من و خرس و دوچرخه و جامجهانی
والا اگه خرس هم ما رو میخورد، هيچ کدومتون نمیفهميديد، همونطور که يه دزد از خدا بیخبر چرخهای دوچرخهام رو دزديد و هيچکس نفهميد.
از تعميرات خونه که عمر نوح پيدا کرده بگير تا درس و مشق و کار و جامجهانی، دلايل خوبی واسه ننوشتن هستند؛ هرچند که هستم.
ولی خداييش ديروز آلمان آلمان هميشگی نبود. اضطراب و هيجان تو چهره مردمان موج میزد. اکثراً ترجيح دادند تو جمع فوتبال افتتاحيه رو تماشا کنند. هر گوشه و کناری يه پرژکتور و چند تا ميز و آبجو و کباب و انواع و اقسام آدم با لباس سفيد و پرچم سه رنگ ديده میشد. ديگه وقتی خانوم پرفسور که يه عمر تلويزيون رو تحريم کرده بود، تو خونهاش با پرژکتور فوتبال پخش میشه! از بقيه چه انتظاری میره؟
منم تا ساعت پنج کلاس داشتم (شيش بازی شروع میشد) واسه همين سر کار نرفتم. بعد از کلاس تو سالن اصلی دانشکده که يه مانيتور بزرگ داره فوتبال پخش میشد و بعد از اون پارتی تابستونی. يه خوک درسته رو هم داشتند کباب میکردند و بساط آبجو و عرقخوری مفت هم براه بود، ولی بر نفس اماره غلبه کردم و اومدم خونه تا کنار خانواده باشم [من ديگه اهل زندگی شدم!].
ملت فکر کردند فرانس (همون بکنبائر خودمون) پسر خاله منه که بليت بازیهای ايران و از مرحلههای بعدی يه بازی و فينال رو دارم. نه تنها خدا تومان پولشو دادم بلکه خدا تومان ديگه هم بايد بدم و برم تا شهرهايی که بازی هست (فقط فينال و يه بازی از يک چهارم تو برلين هستند). برای بازی فردا هم نمیدونم چطوری برم. آخرش فکر کنم اتو بزنم؛ چون با قطار ارزونترينش نود يورو میشه. سفارت و مجاهد و کمونيست و اصلاحطلب و سلطنتطلب (خدا رو شکر اين يکی تو اروپا کمه) فرقی ندارند، همشون در این مورد خاص قابل تحملند! اگر هيچ کدوم از اينا نشد مجبورم به يه نامسلمون پول بدم که منو با خودش ببره!
راستی از بلاگرها کسی غير امير عليزاده استاديوم نيست؟
بازم از همه کسانيکه تو اين مدت مزدوج شدنمون رو تبريک گفتند ممنونیم.
