|
باد منو نبرده!
دبيرستان که میرفتم معمولاً دو-سه هفته اول دو در بود، ولی سال چهارم اين دو-سه هفته به پنج-شش هفته کشيد و هنوز حس مدرسه رفتن نبود! تا اينکه روز قبل سيزده آبان، ياسين مغانی به اين نتيجه رسيد که واسه يه دانش آموز زشته روز خودش هم مدرسه نره. بنابراين قرار شد لااقل سيزده آبان بريم مدرسه تا دانشآموز بودن خودمون رو رسماً اعلام کنيم. البته وقتی صبح رفتيم مدرسه و نيم ساعت سر صف مجبور به تحمل برنامه ويژه شديم، از کار خودمون پشيمون گشتيم!
خلاصه زشته من بعد از چهار هفته سکوت، سالروز شکوهمند بيست و دو بهمن وبلاگ ننويسم. ولی باور کنيد گرفتار بودم. وقتی میگم گرفتار يعنی تو اين يکماه طولانیترين خوابم پنج ساعت بوده. همين دو شب پيش فقط يک ساعت خوابيدم. دليلش هم کار و درس و مشق و بلاگنيوز بود. گفتم بلاگنيوز، منتظر خبرهای فوق العاده در مورد بلاگنيوز باشيد. بلاگنيوز نسخه دو، با شعار هر وبلاگ يک بلاگنيوز به زودی در خدمت همه خواهد بود.
اين چند هفته حتی وقت نشد صله ارحام کنم و از حال و روز فک و فاميل باخبر بشم. وبلاگ هم که نمینوشتم تا لااقل اونا از من با خبر بشند. با هر کی هم که تلفنی حرف میزدم قبل از پرسيدن حال خودم، میپرسيد چرا وبلاگ نمینويسی!
از درس و مشق که نپرسيد. پنجشبه و جمعه دو تا امتحان نوشتم و فردا هم آخرين امتحانمه. در ضمن جمعه هم يه سمينار داشتم که مجبور شدم تا صبح بيدار بمونم و اسلايدهاشو درست کنم. البته نمیدونم چطور از زحمات مادر بچهها که بيشتر از خودم نگران درس و مشقمه، تشکر کنم. خداييش با اينکه خواب رو با هيچ چيز عوض نمیکنه، تا صبح پا به پای من بيدار موند و کمکم کرد. همين بیخوابی و کار دقيقه نود، باعث شد سر سمينار يه جا اسلايدها رو قاطی کنم و وقتی حرفهام برای اون اسلايد تموم شد تازه فهميدم رو اسلايد اشتباهی اينهمه توضيح دادهبودم! البته با پررويی ادامهاش دادم!
همه اينها رو گفتم که بدونيد من هنوز هستم، فقط طبق معمول با کمبود وقت که اينبار از وقت وبلاگم زدم، ولی قول میدم جبران بشه.
نظر شما چيه؟ (14 پيام)
|