Main

سياسی Archives

June 8, 2005

حکومت در آلمان

آلمان به عنوان يکی از کشورهايی که دموکراسی به‌طور کامل در اونها رعايت می‌شه، در دنيا شناخته شده است. طی چند قرن اخير تعداد زيادی از فلاسفه و نظريه‌پردازهای آلمانی تحولات اجتماعی بزرگی در جهان پديد آوردند که کم و بيش با اونها آشنا هستيد. حالا بد نيست بدونيم اين کشور کاملاً دموکرات چگونه اداره می‌شه و قوانين سياسی اون چگونه است. البته قبلاً پانته‌آ (غربتستان) هم در اين مورد يادداشتی داشته، که خوندن اون هم خالی از لطف نيست.

«جمهوری فدرال آلمان»، به صورت ايالتی اداره می‌شه؛ يعنی هر بخش يا هر فدرال که به آلمانی «بوندس لَند» ناميده می‌شه، يک حکومت مستقل برای خودش داره. مجلس هر ايالت توسط مردم همونجا انتخاب می‌شه و حزبی که اکثريت مطلق (بيش از پنجاه درصد) مجلس رو به دست می‌آره، دولت اونجا رو تشکيل می‌ده، که معمولاً بخاطر عدم کسب حداکثر آرا توسط يک حزب، با رايزنی بين چند حزب اتلاف صورت می‌گيره. رئيس دولت هر ايالت رئيس جمهور ناميده می‌شه و موظف به تشکيل کابينه است.
مجلس و دولت ايالتی، فقط در محدوده همون ايالت قدرت دارند و سياست‌ها و قوانين را طرح و تصويب و اجرا می‌کنند. مثلاً دولت ايالتی وزير امورخارجه يا وزير دفاع نداره. البته قوانين هر ايالت بايد منطبق با سياست‌های دولت مرکزی باشه. به طور مثال سيستم آموزشی و تحصيلی در هر ايالت قوانين خاص خود رو داره، ولی چهارچوب کلی اون، مثل مدت و مدرک پايان تحصيل در سراسر آلمان يکی است. حتی تعطيلات رسمی و زمان تعطيلات مدارس هم متفاوت است.

آلمان شامل شانزده فدرال می‌باشد، مانند ايالت «بايرن» که پايتخت آن «مونيخ» است. بايرن ثروتمندترين ايالت آلمان محسوب می‌شود و به همين دليل از لحاظ سياسی قدرت فراونی دارد. سه ايالت هم هستند که فقط شامل يک شهر می‌شوند: «برلين»، «هامبورگ» و «برمن». در اين شهرها شهردار نقش رئيس‌جمهور را ايفا می‌کند و وزيران کابينه، «سناتور» ناميده می‌شوند.
دولت‌های ايالتی، یک شورا تشکيل می‌دند و در مورد مسائل مهم کشوری به بحث و تبادل نظر می‌پردازند تا تصميماتشون رو هماهنگ کنند. به غير از اين شورا، «مجلس فدرال آلمان» هست که اعضاء اون با رأی مردم سراسر آلمان انتخاب می‌شند. در اين مجلس هم، حزبی که حداکثر مطلق آرا رو بدست می‌آره، قدرت دولت مرکزی رو بدست می‌گيره. رئيس دولت «صدراعظم» ناميده می‌شه و از لحاظ اجرايی بيشترين قدرت رو در کشور داراست. مجلس و دولت مرکزی، قوانين کلی و سياست‌های خارجی آلمان را طرح و تصويب و اجرا می‌کنند.
برای نظارت بر قوانين تصويب شده و حل اختلاف بين قوا، «دادگاه قانون اساسی آلمان» وجود داره که نيمی از اون رو مجلس فدرال و نيمی ديگر رو شورای دولت‌های ايالات تعيين می‌کنه. اين دادگاه وظيفه تفسير قانون اساسی و مطابقت دادن قوانين تصويب شده با اون رو بر عهده داره.
آلمان يک رئيس‌جمهور هم داره که هر پنج سال از طرف نمايندگان مجلس فدرال و مجالس و دولت‌های ايالات انتخاب می‌شه. رئيس جمهور نبايد عضو حزبی باشه، ولی مسلماً منتخب حزبی که اکثريت رو بدست داره، خواهد بود؛ يعنی معمولاً نزديک به حزب حاکمه. رئيس جمهور نقش اجرايی نداره و بيشتر يک مقام تشريفاتی است. بيشترين وظيفه او امضاء قوانين مهمه.

اولين چيزی که اکثر ما از مفهوم دموکراسی می‌دونيم، انتخابات است. مردم آلمان فقط در دو انتخابات شرکت می‌کنند. يکی انتخابات سراسری و ديگری ايالتی است که هر چهار سال يکبار برگزار می‌شود. زمان انتخابات ايالتی، در هر ايالت متفاوت است. در زمان انتخابات هر فرد يک رأی به نماينده مجلس و يکی ديگر به حزب می‌دهد. اگر از يک منطقه کسی اکثريت آرا رو بدست نياورد، احزاب برنده هستند که نمايندگان رو تعيين می‌کنند؛ احزابی که بيش از پنج درصد آرا کسب کنند می‌توانند به نسبت درصد رأی‌شان، در مجلس نماينده داشته باشند.
صدراعظم يا رئيس جمهور ايالات، مقام ارشد حزبی است که اکثريت آرا را بدست آورده.

احزاب بزرگ در آلمان:
- «حزب دموکرات مسيحی» (راست) که يکی از قطب‌های سياسی آلمان به شمار می‌ره و در حال حاضر اپزيسيون دولت مرکزی هستند ولی در اکثر ايالات حکومت دست آنهاست. اين حزب به رنگ سياه شناخته می‌شه، و معمولاً بين «سی‌و‌پنج» تا «چهل‌و‌پنج» درصد آرا را کسب می کند.
- «حزب سوسيال مسيحی» (راست) که هم‌پيمان «دموکرات مسيحی‌ها» هستند و سال‌هاست حکومت ايالت بايرن را در دست دارند.
- «حزب سوسيال دموکرات» (چپ) قطب ديگر سياسی آلمان و حزب حاکم فعلی. «گرهارد شرودر» صدراعظم کنونی آلمان، رئيس اين حزب بود. رنگ مشخصه آن قرمز است و مانند رقيبش معمولاً بين «سی‌و‌پنج» تا «چهل‌و‌پنج» درصد آرای مردم به نام اين حزب است.
- «حزب سبزها» (چپ) موتلف حکومت حاکم است، که «يوشکا فيشر» وزير امور خارجه آلمان از اعضاء اصلی آن بشمار می‌رود. مردم معمولاً بين «پنج» تا «ده» درصد به اين حزب رأی می‌دهند.
- «حزب دموکرات آزادی» (ليبرال-راست) از احزاب کوچک آلمان به شمار می‌رود که معمولاً بين «پنج» تا «ده» درصد رأی می‌آورد. رنگ مشخصه آن زرد است و معمولاً با ديگر احزاب راست اتلاف می‌کند.
- «حزب دموکرات سوسياليسم» (چپ-کمونيست) حزب حاکم کمونيست «آلمان شرقی» بود که پس از اتحاد دو آلمان تغيير اسم و رويه داده و فقط در ايالات شرقی آلمان بين «ده» تا «چهل» درصد رأی کسب می‌کند. در مجلس فدرال هم سه نماينده دارد.
ملاحظه می‌کنيد که قدرت و حکومت کاملاً در بين دو حزب اصلی چپ و راست قبضه شده و احتمال اينکه شخصی بدون وابستگی حزبی حتی وارد مجلس شود بعيد به نظر می‌رسد. اين احزاب کاملاً به قانون اساسی آلمان پايبند هستند، در غير اينصورت مانند احزاب راست افراطی (مثل نئو نازی‌ها) اجازه فعاليت و شرکت در انتخابات را نخواهند داشت. در تمامی کشورهای دموکرات کم و بيش سيستم سياسی چنين است.

در قسمت بعدی، به مشارکت مردمی در انتخابات آلمان و دلايل کارا بودن سيستم اداره کشور، خواهم پرداخت.

September 20, 2005

انتخابات ۲۰۰۵ آلمان (۱)

آلمان به صورت ايالتی اداره می‌شه، ولی سياست‌های کلی کشور توسط حکومت مرکزی تعين می‌شوند. مردم در آلمان دو مرتبه برای تعيين حکومت رأی می‌دهند؛ يکبار به نمايندگان مجلس ايالتی و يکبار به نمايندگان کل آلمان. در هر مرتبه دو چيز انتخاب می‌کنند، يکی نماينده مجلس و ديگری حزب مورد علاقه‌شون. در پايان از هر منطقه يک نماينده مستقیم به مجلس راه پيدا می‌کنه که در کل ۲۹۹ نفرند. بقيه مجلس آلمان رو نمايندگان احزابی تشکيل می‌دند که بالاتر از پنج درصد آرا کسب کرده باشند. ترکيب حزبی مجلس هست که حکومت در آلمان رو تعيين می‌کنه، يعنی هر حزبی که اکثريت مطلق آرا (اينبار ۳۰۷ کرسی) رو بدست بياره، می‌تونه دولت تشکيل بده، در غيراين‌صورت برای رسيدن به حد نصاب آرا بايد با احزاب ديگه ائتلاف کنند. قبلاً در مورد روش حکومت در آلمان هم مطلبی نوشته بودم که خوندنش خالی از لطف نيست.

انتخابات سراسری آلمان هر چهار سال يکبار انجام می‌شه، و قرار بود انتخابات بعدی سال ۲۰۰۶ باشه، ولی چون حزب حاکم قدرت خودش رو در ايالت‌ها از دست داده بود و برای اجرای برنامه‌هاش دچار مشکل شده بود، تصميم به برگزاری انتخابات زودرس گرفت. البته اينکار از لحاظ قانونی امکان‌پذير نبود، مگر اينکه مجلس به دولت رأی عدم اعتماد بده، و دولت هم در مقابل مجلس رو منحل کنه. با اينکه اکثريت مجلس فعلی موافق دولت بودند، ولی در يک اقدام سياسی و از پيش برنامه‌ريزی شده با اين تصميم دولت همراه شدند تا به اصطلاح قانون رو دور بزنند. اين اقدام برای اولين بار در آلمان اتفاق افتاد و مخالفين زيادی داشت؛ چون اون رو مخالف قانون می‌دونستند. ولی دولت برای پيشبرد برنامه‌هاش احتياج به تأیيد مجدد از جانب مردم داشت و تنها راه اين ريسک بزرگ بود.

به دلايل زيادی از جمله بحران اقتصادی بعد از يازده سپتامبر ۲۰۰۱ و گرونی نفت و افزايش بيکاری و کمتر شدن در آمدها، محبوبيت حکومت که از ائتلاف دو حزب چپ (سوسيال دموکرات‌ها و سبزها) تشکيل شده، بين مردم کمتر شده و اکثر کارشناسان شکست اين احزاب رو پيش‌بينی می‌کردند. ولی در مقابل حزب رقيب راست (اتحاد دموکرات مسيحی و سوسيال مسيحی) برنامه اقتصادی قابل اعتمادی نداشتند و هرچه به زمان انتخابات نزديکتر می‌شديم و نقد برنامه‌ها بيشتر می‌شد، محبوبيت اتحاد اين دو حزب راستی بين مردم کمتر می‌شد.
نتايج قطعی انتخابات هم دقيقاً همين مسئله رو نشون داد. نمودار زير درصد رأی کسب شده بين احزاب رو مشخص می‌کنه.

احزاب قوی در آلمان (به ترتيب ايدئولوژی حزبی، از راست به چپ):

CDU/CSU (Union)
: دو حزب راست CSU (مخفف حزب سوسيال مسيحی) و CDU (حزب دموکرات مسيحی) Union رو تشکيل می‌دند. CSU تنها در ايالت بايرن فعاليت داره و سال‌هاست اونجا حکومت می‌کنه. در عين حال هفت ساله که نقش اپوزيسيون حکومت مرکزی رو ايفا می‌کنه. نامزد اصلی اين ائتلاف برای صدراعضمی خانوم مرکل هست. سياه رنگ مشخصه اين اتحاد به شمار می‌ره. با اينکه بيشترين آرا رو کسب کردند و قويترين فراکسيون در مجلس خواهند بود، ولی نتايج آرا براشون شکست بزرگی بوده؛ چون در حال حاضر نه به تنهايی نه با ائتلاف حزب همفکر خودشون (FDP) قادر به حکومت نيستند و بايد با يکی از احزاب چپ ائتلاف کنند.
FDP: مخفف حزب ليبرال دموکرات هست. برخلاف نام حزب، عملکرد اون هم‌راستا با دفاع از سرمايه‌دارن است و از احزاب راست محسوب می‌شه. همواره شريک اصلی Union بوده ولی برای حضور در حکومت حاضر به ائتلاف با احزاب چپ هم هست. رنگ زرد مشخصه اين حزبه. در اين انتخابات بين احزاب کوچک بيشترين رأی رو کسب کرده و اين يک پيروزی براشون محسوب می‌شه. البته اين پيروزی رو مديون ضعف برنامه‌های Union هستند، به طوريکه حدود يک ميليون و هفتصدهزار نفر از طرفداران Union به FDP رأی دادند. به احتمال زياد در حکومت آينده آلمان جای خواهد گرفت.
SPD: مخفف حزب سوسيال دموکرات هست. يکی از دو حزب بزرگ آلمان است که هميشه حکومت در دستان اين دو حزب راست و چپ بوده. SPD به رهبری آقای شرودر به عنوان صدراعضم آلمان هفت ساله که حکومت می‌کنه. رنگ اين حزب قرمز است. با این آرای کسب شده دومين فراکسيون قوی مجلس آلمان خواهند بود، ولی در صورتيکه خانوم مرکل برای کسب اکثريت کرسی‌ها در مجلس نتونه با يکی از احزاب چپ ائتلاف کنه، اين فرصت به آقای شرودر داده می‌شه.
Grüne: سبزها در اين هفت سال مؤتلف SPD بودند و به اصطلاح حکومت قرمز-سبز بوده. اقدامات اساسی که سبزها در اين چند سال کردند، در آلمان ماندگار خواهد بود. دغدغه اصلی اين حزب مشکلات محيط زيستی است و از لحاظ سياسی طرفدار صلح و گفتگو و تغييرات اجتماعی هستند. بزرگترين ضعف اين حزب نداشتن شعار و برنامه اقتصادی است و از اين جهت بين مردم عامی و همينطور سرمايه‌دارن محبوبيت کمی دارند. با اينکه اختلافات اساسی در زمينه محيط زيست و استفاده از انرژی هسته‌ای و سياست خارجی با راست‌ها دارند ولی به عنوان يک گزينه برای ائتلاف با Union و FDP بشمار می‌روند.
Linke.PDS: چپ‌ترين حزب قوی در آلمان محسوب می‌شند که از اتحاد حزب PDS (دموکرات سوسياليست) و جداشدگان SPD تشکيل شده‌اند. با اينکه از لحاظ فکری به SPD و سبزها نزديک هستند و می‌تونند با اون‌ها ائتلاف کنند تا حکومت کنند، ولی فعلاً تصميم گرفتند به عنوان اپوزيسيون باقی بمونند.

بررسی آرا در يادداشت بعدی ادامه خواهد داشت.

September 28, 2005

انتخابات ۲۰۰۵ آلمان (۲)

با گذشت ده روز از انتخابات در آلمان هنوز مشخص نيست چه کسی و چه حزبی حکومت آينده را بدست خواهد گرفت. همونطور که در يادداشت قبل هم اشاره کردم، اتحاد احزاب راستی دموکرات مسيحی و سوسيال مسيحی با رنگ مشخصه سياه بيشترين آرا را کسب کردند، ولی برای تشکيل دولت احتياج به کسب اکثريت کرسی‌ها در مجلس فدرال را دارند، بنابراين بايد با احزاب ديگر ائتلاف کنند.

آلمان هم مثل اکثر کشور‌های دموکرات فقط دو حزب قدرتمند چپ و راست داره، ولی برعکس آمريکا معمولاً به تنهايی قادر به تشکيل دولت نيستند و ناگزير به ائتلاف با احزاب کوچک‌ترند. بنابراين هر کدوم از اون‌ها برای خود مؤتلف سنتی دارند که از لحاظ فکری و سياسی تقريباً به هم نزديک هستند. ولی اينبار ترکيب مجلس طوری شکل گرفته که هيچکدام از اين ائتلاف‌ها امکان‌پذير نيست. نمودار زير ترکيب مجلس رو نشون می‌ده.

گزينه‌های ائتلاف برای تشکيل حکومت
ائتلاف چپ‌ها (قرمز-قرمز-سبز): احتمال آن بسيار کمه؛ چون حزب Linke.PDS تصميم نداره در حکومت باشه و می‌خواد نقش اپوزيسيون رو در مجلس ايفا کنه. اگر هم تصميم اونها عوض بشه، اين ائتلاف ضعيف و شکننده خواهد بود؛ چون در آينده اگر تعدادی از نمايندگان اين احزاب تغيير موضع بدند يا مشکلی براشون پيش بياد، تصويب لوايح و طرح‌ها برای اين احزاب مشکل خواهد بود.
ائتلاف چراغ راهنمايی (قرمز-زرد-سبز): اين ائتلاف هم قدرت لازم رو نداره؛ چون يکی از احزاب راستی با دو حزب چپ اختلافات زيادی با هم خواهند داشت و همينطور در مجلس قاطعيت لازم رو ندارند.
ائتلاف جامائيکا (سياه-زرد-سبز): از اونجا که پرچم جامائيکا به رنگ اين احزاب هست، اين اسم انتخاب شده. اين اولين گزينه‌ای بود که خانوم مرکل به عنوان نامزد صدراعظمی بررسی کرد، ولی اختلافات اساسی سبزها با احزاب راستی بسيار بود و عملاً اين ائتلاف با شکست مواجه شد. سبزها بر اساس ايدولوژی‌شون به مسائل زيست‌محيطی اهميت زيادی می‌دند. برچيده شدن تمام نيروگاه‌هايی که سوختشون انرژی هسته‌ای است و جلوگيری از زباله‌سازی و مصرف ظروف يکبار مصرف يکی از اصلی‌ترين خواسته‌های سبزهاست که راست‌ها با اون مخالفند. در زمينه سياست خارجی هم سبزها معتقد به صلح و راه‌های مسالمت‌آميز هستند در صورتيکه راست‌ها دنباله رو سياست‌های آمريکا خواهند بود. پيوستن ترکيه به اتحاديه اروپا هم يکی از اصلی‌ترين اختلافات اين احزاب است بطوريکه راست‌ها مخالف صد در صد اون هستند.

ائتلاف بزرگ: حکومت دو حزب قوی با هم، ضعف‌ها و فوايد زيادی داره. مهمترين فايده اون تشکيل يک دولت قوی هست که می‌تونه به راحتی تمام طرح‌های خودش رو اجرا کنه، ولی در مقابل چون مخالفين اين حکومت قدرت چندانی ندارند؛ می‌تونه باعث خودکامگی دولتمردان بشه. اين مشکل از همين حالا نمود پيدا کرده.
يکی از اصلی‌ترين مشکلات بر سر راه اين ائتلاف تعيين صدراعظم هست. به طوريکه آقای شرودر که در اين انتخابات نسبت به دوره قبل شکست سختی خورده، می‌خواد خودش صدراعظم باشه. نمودار زير درصد افزايش يا کاهش آرا نسبت به دوره قبل انتخابات (سال ۲۰۰۲) رو نشون می‌ده، که نه‌تنها آقای شرودر رأی کمتری نسبت به خانوم مرکل داره، بلکه از محبوبيت او بين طرفدارانش هم بسيار کم‌تر شده.

اين خواسته آقای شرودر بيانگر نکات ظريفی از دموکراسی است که همه مردم آن را پذيرفته‌اند. اول اينکه يک سياستمدار فقط به فکر خدمت به مردم نيست و حزب و مقام برای او مهمتر هستند؛ چون اگر غير اين بود فرقی نمی‌کرد که آقای شرودر صدراعظم باشه يا معاون صدراعظم، مهم اين بود که در حکومت هست و می‌تونه برای مردم طرح‌های خودش رو اجرا کنه، ولی ايشون تنها راه ائتلاف با حزب راستی خانوم مرکل رو داشتن مقام بالاتر می‌دونه. با اينکه از نظر مردم و رأی اون‌ها خانوم مرکل رأی بيشتری آورده. پس الزاماً در يک کشور دموکرات مردم تصميم گيرنده اصلی برای تعيين حکومت و شخص اول اون نيستند و اين کار رو به خود سياستمداران محول می‌کنند.
نکته بعدی نحوه انتخاب نمايندگان و احزاب هست. در زير نقشه آلمان و گزينش نمايندگان از جانب مردم نشان داده شده.

نماينده مناطقی که با سياه مشخص شده‌اند از حزب راست Union هستند و قرمز مربوط به حزب چپ سوسيال دموکرات. در کل آلمان فقط در يکی از مناطق برلين يک نفر از سبز‌ها و در سه منطقه ديگر از شرق برلين، سه نفر از حزب دموکرات سوسياليست (PDS) مستقيم به مجلس راه پيدا کردند.
رأی مردم برای انتخاب حزب هم دقيقاً همينگونه است. بنابراين مردم در آلمان فقط دو گزينه برای حکومت دارند و چند حزب ديگر هيچگاه نتوانستند قدرت بگيرند. با اين تعاريف اگر کسی بخواد با اين سيستم و قانون وارد مجلس بشه اول بايد عضو يک حزب بزرگ باشه (يعنی تابع دستورات اون حزب باشه) و بعد حزب تصميم بگيره که او رو کانديد خودش کنه. در ضمن فقط احزابی می‌تونند در انتخابات شرکت کنند که قانون اساسی آلمان رو پذيرفته باشند.
البته در اين سيستم برخلاف سيستم انتخابات آمريکا راه برای ورود نمايندگان احزاب کوچک به مجلس باز گذاشته شده؛ يعنی اگر حزبی در کل بيشتر از پنج درصد رأی بياره می‌تونه غير مستقيم به مجلس نماينده بفرسته.

July 21, 2006

هدف جنگ اسرائيل و حزب الله

از روز اول شروع درگيری‌ها ميان اسرائيل و حزب الله لبنان، اين سؤال در سرم می‌چرخد که هدف اين جنگ چيست؟ حزب الله که به اعتراف رهبرش، می‌داند اسرائيل قوی‌ترين ارتش منطقه را داراست، و همينطور به باور اکثر جهانيان زورگوترين و بی‌منطق‌ترين و نژادپرست‌ترين حکومت دنيا در آنجا حکمفرماست، پس چرا با دادن بهانه به اين رژيم سند نابودی خود و ملت لبنان را امضاء کرده؟ آيا نمی‌دانستند اسرائيل و آمريکا و دوستانشان در خاورميانه درصدد خلع سلاح يا بهتر بگويم بی‌اثر کردن حزب الله هستند؟ آيا نمی‌دانستند اگر جنگ ادامه پيدا کند خيلی زود مهمات و راکت‌هايشان تمام می‌شود؟ آيا نمی‌دانستند اگر در حال حاضر دو طرف آتش بس و حتی تبادل اسرا را بپذيرند، جز خرابی و کشته شدن صدها لبنانی و از همه مهمتر خود نيروهای حزب الله چيز ديگری نصيب‌شان نمی‌شود؟
مسلماً همه اين موارد را می‌دانستند؛ چون سالهاست دشمن همديگر هستند. پس قاعدتاً هدف مهمتری وجود دارد که حزب الله اينگونه دست به خودکشی زده.
اين چند روز مقالات زيادی در مورد هدف حزب الله از شروع اين درگيری خوانده‌ام؛ ولی همگی در حد تئوری و حدس و گمان بود. تا اينکه ديروز تا حدی نتيجه اتفاقات اخير را به چشم خود ديدم، شما هم قضاوت کنيد:

نائيل هم‌دانشگاهی اردنی الاصل من سالهاست در آلمان زندگی می‌کند. همسری آلمانی و دو فرزند کوچک دارد. قبل از اينکه خود را آلمانی بداند، به مسلمان (سنی) بودن و عرب بودنش افتخار می‌کرد. ديروز اولين جمله‌ای که از او شنيدم «تف بر عرب‌ها» بود! می‌گفت «کاش من هم ايرانی بودم»؛ چون با ديدن سکوت عرب‌های مسلمان (سنی) در برابر جنايات اسرائيل و حمايت ايران از حزب الله از عرب بودن خود شرمنده شده. می‌گفت با اينکه شيعه نيست، حاضر است برود لبنان برای حزب الله بجنگد. اينها را با هيجان می‌گفت، بطوريکه توجه بقيه را جلب کرد.
پاتريک آلمانی به ما پيوست. می‌گفت هرچقدر تلويزيون شيشه‌های شکسته و گريه‌ها و ترس‌های اسرائيلی‌ها و توضيحات حق به جانب مقاماتشان را نشان دهد، از همان خبر کوتاه تعداد کشته‌های لبنانی و فرار آلمانی‌های مقيم لبنان می‌شود فهميد در آنجا چه می‌گذرد و رسانه‌ها چقدر مسخره سعی در حمايت از حکومتی دارند که از کشتن انسان‌ها شرم ندارد. می‌گفت تا قبل از اين فکر می‌کرد حماس و حزب الله گروه‌های تروريستی هستند. ولی حالا که واکنش اسرائيل را نسبت به اسارت نظامی‌هايش می‌بيند، فهميده است تروريست کيست. می‌گفت هميشه بخاطر رفتار حکومت نازی‌ها با يهوديان شرمنده بوده، ولی تا کی بايد دولت آلمان سالانه بيست ميليارد يورو به اسرائيل هديه کند تا آنها زرادخانه‌هايشان را برای کشتن انسان‌ها پرکنند؟ می‌گفت مسخره است که اسرائيل حق دارد هر نوع سلاحی داشته باشد و به کار ببرد، ولی کشورهای ديگر منطقه مثل ايران يا سوريه اين اجازه را ندارند، در صورتی‌که اسرائيل نشان داده در استفاده از اسلحه غيرقابل کنترل است، ولی تنها جرم ايران و سوريه همراهی نکردن آمريکا و اسرائيل است. می‌گفت بر اثر تبليغ رسانه‌ها فکر می‌کرده رئيس جمهور ايران اوضاع سياسی جهان را درک نمی‌کند، ولی بعد از اين اتفاقات تصمیم گرفته نامه او را به بوش بخواند. پس از خواندن آن متوجه شده تنها رهبر کشوری که اوضاع جهان را درک می‌کند و شهامت بيان آنرا دارد فقط احمدی‌نژاد است. می‌گفت «افسوس که هميشه حق به زورگو می‌رسد نه به حق‌دار.»
دوستان آلمانی ديگری هم به جمع ما اضافه شده بودند و همه متفق القول بودند با وجود سعی رسانه‌ها در پنهان کردن اين نابرابری‌ها، تحت تأثير قرار گرفته‌اند و اغلب آنها حق را به حزب الله می‌دادند.

پاسخ مخالف من نسبت به حقدار بودن يا نبودن در اين مقوله نمی‌گنجد. صرف نظر از شناخت واقعيت‌های ايران و خاورميانه که اوضاع فعلی و هزينه اينگونه جلب ترحم‌ها و توجهات در نهايت به ضرر مردم منطقه است سعی کردم با امانت کامل نظر چند دانشجوی آلمانی را برای قضاوت شما منتقل کنم. چه دوست داشته باشيم چه نه اين‌ها نمونه‌ای از تأثير جريانات اخير هستند و بی‌توجهی به آنها، سرپوش گذاشتن عيب‌هاست.

خودم از اين گفته‌ها نتيجه گرفتم که تبليغات و سعی حکومت‌ها و رسانه‌ها در جهت دفاع از اسرائيل کاملاً برعکس عمل کرده و احتمالاً حزب الله و پشتيبان‌های او (ايران و سوريه) اين نکته را می‌دانستند و اگر اين پازل را در کنار رويدادهای اخير خاورميانه بگذاريم، تصادفی يا آگاهانه به تکميل آنها کمک می‌کند.

November 9, 2006

پيروزی دموکرات‌ها يا اسلام؟

انتخابات سنا، کنگره و فرمانداری‌های آمريکا با پيروزی دموکرات‌ها و شکست حزب حاکم جمهوری‌خواه همراه بود. اولين واکنش دولت آمريکا، استعفای وزير دفاع بود. به گفته پرزيدنت بوش مهمترين دليل شکست حزبش، سياست‌های آنها در عراق بود.

جمهوری‌خواه‌ها ادعا می‌کنند با سياست‌های نظامی خود در حال مبارزه و ريشه‌کنی تروريست هستند، درصورتيکه به شهادت آمار و اخباری که خود دولت آمريکا منتشر کرده، از زمان روی کار آمدن آنها تعداد قربانيان تروريست افزايش چشمگيری داشته و موج اسلام‌گرايی تندرو و بنيادگرا (Islamic fundamentalist) در کشورهای مسلمان و حتی اروپايی بوجود آمده.

دليل اصلی که حکومت آمريکا برای عدم پيروزی مقابل تروريست‌ها مطرح می‌کند، حمايت کشورهايی مثل ايران و سوريه از تروريست است. بحث بر سر تعريف تروريست در اين مقوله نمی‌گنجد ولی اگر حزب‌الله و حماس بخاطر کشتن شهروندان غيرنظامی اسرائيلی، گروه‌های تروريستی به شمار می‌آيند، ارتش اسرائيل و تندروهای مسلح صهيونيست، تعداد بيشتری از مردم غيرنظامی عرب را کشته و می‌کشند. اگر گروه‌های شيعه در عراق باعث ناآرامی و ترور هستند، گروه‌های سنی بيشتر و شديدتر به اين کار مشغولند و نه تنها با نظاميان آمريکايی مبارزه می‌کنند بلکه با حکومت عراق هم که رابطه نزديکی با حکومت ايران دارد، در جنگ هستند. پس چرا هيچوقت پرزيدنت بوش از حاميان تروريست‌های سنی در عراق، افراطی‌های صهيونيست در فلسطين، طالبان و القاعده در افغانستان يا تروريست‌های اسلام‌گرای سودان و سومالی و چچن، حرفی نمی‌زند؟
با اين وجود و با فرض اينکه ايران منشاء ناآرامی‌ها در عراق است و شکست انتخاباتی حزب حاکم آمريکا به دليل مشکلات آنها در عراق بوده، به سادگی می‌توان نتيجه گرفت که جمهوری اسلامی باعث به قدرت رسيدن دموکرات‌ها در ايالات متحده شده. البته خودم با اين نتيجه‌گيری کاملاً مخالفم؛ چون سياست در دنيای امروز بسيار پيچيده‌تر از يک نتيجه‌گيری ساده و البته منطقی است. با اين حال می‌تواند بازتاب‌های ديگری داشته باشد. از طرفی حکومت ايران در داخل کشور ادعا کند با کمک امام زمان بار ديگر اسلام بر کفر پيروز شده و از طرف ديگر فشارهای حکومت آمريکا بر ايران به عنوان محور شرارت کمتر شود؛ که هر دو حالت برای جمهوری اسلامی برد خواهند بود.

December 8, 2006

خدا با اصول‌گرايان است و بس

هادی ساعی قهرمان تکواندوی جهان رو می‌شناسيد که؟ خبر داريد که اصلاح‌طلبانه برای شورای شهر تهران نامزد شده؟ حالا ديشب خدا زد کمرش (البته پاشنه پای چپش) و تو بازی‌های آسيايی دوحه از حريف کره‌ايش باخت و مدال برنز گرفت.
اونوقت هی شما اصول‌گراها رو مسخره کنيد که چرا هاله دارند و نامه‌هاشون رو ته چاه می‌اندازند. تا دير نشده شما هم به راه راست (<--) بريد و به چاه اصلاح‌طلبان نيفتيد!!!

June 8, 2007

اجلاس سران گروه هشت در آلمان

اجلاس سران هشت کشور صنعتی (Group of Eight) شامل ايالات متحده، انگلستان، آلمان، فرانسه، ايتاليا، ژاپن، کانادا و روسيه، با وجود مخالفت‌های بسيار، در سواحل دريای شرق (آدرياتيک) نزديکی بندر روستوک در شمال آلمان به پايان رسيد.

اين نشست که همه ساله بصورت دوره‌ای در يکی از کشورهای عضو برگزار می‌شود، به منظور مشورت و گفتگو درباره موضوعات مهم جهانی است. ولی در واقع به محلی برای تصميم‌گيری درمورد جهان تبدیل شده؛ زيرا حدود دو سوم تجارت جهانی در اختيار اين کشورهاست و چهار کشور از پنج عضو دائم و دارای حق وتو شورای امنيت (به‌غير از چين) از اعضاء‌ی اصلی G8 هستند.

يکی از مهمترين مباحثی که در اين اجلاس مطرح شد، نصب سيستم دفاع موشکی در کشورهای چک و لهستان توسط آمريکا به بهانه جلوگيری از حمله موشکی و اتمی ايران به اروپا بود که روسيه با آن مخالفت می‌کرد. تا جايی که برخی کارشناسان از احتمال وقوع دوباره جنگ سرد بين روسيه و آمريکا (شرق و غرب) خبر می‌دادند.

سياستمداران و صاحب‌نظران حکومت ايران اين اختلاف را حمايت روسيه از ايران ارزيابی می‌کردند. ولی با وجود همکاری و فروش گسترده (و بعضاً گران) تجهيزات نظامی و هسته‌ای روسيه به ايران، هيچگاه اين کشور در جهت منافع حکومت ايران رفتار نکرده؛ نمونه بارز آن تصويب قطعنامه‌های شورای امنيت برعليه ايران است. روز گذشته پوتين رئيس‌جمهور روسيه در ملاقات با بوش رئيس‌جمهور آمريکا با ارايه طرح پيشنهادی خود، پرده از دليل مخالفت خود با طرح آمريکا برداشت.
پوتين معتقد است اگر آمريکا نگران موشک‌های ايرانی است، می‌تواند سيستم دفاع موشکی خود را در نزديکی مرز‌های ايران داخل جمهوری آذربايجان نصب کند.

به وضوح می‌توان فهميد مقصود او از مخالفت با طرح آمريکا نه حمايت از ايران، بلکه تضيعف تهديد موشکی روسيه به اروپاست؛ به عبارت ديگر اگر سيستم دفاع موشکی در کشورهای چک و لهستان مستقر شوند، موشک‌های روسی ديگر تهديدی برای کشورهای اروپای غربی نيستند و درصورت شليک در مسير خود به سمت غرب، توسط موشک‌های ضد موشک رديابی و خنثی می‌شوند. در ضمن با اين طرح روسيه نيز از تهديدات موشکی ايران در امان خواهد بود.
با اين وجود بوش هم از طرح روسيه استقبال کرده و قول بررسی آنرا داده.


مخالفت با اجلاس گروه هشت
بزرگترين ايرادی که به اين اجلاس گرفته می‌شود، تصميم‌گيری سران هشت کشور که فقط سيزده تا چهارده درصد جمعيت زمين را شامل می‌شوند، برای کل مردم دنياست. از آنجايی که اين هشت کشور هرکدام به نحوی ابرقدرت هستند، تصميم‌های آنها استعمارگرايانه خواهد بود، نه در جهت رفاه و آسايش کشورهای ديگر.
مشکل بعدی آسيبی است که اين کشورها به دليل صنعتی بودنشان به محيط زيست و طبيعت می‌زنند که نتيجه آن تغييرات شديد جوی و گرمای بيش از حد زمين و طوفان‌های شديد چند سال گذشته است. متأسفانه اين کشورها هيچ حرکت مثبتی در جلوگيری از آلوده شدن محيط زيست ندارند، تا جاييکه حتی آمريکا از امضاء‌ی توافق‌نامه کيوتو که به منظور کاهش توليد گاز‌های گلخانه‌ای (متان، دی اکسيد کربن و ...) است، خودداری می‌کند.
در اين بين آلمان به دليل حضور هفت ساله حزب سبزها در حکومت، قدم‌های کوچکی برداشته. از جمله تعطيل کردن نيروگاه‌های اتمی و جايگزين کردن انرژی‌های طبيعی (مانند استفاده از توربين‌های بادی) برای توليد برق است.

ديروز گروه صلح سبز (Greenpeace) برای نشان دادن اعتراض خود به عدم پايبندی حکومت‌های کشورهای صنعتی به مسائل زيست محيطی، با قايق قصد نزديکی به ساحل محل برگزاری اجلاس را داشت که قايق‌های تندروی پليس مانع اين کار شدند. تعقيب و گريز اين قايق‌ها که توسط کانال‌های مختلف پخش می‌شد، بيشتر به فيلم‌های پليسی شبيه بود!

در اين بين پليس برای جلوگيری از حرکت قايق‌های صلح سبز، آنها را زير می‌گرفت که منجر به مجروح شدن سرنشينان قايق‌ها شد. البته در تصاوير کاملاً مشخص بود که يکی از قايق‌ها خود را تسليم پليس کرده بود ولی قايق پليس با خشونت به روی قايق آنها آمد. عکس‌ها کاملاً گويا است.











فيلم اين تصاوير در شبکه دوم آلمان و همينطور يوتيوب قابل دسترس است.

December 7, 2007

سياست و دانشجويان ايرانی و غربی

بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ خفقان و جو نظامی در ايران حکمفرما بود. محمدرضاشاه پهلوی که حکومت را دوباره بدست آورده بود بدنبال تجديد روابط با بريتانيا بود که در زمان حکومت جبهه‌ی ملی دکتر مصدق قطع شده بود. همچنين شاه ريچارد نيکسون معاون آيزنهاور رئيس‌جمهور وقت ايالات متحده را که نقش بزرگی در دوباره به قدرت رسيدنش داشت، برای سفر به ايران دعوت کرده بود.
شانزدهم آذر نظاميان برای دستگيری دو تن از دانشجويان دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران که نسبت به اوضاع موجود اعتراض کرده بودند به سر کلاس درس رفتند که با مقاومت استاد و دانشجويان روبرو شدند. تهديد مسلحانه نظاميان باعث گسترش اعتراضات شد تا جاييکه رئيس وقت دانشکده‌ی فنی (مهندس خليلی) در واکنش به شکسته شدن حرمت دانشگاه از جانب نظاميان، دانشکده را تعطيل کرد. موج اعتراضات با شعارهايی مانند «دست نظاميان از دانشگاه کوتاه»، «درود بر مصدق نخست‌وزير قانونی»، «اتحاد، مبارزه، پيروزی» همراه شد که پاسخ آن رگبار گلوله و کشته شدن سه دانشجو به نام‌های احمد قندچی، مهدی شريعت‌رضوی و مصطفی بزرگ‌نيا بود. برای گراميداشت اين سه دانشجو روز شانزدهم آذر روز دانشجو ناميده می‌شود.

از سال ۱۳۳۲ تاکنون دانشجويان ايرانی حضور گسترده‌ای در فعاليت‌های سياسی کشور داشتند و دانشگاه خواستگاه شروع حرکت‌های سياسی به شمار می‌رود. در مقابل دانشجويان غربی اهميت چندانی به سياست نمی‌دهند و بيشتر به وظيفه اصلی دانشجويان که نه فقط فراگيری دانش بلکه توليد آن است، مشغول هستند. البته ممکن است گرايشات و حتی ايده‌های سياسی هم داشته باشند ولی آنچنان فعاليت و اثرگذاری سياسی مانند ايران ندارند.
اوج فعاليت‌های سياسی دانشجويان غربی يا به قول خودشان راديکاليزه شدن دانشگاه‌ها به دهه شصت ميلادی برمی‌گردد که بيش از ده سال پس از ماجرای شانزده آذر دانشگاه تهران است. شايد جالب باشد بدانيد محرک اوليه همان حرکت سياسی دانشجويان غربی، باز هم محمدرضاشاه پهلوی بود.

دوم ژوئن ۱۹۶۷ ميلادی (دوازده خرداد ۱۳۴۶) شاه ايران به همراه ملکه فرح ديبا، ديداری يک روزه از برلين غربی داشت. دانشجويان ايرانی مخالف شاه برنامه‌ی گسترده‌ای برای تظاهرات داشتند، به طوريکه شاه هر کجا برای ديدار می‌رفت، آنها هم آنجا حضور داشتند و عليه شاه شعار می‌دادند. البته ساواک قبلاً در جريان اين تظاهرات قرار داشت و حدود صد نفر از عوامل ساواک به برلين رفته بودند. اين افراد که از حمايت پليس آلمان غربی برخوردار بودند، با چوب و چماق به جان دانشجويان ايرانی افتادند. بی‌تفاوتی پليس که نظاره‌گر بود، مردم عادی را در حمايت از دانشجويان ايرانی مورد حمله قرار گرفته، برانگيخت. درگيری‌ها گسترده و به خيابان‌های ديگر برلين کشيده شد. پليس اينبار وارد معرکه شد ولی در حمايت از عوامل ساواک و ضد مردم. زد و خورد به استفاده از ماشين آب‌پاش و شليک گاز اشک‌آور و در نهايت تيراندازی مستقيم پليس به سمت مردم انجاميد که منجر به کشته شدن دانشجويی آلمانی به نام بِنو اُنه‌زُرگ (Benno Ohnesorg) شد.
خالی از لطف نيست که بدانيد بعد از انقلاب ۵۷ ايران، خيابان وزرا را به نام اين دانشجوی آلمانی گذاشته بودند، که بعد‌ها به نام شهيد خالد اسلامبولی تغيير يافت.

کشته شدن اين دانشجو به دست پليس برگ مهمی از تاريخ آلمان و حتی اروپا را رقم زد. اعتراضات گسترده‌تر شد، به نحوی که پارلمان آلمان غربی جلسه اضطراری تشکيل داد و يک گروه تحقيق مأمور بررسی اين موضوع شد. حتی تصميم تغيير رنگ لباس پليس آلمان غربی از سياه به سبز هم نتوانست جلوی خشم دانشجويان و مردم را بگيرد. دانشجويان اولين‌بار بود مقابل حکومت کشوری دموکراتيک قرار می‌گرفتند. حتی کار به جايی رسيد گروه‌هايی فعاليت تروريستی برعليه حکومت را آغاز کردند که بعد‌ها دامنه فعاليت‌شان به خارج مرز‌های آلمان حتی تا لبنان هم گسترش پيدا کرد.
جنگ ويتنام که با تجاوز آمريکا همراه بود و فعاليت‌های گروههای صلح‌طلب و همينطور موج چپ‌گرايی در غرب، همگی دست به دست هم دادند تا فعاليت‌های سياسی دانشجويان در غرب که از آلمان شروع شده بود تا اواسط دهه‌ی هفتاد ميلادی ادامه يابد. بعد از آن تاکنون کمتر دانشجويی علاقه به فعاليت‌های سياسی دارد و اگر کسی بخواهد اثرگذاری خارج از چهارچوب علم و دانش داشته باشد، بيشتر جذب فعاليت‌های صنفی و داخل دانشگاهی می‌شود؛ شايد چون می‌داند قدرت طلبی سياستمداران آنقدر زياد است که هيچ کس خارج از دايره‌ی قدرت نمی‌تواند بر تصميمات آنها اثر بگذارد و وارد شدن به فعاليت سياسی نفع رساندن و همراهی با يکی از جريان‌های داخل قدرت خواهد بود.

June 6, 2009

انتخاب، مسأله اين است

من برای شرکت يا عدم شرکت در انتخابات رياست جمهوری دهم و در واقع انتخاب شخص لايق اين پست، هنوز تصميمی نگرفتم. هدفم از نوشتن در اين مورد، اول بيان و ثبت افکارم و بعد گرفتن همفکری از شماست.
اولين سؤالی که ذهن من را مشغول کرده، شرکت در انتخابات است. سؤالاتی مثل ميزان تأثير رأی من يا نبود فرد شايسته (البته از ديد من) در ميان کانديداهای تائيد صلاحيت شده. اگر هم به اين نتيجه برسم که در انتخابات شرکت کنم، به چه کسی بايد رأی دهم تا به نفع مردم و کشورم باشد.

انتخاب

برای من دو چيز کاملاً مشخص است، اول وظيفه [شرعی و ملی] نبودن شرکت در انتخابات که باور بسياری از مردم است و دوم بی‌اثر بودن تحريم انتخابات. چهار سال پيش با اينکه هر دو دور رأی ندادم، در مورد مخالفتم با اصطلاح تحريم نوشتم و همان موقع هم آن‌را بی‌اثر خواندم، زيرا هيچ راهکاری برای بعد آن ارايه نشده بود. سال قبل هم بعد از انتخابات مجلس هشتم کسانی که شرکت در انتخابات را وظيفه‌ی ملی و شرعی خود و مردم می‌دانند، نقد کردم.

به باور من، هنوز خيلی از ما در مورد انتخابات کشورمان ديد درستی نداريم. يک مثال ساده برای انتخابات: مسلماً انتخاب رئيس‌جمهور ايران، بی‌اهميت‌تر از انتخاب لباس نيست. فرض کنيم پدر و مادرم هر [چهار] سال يک لباس جديد برايم می‌خرند و من اجازه دارم از بين لباس‌های پيشنهادی آنها خودم لباسم را انتخاب کنم. رفتار پدر و مادرم دو حالت دارد، يا به هر چه من می‌گويم تن می‌دهند يا بصورت نمايشی حرف مرا می‌پذيرند ولی انتخاب خودشان را می‌کنند.
در حالت اول همه چيز عادی است و بر عهده‌ی خود من، می‌توانم از ديد خودم يکی را انتخاب کنم يا هر چه ديگران پيشنهاد دادند آنرا بپذيرم. اين حالت مطابق آنچه در کشورهای کاملاً دموکرات اتفاق می‌افتد است. احزاب افرادی را تعيين کرده و بعضی مردم از بين آنها يکی را انتخاب می‌کنند. بقيه هم با عدم شرکت در انتخابات رأی و انتخاب اين بعضی‌ها را می‌پذيرند.
حالت دوم اما بيشتر به وضعيت کشور ما شبيه است. هر چند نمونه‌های نقضی مانند خرداد ۷۶ و انتخابات مجلس ششم وجود دارد ولی فرض را بر اين می‌گيريم که حکومت (در مثال پدر و مادر) هيچگاه به انتخاب من و ما تن نمی‌دهد، ولو از بين پيشنهادهای خودش. حال چاره چيست؟
دو راه بيشتر نيست، يا انتخاب کنيم و وقتی انتخاب ما پذيرفته نشد به ديگران نشان دهيم که ما را فريب داده‌اند تا با کمک‌شان و فشاری که می‌آورند شايد به انتخاب ما تن دهند.
راه ديگر اين است که انتخاب نکنيم. در اين حالت يا برايمان فرقی ندارد و به وضع موجود راضی هستيم يا هدفی ديگری دنبال می‌کنيم. خود من تا به حال در هيچ انتخاباتی شرکت نکرده‌ام؛ چون فرد شايسته‌ای بين کانديداها نبود، برايم فرقی نمی‌کرد چه کسی رئيس‌جمهور يا نماينده مجلس می‌شود. اما کسانی که صحبت از تحريم می‌کنند هدف ديگری دارند و آن تغيير کامل نظام است. سؤالی که چهار سال پيش از آنها کردم و باز هم می‌کنم اين است که برای رسيدن به اين هدف چه برنامه و راهکاری داريد؟ آيا صرف اينکه رأی ندهيم نظام عوض می‌شود؟ به دلايل زير اين کار غير ممکن است:
- انتخابات قبلی هم تحريم بود، بعد از تحريم چه کاری صورت گرفت و چه نتيجه‌ای داد؟
- با شرکت زير بيست درصدی مردم تهران در انتخابات مجلس هشتم، آيا مشروعيت نظام خدشه‌دار شد؟ يا با وجود اعلام رسمی اين ميزان مشارکت باز هم حکومت اعلام کرد مشت محکمی به دهان ضد انقلاب زده شده!؟
- چهار سال قبل زمانی که بيشترين تهديدها و فشارهای بين‌المللی بر ايران بود، آيا تحريم انتخابات اين فشارها را افزايش داد يا تقريباً از بين برد؟
- زمانيکه تحريم صورت گرفت چه کسی به قدرت رسيد و چهار سال چه کرد و وضع مردم چه شد؟
با اين دلايل مطمئن‌تر از قبل می‌گويم اگر هدف تغيير نظام است، با تحريم از آن دور می‌شويم و بدبختانه و متأسفانه فشار آن فقط و فقط بر دوش مردم چه داخل و چه خارج ايران خواهد بود.

حال منی که هنوز تصميم نگرفته‌ام و در ضمن به دنبال تغيير اوضاع جامعه و کشورم هستم، چه بايد کنم؟ اگر شرکت نکنم در واقع به نفع کسی خواهد شد که شانس بيشتری برای پيروزی دارد که به احتمال بسيار رئيس‌جمهور فعلی است. اگر هم شرکت کنم و به کسی رأی دهم که رأی کمتری از مردم پشتوانه‌اش است، يا توانايی لازم را برای بهبود اوضاع ندارد و شعار می‌دهد، باز هم عملاً فرقی نخواهد کرد.

سؤال‌های ديگری وجود دارند مانند آيا رأی من تأثيری دارد؟ يا هدف از انتخاب چيست؟ و ... که بخاطر طولانی و پراکنده نشدن بحث، در روز‌های آينده سعی می‌کنم افکارم را با شما در ميان بگذارم و از شما خواهش می‌کنم در اين موارد به باز شدن ديد من کمک کنيد.

در همين زمينه بخوانيد:
رأی من شمرده می‌شود؟
آيا رأی مردم به نفع نظام است؟
با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...
احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟
برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

June 7, 2009

رأی من شمرده می‌شود؟

خود من دو بار شاهد تقلب و نقض قانون در انتخابات بودم؛ انتخابات مجلس پنجم و ششم.
در انتخابات مجلس پنجم مدير دبيرستان مطهری (منطقه دو) از شهرستان لاهيجان کانديد شده بود. همزمان با انتخابات برای دو روز تعداد زيادی از بچه‌های مدرسه به شرط همراه داشتن شناسنامه، مجانی به اردوی شمال برده شدند. البته گويا تقلب در آن حوزه آنقدر بود که شورای نگهبان هم انتخابات را باطل اعلام کرد.
برای مجلس ششم از حوزه‌ی دماوند، دوست رئيس گروه کامپيوتر دانشگاه آزاد رودهن، نامزد شده بود. درست يک روز قبل انتخابات که تبليغات غيرقانونی است، از طرف گروه کامپيوتر جشن و ناهاری برای دانشجويان در تهران (با وسيله اياب و ذهاب از رودهن) ترتيب داده و علنی برای اين کانديدا تبليغ شد. روز انتخابات هم دانشجويانی که نمره می‌خواستند، بر سر صف‌ها حاضر می‌شدند و با صحبت ديگران را قانع می‌کردند که به ايشان رأی دهند. البته اين انتخابات هم باطل اعلام شد.
اينکه واقعاً دليل باطل شدن اين دو انتخابات تقلب بوده يا شکست نامزد‌های مورد وثوق شورای نگهبان، بحث ديگری است ولی مهم انجام آسان تقلب و رفتار غيرقانونی توسط نامزد‌ها است و بدون شک موارد مشابه ديگر زياد وجود دارد که حتماً شورای نگهبان از آنها چشم‌پوشی کرده؛ چون روال انتخابات مجلس در شهرستان‌ها و روستاها اينچنين است. به همين دليل در بعضی حوزه‌ها شاهد مشارکت بالای صد درصدی هستيم؛ زيرا در شهرهای کوچک رقابت آنقدر زياد است که تمام فاميل و دوستان کانديدا از شهرهای مختلف با ترفندهای گوناگون برای پيروزی ايشان بسيج می‌شوند.

ولی داستان انتخابات رياست جمهوری با مجلس متفاوت است. تا انتخابات قبلی رقابت بين کانديداها آنقدر کم و فاصله آرا آنقدر زياد بود که کسی نيازی به تقلب نداشت. حتی در انتخابات اول که تمام نامزدها از گروه‌های مختلف تائيد صلاحيت شدند، بنی‌صدر با فاصله‌ی زيادی به پيروزی رسيد. يا خرداد هفتاد و شش که رقابت بين کانديداها آشکار بود باز هم خاتمی با اختلاف زياد پيروز شد. ميزان مشارکت در انتخابات که طبق اعلام رسمی بغير از دوره سوم (۷۴%) و هفتم (۸۰%)، از پنجاه درصد (دوره ششم) و پنجاه و چهار درصد (چهارم و پنجم) تا شصت و هفت درصد (دوره اول و هشتم) است که به خودی خود نشان دهنده‌ی تقلب نيست. اگر هم تقلبی بوده نه آنقدر ميزان مشارکت را بالا برده نه در نتيجه تأثيری داشته؛ زيرا در جامعه ايران به جرأت می‌توان گفت سالهاست بیش از پنجاه درصد مردم پای ثابت رأی دادن هستند.

حرف تقلب در انتخابات رياست جمهوری فقط در دوره‌ی پيش شکل گرفت که به باور من و دلايل زير اگر هم تقلبی بوده توسط تمام نامزدها بوده، حال يکی بيشتر يکی کمتر.
- به گفته‌ی يکی از اقوام که سالهاست خود ناظر انتخابات است، بيشترين رأی غير واقعی در صندوق‌های سيار ريخته می‌شود که معمولاً تمام نامزدها از اين نعمت (صندوق سيار) بهره‌مند هستند. در ضمن ميزان آرای اين صندوق‌ها آنچنان تعيين کننده نيست.
- راحت‌ترين تقلب در تعداد آرا می‌تواند توسط مجريان انتخابات صورت گيرد که همه عوامل وزارت کشور هستند. وزارت کشوری که در دور قبل مخالف سرسخت رئيس‌جمهور فعلی بود.
- ناظران انتخابات هم که عوامل شورای نگهبان هستند قدرت اعمال نفوذ دارند که در دور قبل تا حدودی اين افراد به کانديداهای ديگر اصول‌گرا مانند لاريجانی (رئيس مجلس هشتم) تمايل داشتند تا ريس‌جمهور برگزيده. مثال نقض ديگر انتخابات دوره‌ی هفتم است که آشکارا مجريان و ناظران انتخابات از رقيب خاتمی حمايت می‌کردند ولی خاتمی در همان دور اول پيروز شد.
- مهمترين ايرادی که به انتخابات دوره‌ی قبل گرفته می‌شود، رأی يکپارچه سپاه و بسيج و خانواده‌ی شهدا به رئيس جمهور فعلی است. اول اينکه مگر رأی اينها مخفی نيست؟ فرض بر اينکه دستوری رسيده باشد، آيا آنها خود نمی‌توانند شخص ديگری انتخاب کنند؟ دوم مگر همين رويه در انتخابات قبلی نبوده؟ اگر واقعاً اين افراد گوش به فرمان شخص ديگری هستند؛ نشانه‌ی ضعف فهم و ادراکشان است ولی باز هم افراد اين جامعه هستند و رأی آنها قابل احترام. همانطور که بسياری از ما بدون هيچ تفکری حرف‌های شخص خاصی را می‌پذيريم و انتخاب او انتخاب ما می‌شود.
با اينحال من برای اطمينان از دو نفر يکی سپاهی و ديگری از خانواده‌ی فعال شهيد (بخوانيد حزب‌الله) که به صداقتشان ايمان دارم در مورد رأی‌شان سؤال کردم. هر دو در مرحله‌ی اول به قاليباف رأی دادند و در دور دوم يکی به هاشمی و يکی به احمدی‌نژاد. هر دو هم اذعان داشتند در دور اول نظر رهبری بر قاليباف بوده و دور دوم احمدی‌نژاد، با اينحال يکی به رقيب رأی داده.

از جمع بندی موارد بالا می‌توانم نتيجه بگيرم که رأی ما شمرده می‌شود حتی اگر تقلبی صورت گيرد ولی سؤال اساسی اينجاست که آيا اين رأی تأثيری در نتیجه‌ی نهایی انتخابات و اوضاع سياسی کشور دارد يا نه، که در يادداشت بعدی به آن خواهم پرداخت.
با کمال ميل اگر نظری غير از نتيجه‌ی من داريد، دلايل شما را خواهم شنید.

در همين زمينه بخوانيد:
انتخاب، مسأله اين است
آيا رأی مردم به نفع نظام است؟
با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...
احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟
برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

June 8, 2009

آيا رأی مردم به نفع نظام است؟

خيلی از ما با اين سؤال که «آيا رأی من، تائيد نظام است؟» مواجه شديم و با روش خودمان به آن پاسخ مثبت يا منفی داده‌ايم. من به دلايل زير اعتقاد دارم، رأی مردم بيانگر رأی آری به نظام نيست:

۱- ادعای نظام
اکثر کسانيکه به اين شعار ايمان دارند، دليلشان ادعای نظام (بيشتر از همه رهبر و صدا و سيما و روزنامه‌ی کيهان) است که معمولاً اين نکته را تکرار می‌کنند. آيا واقعاً هر چه اينها می‌گويند و ادعا دارند بدون کم و کاست و اما و اگر می‌پذيريم؟ يا فقط اين مورد استثناء است؟ اتفاقاً بيشتر موافقان اين ادعا خود قربانی ادعا‌ها و اتهامات همين نظام و دستگاه‌ها هستند و بخاطر آن لحظات زيادی از عمر خود را در زندان گذرانده‌اند و آواره‌ی غربت شده‌اند. پس بايد کمی در مورد اين ادعا تأمل کنيم و براحتی آنرا نپذيريم.

۲- تداوم نظام
بسياری بر اين باورند که رأی دادن باعث تثبيت و محکم شدن پايه‌های نظام خواهد شد. اين حرف اگر سی سال پيش زده می‌شد بسيار قابل باورتر بود تا اکنون که اينهمه انتخابات با ميزان ناچيز و حداقلی مشارکت، در اين نظام برگزار شده. آيا در زمان جنگ که ايران سخت‌ترين و ضعيف‌ترين دوران خود را می‌گذراند و در تمام دنيا متحدی نداشت و رهبر فعلی ايران با مشارکت فقط پنجاه و چهار درصدی مردم به رياست جمهوری برگزيده شد، عمر نظام به سر آمد و ثباتش از بين رفت؟ بعد از دوره‌ی ششم (شانزده سال پيش) که فقط پنجاه درصد مردم رأی دادند، آيا اتفاقی افتاد؟
همه‌ی اينها به کنار، انتخابات خرداد هفتاد و شش که هشتاد درصد مردم شرکت کردند چه پيامدی برای نظام داشت؟ نمونه‌اش هجده تير هفتاد و هشت بود که هنوز داغ آن بر دل نظام مانده و آنرا فراموش نمی‌کنند. آيا خروش جوانان در آن چند روز بخاطر پشت گرمی آنها از همان رأی‌ها نبود؟ آيا مقالاتی که در نقد حکومت و حتی امام خمينی در روزنامه‌ها چاپ می‌شد را نمی‌توان نتيجه‌ی آن پشتوانه‌ی هشتاد درصدی دانست؟ ولی وقتی همان مردم بخاطر بسياری مسائل دلسرد شدند و حضورشان کمرنگ شد، دوباره خفقان و سانسور و دروغ و عوام فريبی جامعه را فرا گرفت. چرا نمی‌شود اين شواهد را در نظر گرفت؟ چرا نمی‌توان يکی از علل دوره‌ی خفقان سال‌های شصت و چهار تا هفتاد و شش را مشارکت کمتر از پنجاه و چهار درصدی مردم در آن سالها بدانيم؟

۳- مشروعيت نظام
شرکت در انتخابات مشروعيت به نظام نيست و يک حق (هرچند محدود) است. مانند حقوقی که يک کارمند از دولت می‌گيرد. آيا کارمندی که برای دولت کار می‌کند، چون مجبور به پذيرفتن ضوابط تعريف شده‌ی نظام و دولت است، به نظام مشروعيت می‌دهد؟ اگر اينگونه باشد که تمام مردم داخل ايران به نحوی به نظام مشروعيت می‌بخشند و به آن کمک می‌کنند. هر خريدی که در ايران انجام می‌شود، چون مالياتش به گونه‌ای به جيب دولت می‌رود؛ يعنی داريم نظام را ياری می‌دهيم تا با آن پول‌ها برای خودش اعتبار کسب کند و بگويد که رأی شما رأی به نظام است؟
اگر اينگونه است، تنها راه اين است که در بيابان چادری بزنيم و مانند انسان اوليه زندگی کنيم که هيچ نفعی به نظام نرسد! البته می‌شود هم به خارج ايران مهاجرت کرد، ولی آيا شما کسی را می‌شناسيد که بخاطر اين مسأله ايران را ترک کرده باشد؟ يا دليل اصلی مهاجرت‌ها تنگناهای اجتماعی و سياسی و اقتصادی بخاطر نااميدی و ناتوانی در اصلاح و تغيير اساسی است؟ اگر اينگونه است، نبايد اين حق را برای ديگران قائل شويم که از تنها وسيله برای تغيير اوضاع (هرچند ناچيز) که همان انتخابات محدود است، استفاده کنند؟ از ديد من ناجوانمردانه‌ترين کار، اتهام مشروعيت دادن نظام و تثبيت آن، به کسانی است که به اميد تغيير می‌خواهند رأی دهند.

۴- دسيسه‌ی نظام
اينکه بگوييم تمام حکومت يکدست است و انتخابات نمايشی برای گرم کردن حضور مردم در صحنه، به باور من مغلطه‌ای بزرگ است. مهمترين نکته اين است که اگر تمام جهان را بگرديم نمی‌توانيم دو نفر را که در تمام مسائل موافق هم باشند پيدا کنيم. پس بپذيريم درون حکومت و نظام‌های ايدئولوژيک هم اختلافات حتی عميق‌تر از نظام‌های ديگر وجود دارد؛ زيرا از ايدئولوژی می‌توان برداشت‌های متفاوت داشت. به همين دليل است که می‌بينيم هر چهار کانديدا همديگر را به فاصله از خط امام و رهبری متهم می‌کنند.
شايد اين حرف که تمام کانديداها برای سياه‌کاری مردم آمده‌اند و يک نفر از قبل تعيين شده انتخاب خواهد شد، تا دوازده سال پيش صادق بود، ولی امروز می‌بينيم اختلافات و تلاش برای پيروزی در اين افراد آنچنان فاحش است که «نن جون» کروبی (*) هم متوجه آن می‌شود. اين تلاش‌ها به حدی رسيده که احمدی‌نژاد بيست و شش سال قبل از خود که تقريباً تمام عمر نظام است، زير سؤال می‌برد و فساد دولت‌های قبلی را برملا می‌کند. رقبا هم دروغ‌ها و خيانت‌های او به ملت را رسوا می‌کنند. يعنی کل سی سال، حکومت ايران جز فساد و دروغ نبوده. عجبا از اين دسيسه که تيشه به ريشه‌ی خود می‌زند تا تثبيت شود!

۵- سکوت علامت رضاست
نه تنها در فارسی، بلکه در بقيه فرهنگ‌ها هم سکوت علامت رضاست. اگر من نوعی رأی ندهم، از کجا می‌شود فهميد که بخاطر بی‌تفاوتی بوده يا ضديت؟ نتيجه‌ی اين سکوت و گذشتن از حق شرکت در انتخابات چيست و چه بوده؟ آيا منجر به پيروزی فردی که رأی‌های مشخص دارد، نمی‌شود؟ آيا با اين فرد موافقيم؟ آيا می‌خواهيم اين فرد چهار سال رئيس‌جمهور کشورمان باشد؟ می‌خواهيم چهار سال، بعد از نام ايران نام ايشان باشد؟ اگر با ايشان موافقيد و می‌خواهيد ايشان پيروز شود، بهترين کار رأی به ايشان است و بعد سکوت يا تحريم.
باز هم تکرار می‌کنم از ديد من تحريم انتخابات اصطلاحی بی‌معنی است؛ زيرا رأی ندادن هم يک انتخاب است و کسيکه رأی نمی‌دهد به نوعی در اين انتخابات شرکت کرده و همانطور که گفتم با حساب سرانگشتی به پيروزی فردی که شانس بيشتری دارد، کمک می‌کند.

(*) کروبی در مناظره با احمدی‌نژاد ياد آور شد که نن جونش هم گرانی را متوجه می‌شود.

در همين زمينه بخوانيد:
انتخاب، مسأله اين است
رأی من شمرده می‌شود؟
با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...
احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟
برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

June 9, 2009

با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...

بدون هيچ تعارفی رئيس‌جمهور ماندن احمدی نژاد و ادامه‌ی این اوضاع برايم فرقی نمی‌کند.

وقتی سالی يکبار چند هفته‌ای می‌روم ايران و می‌بينم در خانه‌ی يک کارمنده ساده از مبل و پرده و فرش گرفته تا تلويزيون و ماشين، جديد و لوکس‌تر شده و اینها را با چند سال قبل همين خانواده مقايسه می‌کنم، می‌فهمم اين چهار سال در کشورم رفاه اقتصادی به وجود آمده. هر چند که تنها خرجم در اين چند روز فقط کرايه تاکسی است که اگر هم دربست بگيرم، هنوز به قيمت بليت اتوبوس اينجا هم نمی‌رسد، ولی می‌بينم رستوران‌ها و کافه [شاپ]‌هايی را که با وجود قيمت‌های برابر با گرانترين شهرهای آمريکا و اروپا، مملو از جمعيت است. تعداد بانک‌ها، بنگاه‌های مسکن، رستوران‌ها، بوتيک‌ها، لوکس فروشی‌ها را با چهار سال قبل مقايسه می‌کنم. وقتی اينها را می‌بينم بايد هم فکر کنم پول نفت به نحوی سر سفره‌های مردم آمده که اينگونه خرج می‌شود.

وقتی می‌بينم و می‌خوانم مجلسی که همسوی سياسی و اعتقادی رئيس‌جمهور است، حتی برای گران شدن گوجه فرنگی هم از او پاسخ می‌خواهد؛ اميدوار می‌شوم که کم‌کم برای افراد سياسی مردم هم مهم شده‌اند. وقتی خبرنگاران از رئيس جمهور و وزير سؤال می‌کنند (نه مثل سابق تعريف و تمجيد)، هرچند پاسخ‌ها همچنان گمراه کننده است، ولی اميدوار می‌شوم که تغييری صورت گرفته. وقتی حتی نزديکان و هم‌فکران رئيس‌جمهور به او انتقاد می‌کنند و اقدامات و برنامه‌هايش را زير سؤال می‌برند، مطمئن می‌شوم که ديگر برای مردم رئيس جمهور وحی منزل نخواهد بود که برای حفظ مصلحت نظام، مانند قبلی‌ها معصوم و غيرقابل نقد بودند. همه‌ی اينها پايه‌های دموکراسی است که می‌بينم در ايران امروز آهسته در حال جا افتادن بين مردم است. کاری که در دوره‌ی هشت ساله‌ی خاتمی با وجود شعار مردم‌سالاری، هيچگاه عملی نشد، بطوريکه دوستانش مدحش می‌گفتند و مخالفانش فقط فحاشی و وا اسلاما.
برای من مهمترين اصل در دموکراسی احترام به شعور مردم است. اصلی‌ترين اشکالی هم که به تمام انتخابات ايران گرفته‌ام، برنامه نداشتن کانديداها بوده، چه برای مجلس چه رياست جمهوری؛ يعنی يک عده می‌آمدند و مطمئن بودند انتخاب می‌شوند و هيچ زحمتی برای توضيح به مردم نمی‌کشیدند. نهايت زحمت کانديداها برای جلب رأی مردم در دوره‌ی هفتم و نهم ديده شد که آن هم شعارهای کلی و تقريباً غيرعملی بود. حتی کروبی اقرار کرده در دوره‌ی قبل طرح معروف پنجاه هزار تومانی کارشناسی نبوده و می‌خواسته تازه بعد از انتخابات آنرا کارشناسی کند. بقيه‌ی کانديداها هم عملاً طرحی نداشتند. ولی در اين چهار سال شعور سياسی مردم آنقدر بالا رفته که همان اشخاص تنها راه جلب رأی مردم را ارايه‌ی برنامه‌ی نسبتاً منطقی و کارشناسی می‌دانند. اين يعنی احترام به فهم و درک مردم، حتی اگر برای فريبشان باشد.
نمی‌شود ايران را با کشوری که سالهاست دموکراسی را تجربه کرده مقايسه کرد، ولی می‌شود با چهار سال قبل مقايسه کنيم. می‌شود با سال‌های قبل مقايسه کرد که رئيس‌جمهور بدون هيچ اما و اگری برای دوره‌ی چهار ساله‌ی دوم انتخاب می‌شد. آن زمان که يک نفر حمايت تمام حکومت پشتش بود و چند نفر از دوستانش برای خالی نبودن عريضه کانديد می‌شدند. ولی حالا آنقدر فهم و شعور مردم بالاست که همان حکومت به اين مسأله تن داده که نه يک منتقد، بلکه سه منتقد دولت کانديد شوند.
در يادداشت قبلی گفتم اعتقادی به اين ندارم که رأی مردم به تثبيت حکومت منجر می‌شود، ولی اگر هم اين فرض صحيح باشد و تمام اين دعوا‌ها و ارايه برنامه‌ها و تحريک مردم نمايشی باشد، باز هم نشانه‌ی اين است که همان حکومت خودمحور و بی‌نياز از نظر و همراهی مردم، به اين نتيجه رسيده که بدون پشتوانه‌ی مردمی نمی‌تواند ادامه‌ی حيات دهد. آيا اين خود پيشرفت بزرگی نيست؟ آيا اين دلگرمی برای گام‌های ديگر نيست؟ آيا نمی‌توان اين‌ها را نتيجه‌ی رفتار‌های دولت فعلی دانست؟ آيا نبايد اميدوار بود با ادامه‌ی اين دولت تغييرات اساسی‌تر در نظام و حکومت شکل گيرد؟

ولی
ولی من در ايران زندگی نمی‌کنم. در کشوری زندگی می‌کنم که با چند ساعت کار دانشجويی در ماه، هزينه‌های مسکن و لباس و خوراک و مسافرت و تفريحم تأمين می‌شوند. کشوری که برخلاف ايران سال گذشته تورم (چه ميانگين و چه نقطه‌ای) از سه درصد بيشتر نبوده و امسال بجای تورم شاهد ارزان‌تر شدن کالاها تا بيست درصد هستيم. کشوری که با وجود پانزده درصد بيکار که با بحران اقتصادی این رقم رو به افزايش است، بعد از پايان تحصيل اگر توانايی علمی داشته باشم، بی‌شک شغل مناسب و مطمئن خواهم داشت. ولی در ايران، جايی که رئيس جمهورش حرف تورم پانزده درصدی می‌زند، قيمت‌ها در اين چهار سال دو تا سه برابر شده‌اند. جايی که به باور رئيس‌جمهورش نرخ بيکاری رو به کاهش است، تحصيل کرده‌ی لايقی را می‌شناسم که به عنوان تيزهوش، سال‌ها دولت و خانواده برايش سرمايه‌گذاری کرده‌اند ولی بعد از چند ماه کار حقوقی دريافت نکرده و بعد آن بيکار است؛ آن هم يک نابغه‌ی رشته‌ی نرم‌افزار کامپيوتر که در خارج ايران روی دست می‌برندش. يا آن مهندس ديگری که بخاطر نيافتن شغل مناسب برای تأمين معاش مسافرکشی می‌کند.
آخرين بار که ايران بودم، کمتر کسی بود که بعد سلام از من نپرسد «چگونه می‌شود به خارج رفت؟». از ديد من کسی نبود که دچار افسردگی نباشد. خنده‌ها، دوستی‌ها، صميميت‌ها، اعتماد‌ها، راستی‌ها، مهربانی‌ها و و و آنقدر کمرنگ شده‌اند که نمی‌توان آن‌ها را انکار کرد.
در کشوری که ناامنی معنی چکمه و مو و مانتوی دختران و زنان را بدهد، دزدان و کلاهبرداران در امنيت کامل خواهند بود. وقتی برادر سر برادر کلاه می‌گذارد، چه انتظاری از ديگران می‌رود؟ وقتی پدر فرزندش را تکه‌تکه می‌کند يا زنده می‌سوزاند، کجا بايد بدنبال مهرورزی بود؟ وقتی در جيب هر کودکی يک چاقوست و با کوچکترين تحريکی در دل ديگری می‌کند، آنوقت است که اعدام (بخوانيد قصاص) کودکان در ايران زياد می‌شود. وقتی انواع و اقسام مخدر‌های شيميايی به راحتی در دسترس نوجوان‌های ماست، معلوم است آمار امنيت و عدالت آقای رئيس‌جمهور بهبود پيدا می‌کند. آيا در گذشته هم اينچنين بود؟ اگر بود فرياد و بغض اين روزهای مردم در کوچه و خيابان چيست؟ از سر دلخوشی؟ اينها دلخوش هستند، آنها که نامه به دست به دنبال ماشين آقای رئيس‌جمهور می‌دوند چه؟ وقتی خود ايشان می‌گويد تعداد استقبال کنندگان (بخوانيد نامه به دستان) در اين سال آخر بيشتر شده، چه معنی می‌دهد؟ از سر دلخوشی؟ اينها سياه‌نمايی نيست، اينها واقعيت ايران امروز است که من نوعی در چند هفته سفرم به ايران می‌بينم و دلم به درد می‌آيد. اينها همان‌هايی است که اخبارش در روزنامه‌های طرفدار دولت چاپ می‌شود.

بله دوست عزيز، من هم می‌توانم چشم روی اينها ببندم و به اين اميد بمانم که کشورم، مردم، دوستانم و خانواده‌ام به آن تباهی برسند که سرنگونی نظام و حکومت راحت‌تر شود! می‌توانم به ادامه‌ی اين وضعيت کمک کنم. اگر هم از ديدن فلاکت ايران و ایرانی ناراحت می‌شوم، می‌توانم تا تغيير نظام به ايران سفر نکنم و به اخبار آن بی‌توجه باشم؛ کاری که بسياری در سال‌های آغاز نظام جمهوری اسلامی در اروپا و آمريکا کردند و هر سال اميدوار بودند سال ديگر در ايران آزاد باشند!
می‌توانم به دوستانم، به جوانانی که در ايران، به اميد تغيير حداقلی تلاش می‌کنند بخندم و آنها را بازيچه‌ی نظام بدانم و خودم را يک روشنفکر بدانم که همه‌ی دسيسه‌ها و نيرنگ‌های سياستمداران را می‌شناسد و هيچگاه فريب نمی‌خورد و عجب کار ساده‌ای است اين کار.

در همين زمينه بخوانيد:
انتخاب، مسأله اين است
رأی من شمرده می‌شود؟
آيا رأی مردم به نفع نظام است؟
احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟
برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

June 10, 2009

احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟

من تصميمم را برای شرکت در انتخابات گرفتم. اين اولين بار است که از اين حقم چه در ايران و چه آلمان، استفاده می‌کنم. برای اينکار مجبورم خودم حداقل دويست (با همسرم چهارصد) يورو خرج کنيم تا برای رأی دادن به برلين برويم. البته هنوز قطعی نمی‌دانم به چه کسی رأی خواهم داد، فقط می‌دانم رأی‌ام به احمدی نژاد نيست. برايم سه کانديد ديگر چندان فرقی ندارند، ولی می‌خواهم انتخابم صحيح‌ترين باشد تا هيچگاه از اين کار عذاب وجدان نگيرم. تا امشب تصميم می‌گيرم و دلايلم را برای انتخابم خواهم نوشت.

اينکه چرا می‌خواهم به هر کسی رأی دهم غير احمدی نژاد، دليلش بيزاری از او نيست. اعتقادش را نمی‌پسندم ولی از آن هم تنفر ندارم. من تنها دو کار را بر نمی‌تابم: يکی فريفتن انسان‌ها، ديگری گسترش تنفر؛ که احمدی نژاد هر دو را انجام داده و خواهد داد. من نمی‌خواهم با سکوتم يا رأی‌ام به او، اين تفکر و رفتار را تائيد کنم و به تداومش کمک. می‌خواهم نشان دهم که از وضع موجود که در حال حاضر همان حکومت و نظام است، راضی نيستم و در پی تغيير دموکراتيک آن هستم. می‌خواهم برای بهتر شدن جامعه و نجات کشورم، کاری کنم که در توانم است. نمی‌خواهم دست روی دست بگذارم و در خانه بنشينم و رويا ببافم که روزی همه چيز درست می‌شود. من از راه دور همين وبلاگ را دارم که می‌توانم با نوشتن کمی اثرگذار باشم و آگاهی ببخشم، که آن هم در همين دولت مهرورز و عدالت‌گستر فقط به اتهام اينکه لينک وبلاگ‌های فيلتر شده درونش هست، فيلتر شد. وقتی با تداوم اين وضعيت حتی صدای من به ايران نخواهد رسيد، چگونه می‌توانم بر مردمش تأثيری هرچند اندک بگذارم؟

انتخاب

رأی من شايد مقابل ميليون‌ها رأی بی‌ارزش باشد ولی همين که می‌تواند يک «نه» در برابر رأی کسيکه فريب شعارهای او را خورده، باشد و آنرا بی‌اثر کند، ارزش‌دار می‌شود. خودمان را گول نزنيم که کسی حرف‌های او را باور نمی‌کند و فقط عده‌ای که سيب‌زمينی گرفته‌اند و جيره خوارانش به او رأی می‌دهند. چشمانتان را باز کنيد. در بين همين وبلاگ‌هايی که سال‌هاست می‌شناسيم و با آنها دوست هستيم، هستند کسانی که شعارهايش را باور کرده‌اند و به او ايمان دارند. دو نمونه می‌گويم تا بيشتر با تفکر و تأثيرش آشنا شويد.

فاميلی داريم که سالهاست کارمند ساده‌ی دولت و وفادار سرسخت نظام است. در شهرستان و يک آپارتمان کوچک زندگی می‌کند. اوايل دهه‌ی هفتاد، شبی دور هم جمع بوديم. معمولاً کسی جلوی او از حکومت انتقاد نمی‌کرد، ولی آن شب پدرم در بين حرف‌هايش گفت فلان جا برای رفسنجانی است. چنان آشفته و هيجان زده شد که با فرياد به پدرم تاخت؛ برخوردی که تا به حال نديده بودم کسی با پدرم داشته باشد. با عصبانيت می‌گفت «اينها همه تهمت منافقين و ضد انقلاب است و رفسنجانی از خود خانه هم ندارد و تمام ثروتش را وقف انقلاب و نظام کرده.»
سال‌ها گذشت، امسال در سفرم به ايران او را در عروسی يکی از اقوام ديدم. زمانی بود که تازه موسوی برای انتخابات اعلام حضور کرده بود. نظرش را پرسيدم، کمی برافروخت ولی نه به اندازه‌ی سال‌ها پيش. گفت موسوی را هاشمی (همان رفسنجانی سابق) برای مقابله با احمدی نژاد به ميدان فرستاده تا انقلاب و نظام را با کمک دشمنان اسلام نابود کند.

چند روزی بود می‌ديدم يکی از دوستان که شکی در محبت و صميميتش ندارم، بی‌وقفه در فيس‌بوک به حمایت از احمدی نژاد تبليغ می‌کند و با لينک‌هايی از خبرگزاری فارس و رجا نيوز و ... موسوی و کروبی را متهم. برايش نوشتم: «به من هم بگو چرا بايد به او رأی بدهيم تا شايد من هم با تو در تبليغ برای او همراه باشم.»
نوشت چون طرفداران موسوی به او که از احمدی نژاد طرفداری می‌کند، توهين می‌کنند. به او حق دادم، ولی ديدم نيمی از مطالب خود او توهين و تمسخر و تهمت به بقيه بود. می‌گفت به من می‌گويند «گدای صدقه خور وحشی». ولی خودش در چند خط بعد گفته «طرفداران موسوی و کروبی در خانه‌هايی زندگی می‌کنند که من و امثال من خواب آنرا نمی‌بينيم، آنها درد ما را نمی‌فهمند چون گرسنگی نکشيده‌اند. من از آنها بيزارم چون آنها با تنفر به من می‌نگرند».
می‌گفت «احمدی نژاد از قشر من است، همان قشری که فراموشش نکرده. خانه‌اش مانند خانه‌ی من است و دستانش مانند دستان برادران من پينه بسته. از اين ناراحت بود که چرا به احمدی نژاد می‌گويند دروغ‌گو! می‌گفت «اگر او دروغ می‌گويد چرا در مناظرات جلويش جواب ندادند و فردا از روی کاغذ هم نمی‌توانستند پاسخشان را بخوانند». پرستار است و می‌گفت حقوقش متناسب با گرانی زياد شده و «اگر پزشکان می‌گذاشتند، احمدی نژاد می‌خواست حقوق ما را به حقوق آنها برساند». در خانواده و اطرافيان هم بيکار ندارند. می‌گفت رابطه‌های انسانی مثل قبل است و تغييری پيدا نشده. می‌گفت «اگر سهام عدالت بد است؛ چرا موسوی ديشب اعلام کرده، من آن [و البته تمام قوانينی که اجرايی شده] را جمع نمی‌کنم» [و موظف به اجرای آن هستم].
با احترام و دوستانه به او توضيح دادم که احمدی نژاد خيلی جاها صداقت نداشته و برايش از تناقضات شعارها و کار‌هايش مثال زدم. وقت گذاشتم و نوشتم که مشکل مردم با سهام عدالت و ... و شعار حل نمی‌شود. ولی در آخر پاسخم را با ريشخند و جمله‌ای تمسخرآمیز داد.
همانطور که گفتم در مهربانی و دل پاکی اين دوست که شش سال است از طريق وبلاگش می‌شناسمش، شکی ندارم. نويسنده‌ای تواناست و داستان‌هايش در مجله‌های ادبی منتشر می‌شود، تحصيلکرده است، به اينترنت و دنيای آزاد اطلاعات دسترسی دارد و مطمئنم حمایتش با تفکر و نيت خير است.

باور دارم مشکل جامعه‌ی ما احمدی نژاد نيست. مشکل تفکری است که باعث به قدرت رسيدن و پايداری او می‌شود. مشکل بی‌نهايت ساده دل بودن مردم است که او را بخاطر آهنگرزاده بودن با دستان پينه بسته، لايق و سزاوار رياست جمهوری کشورشان می‌دانند. مشکل مردمی هستند که حتی وقتی در مورد زندگی روزمره و حساب و کتاب‌های هر روزه‌شان دروغ می‌شنوند، باور می‌کنند، چون کسی از جنس خودشان می‌گويد. اگر يک روز به آنها بگويند رفسنجانی پايه‌ی انقلاب است، با جان و دل می‌پذيرند و فردا و فردا‌ها او می‌شود نابود کننده‌اش!

نمونه‌های مردم‌فريبی احمدی نژاد بی‌پايان است و خيلی از ما می‌دانيم، ولی به چند مورد اشاره می‌کنم که اگر کسی طرفدارش بود و اينجا را خواند نگويد چرا بی‌دليل تهمت می‌زنم.

می‌گويند او با مفسدان اقتصادی مبارزه می‌کند. حقيقتش نمی‌دانم واردکنندگان موبايل و برنج و چای و شکر و موز و پرتغال و... که با بالا و پايين رفتن تعرفه‌های وارداتی، يک‌شبه ميليارد‌ها نصيبشان شده، نزدیکانش هستند يا محرومان جامعه. ولی می‌دانم احمدی نژاد در زمان رياست‌جمهوری رفسنجانی فرماندار اردبيل بوده و بارها از او تعريف و تمجيد کرده که در روزنامه‌های آن زمان موجود است. آيا آن زمان چيزی از فساد قدرت او نمی‌دانسته؟ حتماً مثل آن فاميل ما جايی شنيده بوده و فکر می‌کرده تهمت ضد انقلاب است! اگر تازگی فهميده، چرا بجای معرفی او به دادگاه و شکايت از او سکوت کرده تا شب مناظره با موسوی؟ موسوی که بعد از هشت سال نخست وزيری يک مملکت، خانه‌اش از خانه‌ی نارمک احمدی نژاد کوچک‌تر و محقرتر است. اگر بخاطر فساد قوه‌ی قضاييه از او و ناطق‌نوری شکايتی نکرده چرا شکايتش را پيش رهبری نبرده که عزیز اوست، تا حداقل ناطق‌نوری را از پست بازرسی دفترش عزل کند؟ وقتی نکرده و نمی‌کند، يا تهمت زده يا اينگونه دارد با آنها مهرورزی می‌کند. اگر مهرورزی با فاسدان و دزدان خوب است، اول با آنها کند که بخاطر نان شب دزدی می‌کنند و سال‌ها زندانی می‌کشند نه آنکه ميلياردها خورده و خواهد خورد و رئيس‌جمهور فقط رسوايشان کند. اين کار را که قبل از اين راديو اسرائيل و صدای آمريکا و شبکه‌های لس‌آنجلسی هر شب می‌کردند.

می‌گويند او برای محرومان کار می‌کند و صد هزار پروژه در اين چهار سال برای مناطق محروم داشته که هفتاد هزار آن به پايان رسيده‌اند. نمی‌توانم حساب کنم چهار سال (که هنوز کامل نشده) ضرب در تعداد تمام روز‌ها (۳۶۵) ضرب در ساعات يک شبانه روز (۲۴) چقدر می‌شود و در هر ساعت چند پروژه انجام شده، ولی هنوز هم فقر را در کشورم می‌بينم که اگر نبود دليلی نداشت خودش شعار حمايت از فقرا سر دهد. اما فکر نمی‌کنيم اگر از همين صد هزار پروژه فقط هزارتای آن واحد توليدی بود کلی از آمار فقر کم می‌شد؟
گرانی و تورم را در کشورم می‌بينم که قيمت مايحتاج اوليه‌ی زندگی غير بنزين گران‌تر از قيمت‌های آلمان نباشد، ارزان‌تر نيست. در حالی‌که حقوق‌ها اينجا چقدر است و آنجا چقدر. وقتی با همان پولی که در حومه‌ی شهر تهران می‌توان يک آپارتمان خريد، می‌شود در برلين يک خانه خريد، خودتان قضاوت کنيد قدرت خريد مردم را. می‌دانم اکثريت مردم چه ثروت‌ها دارند و چه می‌کنند، ولی شما هم نگوييد که آن اقليت وضع زندگی‌اش بهتر شده چون نمودار تورم نقطه‌ای رئيس‌جمهور از تورم بقيه‌ی دنيا (غير اروپا و امريکای شمالی و آسيای شرقی) کمتر است!!!

می گويند او به دنبال عدالت است. آيا اين عدالت است که اگر من نوعی و گرفتار برايش نامه بنويسم، به گرفتاریم رسيدگی می‌کنند؟ در حالیکه سيستم اداری و خدماتی کشورم هر روز بيشتر از قبل فاسدتر و بی‌توجه‌تر به مردم می‌شود؟ اين چه عدالتی است که او اينهمه مفسد اقتصادی می‌شناسد و حتی از آنها شکايت هم نمی‌کند؟ اين چه عدالتی است که کردان نامی می‌تواند پول بدهد و مدرک جعلی بخرد ولی دانشجوی دانشگاهش بخاطر انتقاد و اعتراض از دانشگاه اخراج و زندانی شود؟ من هم انسان خوبی هستم، اگر مدرک جعلی بخرم، احمدی نژاد از من هم حمايت می‌کند؟

می‌گويند برای ايران علم و عزت آورده و هر سال جشن هسته‌ای برپا می‌کنند. اين يکی را خوب می‌دانم و با گوش‌های خودم شنيدم و با چشمانم دیدم که دو سال قبل نمايندگانش آمدند اينجا و اعلام کردند که ما چون تجهيزاتمان را از پاکستان و ليبی خريديم آثار اورانيوم درصد بالا روی آنهاست. نقشه‌های بمب اتم هم در بين نقشه‌های سانتريفيوژ‌هايی بود که از ليبی خريده بوديم و خودمان خبر نداشتيم. وقتی هم که آژانس گزارش داد که باشد اين حرف‌های شما را پذيرفتيم، آمدند در ايران جشن پيروزی و حقانيت گرفتند. اين است عزت ايرانی که دختر شانزده ساله در خانه‌اش انرژی هسته‌ای توليد می‌کند ولی دانشمندان جوانمان از نقشه‌های ليبيايی استفاده می‌کنند؟

نمی‌گويم او بدترین است و کارها و برنامه‌هايش همگی اشتباه. ولی وقتی اينها را از خودش و رفتارش می‌بينم، مطمئن می‌شوم که او برای اداره‌ی کشورم کفايت و صداقت کافی را ندارد.

اينها فقط نمونه‌های کوچکی است که شايد من و شما بدانيم ولی بسياری از مردم ساده‌دل بدون تفکر باورشان کرده‌اند. من می‌خواهم فقط يک رأی باشم در برابر يک نفر از آنها که فريفته شده‌است و اميد دارم تعداد کسانی که به اين باور رسيده‌اند، بيشتر از آنها باشد.

در همين زمينه بخوانيد:
انتخاب، مسأله اين است
رأی من شمرده می‌شود؟
آيا رأی مردم به نفع نظام است؟
با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...

برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

About سياسی

This page contains an archive of all entries posted to سعید حاتمی in the سياسی category. They are listed from oldest to newest.

روزمره is the previous category.

عمومی is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35