سـلطان منـی سـلطان منــی و انــدر دل و جـان ایـمـان منی
در مـن بدمـی من زنـده شـوم یک جان چه بود صد جان منی
نان بـیتو مرا زهرسـت نه نان هـم آب منـی هم نـــــان منی
زهـر از تـــو مــرا پازهــر شـــود قـــنــد و شــــــکــــر ارزان منی
باغ و چـــمـن و فردوس منـــی ســـــرو و ســـمن خنـدان منی
هم شـاه منـی هم ماه منـی هم لعل منــی هم کــــان منی
خاموش شدم شرحش تو بگو زیرا به سخــــن برهـــــان منی
ديوان شمس، مولوی

خبرگزاری مهر، عکس توسط مهدی بلوريان
اگر فکر کرديد افراد اين عکس در حال خواندن اين شعر يا چيزی شبيهش برای شاه و سلطان هستند، اشتباه میکنيد؛ چون سالهاست ديگه بجای اينها، مقام معظم رهبری داريم.
البته شايد بگيد چون اينها در کوههای اطراف مشهد هستند، رفتند زيارت و از دور که گنبد طلا رو ديدند، دارند نوحه میخونند.
نچ! اين حدس هم اشتباه بود.
شايد عکس پايين کمکی کنه:

خبرگزاری مهر، عکس توسط مهدی بلوريان
لابد میگيد، اونور کوه دارند مدح اون حاج آقا بالايی رو میکنند که اينطور متفکر (دست به ريش) لبخند رضايت رو لباش شکوفا شده!
اون حاج آقا پايينیها هم دارند سر دوربين دعوا میکنند تا ببينند اون سر کوه چه خبره!
اين هم اشتباه بود.
اگه از عکس پايين نفهميد که بالای کوه چه خبر بوده، فکر کنم بايد تو ضريب هوشیتون تجديد نظر کنيد.

خبرگزاری مهر، عکس توسط مهدی بلوريان
چی؟ سيد داره از بالای کوه با دوربين نگاه میکنه تا اگه ضعيفهای تبرج کرده باشه، گراشو به برادرا بده تا نخود روش بريزند؟
خب اين چه ربطی به عکس اولی داره؟
اين ديگه راهنمايی آخره:

سيد (نفر سمت چپ): حاجی! والا من هر چی میخونم، اينجا نوشته تو همين مايههاست ها.
حاجی لباس شخصی (راست): نه بابا! اين نيست! اين اينجوری سيخونکی رفته بالا، پايينش هم يه نمه اومده اينور!

حاجی لباس شخصی (بالا، سمت راست): حاج آقا! شما چشمتون خوب نمیبينه، بديد من دوربين رو!
حاج آقا صفر کيلومتر (پايين، چپ): حاج آقا! راست میگه بندهی خدا. بديد بهش، شايد اين ببينه زودتر بريم خونه.
حاج آقا (پايين، راست): دستتو بکش، من خودم خوب میدونم چه جوريه، شما بايد از رو کتاب نگاه کنيد.
حاج آقا (بالا، چپ) با خودش: چه حالی میده بتونيم زودتر ببينيمش. يحتمل حاج خانوم کلی زولبيا باميه میخره واسه افطار!
سيد (بالا، وسط) ايضاً با خودش: آش رشته رو بگو. فکرش دهن آدم رو آب میاندازه.

حاجی لباس شخصی (چپ): جمع کنيد دوربين موربينتون رو! ماه به اون گندگی رو اونجا وسط آسمون نمیبينيد؟
مهندس (وسطی): کو؟ کجاست؟
همون حاجی لباس شخصی: اوناها بابا، اونجا!
حاج آقا (راست): اِ اِ اِ! راست میگهها! ماه اينجوری بود؟ فتبرک الله!!!