|
چی بگم والا؟
يه دو هفتهای میشه از ايران اومدم. هر کی میپرسه «خوش گذشت؟» يه ضربه زير شيکمم میزنم تا چربیها به لرزه بيفته! اينجوری میشه به ميزان واقعی خوشی پی برد! جای شما خالی، بسی خوردم و خوابيدم! هر روز يه جا دعوت و بخور و بخور. بعد يک سال کلی پاگشا شديم؛ هرچند بهتره بگيم شيکمگشا.
از وقتی اومدم درگير درس و مشق هستم. با اينکه گاه و بيگاه وقت واسه وبلاگ پيدا میشه، ولی دست و دلم به نوشتن نمیآمد. ترجيح میدم بيشتر بخونم تا حرف بزنم؛ هرچند کلی حرف دارم و کلی چيز تو ايران ديدم که فکر میکنم بايد گفت. ولی نمیدونم گفتنش فايدهای داره يا نه. اونها که با ايران رفت و آمد دارند میفهمند چی میگم. اونها هم که تو ايران هستند به هيچعنوان باورشون نمیشه حتی نسبت به پارسال کلی عوض شدند، پس گفتن من بیفايده است. اونها هم که حضورشون در ايران بين بيست و نه سال پيش تا پارسال بوده، با حرف من و امثال من ذهنيتشون نسبت به ايران و مردمانش عوض نمیشه. پس حرف نزنم واسه خودم سنگين تره!
اينور آب هم خبر خاصی نيست جز سلامتی صدراعظم و هيأت دولت و بقيه! و لذت بردن مردمان از هوای تابستونی در ماه آوريل که قبلنا (پارسال-پيارسال) تازه بهار میشد! اينجور موقعها آدم دلش میخواد درس و مشق و کار رو ول کنه و همراه ملت شهيدپرور و هميشه در صحنه (!) آلمان لخت بشه و رو چمنها دراز بکشه و از آفتاب لذت ببره. البته آدمهايی مثل من سريع يادشون میافته که در حال حاضر همينجوری خاکستری (شما بخونيد برنزه) هستند، ببين وقتی پوستشون بسوزه چی میشه!؟ و بدين صورت از خير آفتاب میگذرند و پشت کامپيوتر وبلاگ میخونند و مینويسند!
نظر شما چيه؟ (16 پيام)
|