« October 2008 | Main | July 2009 »

June 2009 Archives

June 3, 2009

غيبت کبری

حدود يک سالی می‌شه که نه درس خوندم، نه کار کردم و نه وبلاگ نوشتم! لابد می‌پرسيد پس چی کار کردم!؟ جواب روشن و واضح و همون هيچی معروف است. البته خوردم و خوابيدم و چند تا سفر خارجه و داخله رفتم ولی دريغ از کار مفيد. شايد تو دلتون بگيد، خوشا به حالم! ولی هيچ هم خوشی نداشت. تا هشت ماه پيش حداقل ماهی يک يادداشت تو وبلاگم می‌نوشتم، ولی وقتی ديدم من که قراره هيچ کاری نکنم، چيزی هم ننويسم تا اين هيچی تکميل‌تر بشه! و در ضمن تو تاريخ ثبت بشه که فلان سال، بنده؛ يعنی سعيد حاتمی، هيچ کار مفيدی انجام ندادم.

حالا چرا با وجود اينکه هنوز از اين حالت بی‌خودی و هيچی‌کاری در نيومدم، تصميم گرفتم که بنويسم، کاملاً مشخصه: انتخابات رياست جمهوری!

انتخاب

من با اينکه اصلاً علاقه‌ای به دخالت و يا اظهار نظر در مورد سياست ندارم، ولی از روی اتفاق (!!!؟؟؟) شروع بلاگريم مصادف بود با انتخابات دور هشتم. چهار سال پيش هم که بخاطر يکسری مشکلات (نه مثل اينبار الکی) چند ماهی غيبت صغری داشتم، باز هم بصورت اتفاقی (!!!؟؟؟) يک ماه قبل انتخابات شروع کردم به نوشتن.
الان هم بد نديدم هم حرفهام رو با شما درميون بگذارم و هم اونها رو جايی ثبت کنم که چند سال ديگه خودم در مورد خودم قضاوت کنم. کاری که دوازده سال پيش (دور هفتم) نکردم و الان کسی باور نمی‌کنه که چرا با وجود حضور در مرکز هيجان‌های اون دوره، رأی ندادم.

فکر می‌کنم حرف‌هام رو دسته بندی کنم و تو چند تا نوشته منتشر، بهتر باشه. فعلاً خبر بدم که به قول يکی از دوستان، اينجا از نفرين در اومده و بنده غيبت کبری را به اتمام رسوندم!
خودمونيم بعد اينهمه مدت چقدر نوشتن سخت شده‌ها!

June 6, 2009

انتخاب، مسأله اين است

من برای شرکت يا عدم شرکت در انتخابات رياست جمهوری دهم و در واقع انتخاب شخص لايق اين پست، هنوز تصميمی نگرفتم. هدفم از نوشتن در اين مورد، اول بيان و ثبت افکارم و بعد گرفتن همفکری از شماست.
اولين سؤالی که ذهن من را مشغول کرده، شرکت در انتخابات است. سؤالاتی مثل ميزان تأثير رأی من يا نبود فرد شايسته (البته از ديد من) در ميان کانديداهای تائيد صلاحيت شده. اگر هم به اين نتيجه برسم که در انتخابات شرکت کنم، به چه کسی بايد رأی دهم تا به نفع مردم و کشورم باشد.

انتخاب

برای من دو چيز کاملاً مشخص است، اول وظيفه [شرعی و ملی] نبودن شرکت در انتخابات که باور بسياری از مردم است و دوم بی‌اثر بودن تحريم انتخابات. چهار سال پيش با اينکه هر دو دور رأی ندادم، در مورد مخالفتم با اصطلاح تحريم نوشتم و همان موقع هم آن‌را بی‌اثر خواندم، زيرا هيچ راهکاری برای بعد آن ارايه نشده بود. سال قبل هم بعد از انتخابات مجلس هشتم کسانی که شرکت در انتخابات را وظيفه‌ی ملی و شرعی خود و مردم می‌دانند، نقد کردم.

به باور من، هنوز خيلی از ما در مورد انتخابات کشورمان ديد درستی نداريم. يک مثال ساده برای انتخابات: مسلماً انتخاب رئيس‌جمهور ايران، بی‌اهميت‌تر از انتخاب لباس نيست. فرض کنيم پدر و مادرم هر [چهار] سال يک لباس جديد برايم می‌خرند و من اجازه دارم از بين لباس‌های پيشنهادی آنها خودم لباسم را انتخاب کنم. رفتار پدر و مادرم دو حالت دارد، يا به هر چه من می‌گويم تن می‌دهند يا بصورت نمايشی حرف مرا می‌پذيرند ولی انتخاب خودشان را می‌کنند.
در حالت اول همه چيز عادی است و بر عهده‌ی خود من، می‌توانم از ديد خودم يکی را انتخاب کنم يا هر چه ديگران پيشنهاد دادند آنرا بپذيرم. اين حالت مطابق آنچه در کشورهای کاملاً دموکرات اتفاق می‌افتد است. احزاب افرادی را تعيين کرده و بعضی مردم از بين آنها يکی را انتخاب می‌کنند. بقيه هم با عدم شرکت در انتخابات رأی و انتخاب اين بعضی‌ها را می‌پذيرند.
حالت دوم اما بيشتر به وضعيت کشور ما شبيه است. هر چند نمونه‌های نقضی مانند خرداد ۷۶ و انتخابات مجلس ششم وجود دارد ولی فرض را بر اين می‌گيريم که حکومت (در مثال پدر و مادر) هيچگاه به انتخاب من و ما تن نمی‌دهد، ولو از بين پيشنهادهای خودش. حال چاره چيست؟
دو راه بيشتر نيست، يا انتخاب کنيم و وقتی انتخاب ما پذيرفته نشد به ديگران نشان دهيم که ما را فريب داده‌اند تا با کمک‌شان و فشاری که می‌آورند شايد به انتخاب ما تن دهند.
راه ديگر اين است که انتخاب نکنيم. در اين حالت يا برايمان فرقی ندارد و به وضع موجود راضی هستيم يا هدفی ديگری دنبال می‌کنيم. خود من تا به حال در هيچ انتخاباتی شرکت نکرده‌ام؛ چون فرد شايسته‌ای بين کانديداها نبود، برايم فرقی نمی‌کرد چه کسی رئيس‌جمهور يا نماينده مجلس می‌شود. اما کسانی که صحبت از تحريم می‌کنند هدف ديگری دارند و آن تغيير کامل نظام است. سؤالی که چهار سال پيش از آنها کردم و باز هم می‌کنم اين است که برای رسيدن به اين هدف چه برنامه و راهکاری داريد؟ آيا صرف اينکه رأی ندهيم نظام عوض می‌شود؟ به دلايل زير اين کار غير ممکن است:
- انتخابات قبلی هم تحريم بود، بعد از تحريم چه کاری صورت گرفت و چه نتيجه‌ای داد؟
- با شرکت زير بيست درصدی مردم تهران در انتخابات مجلس هشتم، آيا مشروعيت نظام خدشه‌دار شد؟ يا با وجود اعلام رسمی اين ميزان مشارکت باز هم حکومت اعلام کرد مشت محکمی به دهان ضد انقلاب زده شده!؟
- چهار سال قبل زمانی که بيشترين تهديدها و فشارهای بين‌المللی بر ايران بود، آيا تحريم انتخابات اين فشارها را افزايش داد يا تقريباً از بين برد؟
- زمانيکه تحريم صورت گرفت چه کسی به قدرت رسيد و چهار سال چه کرد و وضع مردم چه شد؟
با اين دلايل مطمئن‌تر از قبل می‌گويم اگر هدف تغيير نظام است، با تحريم از آن دور می‌شويم و بدبختانه و متأسفانه فشار آن فقط و فقط بر دوش مردم چه داخل و چه خارج ايران خواهد بود.

حال منی که هنوز تصميم نگرفته‌ام و در ضمن به دنبال تغيير اوضاع جامعه و کشورم هستم، چه بايد کنم؟ اگر شرکت نکنم در واقع به نفع کسی خواهد شد که شانس بيشتری برای پيروزی دارد که به احتمال بسيار رئيس‌جمهور فعلی است. اگر هم شرکت کنم و به کسی رأی دهم که رأی کمتری از مردم پشتوانه‌اش است، يا توانايی لازم را برای بهبود اوضاع ندارد و شعار می‌دهد، باز هم عملاً فرقی نخواهد کرد.

سؤال‌های ديگری وجود دارند مانند آيا رأی من تأثيری دارد؟ يا هدف از انتخاب چيست؟ و ... که بخاطر طولانی و پراکنده نشدن بحث، در روز‌های آينده سعی می‌کنم افکارم را با شما در ميان بگذارم و از شما خواهش می‌کنم در اين موارد به باز شدن ديد من کمک کنيد.

در همين زمينه بخوانيد:
رأی من شمرده می‌شود؟
آيا رأی مردم به نفع نظام است؟
با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...
احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟
برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

June 7, 2009

رأی من شمرده می‌شود؟

خود من دو بار شاهد تقلب و نقض قانون در انتخابات بودم؛ انتخابات مجلس پنجم و ششم.
در انتخابات مجلس پنجم مدير دبيرستان مطهری (منطقه دو) از شهرستان لاهيجان کانديد شده بود. همزمان با انتخابات برای دو روز تعداد زيادی از بچه‌های مدرسه به شرط همراه داشتن شناسنامه، مجانی به اردوی شمال برده شدند. البته گويا تقلب در آن حوزه آنقدر بود که شورای نگهبان هم انتخابات را باطل اعلام کرد.
برای مجلس ششم از حوزه‌ی دماوند، دوست رئيس گروه کامپيوتر دانشگاه آزاد رودهن، نامزد شده بود. درست يک روز قبل انتخابات که تبليغات غيرقانونی است، از طرف گروه کامپيوتر جشن و ناهاری برای دانشجويان در تهران (با وسيله اياب و ذهاب از رودهن) ترتيب داده و علنی برای اين کانديدا تبليغ شد. روز انتخابات هم دانشجويانی که نمره می‌خواستند، بر سر صف‌ها حاضر می‌شدند و با صحبت ديگران را قانع می‌کردند که به ايشان رأی دهند. البته اين انتخابات هم باطل اعلام شد.
اينکه واقعاً دليل باطل شدن اين دو انتخابات تقلب بوده يا شکست نامزد‌های مورد وثوق شورای نگهبان، بحث ديگری است ولی مهم انجام آسان تقلب و رفتار غيرقانونی توسط نامزد‌ها است و بدون شک موارد مشابه ديگر زياد وجود دارد که حتماً شورای نگهبان از آنها چشم‌پوشی کرده؛ چون روال انتخابات مجلس در شهرستان‌ها و روستاها اينچنين است. به همين دليل در بعضی حوزه‌ها شاهد مشارکت بالای صد درصدی هستيم؛ زيرا در شهرهای کوچک رقابت آنقدر زياد است که تمام فاميل و دوستان کانديدا از شهرهای مختلف با ترفندهای گوناگون برای پيروزی ايشان بسيج می‌شوند.

ولی داستان انتخابات رياست جمهوری با مجلس متفاوت است. تا انتخابات قبلی رقابت بين کانديداها آنقدر کم و فاصله آرا آنقدر زياد بود که کسی نيازی به تقلب نداشت. حتی در انتخابات اول که تمام نامزدها از گروه‌های مختلف تائيد صلاحيت شدند، بنی‌صدر با فاصله‌ی زيادی به پيروزی رسيد. يا خرداد هفتاد و شش که رقابت بين کانديداها آشکار بود باز هم خاتمی با اختلاف زياد پيروز شد. ميزان مشارکت در انتخابات که طبق اعلام رسمی بغير از دوره سوم (۷۴%) و هفتم (۸۰%)، از پنجاه درصد (دوره ششم) و پنجاه و چهار درصد (چهارم و پنجم) تا شصت و هفت درصد (دوره اول و هشتم) است که به خودی خود نشان دهنده‌ی تقلب نيست. اگر هم تقلبی بوده نه آنقدر ميزان مشارکت را بالا برده نه در نتيجه تأثيری داشته؛ زيرا در جامعه ايران به جرأت می‌توان گفت سالهاست بیش از پنجاه درصد مردم پای ثابت رأی دادن هستند.

حرف تقلب در انتخابات رياست جمهوری فقط در دوره‌ی پيش شکل گرفت که به باور من و دلايل زير اگر هم تقلبی بوده توسط تمام نامزدها بوده، حال يکی بيشتر يکی کمتر.
- به گفته‌ی يکی از اقوام که سالهاست خود ناظر انتخابات است، بيشترين رأی غير واقعی در صندوق‌های سيار ريخته می‌شود که معمولاً تمام نامزدها از اين نعمت (صندوق سيار) بهره‌مند هستند. در ضمن ميزان آرای اين صندوق‌ها آنچنان تعيين کننده نيست.
- راحت‌ترين تقلب در تعداد آرا می‌تواند توسط مجريان انتخابات صورت گيرد که همه عوامل وزارت کشور هستند. وزارت کشوری که در دور قبل مخالف سرسخت رئيس‌جمهور فعلی بود.
- ناظران انتخابات هم که عوامل شورای نگهبان هستند قدرت اعمال نفوذ دارند که در دور قبل تا حدودی اين افراد به کانديداهای ديگر اصول‌گرا مانند لاريجانی (رئيس مجلس هشتم) تمايل داشتند تا ريس‌جمهور برگزيده. مثال نقض ديگر انتخابات دوره‌ی هفتم است که آشکارا مجريان و ناظران انتخابات از رقيب خاتمی حمايت می‌کردند ولی خاتمی در همان دور اول پيروز شد.
- مهمترين ايرادی که به انتخابات دوره‌ی قبل گرفته می‌شود، رأی يکپارچه سپاه و بسيج و خانواده‌ی شهدا به رئيس جمهور فعلی است. اول اينکه مگر رأی اينها مخفی نيست؟ فرض بر اينکه دستوری رسيده باشد، آيا آنها خود نمی‌توانند شخص ديگری انتخاب کنند؟ دوم مگر همين رويه در انتخابات قبلی نبوده؟ اگر واقعاً اين افراد گوش به فرمان شخص ديگری هستند؛ نشانه‌ی ضعف فهم و ادراکشان است ولی باز هم افراد اين جامعه هستند و رأی آنها قابل احترام. همانطور که بسياری از ما بدون هيچ تفکری حرف‌های شخص خاصی را می‌پذيريم و انتخاب او انتخاب ما می‌شود.
با اينحال من برای اطمينان از دو نفر يکی سپاهی و ديگری از خانواده‌ی فعال شهيد (بخوانيد حزب‌الله) که به صداقتشان ايمان دارم در مورد رأی‌شان سؤال کردم. هر دو در مرحله‌ی اول به قاليباف رأی دادند و در دور دوم يکی به هاشمی و يکی به احمدی‌نژاد. هر دو هم اذعان داشتند در دور اول نظر رهبری بر قاليباف بوده و دور دوم احمدی‌نژاد، با اينحال يکی به رقيب رأی داده.

از جمع بندی موارد بالا می‌توانم نتيجه بگيرم که رأی ما شمرده می‌شود حتی اگر تقلبی صورت گيرد ولی سؤال اساسی اينجاست که آيا اين رأی تأثيری در نتیجه‌ی نهایی انتخابات و اوضاع سياسی کشور دارد يا نه، که در يادداشت بعدی به آن خواهم پرداخت.
با کمال ميل اگر نظری غير از نتيجه‌ی من داريد، دلايل شما را خواهم شنید.

در همين زمينه بخوانيد:
انتخاب، مسأله اين است
آيا رأی مردم به نفع نظام است؟
با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...
احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟
برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

June 8, 2009

آيا رأی مردم به نفع نظام است؟

خيلی از ما با اين سؤال که «آيا رأی من، تائيد نظام است؟» مواجه شديم و با روش خودمان به آن پاسخ مثبت يا منفی داده‌ايم. من به دلايل زير اعتقاد دارم، رأی مردم بيانگر رأی آری به نظام نيست:

۱- ادعای نظام
اکثر کسانيکه به اين شعار ايمان دارند، دليلشان ادعای نظام (بيشتر از همه رهبر و صدا و سيما و روزنامه‌ی کيهان) است که معمولاً اين نکته را تکرار می‌کنند. آيا واقعاً هر چه اينها می‌گويند و ادعا دارند بدون کم و کاست و اما و اگر می‌پذيريم؟ يا فقط اين مورد استثناء است؟ اتفاقاً بيشتر موافقان اين ادعا خود قربانی ادعا‌ها و اتهامات همين نظام و دستگاه‌ها هستند و بخاطر آن لحظات زيادی از عمر خود را در زندان گذرانده‌اند و آواره‌ی غربت شده‌اند. پس بايد کمی در مورد اين ادعا تأمل کنيم و براحتی آنرا نپذيريم.

۲- تداوم نظام
بسياری بر اين باورند که رأی دادن باعث تثبيت و محکم شدن پايه‌های نظام خواهد شد. اين حرف اگر سی سال پيش زده می‌شد بسيار قابل باورتر بود تا اکنون که اينهمه انتخابات با ميزان ناچيز و حداقلی مشارکت، در اين نظام برگزار شده. آيا در زمان جنگ که ايران سخت‌ترين و ضعيف‌ترين دوران خود را می‌گذراند و در تمام دنيا متحدی نداشت و رهبر فعلی ايران با مشارکت فقط پنجاه و چهار درصدی مردم به رياست جمهوری برگزيده شد، عمر نظام به سر آمد و ثباتش از بين رفت؟ بعد از دوره‌ی ششم (شانزده سال پيش) که فقط پنجاه درصد مردم رأی دادند، آيا اتفاقی افتاد؟
همه‌ی اينها به کنار، انتخابات خرداد هفتاد و شش که هشتاد درصد مردم شرکت کردند چه پيامدی برای نظام داشت؟ نمونه‌اش هجده تير هفتاد و هشت بود که هنوز داغ آن بر دل نظام مانده و آنرا فراموش نمی‌کنند. آيا خروش جوانان در آن چند روز بخاطر پشت گرمی آنها از همان رأی‌ها نبود؟ آيا مقالاتی که در نقد حکومت و حتی امام خمينی در روزنامه‌ها چاپ می‌شد را نمی‌توان نتيجه‌ی آن پشتوانه‌ی هشتاد درصدی دانست؟ ولی وقتی همان مردم بخاطر بسياری مسائل دلسرد شدند و حضورشان کمرنگ شد، دوباره خفقان و سانسور و دروغ و عوام فريبی جامعه را فرا گرفت. چرا نمی‌شود اين شواهد را در نظر گرفت؟ چرا نمی‌توان يکی از علل دوره‌ی خفقان سال‌های شصت و چهار تا هفتاد و شش را مشارکت کمتر از پنجاه و چهار درصدی مردم در آن سالها بدانيم؟

۳- مشروعيت نظام
شرکت در انتخابات مشروعيت به نظام نيست و يک حق (هرچند محدود) است. مانند حقوقی که يک کارمند از دولت می‌گيرد. آيا کارمندی که برای دولت کار می‌کند، چون مجبور به پذيرفتن ضوابط تعريف شده‌ی نظام و دولت است، به نظام مشروعيت می‌دهد؟ اگر اينگونه باشد که تمام مردم داخل ايران به نحوی به نظام مشروعيت می‌بخشند و به آن کمک می‌کنند. هر خريدی که در ايران انجام می‌شود، چون مالياتش به گونه‌ای به جيب دولت می‌رود؛ يعنی داريم نظام را ياری می‌دهيم تا با آن پول‌ها برای خودش اعتبار کسب کند و بگويد که رأی شما رأی به نظام است؟
اگر اينگونه است، تنها راه اين است که در بيابان چادری بزنيم و مانند انسان اوليه زندگی کنيم که هيچ نفعی به نظام نرسد! البته می‌شود هم به خارج ايران مهاجرت کرد، ولی آيا شما کسی را می‌شناسيد که بخاطر اين مسأله ايران را ترک کرده باشد؟ يا دليل اصلی مهاجرت‌ها تنگناهای اجتماعی و سياسی و اقتصادی بخاطر نااميدی و ناتوانی در اصلاح و تغيير اساسی است؟ اگر اينگونه است، نبايد اين حق را برای ديگران قائل شويم که از تنها وسيله برای تغيير اوضاع (هرچند ناچيز) که همان انتخابات محدود است، استفاده کنند؟ از ديد من ناجوانمردانه‌ترين کار، اتهام مشروعيت دادن نظام و تثبيت آن، به کسانی است که به اميد تغيير می‌خواهند رأی دهند.

۴- دسيسه‌ی نظام
اينکه بگوييم تمام حکومت يکدست است و انتخابات نمايشی برای گرم کردن حضور مردم در صحنه، به باور من مغلطه‌ای بزرگ است. مهمترين نکته اين است که اگر تمام جهان را بگرديم نمی‌توانيم دو نفر را که در تمام مسائل موافق هم باشند پيدا کنيم. پس بپذيريم درون حکومت و نظام‌های ايدئولوژيک هم اختلافات حتی عميق‌تر از نظام‌های ديگر وجود دارد؛ زيرا از ايدئولوژی می‌توان برداشت‌های متفاوت داشت. به همين دليل است که می‌بينيم هر چهار کانديدا همديگر را به فاصله از خط امام و رهبری متهم می‌کنند.
شايد اين حرف که تمام کانديداها برای سياه‌کاری مردم آمده‌اند و يک نفر از قبل تعيين شده انتخاب خواهد شد، تا دوازده سال پيش صادق بود، ولی امروز می‌بينيم اختلافات و تلاش برای پيروزی در اين افراد آنچنان فاحش است که «نن جون» کروبی (*) هم متوجه آن می‌شود. اين تلاش‌ها به حدی رسيده که احمدی‌نژاد بيست و شش سال قبل از خود که تقريباً تمام عمر نظام است، زير سؤال می‌برد و فساد دولت‌های قبلی را برملا می‌کند. رقبا هم دروغ‌ها و خيانت‌های او به ملت را رسوا می‌کنند. يعنی کل سی سال، حکومت ايران جز فساد و دروغ نبوده. عجبا از اين دسيسه که تيشه به ريشه‌ی خود می‌زند تا تثبيت شود!

۵- سکوت علامت رضاست
نه تنها در فارسی، بلکه در بقيه فرهنگ‌ها هم سکوت علامت رضاست. اگر من نوعی رأی ندهم، از کجا می‌شود فهميد که بخاطر بی‌تفاوتی بوده يا ضديت؟ نتيجه‌ی اين سکوت و گذشتن از حق شرکت در انتخابات چيست و چه بوده؟ آيا منجر به پيروزی فردی که رأی‌های مشخص دارد، نمی‌شود؟ آيا با اين فرد موافقيم؟ آيا می‌خواهيم اين فرد چهار سال رئيس‌جمهور کشورمان باشد؟ می‌خواهيم چهار سال، بعد از نام ايران نام ايشان باشد؟ اگر با ايشان موافقيد و می‌خواهيد ايشان پيروز شود، بهترين کار رأی به ايشان است و بعد سکوت يا تحريم.
باز هم تکرار می‌کنم از ديد من تحريم انتخابات اصطلاحی بی‌معنی است؛ زيرا رأی ندادن هم يک انتخاب است و کسيکه رأی نمی‌دهد به نوعی در اين انتخابات شرکت کرده و همانطور که گفتم با حساب سرانگشتی به پيروزی فردی که شانس بيشتری دارد، کمک می‌کند.

(*) کروبی در مناظره با احمدی‌نژاد ياد آور شد که نن جونش هم گرانی را متوجه می‌شود.

در همين زمينه بخوانيد:
انتخاب، مسأله اين است
رأی من شمرده می‌شود؟
با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...
احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟
برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

June 9, 2009

با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...

بدون هيچ تعارفی رئيس‌جمهور ماندن احمدی نژاد و ادامه‌ی این اوضاع برايم فرقی نمی‌کند.

وقتی سالی يکبار چند هفته‌ای می‌روم ايران و می‌بينم در خانه‌ی يک کارمنده ساده از مبل و پرده و فرش گرفته تا تلويزيون و ماشين، جديد و لوکس‌تر شده و اینها را با چند سال قبل همين خانواده مقايسه می‌کنم، می‌فهمم اين چهار سال در کشورم رفاه اقتصادی به وجود آمده. هر چند که تنها خرجم در اين چند روز فقط کرايه تاکسی است که اگر هم دربست بگيرم، هنوز به قيمت بليت اتوبوس اينجا هم نمی‌رسد، ولی می‌بينم رستوران‌ها و کافه [شاپ]‌هايی را که با وجود قيمت‌های برابر با گرانترين شهرهای آمريکا و اروپا، مملو از جمعيت است. تعداد بانک‌ها، بنگاه‌های مسکن، رستوران‌ها، بوتيک‌ها، لوکس فروشی‌ها را با چهار سال قبل مقايسه می‌کنم. وقتی اينها را می‌بينم بايد هم فکر کنم پول نفت به نحوی سر سفره‌های مردم آمده که اينگونه خرج می‌شود.

وقتی می‌بينم و می‌خوانم مجلسی که همسوی سياسی و اعتقادی رئيس‌جمهور است، حتی برای گران شدن گوجه فرنگی هم از او پاسخ می‌خواهد؛ اميدوار می‌شوم که کم‌کم برای افراد سياسی مردم هم مهم شده‌اند. وقتی خبرنگاران از رئيس جمهور و وزير سؤال می‌کنند (نه مثل سابق تعريف و تمجيد)، هرچند پاسخ‌ها همچنان گمراه کننده است، ولی اميدوار می‌شوم که تغييری صورت گرفته. وقتی حتی نزديکان و هم‌فکران رئيس‌جمهور به او انتقاد می‌کنند و اقدامات و برنامه‌هايش را زير سؤال می‌برند، مطمئن می‌شوم که ديگر برای مردم رئيس جمهور وحی منزل نخواهد بود که برای حفظ مصلحت نظام، مانند قبلی‌ها معصوم و غيرقابل نقد بودند. همه‌ی اينها پايه‌های دموکراسی است که می‌بينم در ايران امروز آهسته در حال جا افتادن بين مردم است. کاری که در دوره‌ی هشت ساله‌ی خاتمی با وجود شعار مردم‌سالاری، هيچگاه عملی نشد، بطوريکه دوستانش مدحش می‌گفتند و مخالفانش فقط فحاشی و وا اسلاما.
برای من مهمترين اصل در دموکراسی احترام به شعور مردم است. اصلی‌ترين اشکالی هم که به تمام انتخابات ايران گرفته‌ام، برنامه نداشتن کانديداها بوده، چه برای مجلس چه رياست جمهوری؛ يعنی يک عده می‌آمدند و مطمئن بودند انتخاب می‌شوند و هيچ زحمتی برای توضيح به مردم نمی‌کشیدند. نهايت زحمت کانديداها برای جلب رأی مردم در دوره‌ی هفتم و نهم ديده شد که آن هم شعارهای کلی و تقريباً غيرعملی بود. حتی کروبی اقرار کرده در دوره‌ی قبل طرح معروف پنجاه هزار تومانی کارشناسی نبوده و می‌خواسته تازه بعد از انتخابات آنرا کارشناسی کند. بقيه‌ی کانديداها هم عملاً طرحی نداشتند. ولی در اين چهار سال شعور سياسی مردم آنقدر بالا رفته که همان اشخاص تنها راه جلب رأی مردم را ارايه‌ی برنامه‌ی نسبتاً منطقی و کارشناسی می‌دانند. اين يعنی احترام به فهم و درک مردم، حتی اگر برای فريبشان باشد.
نمی‌شود ايران را با کشوری که سالهاست دموکراسی را تجربه کرده مقايسه کرد، ولی می‌شود با چهار سال قبل مقايسه کنيم. می‌شود با سال‌های قبل مقايسه کرد که رئيس‌جمهور بدون هيچ اما و اگری برای دوره‌ی چهار ساله‌ی دوم انتخاب می‌شد. آن زمان که يک نفر حمايت تمام حکومت پشتش بود و چند نفر از دوستانش برای خالی نبودن عريضه کانديد می‌شدند. ولی حالا آنقدر فهم و شعور مردم بالاست که همان حکومت به اين مسأله تن داده که نه يک منتقد، بلکه سه منتقد دولت کانديد شوند.
در يادداشت قبلی گفتم اعتقادی به اين ندارم که رأی مردم به تثبيت حکومت منجر می‌شود، ولی اگر هم اين فرض صحيح باشد و تمام اين دعوا‌ها و ارايه برنامه‌ها و تحريک مردم نمايشی باشد، باز هم نشانه‌ی اين است که همان حکومت خودمحور و بی‌نياز از نظر و همراهی مردم، به اين نتيجه رسيده که بدون پشتوانه‌ی مردمی نمی‌تواند ادامه‌ی حيات دهد. آيا اين خود پيشرفت بزرگی نيست؟ آيا اين دلگرمی برای گام‌های ديگر نيست؟ آيا نمی‌توان اين‌ها را نتيجه‌ی رفتار‌های دولت فعلی دانست؟ آيا نبايد اميدوار بود با ادامه‌ی اين دولت تغييرات اساسی‌تر در نظام و حکومت شکل گيرد؟

ولی
ولی من در ايران زندگی نمی‌کنم. در کشوری زندگی می‌کنم که با چند ساعت کار دانشجويی در ماه، هزينه‌های مسکن و لباس و خوراک و مسافرت و تفريحم تأمين می‌شوند. کشوری که برخلاف ايران سال گذشته تورم (چه ميانگين و چه نقطه‌ای) از سه درصد بيشتر نبوده و امسال بجای تورم شاهد ارزان‌تر شدن کالاها تا بيست درصد هستيم. کشوری که با وجود پانزده درصد بيکار که با بحران اقتصادی این رقم رو به افزايش است، بعد از پايان تحصيل اگر توانايی علمی داشته باشم، بی‌شک شغل مناسب و مطمئن خواهم داشت. ولی در ايران، جايی که رئيس جمهورش حرف تورم پانزده درصدی می‌زند، قيمت‌ها در اين چهار سال دو تا سه برابر شده‌اند. جايی که به باور رئيس‌جمهورش نرخ بيکاری رو به کاهش است، تحصيل کرده‌ی لايقی را می‌شناسم که به عنوان تيزهوش، سال‌ها دولت و خانواده برايش سرمايه‌گذاری کرده‌اند ولی بعد از چند ماه کار حقوقی دريافت نکرده و بعد آن بيکار است؛ آن هم يک نابغه‌ی رشته‌ی نرم‌افزار کامپيوتر که در خارج ايران روی دست می‌برندش. يا آن مهندس ديگری که بخاطر نيافتن شغل مناسب برای تأمين معاش مسافرکشی می‌کند.
آخرين بار که ايران بودم، کمتر کسی بود که بعد سلام از من نپرسد «چگونه می‌شود به خارج رفت؟». از ديد من کسی نبود که دچار افسردگی نباشد. خنده‌ها، دوستی‌ها، صميميت‌ها، اعتماد‌ها، راستی‌ها، مهربانی‌ها و و و آنقدر کمرنگ شده‌اند که نمی‌توان آن‌ها را انکار کرد.
در کشوری که ناامنی معنی چکمه و مو و مانتوی دختران و زنان را بدهد، دزدان و کلاهبرداران در امنيت کامل خواهند بود. وقتی برادر سر برادر کلاه می‌گذارد، چه انتظاری از ديگران می‌رود؟ وقتی پدر فرزندش را تکه‌تکه می‌کند يا زنده می‌سوزاند، کجا بايد بدنبال مهرورزی بود؟ وقتی در جيب هر کودکی يک چاقوست و با کوچکترين تحريکی در دل ديگری می‌کند، آنوقت است که اعدام (بخوانيد قصاص) کودکان در ايران زياد می‌شود. وقتی انواع و اقسام مخدر‌های شيميايی به راحتی در دسترس نوجوان‌های ماست، معلوم است آمار امنيت و عدالت آقای رئيس‌جمهور بهبود پيدا می‌کند. آيا در گذشته هم اينچنين بود؟ اگر بود فرياد و بغض اين روزهای مردم در کوچه و خيابان چيست؟ از سر دلخوشی؟ اينها دلخوش هستند، آنها که نامه به دست به دنبال ماشين آقای رئيس‌جمهور می‌دوند چه؟ وقتی خود ايشان می‌گويد تعداد استقبال کنندگان (بخوانيد نامه به دستان) در اين سال آخر بيشتر شده، چه معنی می‌دهد؟ از سر دلخوشی؟ اينها سياه‌نمايی نيست، اينها واقعيت ايران امروز است که من نوعی در چند هفته سفرم به ايران می‌بينم و دلم به درد می‌آيد. اينها همان‌هايی است که اخبارش در روزنامه‌های طرفدار دولت چاپ می‌شود.

بله دوست عزيز، من هم می‌توانم چشم روی اينها ببندم و به اين اميد بمانم که کشورم، مردم، دوستانم و خانواده‌ام به آن تباهی برسند که سرنگونی نظام و حکومت راحت‌تر شود! می‌توانم به ادامه‌ی اين وضعيت کمک کنم. اگر هم از ديدن فلاکت ايران و ایرانی ناراحت می‌شوم، می‌توانم تا تغيير نظام به ايران سفر نکنم و به اخبار آن بی‌توجه باشم؛ کاری که بسياری در سال‌های آغاز نظام جمهوری اسلامی در اروپا و آمريکا کردند و هر سال اميدوار بودند سال ديگر در ايران آزاد باشند!
می‌توانم به دوستانم، به جوانانی که در ايران، به اميد تغيير حداقلی تلاش می‌کنند بخندم و آنها را بازيچه‌ی نظام بدانم و خودم را يک روشنفکر بدانم که همه‌ی دسيسه‌ها و نيرنگ‌های سياستمداران را می‌شناسد و هيچگاه فريب نمی‌خورد و عجب کار ساده‌ای است اين کار.

در همين زمينه بخوانيد:
انتخاب، مسأله اين است
رأی من شمرده می‌شود؟
آيا رأی مردم به نفع نظام است؟
احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟
برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

June 10, 2009

احمدی نژاد؛ آيا مسأله فقط اوست؟

من تصميمم را برای شرکت در انتخابات گرفتم. اين اولين بار است که از اين حقم چه در ايران و چه آلمان، استفاده می‌کنم. برای اينکار مجبورم خودم حداقل دويست (با همسرم چهارصد) يورو خرج کنيم تا برای رأی دادن به برلين برويم. البته هنوز قطعی نمی‌دانم به چه کسی رأی خواهم داد، فقط می‌دانم رأی‌ام به احمدی نژاد نيست. برايم سه کانديد ديگر چندان فرقی ندارند، ولی می‌خواهم انتخابم صحيح‌ترين باشد تا هيچگاه از اين کار عذاب وجدان نگيرم. تا امشب تصميم می‌گيرم و دلايلم را برای انتخابم خواهم نوشت.

اينکه چرا می‌خواهم به هر کسی رأی دهم غير احمدی نژاد، دليلش بيزاری از او نيست. اعتقادش را نمی‌پسندم ولی از آن هم تنفر ندارم. من تنها دو کار را بر نمی‌تابم: يکی فريفتن انسان‌ها، ديگری گسترش تنفر؛ که احمدی نژاد هر دو را انجام داده و خواهد داد. من نمی‌خواهم با سکوتم يا رأی‌ام به او، اين تفکر و رفتار را تائيد کنم و به تداومش کمک. می‌خواهم نشان دهم که از وضع موجود که در حال حاضر همان حکومت و نظام است، راضی نيستم و در پی تغيير دموکراتيک آن هستم. می‌خواهم برای بهتر شدن جامعه و نجات کشورم، کاری کنم که در توانم است. نمی‌خواهم دست روی دست بگذارم و در خانه بنشينم و رويا ببافم که روزی همه چيز درست می‌شود. من از راه دور همين وبلاگ را دارم که می‌توانم با نوشتن کمی اثرگذار باشم و آگاهی ببخشم، که آن هم در همين دولت مهرورز و عدالت‌گستر فقط به اتهام اينکه لينک وبلاگ‌های فيلتر شده درونش هست، فيلتر شد. وقتی با تداوم اين وضعيت حتی صدای من به ايران نخواهد رسيد، چگونه می‌توانم بر مردمش تأثيری هرچند اندک بگذارم؟

انتخاب

رأی من شايد مقابل ميليون‌ها رأی بی‌ارزش باشد ولی همين که می‌تواند يک «نه» در برابر رأی کسيکه فريب شعارهای او را خورده، باشد و آنرا بی‌اثر کند، ارزش‌دار می‌شود. خودمان را گول نزنيم که کسی حرف‌های او را باور نمی‌کند و فقط عده‌ای که سيب‌زمينی گرفته‌اند و جيره خوارانش به او رأی می‌دهند. چشمانتان را باز کنيد. در بين همين وبلاگ‌هايی که سال‌هاست می‌شناسيم و با آنها دوست هستيم، هستند کسانی که شعارهايش را باور کرده‌اند و به او ايمان دارند. دو نمونه می‌گويم تا بيشتر با تفکر و تأثيرش آشنا شويد.

فاميلی داريم که سالهاست کارمند ساده‌ی دولت و وفادار سرسخت نظام است. در شهرستان و يک آپارتمان کوچک زندگی می‌کند. اوايل دهه‌ی هفتاد، شبی دور هم جمع بوديم. معمولاً کسی جلوی او از حکومت انتقاد نمی‌کرد، ولی آن شب پدرم در بين حرف‌هايش گفت فلان جا برای رفسنجانی است. چنان آشفته و هيجان زده شد که با فرياد به پدرم تاخت؛ برخوردی که تا به حال نديده بودم کسی با پدرم داشته باشد. با عصبانيت می‌گفت «اينها همه تهمت منافقين و ضد انقلاب است و رفسنجانی از خود خانه هم ندارد و تمام ثروتش را وقف انقلاب و نظام کرده.»
سال‌ها گذشت، امسال در سفرم به ايران او را در عروسی يکی از اقوام ديدم. زمانی بود که تازه موسوی برای انتخابات اعلام حضور کرده بود. نظرش را پرسيدم، کمی برافروخت ولی نه به اندازه‌ی سال‌ها پيش. گفت موسوی را هاشمی (همان رفسنجانی سابق) برای مقابله با احمدی نژاد به ميدان فرستاده تا انقلاب و نظام را با کمک دشمنان اسلام نابود کند.

چند روزی بود می‌ديدم يکی از دوستان که شکی در محبت و صميميتش ندارم، بی‌وقفه در فيس‌بوک به حمایت از احمدی نژاد تبليغ می‌کند و با لينک‌هايی از خبرگزاری فارس و رجا نيوز و ... موسوی و کروبی را متهم. برايش نوشتم: «به من هم بگو چرا بايد به او رأی بدهيم تا شايد من هم با تو در تبليغ برای او همراه باشم.»
نوشت چون طرفداران موسوی به او که از احمدی نژاد طرفداری می‌کند، توهين می‌کنند. به او حق دادم، ولی ديدم نيمی از مطالب خود او توهين و تمسخر و تهمت به بقيه بود. می‌گفت به من می‌گويند «گدای صدقه خور وحشی». ولی خودش در چند خط بعد گفته «طرفداران موسوی و کروبی در خانه‌هايی زندگی می‌کنند که من و امثال من خواب آنرا نمی‌بينيم، آنها درد ما را نمی‌فهمند چون گرسنگی نکشيده‌اند. من از آنها بيزارم چون آنها با تنفر به من می‌نگرند».
می‌گفت «احمدی نژاد از قشر من است، همان قشری که فراموشش نکرده. خانه‌اش مانند خانه‌ی من است و دستانش مانند دستان برادران من پينه بسته. از اين ناراحت بود که چرا به احمدی نژاد می‌گويند دروغ‌گو! می‌گفت «اگر او دروغ می‌گويد چرا در مناظرات جلويش جواب ندادند و فردا از روی کاغذ هم نمی‌توانستند پاسخشان را بخوانند». پرستار است و می‌گفت حقوقش متناسب با گرانی زياد شده و «اگر پزشکان می‌گذاشتند، احمدی نژاد می‌خواست حقوق ما را به حقوق آنها برساند». در خانواده و اطرافيان هم بيکار ندارند. می‌گفت رابطه‌های انسانی مثل قبل است و تغييری پيدا نشده. می‌گفت «اگر سهام عدالت بد است؛ چرا موسوی ديشب اعلام کرده، من آن [و البته تمام قوانينی که اجرايی شده] را جمع نمی‌کنم» [و موظف به اجرای آن هستم].
با احترام و دوستانه به او توضيح دادم که احمدی نژاد خيلی جاها صداقت نداشته و برايش از تناقضات شعارها و کار‌هايش مثال زدم. وقت گذاشتم و نوشتم که مشکل مردم با سهام عدالت و ... و شعار حل نمی‌شود. ولی در آخر پاسخم را با ريشخند و جمله‌ای تمسخرآمیز داد.
همانطور که گفتم در مهربانی و دل پاکی اين دوست که شش سال است از طريق وبلاگش می‌شناسمش، شکی ندارم. نويسنده‌ای تواناست و داستان‌هايش در مجله‌های ادبی منتشر می‌شود، تحصيلکرده است، به اينترنت و دنيای آزاد اطلاعات دسترسی دارد و مطمئنم حمایتش با تفکر و نيت خير است.

باور دارم مشکل جامعه‌ی ما احمدی نژاد نيست. مشکل تفکری است که باعث به قدرت رسيدن و پايداری او می‌شود. مشکل بی‌نهايت ساده دل بودن مردم است که او را بخاطر آهنگرزاده بودن با دستان پينه بسته، لايق و سزاوار رياست جمهوری کشورشان می‌دانند. مشکل مردمی هستند که حتی وقتی در مورد زندگی روزمره و حساب و کتاب‌های هر روزه‌شان دروغ می‌شنوند، باور می‌کنند، چون کسی از جنس خودشان می‌گويد. اگر يک روز به آنها بگويند رفسنجانی پايه‌ی انقلاب است، با جان و دل می‌پذيرند و فردا و فردا‌ها او می‌شود نابود کننده‌اش!

نمونه‌های مردم‌فريبی احمدی نژاد بی‌پايان است و خيلی از ما می‌دانيم، ولی به چند مورد اشاره می‌کنم که اگر کسی طرفدارش بود و اينجا را خواند نگويد چرا بی‌دليل تهمت می‌زنم.

می‌گويند او با مفسدان اقتصادی مبارزه می‌کند. حقيقتش نمی‌دانم واردکنندگان موبايل و برنج و چای و شکر و موز و پرتغال و... که با بالا و پايين رفتن تعرفه‌های وارداتی، يک‌شبه ميليارد‌ها نصيبشان شده، نزدیکانش هستند يا محرومان جامعه. ولی می‌دانم احمدی نژاد در زمان رياست‌جمهوری رفسنجانی فرماندار اردبيل بوده و بارها از او تعريف و تمجيد کرده که در روزنامه‌های آن زمان موجود است. آيا آن زمان چيزی از فساد قدرت او نمی‌دانسته؟ حتماً مثل آن فاميل ما جايی شنيده بوده و فکر می‌کرده تهمت ضد انقلاب است! اگر تازگی فهميده، چرا بجای معرفی او به دادگاه و شکايت از او سکوت کرده تا شب مناظره با موسوی؟ موسوی که بعد از هشت سال نخست وزيری يک مملکت، خانه‌اش از خانه‌ی نارمک احمدی نژاد کوچک‌تر و محقرتر است. اگر بخاطر فساد قوه‌ی قضاييه از او و ناطق‌نوری شکايتی نکرده چرا شکايتش را پيش رهبری نبرده که عزیز اوست، تا حداقل ناطق‌نوری را از پست بازرسی دفترش عزل کند؟ وقتی نکرده و نمی‌کند، يا تهمت زده يا اينگونه دارد با آنها مهرورزی می‌کند. اگر مهرورزی با فاسدان و دزدان خوب است، اول با آنها کند که بخاطر نان شب دزدی می‌کنند و سال‌ها زندانی می‌کشند نه آنکه ميلياردها خورده و خواهد خورد و رئيس‌جمهور فقط رسوايشان کند. اين کار را که قبل از اين راديو اسرائيل و صدای آمريکا و شبکه‌های لس‌آنجلسی هر شب می‌کردند.

می‌گويند او برای محرومان کار می‌کند و صد هزار پروژه در اين چهار سال برای مناطق محروم داشته که هفتاد هزار آن به پايان رسيده‌اند. نمی‌توانم حساب کنم چهار سال (که هنوز کامل نشده) ضرب در تعداد تمام روز‌ها (۳۶۵) ضرب در ساعات يک شبانه روز (۲۴) چقدر می‌شود و در هر ساعت چند پروژه انجام شده، ولی هنوز هم فقر را در کشورم می‌بينم که اگر نبود دليلی نداشت خودش شعار حمايت از فقرا سر دهد. اما فکر نمی‌کنيم اگر از همين صد هزار پروژه فقط هزارتای آن واحد توليدی بود کلی از آمار فقر کم می‌شد؟
گرانی و تورم را در کشورم می‌بينم که قيمت مايحتاج اوليه‌ی زندگی غير بنزين گران‌تر از قيمت‌های آلمان نباشد، ارزان‌تر نيست. در حالی‌که حقوق‌ها اينجا چقدر است و آنجا چقدر. وقتی با همان پولی که در حومه‌ی شهر تهران می‌توان يک آپارتمان خريد، می‌شود در برلين يک خانه خريد، خودتان قضاوت کنيد قدرت خريد مردم را. می‌دانم اکثريت مردم چه ثروت‌ها دارند و چه می‌کنند، ولی شما هم نگوييد که آن اقليت وضع زندگی‌اش بهتر شده چون نمودار تورم نقطه‌ای رئيس‌جمهور از تورم بقيه‌ی دنيا (غير اروپا و امريکای شمالی و آسيای شرقی) کمتر است!!!

می گويند او به دنبال عدالت است. آيا اين عدالت است که اگر من نوعی و گرفتار برايش نامه بنويسم، به گرفتاریم رسيدگی می‌کنند؟ در حالیکه سيستم اداری و خدماتی کشورم هر روز بيشتر از قبل فاسدتر و بی‌توجه‌تر به مردم می‌شود؟ اين چه عدالتی است که او اينهمه مفسد اقتصادی می‌شناسد و حتی از آنها شکايت هم نمی‌کند؟ اين چه عدالتی است که کردان نامی می‌تواند پول بدهد و مدرک جعلی بخرد ولی دانشجوی دانشگاهش بخاطر انتقاد و اعتراض از دانشگاه اخراج و زندانی شود؟ من هم انسان خوبی هستم، اگر مدرک جعلی بخرم، احمدی نژاد از من هم حمايت می‌کند؟

می‌گويند برای ايران علم و عزت آورده و هر سال جشن هسته‌ای برپا می‌کنند. اين يکی را خوب می‌دانم و با گوش‌های خودم شنيدم و با چشمانم دیدم که دو سال قبل نمايندگانش آمدند اينجا و اعلام کردند که ما چون تجهيزاتمان را از پاکستان و ليبی خريديم آثار اورانيوم درصد بالا روی آنهاست. نقشه‌های بمب اتم هم در بين نقشه‌های سانتريفيوژ‌هايی بود که از ليبی خريده بوديم و خودمان خبر نداشتيم. وقتی هم که آژانس گزارش داد که باشد اين حرف‌های شما را پذيرفتيم، آمدند در ايران جشن پيروزی و حقانيت گرفتند. اين است عزت ايرانی که دختر شانزده ساله در خانه‌اش انرژی هسته‌ای توليد می‌کند ولی دانشمندان جوانمان از نقشه‌های ليبيايی استفاده می‌کنند؟

نمی‌گويم او بدترین است و کارها و برنامه‌هايش همگی اشتباه. ولی وقتی اينها را از خودش و رفتارش می‌بينم، مطمئن می‌شوم که او برای اداره‌ی کشورم کفايت و صداقت کافی را ندارد.

اينها فقط نمونه‌های کوچکی است که شايد من و شما بدانيم ولی بسياری از مردم ساده‌دل بدون تفکر باورشان کرده‌اند. من می‌خواهم فقط يک رأی باشم در برابر يک نفر از آنها که فريفته شده‌است و اميد دارم تعداد کسانی که به اين باور رسيده‌اند، بيشتر از آنها باشد.

در همين زمينه بخوانيد:
انتخاب، مسأله اين است
رأی من شمرده می‌شود؟
آيا رأی مردم به نفع نظام است؟
با وضع موجود مشکلی ندارم، ولی...

برای «تغيير» به «اميد» رأی می‌دهم

June 24, 2009

اينها هرچه هستند، مردم کشور شمايند

قبلاً در مورد دوست فلسطينی‌ام محمد نَصَر که اهل غزه است و عضو حماس نوشته بودم. همان که تنها راه نجات مردم فلسطين را پرتاب خمپاره به شهرک‌های يهودی‌نشين می‌داند و برايش فرقی نمی‌کند اين خمپاره‌ها بر سر چه کسی فرو می‌آيد. همان که به عکسش با لباس رزم و کلاشينکف در دست، افتخار می‌کند. همان که دوستش جلوی چشمانش در حمله‌ی ارتش اسرائيل تکه تکه شده. از هفت برادری که محمد بايد می‌داشت فقط سه تای آن‌ها زنده هستند. دو سال قبل نوشتم که خواهرش هم بخاطر مشکلات تحريم نوار غزه مرده. نوشته بودم از اينکه حکومت ايران و شخص رئيس‌جمهور از آرمان‌های فلسطين حمايت می‌کنند، خوشحال و اميدوار به آينده است.
محمد شنبه عصر برايم ايميلی فرستاد با عنوان: «ﻻ ﺣﻮل وﻻ ﻗﻮة إﻻ ﺑﺎﷲ» در ايميل لينک فيلم جان دادن ندا بود. نوشته بود هيچگاه از ديدن مرگ انسانی به اين اندازه غمگين نشده. امروز تلفنی با هم حرف می‌زديم، می‌گفت از العالم (تلويزيون عربی جمهوری اسلامی) شنيده که قاتل ندا از خود مخالفين بوده تا احساسات مردم را ضد حکومت تحريک کنند. می‌گفت اگر اين را باور کنم، آن فيلم‌هايی که مأمورين پليس با باتوم و لگد بر سر و صورت معترضين می‌زند پس کار کيست؟ می‌گفت الجزيره نشان می‌داده چند مأمور پليس موی جوانی را گرفته بودند و با باتوم به صورت و گردنش ضربه می‌زدند. می‌پرسيد مگر معترضين مسلمان نيستند؟ مگر ايرانی نيستند؟
گفتم قبل آن انسانند، ولی وقتی تنفر تمام وجود آدميزاد را بگيرد، انسانيت فراموش می‌شود. مدتهاست بذر تنفر بين مردم کشورم کاشته‌اند. مدتهاست برخی از مردم را به روش‌های مختلف تحقير و برخی ديگر را بر عليه آنها تحريک می‌کنند.
در آخر گفت: «معترضين هر چه هستند مردم کشور شمايند، اگر حکومت اسلامی ايران برای حفظ قدرت به مردم کشورش که از يک مذهب هستند، رحم نمی‌کند، با ما چه خواهد کرد؟»

از نائيل الواوی دوست اردنی ولی فلسطينی الاصلم هم قبلتر نوشته بودم. همان که هنگام جنگ حزب‌الله و اسرائيل می‌گفت حاضر است برای حزب‌الله بجنگد و شهيد شود. همان که احمدی‌نژاد را ناجی جهان اسلام می‌دانست.
چند روز پيش تا مرا ديد گفت: «مرحبا به ايرانی‌ها. کاش مردم عرب هم از شما ياد بگيرند که در برابر ظلم و استبداد ساکت نمی‌مانيد.»
گفتم از کی احمدی‌نژاد شده ظالم و مستبد؟ گفت: «من نمی‌دانم واقعاً تقلب شده يا نه، ولی وقتی کسی صدای مخالف را خفه کند و اجازه‌ی اعتراض ندهد به آنها ظلم کرده.» گفتم می‌گويند مخالفان با تظاهرات جلوی کار و زندگی ديگران را می‌گيرند.
گفت: «مگر در ايران مسجد نيست؟ اگر آنجا جا نمی‌شوند استاديوم فوتبالتان را که می‌دانم بزرگ است. چرا آنجا اجازه نمی‌دهند جمع شوند؟ اس‌ام‌اس‌ها را چرا قطع کردند؟ حتی فيس‌بوک و تویتر را هم فيلتر کرده‌اند. با فيس‌بوک هم مخالفان مزاحم کار و زندگی ديگران می‌شدند؟ اينها استبداد نيست، پس چيست؟»
با افسوس گفتم تو اينها را می‌دانی ولی خيلی از مردم کشورم نمی‌خواهند بدانند.

ياد يک سال قبل افتادم که از دوستی که گفته بود چشم ديدن عرب‌ها را ندارد دوستانه انتقاد کردم و بخاطر همين انتقاد چه فحش‌ها و توهين‌هايی که از دوست و غريبه نشنيدم. ولی حالا دو نفر از همان عرب‌ها که دوستم چشم ديدنشان را نداشت، مظلوميت مردم ايران دلشان را به درد آورده، ولی در مقابل هستند بسيار هموطنانی که همان مردم را اراذل و اوباش و خرابکار و آلت دست بيگانه می‌دانند.

About June 2009

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in June 2009. They are listed from oldest to newest.

October 2008 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35