کفشهای ميرزا سعيد
نمیدونم چه حکمتی هست که من هر کفشی رو حداقل چهار-پنج سال میپوشم. آخرش همچين کهنه هم نمیشند، ولی خب دل آدم رو میزنه ديگه.
جمعه پدر گرامی که از حضور خان پسر ارشدشون شعفانگيز هستند، ابراز علاقه کردند که در مراسم ختم پسر دايی مرحومشون شرکت کنم تا فاميل گرامی فراموش نکنند، ايشون پسر هم دارند!
با همت فراوان در مسجد نيماوریهای مقيم تهران در جواديه حضور به هم رساندم و از نوحهخوانی و موعظه علما فيض بردم. ولی در انتها وقتی قصد خروج داشتيم، هر چی دنبال کفشم گشتم خبری نبود که نبود. مونده بودم بين اينهمه کفش، کی میآد کفش کهنه و کثيف منو بدزده!؟ آخرش هم با يه دمپايی تا خونه اومدم. راستش دلم سوخت؛ چون کفش راحت و سادهای بود و فقط دو سال تو پام بود.
غير اين همه چی روبراهه. البته چند روزی زير زبونم زخم بودم و نمیشد اونقدر که بايد از غذاهای خوشمزه مادر گرامی لذت ببرم. هر چند هيچ چيز نمیتونه جای خالی مادر بچهها رو پر کنه.