Main

خودم Archives

September 20, 2003

باز هم کار و درس

بعد از يک وقفه کوتاه: حقيقتش ۳ ماهی بود که پدر و مادرم اينجا بودند و خوب به عنوانِ پسر بزرگتر وظيفه خطيری بر گردن داشتم. امروز به سلامتی رفتند‌هامبورگ که از اونجا برگدند ايران.
خوب دفعه قبل فهميديد که من رشته تحصيليم و کارم هر دو در مورد کامپيوتر هست. من تو ايران هم ۲ سال و نيم تو دانشگاه آزاده يه جايی نزديکِ تهران که حرف اوّلش رودهن هست تو همين مايه هاي کاربرد کامپيوتر فوقش يه ديپلم گرفتم. بعد از يه مدت هم که اومدم اينجا و اينجا هم مشغولِ خواندنِ نرم افزار کامپيوتر خودمون که اينا بهش ميگند Informatik ، شدم.
تو يه شرکتِ تقريبا کوچيک هم کار ميکنم که به قول رئيس مون نوکر Daimler Chrysler (که Benz رو توليد ميکنه) هستيم. در و اقع مدلها و سيستم هايی رو که قراره در آينده ساخته بشند و در حال حاضر طراحی شدند رو ما اونجا تست می‌کنيم و به قول خودشون در قسمت تست و تحقيقاتيم. هيجان انگيزش اينه که کارمون کاملا سری هست و هر کدوم از مدلهايی که ما تست می‌کنيم ميلياردها دلار ميارزه و ما هميشه بايد مواظبِ BMW، Golf و جاسوسهاي کارخونه‌های ماشين سازی آمريکا و فرانسه و ژاپن باشيم. افتخار از اين بيشتر که يه خنگی مثل من همچين جايی کامپيوترها رو گَرد گيری ميکنه؟
البته خواهش ميکنم از طرف شرکتِ ايران خودرو نخواند مثلا سيستم Protector (ترمز خودکار ماشينهای سنگين) يا APX (سيستم پارک خودکار بنز) رو در اختيارشون بذارم تا روی پيکان نصب بشه. (گفتم پيکان، بعضيا سايپا رو که بردند به رخ نکشند!!!)
يادم نبود بگم کجای اين کرهء خاکی هستم. راستش ميتونم ادعا کنم بچه ‌‌‌Berlin شدم ديگه! کارم تو برلينِ و خودم تا همين پارسال برلين زندگی می‌کردم ولی از پارسال رفتم Potsdam (پُتسدام) که در واقع نسبت پُتسدام به برلين مثل شاه عبدالعظيم به تهران ميمونه، يعنی چسبيده به برلين و قديم نديما که برلين نبود پُتسدام پايتخت بوده و يه شهر زيبا پر از کاخهاي قديميه و اتفاقاً دانشگاه ما هم تو يکی از اين کاخهاست که خيلی پرعظمته. به زودی عکس هايی از محلِ زندگيم و دانشگاهم از وبلاگم در دسترس خواهد بود.
خونه ام هم درست روبروی يکی از اين کاخهاست و طرفی که پنجره ام باز ميشه يه جنگل بزرگِ. من که سکوت و زيبايهاشو دوست دارم، هر چند که بچه تهران (ابر شهر) هستم و اوايل به اصطلاح خودمون تو اين سکوت کف می‌کردم ولی آدم به چيزهای خوب و بد زود عادت ميکنه چه برسه به اينکه عاليه.
البته دانشکده انفورماتيک يه مقدار از خونم دور هست و اون هم درست مرزِ بين برلين و پُتسدام قرار داره و هر روز بايد اين مسير رو برم و بيايم. البته معمولاً بعد از کلاسهای دانشگاه ميرم سر کار.
تا اينجا بسه. در ضمن من دارم به مدت يک هفته ميرم مسافرت، آخه از ۲ هفته ديگه دانشگاهم شروع ميشه و من ديگه وقتِ مسافرت نخواهم داشت.
يه توضيح بدم که من بخاطر اينکه هنوز مطالبِ وبلاگم کامل نشده اگر وبلاگی رو می خونم و حتی نظر ميدم آدرسِ وبلاگمُ نمينويسم. پس فعلاً واسه خودم و معدود کسايی که اتفاقی ميان اينجا، مينويسم و بعد از يه مدت آدرسِ اينجا رو به دوستانم و کسانيکه وبلاگ شون می خونم ميدم.
البته شايد هم آدرسِ وبلاگمُ عوض کردم، آخه يه کم غلط اندازه. ملت فکر‌های بد ميکنند.
از کسانی که نظر دادند ممنونم.

نظرات قبلی

October 2, 2003

يکی از اخلاق‌های َبدَم

يه اخلاق بدی که دارم اينه که رو هر کاری وسواس دارم و ميخوام بدون عيب و نقص باشه. گفته بودم ميخوام از اينجا نقل مکان کنم، اولين دليلش اينه که اسمش به دلم نمی چسبه. يعنی حالا که می بينم هر روز آدم‌های متفاوت از جاهای مختلف مياند اينجا و نوشته‌هامُ ميخونند، پيش خودم ميگم شايد اين اسم يه کم غلط انداز باشه و يه برداشت‌های ديگه بکنند، خلاصه دارم يه جا ديگه رو درست ميکنم که آبرومندانه باشه! ولی اين اخلاقِ بد من يه کم طولش داده. مثلاً ۳ روزِ دارم لوگوش رو طراحی ميکنم، حالا خود صفحه اش فکر کنم يه يکهفته ای طول بکشه.
اين مشکل هميشه با من بوده که بايد همه چيز رو به حد کمال برسونم بعد مطرحش کنم! مثلا جمع کردن اُتاقم؛ هی ميگم بذار وقت کنم همشو مرتب کنم و تيکه تيکه نباشه، که خوب وقت نمی کنم و اتاقم شده بازار سيد اِسمال، حالا نگيد وسواس نيست تنبليه.
اين چند روز سر کار کلی کار سرم ريخته و شبها حسابی خسته ميشم و اصلاً حال غذا درست کردن ندارم، خدا پدر مخترعِ نون و کالباس رو بيامرزه، منو از مرگ حتمی نجات داد.
ممنون که ميايد اينجا و آشناييت نميدين (به زبان صريح چرا نظر نميديد؟) يه دوستی از ا يالات متحده چند بار اومد (علم غيب دارَما) نوشته‌هامو خونده، اگه دوست داشت وقتی اومد يه اِهِم کُنه شايد آشنا دراومديم.

توضيح: اين مطب هم مربوط به وبلاگِ قبلی ميباشد که در حال حاضر اينجا ثمره وسواسهای من است ولی هنوز خالی از نقص نيست و از شما تمنا دارم که ايرادات اينجا را به من منتقل کنيد. متشکرم.

نظرات قبلی

December 16, 2005

نظم و برنامه من و اينا

در مقايسه با اکثر هم سن و سال‌ها و دوستانم، زندگی‌ام تو ايران نظم داشت و همه چيز سرجای خودش و با برنامه بود. ولی وقتی اومدم اينجا ديدم خيلی بيشتر از اونچه که فکر می‌کردم بی‌نظم و بی‌برنامه و شلخته هستم. خيلی (بيشتر از چند سال) طول کشيد تا يه کم به آهنگ زندگی تو يه کشور صنعتی عادت کنم. هنوز هم مشکلات زياده، از جمله ديررسيدن‌هام. البته برای اينکه تاخيرم از چهار پنج ساعت به چهار پنج دقيقه (و اخيراً ثانيه) برسه عذاب‌های اليم بسياری کشيدم.
مثلاً اون موقع‌ها که با امير مقيم و بقيه بچه‌های دانشگاه تو ايستگاه اتوبوس انقلاب-دپو برای شيش صبح قرار می‌گذاشتيم، می‌دونستند که من زودتر از هفت نمی‌آم. البته تاکيد می‌کردم که اگر تا ده نيومدم يه کم ديگه وايسيد بعد بريد!
نمی‌دونم اين چه کرمی بود که هميشه بايد تاخير می‌داشتم، حتی اگر همون بغل می‌بودم. يه بار که اتفاقی (شايد هم اشتباهی) قبل از استاد محترم وارد کلاس شده بودم، وقتی خواست بياد تو و چشمش به من افتاد فکر کرد اشتباه اومده و برگشت رفت؛ چون انتظار نداشت من قبل اون سر کلاس باشم.
اين دير اومدن‌ها اينقدر برام جاافتاده بود که مثلاً وقتی با کامران جمی ساعت چهار بعدازظهر قرار گذاشتم و شيش رسيدم، نيم ساعت هم منتظرش شدم (!) تازه کلی از دستش شاکی بودم که چرا منو کاشته! در صورتيکه بنده خدا تا پنج منتظرم بود! بعد از اون هروقت همديگر رو می‌بينيم يا تلفنی حرف می‌زنيم، ياد اون روز می‌افتيم که من چقدر بهش فحش دادم (احتمالاً فردا که می‌خوای بيای برلين باز يادی از اون روز می‌کنيم.)
تو اين مملکت که هيچ يهودی توش سوزونده نشده (!) ديررسيدن بدتر از بوق‌زدنه و بوق‌زدن بدتر از فحش خوار مادر! با اينحال اوايل با پررويی تمام دير می‌رسيدم. بعضی وقتا هم که علت رو جويا می‌شدند، يادم می‌رفت مترو ترافيک نداره و هر پنج دقيقه هم می‌آد! البته پنچری دوچرخه هم خوب بهونه‌ای بود، ولی هيچی به پای ترافيک و گير نيومدن تاکسی نمی‌رسه! اينقدر با اعتماد به نفس تاخير می‌کردم که يکی از استادها کلاس رو بخاطر من يک ربع عقب انداخت (يعنی کم آورد) ولی گويا نذر کرده بودم که باز دير برسم!
با همه اين توصيفات، کلی انرژی گذاشتم که الان وقتی دير می‌رسم نادم و پشيمون و شرمنده می‌شم. تازه اين فقط يه چشمه از بی‌نظمی‌های منه.

هرچی فکر کردم چطور می‌شه من آريايی که داريوش و کوروش و اينا از سرزمين من هستند و ناسا رو انگشت ما پارس‌ها می‌چرخه و حل کردن رازهای فيزيکی برای هموطن‌هام مثل آب خوردنه، اينهمه بی‌نظم باشم، اونوقت اينها که اصلاً معلوم نيست آريايی هستند يا نه، اينقدر با نظم! تا اينکه يادم اومد مدرسه که می‌رفتيم، يه دفتر يادداشت داشتيم که خانوم معلم مشق‌های فردا رو که می‌گفت، تو اون می‌نوشتيم؛ يعنی فقط تکليف فردا رو می‌دونستيم چيه، ولی اين از خدا بی‌خبرها از اون مهدکودک به بچه‌ها ياد می‌دند يه تقويم تو جيبشون بگذارند و برنامه دو ماه قبل و بعدشون رو توش بنويسند. البته تفاوت فقط تو همين يه دفترچه نيست، ولی فکر می‌کنم همين رو هم ياد بگيرم خيلی مفيده.
خلاصه هرکی فکر کرده من شخص بانظم و مرتب (با ناخن‌های کوتاه و موی شونه کرده و دست و صورت شسته و اصلاح کرده) هستم، کاملاً غرق در اشتباهه. هرچند کار و درس و زندگی تو يه کشور صنعتی خودبخود به گذر زمان ريتم می‌ده، ولی خيلی طول می‌کشه تا با اين ريتم کنار بيام. البته مشکل اصلی زمانی پيش می‌آد که آدمی مثل من که از نظم و برنامه چيزی ياد نگرفته برای اوقات فراغتش هم برنامه‌ريزی می‌کنه و به هزار نفر قول می‌ده و نهصد و نود و نه تا مسؤوليت به گردن می‌گيره، غافل از اينکه همين دو سه ساعت در روز و يک روز آخر هفته، زمان استراحت و تجديد قواست. اينجاست که نه تنها کارهام دچار بی‌نظمی می‌شند، بلکه هيچ کاری تمام و کمال انجام نمی‌شه و می‌مونه يه سعيد حاتمی خسته با هزار تا کار عقب افتاده که بايد تو زمان استراحتش انجام بده.

April 17, 2006

من و تو

سخن از پيوند سُست دو نام
و هم‌آغوشی در اوراق کهنه يک دفتر نيست
سخن از زندگی نقره‌ای آوازيست
که سحرگاهان فواره کوچک می‌خواند
...
سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره‌های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشياء بيهوده می‌سوزند
و زمينی که ز کِشتی ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شب‌ها ساخته‌اند

تکه‌هايی از شعر «فتح باغ»، فروغ فرخزاد

May 5, 2006

داستان سامان گرفتن من

هيوده-هيژده سالم که بود، سر لات‌بازی چند روزی بازداشت بودم. يه روز عموم با يه پرس چلوکباب اومد ملاقاتم [برعکس همه که سيگار و کمپوت می‌برند!]. از حرفاش فهميدم، بزرگان فاميل نشستند و به اين نتيجه رسيدند که برای آدم کردنم، برام زن بگيرند! منم می‌دونستم به اين زودی‌ها آدم نمی‌شم؛ واسه همين زير بار نرفتم!

از بچگی برنامه‌ام اين بود که بيام اينور آب، ولی کمتر کسی اين قضيه رو جدی می‌گرفت. وقتی بزرگ شدم و دنبال کارهای خارجه رفتنم افتادم، تازه ننه بابامون دوزاريشون افتاد که پسر ارشدشون داره می‌پره. باز هم نشستند و به اين نتيجه رسيدند که بهترين کار واسه اينکه دست منو دور و بر خودشون بند کنند، پيدا کردن يه زن خوشگل و پولداره!!! اين يکی پيشنهاد بدی نبود، ولی کو زن خوشگل؟ [پولداريش که همه ماشالا پول دارند!] تازه به اعتراف خودشون، از اين عرضه‌ها هم نداشتند که راه بيافتند تو روضه‌خونی‌ها و جلسات و در و همسايه که يه دختر خوشگل برام پيدا کنند [نجيب و با خانواده و اين حرفا که همش حرفه].

خلاصه اومدم اينجا و از رو ناچاری جورابامو خودم شستم، از گشنگی خودم باقالی‌پلو و فسنجون پختم، بازم از اجبار هفته‌ای يک‌بار ظرف‌هامو شستم و همينطور کم‌کمک وقتش داشت می‌شد، فقط مونده بود ديپلم گلدوزی و خياطی! ولی حالا به هر کی می‌گفتم بيا زنم بشو، يه پا قرض می‌کرد و دِ فرار! تا اينکه از قضا با «مادر بچه‌ها» آشنا شدم. هر چی می‌گذشت بيشتر به اين رابطه شکم می‌برد [هنوز هم شک دارم!] آخه نه جر و بحثی داشتيم نه دعوا و بزن بزنی! [هنوز هم نداريم!] برام عجيبه که چطور يکی می‌تونه بيشتر از بيست و چهار ساعت منو تحمل کنه، که مادر بچه‌ها تا حالا تونسته [خدا بقيه‌اش رو بخير کنه!]. گفتيم شايد دليلش همون دوری و دوستيه و اگر زير يک سقف زندگی کنيم، بالاخره سر نمکدونی، چيزی، دعوامون می‌شه، که بازم نشد. گفتيم شايد اگر رسمی زن و شوهر بشيم، اوضاع فرق کنه و اين خوارشوورها و مادرشوور بجای تحويل گرفتن عروس، يه کم تو زندگيمون دخالت کنند تا باعث اختلاف بشه.

از اونجا که جفتمون عيد ايران بوديم، قرار شد همونجا بريم خودمونو بنام بزنيم و يه جشنی هم بگيريم تا هی ملت نگند چرا به ما پلوی عروسی‌تو ندادی. جای همتون رو چند تن از بلاگرهای هميشه در صحنه پر کردند [مخصوصاً اونها که چند پرس چند پرس خوردند!]
همينجا، بنده و مادر بچه‌ها از همه اونها که اومدند و اونها که نيومدند، و همينطور تمام دوستانی که حضوری، تلفنی، ايميلی، کامنتی و غيره تبريک گفتند، تشکر می‌کنيم. ايشالا عروسی بچه‌هامون! نه! ببخشيد! عروسی خودتون و بچه‌هاتون.


بنده در حين آماده شدن دومادی (توسط: مداد سياه)

جشن ما پنجشنبه بيست و چهار فروردين بود و يکشنبه بعدش برای ماه عسل اومديم خارجه [شهر زيبای پوتسدام]!!! البته ماه عسل کماکان ادامه خواهد داشت و ما در اين ماه در مقدار معتنابهی از عسل غوطه‌ور هستيم. دليلش هم نه مادرزنه، نه خوار، مادرشوور، بلکه شروع درس و کار از بدو وروده. از طرفی ساختمون‌مون رو دارند بازسازی می‌کنند و فعلاً تو يه اتاق که نه آب داره نه برق با کلی سر و صدا و از همه فاجعه‌تر بدون اينترنت، زندگی شيرين خودمون رو دنبال می‌کنيم.

September 21, 2006

اولين‌های من در خاورميانه

از اونجا که جديداً همه بزرگان شروع کردند به افتخارات‌نويسی، بنده حقير هم مثل اون بنده خدا که خودشو می‌اندازه وسط مأمورها و می‌گه «سرکار منو کجا می‌بری؟» تصميم گرفتم خودمو قاطی بزرگترا کنم!

اولين‌های علمی
بنده برای اولين بار در خاورميانه در طول تحصيل دبستان، فقط کلاس سوم ابتدايی معدلم بيست شد!
اولين سال چهارمی در خاورميانه که ديپلم خود را با چهار تجديدی و معدل ده و قبولی خرداد گرفت.
تنها دانشجو خاورميانه که بعد از ده سال تحصيل در دانشگاه، فقط فوقش يه ديپلم از دانشگاه آزاد واحد رودهن دارد.
با عرض معذرت دومين نفر در خاورميانه هستم که راز مدال‌های اتمی انيشتن را کشف کردم!

اولين‌های فرهنگی، ادبی
مقام اول کتابخوانی در خاورميانه به دليل اينکه آخرين کتابی که لايش را باز کردم و نقاشی‌هايش را تماشا کردم، کتاب «حسنی نگو يه دسته گل» بوده.
اولين مخترع کاغذ آدامس بازی در خاورميانه هستم و اين بازی سراسر هيجان را ابتدا در محله شهيدپرور نازی‌آباد رواج داده، سپس به محل منافق‌نشين گيشا صادر کردم، که به صورت خارق‌العاده‌ای حتی با گذشت بيش از بيست و چند سال از اختراع آن، در تمام ايران و بعضاً جهان گسترش پيدا کرده. (اين واقعاً جزو افتخارات من محسوب می‌شه!)
اولين کسی هستم که در خاورميانه و خانواده، با سرعت بيش از چند (!) کلمه رکيک و شنيع در دقيقه، سخن می‌گويم.
رکورد بيشترين پرونده قضايی با کد پنجاه و پنج (مزاحمت بانوان و دوشيزگان) و همينطور کد شصت (رانندگی بدون گواهينامه) در سرتاسر خاورميانه.
تنها دارنده و راننده موتور وسپا با سيزده سال سن در خاورميانه! به همين دليل از لحاظ فرهنگی به عنوان بچه معروف شمال غرب تهران (از طرشت بگير برو تا فراحزاد) و خاورميانه نائل آمدم.

اولين‌های هنری
در اين رشته متأسفانه در خاورميانه هيچ مقامی کسب نکردم.

اولين‌های اقتصادی
برای اولين بار در خاورميانه، در سن پنج سالگی با فروش صنايع دستی خودم (فرفره) چهل و يک تومان و پنج‌زار کاسبی کردم.
در خاورميانه اولين کسی بودم که از سن هشت تا دوازده سالگی با شرکا مختلف، به فعاليت اقتصادی آدامس فروشی جلوی مغازه پدرم پرداختم و از اين راه سود هنگفتی به جيب زدم.
اولين نفری که در خاورميانه در عرض يک سال مراوده‌های تجاری خود را از بازار مولوی (آدامس‌فروشان) به بازار عباس‌آباد (فرش‌فروشان) تغيير داد، بنده بودم!
تنها انسان دارای تفکر (!!!؟؟؟) در خاورميانه که تا هجده سالگی کار کرد و بعد از آن دست به سياه و سفيد (!؟) نزده.

اولين‌های ورزشی
کاغذ آدامس‌بازی رو که گفته بودم!
اولين بکسوری در خاورميانه هستم که سرمربی وقت تيم ملی خواهش و التماس می‌کرد که «بيا تو تيم ملی و نقش کيسه بکس رو بازی کن.»
افتخار شاشيدن به بيش از ده قله مرتفع‌تر از پنج‌هزار متر در خاورميانه در اختيار بنده می‌باشد. خاطر نشان می‌کنم سخت‌ترين آن شاشيدن در قله مونبلان (بلندترين قله آلپ) در دمای سی درجه زير صفر بود، که بدليل چند متر کمتر از پنج‌هزار متر بودن آن، جزو اين آمار محسوب نمی‌شود.

اولين‌های سياسی
به دليل مسائل امنيتی و جلوگيری از سوء استفاده دشمنان اسلام، از بيان آنها معذورم. فقط شمه‌ای از آنرا بيان می‌کنم: برای اولين بار در خاورميانه اينجانب اَن دماغ خود را به پارلمان اروپا و آلمان ماليدم. همينطور از خاک اتريش به خاک آلمان ريدم، ولی متأسفانه تلاش برای انجام اين کار در مرز فرانسه و آلمان با شکست مواجه شد!

اولين‌های وبلاگی
اولين بلاگری در خاورميانه هستم که از فرط بی‌هنری و ناقص بودن گنجينه لغوی، اسم وبلاگش را اسم خودش گذاشت.
وبلاگ من اولين وبلاگی در خاورميانه است که با وجود قصه حسين کرد نويسی‌هایم، هفت - هشت - ده - بيست نفری هستيد که می‌خونيدش و الکی نظر نمی‌نويسيد که «زيبا بود، به وبلاگ ما هم سر بزن»!

December 23, 2006

پنتاگون شب يلدايی

بازی شب يلدا که به ابتکار جد بلاگرها از خارجکی به ايرونی ترجمه شد، از اون ايده‌هايی هست که بلاگستون (همون بلاگستان پايين شهری) بهش نياز داره. فکر می‌کنم ديگه احتياج به توضيح نداشته باشه و همه می‌دونند قضيه چيه. راستش همون اولش به ذهنم رسيد يه سيستم راه بندازم که همه اينها ثبت بشه. يعنی يه صفحه باشه که هرکی وارد اين بازی می‌شه، مشخصات وبلاگش و لينک نوشته‌اش و افرادی رو که دعوت می‌کنه در اون ثبت بشه تا هم دنبال کردن اين درخت راحت‌تر باشه، هم پرونده اين بازی برای هميشه يه جا بمونه؛ چون از اون حرکت‌های نابه.
حالا اگر موافقيد و حمايت و کمک می‌کنيد، دست به کار بشم.

راستش قبل از اينکه دعوت حسين رو لبيک بگم از ديشب کلی به کله‌ام فشار آوردم که اگه نوبت من شد چی بايد از خودم بنويسم که کسی ندونه!؟ ولی تقريباً همه چيز رو شما می‌دونيد. اون چيزهایی رو هم که نمی‌دونستيد قبلاً بهشون اعتراف کردم، غير از:

۱- من هيوده سالم نيست!
۲- از تنها کاری که لذت می‌برم رويا بافی، مخصوصاً تو توالته.
۳- تنها کاری که منو عصبانی می‌کنه، باز گذاشتن در ظرف نوشابه گازداره!
۴- هنوز پروژه سر کارم رو که سه ماهه قولشو دادم، جدی شروع نکردم!
اين يکی رو کمتر کسی باور می‌کنه، ولی شما باور کنيد:
۵- تو عمرم فقط دو بار چايی نوشيدم!

می‌خواهيد باور کنيد يا نکنيد، من اينم. حالا موند قسمت مشکلش؛ يعنی انتخاب کسانی که قراره اين بيرق رو دست به دست بمالند به ديوار!
مسلمه دلم می‌خواد الان به خيلی از دوستانم لينک بدم که بيشتر با هم دوست بشيم (يعنی نمک‌گير و اين حرفا!) ولی برام مهمه کسانی که انتخاب می‌کنم از جمع‌های متفاوت باشند تا اين درخت دامنه گسترده‌تری داشته باشه. اميدوارم دوستانی که انتخاب کردم سريعتر اين نهضت رو جهانی کنند:
۱- منيرو روانی‌پور
۲- بهمن هدايتی (کلاشينکف ديجيتال) اصولگرای اصلاح‌طلب
۳- خاطره کوير
۴- نيما دينگاليگا (يادداشت‌های يک آدم ول معطل)
۵- يک اهری تا شايد بگه قضيه اون زنگ بالای درخت چيه!
با تشکر از دوستانی که منو دوباره دعوت کردند، خواهش می‌کنم اين شانس رو به دوست ديگری بديد. از بقيه هم خواهش می‌کنم تو صف وايسيد تا نوبتتون بشه و برای خودتون درخت درست نکنيد؛ چون اين شتری هست که در خونه همه می‌خوابه و بهتره يه زنجیر واحد تشکيل بشه.
يه پيشنهاد هم دارم و اونم اينه که اين بازی تا شب عيد ادامه داشته باشه تا طيف گسترده‌ای از بلاگستان رو در بر بگيره. نظر شما چيه؟

June 21, 2007

تأثيرگذارها

شرمنده از دوستانی که برای نوشتن تأثیرگذارها دعوتم کردند و من تا حالا پاسخ نداده بودم. بخصوص مينوی عزيز که هميشه به من لطف داشته. يکی از دلايل تأخير در نوشتن چنين مطلبی، نداشتن پاسخ آنطور که انتظار می‌رفته؛ یعنی ليست کردن اسامی، بوده.
يادم نمی‌آید اولين بار کی ضرب‌المثل معروف لقمان حکيم را شنيدم. ولی بدون اينکه خودم بدانم از همان کودکی، معمولاً از بی‌ادبان، بيشتر ادب آموختم. مثلاً دلیل معتاد نشدنم به مواد مخدر، بخاطر تذکر‌های هميشگی پدر و مادر يا برنامه‌های هشدار دهنده تلويزيون نبوده، بلکه از نزديک ديدن زندگی دوستان و آشنايان معتاد باعث شد ضررهای اين عمل برایم ملموس شود. البته تأثيرگذاری خانواده و دوستان و معلم‌ها و استادها در رشد فکری و شخصيتی غيرقابل انکار است؛ بطوريکه از هر کدامشان در زمينه خاصی نکته‌ای آموختم. با اينحال برای من، تأثير مثبت رفتار منفی افراد بسيار بيشتر بوده.
البته دقت من فقط معطوف به ناهنجاری افراد نيست و هميشه سعی کرده‌ام از محيط پيرامون نکته‌ای بياموزم. اين دقت در رفتار ديگران به نوعی مشکل‌ساز هم شده. مثلاً سر کلاس درس بجای گوش دادن به درس، رفتار استاد (نحوه بيان و برخورد با مشکل) و عکس‌العمل ديگران برايم جالب‌تر است! صد البته اين توجيه تنبلی‌ام در درس نيست!

با اين تفاصيل اگر بخواهم از تأثيرگذارهایم نام ببرم، مثنوی هفتاد من خواهد شد، ولی شايد شنيدن داستان يکی از بزرگترين تأثيرگذارها در زندگی‌ام که هيچگاه فراموشش نمی‌کنم، خالی از لطف نباشد.
زمستان چهار سال پيش که هنوز تنها زندگی می‌کردم به شدت بيمار شدم (چيزی شبيه آنفولانزا) به طوريکه حتی توانايی بلند شدن از جايم را هم نداشتم تا يک ليوان آب بنوشم، چه رسد به آماده کردن غذا. همين باعث ضعيف‌تر شدنم شده بود. دوست هم نداشتم از کسی درخواست کمک کنم.
چند روز بعد که بهتر شده بودم و توانايی راه رفتن پيدا کردم، برای کاری ضروری به برلين رفتم. وقت برگشتن با چند ثانيه تأخيرم، قطار را از دست دادم و مجبور شدم نيم ساعت در ايستگاه قطار بمانم. خستگی و بيماری طاقتم را گرفته بود و در دل به زمين و زمان فحش می‌دادم. در همين حال صدای خنده و شادی دو کودک توجه‌ام را جلب کرد. هيچگاه آن تصوير از يادم نمی‌رود؛ دو کودک معلول، يکی نشسته روی ويلچر و ديگری با دو عصای زيربغل در حال بازی و شادی بودند.
با وجود معلوليت‌شان و سختی در راه رفتن، چنان از ته دل می‌خنديدند و شاد بودند که از خودم خجالت کشيدم. من بخاطر چند روز بيماری و ناتوانی که می‌دانستم روزی تمام می‌شود، صبرم را از دست داده بودم و از زندگی می‌ناليدم، حال اين دو کودک که حتماً تا آخر عمر همينگونه خواهند ماند، با تمام توان از کوچکترين لحظات خودشان لذت می‌بردند.

بعد از اين ماجرا هميشه در شرايط سخت، چهره خندان اين دو کودک برايم تداعی می‌شود و سعی می‌کنم اميد و صبرم را از دست ندهم.

September 13, 2007

حلول روی ماه من

مادر بچه‌ها يک هفته است سر به سرم می‌گذاره، می‌گه داری پير می‌شی! منم عکس اعضای تيم ملی نوجوانان واليبال (قهرمان دنيا) رو نشونش می‌دم و می‌گم تا وقتی اينا نوجوون هستند، من عمراً هيژده سالم بشه، چه برسه به پير شدن. من هنوز اميدوارم برای تيم ملی نوجوانان «اَتل مَتل توتوله» دعوت بشم تا دومين تيم ايرانی باشيم که قهرمان جهان می‌شيم!!!
خلاصه صداشو در نياريد که امروز تولدم بود؛ اگر فيامت (فدراسيون جهانی اتل متل توتوله) بفهمه بخاطر صغر سنی قهرمانی رو ازمون می‌گيره.

با اينحال از تمام اقوام، آشنايان و دوستانی که ضمن تبريک حلول ماه مبارک رمضان، حلول روی ماه منو تبريک گفتند، ممنونم. ولی خداييش خيلی شانس آورديما. اگر هيوده سال پيش (وقتی من به دنيا اومدم) هم ماه رمضون شروع می‌شد، الان آدرس اينجا می‌شد يک رمضون دات کام (1Ramezoon.com)!

About خودم

This page contains an archive of all entries posted to سعید حاتمی in the خودم category. They are listed from oldest to newest.

اجتماعی is the previous category.

خاطرات is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35