Main

وبلاگم Archives

September 13, 2003

تولد

یه خورده بیشتر از هفده سال پیش امروز من شروع کردم به اولین وَق وَق زندگیم و حالا وبلاگم.
مدتها بود تصمیم داشتم این کار غیر اخلاقی رو انجام بدم ولی گرفتاری و روزمرگی ناشی از اون باعث به تعویق افتادنش میشد، ولی دیگه تو آستانه هفده سالگی بهونه خوبی برای نوشتن پیدا کردم.
انگیزه ام!؟ اونهایی که منو میشناسند میدونند که چقدر آشنایی با آدمای جدید برام هیجان انگیزه. البته دلیل اصلیم اینه که به این روش شاید اون دوستانی رو که سالهاست ازشون خبری ندارم یا به هر طریقی گُمشون کردم، پیدا کنم.
یه دلیل دیگم اینه که شاید زندگیم تو غربت و زندگیه مجردی دور از وطن و اتفاقات اون میتونه برای بعضیها جالب انگیز باشه.
حالا شاید برای اونهایی که منو نمیشناسند این سئوال پیش بیاد که چرا اسم اینجا رو گذاشتم سعید وسپا!؟ آخه اکثر کسانی که منو میشناسند به این اسم میشناسند! دلیلش هم اینه که از سیزده سالگی یه موتور وسپای سفید داشتم که بهترین دوستم تو اون دوران بود و کلی خاطره ازش دارم.
راستی الان دو تا هدیه تولد عالی گرفتم: یه اس ام اس از یه دوست عزیز از ایران و دومیش قبولی دختر خواهرم تو دانشگاه علم و صنعت رشته نرم افزار.
فعلاً تا همینجا که فارسی تایپ کردم جونم درومد حالا بخوام خاطره تعریف کنم چی میشه!

نظرات قبلی

September 16, 2003

اول بسم الله

اين ياداشت من هم واسه خودش داستانی داشت. راستش هنوز سختِ برام فارسی تايپ کردن. گفتم برم از اين صفحه‌ها که توش صفحه کليد داره اونجا بنويسم، حالا نميگم سايت کدوم رئيس جمهور محبوبی بود تا آبروش نره! خلاصه ديشب اينو تايپ کردم ولی از شانس من نه ميشد کپی کرد نه به عنوانِ ای ميل فرستاد. جونم براتون بگه که تيکه تيکه ازش اسکرين شُت ميگرفتم و آخر سر همه رو چسبوندم به هم که اين از آب در اومد. خلاصه به بزرگيه خودتون ببخشيد!


نظرات قبلی

October 14, 2003

افتتاحيه

اولين بار ۲۲ مرداد بود که کلنگِ ساختن يه وبلاگ تو مغزم زده شد. کلنجار با خودم نتيجه نداد و با وجود کمبود وقت دست به اين کار غير اخلاقی زدم!!! ۲۲ شهريور همزمان با تولدم کلنگ وبلاگم رو تو پرشين بلاگ زدم. اولين نوشته ام هم همون موقع نوشتم. تو اين مدت اگر فرصتی ميشد چند خطی مينوشتم و بيشتر به سر و سامان دادن اينجا می پرداختم. عقيده دارم وقتی کاری می خواد انجام بشه بايد کامل و کم نقص باشه. هر چند که هنوز هم نقصهايی وجود داره که اونها هم فقط و فقط با کمک شما و راهنماييهاتون ممکنه. خلاصه که امروز يعنی ۲۲ مهر وبلاگم به جايی رسيده که ميتونم افتتاحش کنم.
تو اين مدت بعضی گذری راهشون به اينجا افتاده و نظر هم دادند. از همشون ممنونم. از شما هم ميخوام منو از نظرهاتون بهره مند کنيد.
ميدونم اون کسانی که اومدند اينجا نظر دادند توقع داشتن من هم برم بازديد پس بِدم (خاله خاله بازی) ولی به ۲ دليل اين کار مقدور نبوده. اول وقتش واقعاً نبود؛ چون برای نظر دادن تو جايی بايد همه وبلاگ رو ميخوندم بعد نظر ميدادم. بعدش هم چون اين خاله خاله بازی يه نوع تبليغ هم حساب ميشه و من هنوز اينجا رو کامل نکرده بودم؛ نمی خواستم مهمونها بيان جايی که نقص داره و مطالبش کامل نيست.
بعد از اين هم به احتمال زياد دير به دير بتونم بازديد پس بدم، پس يه خواهش کوچک:
همه ميدونيم تبليغ مفيدترين کار برای جلبِ مشتری محسوب ميشه. البته ارزون فروختن هم مفيدِ، ولی من نميخوام اينجا با مطالبِ سطحی و به قول معروف عوام پسند خواننده جذب کنم. البته يه نظرسنجی گذاشتم که اگر ميشه لطفاً توش شرکت کنيد. ولی مسأله تبليغ: من صفحه دوستان سعيد رو درست کردم برای اين کار؛ يعنی اونجا برای کسانی که مايل هستند لينک ميذارم که در واقع براشون تبليغ بشه. اگر مايل هستيد لطفا فرم مربوط رو که در صفحه دوستان سعيد هست، پر کنيد.
در مقابل يه خواهش کوچيک دارم، که حتی الامکان، يه لينک کوچولو به من تو وبلاگتون داشته باشيد، البته اگر فکر ميکنيد اينجا قابل تبليغ هست.
نکته بعدی، کسانی که مايل هستند بعد از اضافه شدن هر مطلب از طريق ايميل بصورت خودکار بهشون اطلاع داده بشه لطفاً فرم کنار صفحه رو پر کنند.
تو اولين نوشته ام، يکی از هدفهام از ساختن اينجا رو آشنايی با آدم‌های جديد ذکر کردم. اين واقعا قشنگ هست که آدم دوستان زيادی با افکار و نظرات متفاوت داشته باشه. ولی هدفی که با گذشت زمان در به انجام رسوندنش مصمم شدم، اينه که با کمک همين دوستان جديد بتونيم خيلی از ارزشها رو که در جامعه امروز ايران ميون جوونها و نوجوونها، در حال به فراموشی سپردن هست، زنده کنيم.
هميشه دغدغه اصلی من اين بوده که چرا ما ايرانی‌ها داريم به سمتی ميريم که دقيقاْ بر خلاف شعارها و ادعاهامونه. زجر آوره که احترام به والدين، به بزرگترها، به کوچکترها، به افراد ناتوان، به همنوع، به ارزشها (که قرنهاست ادعاشو داريم)، به طبيعت و... و... و...، همه و همه رو به فراموشيه. بيائيد دست به دست هم بديم تا اين واژه‌های قشنگ رو عملی کنيم. با تشکر

نظرات قبلی

October 23, 2003

گلگی

نميدونم بايد بخاطر اين چند روز ننوشتنم عذرخواهی کنم يا اصلا مهم نبود که چند روزی مطلب جديد نخوندين. شايد بايد از خودم عذرخواهی کنم که چند روز ننوشتم. در هر حال نداشتن اينترنت تو خونه و شروع شدن کلاسهای دانشگاه همه باعث شده فرصت نوشتن، کم داشته باشم. تا آخرِ اين ماه هم کم مونده و دوباره اينترنت دار ميشم! بگذريم. الان هم از مرکز کامپيوتر دانشگاه در خدمتتون هستم و يه ۲ ساعتی وقت هست تا بنويسم.
راستش من ۱ ماه فکر کردم و شب‌ها ساعت ۱۰-۱۱ که از سر کار برميگشتم تا ۲-۳ صبح ميشستم اينجا رو سر و سامان ميدادم که يه چيزی در بياد کم نقص. مثلا همين صفحه پيام به سعيد! يا دوستان سعيد! که فکر کنم جفتش تنها چيزی بوده که کسی عنايت نکرده. البته دوستانی هم اونجاها رفتند ولی خوب غير از ۲ نفر هيچکس فرم درخواستِ لينک رو پر نکرده. يعنی شما اصلا دلتون نمی خواد بهتون لينک بدم؟ [توجه کنيد که اين نوشته برای اوايل وبلاگ نويسيم بوده]
گويا مد شده ملت ميان نخونده يک خط مينويسند خوب بود! خب چی ميشد بگين کجاش خوب بوده؟ تا بعد از اين من همش از اون خوباش بنويسم و بدهاش رو اصلاح کنم. يکی نگفت فلان تيکه اشکال داره تا من رفعش کنم. ميدونم اين وبلاگم مشکل زياد داره. مشخصه که بعضی وقتها دير صفحه باز ميشه. خب چی ميشه اگه بهم بگين فلان جاش اشکال داره تا منم درستش کنم؟ نترسين قول ميدم به خوبیِ وبلاگ شما نشه. پس لطفا راحت انتقاد کنيد.
کلی فکر کرده بودم يه سيستم راه انداختم تا هر کی که برام نظر ميده يا آدرس ايميلش رو دارم، هر وقت اينجا مطلب جديد نوشتم، براش يه ميل بفرستم که چند خط اول نوشته ام توش باشه تا اگه دلش خواست بياد اينجا و بقيه شو بخونه. ولی شايد در کل ۱۰ نفر از طريق اين سيستم اومدند اينجا! اين برای من يعنی فاجعه. يه دوستی بهم خبر داد که اين ميل اصلا باز نميشه. خوب من از کجا بدونم اين ميل برای شما باز نميشه! علم غيب دارم؟
پس جون عزيزتون بهم عيبهامو بگيد، اشکالاتم رو بگيد. ثواب داره.
يه دوستی ايراد گرفته بود چرا اين همه عکس از خودم اينجا گذشتم [اون موقع‌ها جوون بودم عکس زياد گذاشته بودم اينجا!]. شايد برای شما هم اين سوال پيش بياد. خوب اين عکسها قبل از اينکه چهره خودم توش باشه عکسهای قشنگ و پرخاطره يی هستند. اگر فقط منظورم عکس خودم بود از عکسهای پرسنلی روتوش شده براتون ميذاشتم که خوش تيپ تر هستند. در هر حال اگر دلتون نمی خواد ريخت منو هم ببينيد ميتونيد صفحه «وبلاگ سعيد بدون عکس» رو باز کنيد. يعنی من فکر اين رو هم کردم، ولی گويا برای شما فرقی نمی کنه که مثلا اون گوشه‌ها چی نوشته.
خيلی از دوستان که اينجا ميان خودشون وبلاگ دارند و اميدوارم مطابم رو حوصله کنند و بخونند. تعداد زيادی هم از سايتهايی که تبليغم توش هست مياند و احتمالا آشنايی با محيط وبلاگ ندارند، و باز هم نميدونم اصلا نوشته‌هام رو ميخونند يا نه، در هر حال از اونها هم خواهش ميکنم وبلاگم رو نقد کنند و به من انتقال بدند. نميدونم چند نفرشون وقتی يه بار مياند دوباره هم سر ميزنند ببينند مطلب جديد نوشتم يا نه، يا اصلا براشون مهم هست يا نه.
يا اين نظرسنجی که اينجا گذاشتم [بودم، حالا ديگه نيست]، خوب چه اشکالی داره بدونم کسانی که حتی گذری راهشون اينجا ميافته دوست دارند چه مطالبی بخونند. به چه زبونی التماس کنم که ازم انتقاد کنيد؟
در هر حال من فکرهای بزرگ تو سرم هست. نميخوام اينجا فقط يه جا باشه برای نوشتن خاطرات و کارهای روزمره ای که ميکنم. هر چند که الان فقط همينه، ولی خب اينا هم برای آشنايی شما با منه. ميخوام اينجا يه کلاس درس باشه هم برای من هم برای همه. ميخوام از هم چيزهايی ياد بگيريم که تا حالا بلد نبوديم و احياناً يکی از بين ما تجربه کرده. ميخوام اينجا جايی باشه برای اينکه همه فارق از هر تفکر و عقيده ايی با هم دوست باشيم. ميخوام تو همين وبلاگ تمرين دمکراسی اجتماعی کنيم. ميخوام اينجا...اميدوارم همراهيم کنيد.
از تمام دوستان عزيزی که نظر دادند و يا دعوتم کردند که به وبلاگشون سر بزنم ممنونم. اين مدت وبلاگهای جالبی راهم افتاده ولی خب فکر ميکنم هرکس می خواهد بهش لينک بدم فرم صفحه دوستان سعيد رو پر کُنه و بفرسته. حرفِ مرد يکیه. اولين کسی هم که اين فرم رو پر کرده دوست جديد و خوبم محمد بوده که يه وبلاگ واقعا خوندنی داره به اسم حرفهایی از دل زمان که سفارش ميکنم حتما بخونيدش. دومين نفر هم با وبلاگ Aftabparast بوده که يه کم دير به دير آپديت ميکنه [الان ديگه بچه خوبی شده و زود زود آپديت ميکنه] ولی حرفهاش برای شنيدن جالبه.
منتظرِ نظرات سازندتون هستم.
پر نظر باشيد!

پی نوشت (دوشنبه، ۲۵ خرداد، ۱۳۸۳): حالا که بعد از چند ماه اين نوشته رو مرور ميکنم، ميبينم همين گلگی‌ها کماکان پابرجاست و کمتر کسی انتقاد ميکنه، هر چند که از تعداد اينها که ميان و ميگن: «وبلاگ خوبی داری و به ما هم سر بزن!!» کم شده ولی بعضی از دوستان هم که ميان اينجا بازم نخونده و واسه رفع تکليف نظر ميدند، بخدا مجبورتون نکردم نظر بديد. با اينحال از همتون که هميشه پشتيبان من بوديد تشکر ميکنم. راستی نظرهای قبلی که برای اين نوشته داده شده برام خيلی عزيزه. آشنايی با خيلی از دوستان و همراهان اوليه از همين موقع‌ها شروع شده، همينطور خيلی از دوستانی که ديگه نمينويسند و دلم براشون تنگ شده.
نظرات قبلی

November 6, 2003

آقايی يا خانوم؟


ديشب وقتی رفتم خونه يه ايميل داشتم از طرف يه نا آشنا به اسم هادی، يه ايميل مفصل و پر از لطف. البته قبلش نظری که برام داده بود رو خونده بودم و به وبلاگش هم سر زدم ولی باورم نمی شد يه نفر انقدر نسبت به من و نوشته‌هام لطف داشته باشه. کلی خستگيه اين مدت از تنم در رفت. آخه من بخاطر مشغله هايی که دارم فقط شبها ميتونم به اينجا برسم و معمولا هم بايد از خوابم بزنم تا بتونم کارمو تموم کنم، و خب خستگيش فرداش هم تو تنم ميمونه، ولی وقتی شما با نظرِ پر از محبتتون بهم دلگرمی ميديد، اين خستگی‌ها هم شيرين ميشه.
قبل از خوندن ايميل هادی تو ذهنم ميگفتم چرا فقط خانمها هستند که با دقت مطالبم رو ميخونند، و آقايون هم کمتر دقت دارند و هم کمتر نظر ميدند، ولی آشنايی با هادی که از بلاگرهای قديمی و فعاله، منو اميدوار کرد. حالا هم اين نظرسنجی رو گذاشتم تا مطمئن بشم قضيه چيه. باور کنيد من زنونه يا دخترکُش نمی نويسم که آقايونِ محترم تا ميبينند اينجا عکسِ يه هم جنسشونه، سریع صفحه رو ميبندند، يا اصلا جايی لينک به اسم سعيد ميبينند اصلا طرفش نميرند، و خانمها هم بر عکس. البته گفتم اين برداشتِ منه، چون من ميتونم بفهمم شما از کجا اومديد اينجا، چه سيستم عاملی داريد، حتی وضوح صفحه نمايشتون رو هم ميدونم، ولی نميدونم جنستون چيه يا چه جوری جمله هارو ميخونيد.
دليل اينکه اين چند روز مطلبِ جديد ننوشتم چندتاس. يکی درس و مشق کلی دارم، بعديش هم اينه که مشغولِ ساختنِ يه تاپ سايت بودم به اسم بهترين وبلاگهای ايرانی، البته يه وبلاگ هم به همين نام ساختم. سعی کردم تا جايی که ممکنه کامل و با راهنمايی دقيق باشه، البته چون خدمات دهنده اش آلمانی بود يه کم شايد برای شما مفهوم نباشه مخصوصا ايميلی که به صورتِ خودکار براتون فرستاده ميشه. خلاصه هم به نفع خودتونِ که وبلاگتون رو به اون اضافه کنيد هم به نفع ديگران تا با شما آشنا بشند. اونطور که شمارشگرهاش ميگند فعلا که اوايلِ کاره بيشتر از ۱۰۰ تا در روز بازديدکننده داره، تا اونجا هم که از دستم بر ميومد تو سايتهای ديگه براش تبليغ کردم، فقط مونده اضافه شدن وبلاگ شما تا از اين طريق اونو به ديگران معرفيش کنيد. اگرهم جايی مشکلی داشتيد با کمالِ ميل راهنماييتون ميکنم، ولی لطفا قبل از پر کردن فرمش حتما نکات ذکر شده رو بخونيد تا بدونِ مشکل وبلاگتون اضافه بشه.
البته يه مژده هم بدم که هر کس تا آخرِ آذر وبلاگش رو به اينجا اضافه کُنه براش يه بنر ميسازم و تو سرور خودم قرار ميدم، موافقيد؟ دوستانِ خوبم که بهشون لينک داده بودم هم تو اونجا به صورتِ افتخاری هستند و براشون هم بنر ساختم. خواستيد بريد ببينيد.
کار ديگه ای که کردم سروسامون دادن به صفحه دوستانِ سعيد بود. اونجا هم شما ميتونيد با کمترين مشکلی وبلاگِ خودتون رو اضافه کنيد تا هم به ديگران بشناسونيدش و هم يادگاری از شما تو وبلاگم باشه. تو اين صفحه شما خيلی راحت ميتونيد لوگو يا بنرتون رو به هر اندازه ای که هست توش بگذاريد و هر وقت که خواستيد اطلاعاتتون رو تغيير بديد. امتحان اون هم ضرری نداره. تعداد کسانی که از اين طريق به وبلاگ شما وارد ميشند هم نمايش داده ميشه و رتبه بندی بر اساسه اونه [الان ديگه بخاطر مشکلاتی، اين سيستم رو عوض کردم].
کار ديگه ای هم که کردم اضافه کردن لينکهای دوستانِ خوبم تو همين صفحه بود که شما پائين صفحه ميتونيد ببينيدشون. هر وقت هم مطلبِ جديد بنويسند مشخص ميشه و اگر چند ثانيه ماوس رو رو لينک نگه داريد آخرين زمانِ به روزرسانی هم نمايش داده ميشه، اميدوارم راضی باشيد. البته خيلی از وبلاگها هست که ميخوام اضافشون کنم، اجازه بديد به مرور زمان اين کارو کنم.
کار بعدی هم راه اندازيه سيستم خبر رسانی از طريق ايميل هست. تا حالا هر کی که برام نظر داده بود براش دعوت نامه فرستادم تا عضو بشه، ولی نميدونم چرا فقط تا حالا تعداد کمی از اونها عضو شدند، اگر هم ميخواهيد بعد از اين عضو بشيد کافيه آدرس ايميل خودتون رو تو همين صفحه و کادرِ پائينِ لينکها اضافه کنيد.
خب ديگه چی ميمونه؟ راستی ممنون که تو بحثِ قبلی شرکت کرديد و نظر داديد، البته هنوز هم اگر نظری هست با اشتياق آماده شنيدنش هستم.
امروز هوا اينجا مه گرفته بود و حسابی کِسِل هستم، البته وقتی به يکی از دوستانِ بلاگر گفتم گفت چه ناشکر هستی، من اگه همچين جايی بودم تا حالا شاعر ميشدم نه کسل! هوا هم باز سرد شده و شبها زيرِ صفر ميشه.
راستی با نماز روزه چطوريد؟ اميدوارم همه دلهای پاکتون جايی که بايد قبول باشه، قبول بشه.

نظرات قبلی

November 20, 2003

دوست خوبم اينجا رو تا آخر با دقت بخون

چند وقت پيش با يه دوست خوبی آشنا شدم که يه وبلاگ خوب و جالب داره. معلوم هم هست وقت زيادی رو برای پر بارشدن وبلاگش صرف ميکنه و غير از اون تو وبلاگ نوشتن و ساختن صفحات اينترنتی، تبحر داره. ديروز اين دوست خوبم برام تو وبلاگ بدون عکسم نظر داده بود و منم متقابلا رفتم تو وبلاگش نظر دادم. البته چون آشنايی ما با هم از اول بر پایه شوخی بود و نظرات کوتاهمون آميخته با طنز بود من هم رو اين اساس يه شوخی نابجا با اين دوست محترم کردم. خوب متقابلا ايشون ازم توضيح خواستند، که نشون دهنده برخورد منطقی ايشون با يه نظر که به نظرش ناراحت کننده بود، هست.
خب منم اومدم ابروش رو درست کنم زدم چشماش رو در آوردم، و توضيحات من باعثِ رنجش خاطر اين بزرگ مرد شد و اين نوشته رو نوشت [به پی نوشت توجه شود]. سفارش ميکنم حتما اون رو بخونيد و برخورد اين دوست خوب و بزرگوار رو با بی احترامی من به زحماتشون، ببينيد. من وقتی خوندمشون واقعا شرمنده شدم، گذشته از اين هيچوقت نميتونم کسی رو ناراحت کنم و به همين خاطر توضيحاتی در مورد توضيحات مربوط به شوخی ام، به ايشون دادم. ايشون هم اين نظرات رو برام گذاشت. البته اينها در وبلاگ بدون عکسم هست ولی برای اينکه تا اونجا نريد اينجا ميارمشون.

نويسنده: حامد

پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 1:58

قسمت اول ...سلام ...اقا سعید ببین شما پسر خیلی خوبی هستی و یه انسان بهتر ......منظور خاصی نداشتم که اینها رو نوشتم ...... ثانیا انتقاد داشتن به خودی خود کار بسیار خوب و پسندیده ای است و بسیار مهم اما اگر درست و اصولی استفاده بشه ......ثالثا چرا نباید شک داشته باشی این حقته و میتونی ازش استفاده کنی و دقیقا مثل انتقاد اون هم اسلوب و شرایطی داره ... و باید انتقاد بکنی ..... والبته شما چند جا دوباره سر حرف اولت برگشتی که باز متوجه نشدم این همه نوشتنت به خاطر چی بود یا اگر حرفم رو قبول کردی پس ذکر دوباره بعضی حرفها برای چی بود ........

E-mail:  hamedhl@yahoo.com

URL:  uhhl.persianblog.com


نويسنده: حامد

پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 1:58

قسمت دوم رابعا ما با هم دوستیم و شوخی هم میکنیم ولی نوع نگارش و رسوندن مطلب کار خیلی مهمیه و خیلی کج فهمیها راحت به این شکل به وجود میاد ...ـ در مورد اینکه چرا از خودم نمینویسم دلایل زیادی وجود داره شما هم چند سال دیگه متوجه خواهی شد چرا این طور رفتار میکنم ولی این نصیحت رو از یک بردار کوچک قبول کن در مورد خودت و افعالت و اندیشه هات ... به صورت باز هیچ جا صحبت و مطرح نکن و تا هر جا که ادامه دادی همین جا قطعش کن تا بتونی به جمع بندی کلی از خیلی چیزهای مربوط داشته باشی بعد جسته و گریخته ... چیزهایی بگو ... ببین دوست من افراد کمی هستن که دفتر خصوصی زندگیشون رو باز کنن برای نشان دادن..... و این کار خیلی اشتباهیه ...یا مورد دیگه ای مثل گذاشتن شرح تقریبا کاملی از خودت و خانوادت عزیز من نمیدانم چند سالته ولی به هزار دلیل اصلا درست نیست این کارت .... اگر به دنبال بعضی چیزها هستی که ساده ترینش دوست هست یا ویزیتور این راهش نیست ...حال خود دانی

E-mail:  hamedhl@yahoo.com

URL:  uhhl.persianblog.com

حالا چرا لازم دونستم اين مسأله رو اصلا با شما در ميون بگذارم. کسانی که من رو می شناسند جواب کلمه به کلمه اون رو ميدونند، ولی اينجا رو برای تو دوست عزيزی می نويسم که يا بارِ اول هست اينجا ميای يا هيچوقت حوصله نکردی حرفهام رو تا آخر بخونی.
شايد اينجا در نظر اول يه وبلاگ باشه که توش چند تا عکس از من و خانواده ام هست. شايد اگر تيترها رو ببينيد اولين چيز به ذهنتون اين برسه که من دارم خودم و خانواده ام رو بهتون معرفی ميکنم. ولی لطفا حوصله کنيد، کاره سختی نيست خوندن چند خط، همين چند خط معرفی، شايد بين همين معرفی‌ها ۲ تا حرف هم زده باشم که شما رو به تفکر بندازه. شايد ارزش اينو داشته باشه به خودمون به محيطمون به زندگیمون ۲ دقيقه فکر کنيم.
آره دوست من، اگر جامعه يی که تو و دوستان ديگرمن توش زندگی ميکنيد، اقتضا ميکنه برای شادی و موفقيتتون، خودتون نباشيد، به من ياد دادند که خودم باشم. دارم جايی زندگی ميکنم که اگر تظاهر کنم به هيچجا نميرسم. درسته شايد خيلی‌ها که اينجا مياند خيلی فکرها راجع به من ميکنند، ولی واقعا من برای اونها زندگی ميکنم؟ اگر قرار بود ما خودمون رو با هر نوع تفکر تطبيق بديم ميشد قضيه پدربزرگ و نوه و الاغشون. حتما همه ما اين داستان رو يا شنيديم يا تو برنامه کودک ديديم. ما اونجوری زندگی می‌کنيم که ميخواهيم و بهتر نيست همونجور که زندگی می‌کنيم ديگران هم ما رو بشناسند؟ اگر قرار بود همه رفتار ما رو بپسندند؛ بالاتر و کاملتر از پيامبرهای الهی کسی وجود نداره ولی اونها رو هم خيلی‌ها نپسنديدند و نميپسنديم.
من حرفهای دوست عزيزم رو خوب فهميدم، مسلما منظورش اين نبود که تو زندگی تظاهر کنيم و تجربيات ارزشمندش رو تو اين چند سال حضور در جمع وبلاگنويسان و فعالان اينترنتی تو کشور عزيزمون ايران، در اختيار منی قرار داده که فقط ۲ ماه هست که دارم می نويسم و پر از اشتباه و نقص هستم، منی که بخاطر چند وقت دوری از وطنم فکر ميکنم که هنوز کسانی هستند که با شنيدن حقايق زندگی کمی تامل کنند، کسانی که از حقيقت لذت ميبرند. دوست من حتما می دونسته که بعضی‌ها از حقيقت فرار ميکنند و بعضی ديگه حقيقت رو برای رسيدن به اهدافشون پله زير پای خودشون قرار ميدند، اون هم تو محيط کوچيکی مثل وبلاگ.
همه ما برای نوشتن دليل داريم. دليلهامون هم برای خودمون با ارزشه و براش زحمت ميکشيم و وقت صرف می‌کنيم. مسلما اون شمارنده که يه گوشه از وبلاگ ما هست ارزشی نداره، چون خيلی ‌ها مياند و نخونده و نظر نداده صفحه رو ميبندند و اصلا فراموش ميکنند همچين جايی بودند. اين اتفاق برای وبلاگ من که براش جاهای مختلف تبليغ کردم زياد افتاده. حتی وقتی يه نظرسنجی گذاشتم که بدونم چرا اين کار رو ميکنند (نوشته آقايی يا خانم؟) حتی يک سوم کسانی که اينجا ميومدند هم توش شرکت نکردند. اگر ما وبلاگ داريم ميدونيم که کسی که مياد و نخونده حتی نظر هم ميده، باعث افتخار و شادی ما نميشه.
ولی شايد خيلی از شما عزيزان که اينجا ميايد و سطحی مطالب و ظاهر وبلاگ من رو ميبيند مثل اين دوست خوبم اين سوال براتون پيش اومده که چرا سعيد اينجا اين همه عکس داره؟ چرا بيشتر مطالبش در مورد خودشه؟ چرا می خواد خودش باشه؟ پشنهاد ميکنم اگر حوصله و وقت داريد يکی از نوشته‌هام رو تا آخر بخونيد، شايد جواب سوالتون رو گرفتيد. در مورد عکسها هم درسته خيلیها نميتونند ببينندشون ولی آيا بايد همه جا و همه وبلاگها مثل هم باشه؟ اگر هم ديدن چهره من براتون خسته کننده است ميتونيد مثل اين دوست خوبم به وبلاگ بدون عکس من سر بزنيد، ميبيند که حتی به فکر شما هم بودم.

ديشب دو گنج پيدا کردم و فکر ميکنم خميازه‌های امروز صبح سر کلاس ارزشش رو داشت که من تا ۲ شب (به وقت اينجا) با اونها چت کنم. امروز خيلی خوشحالم. راستش موضوعاتِ زيادی هست که هميشه تو سرم ميچرخه و دنبال يه فرصت هستم که راجع به اونها بنويسم، عشق هم يکی از اين مطالبه، با اينحال ميخوام الان يه کم راجع به عشق حرف بزنيم و فکر کنيم. ديشب با يه فرزند شهيد چت کردم. نميدونم با اين کلمه چی به ذهنتون ميرسه، نميدونم وقتی آوای «کجاييد ای شهيدان خدايی» رو ميشنويد بايد دلتون آروم بگيره يا به فکر اين باشيد که برای چوب و زنجير نخوردن فرار کنيد. ولی منی که بچه جنگ و خون و آتيش هستم، منی که با اين واژه‌ها کودکيم رو پشت سر گذاشتم، احساس آرامش ميکنم. حتما خيلی‌ها يادشون هست، ياد روزهای سخت، ياد روزهايی که کمتر وقتی بود تو محله‌هامون کسی شهيد نشده باشه، يه روز پسردايی، يه روز پسرعمو، يه روز همسايه، هر روز...
ديشب شنيدم يه همسر يا بهتر بگم يه مادر بعد از ۱۷ سال هنوز هم پنجشنبه‌ها با همون گلی که همسرش دوست داشته سر خاکش ميره. نميدونم با اين جمله چقدر تکون خورديد، ولی بدونيد من الان هم که دارم می نويسم اشک تو چشامه. يه کم فکر کنيم، عشق ما کجا عشق... ما حتی وقتی چشمامون تو چشم همديگر هست به هم خيانت می‌کنيم، يه نفر چقدر بايد روحش بزرگ باشه، وفای ما کجا و وفای... هيچی نميتونم بگم، هيچی. خودت بخوان حديث مفصل از اين عشق. ديشب وقتی به يه نفر گفتم اين موجود رو پيدا کردم، گفت چه زنِ بزرگی، ولی من ميگم چه انسان بزرگی. به اين دوست عزيزم برای داشتن همچين مادری تبريک ميگم. ولی يه کوچولو راجع به عشقهامون فکر کنيم، يه کم بسنجيمشون.
ديشب با يه انسان بزرگ ديگه هم آشنا شدم، يه دوست که دو سال از زندگيش رو بخاطر چيزی که هيچ کدوم از ما نميخواهيم ولی بعضی وقتها به سراغمون مياد (بيماری) از دست داده و همين باعث شده دوستان صميمی و خوبی نداشته باشه، ولی اين رو بدونه سعيد با اينکه خيلی دور هست و وقت کمی داره ولی تو رو يکی از دوستان خوبش ميدونه. الان برای اين دوست سلامتیش مفهومی داره که برای هيچکدوم از ما نداره.
چند روزی هست با يه روح قوی، يه مادر عزيز آشنا شدم. ايشون دو فرزند ۱۶ و ۱۷ ساله دارند و مثل خودم تو غربت هستند، ولی شايد در مقابله دردی که ايشون دارند، غربت هيچ باشه. اين مادر عزيز با وجود بيماری MS دست از مبارزه بر نداشته همچنان در برابر ناتوانی ‌های ناشی از بيماری ايستادگی ميکنه. ازتون ميخوام براش دعا کنيد و شما هم اينجا چند کلمه براش بنويسيد چون هميشه اينجا رو ميخونه. در ضمن کمکم کنيد تا قانعش کنيم که وبلاگ بسازه، حتما حرفهاش ارزشمند هست و ما که سالم هستيم شايد خيلی چيز‌ها رو نتونيم حس کنيم، و اون به ما کمک کُنه.
آره حامد عزيز، من برای يافتن اين دوستان دارم اينجا می نويسم، برای ياد گرفتن.
راستی تولد شيوا مبارک.

پی نوشت: دوست خوبم خيلی زود جواب من رو داد، قضاوت با شما اگر من باعث دلخوری ايشون شدم

نويسنده: حامد

پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 22:48

عزیزم اين راهی که در پيش گرفتی نوع گفتارت و نوشتنت با کنايه ‌های خاصت ... تو بی بی اس عقاب سالها پيش انجام دادم بسيار شيوا تر و محکمتر ... عزیز جواب دادن بهت و مسائل بعدش رو کاملا واقفم و تا همین امروز تو کل انداختن‌های چرت و پرتی مثل این و چه خیلی بزرگتر از این در جواب دادن قاصر نبودم موضوع اینجاست که ندادن جواب برام حالا کاملا قطعی شد تا وقتی .... این رو بدون در مورد آخر اگر منظورت این جور دوستیهاست من با روحم و جسم خیلی بالاتر از این جور چیزها رو درک کردم یا حداقل سعی بر درک و به شناخت رسیدن داشتم حالا تو اون موقع که ما داشتیم تو درد مغلتیدیم تو رختخوابت خوابیده بودی یا اینکه وقتی داشتیم دست دوستی رو میگرفتیم تو داشتی با توپ بازی میکردی ... نمیدونم .... فقط امید دارم اندیشه ات موقع نوشتنت خالص و ذهنت آزاد بوده باشه .....

E-mail:  hamedhl@yahoo.com

URL:  hhl.persianblog.com


نويسنده: سعید حاتمی

پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 23:4

حامد عزيز فقط ميتونم بگم متاسفم. کاش با عينک زيباتری به نوشتم نگاه می‌کردی. من قصد خاصی نداشتم، ادبيات خاصی هم ندارم. من چيزی رو می نويسم که اگر عينک شفافتری داشتی شايد ياد تمام دردهايی که کشيدی می افتدی و با بزرگواری به يه کوچکتر و کم تجربه تر و ضعيف تر از خودت نگاه می‌کردی. موفق و شاد باشی

E-mail:  saeedhatami@web.de

URL:  saeedhatami.persianblog.com

پی نوشت (دوشنبه، ۱ تیر، ۱۳۸۳): اين دوست خوبم بخاطر مشکلات روحی زيادی که داره بارها وبلاگش رو پاک کرده و ديگه اون يادداشتش موجود نيست و متأسفانه من هم از اون نسخه يی ندارم؛ ولی جالبه بدونيد در اون مطلب فقط از کمالات خودشون نوشته بودند و به من گوشزد کرده بودند که با وجود اينکه هنوز بيست سال سن هم ندارند يکی از نويسندگان قديمی!!! و طنزپرداز و کاريکاتوريست مشهور ايران و يکی از متوليان اينترنت در ايران هستند!!! البته نميدونم چرا ايشون ترجيح ميدند گمنام بمونند! و بجای اينکه آثار خودشون رو تو وبلاگشون بگذارند، عکسها و نوشته هايی که اگر به چند سايت و وبلاگ سر زده باشيد، تکراری هستند، رو بدون در نظر گرفتن رسم جوانمردی و قوانين حق ناشر (کپی رايت) در وبلاگشون گذاشتند. ولی از نصيحتهاشون به من، معلومه که برای حفظ شخصيتشون لازمه! جالبه بدونيد چندوقت بعد از اين موضوع و پاک کردن وبلاگشون، به وبلاگی برخوردم که نه تنها کاملاً شبيه وبلاگ آقا حامد بود، بلکه شمارنده وبلاگ آقا حامد هم اونجا قرار داشت!!! (البته بعد از ياداوری من اين کانتر رو برداشتند) نويسنده اونجا که خودش رو به اسم دختر معرفی کرده مانند آقا حامد يکی از کاريکاتوريستها و نقاشان بزرگ ايرانند طوريکه شرکتهای کارتون سازی جهانی به دنبال ايشون هستند، ولی ايشون هم مثل آقا حامد ترجيح ميدند ناشناس بمونند و از آثار ديگران بدون ذکر نام در وبلاگشون استفاده ميکنند و تصميم دارند فقط در زمينه وبلاگ شناخته شده باشند و هر کسی آپديت ميکنه برند براش نظر تکراری بدند تا متقابلاً اونها هم تو وبلاگ ايشون يک نظر بدند!!! از همه جالبتر برخورد ايشون با من بوده که گويا نفرت عميقی از من در وجودشون هست، در صورتيکه من اصلاً ايشون رو نميشناختم و فقط وجود کانتر وبلاگ آقا حامد رو در وبلاگ ايشون ياداوری کردم.

نظرات قبلی

December 8, 2003

افتتاح آدرس جديد

خب کم کم قرار هست وبلاگ جديدم افتتاح بشه. البته راه اندازی شده و شما ميتونيد الان هم از اونجا وبلاگ من رو باز کنيد چون مسلما سرعتش بيشتره و سفارش ميکنم اينجا هم نيايد ديگه. البته من نوشته‌ها رو اينجا هم ميذارم ولی خوب چون سرعتش کمتر هست به ضرر خودتونه. سعی هم کنيد weblog@1saeed.com رو هميشه به خاطر بسپاريد (عين تبليغها) شما هم ميتونيد به اين آدرس ميل بزنيد و هم اگر تو محل آدرس اکسپلورر يا Browser اون رو وارد کنيد، وارد وبلاگ من ميشيد. تعجب نکنيد، علم تا اينجا هم پيشرفت کرده و جفتش يکيه، نه ببخشيد يکيش جفتشه!!!
از همه کسانی که تو انتخاب آدرس سايتم کمک نکردند (آخه هيچ کس چيزی نگفت، واسه همين من نقيضش رو گفتم) کمال تشکر رو دارم. خلاصه 1saeed.com آدرس سايتم هست، يه کارهايی هم تا حالا براش کردم ولی هنوز کار ميبره. از پشنهاداتتون در جهت تکميل اون پيشاپيش ممنونم (هر چند ميدونم اول آخر خودم به خودم پيشنهاد ميدم). راستی قالب جديد چطوره؟ از دست عکسهای من هم راحت شديد! البته اين که سمت راست خالی هست شما به بزرگی خودتون ببخشيد، اون هم عذرش مالِ کسانی هست که وضوح تصويرشون ۶۰۰×۸۰۰ هست، تا اونها هم راضی باشن.

September 12, 2004

من و وبلاگم

از يک سال پيش که شروع کردم به نوشتن، اينقدر تيتر و موضوع تو سرم بود که نگو. کلی ايده داشتم و دارم که رو هيچ کدومش حتی نيم دقيقه هم وقت نگذاشتم. خلاصه تو اين يک ساله که مثل برق و باد گذشت، مثل خيلی کارهای ديگه و زندگی شخصی‌ام، از خودم اصلاً راضی نيستم و کلی تنبلی کردم.
ولی عوض همه اينها، همه شما رو دارم، کلی دوست خوب. کلی چيز ياد گرفتم، کلی رشد کردم، کلی از افکارم‌رو در معرض قضاوت ديگران گذاشتم: کلی خيلی چيزهای خوب و بد ديگه که باعث شده از همشون درس بگيرم و تو زندگی واقعی‌ام به کار ببرم. جوری که باعث شده با وجود سختی‌های زندگی، با وجود خستگی و غم و غصه و هزار تا درد و بلای ديگه، لااقل دو کلوم اينجا بنويسم.
يه دوست خيلی خوبم، ازم سؤال کرد، که تا کی می‌خوام وبلاگ نوشتن رو ادامه بدم. حقيقتش وقتی شروع کردم اصلاً به اين موضوع فکر نکردم و حالا هم جوابی براش ندارم، ولی اينو می‌دونم که هنوز خيلی حرفها مونده و تا وقتی تو زندگی و ناملايماتش کم نيارم و پول داشته باشم که هزينه اينجا رو بدم، می‌نويسم. بهتون قول می‌دم.
همه می‌دونيم وبلاگ چيه و به چه کار می‌آد ولی بزرگترين حسنش، به نظر من، اينه که ما افکار و باورهامون رو در معرض قضاوت ديگران قرار می‌ديم و اين ارتباط متقابل بين نويسنده و خواننده می‌تونه خیلی مفيد و آموزنده باشه (درست برعکس رابطه نويسنده داستان يا روزنامه با خواننده‌هاش)، ولی خيلی وقتها هم اینطور عمل نمی‌کنه و باعث ناراحتی و حتی کينه دو طرف می‌شه، که اغلب ما کم و بيش با اين مسئله برخورد داشتيم. ولی من خيلی خيلی خوشحالم که تو اين يک ساله با همچين مشکلی مواجه نشدم و اگر هم بعضی از دوستان (شايد هم يک يا دو نفر) بدون نام و نشون، من رو مورد لطف و عنايت!!! قرار دادند، حتماً برای خودشون دليل قانع کننده‌يی داشته، که متأسفانه نخواستند من هم از اون خبردار بشم، تا شايد تونستم رفتاری رو که ناراحتشون کرده، اصلاح کنم.
تو اين يک ساله اونقدر دوست و آشنا پيدا کردم که تا صبح هم بشمارم، بازم وقت کم می‌آرم، ولی چندتايی‌شون که وبلاگ دارند رو تو همين ليست لينکهای کنار وبلاگم می‌بينيد. البته بعضی‌هاشون مدتهاست ديگه نمی‌نويسند و شايد تا حالا حتی من رو هم فراموش کرده باشند، ولی من هميشه به يادشون هستم.
اگر يک سال پيش وبگردی می‌کرديد، شايد به يه وبلاگ سر زده بوديد به اسم «من و دوست پسرهام». شايد جالب باشه بدونيد که نويسنده اون وبلاگ با تشويق‌هاش باعث شد که من هم وبلاگ داشته باشم و بنويسم و خيلی از دوستان خوبی که دارم، از طريق وبلاگ اون با اينجا آشنا شدند، هر چند که خيلی زود نوشتن رو کنار گذاشت و بعد از يه مدت هم وبلاگش پاک شد، ولی نوشته‌هاش اونقدر جالبه که آرشيوش، که تو موتورهای جستجو هنوز هست، روزانه بيشتر از يکصد خواننده داره.
نمی‌خوام در مورد اسم وبلاگش یا نوشته‌هاش قضاوت کنم؛ چون به نظرم هر کسی نسبت به داشته‌هاش می‌تونه از اون نوشته‌ها برداشت کنه. به همين خاطر تصميم گرفتم يک وبلاگ، مثل وبلاگ خودش بسازم و به مرور زمان نوشته‌هاش رو اونجا بيارم تا دوستانی که تازه وبلاگ نويسی رو شروع کردند هم از اين نوشته‌ها استفاده کنند. اينجوری برای کسانی که مطالب اون رو دنبال می‌کردند هم می‌تونه تجديد خاطره باشه. پس هر چند وقت يک‌بار به وبلاگ «ساحل آرام» سر بزنيد. اميدوارم اگر خودش هم اينجارو می‌خونه، بدونه که هميشه به يادش هستم و اين وبلاگ و داشتن دوستانم رو مديون اون می‌دونم.

بدی اورکات اينه که يک هفته قبل تولد آدم همه جا جار می‌زنه و از يک هفته قبل آدم رو شرمنده دوستان گلش می‌کنه. حالا بايد تک‌تک از همتون تشکر کنم ولی علی‌الحساب همينجا از کسانی که به هر نحوی يادم انداختند، سعيد حاتمی هم يک سال بزرگتر شده، ممنونم، چه اونا که رو زمين هستند، چه اونها که تو هوا، خلاصه که همتون رو دوست دارم، و کلی هم ذوق مرگم. با اينکه يه جورايی فکر می‌کردم سه‌شنبه تولدمه!!! و الان تازه فهميدم و تو خونه مردم تا الان که ساعت چهار و نيمه صبحه (به وقت برلين) دارم با يه لپ‌تاپ تو بقلم تايپ می‌کنم (گردنم خشک شده)، ولی باشکوه‌ترين و به يادماندنی‌ترين تولدی هست که تو اين شونسده سال، داشتم.
کلاً هميشه تولد هيوده سالگی خيلی پر هيجان می‌شه؛ چون فقط يک سال ديگه مونده تا بشم هيژده ساله و بتونم واسه خودم تو بانک حساب باز کنم و گواهينامه بگيرم (شايد هم تمديد کنم)

January 12, 2006

من و هدف‌های وبلاگم

معمولاً وقتی يکی از آدم تعريف می‌کنه، آدم انرژی می‌گيره و با پشتکار به راهش ادامه می‌ده، ولی گويا من آدم نيستم؛ چون از وقتی آقای بلوچ تو سلسله يادداشت‌های «نگاهی به وبلاگ‌ها»، به من و وبلاگ حقيرم پرداختند، لال‌مونی گرفتم. می‌خوام تشکر کنم، زبونم قاصره، می‌خوام موضوعاتی که تو سرم می‌چرخيد رو بنويسم، همه‌اش پريده! خلاصه موندم چی کار کنم. برعکس هميشه که قبل از شروع نوشتن، تيتر رو انتخاب می‌کردم، هنوز نمی‌دونم می‌خوام راجع به چی بنويسم که براش عنوان پيدا کنم.
بلاگرهای زيادی هستند که بدون هيچ چشمداشتی برای هر چه بهتر شدن فضای وبلاگستان که بخش گسترده‌ای از نخبگان جامعه رو در بر گرفته، زحمت می‌کشند. ولی نقد و مطرح کردن وبلاگ‌هايی که بخاطر دوری از جنجال‌ها و جناح‌بندی‌های رايج کمتر مورد توجه قرار می‌گيرند، کار بسيار باارزشی هست که آقای بلوچ شروع کردند و اميدوارم هميشه ادامه داشته باشه و حمايت بشه. جالب اينجاست که «نگاهی به وبلاگ‌ها» فقط يادداشت‌های آخر وبلاگ رو بررسی نمی‌کنه، بلکه آقای بلوچ با زير و رو کردن آرشيو، ديدی گسترده‌تر به وبلاگ و افکار بلاگر پيدا می‌کنند و با قلم تواناشون به نقد اون‌ها می‌پردازند.
فکرش رو هم نمی‌کردم روزی نوبت به من برسه و خوشحالم نوشته‌هام در خور نقدند. نکته جالبی که تو يادداشت ايشون در مورد وبلاگم به نظرم رسيد، اشاره به اهداف اوليه‌ام برای نوشتن بود. وقتی وبلاگم رو درست کردم، خيلی هدف‌ها داشتم [البته هنوز هم دوست دارم داشته باشمشون] خيلی حرف‌ها داشتم [ايضاً] خيلی ايده‌ها و اميدها و هزار تا چيز ديگه داشتم. ولی به مرور زمان فهميدم اين شهر شيشه‌ای (به قول پسر عموی فريم سياه) با شهرها و محله‌های ديگه هيچ فرقی نداره و هر روز و هر ثانيه با سرعت بالايی داره تغيير می‌کنه. پس نمی‌شه تو اين شهر يه هدف و راه مشخص داشت و در نهايت موفق بود. شايد دليل اصلی دلزدگی خيلی‌ها از وبلاگ و بلاگستان همين باشه.
يکی از هدف‌هام، دوستی و ايجاد دوستی بوده. شايد امروزه اين واژه معنی اصلی خودش رو از دست داده باشه و با هر کی که سلام و عليک داريم، تو مجموعه دوستانمون قرار بگيره، ولی هنوز هم دوستی‌هايی پيدا می‌شه که يه رابطه متقابل همراه با احترام و صميميت و مهر باشه. خوشحالم که به اين هدفم رسيدم و با وجود کم لطفی‌های هميشگی‌ام دوستان زيادی دارم که بی‌نظيرند و آشنايی با هر کدومشون باعث افتخار.
با اينکه از روزهای اول وبلاگم مورد توجه قرار گرفت ولی هيچوقت تعداد ويزيتور و کامنت و لينک باعث غرورم نبوده، بلکه تعداد زياد کسانيکه از طريق وبلاگ من يا صفحات ديگرم، دوستانی پيدا کردند، رو دليل موفقيت خودم می‌دونم و خوشحالم هر روز بر اين تعداد افزوده می‌شه. فکر می‌کنم احترام به انسان‌ها (با هر عقيده و فکری) و دوری از حاشيه و جنجال باعث ايجاد همچين محيطی شده باشه. هرچند همين دوری از يارگيری‌ها و کشمکش‌های دسته‌ای و گروهی، وبلاگم رو از چشم بزرگان اين شهر شيشه‌ای دور نگه داشته. البته همين در سايه کسی نبودن باعث شده اغلب اين بزرگواران از من دلخور باشند و مستقيم يا غيرمستقيم اين ناراحتی رو بروز بدند. سانسور يا زير سؤال بردن معدود کارهايی که برای بلاگستان انجام دادم، نمونه بارز اين دلخوری‌ها از من حقيره. با اين وجود خوشحالم که اين کينه‌ها و فحاشی‌ها و فشارهای روانی دوستان ناشناس (!) و نقدهای غيرمنصفانه، بخاطر «ليست وبلاگ‌های به روز شده» يا «ضد فيلتر بلاگ‌رولينگ» يا مخالفت با جنگ و ديکتاتوری و اعدام و کلاه‌برداری و پايمال شدن حقوق کودکان و زنان و ... هستند.
يکی ديگه از اهداف ورودم به اين شهر شيشه‌ای، خودشناسی و منتشر کردن افکارم برای نقد ديگران بوده که کم و بيش بهشون دست يافتم. هميشه از مورد انتقاد منطقی قرار گرفتن بيشتر از تمجيد لذت بردم، البته خيلی‌ها فکر می‌کنند کسی که جواب انتقاد رو می‌ده، يا از خودش دفاع می‌کنه، طاقت انتقاد نداره و بايد در برابر انتقاد تواضع نشون داد و سکوت کرد يا بهتره بگيم بهش اهميت نداد. خلاصه که اگر کسی انتقادی از من يا نوشته‌هام کرده و جوابش رو دادم، مطمئن باشه من تقريباً هميشه شاد و خندون هستم و تقريباً پيش نيومده از کسی دلخوری داشته باشم و تازه خوشحال‌تر هم شدم که مورد توجه قرار گرفتم.
هنوز نمی‌دونم تيتر اين يادداشت رو چی بگذارم، فقط می‌دونم حس خوبيه که کسی آدم رو زير ذره‌بين قرار بده و کلی چيزهای خوب پيدا کنه. مطمئنم فردا پس فردا که رفتم خواستگاری و يادداشت آقای بلوچ رو نشون خونواده دختر بدم، حتماً منو به غلامی قبول می‌کنند! ممنونم آقای بلوچ.

June 16, 2007

ای ساربان آهسته رو!

از اونجا که اين شتر فيلترينگ دم در خونه ما هم نشسته، گفتم برای ساربان اين قافله يه ايميل بفرستم، که اگر تا حالا مطالب پرنو تو وبلاگم داشتم و خودم نمی‌دونستم، ازش باخبر بشم و براش تبليغ کنم تا شما هم فيض ببريد!

والا مادر گرامی نگران شده که گل پسرش رفته فرنگستون با وجود زن و بچه، منحرف شده و تو اين‌ترنت چيزای ناموسی منتشر می‌کنه. بابامون هم فکر کرده يحتمل با گروهک‌های ضدانقلاب (!؟) و منافقین کوردل و اينا بده بستونی-چيزی دارم و می‌گه فعلاً فکر ايران اومدن نکن که حال و حوصله تو راه زندان و دادگاه سکته کردن رو ندارم!
حالا ما هرچقدر بگيم باباجون، من هنوز پام تو گيليمه و فقط فيلترينگمون هوشمند شده، می‌گن «ما هوشنگ-موشنگ نمی‌شناسيم؛ تا نباشد چيزکی، مخابرات نکند فيلترها»!

خلاصه عمو ساربان، خودت اگه بچه نداری، ايشالا يه روز داشته می‌شی. حالا فرض کن بچه‌ات اون سر دنيا، خبر نداره کی فيلتره، کی فیلتر نيست، بعد يه غلطی می‌کنه به دو سه نفر که قبلاً غلط کردند به دو سه نفر ديگه که اونها هم قبل‌ترش غلط کردند و الی آخر، لينک می‌ده!!! حالا يکی بياد بخاطر همه اين غلط‌ها، در وبلاگش يه تابلوی ورود ممنوع بزنه که «اين سايت بخاطر عدم رعايت قوانين جمهوری اسلامی مسدود می‌باشد»! حالا از قاچاقچی گرفته تا قاتل، همه شامل اين عدم رعايت قوانين می‌شند. خب برادر (يا خواهر) من، اونوقت چه حالی بهت دست می‌ده؟ شب خوابت می‌بره؟ تازه ماشالا جوونی، مثل بابای من هشتاد ساله نيستی.
پس جون همون بچه‌ات، اينا رو به مبتکرِ هوشمندِ هوشمندکردن فيلترينگ بگو تا يه فکری بکنه؛ چون اونی که بخواد از فيلترينگ رد شه و مطالب غيراخلاقی منو بخونه، بلده چه جوری اين کارو کنه. اين وسط فقط يه برچسب می‌خوره به من که يه عده چپ‌چپ نگاهم می‌کنند و يه عده ديگه هم مثل يه قهرمان رو دست بلند!

August 23, 2007

يه اشتباه و رفتن برق وبلاگ

از چند ماه قبل قرار گذاشته بوديم هفته دوم آگوست بريم برای فتح مجدد قله مونبلان؛ اينبار با اهل و عيال و اقوام. تجهيزات کوه و صخره و يخ‌نوردی و وسايل سفر يک هفته‌يی و ماشين و خلاصه هر چيزی که لازم بود، آماده شده بود. قرار حرکت شش صبح سه‌شنبه هفتم آگوست (دو هفته پيش) بود.

تا حالا تمام وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌هايی که مسؤوليت فنی‌شون برعهده‌ی منه، روی يک سرور بودند؛ که باعث مشکلاتی مثل کندی بارگذاری صفحات يا قطع‌شدن مکرر سرور می‌شد. به همين خاطر تصميم گرفتم قرارداد سرور قبلی رو فسخ و سرور‌های مجزا اجاره کنم. فسخ قرارداد رو در فرصت تعيين شده انجام داده بودم و به تدريج دومين سايت‌ها و وبلاگ‌ها رو به سرورهای جديد منتقل می‌کردم. البته چون منتظر انتشار نسخه نهايی ام تی چهار بودم، انتقال وبلاگ‌ها رو به بعد از نصب ام تی جديد موکول کردم. من که فکر می‌کردم قرارداد قبلی تا هجده آگوست پابرجاست، با خيال راحت منتظر انتشار ام تی بودم که يک روز قبل از سفر فهميدم اين تاريخ صورتحساب بوده و تاريخ انقضاء قرارداد سيزدهم آگوست؛ يعنی يک روز قبل بازگشتم از سفر، هست.
انتقال يک دومين (Domain) به هاست يا سرور جديد معمولاً دو تا هفت روز کاری طول می‌کشه، پس هنوز دير نشده بود، ولی عصر بود و ديگه فرصتی برای فاکس کردن فرم درخواست انتقال نمونده بود و بايد با پست می‌فرستادمش. چون تو خونه پرينتر نداريم، فرم رو فرستادم مادر بچه‌ها از سر کار چاپ کنه. به دليل اينکه وقتی قراره کاری با مشکل مواجه بشه، مشکلات از آسمون و زمين به سر آدم می‌ريزند، فرم اشتباهی چاپ شده بود و من اين مسأله رو ساعت پنج صبح سه‌شنبه (يک ساعت قبل حرکت) فهميدم. گفتم مشکلی نيست، دستی يک درخواست می‌نويسم. عجله و خواب‌آلودگی دست به دست هم دادند تا وقتی نوشتنش تموم شد تازه فهميدم که منم درخواست اشتباهی نوشتم (ساعت پنج و نيم)؛ يعنی بجای درخواست انتقال دومين از يک سرور به سرور ديگه، درخواست انتقال به يک سرويس‌دهنده ديگه رو نوشتم!

وقتی از سفر برگشتم اولين کار، فرستادن فرم درخواست انتقال دومين‌ها بود، ولی ديگه کار از کار گذشته بود و برق دومين‌ها رفته بود. از اونروز تا ديروز مشغول نصب ام تی جديد و انتقال آرشيو وبلاگ‌ها و تطبيق قالب وبلاگ‌ها با ام تی جديد بودم. البته ديدم هنوز وقت خيلی زيادی می‌بره و به همين خاطر فعلاً برگشتم به نسخه قبلی تا سر فرصت. اين بود داستان اين دو هفته اخير؛ البته بدون ماجراهای سفر که خودش يک سفرنامه است.
خلاصه از همه شما که اين چند روز اومديد اينجا و صفحه وبلاگ باز نشد عذر می‌خوام. شرمندگی مخصوص هم خدمت شهلا و بيلی و من که وبلاگ‌هاشون در اين مدت باز نمی‌شد.

اين نقل و انتقالات دو دستاورد مهم برای مملکت اسلامی داشت! اول اينکه يه آدرس جديد برای وبلاگم درست کردم تا فعلاً وبلاگم از ايران بدون احتياج به نرم‌افزارهای اشاعه منکرات (همون فـــيل‌تــرشـکن خودمون) قابل رويت کامل باشه.
در ضمن تصميم گرفتم بعد از اينهمه سال قالب وبلاگم رو يه تکون مشتی بدم. علی‌الحساب بنر بالاشو آماده کردم:


تا حالا اکثر روزها و لحظات عمرم در تهران سپری شده و هميشه اين کوه‌ها جلوی چشمانم بودند و لذت‌بخش‌ترين لحظاتم در اين کوه‌ها سپری شده. در اين چند سال دوری از وطن بيشتر از هر جايی دلم برای اونها تنگ شده. شايد اگر نقش اونها جلوی چشمانم باشه، اين دل‌تنگی کمتر بشه؛ هرچند حسرت دوری از اونها بيشتر خواهد شد.
اين طرح چند سالی هست تو ذهنمه؛ ولی کو فرصت و حوصله؟ دو سال پيش عيد که ايران بودم، تا بخاطر تعطيلی و مسافرت عيد، هوا کمی بدون دود و غبار شد، رفتم پشت‌بوم و يک دل سير از کوه‌ها عکس گرفتم. اين طرح از کنار هم گذاشتن همون عکس‌ها شکل گرفته. برای خودم که خيلی هيجان‌انگيزند؛ چون تو جای جای اين کوه‌ها خاطره دارم.

September 5, 2007

بهترين يادداشت وبلاگ من

معتقدم انتخاب بهترين، آنچنان ساده نيست؛ مخصوصاً وقتی قضاوت در مورد نوشته‌های وبلاگ باشد، آن هم توسط خود بلاگر. وقتی از بازی/مسابقه بهترين پست وبلاگ باخبر شدم، تصميم گرفتم حداقل يکبار عناوين نوشته‌ها را مرور کنم تا شايد توانستم يکی را انتخاب کنم.

هر تيتر تداعی کننده حس و حال لحظه نوشتنش بود. کامنت‌ها که هر کدام داستان خود را دارند. واقعاً بين اينهمه خاطره و احساس‌های تلخ و شيرين چگونه می‌شود بهترين را انتخاب کرد؟
در بين پست‌ها برای گزارش‌ها از جام‌جهانی فوتبال (مخصوصاً بازی فينال) گرفته تا «شمعی برای کودک مرده»، وقت و حتی هزينه زيادی صرف کردم. اين وقت گذاشتن فقط مخصوص تهيه گزارش نبود، بلکه قبل نوشتن خيلی از پست‌ها برای مطمئن شدن از اطلاعات پراکنده‌ام، مطالعه و تحقيق کردم تا مطلبی را اشتباه منتشر نکنم. علاوه بر اين، تمام سعی‌ام بر اين بوده که متن‌ها خالی از غلط‌های املايی و نگارشی باشند. همه اينها باعث شده برای هر پست حداقل دو ساعت وقت صرف کرده باشم.
بيشترين استقبال بازديدکننده و کامنت مربوط به ارايه «راه دور زدن فـيـلـتـر بلاگ‌رولينگ» و پست تکميلی‌اش است؛ البته از بين حدود هفتصد کامنتی که برای اين دو پست گذاشته شده، کمتر از صد کامنت مربوط به خود يادداشت است و بقيه در پی فـيـلـترشـکـن يا عکس‌های پـورنـو يا پيدا کردن شريک جنسی هستند. فکر می‌کنم اين کامنت‌ها بتوانند به عنوان زمينه يک تحقيق اجتماعی از مشکلات جوان ايرانی، مورد استفاده قرار گيرند! با اين حال خيلی از بلاگر‌ها از اطلاعات فنی اين يادداشت استفاده کرده‌اند، که به نظرم مفيدترين پست وبلاگم بوده.

از آنجايی که علاقه خاصی به طنز دارم، با وجود عدم توانايی در طنز نوشتاری، يادداشت‌هايی که حال و هوای طنز را دارند، بيشتر می‌پسندم؛ در پست‌هايی مثل «راز مدال‌های اتمی انيشتن»، «اولين‌های من در خاورميانه» و در واکنش به انتقادها از افتخارات‌نويسی: «در پايان اين هجو نتيجه‌گيری منطقی وجود دارد!» و امثال آن، جدا از غيرجدی بودن آنها، سعی کردم مشکلات اجتماعی و فرهنگی جامعه را به تصوير بکشم.

در مجموع يادداشت‌هايی با موضوع اجتماعی را بيشتر دوست دارم. ولی سؤالی که هميشه از خود کرده‌ام، اين است که، آيا اين يادداشت‌ها تأثيرگذار هم بوده‌اند؟ وقتی صحبت از نفی جنگ و کشتار و تبعيض و شکنجه و اعدام کرده‌ام، چند نفر از افرادی که معتقد و يا به عبارتی طرفدار خشونت و تبعيض هستند، به تفکر واداشته می‌شوند و تحت تأثير قرار می‌گيرند؟
وقتی خواننده‌ها پای پستی که در آن عکس‌هايی از شکنجه بی‌رحمانه و غيرانسانی اراذل توسط مأمورين حافظ امنيت و آسايش جامعه، گذاشته‌ام، می‌نويسند: «اين شکنجه‌ها برای آنها کم هم هست...»، می‌فهمم نه تنها جملات ناقص من در به تفکر واداشتن خيلی‌ها ناتوان است، بلکه حتی تصاوير هم نمی‌توانند وجدان و انسانيت آنهايی که تاکنون امنيت و آسايش اجتماعی را تجربه نکرده‌اند، تکانی دهد. وقتی اقتضای جامعه‌ای برای رسيدن به رفاه و امنيت، زورگويی و کلاهبرداری و دروغ‌گويی است و راه ديگری وجود ندارد، نوشتن من از حقوق برابر بی‌فايده است.

با اين اوصاف فکر می‌کنم بهتر باشد شما هم در انتخاب بهترين يادداشت کمکم کنيد. به نظر شما بهترين مطلبی که در وبلاگم خوانده‌ايد کدام بوده؟ می‌دانم کار ساده‌ای نيست و شايد کمی هم خودخواهی به نظر برسد، ولی انتخاب شما می‌تواند ارزيابی از اين چند سال نوشتنم باشد.

April 4, 2008

اينجا وبلاگ است، نه سايت شريک جنسی‌يابی

نمی‌دونم با چه رويی سال «نوآوری و شکوفايی» را خدمت دوستان عزيز تبريک بگم. در پايان «سال انسجام اسلامی و اتحاد ملی» و فناوری و آستانه‌ی سال «نوآوری و شکوفايی»، چهار هفته رفتيم مملکت اسلامی، توطئه‌گران استکبار جهانی و در راس اون تهاجم فرهنگی گوگولی مگولی، روزی صد نفر می‌فرسته وبلاگم تا با کامنت‌های نامربوط چهره‌ی جوانان رشيد و برومند ايران اسلامی را خدشه‌دار کنه.
باور کنيد جوانان مملکت اسلامی و به خصوص مردان غيور ما، اينطوری که اينجا کامنت می‌گذارند و اغلب دنبال يافتن شريک جنسی پسر و در بعضی مواقع نادر دختر می‌گردند، نيستند. اينها همش توطئه غربه که می‌خواد سخنان بجا و زیبای رئيس‌جمهور محبوب و مردميمون رو در دانشگاه کلمبيا، نقض کنه. وگرنه اون چند تا جوونی که من تو ايران ديدم يا دنبال کراک بودند يا شيشه. چندتايی هم که وضعشون بهتر بود دنبال گوشی موبايل نوکيا سری N بودند!!!

من مطمئنم که همه‌ی اين «فتنه»ها از زير سر دولت هلند بلند شده. آخه اينا که می‌آند اينجا و دنبال فلان باباشون (قبلاًها می‌گفتند فلان ننه‌شون) می‌گردند، حتی يه نگاه کوتاه به نوشته‌ها نمی‌کنند؟ آخه کجای اين وبلاگ به سايت شريک جنسی‌يابی می‌آد؟ واقعاً نمی‌فهمم چطور زير نوشته‌ی «انتخاب قانون‌گذار يا...؟» می‌تونه سی‌تا کامنت برای پيدا کردن هم‌بستر (اغلب از نوع هم‌نوع) باشه؟

خلاصه که شرمنده که با خوندن پيام‌های شرم‌آور در وبلاگ من، ناراحت شديد. با اينکه يکی از افتخاراتم در اين چند وقت داشتن وبلاگ، حذف نکردن حتی يک کامنت بود، بعد از اين هرکی کامنت جنسی بگذاره، برخلاف ميل باطنی‌ام و به احترام خواننده‌های واقعی وبلاگم، حذفش می‌کنم.

اينکه چرا تا حالا کامنت کسی رو پاک نکردم و چرا اصلاً اين وضعيت برای وبلاگ من پيش اومده، مفصل‌تر از اين حرفهاست که در آينده به اونها خواهم پرداخت.

بازم معذرت و با تأخير سال نوی همگی مبارک.

About وبلاگم

This page contains an archive of all entries posted to سعید حاتمی in the وبلاگم category. They are listed from oldest to newest.

وبلاگ is the previous category.

گزارش is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35