Main

خودم Archives

September 20, 2003

باز هم کار و درس

بعد از يک وقفه کوتاه: حقيقتش ۳ ماهی بود که پدر و مادرم اينجا بودند و خوب به عنوانِ پسر بزرگتر وظيفه خطيری بر گردن داشتم. امروز به سلامتی رفتند‌هامبورگ که از اونجا برگدند ايران.
خوب دفعه قبل فهميديد که من رشته تحصيليم و کارم هر دو در مورد کامپيوتر هست. من تو ايران هم ۲ سال و نيم تو دانشگاه آزاده يه جايی نزديکِ تهران که حرف اوّلش رودهن هست تو همين مايه هاي کاربرد کامپيوتر فوقش يه ديپلم گرفتم. بعد از يه مدت هم که اومدم اينجا و اينجا هم مشغولِ خواندنِ نرم افزار کامپيوتر خودمون که اينا بهش ميگند Informatik ، شدم.
تو يه شرکتِ تقريبا کوچيک هم کار ميکنم که به قول رئيس مون نوکر Daimler Chrysler (که Benz رو توليد ميکنه) هستيم. در و اقع مدلها و سيستم هايی رو که قراره در آينده ساخته بشند و در حال حاضر طراحی شدند رو ما اونجا تست می‌کنيم و به قول خودشون در قسمت تست و تحقيقاتيم. هيجان انگيزش اينه که کارمون کاملا سری هست و هر کدوم از مدلهايی که ما تست می‌کنيم ميلياردها دلار ميارزه و ما هميشه بايد مواظبِ BMW، Golf و جاسوسهاي کارخونه‌های ماشين سازی آمريکا و فرانسه و ژاپن باشيم. افتخار از اين بيشتر که يه خنگی مثل من همچين جايی کامپيوترها رو گَرد گيری ميکنه؟
البته خواهش ميکنم از طرف شرکتِ ايران خودرو نخواند مثلا سيستم Protector (ترمز خودکار ماشينهای سنگين) يا APX (سيستم پارک خودکار بنز) رو در اختيارشون بذارم تا روی پيکان نصب بشه. (گفتم پيکان، بعضيا سايپا رو که بردند به رخ نکشند!!!)
يادم نبود بگم کجای اين کرهء خاکی هستم. راستش ميتونم ادعا کنم بچه ‌‌‌Berlin شدم ديگه! کارم تو برلينِ و خودم تا همين پارسال برلين زندگی می‌کردم ولی از پارسال رفتم Potsdam (پُتسدام) که در واقع نسبت پُتسدام به برلين مثل شاه عبدالعظيم به تهران ميمونه، يعنی چسبيده به برلين و قديم نديما که برلين نبود پُتسدام پايتخت بوده و يه شهر زيبا پر از کاخهاي قديميه و اتفاقاً دانشگاه ما هم تو يکی از اين کاخهاست که خيلی پرعظمته. به زودی عکس هايی از محلِ زندگيم و دانشگاهم از وبلاگم در دسترس خواهد بود.
خونه ام هم درست روبروی يکی از اين کاخهاست و طرفی که پنجره ام باز ميشه يه جنگل بزرگِ. من که سکوت و زيبايهاشو دوست دارم، هر چند که بچه تهران (ابر شهر) هستم و اوايل به اصطلاح خودمون تو اين سکوت کف می‌کردم ولی آدم به چيزهای خوب و بد زود عادت ميکنه چه برسه به اينکه عاليه.
البته دانشکده انفورماتيک يه مقدار از خونم دور هست و اون هم درست مرزِ بين برلين و پُتسدام قرار داره و هر روز بايد اين مسير رو برم و بيايم. البته معمولاً بعد از کلاسهای دانشگاه ميرم سر کار.
تا اينجا بسه. در ضمن من دارم به مدت يک هفته ميرم مسافرت، آخه از ۲ هفته ديگه دانشگاهم شروع ميشه و من ديگه وقتِ مسافرت نخواهم داشت.
يه توضيح بدم که من بخاطر اينکه هنوز مطالبِ وبلاگم کامل نشده اگر وبلاگی رو می خونم و حتی نظر ميدم آدرسِ وبلاگمُ نمينويسم. پس فعلاً واسه خودم و معدود کسايی که اتفاقی ميان اينجا، مينويسم و بعد از يه مدت آدرسِ اينجا رو به دوستانم و کسانيکه وبلاگ شون می خونم ميدم.
البته شايد هم آدرسِ وبلاگمُ عوض کردم، آخه يه کم غلط اندازه. ملت فکر‌های بد ميکنند.
از کسانی که نظر دادند ممنونم.

نظرات قبلی

October 2, 2003

يکی از اخلاق‌های َبدَم

يه اخلاق بدی که دارم اينه که رو هر کاری وسواس دارم و ميخوام بدون عيب و نقص باشه. گفته بودم ميخوام از اينجا نقل مکان کنم، اولين دليلش اينه که اسمش به دلم نمی چسبه. يعنی حالا که می بينم هر روز آدم‌های متفاوت از جاهای مختلف مياند اينجا و نوشته‌هامُ ميخونند، پيش خودم ميگم شايد اين اسم يه کم غلط انداز باشه و يه برداشت‌های ديگه بکنند، خلاصه دارم يه جا ديگه رو درست ميکنم که آبرومندانه باشه! ولی اين اخلاقِ بد من يه کم طولش داده. مثلاً ۳ روزِ دارم لوگوش رو طراحی ميکنم، حالا خود صفحه اش فکر کنم يه يکهفته ای طول بکشه.
اين مشکل هميشه با من بوده که بايد همه چيز رو به حد کمال برسونم بعد مطرحش کنم! مثلا جمع کردن اُتاقم؛ هی ميگم بذار وقت کنم همشو مرتب کنم و تيکه تيکه نباشه، که خوب وقت نمی کنم و اتاقم شده بازار سيد اِسمال، حالا نگيد وسواس نيست تنبليه.
اين چند روز سر کار کلی کار سرم ريخته و شبها حسابی خسته ميشم و اصلاً حال غذا درست کردن ندارم، خدا پدر مخترعِ نون و کالباس رو بيامرزه، منو از مرگ حتمی نجات داد.
ممنون که ميايد اينجا و آشناييت نميدين (به زبان صريح چرا نظر نميديد؟) يه دوستی از ا يالات متحده چند بار اومد (علم غيب دارَما) نوشته‌هامو خونده، اگه دوست داشت وقتی اومد يه اِهِم کُنه شايد آشنا دراومديم.

توضيح: اين مطب هم مربوط به وبلاگِ قبلی ميباشد که در حال حاضر اينجا ثمره وسواسهای من است ولی هنوز خالی از نقص نيست و از شما تمنا دارم که ايرادات اينجا را به من منتقل کنيد. متشکرم.

نظرات قبلی

October 9, 2003

در مورد سعيد

سعيد حاتمی فرزندِ علی شماره شناسنامه ۲۷۱۸ صادره از تهران صبح يه روز آخر تابستون که ميگن ۲۲ شهريور بوده تو بيمارستان کامروا توسط خود خانوم دکتر کامروا به دنيا آورده شد!!! اينکه از نوزاديش چيزی يادش هست يا نه رو خودش ميدونه ولی کودکيش که همراه با اتفاقات بزرگ در ايران بود رو خوب به ياد مياره. بغير از اون مثل هر کودکی فقط دنبال شيطنت و بازيهای کودکانش بود. ميدون دردشت نازی آباد و دم منبع آب بازار اول روبرو مغازهء باباش براش پر از خاطرات قشنگه.
اولين معلم زندگيش خانم بهرامی، دبستان مالک اشتر بود، البته همه ما غير از معلم مدرسه معلم عزيز و بزرگی تو زندگی به اسم مادر داريم. سعيد غير از مادرش که عزيزترينش هست، خواهرانش هميشه راهنماش بودند و تو زندگی کمکش می‌کردند و ميکنند.
مثل همه بچه‌ها ديکته و انشاش کمتر از ۱۸ نمی شد، ولی رياضی ونقاشيش معمولاً ۲۰ بود. نقاشی چيزی بود که اونو به آرامش ميرسوند و ميتونست از اين راه تخيلاتش رو رو کاغذ پياده کُنه.
تازه ۹ سالش شده بود که اومدند گيشا، دبستان رو تو محمد باقر صدر تموم کرد. بخاطر تغيير محيط و برخورد با آدمهای جديد [اون موقع گيشا هنوز بالا شهر بود] کمی منزوی شده بود، ولی رفته رفته اوضاع بهتر ميشد و تو راهنمايی الغدير شده بود همون سعيد شلوغ و شيطون.
دبيرستان مطهری جالبترين محيطی بود که پا توش ميگذاشت. هنوز هم خاطرات اون زمان و تداعيشون براش لذت بخشه.
سن رشد رو با تمام سختی‌ها [البته برای پدر و مادر] و شاديهاش پشت سر ميگذاشت. سال سوم دبيرستان سالی بود که بهترين خاطرات و دوستان رو پيدا کرد.
تا اون موقع بود که براش بزرگ شدن معنی ديگری داشت و بعد از اون هيچوقت سالهايی رو که ميگذشتند رو نميشمرد؛ چون علاقه يی به بزرگ شدن و رسيدن به انتها نداره.
دبيرستان رو با معدل دَه و چهارتا تجديدی و قبوليه خرداد تموم کرد. البته اين معجزه از برکات نظام قديم آموزشی بود. اون سال حتی کنکور هم امتحان نداد؛ چون علاقه يی به ادامه تحصيل تو ايران نداشت. يک سال از عمر خيلی زود گذشت و سعيد از غفلتش پشيمون بود. اون سال وقتی خودش رو برای کنکور آماده می‌کرد اتفاقاتی می افتاد که فکرش رو مشغول کرده بود، البته تنبلی بيماریِ مُزمِنی هست که هنوز هم گريبانگيرشه. متاسفانه مرحله دوم کنکور نتونست قبول بشه ولی در کمال ناباوری دانشگاه آزاد رودهن قبول شده بود. راستش اولين کسی بود که تو خونواده حتی امتحان دانشگاه آزاد رو ميداد، به همين خاطر اصلاً جدی نگرفته بودتش و تمام درس‌ها رو زيرِ ۱۰% زده بود. ولی باز از خير سر دانشگاه آزاد دانشجو شد.
بخاطر علاقه اش به کامپيوتر بر خلاف دوران دبيرستان، نمرات خوبی ميگرفت و تقريبا زودتر از بقيه هم دوره ايهاش دانشگاه رو تموم کرد.
ديگه رسيدن به هدفش که تحصيل تو خارج از ايران بود نزديک شده بود. کلاسهای زبان انسيتو DSIT هم دوره ای از زندگيش رو رقم زد.
مثل خيلی‌های ديگه ترجيح داد سربازيش رو بخره، ولی همون يک ماه از دوره اجباری آموزشی تو پادگان دژبان مرکز ارتش، پر از خاطرات قشنگ و آشنايی با افراد جديد بود.
يه روز اول تابستون پاشو گذشت رو خاکی که تنها فرقش با ايران نداشتن کوه بود و سر سبزيش.
حتی آدمهايی که به خاطر گرمای تابستون تقريباً لخت تو خيابان بودند نظرشو جلب نکرد. خيلی زود به محيطش عادت کرد. زندگی راحت و بدون دغدغه و آرامش ناشی از اون چيزی بود که سالها به دنبالش می گشت. درس و کار هم خوشبختانه به بهترين نحو شروع شد و پيش رفت و اميدوارم بره.
البته باز تغيير محيط و صد البته مشکل زبان باعث شد باز از محيط و جامعِه دور بشه، ولی خوشبختانه دنيای نوين اطلاعات، همه آدمها رو به هم نزديک کرده، خوشبختانه من هم از جامعِه خودم که به اون تعلق دارم دور نشدم و اين وبلاگ هم ميتونه راهی باشه برای ارتباط من با وطنم و مردمم.
تفريح روزمرش گشتن در صفحه‌های اينترنتی و خوندن روزنامه‌ها و مقالات ايرانی شده. سفر و در طبيعت بودن تفريحاتی هستند که دير به دير مسير ميشند ولی هميشه پر از خاطرات و هيجان بوده.
آرزوش هميشه شادی همه آدمها از هر رنگ و نژاد با هر فکری، هست. تفکر سالم، صداقت، بدی نکردن به هيچ کس، احترام به همه آدمها و تفکرات و زندگی مفيد برای جامعِه (بشری) شعارهاش تو زندگيش بوده و هست.

نظرات قبلی

October 27, 2003

پدر و مادر


ازتون بپرسند عزيزترينتون کيه، اولين جواب چی به نظرتون مياد؟ اگر متأهل باشيد شايد بگيد همسرم ولی بازهم دو تا اسم تو ذهنتون هست که تصميمگيری بين اونها يه مقدار سخته. البته ميشه گفت خيلی‌ها هم هستند که از اين دو موجود نازنين دلخورند، ولی اين دو نام هميشه تو زندگی ما وجود داشته و دارِه و مثل بقيه عشقها تعريف کردنِ عشق به اونها سخته.
پدرم متولد ۱۳۱۱ تو روستائی نزديک زنجان به اسم نيماورِ. تا جايی که ميدونم مثل همه روستائیها کشاورز و دامدار بودند. البته پدرم تو نوجوونی يعنی ۱۷-۱۸ سالگی، کنار جاده تهران به زنجان که تا دِهِشون تقريبا ۱ ساعت پياده راه هست، يه قهوه خونه باز ميکنه. البته اون موقع‌ها شايد به تعداد انگشتان دست تو يک روز ماشين از اونجا رد نميشده، ولی با اينحال اداره همچين جايی تو بَرِ بيابون خيلی کاره، اون هم برای يه پسر ۱۷-۱۸ ساله.
مادرم متولد ۱۳۲۰ تو زنجان هست. پدرش حاج شيخ محمود صفری (وفات ۱۳۶۰) از روحانيون صاحب نام زنجان بوده. سال ۱۳۳۲ مثل همه ازدواجهای اون زمان، پدر و مادرم با هم ازدواج ميکنند، و باز هم مثل بقيه زندگی‌های اون دوران تو يه اتاق کوچيک تو خونهِ روستائی خانواده پدرم زندگی مشترکشون شروع ميشه. مسلماً سختی‌های زيادی رو متحمل شدند، مخصوصا برای مادرم که از شهر به اونجا رفته بود.  تو همون زمانها هم هر دوشون مادرانشون رو از دست ميدند.
بعد از ۲-۳ سال به تهران مهاجرت ميکنند. اول تو محله مولوی مستأجر بودند، و اونجور که تعريفش رو شنيدم از اين خونه‌ها بوده که دور تا دورِ حيات اتاقهايی حجره مانند وجود داشته و تو هر کدوم يه خانواده زندگی می‌کرده. يک مدت بعد که خانواده پدرم کُلاً به تهران مهاجرت ميکنند يه خونه تو جواديه ميخرند. اولين فرزندشون يک سال بعد از تهران اومدنشون به دنيا مياد. پدرم هم بخاطر آشنايی با اداره قهوه خونه توهمون جواديه قهوه خونه باز ميکنه. البته در کنارش به معامله فرش ميپردازه. اونطور که شنيدم بعضی وقتها مجبور بوده با دوچرخه فرشها رو تو تهران جابجا کُنه. مادرم هم با دوزندگی از لحاظ اقتصادی کمی به پدرم کمک می‌کرده.
هر تلاشی نتيجه ايی داره و بعد از چند سال پدرم يه مغازه کوچک فرش فروشی ميخره. بچه‌ها هم بيشتر ميشند و احتياج به جای بيشتری دارند؛ بنابراين يه خونه کوچک هم نزديک مغازه اش تو نازی آباد ميخره.
هميشه اعتقاد دارم اتفاقاتِ منفی هستند که باعث ميشند اتفاقات مثبت شيرين بشند و اصلا معنی پيدا کنند. همون سالهای اول، به مغازه پدرم دستبرد ميزنند و تمام سرمايه اش که فرشهاش بودند رو ميبرند. پدرم نه تنها ورشکست ميشه بلکه بدهکار هم ميشه. برای گذران زندگی و باز پرداخت بدهيهاش مجبور ميشه علاوه بر فرش فروشی شبها در کارخونه چيت سازی (پارچه بافی) کار کُنه. سالها طول ميکشه تا وضعيت اقتصادی خانواده بهتر بشه، ولی باز هم تلاشهای پدرم در کنار حمايتهای مادرم و همچين رُنق اقتصادی که در دهه ۵۰ تو ايران بوده باعث ترقی چشمگير پدرم ميشه، تا جايی که تنها پاساژ بزرگ بازار اول نازی آباد رو خريداری ميکنه، و تا همين چند سال پيش همونجا به فرش فروشی مشغول بوده. تو اين سالها بخاطر درستکاری و نيکوکاريهاش به عنوان يک فرد معتمد تو بازار و محله شناخته ميشه.
انقلاب و بعد از اون جنگ تأثيرِ زيادی تو روند موفقيتهای پدرم داشت. مهمترين رمز موفقيت پدرم مردمداريش بوده و خب انقلاب حال و هوای ديگه ای در روابط آدمها داشت، تا جايی که پدرم فرشها رو بدون هيچ تضمينی قسطی ميفروخته و همين باعث ميشد خيلی‌ها از اين مسأله سوءاستفاده کنند. با شروع جنگ پدرم مغازه اش رو تعطيل کرد و وقت و ثروتش رو صرف دفاع از کشور و وطنش کرد. البته فقط صرف دفاع از ايران زمين، نه چيز ديگه. شايد خيلی‌ها اين عمل رو نپسندند ولی من به اين کارش افتخار ميکنم؛ چون شايد خود من هيچوقت نتونم اين کار رو برای کشورم بکنم. اينکه اصلا جنگ چيز خوبی هست يا بد، بحثیه که الان جاش نيست ولی تک تک کسانی که تو اون جنگ جانفشانی کردند برای من قابل احترام هستند.
ثمرِه ازدواج پدر و مادرم، هشت فرزند بوده، که باز هم با افتخار ميتونم بگم همشون غير از من که بچه هفتم هستم باعثِ افتخار خانواده و همينطور جامعه هستند. حالا جالبه، وقتی اينجا به کسی ميگم ما ۸ تا خواهر برادر هستيم کلی تعجب ميکنند و وقتی ميگم هر کدوم از خواهر و برادرهام مدارج علمی رو طی کردند باورشون نميشه، و وقتی ميگم پدر و مادرم فقط سواد خواندن و نوشتن دارند جوری بهم نگاه ميکنند انگار دارم افسانه براشون تعريف ميکنم. درسته، پدرم ۴ کلاس مدرسه و مادرم فقط مکتب رفته، ولی همين مادرم مشوق اصلی بچه هاش تو درس خواندن بوده.
وقتی سفيدی موهاشون يا چين وچروک صورتشون رو می بينم به اين فکر ميکنم چندتا از اينها باعثش من بودم، چندتاش بخاطر آسايش و راحتی من بوده، و واقعا شرمنده ميشم. شرمنده دو انسان که همه چيزشون رو فدای فرزندانشون کردند. درسته که من هيچوقت نه زبانی، نه رفتاری نتونستم ازشون تشکر کنم ولی هميشه تو دلم ازشون ممنون بودم و هستم و اميدوارم يه روزی بتونم و فرصتی باشه فقط ازشون تشکر کنم.


تو اين دنيا چی ميتونه جای چشمهای نگران، دستهای پر محبت و کلام مهربون مادر رو بگيره؟ چندبار تو زندگيمون از صميم قلب به مادر و پدرمون گفتيم دوستتون داريم؟ وقتی ميشنوم و می خونم تو کشورم پدرها و مادرها به دست بچه هاشون کشته ميشند، چه حرفی ميمونه که بگم؟ سالها گفتيم و شنيديم تو غرب عاطفه و محبت وجود نداره، ولی تو همين غرب که ميگيم مردمش بی عاطفه هستند، احترام به پدر و مادر و کلاً همه سالمندان، يه وظيفه است.

يکی از دوستان خواسته بود جوری بنويسم که از هر نوشته ام بشه نتيجه گرفت. راستش من سعی ام تا حالا همين بوده و نتيجه گيری و برداشتهاش رو ميذارم به عهده خود شما، ولی نميخوام با اين نوشته پدر و مادر عزيزتون رو با پدر و مادر من مقايسه کنيد، اولين دليلم اين بود که شوهر خواهر عزيزم که سال قبل مادرش فوت کرده بود، چند روز پيش پدرش رو هم از دست داد و ديدم ما چه راحت داريم فرصتها رو از دست ميديم. دليل بعدی اين که، هم قرار بود راجع به ارزشها (که مهمترينش خانواده و والدين هست) صحبت کنيم و هم شما بيشتر با من و خانواده ام آشنا بشيد. البته ميشه از سرگذشت خانواده ام به ضرب المثلی هم رسيد، هر چند که الان مفاهيم ضرب المثلها تغيير کرده ولی بازهم بعضی جاها کاربرد دارند. «نابرده رنج، گنج ميسر نمی شود» اين فقط شعار نيست.

پی نوشت (دوشنبه، ۲۵ خرداد، ۱۳۸۳): پدرم اين نوشته رو خونده، و آخرين بار که ديدمش بهم گفت چند جاش احتياج به تغيير کوچولو داره، ولی يادم رفت ازش بپرسم کجاش!!! خلاصه به بزرگی خودش ببخشه، هر وقت دوباره ديدمش ازش ميپرسم کجاهش بوده.

بعد از نوشته قبلم دوستان زيادی لطف کردند و انتقادهايی داشتند. نيما که از دوستانِ دوست خوبم احمد آقايی هست، تو ايميل ازم خواسته بود که انقدر بلند و خسته کننده ننويسم، البته خواننده ديگه يی به اسم طناز هم همين نظر رو داشت. راستش نميدونم نظر شما هم همين هست يا نه، ولی خب من ميخوام حرفمو بزنم، حالا حرفم بلند و خسته کننده است اشکالِ من نيست اشکالِ حرفمه!!! ولی اگر شما هم با اين نظر نيما و طناز موافق هستيد لطفا بگيد تا حرفهام خودشون رو اصلاح کنند! ساحل آرام [متأسفانه الان ديگه نمينويسه] هم که بعد از يک هفته تعطيلی نتونست جلو خودش رو بگيره و دوباره خواننده هاش رو شاد کرده، گفته چرا دير به دير می نويسم. باور کنيد وقتش نيست، از درس و مشق که بگذاريم خونه هم اينترنت ندارم و مثلا الان دارم می نويسم و فردا ميرم از دانشگاه نوشته مو ويرايش [کاری که الان ميکنم] و وبلاگ رو به روز ميکنم، خب از مرکز کامپيوتر دانشگاه هم راحت نميشه اين کارها رو کرد، خلاصه که شرمنده همه اونهايی هستم که مياند و عنوان تکراری ميبينند. يه انتقادِ ديگه هم کرده بود که کسانی رو که بهشون لينک ميدم رو لااقل چند روزی تو همين صفحه بهشون لينک بدم تا انگيزه بشه، والا بخدا ما به هر کی لينک داديم اينجا هم نوشتيم و اگر شما حوصله کنيد و نوشته‌هام رو تا آخر بخونيد حتما ميبيند که نه تنها تو صفحه دوستان سعيد بلکه همينجا هم تبليغشون رو هم کردم، ولی به نظرم بهتر هست که در مورد شيوه لينک دادنم تجديد نظر کنم، شما پيشنهادی داريد؟
اين بار هم به سه تا از دوستان لينک دادم، خنده2خنده جاييکه هم ميشه لطيفه‌های بی مزه! خوند هم تو مسابقه اش شرکت کرد. دوستانه تر از دوستانه هم پر از لينکهای مفيد در زمينه کامپيوتر و اينترنت هست که کار دوست خوب ۱۶ سالم عليرضاست و فقط يک سال از من کوچکتره! براش آرزوی موفقيت بيشتر دارم. دوست فرهيخته ديگه ام مهرنوش که با وبلاگ مداد سياه حرفهای جالبی برای شنيدن داره، البته قضاوت با خودتون.
ديگه اينکه مدرسه ام داره دير ميشه، اميدوارم همه تون بتونيد از پدر و مادرتون اونجور که شايسته هست تشکر کنيد.


نظرات قبلی

November 14, 2003

خان دايی سعيد جون

اکثرِ ما يا عمو، عمه، دايی يا خاله هستيم يا در آينده می شيم. ولی اينکه آدم شش ماه بعد از تولدش دايی بشه يه احساس ديگه اس. حالا باز من خوبم، سهيل برادرام که ۳ سال ازم کوچيکتره وقتی به دنيا اومد دايیِ دو نفر بوده و ۴ روز بعدش هم باز دايی شده. خلاصه پنج تا دايی و خواهرزاده شدند هم بازيهای شيطونِ هم. ما بوديم و يه ميدون دردشت نازی آباد. هر چی هم ميگذشت تعداد خواهرزاده‌ها بيشتر می شدند و حالا شدن ۱۴ تا و همشون هم برام عزيز هستند و از حسين گرفته که بزرگترينه (اون هم بهم ميگه خان دايی) تا تهمينه و گلنار، دوست و همبازيم هستند و خودشون رو همسن و همبازیِ من ميدونند.
[حقيقتش کلی نوشته بودم (آخرش بود) که نميدونم چی شد کامپيوتر خاموش شد و نفهميدم مشکلش اصلا چی بود، حالا بگو چرا ذخيره نکرده بودی، آخه از کجا ميدونستم، يعنی اين اتفاق نادر بود. خلاصه به اين راحتی ۲ ساعت از زندگيم پريد.]
ميخوام راجع به بچه‌های خواهرهام بنويسم که در واقع بچه هايی هستند که بيشتر از همه بهشون نزديکم. تا حالا شده برای تربيت بچه‌هامون (حال يا آينده) فکر کنيم و يه روش و متد رو پيش بگيريم؟ شايد اين حرف برای پدر مادر يا نسلهای گذشته خنده دار باشه، ولی آيا الان ميتونيم به اينکه بچه مون تو مهدکودک يا مدرسه چيز ياد بگيره اعتماد کنيم؟ آيا ميشه به آدمهای ديگه (که قراره دوستان فرزندمون باشند) اعتماد کنيم؟ راستی تا حالا فکر کرديم که اين خود ما هستيم که مدير يا معلمِ مدرسه يا همون دوستان بچه‌ها رو تشکيل ميديم؟ اونها که از يه دنيا ديگه نيومدند! بهتر نيست با همه بچه‌ها طوری رفتار کنيم که اگر خودمون بچه بوديم و يکی اونجوری برخورد می‌کرد، ناراحت نميشديم. اصلا ما چقدر برای يه بچه حق قائل هستيم؟ وقتی يه نفر که از هفده سال هم بيشتر داره و می خواهد يه تصميمی بگيره همه از اون بقالِ سر کوچه گرفته تا سبزی فروش ميگن تو بچه يی و نميفهمی. حالا اگه پدر مادر بگند يه چيزی، چون ما تا آخرِ عمر بچه هاشون هستيم ولی بهتر نيست سعی کنيم به بچه‌هامون با رفتارمون درسِ خود اتکايی، ايمان، درستکاری، احترام و خيلی واژه‌های قشنگ ديگه بديم؟ می دونيد که کوچکترين رفتار ما رو بچه‌ها تاثير داره، پس هميشه و همه جا تو برخورد با بچه‌ها يه کم تعمق کنيم.
ميخوام هر کدوم از بچه خواهرام رو براتون کوتاه توصيف کنم. يه چند تا هم عکس ازشون دم دست بود گفتم بذارم اينجا تا هر وقت اينجا رو باز ميکنم دلم واسشون غش و ضعف بره. راستی جالبه بدونيد من خواهرزاده سيزدهم ندارم. يعنی تهمينه و گلنار باهم چهاردهمين نوه پدر و مادرم هستند (يعنی دوقلو هستند) البته من اعتقادی به نحس بودن عدد سيزده ندارم و برای من که شانس مياره هميشه، اگر هم ورزشکار ميشدم پيراهن شماره سيزده ميپوشيدم. حالا صحبت از ورزش شد، يه جک جديد: بهترين تماشاچيان دنيا!!!
حالا به دنيا اومدن اين دو خاتون هم داستانی داره و بعد از سالها انتظار و با کلی نذز و دعا، و ۴ ماه بستری بودن خواهرم ۶ ماه پيش بلاخره تشريف آوردند. از نذزهای متنوع و بعضا خنده دار که بگذريم، به قول بابام، تا حالا دو تا چيز از خدا خواسته بوده که يکيش اين بوده و اون يکيش هم يه پنج تومانی (درسته پنجاه ريال) البته مربوط به شصت هفتاد سال پيشه، و داستانش از اين قرار بوده که معلمِ مدرسه شون تنها کسی بوده که دوچرخه داشته و ميگه هرکس می خواهد بهش دوچرخه سواری ياد بدم بايد پنج تومان بده. بابام هم که گويا عاشق چرخ بوده ميره ياد ميگيره ولی باباش پنج تومان رو نميده و معلمِ هم گويا هی پول رو ميخواسته و جلو بچه‌ها اين مسأله رو عنوان می‌کرده. يک روز که پدرم حسابی دلش پر بوده دست به دامن خدا ميشه، و جالب اينکه همون موقع که داشته تو دلش از خدا پنج تومانی ميخواسته باباش مياره ۵ تومان رو ميده. حالا من هی به بابام ميگم از خدا بخواد يه عقلِ سالم به من بده، ميگه به دردت نمی خوره!!!
حالا توصيفات ۱۴ عزيزِ دل دايی به ترتيبِ سن:


حسين

حسين: با پشتکار مثال زدنی، با تقوا، از لحظه روحی حساس. علاوه بر اينکه هم بازی دوران کودکيم بوده الان همدانشگاهی و همسايه ام هم هست و تو دانشگاه Potsdam بيوشيمی ميخونه، و الحق هم ميخونه، فکر کنم روزی بيشتر از ۱۵ ساعت مشغول درسه.


از راست به چپ: محسن، پريسا، حسين، سعيد

محسن: با نمک، جدی، تو دار؛ يعنی هيچ کس نميدونه تو سر يا دلش چی ميگذره [شايد اون هيچ کس فقط خودم باشم] الان هم فکر کنم سربازی ميره، و بين ما اولين مهندس اون شده و گويا می خواهد در آينده تو شهرهای کوچيک کار کُنه و مخالف تمرکز گرايی صنعتيه.


روزبه

روزبه: اگر يه دستگاه تکثير از آدمها بود و تيپ و قيافه ام رو به همراه اخلاقِ منفی ام تکثير می‌کردن، ميشد همين آقا روزبه گل. البته اگر من جايی ۱ ساعت با تاخير برسم روزبه ۲ ساعت دير ميکنه و از اين بابت دست منو از پشت بسته. البته غير اينها پسر زرنگ و فهميده يی هست و اگر کمتر دونر (ساندويچ کباب ترکی) بخوره، به زودی يه اقتصاددان بزرگ ميشه. يه نکته جالب ديگه اينکه، با وجود بزرگ شدن تو اينجا (آلمان) هنوز تعصبات دينی و وطن پرستانه داره. در ضمن روزبه درست ۴ روز از برادرم کوچکتره.

پريسا: به قول داداشهاش هوشش تيزه. حالا بغير از تيزهوش و فرزانه بودن واقعا پرتلاش و فهميده است و حتما درجات بالای علمی رو طی خواهد کرد.


دو راهی اوسون، اسفند ۱۳۸۱، از راست: پريسا، شقايق، شهريار، محسن


ارديبهشت ۱۳۷۹، از راست: کيهان، مارال، سيمين


سيمين و مارال، ۱۳۷۹

سيمين: جيغ جيغوی دايی، يعنی فرکانس هر جيغش ميتونه ديوار صوتی رو بشکونه. غير از اين فکرهای گُنده يی تو سرش داره ولی اول بايد دوران بلوغ رو بگذرونه که مهمترين و حساسترين دوران زندگی آدم به شمار ميره. البته تا همينجاش هم به عنوان حامی حيوانات و مردم کشورهای جهان سوم فعاليتِ زيادی داره. با اينکه فقط يک ماه تو زندگيش ايران بوده فارسی رو صريحتر از من صحبت ميکنه.


شقايق، ۱۳۷۱

شقايق: يه هنرمند به تمام معنا با احساسات واقعا لطيف! حتما در آينده يه موسيقيدان بزرگ ميشه، البته اگر مثل پدر و مادرش نره تو کاره کتاب! بقيه اش رو خودش ميدونه و دايی سعيدش.


شهريار، ۱۳۷۹

شهريار: آخه من چی بگم؟ اين پسر اگر ۵ دقيقه حرف نزنه اکسيژن به ريه هاش نميرسه!!! مدام در حال حرف زدن و جمله‌های قلمبه صلمبه به کار بردنه. البته هوش و حافظه خوبش باعث شده هميشه چيزهايی واسه گفتن داشته باشه، ولی تا حالا نديدم کسی (چه برسه به بچه) انقدر حرف بزنه و مخ بخوره. گامبازه دايیِ ديگه.


کيهان، تابستان ۱۳۸۲

کيهان: دخترکش [بيشتر دايی کُش]، قوی (از لحاظ بدنی)، هيچوقت هم باختن رو دوست نداره. فکر ميکنم به عنوانِ يه فوتباليست بزرگ در آينده اسمش رو بشنويم. يکبار که داشتم باهاش تمرين می‌کردم بهش گفتم اگه بعداً معروف شدی حتما بگو دايی سعيد بهم فوتبال ياد داد، بعد از کمی فکر کردن با لهجهِ با مزه که فارسی حرف ميزنه، پرسيد: «خان دايی سعيد جون به آلمانی چی ميشه؟»


مارال، ۱۳۷۹

مارال: هر وقت من به اين بچه نگاه ميکنم ياد کودکی خودم ميافتم. آروم، گوشه گير، غرق در روياها و تفکرات خودش. تو اتاقش هم پراز کاردستی و نقاشيه. تنها کلمه يی که ميشه از زبونش به فارسی و آلمانی شنيد «نميدونم» هست! البته همين بچه آروم وقتی به دايی سعيدش ميرسه، ميشه شيطون و بازيگوش که از ديوار صاف بالا ميره.


ثمين، پائيز ۱۳۸۲

ثمين: گامباز ويرايش دو [گاماز به ترکی تو مايه‌های نفهمه ولی از اونجا که من خيلی مؤدبم به گامباز تغييرش دادم تا بی ادبی نباشه] هر چی از اين جونور بگم کم گفتم، آخرِ بچه نازی آباد [با اينکه تا حالا اونجا نبوده] شر به تمام معنی و در عين حال باهوش با حافظه قوی. تنها کلمه يی که ميتونه خوب تلفظ کُنه انواع مترادفهای مدفوع به شونصد زبون زنده و مُردهِ دنياس. اگر يه جمله بخواد بگه حداقل دو تا از اين کلمه‌ها تو جمله اش ميشه پيدا کرد. الان هم دل دايی سعيد واسه کاکه گفتنش (به زبون بچه‌های آلمانی يعنی همون مدفوع) يک ذره شده. چهار هفته اس که نديده اتش و احتمالا تا يک سال ديگه هم نميبينتشون.


سيرا، بهار ۱۳۸۳

سيرا (Siera): قلقلی دايی سعيد. اين دختر انقدر شيرينِ که اگر ۲۴ ساعته ماچش کنی سير نميشی. شنيدم راه رفتن رو شروع کرده و کم و بيش حرف هم ميزنه.


نسترن، اسفند ۱۳۸۱

نسترن: اين دايی سعيدِ بد فقط يه ماه ديدتش، ولی همون يه ماه هم برای دل بردن کافی بوده. قربونِ خنده هاش بشم که عين علامت نايک ميمونه. اگه باباش کمتر لوسش کُنه حتما يه چيزهايی ميشه. با اينکه ۲ ماه از سيرا کوچيکترِ ولی خيلی زودتر راه رفتن و حرف زدن رو شروع کرده. وقتی گلنار اسمش انتخاب شد، به شقايق ايميل نوشتم که به تعدادمون! (کسانی که اسمشون گل هست يعنی گل شقايق و گل دايی سعيد!) يکی ديگه هم اضافه شده! راستش رو بخواين اصلا يادم به نسترن نبود و شقايق ياد آوری کرد.


تهمينه، اسفند ۱۳۸۲

تهمينه: راستش اگه اينطور پيش بره واقعا مادرِ سهراب ميشه، کارش فقط خوردن و خوابيدنِ. کنار خواهرش عين فيل و فنجون ميمونن. البته بعضی وقتها هم جيغ و داد ميکنه.


گلنار، اسفند ۱۳۸۲

گلنار: اين دختر انقدر ورجه وورجه ميکنه که خدا ميدونه، همينه که بزرگ نميشه ديگه. البته انقدر جيغ ميکشه که فکر کنم بزرگ شد حنجره اش جون بده واسه خوانندگی. ولی اين دو تا که بزرگ شدن حسابی حالشون رو ميگيرم که انقدر به خواهر من اذيت ميکنند.

نميدونم از اين نوشته‌ها چه برداشتی ميکنيد ولی ميخوام فقط يه بار فکر کنيم ببينيم با کودکان امروز که ماهای آينده هستند، چه جوری برخورد می‌کنيم. راستش وقتی می بينم بنياد خانواده‌ها تو ايران انقدر متزلزله، دلم ميگيره. می‌دونيد اگر به يه شهروندِ فاسد لا اُبالی و بی فرهنگ غربی (از نظر ما) بشنوه تو قرن بيست و يکم تو يه جای دنيا اين فجايا رخ ميده چه فکری ميکنه؟ اينجا (کليک کنيد) رو بخونيد. واقعا چی ميشه گفت؟ داريم کجا ميريم؟ با بچه‌هامون چی کار می‌کنيم؟ فقط يکبار خودمون رو بذاريم جای اونها. آيا وقتی کودک بوديم واقعا دوست داشتيم با ما اينطور رفتار کنند؟ به بچه‌هامون چقدر هويت داديم يا ميديم؟ حرفها زياد بود ولی ديگه حوصله دوباره نوشتنشون رو ندارم و اکثراً هم ميدونيم ولی متاسفانه فراموش کرديم که اگر به خودمون رحم نمی‌کنيم با آينده فرزندانمون بازی نکنيم. چرا بخاطر اشتباه خودمون يک (يا بيشتر) نفر و آينده اش رو نابود می‌کنيم؟ کافيه روزنامه‌ها رو ورق بزنيد ببينيد هر روز چند نفر بخاطر عدم تربيت و توجه والدين به فساد و تباهی و حتی مرگ کشيده ميشند. به آمار دختران فراری کاری نداريم، کافيه دور و برمون رو نگاه کنيم. وقتی ميخونم چه تعداد دخترانی تو کشورم مورد تعرض جنسی پدر و برادرشون قرار ميگيرند موهای بدنم سيخ ميشه، تازه همه اينها آمار کسانی هست که به مرز جنون ميرسند و به قانون! پناه ميبرند، ولی کدوم قانون؟ آيا تو يه مملکت اسلامی با تاريخ کهن ميشه تصور کرد که همچين اعمالی انجام بشه که برای مجازاتش قانون وضع کنند. شايد تنها راه همونی باشه که خيلی از پدر مادرها انجام ميدند و اين لکه ننگ رو از دامان خونواده پاک ميکند، در واقع گناه خودشون رو ميشورند. فقط يه کم با خودمون روراست باشيم و جوری زندگی کنيم و رفتار کنيم که باعث هيچ زشتی نباشيم.

اين چند روز گويا پرشين بلاگ يه کم ناجوانمردانه دير وبلاگم رو باز می‌کرد. شرمنده همه کسانی هستم که اومدند و نتونستند مطالبم رو بخونند، باور کنيد بخاطر عکسها يا چيز ديگه ايی نبود چون وبلاگ ديگه ام که فقط نوشته داره هم اين مشکل رو داشت.
راستی دوست خوب و خواننده پر و پا قرص وبلاگم يعنی مهری (اينجا کليک کنيد) هم به جمع بلاگرها پيوست. بهش تبريک ميگم و فکر ميکنم حرفهای قشنگی برای گفتن داشته باشه. جای مامانش هم خالی نباشه.
اين چند روز هم با يک مادر عزيز آشنا شدم که ايشون هم تو آلمان زندگی ميکنه و بحثهای خوب و مفيدی بين ما به وجود اومد. فکر ميکنم اگر ايشون هم بچه هاش بيشتر کمکش کنند و کار با اينترنت و کامپيوتر رو بيشتر ياد بگيرند و حرفهاشون رو در قالب وبلاگ ارائه کنند حتما خواندنی خواهد بود.
حقيقتش وقتی شروع به نوشتن کردم با توجه به مسائلی که تو وبلاگهای ديگه پيش اومده بود هميشه از اين ميترسيدم که نکنه حرفهام باعثِ ناراحتی کسی بشه، ولی حالا می بينم جز نظرِ لطف شما دوستان چيز ديگه ای نصيبم نميشه و حتی کسی يه انتقاد کوچولو هم نمی کنه. البته اين خودش هم بده، چون ممکن من مغرور بشم ولی با اينحال بزرگترين دلگرميم همين نظرات لطف شما هست و با اشتياق نوشتن رو ادامه ميدم و تمام فکر و ذکرم اينجاست.
از اين افرادی که به بنده لطف داشتند شخصی به نام آبی هست که برای مطلب «خوب چيه بد چيه؟» نظر دادند و من رو مورد لطف خودشون قرار دادند. از اين دوست عزيز هم ممنونم، درستش اين بود که از طريق نامه ازشون تشکر کنم و حتما سر فرصت اين کار رو انجام ميدم ولی خواستم ازشون خواهش کنم حالا که به من و وبلاگم انقدر لطف داريد لطفا من و خواننده‌هام رو از تجربيات و علمشون بهره مند کنند. شايد فرصت و حوصله اين کار رو نداشته باشند ولی به نظر من، ما در قبال جوانهامون وظيفه يی داريم که بايد داشته‌ها و دانسته‌هامون رو با زبون خودشون بهشون برسونيم تا ازش بهره بگيرند. خوشحال ميشم باز هم از شما اينجا پيغامی داشته باشم. از همگی ممنونم

نظرات قبلی

January 18, 2005

عشق

تا حالا هيچکس نتونسته اين کلمه رو کامل و عام تعريف کنه. بهترين تعريفی که من می‌تونم ازش داشته باشم، يه احساس درونيه که هرکی واسه خودش يه جور باهاش ارتباط برقرار می‌کنه. حالا اين حس می‌تونه نسبت به خيلی چيزها پيش بياد. از عشق به يه پيرمرد ريشوی مهربون سفيدپوش گرفته تا دختر همسايه و ماشين فِراری و هر چيز جامد و مايع و گاز يا غيرچيز معنوی و فلسفی و ...
ولی تو بيشتر اين حس‌ها (که عشق تعريفش کردند) يه چند تا وجه مشترک هست؛ مثل مخالفت بزرگترها و مخصوصاً پدر مادرها با عاشق شدن بچه‌هاشون و نگرانی هميشگی اون‌ها از عاقبت عاشقی! احساس ترس و دودلی و ضعف در برابر معشوق ولی در نهايت اميدی که تو وجود آدم هست، تلاشی که برای رسيدن به معشوق می‌شه، توبه کردن‌ها و پشيمونی‌ها، لذتی که وقتی به معشوق می‌رسه و ...
يادم نيست دقيقاً کی عاشقش شدم، ولی می‌دونم که از اطرافيانم اين حس رو آموختم. هر وقت خواستم برم پيشش يه حس غريب دارم. معمولاً همه نگرانند و نصيحت می‌کنند. وقتی قدم تو راه می‌گذارم اول احساس شادی و اميد دارم، ولی يه وقت‌هايی خسته می‌شم. اونوقته که دودلی می‌آد سراغم که آخرش چی می‌شه. يه جاهايی می‌رسم که وقتی پشت سرم رو نگاه می‌کنم، ترس تمام وجودم رو می‌گيره، ولی اميد رسیدن بهم نیرو می‌ده و قدم‌هام رو محکم‌تر برمی‌دارم، ولی هنوز نمی‌دونم بهش می‌رسم يا نه. وقتی می‌بينمش آروم می‌شم و برای رسيدن بهش قدرت بيشتری می‌گيرم، ديگه مطمئنم اگه اتفاق غيرقابل پيش‌بينی نيفته، بهش می‌رسم. ديگه رو اوجم، آرومم و شاد. دلم نمی‌خواد ازش جدا بشم ... هرچند جدايی گريز ناپذيره.

از وقتی يادمه برنامه اين بود که جمعه‌ها صبح می‌رفتيم مغازه بابام. طرف ظهر که می‌شد عموها و پسرعموها و هر کی اونجا بود، راه می‌افتاديم به طرف بيرون شهر؛ معمولاً جاده چالوس. خلاصه يه کوهی تپه‌ای گير می‌آورديم و می‌رفتيم بالا. وقتی می‌اومديم پايين نوبت شنا بود؛ بهترين جا هم سد کرج. بعد از کلی آبتنی و بازی گوشی، نوبت ناهار می‌شد. بابام هميشه اصرار داشت قبل از شنا غذا نخوريم. چلوکبابی «حاجی بابا» تو جاده قديم کرج ديگه شده بود پاتوق ما. بعد از اون هم يه رودخونه‌يی چيزی گير می‌آورديم و يه هندونه می‌گذاشتيم تو آب تا حسابی خنک بشه. چرت زدن زير سايه يه درخت هم کيف می‌داد، ولی هندونه از همه بيشتر مزه داشت. يه يخدون قرمز هميشه تو صندوق عقب ماشين بابام بود که معمولاً پر از گيلاس و زردآلو و ميوه‌های تابستونی بود.
با خنک شدن هوا ديگه سد کرج تعطيل می‌شد و کوه‌های شمال تهران جای اون رو می‌گرفت. از امامزاده داوود گرفته تا دارآباد، هر هفته يه جا ... از اون موقع‌ها کرمش افتاد به جونم. با اينکه اجازه نداشتيم تنها بريم کوه، ولی يه جوری جمعه‌ها يا وسط هفته تو کوه‌ها ولو بوديم. نوجوون که شدم، اين حس و حال رو گم کردم. صبح‌های جمعه به زور بابام و غرغرهاش، مجبور بودم باهاش همراه بشم. آخه کی حال داشت صبح ساعت چهار بره کوه؟ ولی وقتی قدم تو سربالايی می‌گذاشتم، نيروی خاصی می‌گرفتم. اون موقع‌ها تازه کلکچال رو برای عموم آزاد کرده بودند و شده بود پاتق بابام. يه لقمه نون پنير و چند تا خرما برمی‌داشت و می‌رفت. اگه ما هم باهاش می‌رفتيم، از قله برگشتنی تو پناهگاه کلکچال که تازه راه افتاده بود، يه عدسی يا لوبيا بهمون می‌داد. ساعت ده صبح هم خونه بوديم. از خواص صبح زود رفتن به کلکچال، علاوه بر خلوتيش، زيارت مقامات لشکری و کشوری، از جمله «مقام عظمای ولايت مطلقه فقيه» بود، که وقتی ما بالا می‌رفتيم، ايشون در حال بازگشت بودند.

فکر کنم ده يازده سالم بود و درکه
فکر کنم ده يازده سالم بود - درکه
كوههای آلپ - فرانسه، ۱۳۸۲
كوه‌های آلپ-فرانسه، ۱۳۸۲
كوههای آلپ - آلمان، ۱۳۸۱
كوه‌های آلپ-آلمان، ۱۳۸۱

بزرگتر که شدم، ديگه قله توچال هم راضیم نمی‌کرد. رفقا و خانواده ناباب باعث شدند که پام به قله‌های بالای چهار هزار متر برسه. صعود سبلان و دماوند (جبهه شمالی) جزو شيرينترين خاطرات زندگيم محسوب می‌شه، حتی شيرين‌تر از حس اولين ايرانی رو بلندترين قله اروپا بودن؛ اونجاها بود که فهميدم عاشقش شدم. عاشق طبيعت، از اون والاتر عاشق کوه و عاشق اون بالا بودن.

بر فراز بلندترين قله اروپا - مونبلان
بر فراز بلندترين قله اروپا (مونبلان) ۱۳۸۲

بالا رفتن از کوه، مثل زندگی می‌مونه، پر از خستگی و لذت، اشتباه و درس، خطر و تجربه، گم شدن و پيدا کردن، ...
ديدم آدم‌هايی رو که وسط راه موندند، کسانی که حتی نمی‌خوان تو سربالايی باشند، کسانی که اولش تند می‌رند و آخرش خسته، کسانی که تو پيچ و خم‌های راه گرفتار می‌شند، ولی سرشون رو بلند نمی‌کنند تا قله رو ببينند، ... همه اين‌ها رو هم تو کوه ديدم هم تو زندگی.

هميشه اين شعر رو زمزمه کرده‌ام:
رهرو آن است که آهسته و پيوسته رود
رهرو آن نيست که گه تند و گهی خسته رود

December 16, 2005

نظم و برنامه من و اينا

در مقايسه با اکثر هم سن و سال‌ها و دوستانم، زندگی‌ام تو ايران نظم داشت و همه چيز سرجای خودش و با برنامه بود. ولی وقتی اومدم اينجا ديدم خيلی بيشتر از اونچه که فکر می‌کردم بی‌نظم و بی‌برنامه و شلخته هستم. خيلی (بيشتر از چند سال) طول کشيد تا يه کم به آهنگ زندگی تو يه کشور صنعتی عادت کنم. هنوز هم مشکلات زياده، از جمله ديررسيدن‌هام. البته برای اينکه تاخيرم از چهار پنج ساعت به چهار پنج دقيقه (و اخيراً ثانيه) برسه عذاب‌های اليم بسياری کشيدم.
مثلاً اون موقع‌ها که با امير مقيم و بقيه بچه‌های دانشگاه تو ايستگاه اتوبوس انقلاب-دپو برای شيش صبح قرار می‌گذاشتيم، می‌دونستند که من زودتر از هفت نمی‌آم. البته تاکيد می‌کردم که اگر تا ده نيومدم يه کم ديگه وايسيد بعد بريد!
نمی‌دونم اين چه کرمی بود که هميشه بايد تاخير می‌داشتم، حتی اگر همون بغل می‌بودم. يه بار که اتفاقی (شايد هم اشتباهی) قبل از استاد محترم وارد کلاس شده بودم، وقتی خواست بياد تو و چشمش به من افتاد فکر کرد اشتباه اومده و برگشت رفت؛ چون انتظار نداشت من قبل اون سر کلاس باشم.
اين دير اومدن‌ها اينقدر برام جاافتاده بود که مثلاً وقتی با کامران جمی ساعت چهار بعدازظهر قرار گذاشتم و شيش رسيدم، نيم ساعت هم منتظرش شدم (!) تازه کلی از دستش شاکی بودم که چرا منو کاشته! در صورتيکه بنده خدا تا پنج منتظرم بود! بعد از اون هروقت همديگر رو می‌بينيم يا تلفنی حرف می‌زنيم، ياد اون روز می‌افتيم که من چقدر بهش فحش دادم (احتمالاً فردا که می‌خوای بيای برلين باز يادی از اون روز می‌کنيم.)
تو اين مملکت که هيچ يهودی توش سوزونده نشده (!) ديررسيدن بدتر از بوق‌زدنه و بوق‌زدن بدتر از فحش خوار مادر! با اينحال اوايل با پررويی تمام دير می‌رسيدم. بعضی وقتا هم که علت رو جويا می‌شدند، يادم می‌رفت مترو ترافيک نداره و هر پنج دقيقه هم می‌آد! البته پنچری دوچرخه هم خوب بهونه‌ای بود، ولی هيچی به پای ترافيک و گير نيومدن تاکسی نمی‌رسه! اينقدر با اعتماد به نفس تاخير می‌کردم که يکی از استادها کلاس رو بخاطر من يک ربع عقب انداخت (يعنی کم آورد) ولی گويا نذر کرده بودم که باز دير برسم!
با همه اين توصيفات، کلی انرژی گذاشتم که الان وقتی دير می‌رسم نادم و پشيمون و شرمنده می‌شم. تازه اين فقط يه چشمه از بی‌نظمی‌های منه.

هرچی فکر کردم چطور می‌شه من آريايی که داريوش و کوروش و اينا از سرزمين من هستند و ناسا رو انگشت ما پارس‌ها می‌چرخه و حل کردن رازهای فيزيکی برای هموطن‌هام مثل آب خوردنه، اينهمه بی‌نظم باشم، اونوقت اينها که اصلاً معلوم نيست آريايی هستند يا نه، اينقدر با نظم! تا اينکه يادم اومد مدرسه که می‌رفتيم، يه دفتر يادداشت داشتيم که خانوم معلم مشق‌های فردا رو که می‌گفت، تو اون می‌نوشتيم؛ يعنی فقط تکليف فردا رو می‌دونستيم چيه، ولی اين از خدا بی‌خبرها از اون مهدکودک به بچه‌ها ياد می‌دند يه تقويم تو جيبشون بگذارند و برنامه دو ماه قبل و بعدشون رو توش بنويسند. البته تفاوت فقط تو همين يه دفترچه نيست، ولی فکر می‌کنم همين رو هم ياد بگيرم خيلی مفيده.
خلاصه هرکی فکر کرده من شخص بانظم و مرتب (با ناخن‌های کوتاه و موی شونه کرده و دست و صورت شسته و اصلاح کرده) هستم، کاملاً غرق در اشتباهه. هرچند کار و درس و زندگی تو يه کشور صنعتی خودبخود به گذر زمان ريتم می‌ده، ولی خيلی طول می‌کشه تا با اين ريتم کنار بيام. البته مشکل اصلی زمانی پيش می‌آد که آدمی مثل من که از نظم و برنامه چيزی ياد نگرفته برای اوقات فراغتش هم برنامه‌ريزی می‌کنه و به هزار نفر قول می‌ده و نهصد و نود و نه تا مسؤوليت به گردن می‌گيره، غافل از اينکه همين دو سه ساعت در روز و يک روز آخر هفته، زمان استراحت و تجديد قواست. اينجاست که نه تنها کارهام دچار بی‌نظمی می‌شند، بلکه هيچ کاری تمام و کمال انجام نمی‌شه و می‌مونه يه سعيد حاتمی خسته با هزار تا کار عقب افتاده که بايد تو زمان استراحتش انجام بده.

April 17, 2006

من و تو

سخن از پيوند سُست دو نام
و هم‌آغوشی در اوراق کهنه يک دفتر نيست
سخن از زندگی نقره‌ای آوازيست
که سحرگاهان فواره کوچک می‌خواند
...
سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره‌های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشياء بيهوده می‌سوزند
و زمينی که ز کِشتی ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شب‌ها ساخته‌اند

تکه‌هايی از شعر «فتح باغ»، فروغ فرخزاد

May 5, 2006

داستان سامان گرفتن من

هيوده-هيژده سالم که بود، سر لات‌بازی چند روزی بازداشت بودم. يه روز عموم با يه پرس چلوکباب اومد ملاقاتم [برعکس همه که سيگار و کمپوت می‌برند!]. از حرفاش فهميدم، بزرگان فاميل نشستند و به اين نتيجه رسيدند که برای آدم کردنم، برام زن بگيرند! منم می‌دونستم به اين زودی‌ها آدم نمی‌شم؛ واسه همين زير بار نرفتم!

از بچگی برنامه‌ام اين بود که بيام اينور آب، ولی کمتر کسی اين قضيه رو جدی می‌گرفت. وقتی بزرگ شدم و دنبال کارهای خارجه رفتنم افتادم، تازه ننه بابامون دوزاريشون افتاد که پسر ارشدشون داره می‌پره. باز هم نشستند و به اين نتيجه رسيدند که بهترين کار واسه اينکه دست منو دور و بر خودشون بند کنند، پيدا کردن يه زن خوشگل و پولداره!!! اين يکی پيشنهاد بدی نبود، ولی کو زن خوشگل؟ [پولداريش که همه ماشالا پول دارند!] تازه به اعتراف خودشون، از اين عرضه‌ها هم نداشتند که راه بيافتند تو روضه‌خونی‌ها و جلسات و در و همسايه که يه دختر خوشگل برام پيدا کنند [نجيب و با خانواده و اين حرفا که همش حرفه].

خلاصه اومدم اينجا و از رو ناچاری جورابامو خودم شستم، از گشنگی خودم باقالی‌پلو و فسنجون پختم، بازم از اجبار هفته‌ای يک‌بار ظرف‌هامو شستم و همينطور کم‌کمک وقتش داشت می‌شد، فقط مونده بود ديپلم گلدوزی و خياطی! ولی حالا به هر کی می‌گفتم بيا زنم بشو، يه پا قرض می‌کرد و دِ فرار! تا اينکه از قضا با «مادر بچه‌ها» آشنا شدم. هر چی می‌گذشت بيشتر به اين رابطه شکم می‌برد [هنوز هم شک دارم!] آخه نه جر و بحثی داشتيم نه دعوا و بزن بزنی! [هنوز هم نداريم!] برام عجيبه که چطور يکی می‌تونه بيشتر از بيست و چهار ساعت منو تحمل کنه، که مادر بچه‌ها تا حالا تونسته [خدا بقيه‌اش رو بخير کنه!]. گفتيم شايد دليلش همون دوری و دوستيه و اگر زير يک سقف زندگی کنيم، بالاخره سر نمکدونی، چيزی، دعوامون می‌شه، که بازم نشد. گفتيم شايد اگر رسمی زن و شوهر بشيم، اوضاع فرق کنه و اين خوارشوورها و مادرشوور بجای تحويل گرفتن عروس، يه کم تو زندگيمون دخالت کنند تا باعث اختلاف بشه.

از اونجا که جفتمون عيد ايران بوديم، قرار شد همونجا بريم خودمونو بنام بزنيم و يه جشنی هم بگيريم تا هی ملت نگند چرا به ما پلوی عروسی‌تو ندادی. جای همتون رو چند تن از بلاگرهای هميشه در صحنه پر کردند [مخصوصاً اونها که چند پرس چند پرس خوردند!]
همينجا، بنده و مادر بچه‌ها از همه اونها که اومدند و اونها که نيومدند، و همينطور تمام دوستانی که حضوری، تلفنی، ايميلی، کامنتی و غيره تبريک گفتند، تشکر می‌کنيم. ايشالا عروسی بچه‌هامون! نه! ببخشيد! عروسی خودتون و بچه‌هاتون.


بنده در حين آماده شدن دومادی (توسط: مداد سياه)

جشن ما پنجشنبه بيست و چهار فروردين بود و يکشنبه بعدش برای ماه عسل اومديم خارجه [شهر زيبای پوتسدام]!!! البته ماه عسل کماکان ادامه خواهد داشت و ما در اين ماه در مقدار معتنابهی از عسل غوطه‌ور هستيم. دليلش هم نه مادرزنه، نه خوار، مادرشوور، بلکه شروع درس و کار از بدو وروده. از طرفی ساختمون‌مون رو دارند بازسازی می‌کنند و فعلاً تو يه اتاق که نه آب داره نه برق با کلی سر و صدا و از همه فاجعه‌تر بدون اينترنت، زندگی شيرين خودمون رو دنبال می‌کنيم.

September 21, 2006

اولين‌های من در خاورميانه

از اونجا که جديداً همه بزرگان شروع کردند به افتخارات‌نويسی، بنده حقير هم مثل اون بنده خدا که خودشو می‌اندازه وسط مأمورها و می‌گه «سرکار منو کجا می‌بری؟» تصميم گرفتم خودمو قاطی بزرگترا کنم!

اولين‌های علمی
بنده برای اولين بار در خاورميانه در طول تحصيل دبستان، فقط کلاس سوم ابتدايی معدلم بيست شد!
اولين سال چهارمی در خاورميانه که ديپلم خود را با چهار تجديدی و معدل ده و قبولی خرداد گرفت.
تنها دانشجو خاورميانه که بعد از ده سال تحصيل در دانشگاه، فقط فوقش يه ديپلم از دانشگاه آزاد واحد رودهن دارد.
با عرض معذرت دومين نفر در خاورميانه هستم که راز مدال‌های اتمی انيشتن را کشف کردم!

اولين‌های فرهنگی، ادبی
مقام اول کتابخوانی در خاورميانه به دليل اينکه آخرين کتابی که لايش را باز کردم و نقاشی‌هايش را تماشا کردم، کتاب «حسنی نگو يه دسته گل» بوده.
اولين مخترع کاغذ آدامس بازی در خاورميانه هستم و اين بازی سراسر هيجان را ابتدا در محله شهيدپرور نازی‌آباد رواج داده، سپس به محل منافق‌نشين گيشا صادر کردم، که به صورت خارق‌العاده‌ای حتی با گذشت بيش از بيست و چند سال از اختراع آن، در تمام ايران و بعضاً جهان گسترش پيدا کرده. (اين واقعاً جزو افتخارات من محسوب می‌شه!)
اولين کسی هستم که در خاورميانه و خانواده، با سرعت بيش از چند (!) کلمه رکيک و شنيع در دقيقه، سخن می‌گويم.
رکورد بيشترين پرونده قضايی با کد پنجاه و پنج (مزاحمت بانوان و دوشيزگان) و همينطور کد شصت (رانندگی بدون گواهينامه) در سرتاسر خاورميانه.
تنها دارنده و راننده موتور وسپا با سيزده سال سن در خاورميانه! به همين دليل از لحاظ فرهنگی به عنوان بچه معروف شمال غرب تهران (از طرشت بگير برو تا فراحزاد) و خاورميانه نائل آمدم.

اولين‌های هنری
در اين رشته متأسفانه در خاورميانه هيچ مقامی کسب نکردم.

اولين‌های اقتصادی
برای اولين بار در خاورميانه، در سن پنج سالگی با فروش صنايع دستی خودم (فرفره) چهل و يک تومان و پنج‌زار کاسبی کردم.
در خاورميانه اولين کسی بودم که از سن هشت تا دوازده سالگی با شرکا مختلف، به فعاليت اقتصادی آدامس فروشی جلوی مغازه پدرم پرداختم و از اين راه سود هنگفتی به جيب زدم.
اولين نفری که در خاورميانه در عرض يک سال مراوده‌های تجاری خود را از بازار مولوی (آدامس‌فروشان) به بازار عباس‌آباد (فرش‌فروشان) تغيير داد، بنده بودم!
تنها انسان دارای تفکر (!!!؟؟؟) در خاورميانه که تا هجده سالگی کار کرد و بعد از آن دست به سياه و سفيد (!؟) نزده.

اولين‌های ورزشی
کاغذ آدامس‌بازی رو که گفته بودم!
اولين بکسوری در خاورميانه هستم که سرمربی وقت تيم ملی خواهش و التماس می‌کرد که «بيا تو تيم ملی و نقش کيسه بکس رو بازی کن.»
افتخار شاشيدن به بيش از ده قله مرتفع‌تر از پنج‌هزار متر در خاورميانه در اختيار بنده می‌باشد. خاطر نشان می‌کنم سخت‌ترين آن شاشيدن در قله مونبلان (بلندترين قله آلپ) در دمای سی درجه زير صفر بود، که بدليل چند متر کمتر از پنج‌هزار متر بودن آن، جزو اين آمار محسوب نمی‌شود.

اولين‌های سياسی
به دليل مسائل امنيتی و جلوگيری از سوء استفاده دشمنان اسلام، از بيان آنها معذورم. فقط شمه‌ای از آنرا بيان می‌کنم: برای اولين بار در خاورميانه اينجانب اَن دماغ خود را به پارلمان اروپا و آلمان ماليدم. همينطور از خاک اتريش به خاک آلمان ريدم، ولی متأسفانه تلاش برای انجام اين کار در مرز فرانسه و آلمان با شکست مواجه شد!

اولين‌های وبلاگی
اولين بلاگری در خاورميانه هستم که از فرط بی‌هنری و ناقص بودن گنجينه لغوی، اسم وبلاگش را اسم خودش گذاشت.
وبلاگ من اولين وبلاگی در خاورميانه است که با وجود قصه حسين کرد نويسی‌هایم، هفت - هشت - ده - بيست نفری هستيد که می‌خونيدش و الکی نظر نمی‌نويسيد که «زيبا بود، به وبلاگ ما هم سر بزن»!

October 30, 2006

من و مادر زنم

به گزارش واحد مرکزی خبر «مردی با بيل مادر زنش را کشت»!
هر روز از فک و فاميل و آشنا، تو تلویزيون و راديو و روزنامه و صف شير، کلی از اين خبر‌ها می‌شنويم. پس قاعدتاً يه رازی در اين رابطه (داماد و مادر زن) وجود داره.
از اونجا که حدود پنج‌هزار کليومتر از مادر زنم دورم، نمی‌شد برآورد درستی کرد که چند مرده حلاجم! ولی حالا که يک‌ماهی مادر زن عزيز [اين عزيز هم برای زنه هم مادرش] مهمون ما بودند، الان می‌تونم با افتخار بگم نه من ايشون رو با بيل کشتم نه ايشون منو از پنجره پرت کردند بيرون! در تمام اين يک‌ماه کلی بهش زحمت داديم و تمام کارهای خونه گردنش بود، جوری که چند شب از گردن درد خوابش نبرد. الان هم ظرف‌شستن يادمون رفته هم غذا پختن!
خلاصه نه تنها يک‌ماه از کارهای خونه مرخص بودم، بلکه از يک آزمايش الهی هم سربلند بيرون اومدم. البته به هرکی گفتم، می‌گفت بگذار برگرده ايران و چند وقت بگذره تا اگر سمی چيزی به خورد هم داديد، اثرش معلوم بشه!
حالا با گذشت يک‌هفته از رفتنش، می‌تونم ادعا کنم بهترين مادر زن دنيا رو دارم (البته فعلاً همين يکی رو دارم!) و اون هم بهترين داماد دنيا رو داره (هنوز باجناق ندارم).
يه موقع چشممون نزنيدا!

پس نوشت:
حالا من گفتم چشممون نزنيد، قرار نشد تو بهترين بودنمون حرف بياريد. خب تا وقتی من فعلاً همين يه مادر زن رو دارم و خودم هم تنها دامادم، هرچی دليل و مدرک بياريد، بازم نمی‌تونيد از ما بهتر رو پيدا کنيد.

December 23, 2006

پنتاگون شب يلدايی

بازی شب يلدا که به ابتکار جد بلاگرها از خارجکی به ايرونی ترجمه شد، از اون ايده‌هايی هست که بلاگستون (همون بلاگستان پايين شهری) بهش نياز داره. فکر می‌کنم ديگه احتياج به توضيح نداشته باشه و همه می‌دونند قضيه چيه. راستش همون اولش به ذهنم رسيد يه سيستم راه بندازم که همه اينها ثبت بشه. يعنی يه صفحه باشه که هرکی وارد اين بازی می‌شه، مشخصات وبلاگش و لينک نوشته‌اش و افرادی رو که دعوت می‌کنه در اون ثبت بشه تا هم دنبال کردن اين درخت راحت‌تر باشه، هم پرونده اين بازی برای هميشه يه جا بمونه؛ چون از اون حرکت‌های نابه.
حالا اگر موافقيد و حمايت و کمک می‌کنيد، دست به کار بشم.

راستش قبل از اينکه دعوت حسين رو لبيک بگم از ديشب کلی به کله‌ام فشار آوردم که اگه نوبت من شد چی بايد از خودم بنويسم که کسی ندونه!؟ ولی تقريباً همه چيز رو شما می‌دونيد. اون چيزهایی رو هم که نمی‌دونستيد قبلاً بهشون اعتراف کردم، غير از:

۱- من هيوده سالم نيست!
۲- از تنها کاری که لذت می‌برم رويا بافی، مخصوصاً تو توالته.
۳- تنها کاری که منو عصبانی می‌کنه، باز گذاشتن در ظرف نوشابه گازداره!
۴- هنوز پروژه سر کارم رو که سه ماهه قولشو دادم، جدی شروع نکردم!
اين يکی رو کمتر کسی باور می‌کنه، ولی شما باور کنيد:
۵- تو عمرم فقط دو بار چايی نوشيدم!

می‌خواهيد باور کنيد يا نکنيد، من اينم. حالا موند قسمت مشکلش؛ يعنی انتخاب کسانی که قراره اين بيرق رو دست به دست بمالند به ديوار!
مسلمه دلم می‌خواد الان به خيلی از دوستانم لينک بدم که بيشتر با هم دوست بشيم (يعنی نمک‌گير و اين حرفا!) ولی برام مهمه کسانی که انتخاب می‌کنم از جمع‌های متفاوت باشند تا اين درخت دامنه گسترده‌تری داشته باشه. اميدوارم دوستانی که انتخاب کردم سريعتر اين نهضت رو جهانی کنند:
۱- منيرو روانی‌پور
۲- بهمن هدايتی (کلاشينکف ديجيتال) اصولگرای اصلاح‌طلب
۳- خاطره کوير
۴- نيما دينگاليگا (يادداشت‌های يک آدم ول معطل)
۵- يک اهری تا شايد بگه قضيه اون زنگ بالای درخت چيه!
با تشکر از دوستانی که منو دوباره دعوت کردند، خواهش می‌کنم اين شانس رو به دوست ديگری بديد. از بقيه هم خواهش می‌کنم تو صف وايسيد تا نوبتتون بشه و برای خودتون درخت درست نکنيد؛ چون اين شتری هست که در خونه همه می‌خوابه و بهتره يه زنجیر واحد تشکيل بشه.
يه پيشنهاد هم دارم و اونم اينه که اين بازی تا شب عيد ادامه داشته باشه تا طيف گسترده‌ای از بلاگستان رو در بر بگيره. نظر شما چيه؟

June 21, 2007

تأثيرگذارها

شرمنده از دوستانی که برای نوشتن تأثیرگذارها دعوتم کردند و من تا حالا پاسخ نداده بودم. بخصوص مينوی عزيز که هميشه به من لطف داشته. يکی از دلايل تأخير در نوشتن چنين مطلبی، نداشتن پاسخ آنطور که انتظار می‌رفته؛ یعنی ليست کردن اسامی، بوده.
يادم نمی‌آید اولين بار کی ضرب‌المثل معروف لقمان حکيم را شنيدم. ولی بدون اينکه خودم بدانم از همان کودکی، معمولاً از بی‌ادبان، بيشتر ادب آموختم. مثلاً دلیل معتاد نشدنم به مواد مخدر، بخاطر تذکر‌های هميشگی پدر و مادر يا برنامه‌های هشدار دهنده تلويزيون نبوده، بلکه از نزديک ديدن زندگی دوستان و آشنايان معتاد باعث شد ضررهای اين عمل برایم ملموس شود. البته تأثيرگذاری خانواده و دوستان و معلم‌ها و استادها در رشد فکری و شخصيتی غيرقابل انکار است؛ بطوريکه از هر کدامشان در زمينه خاصی نکته‌ای آموختم. با اينحال برای من، تأثير مثبت رفتار منفی افراد بسيار بيشتر بوده.
البته دقت من فقط معطوف به ناهنجاری افراد نيست و هميشه سعی کرده‌ام از محيط پيرامون نکته‌ای بياموزم. اين دقت در رفتار ديگران به نوعی مشکل‌ساز هم شده. مثلاً سر کلاس درس بجای گوش دادن به درس، رفتار استاد (نحوه بيان و برخورد با مشکل) و عکس‌العمل ديگران برايم جالب‌تر است! صد البته اين توجيه تنبلی‌ام در درس نيست!

با اين تفاصيل اگر بخواهم از تأثيرگذارهایم نام ببرم، مثنوی هفتاد من خواهد شد، ولی شايد شنيدن داستان يکی از بزرگترين تأثيرگذارها در زندگی‌ام که هيچگاه فراموشش نمی‌کنم، خالی از لطف نباشد.
زمستان چهار سال پيش که هنوز تنها زندگی می‌کردم به شدت بيمار شدم (چيزی شبيه آنفولانزا) به طوريکه حتی توانايی بلند شدن از جايم را هم نداشتم تا يک ليوان آب بنوشم، چه رسد به آماده کردن غذا. همين باعث ضعيف‌تر شدنم شده بود. دوست هم نداشتم از کسی درخواست کمک کنم.
چند روز بعد که بهتر شده بودم و توانايی راه رفتن پيدا کردم، برای کاری ضروری به برلين رفتم. وقت برگشتن با چند ثانيه تأخيرم، قطار را از دست دادم و مجبور شدم نيم ساعت در ايستگاه قطار بمانم. خستگی و بيماری طاقتم را گرفته بود و در دل به زمين و زمان فحش می‌دادم. در همين حال صدای خنده و شادی دو کودک توجه‌ام را جلب کرد. هيچگاه آن تصوير از يادم نمی‌رود؛ دو کودک معلول، يکی نشسته روی ويلچر و ديگری با دو عصای زيربغل در حال بازی و شادی بودند.
با وجود معلوليت‌شان و سختی در راه رفتن، چنان از ته دل می‌خنديدند و شاد بودند که از خودم خجالت کشيدم. من بخاطر چند روز بيماری و ناتوانی که می‌دانستم روزی تمام می‌شود، صبرم را از دست داده بودم و از زندگی می‌ناليدم، حال اين دو کودک که حتماً تا آخر عمر همينگونه خواهند ماند، با تمام توان از کوچکترين لحظات خودشان لذت می‌بردند.

بعد از اين ماجرا هميشه در شرايط سخت، چهره خندان اين دو کودک برايم تداعی می‌شود و سعی می‌کنم اميد و صبرم را از دست ندهم.

September 13, 2007

حلول روی ماه من

مادر بچه‌ها يک هفته است سر به سرم می‌گذاره، می‌گه داری پير می‌شی! منم عکس اعضای تيم ملی نوجوانان واليبال (قهرمان دنيا) رو نشونش می‌دم و می‌گم تا وقتی اينا نوجوون هستند، من عمراً هيژده سالم بشه، چه برسه به پير شدن. من هنوز اميدوارم برای تيم ملی نوجوانان «اَتل مَتل توتوله» دعوت بشم تا دومين تيم ايرانی باشيم که قهرمان جهان می‌شيم!!!
خلاصه صداشو در نياريد که امروز تولدم بود؛ اگر فيامت (فدراسيون جهانی اتل متل توتوله) بفهمه بخاطر صغر سنی قهرمانی رو ازمون می‌گيره.

با اينحال از تمام اقوام، آشنايان و دوستانی که ضمن تبريک حلول ماه مبارک رمضان، حلول روی ماه منو تبريک گفتند، ممنونم. ولی خداييش خيلی شانس آورديما. اگر هيوده سال پيش (وقتی من به دنيا اومدم) هم ماه رمضون شروع می‌شد، الان آدرس اينجا می‌شد يک رمضون دات کام (1Ramezoon.com)!

About خودم

This page contains an archive of all entries posted to سعید حاتمی in the خودم category. They are listed from oldest to newest.

اجتماعی is the previous category.

خاطرات is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35