« April 2006 | Main | July 2009 »

May 2006 Archives

May 5, 2006

داستان سامان گرفتن من

هيوده-هيژده سالم که بود، سر لات‌بازی چند روزی بازداشت بودم. يه روز عموم با يه پرس چلوکباب اومد ملاقاتم [برعکس همه که سيگار و کمپوت می‌برند!]. از حرفاش فهميدم، بزرگان فاميل نشستند و به اين نتيجه رسيدند که برای آدم کردنم، برام زن بگيرند! منم می‌دونستم به اين زودی‌ها آدم نمی‌شم؛ واسه همين زير بار نرفتم!

از بچگی برنامه‌ام اين بود که بيام اينور آب، ولی کمتر کسی اين قضيه رو جدی می‌گرفت. وقتی بزرگ شدم و دنبال کارهای خارجه رفتنم افتادم، تازه ننه بابامون دوزاريشون افتاد که پسر ارشدشون داره می‌پره. باز هم نشستند و به اين نتيجه رسيدند که بهترين کار واسه اينکه دست منو دور و بر خودشون بند کنند، پيدا کردن يه زن خوشگل و پولداره!!! اين يکی پيشنهاد بدی نبود، ولی کو زن خوشگل؟ [پولداريش که همه ماشالا پول دارند!] تازه به اعتراف خودشون، از اين عرضه‌ها هم نداشتند که راه بيافتند تو روضه‌خونی‌ها و جلسات و در و همسايه که يه دختر خوشگل برام پيدا کنند [نجيب و با خانواده و اين حرفا که همش حرفه].

خلاصه اومدم اينجا و از رو ناچاری جورابامو خودم شستم، از گشنگی خودم باقالی‌پلو و فسنجون پختم، بازم از اجبار هفته‌ای يک‌بار ظرف‌هامو شستم و همينطور کم‌کمک وقتش داشت می‌شد، فقط مونده بود ديپلم گلدوزی و خياطی! ولی حالا به هر کی می‌گفتم بيا زنم بشو، يه پا قرض می‌کرد و دِ فرار! تا اينکه از قضا با «مادر بچه‌ها» آشنا شدم. هر چی می‌گذشت بيشتر به اين رابطه شکم می‌برد [هنوز هم شک دارم!] آخه نه جر و بحثی داشتيم نه دعوا و بزن بزنی! [هنوز هم نداريم!] برام عجيبه که چطور يکی می‌تونه بيشتر از بيست و چهار ساعت منو تحمل کنه، که مادر بچه‌ها تا حالا تونسته [خدا بقيه‌اش رو بخير کنه!]. گفتيم شايد دليلش همون دوری و دوستيه و اگر زير يک سقف زندگی کنيم، بالاخره سر نمکدونی، چيزی، دعوامون می‌شه، که بازم نشد. گفتيم شايد اگر رسمی زن و شوهر بشيم، اوضاع فرق کنه و اين خوارشوورها و مادرشوور بجای تحويل گرفتن عروس، يه کم تو زندگيمون دخالت کنند تا باعث اختلاف بشه.

از اونجا که جفتمون عيد ايران بوديم، قرار شد همونجا بريم خودمونو بنام بزنيم و يه جشنی هم بگيريم تا هی ملت نگند چرا به ما پلوی عروسی‌تو ندادی. جای همتون رو چند تن از بلاگرهای هميشه در صحنه پر کردند [مخصوصاً اونها که چند پرس چند پرس خوردند!]
همينجا، بنده و مادر بچه‌ها از همه اونها که اومدند و اونها که نيومدند، و همينطور تمام دوستانی که حضوری، تلفنی، ايميلی، کامنتی و غيره تبريک گفتند، تشکر می‌کنيم. ايشالا عروسی بچه‌هامون! نه! ببخشيد! عروسی خودتون و بچه‌هاتون.


بنده در حين آماده شدن دومادی (توسط: مداد سياه)

جشن ما پنجشنبه بيست و چهار فروردين بود و يکشنبه بعدش برای ماه عسل اومديم خارجه [شهر زيبای پوتسدام]!!! البته ماه عسل کماکان ادامه خواهد داشت و ما در اين ماه در مقدار معتنابهی از عسل غوطه‌ور هستيم. دليلش هم نه مادرزنه، نه خوار، مادرشوور، بلکه شروع درس و کار از بدو وروده. از طرفی ساختمون‌مون رو دارند بازسازی می‌کنند و فعلاً تو يه اتاق که نه آب داره نه برق با کلی سر و صدا و از همه فاجعه‌تر بدون اينترنت، زندگی شيرين خودمون رو دنبال می‌کنيم.

About May 2006

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in May 2006. They are listed from oldest to newest.

April 2006 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35