ستم
آن چه حاکم را نماید واژگون،
از ستمدیده بریزی جان و خون
هرچه بر مردم نمایی تو ستم
ضد تو گردند جمله بیش و کم
خون نماید مرکز شورش پدید
ترس مردم هم زدل بیرون پرید
خون و ضرب و شتم مردم با یقین
بهر ظالم می نهد دام وکمین
تا به کی ظالم تواند با زدن
تخت قدرت را نگهدارد به تن
درکجای دین بیامد این چنین
برجوانان حمله آرید از کمین؟
گفت پیغمبر به آواز بلند:
"برجوانان سهل گیرید از کمند
چون جوانان اهل احساس دلند
دل رقیقند و عزیزند و گلند"
گر بر آنان سخت گیرید از عناد
در فشار آرند شما را در بلاد
عرصه را برقلدران تنگان کنند
صحنه های بزم را رزمان کنند
پس بترسید ای ستم داران شب
صبح نزدیک است و کم مانده زشب
تیره کم سازید این آب گوار
دشمنی برآورد ازتان دمار
کیست پست تر از شما در این جهان؟
نان خورید از این حقوق مردمان،
رأی آنان هم بشد مثل خورش
مزدشان باشد چنین داد ودهش؟
بعد هم کوبیدشان در هرمکان
از گلوله، تا شکنجه جسم شان
آفرین بر این همه عدل سترگ!
از شما حیله گران مانند گرگ
روی جلادان زکردار شما
گشت اسپید از ستم های شما
چون که آنان دم زدنیا می زنند
ریشتان بر تخته خط دین کشند
دین بشد بازیچه کشتار خلق
بسته شمشیری کمر از زیر دلق
بهر ماندن، ظلم بر مردم روا
گشت در قاموس تان مثل دوا
لیک این دارو بشد زهری عجیب
از اثر هایش شما نزد حسیب
قاضی کشور شریک ظلمتان
دین فروشان چون مگس بر دورتان
گزمه ی سرمست چوبش در هوا
بشکند مردمان هم شیشه را
با شکست شیشه ی مردم ، بدان
بشکند از شیشه عمرت همان
خنجری از پاره ی هر شیشه ای
ضد ظالم می شود از کینه ای
ای ستمگر کم بکوبان مردمان
ضد تو گردند در عالم عیان
سینه ی مردم چو بشکافی بدان
می شکافند سینه ات را در نهان
کینه ات بر دل بگیرند سال ها
تا بکوبندت به وقتش بارها
دست حق یار ستمدیده بود
قبر خود کندی که نادیده بود
خون مظلومان بگیرد دامنت
زود درغلتی درون خانه ات
خانه ات را بر سرت ویران کنند
سینه ات را همچو شیشه بشکنند
ای فقیه بی فقاهت در عمل
هست کردارت دغل اندر دغل
آبروی دین حق بردی ز دور
بس که برمردم ستم کردی و جور
از لباس دین و ایمان شو برون
چون ستمگر گشته ای در اندرون
از ولایت خلع گشتی وقت رأی
چون شدی میزان به جای جمله رأی
سارق آرای مردم دزد شب
نام دارد در میان هر دولب
این سقوط پر تلاطم را نگر
ازولایت دزد شب آید به در
راه تو راه یزید شام شد
شب ستیزی ضد تو بر بام شد
داد و فریاد همه الله گو
اکبر اکبر نور حق در گفت و گو
تا کجا راه یزیدان می روی
گام بر خون جوانان می روی
بر جوانان تا به کی حمله بری
با چه رویی باز گویی رهبری
رهبر آن باشد که راه حق رود
ظالم است آن ضد راه حق رود
باید از خجلت بمیری ناگهان
لیک حق سالی به تو داده امان
جاهل دنیا طلب از دین نگو
راه دین راهت نباشد ای عمو
دین شده یک ملعبه در دست ظلم
ای فقیه بی فقاهت مرد ظلم!
صحنه را خالی نما ای حقه باز
از ستم کردن بکش این دشنه باز
|