|
وبلاگ و خاطرات
خيلی خاطرات از دوران خردسالیام (دو-سه سالگی) يادم مونده؛ طوريکه همه تعجب میکنند. شايد بخاطر اتفاقات مهم اون زمان بوده که اينقدر خوب تو ذهنم نقش بسته. ولی راستش هرچی از اون زمانها به سمت حالا میآم، حافظهام کمتر ياری میکنه؛ مثلاً يادمه بيست شش سال پيش فلان شب شام چی داشتيم (مزهاش هم زير زبونمه) ولی حالا هرچی فکر میکنم يادم نمیآد ديشب شام چی خوردم!
يکی از دلايل نوشتن وبلاگ ثبت خاطراتم بوده تا يادم نره، ولی متأسفانه خيلی خيلی کمتر از اونی که دلم میخواست از خاطراتم نوشتم و هرچی هم میگذره خيلی از وقايع رو فراموش میکنم. مخصوصاً سفرهام که معمولاً پر از هيجان هستند و شايد برای شما هم جالب باشند. اول تابستون با خودم قرار گذاشتم شروع کنم به سفرنامهنويسی ولی دريغ از يکی. حالا عزمم رو جزم کردم بعد از اين سرتون رو با خاطراتم درد بيارم.
نمیدونم شما هم تجربه کرديد يا نه، بعضی وقتها يه بويی، يه صحنهای، يه حسی، آدم رو پرت میکنه به سالهای دور که عمراً همينجوری يادش بياد. جديداً از اين لحظات زياد دارم. خيلی دوست دارم همون موقع يا بعدش بنويسمشون تا دوباره اون پشت مشتا گم و گور نشند، ولی يا وقت نيست يا میگم خب مثلاً حس گشنگی که با بوی سنگکی دم دبستان مالک الاشتر نازیآباد تو زنگ سوم تحريک میشد، چه نتيجه اخلاقی، فرهنگی، هنری، علمی، اقتصادی و ... میتونه واسه شما داشته باشه؟ پس بیخيال خاطرات بیهدف ولی احساسی اون سالها میشم. خاطرات با هدف و منطقی (!) جديد هم اينقدر طولانی میشند که نوشتنشون دو-سه ساعتی وقت آزاد میخواد که اگه داشتيد با قيمت مناسب خريدارم.
نظر شما چيه؟ (13 پيام)
|