هواپيماها دست از سرمان برنمیدارند
سه-چهار هفته پيش، يک يکشنبهی آفتابی، با پدر و مادرم که مهمان ما بودند، رفتيم اطراف قدم بزنيم.
نزديکیها پارک بزرگ و زيبايی است که توسط مرحوم لورکوزن ساخته شده. ما هم وسط چمنها، يک نيمکت بکر پيدا کرديم و داشتيم از هوا لذت میبرديم.
يک دفعه صدای هواپيمايی که دور سرمان میچرخيد، ما را به خود جلب کرد. هواپيما در حال اوج گرفتن بود که يک دفعه دود سفيدی از آن خارج شد. من هم به شوخی گفتم، نگاه کنيد، هواپيما آتش گرفته. تا اين را گفتم شروع به سقوط کرد. از آنجا که بارها نمايش هواپيماها را ديده بودم، متوجه نمايشی بودن سقوط آزاد آن شدم ولی شروع کرد به دور خود چرخيدن و به سمت ما آمدن، انگار که دقيقاً همان نيمکت ما را هدف قرار داده باشد. مادرم واويلا-واويلا کنان از جای خود بلند شد تا فرار کند. من هم که بعد از پنج-شش چرخ در حال سقوط، مطمئن شدم اگر اين نمايش هم بوده باشد حتماً سر خلبان گيج رفته و هواپيما قابل کنترل نیست، دنبال او بلند شدم تا فرار کنيم. مادرِ بچهها هم به دنبال من. پدرم هم که به اعتراف خودش از ترس روی نيمکت ميخکوب شده بود.
همهی اين اتفاقها در چند ثانيه بود و تقريباً امکان فراری نداشتيم. من که داشتم غزل را میخواندم، مخصوصاً اينکه فردای روز تولدم هم بود و داشتم جوانمرگ میشدم که در فاصلهی کمی با ما (صد متر هم نمیشد) هواپيما دوباره اوج گرفت.
حالِ آن لحظهی ما توصيف کردنی نيست. مخصوصاً اينکه در دور دست چند نفری شاهد واکنش ما بودند و يحتمل در دلشان سير به فرار ما خنديدند.
بله هواپيما در حال نمايش بود و خلبان با آن چرخيدن دور خود و سقوط آزاد، حتماً خر کيف هم میشد. عکس زير يکی از سقوطهای اين هواپيماست که در فاصلهای دورتر همان نمايش را انجام داد.
