که می‌شنوه ياد دريا و موج‌سواری و اين حرفا می‌افته، ولی موج که فقط تو آب نيست؛ تو هوا و زمين هم هست. مثلاً صدايی که ما می‌شنويم، يه موجه. ولی وقتی اين موج تو زمين باشه و قدرتش هم زياد، می‌شه زلزله و خونه خراب‌کن. حالا بستگی داره اين زلزله کجا بياد. اگه تو ژاپن يا آمريکا بياد، زياد خونه خراب‌کن نيست ولی خدا نکنه ايران و از همه بدتر مناطقی مثل کرمان يه کوچولو بلرزه. همچين خونه‌ها خراب می‌شند که انگار آخرت شده.
وقتی خونه‌ها خراب می‌شند، خيلی‌ها زير آوار می‌مونند. بقیه هم که زنده مونده‌اند، روزی صد بار آرزوی مرگ می‌کنند. باز اونا که سن و سالی ازشون گذشته می‌تونند يه جوری خودشونو جمع و جور کنند، ولی تا حالا فکر کرديد چه بلايی سر بچه‌هايی می‌آد که همه کس و کارشونو از دست دادند؟
گروه «موج پيشرو» به ابتکار مهندس سعيدی در بحبوحه زلزله بم به عنوان يک گروه امداد و نجات تشکيل شد. کار اين گروه در زمان آرامش، آموزش روش‌های کم کردن خسارات زلزله و مديريت بحران و همچنين رسيدگی به کودکانی که قربانی زلزله شدند، می‌باشد. گزارشات فعاليت‌های اين گروه رو می‌تونيد اينجا ببينيد.
تو اين گير و دار انتخابات، شايد تنها قشری که فراموش شدند، همين کودکان هستند که بی‌کس و تنها، لحظاتشون رو سپری می‌کنند. شايد کار سختی باشه که يک لحظه خودمون رو جای اونها بگذاريم.
مهندس سعيدی تصميم داره سيزدهم مرداد به بم بره و برای بچه‌های يتيم‌خانه مؤمن آباد (پسرونه) و مشيز (دخترونه) هديه و لباس ببره. نمی‌دونم می‌تونيد خوشحالی اين بچه‌ها رو موقعی که هديه‌ای می‌گيرند، درک کنيد يا نه؟ خوشبختانه گروه «موج پيشرو» اين لحظات رو بارها ثبت کرده و می‌تونيد شادی و اميد رو تو چشم‌های کودکانی ببينيد که هيچوقت نخواهند تونست از پدر يا مادرشون هديه‌ای بگيرند. می‌دونيد شاد کردن يه انسان، اونم يه کودک، چه انرژی مثبتی به آدم تزريق می‌کنه؟
اگر دوست داريد تو اين شاد کردن شريک بشيد، خيلی راحت می‌تونيد يکی از شاپرک‌های «موج پيشرو» بشيد. حتی با کوچکترين همراهی ما، دل يک نفر شاد می‌شه. اگر می‌خواهيد يک لحظه رو هم از دست نديد.
منم می‌دونم اين وظيفه کسان ديگه‌ای هست که به کل اين کودکان رو فراموش کردند، ولی بچه‌ها چه گناهی دارند که حتی ما هم نمی‌خواهيم بهشون فکر کنيم و کاری برای شادی کوچکشون کنيم؟
سايت و وبلاگ موج پيشرو همه چيز رو دراين‌باره توضيح داده، همينطور می‌تونيد اطلاعات خوبی از اقدامات اين گروه بدست بياريد. برای تماس با اونها و هماهنگی در زمينه کمک‌هاتون به آدرس mojepishro@gmail.com ايميل بزنيد.

عيد که ايران بودم، دو بار افتخار ديدار مهندس سعيدی و خانوادشون نصيبم شد. هر چقدر از صميميت و مهربونيشون بگم کم گفتم. وقتی پيمان داره از کارهايی که در اين زمينه انجام داده حرف می‌زنه، تو چشماش می‌شه برق شادی و رضايت رو ديد. احساسات و افکار تک‌تک بچه‌ها رو می‌شناسه. از هر کدومشون کلی خاطره و تعريف کردنی داره. از همه با ارزش‌تر يه گنج بزرگ داره؛ نامه‌هايی که بچه‌ها برای «شاهپرک‌ها» و «بابا لنگ درازهای» موج پيشرو نوشتند و ساده و صميمانه آرزوها و خواسته‌هاشون رو عنوان کردند. حتماً می‌تونيد حدس بزنيد آرزوی همچين کودکانی چی می‌تونه باشه.

August 2, 2005

تجارت الکترونيکی و تجارت هرمی

چند سالی هست که تب سريع پولدار شدن از طريق شرکت‌هايی مثل «گلد کوئيست» بالا گرفته. افراد زيادی رو می‌شناسم که به اين شبکه‌ها پيوستند و تمام تلاششون به عضوگيری برای اين شبکه‌هاست.
روش تجارت اين شبکه‌ها زياد پيچيده نيست. شما در قبال عضويت پولی پرداخت می‌کنيد و معمولاً هم در مقابل کالا يا خدماتی دريافت می‌کنيد که قيمت اون تقريباً نصف پولی که پرداخت کرديد يا قسمتی از قسط يک کالاست. مثلاً گلد کوئيست يک سکه طلا به دو (يا چند) برابر قيمت به شما می‌فروشه و اگر شما هم برای اونها دو نفر مشتری پيدا کنيد و اونها هم هر کدوم دو نفر ديگه (چهار نفر) رو عضو شبکه کنند به شما پورسانت تعلق می‌گيره و الی آخر. يعنی به نظر می‌رسه در مدت کوتاه زمانی می‌شه پول زيادی به دست آورد.
از زمان شيوع اين تجارت موافق‌ها و مخالف‌ها (طبق معمول) بجای پرداختن علمی به اين قضيه مشغول گيس و گيس کشی شدند. از طرفی بعضی از مراجع تقليد هم بدون توضيح اون رو حرام دونستند. عده‌ای هم بدليل اينکه اين شرکت‌ها خارجی هستند و اينطوری پول و ارز از کشور خارج می‌شه، با اين تجارت مخالفت کردند.
خيلی از موافق‌ها بحث رو به تجارت الکترونيک يا تجارت از طريق شبکه کشوندند و مخالفت با تجارت هرمی رو مخالفت با تجارت از طريق شبکه می‌دونند. خوندن مطلبی در اين رابطه تو وبلاگ گروهی فانوس به قلم توانای آقای قديمی باعث شد من هم توضيحاتی بدم.

مسلماً تجارت از طريق شبکه يا بازاريابی اينترنتی با تجارت هرمی زمين تا آسمون فرق داره. شما می‌تونيد تجارت هرمی رو به هر روشی انجام بديد و يکی از اون روش‌ها بازاريابی اينترنتی هست. بطور مثال سال‌ها قبل پنتاگونا هم به عنوان تجارت هرمی مطرح شده بود که از طريق پست عضوگيری می‌کرد و اصلاً ارتباطی با اينترنت نداشت.
بحث سر نحوه بازاريابی شرکت‌هايی مثل گولد کوئيست نيست. کما اينکه می‌بينيم اکثراً بازاريابی‌ها بين دوستان و اقوام و از طريق کلامی است نه شبکه اينترنت و تنها عضويت در اين شبکه با کمک اينترنت است. تا اونجايی که من می‌دونم کسی مخالف تجارت الکترونيکی نيست، مگر کسانی که هنوز مخالف ويديو و تلفن و هواپيما هستند!
تجارت هرمی در اکثر کشورهای صنعتی از لحاظ قانونی ممنوعه، حتی جاهايی که قمار آزاده! پس مسئله فقط شرعی يا خارج شدن ارز از کشور نيست. برای ممنوعيت اين تجارت دلايل زيادی وجود داره و مهمترين اون فريب مشتری (کلاهبرداری) در اين روشه. به تمام افرادی که در اين تجارت سهيم می‌شند وعده داده می‌شه که اگر خوب فعاليت کنند در مدت کوتاهی ثروتمند می‌شند! در صورتيکه اين فرضيه با دلايل رياضی غيرممکنه.
در بهترين روش هرمی، هر نفر دو مشتری جديد جذب شبکه می‌کنه. يعنی در مرحله اول يک نفر دو نفر جذب می‌کنه، در مرحله دوم اون دو نفر هم هر کدوم دو نفر (که می‌شه چهار نفر) و در مرحله سوم اون چهار نفر هم هر کدوم دو نفر (که می‌شه هشت نفر) و... اگر رياضی دبيرستان يادمون باشه يک رديف از اعداد به وجود می‌آد که هر عدد مساوی با دو به توان رقم مرحله خواهد بود. يعنی: ۱، ۲، ۴، ۸، ۱۶، ۳۲، ۶۴، ۱۲۸،...

حالا مجموع اين اعداد می‌شه تعداد افراد جذب شده يا کسانی که يک سکه خريدند. محاسبه اون از لحاظ رياضی کار ساده‌ایه. يعنی اگر هر مرحله يا لايه رو n در نظر بگيريم اعضاء شبکه مساوی ۲n+۱-۱ خواهند بود، يعنی: ۲n+۱-۱=۲۰۱۲+...+۲n
با اين فرمول می‌شه محاسبه کرد که بعد از بيست و پنج مرحله ۶۷.۱۰۸.۸۶۳=۱-۲۲۶ نفر سکه خريدند که تقريباً کل جمعيت ايران (به علاوه نوزادان و کودکان و سالمندان) خواهد شد. بر طبق قوانين اين شرکت‌ها (از جمله گلد کوئيست) افراد دو لايه پايينی پورسانتی دريافت نخواهند کرد و فقط در ازای پولی که پرداخت کرده‌اند يک سکه می‌گيرند که قيمت آن خيلی کمتر از مبلغ پرداختی است. با اين حساب اگر تمام مردم ايران عضو اين شبکه بشند ۵۰.۳۳۱.۶۴۸ نفر (۱۶.۷۷۷.۲۱۶+۳۳.۵۵۴.۴۳۲=۲۲۴۲۵) که حدود هفتاد و پنج درصد کل هستند، کاملاً ضرر می‌کنند. ۸.۳۸۸.۶۰۸=۲۲۳ نفر که ۱۲،۵٪ درصد کل هستند يک‌بار، ۴.۱۹۴.۳۰۴=۲۲۲ نفر (۶،۲۵٪) هم دوبار و فقط ۶،۲۵ درصد باقی مانده بيشتر از دو بار پورسانت می‌گيرند. آنهايی که يک‌بار پورسانت گرفتند در واقع هيچ سودی نمی‌کنند؛ پس همواره بر سر ۸۷،۵٪ کسانی که از اين طريق سکه خريداری کردند، کلاه خواهد رفت و پولدار نخواهند شد.
در قمار يا بليت‌های بخت آزمايی (لاتاری) همه چيز به شانس بستگی داره و هرکس در اون شرکت می‌کنه به اين مسئله آگاهی داره، ولی در بازاريابی تجارت هرمی، واقعيت‌ها به مشتری گفته نمی‌شه و به نحوی برای اينکه شخص ضرر نکنه مجبوره ديگران رو هم آلوده کنه. همونطور هم که بالا توضيح داده شد، تعداد خيلی کمی هستند که از اين راه (ضرر بقيه) سود کنند.
حتی اگر هفتاد و پنج درصدی که هميشه در اين سيستم ضرر می‌کنند با آگاهی و ميل شخصی باعث سود ديگران بشند، باز هم اين سيستم بخاطر اينکه در اون محصول کاربردی توليد نمی‌شه يک تجارت کاذب شناخته می‌شه و به همين دليل در اکثر کشورها فعاليت اون غير قانونيه.

تا زمانی که بين مردم آگاهی وجود نداشته باشه، قانون ضمانت اجرايی نخواهد داشت. بارها از موافقين (يا بهتره بگم اعضاء اين شبکه‌ها) شنيديم: «چرا در فلان کشور فعاليت اينگونه شبکه‌ها مجاز هست؟» ولی هيچوقت به اين فکر نمی‌کنند که چرا مردم آن کشورها که اتفاقاً فکر و حواسشان تنها ثروتمند شدنه، علاقه‌ای به اين نوع تجارت ندارند و مشتری‌های آن‌ها فقط مردم کشورهای جهان سوم هستند؟
مسلماً وقتی يک کار غيرقانونی اون هم در شبکه اينترنت رخ می‌ده، به اين راحتی نمی‌شه جلوی اون رو گرفت، مگر اينکه مردم و استفاده‌کنندگان اينترنت از عواقب اون آگاه بشند و اين فقط از طريق رسانه‌های جمعی امکان‌پذيره. به طور مثال پرنوگرافی کودکان جرايم سختی در اکثر کشورها داره، ولی هيچگاه اين صفحات فيلتر نمی‌شه. در عوض همه می‌دونند که اين کار اشتباهه و اگر کسی به اين سايت‌ها علاقه داشته باشه، از ديد مردم و همينطور روان‌شناسان بيمار روحی شناخته می‌شه.
به نظر من اينکه صدا و سيما و روزنامه‌ها به مسئله تجارت هرمی و ضررهای اون بپردازند يک حرکت مثبت اجتماعی و مفيدتر از هر محدوديت قانونی و فتوای شرعی خواهد بود.

پی نوشت:
آقای قديمی توضيحی در مورد اين نوشته داده که لازم ديدم نکات ديگری رو يادآوری کنم:

وقتی صحبت از تکنولوژی شده اولين چيزی که به ذهن می‌رسه معنی آن و استفاده از ابزاری مانند اينترنت است نه يک ايده برای ثروتمند شدن عده‌ای که بعد از گذشتن بيش از يک قرن از به کارگيری آن تقريباً قديمی شده.
در هر حال اگر طبق توضيح ایشون منظور از تکنولوژی را روش تجارت هرمی فرض کنيم، به روشنی ماهيت آن با تجارت معمولی فرق دارد و همانطور که توضيح دادم هفتاد و پنج درصد از کل اعضاء، کالايی دريافت می‌کنند که قيمت واقعی آن بسيار کمتر از مبلغ پرداختی آن است. يعنی اگر مسئله تجارت است، آن هفتاد و پنج درصد می‌توانند اين کالا را از طريق معمولی خريداری کنند. پس اين هزينه بازاريابی و تبليغات نيست که به جيب افراد بالای شاخه (در شبکه يا هرم) می‌رود، بلکه ضرری است که افراد پايين هرم يا شبکه می‌دهند.
آيا اين سؤال را از خودتون کرديد که چرا تا بحال با يک کالای مصرفی (مثلاً موبايل) تجارت شبکه‌ای انجام نشده؟ در اينصورت مشتری با مقايسه قيمت آن هيچگاه گرفتار اين بازی نخواهد شد. حال اگر به افراد گوشزد کنيم که هفتاد و پنج درصد شما کالايی دريافت می‌کنند که می‌توانند آن را از جای دیگر ارزن‌تر بخرند، پس چه دليلی دارد آنها وارد اين شبکه شوند؟ در نتيجه کسی در اين شبکه سود نخواهد کرد و هر کسی هم که به دلايل شخصی (!؟) و علاقه به آن کالا وارد اين شبکه می‌شود عملاً ضرر می‌کند.
سال‌هاست طبق همين منطق اين گونه تجارت‌ها در دنيا زير سؤال رفته. لطفاً اگر نمونه‌ای از تجارت هرمی يا شبکه‌ای سراغ داريد که در آن کالا با قيمت واقعی عرضه می‌شود عنوان کنيد تا بحث علمی‌تر شود. مثالی هم که زده شده (گلد کوئيست) نمونه بارزی از کلاه‌برداری محسوب می‌شه و يک سکه زينتی را به بيش از دو برابر قيمت می‌فروشند.
تا آنجا که می‌دانم در ايران هيچ هرم يا شبکه‌ای که در آن کالا يا خدمات به قيمت واقعی عرضه شود، مرسوم نيست؛ چون اين‌گونه تجارت اگر سالم و بدون کلاه‌برداری و با قيمت واقعی باشد، سود کمی برای بازارياب دارد. به طور مثال در آلمان اگر کسی برای شرکت موبايل O2 مشتری معرفی کند کمتر از پنج درصد مبلغ کل قرارداد به عنوان پورسانت به معرفی کننده پرداخت می‌شود. در ضمن احتياجی نيست که شخص معرفی کننده خود مشتری اين شرکت باشد.

August 18, 2005

شهرک‌های يهودی‌نشين در فلسطين

بهترين چيزی که تو اين چند سال دوری از وطن به دست آوردم، آشنايی با مردم و فرهنگ کشورهای مختلف بوده. از بوليوی گرفته تا جزاير سليمان! اگر تا قبل از اين بورکينافاسو رو فقط از گل‌آقا می‌شناختم، الان يکی از بهترين دوستانم از اين کشوره.

بين همه اين‌ها آشنايی با مردم بعضی کشورها برام جالب‌تره، مثلاً اسرائيلی‌ها (اميدوارم فردا تو کيهان ننويسند که فلانی جاسوس اسرائيله! خداييش هيچ اطلاعاتی بهشون ندادم و تا جايی که تونستم ازشون اطلاعات گرفتم). از اونور دوست عرب هم زياد دارم ولی يه دوست فلسطينی دارم که خيلی وقت‌ها می‌شينيم با هم بحث می‌کنيم. تقريباً هيچ نقطه مشترک فکری با هم نداريم، ولی خب دوستيم ديگه. پدر مادرش تو نوار غزه زندگی می‌کنند. يادم رفته چند تا خواهر برادر هستند (آخه بيشتر از انگشت‌های دست بودند) اينجا هر چی کار می‌کنه، درآمدش رو می‌فرسته برای پدرش. پدرش تو زمين‌های کشاورزی شهرک‌نشين‌های يهودی کارگری می‌کنه، ولی حقوقش خيلی کمه. يک‌ماه پيش پيشش بودم داشت با خانواده‌اش تلفنی حرف می‌زد، از تلفن صدای ميدون جنگ می‌اومد! می‌گفت شهرک‌نشين‌ها وقتی حوصله‌شون سر می‌ره، طرف ما خمپاره می‌اندازند! گفتم خب شما هم سنگ می‌اندازيد! قسم خورد که تو اردوگاه اينا تا حالا کسی به اسرائيلی‌ها سنگ ننداخته و اونا هم که تو تلويزيون بعضی وقت‌ها پخش می‌شه، فقط هموناست، يعنی سالی يکی دو بار، چند نفر دو تا سنگ می‌اندازند و از قضا شصت تا دوربين اونجاست!
دوستان اسرائيلی‌ام از وضعيت نوار غزه و کرانه باختری رود اردن تقریباْ اطلاعی نداشتند و فقط می‌دونستند اون‌هايی که تو شهرک‌ها زندگی می‌کنند يهودی‌های افراطی هستند که اکثرشون شستشوی مغزی داده شده‌اند. خودشون به شخصه با شهرک‌نشين‌ها آشنايی نداشتند، ولی می‌گفتند اينها رو حکومت اسرائيل بصورت غير رسمی از طريق سازمان‌های مذهبی برای سرکوب و استثمار عرب‌ها آموزش می‌ده. حالا اونها بقدری قدرتمند شدند که دولت اسرائيل (که بصورت دموکراتيک انتخاب می‌شه) هم تحت نفوذ اون‌ها شده. ترور نخست وزير اسبق اسرائيل (اسحاق رابين) توسط همين‌ها صورت گرفته بود؛ چون تصميم داشت به اعراب خودمختاری بده.

اينکه ساکنين اوليه اسرائيل يا فلسطين چه کسانی بودند رو تو کتاب تاريخ و دينی دبستان هم نوشتند، ولی اون چيزی که ما می‌بينيم همين سی چهل سال پيشه. هزار و چهارصد سال پيش اگر عرب‌ها يهودی‌ها رو از خونه‌شون انداختند بيرون و حكومت كردند، اروپايی‌هايی که الان متمدن شدند (به قول خودشون) بالای درخت زندگی می‌کردند! ولی حالا تو قرن بيستم خيلی حرف داره که کسی بخاطر نژاد و دينش بياد خونه کسی رو با بولدوزر خراب کنه و واسه خودش خونه و مزرعه بسازه.
صبح که از جام بيدار شدم و طبق معمول نشستم پای کامپيوتر ديدم دوست قديمی‌ام بعد از مدت‌ها يادداشت جديدی نوشته و عکس‌هايی رو از صحنه‌های دلخراش (!) تخليه شهرک‌ها گذاشته و سؤال کرده:
«انسانيت، آيا به دو گروه مسلمان و غيرمسلمان بخش‌پذير است؟»
تو اينکه بيرون انداختن کسی از خونه‌اش کار زشت و دور از انسانيته حرفی نيست، ولی اينا قديمی‌ترينشون فوق فوقش سی ساله اونجا هستن و حتماً می‌دونید چه جوری اونجا ساکن شدند و تو اين سی سال چه بلايی سر عرب‌ها آوردند.
اگر به اينها (که اکثرشون مردم اروپای شرقی هستند و کمتر از سه ساله اونجا ساکن شدند) برای کوچ کردن سيصد هزار دلار می‌دند، تو اين سی سال به فلسطينی‌ها چی دادند؟ حتماً تو خبرها خوندید که ارتش اسرائيل که اينها رو به زور (!!!) داره بيرون می‌کنه (!) هيچ اسلحه‌ای همراه نداره، ولی وقتی خونه‌های عرب‌ها رو داشتند خراب می‌کردند، اگر می‌اومدند بيرون و اعتراض می‌کردند کمترينش قنداق تفنگ بود که بر سرشون فرود می‌اومد. تازه می‌تونستند زير آوار هم بمونند!

آيا انسانيت فقط تو اين عکس‌ها خلاصه می‌شه؟ اشک ريختن و غصه خوردن خيلی بده، ولی نمی‌دونم چرا هيچ خبرگزاری تصوير فلسطينی‌هايی که توسط همين‌ها (نه ارتش اسرائيل) شکنجه و کشته و حتی ترور می‌شند (و شدند) رو نمی‌گذاره. شهرک‌نشين‌ها همون گروه فشار و انصار حزب‌الله يهودی هستند و اکثرشون مسلحند. حتی مردم اسرائيل هم حاضر به زندگی با اونها نيستند. هر چند ساکن کردن اين‌ها تو سرزمين فلسطين هم سياست خود شارون و همفکرانش بوده که الان تصميم گرفتند عده خيلی کمی رو از نوار غزه کوچ بدند (تعداد شهرک‌نشينها تو کرانه باختری چند برابر نوار غزه است).
خلاصه که هر اشک ريختن و داد زدنی نشونه مظلوميت نيست، که اگر اينطور بود، گروه فشار هر شب مراسم نوحه‌خونی و سينه‌زنی داره. باور كنید بازی‌های سياسی خيلی پيچيده‌تر از دو تا عکسه.

November 25, 2005

دردسرهای وبلاگ‌نويسی!!!

ديروز تو صف شير وقتی داشتم در مورد ماست‌بندی توضيح می‌دادم گفتم اين اصغر ترقه بی‌همه چيز (بقال اون سرخيابون) تو شيرها آب می‌ريزه و ماستش خوب در نمی‌آد. تا اينو گفتم يه خانومه خوش بر و رو که معلوم بود از مشتری‌های اصغر ترقه ايناست، جيغ و داد کرد که وقتی ما تو صف شير هستيم و تو از اصغر آقا بد می‌گی، ديگه به ما شير نمی‌ده! منم جوابشو ندادم ولی وقتی شير تموم شد، رفتم باهاش گفتمان کردم که من با وبلاگم بيشترين خدمت رو به ماست‌بندی دارم و اصلاً دنبال منافع شخصی نيستم. البته بعداً فهميدم اين خانوم خودش علاوه بر ماست‌بندی، پنير هم می‌اندازه، تازه از آب هم کره می‌گيره و از راه فروش اون‌ها کلی منافع شخصی داره. حالا بعداً بيشتر راجع به اين خانوم افشاگری می‌کنم.

*****

می خواستم اين يادداشت رو به اسپانيايی بنويسم؛ ولی چون هنوز شروع به ياد گرفتنش نکردم، فعلاً فارسی می‌نويسم، ولی قول می‌دم در اولين فرصت اين زبان اسپانيايی رو ياد بگيرم؛ چون خيلی شبيه زبان خودمونه و منو ياد ميدون شوش می‌اندازه!

*****

[اينا رو تو وبلاگ آلمانيم نوشتم] من هی می‌گم آزادی نيست، شما باور نداريد. جونم براتون بگه، يک ماه پيش رفتم کوپن گرفتم، ديدم اينا فقط تو شناسنامه يه مهر می‌زند. گفتم کی به کيه! برم يه بار ديگه هم کوپن بگيرم. آقاهه پرسيد واسه چی اومدی کوپن بگيری، گفتم برای کارهای وبلاگم! اونم زرنگی کرد و سريع تو گوگل سرچ (جستجو) کرد و اسم وبلاگم رو درآورد و نشست تمام آرشيو وبلاگم رو خوند! يه دفعه چشمش افتاد به اين گوشه که نوشتم ساکن آلمان هستم، و گفت هيچ رقمه به شما کوپن تعلق نمی‌گيره! از من اصرار و از اون انکار. گفتم بابا اگر خواننده‌هام فکر کنند من اونور آب هستم بيشتر کلاس داره و بيشتر دوسم دارند [خوشبختانه طرف سواد نداشت ببينه چقدر بهم بد و بيراه می‌گند!] گفت اگر اينطوره بگذار بقيه آرشيو رو بخونم.
وقتی اون يادداشتم رو خوند که نوشته بودم من دارم می‌رم شهربازی، ولی ممکنه اونجا منو بزور ببرند تونل وحشت و اعلام کنند اين از آق سيا پول می‌گيره، شکش برد که من چرا از سيا پول می‌گيرم و اگر از سيا پول می‌گيرم، عمراً بهم کوپن تعلق نمی‌گيره. باز کلی خواهش و التماس که من اصلاً سيا رو نمی‌شناسم و بچه محل خودتونه، تا راضی شد. بعد گفت بيا يه کم گپ بزنيم و از زندگيم و اين حرفام سؤال کرد و منم راست حسينی همه چی رو بهش گفتم. يه دفعه چشمش به کيهان بچه‌هايی که ته چمدونم بود افتاد و وقتی توش نقاشی منو که براشون فرستاده بودم ديد، همه کاسه کوزه‌ها خراب شد. حالا من تا شيش ماه اجازه ندارم کوپن بگيرم. عوضش می‌رم يه کم اروپا رو می‌گردم! باز هم بگيد خراب شده آزادی داره! هی من می‌گم اين مملی (شاگرد اصغر ترقه) با تقلب شده همه کاره محل؛ شما بگيد مملی و تقی فرقی ندارند. حالا خودتون قضاوت کنيد وبلاگ من بيشتر به ماست‌بندی خدمت کرده، يا وبلاگ شما؟

ته نوشت:
اگر شباهت‌هايی با يادداشت‌های يکی از دوستان معروف می‌بينيد، ضمن تشکر و تمجيد از ايشون بخاطر نقش موثر و غيرقابل انکارشون در خيلی زمينه‌ها، عاجزانه تقاضا می‌کنم به فهم و درک (شعور) انسان‌ها احترام بگذاريم.

پی‌نوشت ۱:
گفتم قبل از هرگونه سوء‌تفاهم توضيح بدم که اين يادداشت کاملاً طنزه و طنز رو با ناراحتی نمی‌نويسند! البته ميلاد عزيز که دچار اولين سوء‌تفاهم شده گويا يا نوشته منو نخونده يا نوشته استاد مورد نظرشون رو! چون هيچ تشابهی بين سرگذشت اون شخص معروف با يادداشت‌های دوست خوبم ن.ت.خ وجود نداره. البته من فکر می‌کردم اين شخص معروف خيلی معروف‌تر از اين حرفا باشه و غير از کسانيکه صبح تا شب دارند به اين بنده خدا فحش می‌دند، دوستان ديگه هم وبلاگ ايشون (به هر دو زبان فارسی و انگليسی) رو می‌خونند!
در ضمن فکر می‌کنم قرار نيست هرکس که چيزی نوشت، ديگران يا فحش بدند يا سکوت کنند! من اين حق رو دارم که به روش خودم نوشته‌های ديگران رو نقد کنم [در پاسخ به اينکه «هر کسی می‌تونه تو وبلاگش هر چیزی بنویسه. شما می‌تونید تشریف نیارید.»]. هرچند در اين يادداشت نه به شخصی توهين کردم نه حرمت کسی رو شکوندم نه نقدی نوشتم؛ فقط مثل اتفاقات رخ داده برای کسی چند خطی نوشتم.
جون عزيزانتون اينقدر زندگی رو سخت نگيريد و يه کم بخنديد.
پی‌نوشت ۲:
راستی فکر می‌کنم نمی‌شد قبل از پابليش ايشون، من چيزی رو پابليش کنم و چون پابليش ايشون کمتر از بيست ساعت قبل پابلیش من بوده، در نتيجه پابليش من دير نيست!
بعدش ايشالا هيچ‌کس نخواد زير ذره‌بين قرار بگيره که کار از اين راحتتر وجود نداره! همين الانش که قراره شيش ماه به من کوپن ندند، قراره منم زير ذره‌بين قرار بگيرم! در ضمن خوب شد من يه کلمه نقد تو اين پی‌نوشت آوردم، وگرنه همه فکر می‌کردند خدايی نکرده اين اراجيف طنزه!!!
پی‌نوشت ۳:
دوستانی که احياناً از اين چند خط خوششون نيومده، فکرشو کنند وقتی يه چيز تو مايه‌های همين‌ها رو تو يه وبلاگ جدی (به انگليسی) می‌خونند؛ چه احساسی بهشون دست می‌ده؟ احتمالاً مثل من از خنده روده‌بر می‌شند و نذر می‌کنند صبح که از خواب بيدار شدند، قبل مدرسه رفتن، دست و رو نشسته، مثل اون بنويسند!

January 15, 2006

حسين ما و دانشجوی نمونه

حسين دو ماه پيش گفت قراره دوازده ژانويه بهش جايزه بدند و خان باجی خواسته ازش مستند سازی کنم. از اونجا که برام جايزه گرفتن عادی شده، بدون اينکه بپرسم قضيه اين جايزه چيه قولش رو دادم که حتماً می‌آم. از دو هفته پيش هم هی يادآوری می‌کرد که اون موقع برنامه‌ای نگذارم. چند روز قبلش ديدم همه جا اعلاميه زده که پنج‌شنبه بعدازظهر [فيتيله] کل دانشگاه تعطيله. گفتم لابد قراره رئيس نهاد صدراعظمی بياد سخنرانی کنه و بعدش به دانشجويان نمونه نفری يک جلد کلام‌الله انجيل يا ديوان گوته با يه تقديرنامه بده!
پنج‌شنبه ظهر اومدم خونه و ناهار خوردم. ديدم از اين موقعيت‌ها که ظهر خونه باشم و بتونم به ياد ايران يه چرتی بزنم ديگه نصيبم نمی‌شه. تا چشم‌هامو گذاشتم رو هم يکی از همکارهام زنگ زد که چهار سال پيش که فلان پروژه رو انجام دادی چه جوری بوده! منم که همش يادم رفته بود و هيچ گزارشی ازش تو خونه نداشتم، هی می‌گفتم برو فلان جا رو نگاه کن يا فلان کار رو انجام بده ببينيم اينجوری می‌شه يا نه! خلاصه يک ساعت تمام پشت تلفن از برنامه نصب کردن گرفته تا خوندن مقاله، رو انجام دادیم. بيست دقيقه به شروع برنامه بود که حسين اومد دم در که حاضری بريم. گفتم تو برو من با دوچرخه می‌آم. از خونه تا دانشگاه، پياده پنج دقيقه هم راه نيست. رفتن حسين همانا و به خواب رفتن من هم همانا! داشتم هفت آسمون رو خواب می‌ديدم که يهو يادم افتاد اون پايين مايينا قول و قرار داشتم و تلپی افتادم پايين. با چشم‌های پف کرده و از خواب پريده، سريع لباس‌های هميشگی (عملگی)ام رو پوشيدم و دم و دستگاه رو ريختم تو کوله‌ام و مثل هميشه دِ بدو. چند بار نزديک بود تو راه جنگلی دم خونه که حسابی يخ زده، زمين بخورم ولی جون سالم بدر بردم.
اينقدر عجله داشتم که کاپشنم رو تحويل جالباسی ندادم و دويدم سمت سالن. با کلی التماس و من بميرم و تو بميری، گذاشتند برم تو سالن. تو سالن جای سوزن انداختن نبود و رئيس دانشگاه داشت سخنرانی می‌کرد. چشمم اينور اونور می‌گشت تا حسين رو پيدا کنم. آخه قرار بود يکی از دوستانش چهار پايه دوربين رو بياره. از اونجا که در ورودی سالن وسط بود، من فقط چهره‌های کسانی که بالای سالن نشسته بودند می‌ديدم که همه پرفسور و استاد بودند. از پشت سر، حسين رو شناختم که رديف سوم نشسته بود. با کلی بدبختی و له کردن پای ملت، خودم رو رسوندم بهش و ضمن عرض معذرت بخاطر تاخير چهل دقيقه‌ای ازش رخصت گرفتم. شانس من از چهار پايه خبری نبود. کنار رديف دوم يه جا واسه ايستادن بود. با خوشحالی رفتم اونجا. کم‌کم از حالت خواب پريدگی بيرون اومده بودم که يهو متوجه شدم تمام کسانيکه رديف اول و دوم نشستند همه تو تلوزيون هم بودند و من با اون لباس‌ها و ته‌ريش و کله سياه وسط محافظ‌های وزيرها و وکيل‌ها وايسادم. با کلی صلوات و آيت‌الکرسی زيپ کوله‌ام رو باز کردم تا دوربين رو در بيارم. خيلی تابلو نفس همه تو سينه‌شون حبس بود و منتظر بودند تا چند ثانيه ديگه من منفجر بشم. خودم هم شکم برد قراره فيلم بگيرم يا بترکم!
کاپشنم از ايناست که خر توش تب می‌کنه، سگ سينه پهلو. با اينحال نمی‌شد درش بيارم؛ آخه جا واسه تکون خوردن نبود و ممکن بود موقع در آوردنش چشم و چال ملت هم در بياد. بعد از چند دقيقه ديدم نه تنها عرق دويدنم خشک نشده، بلکه دارم مثل آسمون بهاری عرق می‌ريزم! نگو چسبيدم به يکی از دو رادياتور بزرگ سالن! رسالت خبرنگاری هم اجازه نمی‌داد وسط حرف‌های وزيره محترمه آموزش و تحقيقات، فيلم رو قطع کنم و يه جوری خودم رو از شر کاپشن خلاص کنم.
از وقتی دولت‌های ايالتی برخلاف نص صريح قانون اساسی (آموزش رايگان) و با تائيد شورای نگهبان تصميم گرفتند خون باباشون رو روی شهريه دانشگاه‌ها اضافه کنند، اين وزيرها هرجا می‌رسند زمين و زمون رو به هم می‌بافند که اين کار درسته! واسه همين خانوم وزير يک ساعت فک زد و من بيچاره دوربين به دست يک ساعت عرق ريختم. البته بعدش يکی از اين آبجی دانشجوهای انجمن اسلامی (ببخشيد مسيحی، نه بازم نشد، انجمن چپی) رفت پشت تريبون و تو پنج دقيقه خانوم وزير رو رنگی کرد تا ملت نيم ساعت تشويقش کنند.
بعدش نوبت جايزه دادن شد. وقتی رييسه اداره خارجه دانشگاه رفت پشت تريبون و شروع کرد از حسين تعريف کردن، من از فرط دايی بودن و تهرانی بودن در حال ذوق مرگ بودم. واسه اين «تهرانی بودن» که طرف يه بار نگفت حسين ايرانيه و همش می‌گفت تهرانيه تا احتمالاً ملت فکر نکنند دانشگاه پوتسدام با گروه‌های تروريستی و بمب اتم همکاری می‌کنه و تازه بهشون جايزه کلون هم می‌ده!
اين جايزه نه فقط بخاطر درس و مشق خوب اين حسين ما بهش تعلق گرفته، بلکه پی‌گيری و جديت علمی، فعاليت‌های جنبی، موفقيت‌های کاری، رابطه با دانشجوهای ديگه و کمک به اون‌ها نقش مهمی تو اين انتخاب داشته. البته به نظر من اين جايزه بايد زودتر به حسين ما (به ماش توجه کنيد) تعلق می‌گرفت؛ چون به معنای واقعی کلمه دانش‌جوی نمونه است. دانشجوهای خارجی معمولاً تحصيل‌شون چند ترم بيشتر از حد معمول طول می‌کشه. خيلی‌هاشون هم هستند که همون دو سه ترم اول تحصيل رو ول می‌کنند. چندتا ايرانی می‌شناسم که سر دو ماه ديدند دانشگاه اينجا با ايران زمين تا آسمون فرق می‌کنه و اينجا نمی‌شه تو دانشگاه دانش‌آموز بود و بايد دانش‌جو باشی تا موفق بشی. مثلاً پيمان (خيلی مخلصيم) که هم رشته‌ام هست، بعد از دو سال حتی يک درس رو هم پاس نکرده، جالب اينجاست که شب‌ها هم جاشو تو کتابخونه می‌اندازه و تلاشش حتی چند برابر دانشجوهای آلمانی هست، ولی چون نتونسته خوش رو با سيستم اينجا وفق بده و بعد از دو سال تصميم گرفته رشته‌اش رو عوض کنه. با اين تفاصيل وقتی حسين داره زودتر از زمان معمول درسش رو تموم می‌کنه نشون می‌ده که دانشجوی موفقی هست. حالا در کنار اينها هم کار می‌کنه و خرج خودشو در می‌آره و هم تو بخش‌های مختلف مثل انجمن صنفی فعاليت زيادی داره.
البته توضيح بدم که دو نوع دانشجو خارجی داريم، دسته اول مثل من و حسين و پيمان و بقيه، خودمون با خواهش و التماس تونستيم وارد دانشگاه بشيم و از اول همه چيز رو شروع کنيم، که داستان اين گروه ذکر شد. دسته بعدی دانشجوهای نمونه دانشگاه‌های دولتی هستند که همه جای دنيا رو دست می‌برندشون و معمولاً برای دوره‌های فوق‌ليسانس يا دکترا می‌آيند اينجا و خب معلومه اينها با ما فرق دارند. اون‌هايی که هميشه پزشون رو می‌ديم و می‌گيم مغز و هوش ايرانی و اين حرفا همينها هستند که درصدشون نسبت به ما مثل درصد هزار نفر اول کنکور به بقيه است.

خلاصه خان باجی خانوم بهت تبريک می‌گم که خان داداشی مثل من داری که خان خواهرزاده‌اش در حضور وزير و وکيل جايزه دانشجوی نمونه رو می‌گيره.

January 29, 2006

هيأت مديره باشگاه فرهنگی ورزشی استقلال

بعد از واگذاری باشگاه فرهنگی ورزشی استقلال به وزارت رفاه برای رفاه حال عموم مشتاقان و طرفداران اين تيم، عصر امروز هيأت مديره اين باشگاه معرفی شد!

-حميدرضا آصفی سخنگوی وزارت امور خارجه
-دكتر اميدوار رضايی رييس كميسيون بهداشت مجلس شورای اسلامی و نماينده مردم مسجد سليمان
-عبدالرضا مصری رييس كميسيون اجتماعی مجلس شورای اسلامی و نماينده مردم كرمانشاه
-عشرت شائق عضو كميسيون اصل نود و نماينده مردم تبريز
-محمد قريب مديرعامل سابق باشگاه
برای اولين بار در ميهن اسلامی يکی از بانوان به شدت فرهيخته و اهل علم و معرفت به عضويت هيأت مديره اين باشگاه درآمده تا مشت محکمی بردهان ياوه‌گويان و ايادی استکبار بکوبد که زنان مسلمان ما هميشه و همه حال در جلو و پشت تمام جبهه‌ها و هيأت‌ها حضور دارند.
از طرفی برای کم شدن حواشی اين تيم، جناب دکتر آصفی سخنگوی محترم وزارت محترم امور محترم خارجه هم در اين هيأت حضور دارد تا ضمن تکذيب تمام اخبار اين تيم، مشت محکمی به دهان رسانه‌های خودفروخته داخلی بزند!
عکاسان ما توانسته‌اند صحنه‌ای از بازی آينده تيم استقلال را ثبت کنند.

خاطرنشان می‌شود طبق اولين تصميم هيأت مديره، بعد از اين بازيکنان با حجاب کامل اسلامی و شلوار خمره‌ای (شلوار خانواده) وارد زمين خواهند شد! همينطور برای جلوگيری از تحريک قوه جنسی بازيکنان، بانوان حق ندارند وارد شعاع چند صد کيلومتری استاديوم شوند.
و من‌الله التوفيق

February 6, 2006

روزگار غريبی است نازنين

بعد از اشغال کويت توسط عراق و جنگ خليج، چند سالی تو خاورميانه خبر خاصی نبود. بغير از جنگ‌های داخلی يوگوسلاوی دنيا داشت آروم و بی‌سر و صدا می‌چرخيد. اگر هم مثلاً تو رواندا مردم کشت و کشتار می‌شدند، کک کسی نمی‌گزيد.
ولی گردش روزگار از يازده سپتامبر سال دو هزار و يک ميلادی، عوض شد. طالبان و القاعده که تا ديروز رفيق و دوست آمريکا بودند، شدند دشمن درجه يک. افغانستانی که شوروی (همسايه شمالی‌اش) با اون عظمت سال‌ها نتونسته بود کامل تحت تسلط خودش قرار بده، در عرض چند روز توسط آمريکا و متحدانش اشغال شد.
صدام سال‌ها بهترين و مطمئن‌ترين شريک آمريکا و اروپا و شوروی (بعداً روسيه) تو منطقه بود، بطوريکه وقتی بخاطر سرکشی (اشغال کويت در سال ۱۹۹۱) شکست سختی از آمريکا خورد، باز هم بر عراق حکومت می‌کرد. حتی تو همون سال به دستور صدام تعداد زيادی از مردم جنوب عراق قتل‌عام شدند و صدای هيچکس هم درنيومد. ولی درست زمانی که بعد از سال‌ها تحريم اقتصادی عراق، کرک و پر صدام هم ريخته بود، شد خطری برای امنيت جهانی و با وجود مخالفت‌های روسيه و آلمان و فرانسه، باز هم در عرض چند روز توسط آمريکا و انگليس اشغال شد.
دنيا فکر می‌کرد حالا که آمريکا چپ و راست ايران خيمه زده، حکومت ايران آسه می‌ره و می‌آد تا گربه شاخش نزنه. ولی همه چيز به ظاهر برعکس پيش‌بينی‌ها اتفاق افتاد. گسترش تروريسم در عراق اشغال شده، قدرت گرفتن گروه‌های مورد حمايت ايران در عراق، رئيس‌جمهور شدن يک اصول‌گرای تندرو در ايران، پيروزی حماس (اصلی‌ترين دشمن مسلح اسرائيل) در انتخابات فلسطين و کلاً قدرت گرفتن اسلام‌گراها در کشورهای خاورميانه نشون می‌ده حضور نظامی آمريکا در منطقه اونطور که می‌خواست نتيجه نداده. ولی جالب اينجاست که آمريکا در برابر تمام اين تحولات واکنش چندانی نشون نداده.
مدتهاست که خبر پرونده اتمی ايران، تيتر اول اخبار رسانه‌هاست. درسته که من به عنوان يک ايرانی اين اخبار رو دنبال می‌کنم و در بعضی موارد در موردش فکر می‌کنم، ولی آيا بقيه شهروندان اروپايی و آمريکايی هم اين اخبار رو دنبال می‌کنند؟ به نظر من الان تو ذهن اکثر غربی‌ها نام ايران با بمب اتم گره خورده، بطوريکه خيلی‌هاشون ايران رو خطر جدی برای صلح جهانی می‌دونند.
با اينکه از نگاه سياستمداران، رفتن پرونده اتمی ايران به شورای امنيت فقط يک تهديد برای جلوگيری از برنامه تسليحات هسته‌ای ايران است، ولی برای مردم عادی دنیا نشانه‌ای جز خطرناک بودن ايران نداره. در ضمن تحريم اقتصادی بيش از اينکه به حکومت ايران ضربه بزنه و تحت فشار قرار بگيره، بخاطر گرون شدن قيمت نفت، به اقتصاد سرمايه‌داری دنيا لطمه وارد خواهد کرد. پس اونها به دنبال راه حل پرسودتر و راحت‌تری برای خودشون خواهند بود.
جالب‌تر از همه جريان کاريکاتورهای پيامبر اسلام و خوشونت‌های اخير با موضع‌گيری‌های رئيس‌جمهور ايران و همينطور مناقشه پرونده هسته‌ای ايران همزمان شده و اين ذهنيت رو بوجود آورده که مسلمون‌هايی که طاقت چاپ چند کاريکاتور رو ندارند، حالا می‌خواند به بمب اتم هم مسلح بشند. هر چی حساب و کتاب می‌کنم نمی‌فهمم چرا بعد از شش ماه که از چاپ اين کاريکاتورها می‌گذره، حالا مسلمونها دقيقاً طوری رفتار می‌کنند که در نهايت يه چهره خشن و ضد انسانی از اسلام بجای می‌گذاره.
جنگ وحشتناکه، ولی وقتی گسترده و طولانی بشه سال‌های سال مرگ و فقر و بدبختی گريبانگير مردم می‌شه و سياستمداران از پناهگاه‌ها مردم رو جلوی توپ و تانک می‌فرستند تا عمر حکومتشون چند روزی بيشتر بشه. کارخانه‌های اسلحه‌سازی هم هر روز بيشتر از قبل مشتری پيدا خواهند کرد.
با اين اوضاع حس خوبی ندارم. بوی جنگ می‌آد، نه از اون جنگ‌های يکی دو هفته‌ای و ماهی، نه از اونا که با شکست يه سپاه و لشگر تموم می‌شه، از اون جنگ‌ها که سال‌ها طول می‌کشه، از اونا که تمام مردم خاورميانه درگيرش خواهند بود. فقط می‌تونم اميدوار باشم همچين اتفاقی نيفته.

March 24, 2006

جام‌جهانی آلمان و پيام ايرانيان

جام‌جهانی فوتبال نزديکه. تمام نگاه‌ها و تبليغات به اين بازی‌ها معطوف شده. بيش از نصف مردم جهان برای اين مسابقات لحظه‌شماری می‌کنند. با اين اوصاف جام‌جهانی فوتبال بهترين مکان برای رساندن پيام ملت‌ها به دیگر مردم جهان است.
تجربه آشنايی با مردم مختلف جهان نشون داده اکثر اونها حتی کشور ايران رو نمی‌شناسند و حتی نمی‌دونند کجای کره خاکی قرار گرفته. عده‌ای هم که می‌شناسند دو دسته هستند؛ یا مردم کشورهای منطقه و بعضی کشورهای آفريقايی يا کسانی که اخبار و رويدادهای جهان رو دنبال می‌کنند. متأسفانه رسانه‌ها فقط به اخبار دولت‌ها و سياست‌های اون‌ها می‌پردازند و همين باعث شده شناخت اين افراد از مردم ايران چيزی جز انسان‌های جنگ‌طلب و محور شرارت و حامی تروريست نباشه.
مسلماً کتمان مشکلات و ضعف‌های فرهنگی ايرانيان کمکی به حل مشکلات نمی‌کند؛ ضديت با قانون، بی‌احترامی و نقض فرديت و حق ديگران، نژادپرستی و خيلی از مشکلات تاريخی ايرانيان، قابل اغماض نيست. ولی به نظر من جنگ‌طلبی و ترور خواسته مردم ايران نيست و اين واقعيت بايد به گوش مردم جهان برسد که بهترين مکان و زمان برای اينکار همزمان با مسابقات فوتبال ايران در جام‌جهانی فوتبال خواهد بود.

با اينکه قرار است با کميته برگزاری بازی‌ها در برلين همکاری کنم و باید قبل از شروع تا بعد از پایان این تورنمنت برلین بمونم، ولی از حالا برای بازی‌های ايران در فرانکفورت و نورنبرگ و لايپزيگ مرخصی گرفتم و حتماً تو استاديوم خواهم بود. ايده‌ای که به ذهنم رسيده، نصب يا حمل يک پلاکارد (پارچه نوشته بزرگ) با مضمون صلح‌دوستی و صلح‌طلبی ايرانيان است. اين حرکت رو می‌تونم با کمک دوستانم هنگام هر سه بازی ايران عملی کنيم. فقط مونده جمله و عبارت اون که بهتره انگليسی باشه. هرچه کوتاه‌تر و مختصرتر، مفيدتر خواهد بود. زمينه‌اش می‌تونه آبی همراه با کبوتر صلح باشه.
خلاصه که محتاج پيشنهادات و ايده‌های شما هستم و اميدوارم با کمک شما اين حرکت تأثيرگذارتر بشه. بازتاب و حتی بحث در اين مورد می‌تونه به پخته و کاراتر شدن اين حرکت کمک بزرگی کنه؛ که شايد اين کار اصلاً درست نباشه. پس منتظر نظرات و همراهی شما هستم.

September 27, 2006

در پايان اين هجو نتيجه‌گيری منطقی وجود دارد!

خبرنگار واحد مرکزی خبر - در پی نشر جمله‌ای موهن در وبلاگ سعيد حاتمی، امت هميشه حاضر در صحنه و روزه‌دار بلاگشهر، به صورت خودجوش و از تمام نقاط دنيا، کفن‌پوشان و قمه‌زنان به سمت دادستانی تهران حرکت کردند تا انزجار خود را از اين عمل وقيح اعلام نمايند و مشت محکمی بر دهان ياوه‌گويان و تخريب‌کنندگان مقدسات بکوبند. طلاب خارجی حوزه علميه وب، انجمن اسلامی فارغ‌التحصيلان شبه‌قاره وبستان، اداره اماکن وبلاگشهر بزرگ، نماينده فعال حضرت زينب (س) در وبلاگستان، مريم جون‌اينا و همچنين گروه‌ها و تشکل‌های مختلف با صدور اطلاعيه‌ها و بيانيه‌هايی جداگانه خواستار برخورد صريح قانونی با وی شدند.

در همين راستا خبرنگار ما که در دادستانی حضور داشت شاهد حضور کت‌بسته سعيد حاتمی بود که به همراه مأمورين به سمت دفتر دادستان کشانده می‌شد و التماس می‌کرد که حاضر است همين حالا برود خبرگزاری ايسنا و مصاحبه کند، ولی اغلب حضار اذعان می‌داشتند که چهار ماه انفرادی رو شاخشه!

دادستان کل که با وجود شروع دانشگاه‌ها و مشغله تدريس، مستقيماً نظارت بر اين پرونده را برعهده گرفته، دليل بازداشت سعيد حاتمی را تشويق اذهان عمومی برای تخريب شخصيت‌های عالی مقام، عنوان کرد و گفت: پس از نشر جمله‌ی سراسر هجو و کذب و توهين‌آميز «شراگيم: رفیق فابریک بودن با حسین ملکزاده در دوران دبیرستان و پیش‌دانشگاهی (حسین ملکزاده الان 206 دارد و بسیار مایه‌دار است)» در وبلاگ ایشان علاوه بر مدعی‌العلوم‌ها، سازمان‌ها و شخصيت‌های زير شکايت خود را تسليم دادگاه کردند.
تيم وکلای مدافع حسين ملک‌زاده، بخاطر تخريب شخصيت ايشان در نوشته‌ای سراسر هجو!
دايره مبارزه با منکرات و مفاسد اجتماعی-وبلاگی، به دليل مشکوک بودن رابطه حسين ملک‌زاده با شراگيم زند! و چون در دوران دبيرستان بوده پس کودک آزاری هم اتفاق افتاده!
انجمن اسلامی بازار، بخاطر توهين و تخريب و آزار و هجوم عليه بازار و مايه‌‌دار‌ها!
وزارت آموزش و پرورش، به دليل انجام اعمال خلاف عفت عمومی و تقلب در دوران دبيرستان و پيش دانشگاهی توسط حسين ملک‌زاده!
نماينده حقوقی ايران خودرو، بخاطر تشويش اذهان عمومی و پايين آمدن قيمت پژو 206 بخاطر اين نوشته!
انجمن اسلامی زنان ويژه، بخاطر بلند کردن خانوم‌ها توسط پژو‌های 206!
اتحاديه دفع حيوانات موذی، به دليل توهين آشکار به سوسک‌ها در ناآرامی‌های مربوط به روزنامه ايران و انتشار مجدد آن!
فدراسيون سوارکاری، بخاطر بدون هاله بودن اسب در کاريکاتور روزنامه شرق! [گويا اين دو اتهام به اين پرونده بيشتر نزديک بوده.]
همچنين گودرز و شقايق به دلايل بسيار!

کارشناسان پيش‌بينی می‌کنند در صورتيکه شراگيم زند هم از اين مسأله مطلع شود، بخاطر تخريب اذهان عمومی و سوء استفاده از يادداشت وبلاگش و بدون اجازه لينک دادن به آن، از متهم شکايت خواهد کرد.

نتيجه‌گيری منطقی
به قول مامانم آدم خودش بايد عاقل باشه.

November 24, 2006

ما و تعليق فوتبال ايران

چند روزی است منتظر رأی فيفا در مورد فوتبال ايران هستم، ولی وقتی خبر تعليق را خواندم زياد جا نخوردم. ياد چند ماه پيش می‌افتم: جام‌جهانی.

همه ما خوب می‌دانيم جايگاه فوتبال ايران در آسيا و جهان کجاست؛ چون زمين‌های فوتبال، مديريت باشگاه‌ها، نحوه برگزاری مسابقات، بازی تيم‌ها، توانايی‌های بازيکنان (مخصوصاً لژيونر‌ها) و خيلی چيزهای ديگر مربوط به فوتبال مملکت را می‌بينيم. فوتبالی که جوانانش پنج گل از کره‌شمالی می‌خورد، بايد هم از بردن بازيکنان شماره چهل تا پنجاه کره‌جنوبی ذوق کند. باشگاه‌هايی که معروفترين‌شان (پرسپوليس و استقلال) دربدر دنبال زمين تمرين هستند و پول ندارند حقوق بازيکنان را بدهند، مشخصه که بايد بهترين بازيکنانشان را به باشگاه‌های درجه دو اماراتی بفروشند و بهترين و تکنيکی‌ترين بازيکنان ايرانی در اروپا روی نيمکت بشينند.
با اين وجود عجيب بود که ملت هنگام جام‌جهانی توقع داشتند مکزيکی را ببريم که دو دوره از جام‌جهانی ميزبان بوده و بازيکنانش در تيم‌های بزرگ دنيا مهره اصلی هستند. البته وقتی با کارشناسان و مربيان ايرانی حاضر در جام‌جهانی صحبت می‌شد، هيچکدام شانسی برای تيم ايران قائل نبودند ولی جو رسانه‌ها طوری بود که همه ايران را يکی از تيم‌های مرحله دوم می‌دانستند! پشت پرده اين جوسازی با مرور مقالات روزنامه‌ها و اظهارات مسؤولين حکومتی قبل از جام‌جهانی، بيشتر روشن می‌شد. هرچند خيلی از روزنامه‌نگاران بخاطر غرور ملی‌شان با اين جريان همراهی کردند ولی بعضی از آنها مخصوصاً روزنامه کيهان کاملاً هدفمند اين جو را هدايت می‌کردند.

با شکست‌های ايران که از قبل پيش‌بينی می‌شد، همان جريان کاملاً هماهنگ و سريع برای شکست‌ها مقصر پيدا کردند و با وجود هشدار آگاهان، با افتخار و شجاعت مقصران ساختگی آنرا کنار گذاشتند. در تمام اين مدت بازهم به هشدارها بی‌توجه بودند و همه را دسيسه دشمن می‌دانستند تا اينکه اواخر فهميدند قضيه تحريم جدی است و سعی کردند يکی از اشتباه‌های گذشته خود (برکناری رئيس فدراسيون) را به گونه‌ای ماست‌مالی کنند، دريغ از اينکه مشکل اصلی دخالت و سوء‌استفاده حکومت در ورزش بوده و است.
همان‌هايی که بعد از شکست مقابل مکزيک و پرتغال از احساسات ملی جريحه‌دار شده ايرانيان سخن می‌گفتند، حالا پاسخ جوانانی را بدهند که تنها اميدشان تکرار پيروزی در مسابقات آسيايی دوحه مقابل مالديو و هند و هنگ کنگ بود.

متأسفانه هيچ انتظاری از مسؤولان حکومتی برای اصلاح خودکامگی‌ها و سوءاستفاده از قدرتشان نيست، ولی حداقل می‌توان از مردم و مخصوصاً نخبگان جامعه توقع داشت با همراهی کردن آنها، زمينه را برای رسيدن به هدفشان که با منافع ملی کاملاً در تضاد است، مهيا نکنند.

May 31, 2007

کله گنده‌ها در آلمان و مخالفانشان

اگه تو اين غربت و مخصوصاً پايتختش يه چرخی بزنید قول می‌دم با يه رئيس جمهوری، وزيری، چيزی يا خيلی بدشانس باشید يه هنرپيشه يا ورزشکار، برخورد می‌کنید. مثلاً تو رستوران يا کافه نشستید، می‌بينید تيريپ ميز بغل دستيتون به آدم معمولی نمی‌خوره، يه کم دقت کنید می‌بينید، ای بابا طرف فلان وزيره. حتی يک‌بار که با دوچرخه‌ام تو قسمت مخصوص دوچرخه قطار نشسته بودم، هانس کريستين شتروبله (Hans-Christian Stroebele) نماينده حزب سبزها که چند دوره است مستقيم وارد مجلس آلمان می‌شه، با دوچرخه در و داغونش روبروم نشسته بود. هيچکی هم نمی‌رفت بهش نامه بده و اين حرفا!

از اين چيزا تو دهات ما که همون شاه‌عبدالعظيم آلمانه، خيلی بيشتر پيش می‌آد. مخصوصاً دانشگاه پتسدام که تو کاخ‌های پارک سنسوزی (Sanssouci) قرار گرفته. يه روز می‌بينی مايکل جکسون داره تو حياط (Campus) دانشگاه واسه خودش می‌گرده، يه روز هم مثل ديروز وزير‌های امور خارجه گروه هشت (کشورهای صنعتی) را می‌آورند دم در خونه ما و چشم آدم را به جمال مبارک رايس و اينا روشن می‌کنند.

البته چون اينا هرجا برند مخالفان جهانی‌سازی قبلش اونجا هستند، کل پتسدام يه جورايی حکومت نظامی بود و تا ظهر دانشگاه تعطيل.
با اينحال تظاهرات چپ‌ها برعليه جهانی‌سازی انجام شد و اتفاقاً درگيری با پليس هم پيش اومد. وقتی تصاوير درگيری‌ها را از تلويزيون می‌ديدم، ياد تصاوير نوشته قبلی افتادم. هرچند از ديد من خشونت غيرقابل دفاع است، ولی رفتار پليس آلمان منطقی به نظر می‌رسه. بارها شاهد بودم در چنين تظاهراتی پانک‌ها (چپ‌های تندرو) رودرروی پليس با فرياد به اونها فحش می‌دند. با اين وجود معمولاً (مسلماً هميشه اينطور نيست) پليس عکس‌العملی نشون نمی‌ده تا زمانی که کسی رفتار خشونت‌آميزی (مثل زدوخورد يا پرتاب سنگ) بروز بده. اونوقت او را معمولاً با خشونت از بين جمعيت بيرون می‌کشند و معمولاً روی زمين می‌خوابانند و دستبند می‌زنند و بعد سوار ماشين می‌کنند.

چند نفر از دوستان پای يادداشت قبلی و نوشته‌های دوستان ديگر، اين رفتار را با رفتار پليس ايران یکی دانسته بودند. هرچند تفاوت‌ها کاملاً آشکار هست، ولی بد نيست برای روشن شدن اين دوستان به اين تفاوت‌ها اشاره کنم:

- اين دستگيرشدگان در حال انجام خشونت و جرم (از ديد پليس) دستگير می‌شوند نه در خانه و رختخواب.
- جرم اين افراد برای پليس کاملاً مشهود است، نه اينکه فقط بر اساس سابقه‌دار بودن‌شان آنها را مجرم بدانند.
- رفتار خشن پليس فقط تا بستن دستبند و کنترل متهم ادامه دارد، نه مانند پليس ايران به متهم دست‌بسته لگد بزنند.
- از لحظه بازداشت، متهم حق داشتن وکيل را داراست. در ايران اين مسأله با وجود تاکيد در قانون، بيشتر مانند لطيفه است!
- کوچکترين بد رفتاری توسط مأموران قابل پی‌گرد قضايی است. اگر هم در مجازات خاطی کارشکنی شود، معمولاً فشار مطبوعات نسبتاً آزاد و افکار عمومی اجازه ادامه آنرا نمی‌دهد.

با وجود چنين ملاحظه کاری‌های پليس، طبق آمار و تحقيقات کارشناسان اجتماعی، افراد مورد خشونت پليس واقع شده، به شدت ضداجتماع و خشن شده و معمولاً مرتکب جرم‌های بزرگتری نیز می‌شوند.

البته حتماً در موارد بالا استثناء‌هايی وجود دارد که رسانه‌ای نشده‌اند، ولی مسأله اينجاست که در ايران استثناء‌ها دقيقاً عکس هستند و افراد خاصی هستند که با وجود جرم‌های سنگين (قتل و تجاوز و اخلال در امنيت عمومی) هيچ برخوردی با آنها صورت نمی‌گيرد و اگر هم محاکمه شوند با احترام کامل (از سوی پليس و دادگاه!!!) بی‌گناه شناخته می‌شوند!

June 27, 2007

امنيت اجتماعی يا امنيت پمپ‌بنزين!؟

بله! کی گفته ما آزادی نداريم!؟ تا زمانی که پمپ‌بنزين آتش بزنيم و خيابان ببنديم يا احياناً به سفارت انگليس پاره آجر پرت کنيم، کسی نمی‌تواند جلوی خواست و اراده ملی مردم غيور را بگيرد. ولی زبانم لال اگر چند تار مو يا پوست بدن ضعيفه‌ای نمايان باشد، امنيت ملی و اجتماعی به خطر می‌افتد! اگر در وبلاگتان به وبلاگ ديگری که به وبلاگ ديگر و الی آخر لينک داده، لينک دهيد، اشاعه فحشا کرده‌ايد و بدون هيچ محاکمه‌ای فيلتر می‌شويد و از حقوق اجتماعی خود يعنی نوشتن محروم! ولی مطمئن باشيد اگر خواست و اراده ملی به آتش زدن پمپ بنزين باشد، هيچ کس جلودار شما نيست.

عکس بالا مربوط به کويت يا يک کشور فاسد و لاابالی غربی نيست؛ کشور عزيزمان ايران است. البته جای نگرانی يا احياناً خوشحالی (از انقلاب و اين حرفها) نيست؛ فقط دولت عدالت‌محور ديشب تصميم گرفته از بامداد امروز بنزين را سهميه‌بندی کند و نيروی محترم انتظامی هم در راستای فعاليت بيش از اندازه برای طرح امنيت اجتماعی و خستگی ناشی از آن، ديشب حس و حال برقراری امنيت در پمپ‌بنزين‌ها را نداشته. البته چون از امروز صبح طرح تشدید برخورد با بدحجابی به صورت گسترده‌تر و با حضور نيروهای بيشتر شروع می‌شود، تمرکز مأمورين زحمتکش معطوف به اين طرح بوده و قادر نبودند به مسائل انحرافی مثل تخريب و آتش‌زدن و غارت و اینا فکر کنند!

پانوشت:
صحبت از مثبت يا منفی بودن طرح سهميه‌بندی بنزين نيست. واکنش مردم نسبت به اقدام انقلابی دولت و عدم اطلاع‌رسانی کافی هم طبيعی است. کاملاً واضح است کسانيکه آفتابه به دست برای دريافت دو ليتر بنزين در صف بودند، از جزئيات جدول سهميه‌بندی آگاهی نداشتند؛ چون با توجه به این جدول و شرايطش، مشکل خاصی برای کسانی که بصورت عادی از خودرو شخصی استفاده می‌کنند، پيش نخواهد آمد.
با تمام اينها آتش زدن و تخريب اموال عمومی و خصوصی، هيچ توجيهی ندارد و در تمام دنيا جرمی از اين واضح‌تر نيست. حال چرا پليس يک کشور با وجود حضور سريع نيروهای ضدشورش و مقابله با تجمع‌های آرام و محدود مانند تجمع زنان يا معلمان، توانايی یا اراده کنترل و مقابله با چنين اعمال خشونت‌آميز و خلاف قانون را ندارند، جای سؤال است. هرچه در اخبار و رسانه‌ها هم گشتم، خبری از اين سؤال يا پاسخگويی مسؤولين انتظامی نبود.

July 14, 2007

از ماه ما تا ماه گردون هاسو پلتنر

تو دانشگاه‌های اين سرزمين کفر، سر هر بهونه‌ای يه جشنی-چيزی برگزار می‌کنند؛ جشن اول ترم، جشن زمستونی، جشن آخر ترم و يا جشن تابستون که حالا وقتشه.

تو دانشگاه پوتسدام دو تا رشته‌ی مربوط به کامپيوتر وجود داره؛ يکی انفورماتيک که رشته‌ی منه، يکی ديگه هم مهندسی نرم‌افزار. انفورماتيک زير نظر مستقيم دانشگاهه و دانشکده خودش رو داره. ولی نرم‌افزار زير نظر يه مؤسسه تحقيقاتی به نام هاسو پلتنر (Hasso Plattner) تدريس می‌شه که بودجه‌اش علاوه بر پروژه‌هايی که داره و يا فروش ليسانس اونها، از جيب يک دانشمند به همين نام تأمين می‌شه. پرفسور پلتنر اونقدر دست و دلبازه (و حتماً پولدار) که کلی برای اين مؤسسه خرج کرده و می‌کنه؛ مثلاً سالن‌های سمينار اين مؤسسه که دانشکده انفورماتيک هم از اون‌ها استفاده می‌کنه، يکی از پيشرفته‌ترين سالن‌های سمينار آلمانه و تمام امکانات پيشرفته آموزشی رو داره، به طوريکه اکثر جلسات درسی به صورت آنلاين هم قابل دسترس هست.
بخشندگی آقای پِلَتْنِر فقط به اين مؤسسه محدود نيست و يکی از بزرگترين منابع مالی دانشگاه استنفورد آمريکا هم هست. دو سال قبل بيست و نه ميليون يورو برای ساخت مؤسسه طراحی در کنار دانشگاه استنفورد کمک کرده.

برگرديم به جشن. چند وقت پيش دانشکده‌ی انفورماتيک جشن تابستانی خودشو برگزار کرد. آخر خرجشون اين بود که يه خوک درسته (با سر و گوش و دماغ و دم) سيخ کرده کباب کردند. برای موزيک هم بچه‌ها يه لپ‌تاپ وصل کرده بودند به چندتا بلندگو! البته برای خوردنی و نوشيدنی هم بايد پول پرداخت می‌شد؛ مثلاً هر پرس کباب خوک پنج يورو بود.
حالا ديشب (شب شنبه) جشن هاسو پلتنری‌ها بود. تمام محوطه باز مؤسسه به اين جشن اختصاص داده شده بود. از زمين فوتبال گل کوچيک گرفته تا چند تا بار (برای نوشيدنی) و باربيکيو (برای کباب)، همه چيز مهيا بود. سکوی کنسرتش دست کمی از کنسرت‌های زمين زنده (Live Earth) که هفته پيش تو تمام دنيا برگزار شده بود، نداشت. خلاصه که همه چيز برای آمادگی دانشجوها مهيا بود تا هفته آينده که امتحان‌ها شروع می‌شه، مشکلی نداشته باشند!

حالا غير اينکه تو اين يه وجب جا بخاطر پول، چقدر تفاوت وجود داره، می‌شه اين قضيه رو با آماده شدن دانشجوها تو ايران مقايسه کرد که دانشگاه‌ها دو هفته قبل از شروع امتحان‌ها به اسم فرجه تعطيل می‌شند. خودم يادم نمی‌آد تو اين دو هفته‌ها درس خونده بوده باشم، ولی بالاخره استرس امتحان‌ها فکر و ذکر دانشجو رو مشغول می‌کنه و عملاً هيچ کاری نمی‌شه تو اين دو هفته‌ها کرد.

July 19, 2007

اخبار علمی و ما

يکی از دوستان ايميلی فرستاده بود و سؤال کرده بود چرا از اخبار علمی و مخصوصاً دنيای کامپيوتر که رشته تحصيلی‌ام هم هست، چيزی نمی‌نويسم؟
مهمترين نکته اينجاست که کلاً کاربر آنلاين و غير آنلاين ايرانی علاقه‌ای به علم ندارد. البته منظور از علم همان دانش است، نه فراگيری؛ وگرنه تا دلتان بخواهد ايرانی‌ها تشنه‌ی ياد گرفتن نحوه هک کردن و مردم آزاری يا تجارت هرمی و کلاه‌برداری هستند. اين اشتياق از کلمات جستجو شده در اينترنت و يا سؤالاتی که معمولاً آنلاين يا غیرآنلاين از من می‌شود، کاملاً مشخص است.
آن تعداد اندکی هم که دنبال اخبار علمی روز هستند، مسلماً محقق يا دانشجوی فعال هستند که حتماً انگليسی‌شان خوب است و اخبار را به زبان اصلی پی‌گيری می‌کنند. اگر هم زبان‌شان خوب نيست و دنبال تقويتش نيستند، هر چقدر هم اخبار ترجمه شده بخوانند، کارشان خواهد لنگید.

نکته بعدی اين که تعريف علم در ايران با تمام دنيا فرق دارد. برای اکثر دانشجو‌ها علم همان ديکته و مشق است! و برای مردم هم علم و تکنولوژی يکسان. به طوريکه رئيس‌جمهور مردمی هم مهندس هسته‌ای را دانشمند می‌داند و ساختن سانتريفيوژ (دستگاهی معمولی در آزمايشگاه‌های تحقيقاتی شيمی و فيزيک) را دانش هسته‌ای معرفی می‌کند. در صورتيکه علم پايه تکنولوژی است و اگر نتايج تحقيق موفقيت‌آميز باشد، سال‌ها طول می‌کشد تا نتيجه يا تکنولوژی مربوطه‌اش قابل ارايه به ديگران شود.
به طور مثال شش سال پيش سيستم پارک خودکار بنز در حال تست شدن نرم‌افزاری بود، ولی به دلايل زيادی از جمله تنگنا‌های مالی هنوز اين پروژه از مرحله تحقيق خارج نشده.

غير ملموس بودن نتيجه تحقيقات برای اکثر مردم، يکی ديگر از عدم جذابيت اخبار علمی است؛ درحاليکه برای رسيدن به اين نتيجه، مدتها وقت و انرژی صرف شده. مثلاً سالهاست دانشمندان زيادی در پی يافتن روش بهينه‌ای برای جستجو در اينترنت (وب) هستند که هنوز موفق نشدند. نمونه‌اش اين موتور جستجو است که هنوز در مرحله آزمايشی است و نتايج هنوز کامل نيستند. يکی از هدف‌های اين روش يافتن پاسخ سؤالات مطرح شده است؛ چيزی که برای انسان کاری پيش پا افتاده است، ولی برای ماشين (کامپيوتر) تاکنون غير ممکن بوده.
يا همان پارک خودکار خودرو، کاری است که انسان با چند جلسه تمرين ياد می‌گيرد، ولی هنوز نتوانسته به ماشين ياد دهد!

به همين دلايل وقتی خبری علمی می‌شنوم يا می‌خوانم که برای خودم شگفت‌آور و هيجان‌انگيز است، آنرا در وبلاگم نمی‌نويسم. اين مسأله شامل حال اغلب دوستانی است که در محيطی علمی‌تر از من هستند يا به اخبار علمی علاقه دارند. دوستانی هم که به مسائل علمی می‌پردازند، بارها از اين نکات گله کرده‌اند.

August 28, 2007

يونان در آتش

چند روزی است که جنگل‌های يونان در آتش می‌سوزند و مدام در حال گسترش؛ بطوريکه باعث مرگ و بی‌خانمانی بسياری از مردم شده. متأثرکننده‌ترين اتفاق سوختن مادر و چهار فرزندش است که آنها را در آغوش گرفته بود.

جدا از حسرت سوختن طبيعتی که به سختی احياء می‌شود و آلوده شدن هوا، آتش آثار باستانی چند هزار ساله يونان را هم تهديد می‌کند.

آثار باستانی يونان نه تنها متعلق به تمدن اوليه اروپاست بلکه ميراث جهانی هم محسوب می‌شود؛ به همين دليل اکثر کشورهای دنيا برای خاموش کردن اين آتش به کمک يونان شتافته‌اند و در اين چند روز اخبار اين آتش‌سوزی در صدر خبرها قرار گرفته.

نکته‌ای که ذهن من را به خود مشغول کرده، تقدم خاموش کردن آتشی که آثار باستانی را تهديد می‌کند به آتشی است که باعث ضرر‌های جانی و مالی به اشخاص می‌شود. مثلاً وقتی زبانه‌های آتش به نزديکی منطقه المپيا رسيده بود، اکثر نيروهای آتش‌نشان به اين منطقه اعزام شده بودند.

مسلماً من يا شما که از دور ناظر اين ماجرا هستيم به الويت حفظ آثار باستانی می‌انديشيم، ولی اگر جای کسانی بوديم که آتش در نزديکی خانه‌شان هر لحظه جان و مالشان را تهديد می‌کند، آيا باز هم به فکر ميراث جهانی می‌بوديم؟ آيا حاضريد خانه‌ای که برايش زحمت کشيده‌ايد و سال‌ها در آن زندگی کرده‌ايد و وسايلی که از آنها خاطرات زيادی داريد در آتش بسوزند، ولی خرابه‌هايی که افتخار ملی و جهانی شماست، آسيبی نبينند؟

شما اگر در چنين موقعيتی بوديد آيا بخاطر حفظ آثار باستانی حاضر به از خود گذشتگی بوديد؟ اگر جواب مثبت است، لطفاً توضيح دهيد دليلتان چيست و چرا حاضريد زندگی و ميراث خود را فدای ميراث ملی يا جهانی کنيد.

September 29, 2007

هانيه و پاپ‌استارز

شبکه‌های تلويزيونی برای جذب بيشتر مخاطب مدام در حال توليد برنامه‌های متنوع با ايده‌های جديد هستند. يکی از اين برنامه‌ها که چند سالی می‌شود در اغلب شبکه‌ها رواج يافته، پيدا کردن افراد با استعداد در زمينه‌های مختلف از بين جوانان و مردم عادی و در نهايت تربيت و آموزش آنهاست در جهت ستاره شدن.
از آنجا که خواننده شدن آرزوی اکثر جوانان است، برنامه‌هايی مانند سوپر استار (Superstar) و پاپ‌استارز (Popstars) که به دنبال پيدا کردن گروه‌های خواننده هستند، با استقبال زيادی همراه می‌شوند. در آلمان هم اين دو برنامه هر سال توسط شبکه‌های اِر تِ اِل (RTL) و پرو زيبن (ProSieben) توليد می‌شود.
نکته جالب اينجاست که اکثر منتخبين اين برنامه‌ها افرادی با اصليت غیرآلمانی هستند؛ که شايد عدم علاقه يا استعداد آلمانی‌ها در خوانندگی دليل اصلی اين مسأله باشد. مثلاً سال قبل در پاپ‌استارز که به دنبال يک گروه دختر سه نفره بودند يک ترک، يک عرب مراکشی و یک آلمانی-ایتالیایی انتخاب شدند. آلبوم‌های اين گروه که مُن‌رُز (Monrose) نام دارد، امسال جزء پرفروش‌ترين آلبوم‌های آلمان قرار گرفته، در صورتيکه اعضای آن يک سال قبل حتی فکر خواننده شدن هم نمی‌کردند.

امسال برنامه پاپ‌استارز علاوه بر گروه خواننده به دنبال يک گروه رقص هم هست که در بين منتخبين آنها اسامی آشنايی مثل مهدی، عزیز، رها، سکينه و هانيه وجود داشت، که البته با کنکاش در مورد آنها فهميدم فقط هانيه ايرانی است.

هانيه، بيست و يک ساله، دانش آموز، ساکن اُفِن‌باخ (Offenbach) است که به رقص‌های ايرانی، هندی، آمريکای لاتين، هيپ هپ و عربی (رقص شکم) آشناست.
در پروفايل هانيه نوشته شده خانواده او در عراق زندگی می‌کنند، که احتمال دارد بخاطر تشابه نوشتاری ايران (Iran) و عراق (Irak) اشتباه نوشته شده باشد.

منتخبين پاپ‌استارز چند هفته‌ای است که برای گذراندن دوره‌های آموزشی در بروکسل (بلژيک) بسرمی‌برند که اتفاقات و حواشی آن در برنامه‌های مختلف تلويزيونی و گزارشات روزنامه‌ها و مجلات، منتشر می‌شود.
مهمترين خبر اين هفته رسانه‌ها در مورد هانيه بود که بخاطر بيماری سرطان مادرش از جمع پاپ‌استارز بيرون آمد تا پيش مادر بيمارش باشد.
هانيه تصميم سختی گرفت. او می‌توانست چند ماه آينده به عنوان يک ستاره با درآمد بالا در آلمان معروف و مشهور شود. ولی حالا بايد زندگی مجلل را فراموش کند و به دنبال آرزوی شغلی ديگرش که کار در موزه بود، برود.

شما جای هانيه بوديد، کدام را انتخاب می‌کرديد؟

December 2, 2007

با سی و هشت ميليون يورو چه می‌کنيد؟

جايزه اصلی لوتو (Lotto) در آلمان، این هفته به سی و هشت ميليون يورو رسيده. همين باعث شده تعداد زيادی از مردم آلمان و حتی کشورهای همسايه در اين بازی شانس خودشان را امتحان کنند.

بازی لوتو يا لوتاری (همان بليت بخت آزمايی خودمان)، به اين صورت است که شرکت کننده شش عدد دو رقمی و یک یکرقمی را روی برگه‌ی مخصوص انتخاب کرده و با پرداخت هزينه در مغازه‌ها و محل‌های مشخص آنرا ثبت می‌کند. هر چهارشنبه و شنبه قرعه‌کشی انجام می‌شود و کسانيکه عدد‌های انتخابی‌شان با عدد‌های بيرون آمده مطابقت کند، برنده‌ی جوايز می‌شوند. در صورتيکه کسی جايزه‌ای را نبرد، آن مبلغ به جايزه اصلی (Jackpot) اضافه می‌شود. واضح است وقتی جايزه‌ی اصلی هم بدون برنده باشد، ميزان آن بسيار بيشتر می‌شود.
يازده مرتبه است که کسی جايزه اصلی را نبرده و به همين دليل ارزش آن به سی و هشت ميليون يورو رسيده؛ که بی‌سابقه است. بيشترين مبلغ جايزه اصلی تاکنون سی و هفت ميليون و ششصد هزار يورو بود، که اکتبر سال ۲۰۰۶ يک مرد پرستار چهل و يک ساله برده.

سی و هشت ميليون کم پولی نيست و هرکسی را به طمع می‌اندازد. مسلم است اکثر شرکت‌کنندگان می‌دانند شانس بردن در چنين بازی، بسيار بسيار کم (يک در ۱۳۹.۸۳۸.۱۶۹) است. با اينحال ترجيح می‌دهند شانس خود را برای بردن چنين مبلغی امتحان کنند. به خاطر تعداد بالای شرکت‌کننده‌ها حتی امکان دارد بيش از يک نفر عددهای درست را انتخاب کرده باشند. در اين صورت مبلغ جايزه بين برنده‌ها تقسيم می‌شود. در سال ۲۰۰۴ جايزه ۲۶/۷ ميليون يورويی بين دو نفر تقسيم شده.
در بين شرکت‌کنندگان از هر قشری وجود دارند؛ از پرفسور رياضی که به خوبی می‌داند چه احتمال ضعیفی در برنده شدن دارد، گرفته تا کشيشی که قاعدتاً نبايد به امور دنيوی و مالی اهميت دهد.

برگرديم به خود جايزه. می‌شود گفت تمام شرکت‌کنندگان در اين بازی برای اين سی و هشت ميليون يورو نقشه کشيده‌اند؛ از خريدن جزيره‌ی اختصاصی گرفته تا احداث مدرسه در کشورهای فقير آفريقايی. شما اگر به اين صورت (شانسی يا به اصطلاح قلمبه) چنين پولی بدست آوريد با آن چه می‌کنيد؟
شايد عاقلانه‌ترين کار سرمايه‌گذاری باشد. البته بايد در نظر بگيريد با توجه به اوضاع فعلی جهان، هيچ سرمايه‌گذاریی بدون ريسک نيست. سهام اکثر شرکت‌ها و کارخانه‌های بزرگ مدام در حال بالا و پايين شدن است و هيچ تضمينی برای سوددهی سرمايه نيست.
اگر اهل تجارت باشيد و آگاه به مسائل و پيچ و خم بازار، باز هم چون تجربه شما در حد اين ميزان سرمايه نبوده، شانس کمی برای موفقيت و سودآوری داريد.
تنها می‌ماند سپرده‌گذاری در بانک، که بيشترين سود پرداختی برای حساب‌های بلند مدت چهار درصد است. با اين حساب ماهيانه حدود صد و بيست و شش هزار يورو دريافت خواهيد کرد که برای يک زندگی اشرافی و بدون دردسر کفايت می‌کند. البته باز هم تضمينی نيست که بانک شما در چند سال آينده ورشکست نشود و شما پولتان را از دست ندهيد.

خرج کردن کل اين پول، آنچنان سخت نيست. مثلاً می‌توانيد يک آپارتمان مبله هشتاد متری در وال استريت نيويورک بخريد. قايق‌های تفريحی هم هستند که سی ميليون يورو ارزش دارند و هزينه نگاه‌داریشان سالی پانصد هزار يورو می‌شود، به عبارتی خريد يک قايق و شانزده سال نگاه‌داری آن می‌شود سی و هشت ميليون يورو.
البته سريعتر و راحت‌تر هم می‌شود آنرا خرج کرد. حتماً هتل برج العرب دبی را می‌شناسيد. اين هتل يک رويال سوئيت دارد که شبی بیست و هشت هزار دلار (تقريباً بيست هزار يورو) می‌شود. اين سوئيت هفتصد و هشتاد متری در طبقه بيست و پنج هتل با امتيازات ويژه و آسانسور و سينمای اختصاصی است. با سی و هشت ميليون يورو می‌شود هزار و نهصد روز (حدود پنج سال و دو ماه) اين سوئيت را کرايه کرد.

خيالبافی و نقشه کشيدن برای بردن جايزه هيجان‌انگيزترين بخش اين بازی است. حالا من شما را بدون خريد بليت بخت‌آزمايی دعوت می‌کنم برای خرج سی و هشت ميليون يورو (حدود پنجاه و سه ميليارد تومان) پول نقشه بکشيد. شما با اين پول چه می‌کنيد؟

January 2, 2008

سال نوی مسيحی؟

زبونم مو درآورد بس که گفتم تولد مسيح (کریسمس) با شروع سال نو يک روز نيستند و اصلاً ربطی به هم ندارند. کریسمس بيست و پنج دسامبر و شروع سال نو شش روز بعد يعنی اول ژانويه است. با تمام اين توصيفات باز هم بعضی از دوستان می‌گند: «سال نوی مسيحی مبارک»!
اول اينکه شروع سال از اول ژانويه اصلاً ربطی به مسيح و مسيحيت نداره و از ۱۵۳ سال قبل میلاد مسيح در روم باستان اين روز به عنوان شروع سال در نظر گرفته شده که خودش داستان جدا داره.

حالا اگر بگند سال نوی ميلادی باز يه چيزی؛ چون مبدا اين سال‌ها که الان ۲۰۰۸ شده، سال ميلاد مسيح است. با اينحال اصلاً جنبه‌ی مذهبی نداره. به طور مثال ترکيه که کشوری مسلمان است و تعداد بسيار کمی مسيحی داره، اول ژانويه رو به عنوان شروع سال جديد جشن می‌گيره. کشورهای ديگه‌ای هم هستند که اکثريت غير مسيحی دارند ولی سال جديدشون اول ژانويه شروع می‌شه.

از طرفی کسانيکه در کشورهايی با تقويم ميلادی زندگی می‌کنند بدون توجه به مذهب يا قوم و نژاد و اصليت، خواه ناخواه زندگی‌شون با تقويم رسمی اون کشور تنظيم می‌شه و بدون اينکه مسيحی باشند يا اصليتشون رو عوض کنند یا حتی خودشون بخواهند، اولين روز سالشون (منظور سال خود خودشونه، نه سال مسيحی)، اول ژانويه خواهد بود.

همه‌ی اينها رو گفتم، اينو بگم که خودم اعتقاد دارم اگر تقويم‌های موجود (شمسی، قمری، ميلادی، چينی، يهودی، ژاپنی و...) رو فراموش کنيم، هر روز می‌تونه شروع سال جديد باشه. از اونجا که ما برای تحول و تغيير خودمون و همينطور آرزوهای خوب طولانی مدت برای ديگران معمولاً تا سال جديد صبر می‌کنيم، اينجوری ديگه احتياج به وقت تلف کردن نيست و هر وقت تصميم به عوض شدن گرفتيد، همون روز رو مبدا سال بدونيد و برای ديگران آرزوهای خوب خوب داشته باشيد.
خلاصه سال نوتون که امروز (دوم ژانويه) شروع می‌شه، مبارک و براتون تو سال جديد آرزوی سلامتی، موفقيت و شادی دارم.

About عمومی

This page contains an archive of all entries posted to سعید حاتمی in the عمومی category. They are listed from oldest to newest.

سياسی is the previous category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35