« August 2006 | Main | July 2009 »

September 2006 Archives

September 4, 2006

خونه نو، بخور پلو!

شيش هفت ماهی بود که داشتند کل ساختمونمون رو بازسازی می‌کردند. لامصب اين آلمانی‌ها عين مورچه کار می‌کنند. يواش ولی حساب شده! اگه ايران بود تو دو ماه سر و ته کار رو هم می‌آوردند، ولی بعد از شيش ماه تازه بازسازی اتاق‌ها تموم شده بود و رسيده بودند به راهروها. تمام اين مدت تو خاک و گچ زندگی می‌کرديم.
مادر بچه‌ها از پارسال پاشو کرده بود تو يه کفش که اين اتاق بيست متری برای ما کوچيکه. حمام و توالت و آشپزخونه مشترک هم از بهونه‌های ديگه‌اش بود. ولی من اونجا رو خيلی دوست دارم؛ وسط جنگل و چسبيده به بزرگترين و زيباترين مجموعه کاخ و پارک دنيا. تازه تا محل کار خودش با دوچرخه فقط ده دقيقه راهه. از اين حرفا گذشته، ننه بابای من با هفت-هشت تا بچه قد و نيم قد يه عمر تو دو تا اتاق زندگی کردند، حالا اتاق به اين بزرگی واسه ما دو نفر کوچيکه؟
از اونجا که معمولاً تو اين موارد حرف حرف خانوماست، دلايل ما کشک حساب شد و به روی چشم پذيرفتيم. فقط مشکل اينجا بود که تو شهر ما بخاطر توريستی بودنش، کرايه خونه خدا تومنه! می‌موند خوابگاه دانشگاه که ليست انتظار آپارتمان‌هاش، عمر نوح می‌خواست. خلاصه بعد از يک سال و نيم انتظار بالاخره يه آپارتمان دو خوابه خالی می‌شد. البته باز شانس ما، يکی از اتاق‌ها دو ماه پيش خالی شده بود و اگر همون موقع قرارداد نمی‌بستيم کل آپارتمان رو از دست می‌داديم. خلاصه دو ماه نصف کرايه رو داديم ولی چون هنوز کامل خالی نشده بود، جای قبلی مونديم.
حسين، خواهرزاده ارشد که همسايه ديوار به ديوار ما بود، با يکی از دوستانش تو برلين يه آپارتمان گرفته بود و اونم می‌خواست اسباب کشی کنه. قرار گذاشتيم با هم يه کاميونت کرايه کنيم تا کار دو بار نشه. به قول محسن (خواهرزاده نايب ارشد) که هربار با کامنتش يه افشاگری می‌کنه، يحتمل تو خونه قبلی يه خرابکاری کرديم که داريم با هم فلنگ رو می‌بنديم!
حالا هرچی ما جمع می‌کرديم باز وسايل بود که از گوشه و کنار درمی‌اومد! چهار سال پيش که من می‌رفتم اون خونه، با دو تا چمدون بودم، ولی حالا پونزده تا کارتن بزرگ پر کرده بوديم، بازم وسايل مونده بود! جالب اينجاست تو خونه جديد که شصت متريه، برای چيدن اونها جا کم آورديم! راستی تا يادم نرفته بگم، بدنه دوچرخه‌مو که تو انبار دوچرخه‌ها قفل و زنجير کرده بودم، دزد برد! گويا طرف از اوناست که يه دکمه پيدا می‌کنه (البته می‌دزده) بعد واسش کت می‌دوزه (بازم می‌دزده)!
اين خونه جديد ما يه عيب داره هزار تا مزيت. از اونجا که طبقه دوم هستيم و جلوش درخته، ديگه از آسمون خبری نيست. راستش به تماشای آسمون عادت کرده بودم، حالا بايد شاخ و برگ درخت‌ها رو تماشا کنم! تازه فصل مهاجرت پرنده‌ها هم داره شروع می‌شه و ديگه نمی‌تونم روشون مطالعات انجام بدم!!!
با اينکه آدرس خونه ما هنوز پوتسدام هست، فقط بيست متر با برلين فاصله داریم! از طرفی تا دانشگاه من فقط سه دقيقه پياده راهه. البته مادر بچه‌ها هرجا می‌شينه، پا می‌شه، می‌گه دو دقيقه است، که قوياً تکذيب می‌شه! راه خودش دورتر شده ولی وقتی از خود خونه راضيه، کافيه!
ايستگاه اتوبوس که همين دم در خونه است و تا ايستگاه قطار هم پنج دقيقه راهه. اينجا نه تنها جنگل داره، بلکه يه درياچه قشنگ و بزرگ هم داره. با قطار تا وسط شهر برلين فقط بيست دقيقه فاصله داره که کلی محل کارم نزديکتر شده.
خلاصه کما فی السابق، با جای بيشتر و راحت‌تر در خدمت دوستان هستيم.

September 11, 2006

مافيای قدرت بلاگ نيوز!؟

چندی پيش آقای امين ثابتی در وبلاگ ندای امروز مطلبی نوشتند با عنوان «مافيای قدرت در بلاگستان فارسی» و از بلاگ نيوز بعنوان نمونه‌ای از گنگستر‌های بلاگستان نام بردند. امروز هم در توضيح آن يادداشت، مطلب ديگری نوشتند و عنوان کردند که قصد فقط نقد روش و کار بوده و چون از من نيز به عنوان يکی از مسؤولان بلاگ نيوز نام بردند، لازم ديدم توضيحاتی در اين زمينه عنوان کنم.
تا جاييکه می‌دانم، مافيا يک گروه و جمع می‌باشد که در راستای هدفی ضد قانون و اجتماع فعاليت می‌کنند. گروه‌های گنگستر هم برای رسيدن به اين اهداف با زور و تهديد و قتل (جديداً به آن ترور می‌گويند) به اهداف خود می‌رسند. حال چگونه می‌توان اين دو واژه را با شهر شيشه‌ای بلاگستان که حروف نقش بسته بر مونيتور تنها وسيله ارتباط بين اعضای آن است، مقايسه کرد؟
شايد منظور ايشان دوستانی است که همفکر هستند و در يک راستا و اغلب در حمايت از هم می‌نويسند. شايد به قول کيهانی‌ها بشود آنها را زنجيره‌ای ناميد، ولی مافيا و گروه‌های گنگستر سنخيتی با وبلاگ ندارند. آخر چه منافع مادی در بلاگستان وجود دارد که برای آن بخواهيم قانون شکنی کنيم؟ زشت‌ترين و ضداجتماعی‌ترين کاری که يک بلاگر می‌تواند انجام دهد، خودبزرگ‌بينی و غرور بيجاست، که آن هم در جامعه ما چيز عجيبی نيست و اغلب ما از نويسندگان روشنفکر گرفته تا آبدارچی به آن گرفتاريم. خود مطرح کردن و مورد توجه واقع شدن هم تنها جذابيت و بزرگترين خصوصيت وبلاگ است. هم‌فکری‌ها و دوستی‌ها و حمايت‌های دوستانه هم کوچکترين لازمه هر اجتماعی است، پس نمی‌شود آنرا ضد قانون و جامعه دانست.

حالا که تا دو روز ديگر سالگرد شروع به کار بلاگ نيوز است، دلم می‌خواست داستان شکل‌گيری بلاگ نيوز را می‌نوشتم، ولی شايد از حوصله دوستان خارج باشد. با اينحال نگاهی گذرا به آن خواهم داشت تا شايد بعد از اين نقد‌ها به روش کار بلاگ نيوز منصفانه‌تر باشد. در اينجا جا دارد از تمام منتقدان و دوستان و همکاران بلاگ نيوز که وجود و ادامه فعاليت بلاگ نيوز به آنها وابسته است، تشکر کنم. از اينکه نمی‌توانم در اين يادداشت نام تک تک آنها را بياورم عذر می‌خواهم.

از ابتدا که شروع به نوشتن وبلاگ کردم، ايده‌های مختلفی برای راحت‌تر و منطقی کردن ارتباط‌ها در سرم می‌چرخيد. برايم مهم بود راهی پيدا کنم تا وبلاگ‌های ناشناخته و بعضاً مفيد و خواندنی که اکثر آنها بدون هياهو فقط به نوشتن مشغولند، به ديگران معرفی شوند. اولين ايده استفاده از تاپ سايت مخصوص وبلاگ‌ها بود. تاپ سايت «بهترين وبلاگ‌های ايرانی» باوجود استقبال خوب اغلب بلاگر‌های آن دوره، به راهی رفت که مورد نظرم نبود. «ليست وبلاگ‌های به روز شده» را، زمانی که تعداد کمی از بلاگر‌ها از بلاگرولينگ استفاده می‌کردند، بهترين وسيله برای آشنايی و ارتباط وبلاگ‌ها می‌دانستم. با وجود کم لطفی و شايد ناخن خشکی بی‌سابقه بيشتر دوستان نامدار در معرفی اين ليست، کماکان به کار خود ادامه می‌دهد و هر روز دست کم ده وبلاگ فرم درخواست اضافه شدن به ليست را پر می‌نمايند. هرچند سخن و گلایه در مورد اين ليست بسيار است و توقعات و بی‌توجهی‌ها و زمانی که برای پويا نگاهداشتنش می‌گذارم، نااميدکننده است، ولی با افتخار می‌توانم بگويم هيچگاه سليقه شخصی خودم را در اضافه کردن لينک‌ها اعمال نکردم و می‌شود ادعا کرد کاملترين مجموعه وبلاگ‌های ايرانی است.
با اينحال هنوز احساس می‌کردم برای معرفی وبلاگ‌ها و مطالب آنها کامل نيست. لينک به يادداشت‌های پرارزش و جالب وبلاگ‌ها بهترين راه بود. ولی شخصاً کسی هستم که دوست دارم نتيجه کارم بی‌عيب و نقص باشد. به همين خاطر بجای استفاده از سيستم‌های موجود مديريت سايت‌های خبری، تصميم گرفتم خودم چنين سيستمی را مخصوص اين کار طراحی کنم. مهمترين ويژگی سيستم مورد نظر من استقلال کاربر بود (و کماکان می‌باشد). در ابتدای کار با تولد صبحانه مواجه شدم و احساس کردم اين سايت می‌تواند ايده‌های مورد نظر مرا عملی کند؛ به همين خاطر دست از کار کشيدم. ولی متأسفانه اينطور نبود. لينککده‌های ديگر هم که بعد از آن بوجود آمدند، وضعيتی مشابه داشتند و هيچکدام نتوانستند آينه‌ای از وبلاگ‌های فارسی باشند و بيشتر به وبلاگ‌های معدودی توجه می‌شد که بخاطر دايره بسته آنها غيرقابل گريز بود. حتی به گواه شمارنده‌های آنها مراجعانشان هم افراد خاصی بودند که از ابتدا تا انتها تعداد آنها ثابت می‌ماند. با اينحال اعتقاد دارم، در چنين کار‌های گروهی به جای تکثر و مشابه کاری، می‌توان با همياری و همفکری نقاط ضعف را پوشاند.

با آقای علی‌محمدی از ابتدای وبلاگ‌نويسی‌شان آشنا بودم. با وجود تفاوت بسيار در عقيده و همينطور سن، دوستان خوبی هستيم. ايده مصاحبه‌های ايشان با بلاگرها قابل تحسين بود. بهار سال گذشته بود که از طرح لينکدونی وبلاگی گفتند و چون خودم هم چنين چیزی در ذهن داشتم و همينطور با توجه به مصاحبه‌هايشان با بلاگر‌های مختلف، می‌دانستم قصد ايشان از اين کار، مطرح شدن خود و يا دوستانشان نيست، قول همکاری دادم. البته آن زمان خبرچين مشغول به فعاليت بود، ولی بخاطر رعايت مسائل حرفه‌ای ترجيح داديم صفحه جديد بعد از پايان خبرچين، شروع به کار کند.
استفاده از تجربيات قبلی و شروع يک کار تيمی، باعث شده بود هر روز ساعتها به بحث و تبادل نظر بپردازيم. روزهايی بود که بيش از پنجاه ايميل بين ما رد و بدل می‌شد. در مورد کوچکترين نکات بحث می‌کرديم و نظرات ديگران را جويا می‌شديم. تمام اين کارها به بلاگ نيوز ختم شد که برخلاف اکثر کارهای اينچنينی از روز اول فعاليت دارای شناسنامه و اساسنامه بود. سيستم مديريت آن کمترين مشکل را دارد و کاربران می‌توانند به راحتی لينک‌های خود را اضافه، ويرايش و حتی حذف کنند. با اينکه روز بيست و دو شهريور بلاگ نيوز رسماً شروع به کار کرد، ولی هنوز به صورت رسمی افتتاح نشده و در اين يک سال، بدنبال افزايش تجربيات و رفع کمبودها بوديم. بزرگترين نقطه قوت بلاگ نيوز، شورای سردبيری آن می‌باشد که تمام آنها از بلاگرهای خوشنام و کم‌حاشيه و باتجربه بلاگستان هستند و تمام کارها با مشورت آنها انجام می‌شود. بيشتر از سال قبل بحث‌های تلفنی و ايميلی ما ادامه دارد و اميدوارم به زودی شاهد بلاگ نيوز جديد که ثمره تجربه يک ساله همه ماست، باشيد.
يکی دیگر از نقاط مثبت و استثنائی بلاگ نيوز، آزاد بودن همکاری برای تمام اشخاص است. همين امر باعث شده علاوه بر تنوع فکری سردبيران و ويراستاران، همکاران ديگر بدون هيچگونه گزينش يا سفارشی، لينک‌های خود را اضافه کنند. تنوع سليقه‌ای و فکری کاربران بلاگ نيوز بر کسی پوشيده نيست، کافيست لينک‌های هر صفحه را مروری کنيم. ولی متأسفانه همين آزادی عمل کاربران و بی‌توجهی و بعضاً سوءاستفاده برخی، باعث زحمت بيشتر ويراستاران می‌شود. بارها شاهد بودم، نيمه‌های شب لينکی اصلاح و يا حذف شده، که اين خود نشانه‌ای از احساس مسؤوليت ويراستاران بلاگ نيوز است.

مسلماً هيچ کاری، بی‌عيب و نقص نيست. از ابتدا هم خودم و هم آقای علی‌محمدی بارها اعلام کرديم از هر نقد و پيشنهادی استقبال می‌کنيم و تا جاييکه می‌دانم به تمام نقدها در بلاگ نيوز لينک داده شده. در مورد تک‌تک آنها بحث کرديم و بدنبال راه‌کاری اساسی بودیم. با اينحال يکی از بزرگترين انتقادات حذف لينک‌هاست که به نظر خودم يکی از اشکالات اساسی سيستم بلاگ نيوز است. ولی متأسفانه دوستان بجای پی‌گيری علت حذف لينک، معمولاً يا قهر کردند يا کينه به دل گرفتند. تا جاييکه می‌دانم، آقای علی‌محمدی تمام لينک‌هايی که حذف يا ويرايش می‌کند يادداشت کرده و پاسخگوست، در صورتيکه به نظر من به دليل وقت زيادی که اين کار می‌گيرد، احتياجی به آن نيست و خود کاربر بايد بداند چرا لينکش حذف شده. بپذيريم وقتی کسی مسؤوليت کاری را برعهده می‌گيرد، نسبت به کيفيت آن حساس است. بيشترين علت حذف لينک‌ها يا تکراری بودن آنهاست يا از ديد ويراستاران ارزش خبری پايينی دارند. هرچند در بعضی موارد احساس می‌کنم لينک‌های بی‌ارزش‌تر حذف نمی‌شوند، ولی وقتی افراد مختلف با نگرش‌های مختلف مسؤوليتی را می‌پذيرند، اينگونه موارد اجتناب‌ناپذير خواهند بود. بهتر نيست کمی قوی باشيم و در برابر اينگونه مشکلات بجای قهر کردن و قهر به دل گرفتن و متهم کردن به باند بازی و مافيا، بدنبال رفع آنها باشيم؟ تابحال هيچکدام از اين دوستان راهی برای حل آن پيشنهاد ندادند. آيا کسی موافق است، بدون نظارت ويراستاران، بلاگ نيوز پر از لينک‌های تکراری و يا با کيفيت پايين شود؟ آيا اين اجحاف در حق کسانی نيست که يادداشت باارزشی نوشتند؟ همين حالا که کسی نمی‌تواند فقط به خود يا دوستانش لينک دهد، بلاگ نيوز متهم به باند بازی و لينک به وبلاگ‌های خاص می‌شود، آيا می‌پذيريد هيچ نظارتی نباشد؟
با اين وجود سعی کردم در سيستم جديد بلاگ نيوز، نظارت کمتری بر لينک‌ها وجود داشته باشد و ايده «هر وبلاگ، يک بلاگ نيوز» تحقق يابد.

پی‌نوشت: سالهاست دليلی برای ناراحتی نداشتم. احساس کردم اين توضيحات لازمند. حرف‌ها بايد زده شوند. دلخوری و ناراحتی در کار نيست. اگر اين يادداشت برخلاف نوشته‌های قبلی‌ام لحن جدی دارد، بخاطر رسمی بودن آن است، نه ناراحتی از کسی.

September 12, 2006

فرهنگ نقد و پاسخ نقد

بارها خواستم در مورد نقد و روش‌های آن چيزی بنويسم، ولی مطمئن بودم و هستم که نه حرف‌های من اثری خواهد داشت و نه به جايی خواهند رسيد. وقتی بزرگان مملکت اهل نقد و پاسخگويی نيستند، چه انتظاری می‌توان از مردم عادی داشت؟ کدام اهل ادب و فرهنگ، کدام نويسنده، کدام سياستمدار ايرانی را می‌توان نمونه يک منتقد دانست تا از او درس بگيريم؟ متأسفانه بين هموطنان خارج از ايران که اکثر آنها نخبگان ايرانی هستند، با اينکه در هر روزنامه و برنامه تلويزيونی نقدی اصولی را شاهد هستند، اوضاع فرقی نمی‌کند. شايد بشود نتيجه گرفت در فرهنگ و زبان فارسی فرقی بين نقد و توهين و پاسخ نقد و واکنش عصبی وجود ندارد!

در يادداشت قبلی، به مطلبی اشاره کردم که احساس کردم پاسخ نقد آقای ثابتی است. متأسفانه نظرات برخی دوستان، نشان می‌داد، من به عنوان کسيکه مورد نقد قرار گرفتم، حق هيچگونه پاسخ‌گويی را ندارم! و حالا که پاسخی دادم، حتماً از روی ناراحتی و با تندی بوده! بارها يادداشت خودم را خواندم، شايد واقعاً نکته‌ای در آن بوده که دوستان چنين برداشتی کردند! ولی نه به کسی توهين کرده بودم و نه در صدد توجيه بودم. در ابتدا هم اشاره کردم، آن مطالب پشت صحنه بلاگ نيوز هستند و اميدوار بودم دوستان با دانستن آنها کمی منصفانه‌تر به بلاگ نيوز نگاه کنند. ولی گويا بيان ناگفته‌های يک کار گروهی، تندروی و خفه کردن صدای مخالف به حساب می‌آيد!

نمی‌دانم چه شناختی از شخصيت من داريد. ولی به گواه تمام نزديکانم در تمام شرايط لبخند می‌زنم. سالهاست در برابر ناملايمتی‌ها و توهين‌ها سکوت کردم و گاه لبخند زدم؛ چون آنرا بهترين پاسخ می‌دانم. با اينکه تابحال نقدی اصولی نديدم، ولی وقتی می‌فهمم قصد طرف مقابل نقد است، پاسخ آنرا داده‌ام؛ چون عدم پاسخگويی را توهين به منتقد می‌دانم.
در مورد بلاگ نيوز هم چنين بود. يادداشت اول آقای ثابتی نه تنها توهين به من بود، بلکه به مجموعه‌ای بود که يک سال از وقت و هزينه‌ام را برايش گذاشتم. با اينحال سکوت کردم. وقتی ايشان در يادداشت بعدی توضيح دادند که اين نقد بوده، وظيفه خودم دانستم پاسخ دهم. آيا اين کار غير معمول و تندروی است؟ در کجای دنيا نقد را بايد بی‌پاسخ گذاشت؟ لابد دوستان انتظار داشتند بی‌پاسخ می‌ماند، تا تائيدی باشد بر درستی اتهام؟
نمی‌دانم چرا دوستان اصرار دارند هر اتهامی را نقد بدانند! نقد چهارچوب خود را دارد. مگر می‌شود بدون داشتن اطلاع از موضوعی، آنرا نقد کرد؟ چگونه می‌شود بدون بيان دلايل، نتيجه گرفت؟ آيا نقد بدون ارايه راهکار و پيشنهاد، باز هم نقد خواهد بود؟

وقتی صحبت از جامعه مدنی می‌کنيم و حکومت ايران را به زير پا گذاشتن حقوق شهروندی متهم می‌کنيم، آیا نبايد انتظار داشت، خودمان کمی به اين الفاظ پايبند باشيم؟ وقتی آقای علی‌محمدی صحبت از جرم بودن اتهام بدون مدرک می‌کند، کجای حرفش ضد مدنی و خفه کردن صدای مخالف است؟ آيا يک مخالف حق اينرا دارد که بدون ارايه دليل و مدرکی اتهامی بزند؟ چرا بايد حيثيت افراد اينگونه بی‌ارزش باشد که اگر هر صفتی برای آنها بکار برده شود، بايد سکوت کرد؟ حتی در قوانين جزايی ايران، توهين به افراد عادی هم مجازات دارد، چه برسد به اروپا و آمريکا که می‌بينيم و می‌خوانيم، چه جريمه‌های سنگينی برای نشر اکاذيب، وجود دارد. پس چرا اينقدر راحت به حقوق اجتماعی خود چوب حراج می‌زنيم؟
شايد برای بعضی از دوستان، مافيا و گنگستر، چنان توهين نباشد و آنرا استعاره از باند بازی و رفيق بازی بدانند. ولی وقتی حتی همين باند بازی هم در بلاگ نيوز وجود خارجی ندارد، آيا نبايد آنرا توهين تلقی نمود؟ کما اينکه خود من به آن به عنوان يک نقد پاسخ دادم، نه توهين.
اين دوستان چگونه می‌توانند ثابت کنند در بلاگ نيوز باند وجود دارد؟ وقتی در بلاگ نيوز به روی همه باز است، چطور از محيطی بسته سخن می‌گويند؟ واقعاً احتياج به آمار است که تاکنون به چند وبلاگ لينک داده شده، يا کافيست يکبار به بلاگ نيوز بدون غرض‌ورزی نگاه کنيم؟ آيا تمام اين وبلاگ‌ها عضوی از باند هستند؟ کدام يک از همکاران بلاگ نيوز را می‌توانيد در يک مجموعه فکری و عقيدتی قرار دهيد که حال بياييم باند بازی کنيم؟
وقتی بدون هيچ چشمداشتی، مدتهاست لينک وبلاگ ندای امروز در وبلاگ من وجود دارد و از خواننده‌های آن هستم، عجيب نيست که در بلاگ نيوز او را در باند (!!!) خود قرار ندهم؟ اگر قرار باشد کسی در باند (!!!) من باشد، ابتدا دوستان خودم و وبلاگ‌هايی که می‌خوانم خواهند بود. ولی چرا بيشترين اتهام باند بازی از جانب دوستان و آشنايان است؟

September 13, 2006

تولد در تولد

عجب روزيه امروز. حدود هيوده-هيژده سال پيش خودم به دنيا اومدم. همين پارسال-پيارسالا بود که وبلاگم منتشر شد. پارسال هم بلاگ نيوز و امروز انجمن بلاگ نيوز.

اونقدرها هم آدم خودخواهی نيستم که بخوام سالگرد همه چيز روز تولدم باشه! از شما چه پنهون من تو زمينه حفظيات عجيب بی‌استعداد هستم، مخصوصاً تاريخ و اسم‌ها! از فراموش کردن اسم خودم که بگذريم، هنوز مطمئن نيستم امسال هيوده سالم می‌شه يا هيژده! ولی از وقتی اومدم غربت، چپ و راست بجای اسم پدر، تاريخ تولد آدم رو می‌خوان. راستش خيلی زشته يواشکی کارت شناسايی‌ات رو نگاه کنی بعد جواب بدی! به همين خاطر با کلی زحمت اين تاريخ رو حفظ کردم تا بيشتر از اين آبروم نره. از اونجا هم که فقط همين يه تاريخ تو ذهنم مونده و تازه اگر هم يادم بره ديگران يادم می‌اندازند، شده مبدا تاريخ من!
تازه چه اشکالی داره آدم به خودش هديه بده؟ منم چند ساله نتيجه زحمت‌هام رو روز تولدم، به خودم و به شما هديه می‌دم. عيبی داره؟

از اين حرفا گذشته، يک سال ديگه هم پير شدم. البته باور بفرماييد بنده هيچ تغييری نيافتم. همون سعيدی هستم که بودم. گواهش عکس‌های زير.


تاريخش يادم نيست، ولی قبلنا بود - زنجان - حياط پدر بزرگ مادری

اينم دقيق تاريخش يادم نيست (!!!) ولی همين امسال بود - تهران - دم در خونه سابق پدری

می‌بينيد؟ بعد از اينهمه سال بنده از موتور رکس نه پايين اومدم، نه بالاتر رفتم. در عکس دوم «اون لباس زيبا همی نشان آدميت نيست!!» بلکه نشان دوماديه.
البته پشت پرده همين عکس دوم نشان از تغييرات بسياری دارد و به مبارکی و ميمنت بنده رو به نام مادر محترم بچه‌ها زدند، ولی باور بفرماييد هيچ توفيری با اون عکس اوليه نکردم، فقط حالا يه همسر مهربون و فهميده دارم که با هيچی تو دنيا عوضش نمی‌کنم.

از همه عزيزانی که لطف داشتند و خواهند داشت، از صميم قلب تشکر می‌کنم.

September 21, 2006

اولين‌های من در خاورميانه

از اونجا که جديداً همه بزرگان شروع کردند به افتخارات‌نويسی، بنده حقير هم مثل اون بنده خدا که خودشو می‌اندازه وسط مأمورها و می‌گه «سرکار منو کجا می‌بری؟» تصميم گرفتم خودمو قاطی بزرگترا کنم!

اولين‌های علمی
بنده برای اولين بار در خاورميانه در طول تحصيل دبستان، فقط کلاس سوم ابتدايی معدلم بيست شد!
اولين سال چهارمی در خاورميانه که ديپلم خود را با چهار تجديدی و معدل ده و قبولی خرداد گرفت.
تنها دانشجو خاورميانه که بعد از ده سال تحصيل در دانشگاه، فقط فوقش يه ديپلم از دانشگاه آزاد واحد رودهن دارد.
با عرض معذرت دومين نفر در خاورميانه هستم که راز مدال‌های اتمی انيشتن را کشف کردم!

اولين‌های فرهنگی، ادبی
مقام اول کتابخوانی در خاورميانه به دليل اينکه آخرين کتابی که لايش را باز کردم و نقاشی‌هايش را تماشا کردم، کتاب «حسنی نگو يه دسته گل» بوده.
اولين مخترع کاغذ آدامس بازی در خاورميانه هستم و اين بازی سراسر هيجان را ابتدا در محله شهيدپرور نازی‌آباد رواج داده، سپس به محل منافق‌نشين گيشا صادر کردم، که به صورت خارق‌العاده‌ای حتی با گذشت بيش از بيست و چند سال از اختراع آن، در تمام ايران و بعضاً جهان گسترش پيدا کرده. (اين واقعاً جزو افتخارات من محسوب می‌شه!)
اولين کسی هستم که در خاورميانه و خانواده، با سرعت بيش از چند (!) کلمه رکيک و شنيع در دقيقه، سخن می‌گويم.
رکورد بيشترين پرونده قضايی با کد پنجاه و پنج (مزاحمت بانوان و دوشيزگان) و همينطور کد شصت (رانندگی بدون گواهينامه) در سرتاسر خاورميانه.
تنها دارنده و راننده موتور وسپا با سيزده سال سن در خاورميانه! به همين دليل از لحاظ فرهنگی به عنوان بچه معروف شمال غرب تهران (از طرشت بگير برو تا فراحزاد) و خاورميانه نائل آمدم.

اولين‌های هنری
در اين رشته متأسفانه در خاورميانه هيچ مقامی کسب نکردم.

اولين‌های اقتصادی
برای اولين بار در خاورميانه، در سن پنج سالگی با فروش صنايع دستی خودم (فرفره) چهل و يک تومان و پنج‌زار کاسبی کردم.
در خاورميانه اولين کسی بودم که از سن هشت تا دوازده سالگی با شرکا مختلف، به فعاليت اقتصادی آدامس فروشی جلوی مغازه پدرم پرداختم و از اين راه سود هنگفتی به جيب زدم.
اولين نفری که در خاورميانه در عرض يک سال مراوده‌های تجاری خود را از بازار مولوی (آدامس‌فروشان) به بازار عباس‌آباد (فرش‌فروشان) تغيير داد، بنده بودم!
تنها انسان دارای تفکر (!!!؟؟؟) در خاورميانه که تا هجده سالگی کار کرد و بعد از آن دست به سياه و سفيد (!؟) نزده.

اولين‌های ورزشی
کاغذ آدامس‌بازی رو که گفته بودم!
اولين بکسوری در خاورميانه هستم که سرمربی وقت تيم ملی خواهش و التماس می‌کرد که «بيا تو تيم ملی و نقش کيسه بکس رو بازی کن.»
افتخار شاشيدن به بيش از ده قله مرتفع‌تر از پنج‌هزار متر در خاورميانه در اختيار بنده می‌باشد. خاطر نشان می‌کنم سخت‌ترين آن شاشيدن در قله مونبلان (بلندترين قله آلپ) در دمای سی درجه زير صفر بود، که بدليل چند متر کمتر از پنج‌هزار متر بودن آن، جزو اين آمار محسوب نمی‌شود.

اولين‌های سياسی
به دليل مسائل امنيتی و جلوگيری از سوء استفاده دشمنان اسلام، از بيان آنها معذورم. فقط شمه‌ای از آنرا بيان می‌کنم: برای اولين بار در خاورميانه اينجانب اَن دماغ خود را به پارلمان اروپا و آلمان ماليدم. همينطور از خاک اتريش به خاک آلمان ريدم، ولی متأسفانه تلاش برای انجام اين کار در مرز فرانسه و آلمان با شکست مواجه شد!

اولين‌های وبلاگی
اولين بلاگری در خاورميانه هستم که از فرط بی‌هنری و ناقص بودن گنجينه لغوی، اسم وبلاگش را اسم خودش گذاشت.
وبلاگ من اولين وبلاگی در خاورميانه است که با وجود قصه حسين کرد نويسی‌هایم، هفت - هشت - ده - بيست نفری هستيد که می‌خونيدش و الکی نظر نمی‌نويسيد که «زيبا بود، به وبلاگ ما هم سر بزن»!

September 24, 2006

ما و طنز

چند وقت پيش يکی از دوستان می‌گفت «چرا کم طنز می‌نويسی؟» گفتم «ملت ما امت عاشوراست، چيزی غير از نوحه و منبر بر آنها اثر نمی‌گذارد.»
وقتی دور و بر خودم را نگاه می‌کنم، تا زمانی که بخندند تفاوتی بين طنز و سرگرمی قائل نيستند! وقتی هم خنده‌اشان نگيرد، می‌شود هجو و توهين و بقيه چيزها!
بارها ديده و خوانده‌ام که چگونه يک طنز را مانند مقاله علمی نقد کرده‌اند و از آن ايراد گرفتند؛ به طور مثال اگر در طنزی، چهره انسانی که حقوق زنان را محترم نمی‌شمارد به تصوير کشيده شود، بلافاصله افراد يا گروه‌های طرفدار حقوق زنان به آن ايراد می‌گيرند که «چرا به زنان توهين شده و اين رفتار را تبليغ کرده‌ايد!» در صورتيکه وقتی نکته‌ای به طنز آورده می‌شود، در واقع انتقاد است، نه تبليغ آن موضوع.
مشکل ديگری که گريبانگير قشر مدعای روشنفکری است، عدم تحمل طنز است و آنرا با روشنفکری مخالف می‌دانند! اين دوستان بيشتر ترجيح می‌دهند، طرف مقابل را روبروی خود بنشانند و شروع به نصيحت و موعظه کنند. هرچند اين روش بخاطر فرهنگ منبری ما، کارايی بيشتری نشان داده، ولی در عمل می‌بينيم که نتيجه‌ی مطلوبی نداشته.
با وجود اينکه به نظر من بسياری از طنزپردازان ما در زمره روشنفکران گنجانده می‌شوند، ولی همين‌ها از جانب مدعيان روشنفکری به جلف و متحجر بودن متهم می‌شوند! در فرهنگ عامی هم شخصی مقبول جامعه است که بقول معروف سنگين و باوقار و جدی باشد و طنزپردازان را در حد يک دلقک که تنها وظيفه خندانيدن را برعهده دارند، می‌بينند. اگر هم موضوعی را که خود با آن در ارتباط هستند به طنز مورد انتقاد قرار گيرد، آشفته می‌شوند و می‌گيرند و می‌بندند و می‌زنند؛ نمونه آخرين آن کاريکاتور‌های روزنامه دانمارکی و روزنامه ايران و شرق!

همه اينها مقدمه اين بود تا بگويم، دوستان عزيز، روشنفکران گرانقدر، سروران بزرگوار، بياييم طنز را آنطور که هست بشناسيم. بياييم بين زبان طنز و تمسخر تفاوت قائل شويم و هر دو را با يک چوب نرانيم. اگر شما در برابر مشکلات اجتماعی به نصيحت پدرانه يا بگير و ببند و بکش اعتقاد داريد، روش کسانی که به کاربرد زبان طنز اعتقاد دارند را هم به عنوان يک راه کار، تحمل کنيد.
يادداشت پيشين من کاملاً آگاهانه و در نقد فرهنگ خودبزرگ‌بينی و اولين بودن در جامعه امروزی ما بود. آنطور هم که از نوشته‌های اکثر دوستان شروع کننده اين جريان، برداشت کردم، چيزی غير از انتقاد به اينگونه رفتار‌ها نبود. حال کسانی در اين بين از شخص خاصی نام بردند، که باز هم نمی‌توان به آن ايراد گرفت؛ چون مسأله فراتر از مشکل يک شخص است. بهتر است کمی به دور و بر خودمان نگاه کنيم. کلنگ هر طرح بزرگ و کوچکی در ايران به زمين می‌خورد، تابلو بزرگترين و اولين و ... در خاورميانه در کنار آن وجود دارد. کودکان خود را مجبور می‌کنيم در انواع و اقسام کلاس‌ها شرکت کنند تا کمتر از فرزندان فامیل و آشنا نباشند! کوچکترين توانايی‌های خود و حتی نزديکان را با افتخار در بوق و کرنا می‌کنيم! تمام اينها به جامعه‌ای منتهی شده که برادر و خواهر چشم ديدن هم را ندارند و همه به دنبال بهتر و اول شدن هستيم. شايد بگوييد نفس اين کار به خودی خود اشکالی ندارد، من هم با شما موافقم، ولی وقتی در فرهنگ ما، هدف وسيله را توجيه می‌کند، کوتاهترين راه را انتخاب می‌کنيم و رقابت‌ها به تخريب تبديل می‌شوند. قبل از اينکه بگوييد: «نه! اينطور نيست!» کمی منصفانه به اطراف و حتی درون خود نگاه کنيد.

به نظر شما انتقاد از اين خودبزرگ‌بينی‌ها ضرورتی ندارد؟ ولی به نظر من از همه چيز واجب‌تر است؛ چون دليل و منشا تمام ديکتاتوری‌ها و خفقان‌ها و سرکوب‌ها که دغدغه اصلی شماست، همين خود بزرگ بينی‌ها و سعی در اول و بهتر ماندن شخص يا عده‌ای است. از ديد شما، چه اشکالی دارد اين مسأله به صورت طنز مطرح شود؟ حال که می‌بينيم اين حرکت بازتاب زيادی پيدا کرده و باعث شده اکثر دوستان با اين روش نگاهی به درون خود بياندازند؛ چرا بايد از آن ايراد بگيريم؟

خيلی از بزرگواران منتقد، اين حرکت را در جهت تخريب و تمسخر يک شخص می‌دانند! اين دوستان نکته‌بين‌تر از آن هستند که فقط يک مثال را ببينند؛ هرچند من و اغلب دوستان به اين شخص هيچ اشاره‌ای نکرديم و از اول تا آخر خودمان بوديم و خودمان. اگر هم توهين يا به قول شما هجوی بوده باشد، باز هم به خودمان برمی‌گردد، نه به شخصی که چند نفر به او اشاره کرده‌اند يا حتی به قول شما باعث اين حرکت بوده.

اتفاقاً در بين يادداشت‌های طنز دوستان بجز جنبه مفرح و خنده‌دار بودنشان، نکات اجتماعی بسياری بود. هرچند بستگی دارد، با چه ديدی به يک نوشته طنز نگاه کنيد. به طور مثال از جمله زير چه برداشتی داريد؟
«رفیق فابریک بودن با حسین ملکزاده در دوران دبیرستان و پیش‌دانشگاهی (حسین ملکزاده الان 206 دارد و بسیار مایه‌دار است)» - شراگيم

در هر حال بعضی از دوستان و حتی آن شخص مثال زده شده، سعی بسياری کردند که تمام اين يادداشت‌ها را در جهت تخريب ايشان، نشان دهند که به باور من وقتی مطلبی به طنز و با محوريت شخص نويسنده است، اين بهانه غيرقابل قبول خواهد بود، مگر اينکه تمام دنيا را سياه ببينيم و قبل از خواندن مطلبی آنرا هجو بناميم!

لازم به توضيح است که خود من با شخص مورد اشاره هيچ مشکلی ندارم و اولين‌بار که شخصاً از من خواست به وبلاگش لينک بدهم (دو سال پيش) به او لينک داده‌ام و اغلب مطالبش را خوانده‌ام. از ديد من او يک کودک است که حتی اگر هم قتلی مرتکب شود، نبايد مجازات شود، چه برسد به اينکه مانند اکثر مردم جامعه و حکومت، افتخارات خودساخته خود را به رخ ديگران می‌کشد. ولی مسلماً شما هم موافق سکوت در برابر خودخواهی‌ها و خودبرتربينی‌ها نيستيد؛ چون افرادی نکته بين و دلسوز هستيد و معمولاً کوچکترين مشکلات اجتماعی را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهيد.

September 27, 2006

در پايان اين هجو نتيجه‌گيری منطقی وجود دارد!

خبرنگار واحد مرکزی خبر - در پی نشر جمله‌ای موهن در وبلاگ سعيد حاتمی، امت هميشه حاضر در صحنه و روزه‌دار بلاگشهر، به صورت خودجوش و از تمام نقاط دنيا، کفن‌پوشان و قمه‌زنان به سمت دادستانی تهران حرکت کردند تا انزجار خود را از اين عمل وقيح اعلام نمايند و مشت محکمی بر دهان ياوه‌گويان و تخريب‌کنندگان مقدسات بکوبند. طلاب خارجی حوزه علميه وب، انجمن اسلامی فارغ‌التحصيلان شبه‌قاره وبستان، اداره اماکن وبلاگشهر بزرگ، نماينده فعال حضرت زينب (س) در وبلاگستان، مريم جون‌اينا و همچنين گروه‌ها و تشکل‌های مختلف با صدور اطلاعيه‌ها و بيانيه‌هايی جداگانه خواستار برخورد صريح قانونی با وی شدند.

در همين راستا خبرنگار ما که در دادستانی حضور داشت شاهد حضور کت‌بسته سعيد حاتمی بود که به همراه مأمورين به سمت دفتر دادستان کشانده می‌شد و التماس می‌کرد که حاضر است همين حالا برود خبرگزاری ايسنا و مصاحبه کند، ولی اغلب حضار اذعان می‌داشتند که چهار ماه انفرادی رو شاخشه!

دادستان کل که با وجود شروع دانشگاه‌ها و مشغله تدريس، مستقيماً نظارت بر اين پرونده را برعهده گرفته، دليل بازداشت سعيد حاتمی را تشويق اذهان عمومی برای تخريب شخصيت‌های عالی مقام، عنوان کرد و گفت: پس از نشر جمله‌ی سراسر هجو و کذب و توهين‌آميز «شراگيم: رفیق فابریک بودن با حسین ملکزاده در دوران دبیرستان و پیش‌دانشگاهی (حسین ملکزاده الان 206 دارد و بسیار مایه‌دار است)» در وبلاگ ایشان علاوه بر مدعی‌العلوم‌ها، سازمان‌ها و شخصيت‌های زير شکايت خود را تسليم دادگاه کردند.
تيم وکلای مدافع حسين ملک‌زاده، بخاطر تخريب شخصيت ايشان در نوشته‌ای سراسر هجو!
دايره مبارزه با منکرات و مفاسد اجتماعی-وبلاگی، به دليل مشکوک بودن رابطه حسين ملک‌زاده با شراگيم زند! و چون در دوران دبيرستان بوده پس کودک آزاری هم اتفاق افتاده!
انجمن اسلامی بازار، بخاطر توهين و تخريب و آزار و هجوم عليه بازار و مايه‌‌دار‌ها!
وزارت آموزش و پرورش، به دليل انجام اعمال خلاف عفت عمومی و تقلب در دوران دبيرستان و پيش دانشگاهی توسط حسين ملک‌زاده!
نماينده حقوقی ايران خودرو، بخاطر تشويش اذهان عمومی و پايين آمدن قيمت پژو 206 بخاطر اين نوشته!
انجمن اسلامی زنان ويژه، بخاطر بلند کردن خانوم‌ها توسط پژو‌های 206!
اتحاديه دفع حيوانات موذی، به دليل توهين آشکار به سوسک‌ها در ناآرامی‌های مربوط به روزنامه ايران و انتشار مجدد آن!
فدراسيون سوارکاری، بخاطر بدون هاله بودن اسب در کاريکاتور روزنامه شرق! [گويا اين دو اتهام به اين پرونده بيشتر نزديک بوده.]
همچنين گودرز و شقايق به دلايل بسيار!

کارشناسان پيش‌بينی می‌کنند در صورتيکه شراگيم زند هم از اين مسأله مطلع شود، بخاطر تخريب اذهان عمومی و سوء استفاده از يادداشت وبلاگش و بدون اجازه لينک دادن به آن، از متهم شکايت خواهد کرد.

نتيجه‌گيری منطقی
به قول مامانم آدم خودش بايد عاقل باشه.

About September 2006

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in September 2006. They are listed from oldest to newest.

August 2006 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35