خونه نو، بخور پلو!
شيش هفت ماهی بود که داشتند کل ساختمونمون رو بازسازی میکردند. لامصب اين آلمانیها عين مورچه کار میکنند. يواش ولی حساب شده! اگه ايران بود تو دو ماه سر و ته کار رو هم میآوردند، ولی بعد از شيش ماه تازه بازسازی اتاقها تموم شده بود و رسيده بودند به راهروها. تمام اين مدت تو خاک و گچ زندگی میکرديم.
مادر بچهها از پارسال پاشو کرده بود تو يه کفش که اين اتاق بيست متری برای ما کوچيکه. حمام و توالت و آشپزخونه مشترک هم از بهونههای ديگهاش بود. ولی من اونجا رو خيلی دوست دارم؛ وسط جنگل و چسبيده به بزرگترين و زيباترين مجموعه کاخ و پارک دنيا. تازه تا محل کار خودش با دوچرخه فقط ده دقيقه راهه. از اين حرفا گذشته، ننه بابای من با هفت-هشت تا بچه قد و نيم قد يه عمر تو دو تا اتاق زندگی کردند، حالا اتاق به اين بزرگی واسه ما دو نفر کوچيکه؟
از اونجا که معمولاً تو اين موارد حرف حرف خانوماست، دلايل ما کشک حساب شد و به روی چشم پذيرفتيم. فقط مشکل اينجا بود که تو شهر ما بخاطر توريستی بودنش، کرايه خونه خدا تومنه! میموند خوابگاه دانشگاه که ليست انتظار آپارتمانهاش، عمر نوح میخواست. خلاصه بعد از يک سال و نيم انتظار بالاخره يه آپارتمان دو خوابه خالی میشد. البته باز شانس ما، يکی از اتاقها دو ماه پيش خالی شده بود و اگر همون موقع قرارداد نمیبستيم کل آپارتمان رو از دست میداديم. خلاصه دو ماه نصف کرايه رو داديم ولی چون هنوز کامل خالی نشده بود، جای قبلی مونديم.
حسين، خواهرزاده ارشد که همسايه ديوار به ديوار ما بود، با يکی از دوستانش تو برلين يه آپارتمان گرفته بود و اونم میخواست اسباب کشی کنه. قرار گذاشتيم با هم يه کاميونت کرايه کنيم تا کار دو بار نشه. به قول محسن (خواهرزاده نايب ارشد) که هربار با کامنتش يه افشاگری میکنه، يحتمل تو خونه قبلی يه خرابکاری کرديم که داريم با هم فلنگ رو میبنديم!
حالا هرچی ما جمع میکرديم باز وسايل بود که از گوشه و کنار درمیاومد! چهار سال پيش که من میرفتم اون خونه، با دو تا چمدون بودم، ولی حالا پونزده تا کارتن بزرگ پر کرده بوديم، بازم وسايل مونده بود! جالب اينجاست تو خونه جديد که شصت متريه، برای چيدن اونها جا کم آورديم! راستی تا يادم نرفته بگم، بدنه دوچرخهمو که تو انبار دوچرخهها قفل و زنجير کرده بودم، دزد برد! گويا طرف از اوناست که يه دکمه پيدا میکنه (البته میدزده) بعد واسش کت میدوزه (بازم میدزده)!
اين خونه جديد ما يه عيب داره هزار تا مزيت. از اونجا که طبقه دوم هستيم و جلوش درخته، ديگه از آسمون خبری نيست. راستش به تماشای آسمون عادت کرده بودم، حالا بايد شاخ و برگ درختها رو تماشا کنم! تازه فصل مهاجرت پرندهها هم داره شروع میشه و ديگه نمیتونم روشون مطالعات انجام بدم!!!
با اينکه آدرس خونه ما هنوز پوتسدام هست، فقط بيست متر با برلين فاصله داریم! از طرفی تا دانشگاه من فقط سه دقيقه پياده راهه. البته مادر بچهها هرجا میشينه، پا میشه، میگه دو دقيقه است، که قوياً تکذيب میشه! راه خودش دورتر شده ولی وقتی از خود خونه راضيه، کافيه!
ايستگاه اتوبوس که همين دم در خونه است و تا ايستگاه قطار هم پنج دقيقه راهه. اينجا نه تنها جنگل داره، بلکه يه درياچه قشنگ و بزرگ هم داره. با قطار تا وسط شهر برلين فقط بيست دقيقه فاصله داره که کلی محل کارم نزديکتر شده.
خلاصه کما فی السابق، با جای بيشتر و راحتتر در خدمت دوستان هستيم.

