ديگه برای همه عادی شده که هر چند ماه يکبار بيام و بگم مشق و کارم زياده و وقت سر خاروندن ندارم و شرمنده که رو وبلاگم يه وجب خاک نشسته. ولی اينبار فقط مشکل گرفتاریهای درسی و کاری نيست.
گرفتاری بزرگ اين روزهای ما، اينه که باير لورکوزنی شديم. منظورم طرفدار و اين حرفا نيست؛ چون تا وقتی پرسپوليس و منسيتی و بارسا و ميلان هستند باير لورکوزن بايد جلوشون لنگ بندازه. از باير لورکوزنی شدن، منظورم اينه که نون خورش شديم.

مادر بچهها قبل از «دکتر مادر بچهها» شدنش (نه از اونا که آمپول میزنن)، دنبال کار میگشت. متأسفانه شرکتهای بزرگ اکثراً تو غرب آلمان هستند و برلين (دهات ما) درست در شرق. از اونجا که من هنوز که هنوزه بايد مشق بنويسم و مادر بچهها هم بين جاهايی که خواسته بودنش تصميم نگرفته بود کدوم رو انتخاب کنه، اين ترم رو همينجا شروع کردم.
آخرش هم شرکت
باير تو
لورکوزن رو انتخاب کرد. با اينکه حقوقش سال اول از جاهای ديگه کمی کمتر بود؛ ولی بخاطر جو خوبش و موضوع کارش و همينطور نزديکی به شهر
کلن، تصميم خودش رو گرفت.
اين شرکت باير با
قرص آسپرينش تو دنيا معروفه و تو ايران هم تيم فوتبال
باير ۰۴ لورکوزن (Bayer 04 Leverkusen) برای ملت شناخته شده است. البته باير فقط دارو توليد نمیکنه و انواع محصولات شيميايی و فرآوردههای پلیمری هم تو کارشه. مادر بچهها هم قراره يه چيزی تو مايههای رنگ و روکش (آخر اطلاعات کامل!!!) اختراع کنه تا بعداً تو اسپانيا توليد بشه.
يه ماه اول در به در دنبال خونه تو کلن يا لورکوزن بوديم. آخرش هم پيدا نکرديم و مادر بچهها مجبور شد چند هفتهی اول کارش تو هتل باشه. ولی از اونجا که جوينده يابنده است، يه خونهی خوب تو کلن و نزديک کارخونهی باير پيدا کرديم که با دوچرخه تا سر کار مادر بچهها فقط ده دقيقه راهه. از طرفی خونه تقريباً همه چيز داره، وگرنه بايد يک ماه هم دور میافتاديم برای خريد مبلمان و وسايل آشپزخونه؛ آخه اينجا چون خونهها رو برای ساليان سال اجاره ميدن و مثل ايران اگه سر سال اجاره رو دو برابر نکنيم، صاحبخونه وسايل آدمو نمیريزه تو خيابون، معمولاً وسايل آشپزخونه (کابينت و اجاق و يخچال و ...) رو مستاجر با خرج و سليقه خودش نصب میکنه.
خوشبختانه اين خونه تقريباً همه چيز داره، طوريکه بعد از يکماه که هنوز اسبابها رو از پوتسدام نبرديم کلن، هيچ مشکلی نبوده. اين اسبابکشی ما هم برای خودش داستانی داره. ما همون يکماه پيش همه چيز رو تو کارتن جمع کرديم و آماده برای حمل گذاشتيم تا خونه پيدا بشه. بعد فهميديم خود باير همهی هزينههای اسبابکشی (جمع کردن وسايل و حمل به مقصد و پخش کردن وسايل) رو میده و با چند تا شرکت هم طرف قرارداده. از اونجا که ما میخواستيم اسبابها فقط حمل بشه و پول اون هم کم نمیشد، طمع کرديم و گفتيم خودشون اسبابها رو ببرند. ولی امان از کاغذ بازی که همه جای دنيا کم و زيادش هست. اول رئيس بزرگ که يا خارجه يا جلسه و سمينار بايد کاغذ رو امضاء میکرد و میداد به بخش مربوطه. بعد اون بخش درخواست رو به سه تا شرکت طرف قرارداد فرستاد. بعد اونا با ما تماس گرفتند که چند تا کمد داريد و خونتون چند تا پله داره و ليست پر کنيد و از اين فضولیها. البته چون همه چيز آمادهی حمل بود، اين بررسیها کمتر طول کشيد. بعد اين شرکتها هزينهی اسباب کشی رو به بخش مربوطه اعلام کردند و بخش مربوطه هم ارزونترين اونها رو انتخاب کرد و فرستاد واسه رئيس بزرگ که هنوز هم کماکان یا خارجه یا جلسه و سمينار داره، امضاء کنه.
بعد از يک ماه تازه هفتهی پيش زنگ زدند که ما فردا سه شنبه داريم میآيم اسبابکشی. از اونجا که خودم دوشنبه عصر میرفتم کلن، با بدبختی يه نفر رو پيدا کردم که کليد خونه رو بدم بهش تا در رو برای اونها باز کنه. ولی بعدازظهر دوشنبه زنگ زدند که اين هفته نشد، هفتهی ديگه! حالا ببينيم فردا بالاخره وسايل ما رو میبرند کلن يا نه.
قد اين يکی دو ماهی که ننوشته بودم، نوشتم. خلاصه که هم من و هم مادر بچهها تو خط پوتسدام-کلن کار میکنيم. با قطار سريع (تا سيصد کيلومتر در ساعت) شش ساعت و با هواپيما يک ساعت که با ملزوماتش ميشه چهار ساعت، تو راهيم. همش هم در رفت و آمد؛ مثلاً همين دوشنبه بعد از کلاسم اون سر پوتسدام يه راست رفتم فرودگاه تگل (Tegel) برلين. شانس من هم هواپيما دو ساعت تأخير داشت؛ چيزی که تقريباً اينجا نادره. پنجشنبه هم کلهی سحر (چهار صبح) برگشتم تا به کلاس ساعت نه برسم. مادر بچهها هم معمولاً جمعهها عصر میآد پوتسدام و يکشنبه بعدازظهر برمیگرده.
خدا پدر مخترع موبايلهای هر چی بخوای حرف بزنی (Flat Rate) رو بيامرزه که وقتی دوريم، بيست و چهار ساعته ارتباط مستقيم داريم. يه کاربرد ديگه هم اينه که چون هنوز تلوزيونمون اينجاست، مسابقات فوتبال رو برای مادر بچهها گزارش زنده میکنم. حتی ديشب يه سريال (
The Tudors) رو هم تعريف مستقيم کردم!
ببينيم کی میشه زندگیمون به روال آدميزادی برگرده.