« February 2006 | Main | July 2009 »

March 2006 Archives

March 1, 2006

ما و روشنفکران (۳-اهميت روشنفکری)

خيلی‌ها هستند که فکر باز و روشنی دارند و در روابط شخصی و اجتماعی‌شون خردمندانه رفتار می‌کنند. مسلماً اين اشخاص روشنفکر هستند ولی مثل همون «عالم بی‌عمل و زنبور بی‌عسل». روشنفکر بايد فکرش رو عرضه کنه؛ يعنی توانايی توليد تفکر داشته باشه.
توليد، پويايی و پيشرفت و توسعه همراه داره و عدم توليد، عقب ماندگی.

مهمترين شاخصه بشر دو پا قدرت تفکرشه که در رفتار و کردارش تأثير مستقيم داره. روابط اجتماعی هم بر پايه رفتار افراد جامعه شکل می‌گيره. پس اين تفکر تک‌تک اعضاء جامعه است که می‌تونه روابط اقتصادی و فرهنگی و حتی سياسی رو تعيين کنه.
در چند قرن اخير علم و صنعت با سرعت زيادی پيشرفت کرده و برای راحت کردن زندگی، وسايل و ابزار جديدی توليد شده. مسلماً با ورود هر شی جديد به مجموعه، بايد نوع رابطه تمام اعضاء با اون تعريف بشه؛ مثلاً وقتی ماشين اختراع و وارد جامعه شد، مردم نمی‌دونستند در مقابلش چه رفتاری بايد انجام بدند. يک سری از تجربه‌های قبلی (گاری) استفاده می‌کردند يا دست به آزمايش و خطا می‌زدند. همه اينها در نهايت فرهنگ رانندگی و عبور از خيابان شدند و بعدها قسمت‌های مهم اون برای لازم‌الاجرا بودن، تبديل به قانون شد.
پس همونطور که صنعت در حال پيشرفته، رفتار انسان‌ها که رابطه مستقيم با تفکر اونها داره بايد تغيير کنه تا جامعه با مشکلات کمتری روبرو بشه. جامعه‌ای که ماشين داره ولی فرهنگش رو نداره، دچار هرج و مرج می‌شه. فرهنگ (منظور رفتار اجتماعيه نه ادب و هنر) هم بايد توسط افراد متخصص اين کار تعريف بشه تا همون هرج و مرج به عنوان فرهنگ ماندگار نشه. تنها کسيکه توانايی فرهنگ‌سازی رو داره، باتوجه به تعريف روشنفکری، همون روشنفکره. اين مثال برای موارد ديگه هم صدق می‌کنه.

حالا جوامعی که صنعت وارداتی دارند، می‌تونند فرهنگ وارداتی هم داشته باشند؟ به نظر من پاسخ منفی است؛ چون مهمترين عنصر جامعه مردم هستند و فرهنگ بايد با سنت‌ها و خواسته‌های اون‌ها مطابقت کنه. صنعت هم همينطوره، مثلاً سيبری کولر توليد يا وارد نمی‌کنه؛ چون به درد شرايط محيطيش نمی‌خوره.
فرهنگ به مکان و زمان وابسته است و نمی‌شه از اين مؤلفه‌ها جداش کرد. کار روشنفکر توليد تفکريست که در زمان و مکان خاص با توجه به شناخت اعضاء جامعه، قادر به فرهنگ‌سازی باشه.

در همين زمينه بخوانيد:
۱-مقدمه
۲-روشنفکر کيست؟

March 3, 2006

کدوم تعطيلات؟

اين ترم که گذشت از اونا بود که پوست از سرم کنده شد. تا حالا تو عمرم دوازده ساعت پشت‌سرهم سر کلاس نشسته بودم که اين ترم نشستم. تو عمرم هفته‌ای چهار تا مشق پدر-مادر-دار ننوشته بودم که نوشتم. هفت تا امتحان کت و کلفت نداده بودم که دادم [ای منحرف‌های بی‌تربيت]. امروز هم از آخرين امتحانی که نوشتم يک هفته می‌گذره، ولی کدوم تعطيلات؟

از همون جمعه هفته پیش بعد از امتحان يکراست رفتم سر کار. بدبختيه ما اينه که هم تو دانشگاه صاحابمون پرفسوره، هم تو شرکت. همشون هم علاقه دارند مشق بگند. البته مشق سر کارم رو چهار سال پيش هم نوشته بودم، ولی اون موقع رئيس کس ديگه‌ای بود. سه روز هست که کارم رو تموم کردم و تحويل دادم، ولی برای ادامه کار احتياج به برنامه‌ای داشتم که قفل سخت‌افزاری داره و قفلش دست يکی از همکاران درحال ماموريته. ده هزار يورو هم برای خريد يه قفل ديگه، يه کم (!) زياده! خلاصه مونديم بلاتکليف.

ديروز هم نتايج يکی از امتحان‌هام اعلام شد و از اونجا که من هميشه با اکثريت همراه می‌شم، با کمال مسرت، افتخار شامل هفتاد و چهار درصد مردودين شدن، نصيبم شد! پرفسوری که نتيجه کارش اينه، بايد سرشو بزاره بميره! لازم به تذکره که در سيستم آلمانی يک بالاترين نمره و پنج کمترينه. از همه جالب‌تر خود درسه که يکی از موضوعات پايه‌ای انفورماتيکه و من با ده سال سابقه کار برنامه‌نويسی، شرمم می‌آد بگم مبانی چی بوده که برای دومين بار رد شدم! خوبه پارسال قسمت دومش رو که نتيجه‌اش همينجوری بود، با نمره خوب (۲) قبول شدم، ولی گویا زشت بود جزو اقليت باشم! خدا وکيلی خجالت داره. تازه جزوه باز هم بود. خدا بقيه امتحان‌ها رو ختم به خير کنه.

ننه بابامون هم گير دادند که بلند شو بيا ايران سامان بگير. خوبه يادم نرفته پارسال که منو با اين وعده وعيدها کشوندند ايران خبری از سامان نبود و سر کاری بود. حالا خدا رو چه ديديد شايد رفتيم اينبار خودمون سامانه خودمون رو گرفتيم!

از اونور دشمنان اسلام بلاگ‌نيوز رو با فيل عوضی گرفتند و تَرش کردند. [خداييش شما خيلی منحرفيد، کی گفت بهش شاشيدند؟] البته زبونم لال، گوش شيطون کر، اون يکی آدرس صحيح و سالمه، ولی بايد از حالا يه فکری به حالش کنم. خدا پدر صاحاب اين سايت‌هايی که خدمات فيدبک ارايه می‌دند رو بيامرزه که کار ملت رو آسون می‌کنه. همين گوگولی مگولی خودمون، همچين RSS رو می‌خونه که کسی به گردپاش نمی‌رسه. اگر اکانت گوگل (جی‌ميل) داريد که کار با صفحه شخصی گوگل همراه با خبرخوان خيلی ساده است، اگر هم نداريد، اول ثبت‌نام کنيد بعد کار ساده می‌شه! از خبر خوان‌های آن‌لاين ديگه هم می‌تونيد استفاده کنيد. آدرس فايل RSS بلاگ‌نيوز فارسی http://fa.blognews.ir/rss.php هست. در ضمن می‌تونيد از سايت دو در دو هم برای دسترسی به لينک‌های بلاگ‌نيوز استفاده کنيد، که اونجا هم فاله و هم تماشا.
راه‌های ديگه هم هست، ولی من پشت دستمو داغ گذاشتم که راجع به فيل و تر شدنش چيزی ننويسم. از وقتی برای روش دور زدن اسمشو نبر بلاگ رولينگ مطلب نوشتم، روزی ديويست نفر از طريق موتورهای جستجو می‌آند اونجا و بدون خوندن يادداشت، تقاضاهای نامشروع دارند!

موج پيشرو و کمک‌هاشون به بچه‌های بی‌سرپرست بم احتياج به معرفی من نداره. مثل هميشه زحمت رسوندن هديه‌های ما به بچه‌ها برعهده اين عزيزان افتاده. پس عجله کنيد که دو هفته بيشتر به سفرشون نمونده.

تا يادم نرفته بگم، اگر دغدغه طبيعت رو داريد، وبلاگ مهار بيابان‌زايی رو از دست نديد. تا اونجا که می‌دونم کمتر وبلاگی به صورت تخصصی به مشکلات طبيعت ايران زمين می‌پردازه.

اين بحث روشنفکری ما هم اونقدر شيرين بود که ملت يا چرتشون گرفت، يا کشف کردند که من کرويت زمين رو دوباره کشف کردم! من بسيار مسرورم که مردم کشورم اينقدر سطح بالای علمی و عملی دارند! البته من اين منبر رو به همين راحتی‌ها ول نمی‌کنم، فقط گفتم وسطش يه زنگ تفريح داشته باشيم.

March 8, 2006

نقدی بر جنبش زنان

پارسال مادرم هفده اسفند (هشت مارس) با کلی ذوق و شوق يک جعبه شيرنی گرفت و رفت مدرسه. وقتی اومد لب و لوچه‌اش آويزون بود. هيچکس تو کلاسشون نمی‌دونست روز جهانی زن چيه! از همه بدتر خانوم معلم‌شون بوده که گفته ما اصلاً روز زن نداريم [زن کلمه زشتيه] روز خانوم [!!!] داريم که اونم يک روز ديگه است.
تلاش برای دستيابی به حقوق برابر در جامعه، يکی از بزرگترين و هدفمندترين فعاليت‌های اجتماعی می‌تونه باشه، ولی با اينکه تعداد اين افراد و تلاششون در رابطه با رفع مشکلات زنان کم نيست، کارشون نتيجه محسوسی نداره. مسلماً نقد بهترين کمک برای تکامله، به همين دليل می‌خوام نکاتی که از چند سال نزديکی با اين جنبش به ذهنم می‌رسه رو بيان کنم.

مهمترين نيازی که يک جنبش برای رسيدن به هدف داره، آگاهی عمومی است. همونطور که در بالا اشاره کردم، خيلی از زنان و دختران نه‌تنها نمی‌دونند در دنيا روزی به اسم زن وجود داره، بلکه با پيش‌پا افتاده‌ترين حقوق خودشون هم آشنا نيستند. اين اشکال در وهله اول به گردن حکومت (صاحب صدا و سيما) است، بعد متفکرين و فعالين جنبش زنان.
خود من وقتی نوشته‌های دوستان فعال رو می‌خونم يا پای صحبت‌شون می‌شينم، به سختی می‌تونم با کلامشون ارتباط برقرار کنم، حالا چطور می‌خواهيم اين گفتار به آگاهی زنان کم‌سواد و بی‌سواد که متأسفانه اکثريت را تشکيل می‌دهند، کمکی کند؟ وقتی اکثر اين دوستان بجای سعی در آگاه کردن زنان، سنت‌ها و باورها و رفتار اونها رو تحقير می‌کنند؛ چطور توقع دارند حرفشون پذيرفته بشه؟ وقتی زنی از نه سالگی چادر به سر داره و حتی برادرش هم موهاش رو نديده، چطور با تمسخر و در بعضی موارد توهين، می‌پذيره که پوشش چادر باعث هزار درد و مرض مفاصل (انواع آرتروز) و مشکلات جسمی ديگه می‌شه؟

نکته بعدی الويت فعاليت‌هاست. نمونه‌های زيادی وجود داره که بجای پرداختن به موضوعات پايه‌ای، به مواردی پرداخته می‌شه که دغدغه درصد کمی از جامعه است. مسلماً حضور زنان در مسابقات فوتبال حق غيرقابل انکار آنهاست، ولی فراموش نکنيم، دختران و زنان بسياری هستند که پدران و شوهران و برادرانشون اجازه خارج شدن از منزل برای گردش و تفريح به اونها نمی‌دنند.
هر وقت صحبت محدويت زنان می‌شه، ياد او می‌افتم. خيلی از شما اونو می‌شناسيد. دختری دوست داشتنی که تا دو سال پيش وبلاگ می‌نوشت. هنوز هم گه‌گاهی داستان‌هاش تو سايت زنان منتشر می‌شه. خانواده‌ای تحصيلکرده و اصيل (!) و از نظر اکثر ما بافرهنگ داره. ولی همين پدر و مادر بافرهنگ اجازه دانشگاه رفتن به دخترشون رو نمی‌دند. دوستان (مونث) اين دختر اجازه ندارند تلفنی باهاش صحبت کنند، بيرون رفتن و گشتن پيشکش. تنها راه ارتباطی او با دنيای خارج همين اينترنت و کامپيوتر بود، که اون هم از وقتی فهميدند به اينترنت وصل می‌شه، ازش محروم کردند. اشتباه نکنيد، اين خانواده نسل‌هاست در بالا شهر تهران زندگی می‌کنند و بقولی بسيار خوش‌نام و مردمدار هستند. هر سال هم برای تفريح به سفر خارجی می‌رند، ولی...

تو همين نمونه کوچک مادر و خواهر، نه تنها حمايتی از او نمی‌کنند بلکه اونها هم محدوديت‌های بيشتری اعمال می‌کنند. اين يعنی زنان نه به حقوق خود واقفند و نه علاقه‌ای به اين حقوق دارند و خودشون اولين ناقضان حقشون هستند.

روشنه که جنبش زنان بدون همراهی و همفکری و همکاری مردان به هيچ‌کدام از اهداف خودش نمی‌رسه؛ چون اين مردان هستند که حقوق زنان را نقض می‌کنند و در ضمن قدرت سياسی و قانون‌گذاری در دست مردان است. هر چند کنار گذاشتن حس نفرت از پايمال‌کنندگان حق، راحت نيست، ولی اين ضديت و تقابل کمکی به احقاق حقوق زنان نخواهد داشت.

هميشه گفتم و باز هم تکرار می‌کنم، بياييم از خود شروع کنيم. وقتی من و شما و بقيه حق کسی را ضايع نکنيم، می‌شيم اکثريت جامعه (همه خيلی آرمانی است) و وقتی اکثريت جامعه حقوق همديگر رو رعايت کنند، کمتر کسی بخودش اجازه می‌ده حقی رو پايمال کنه. بياييم بجای شعارها و زنده‌باد و مرده‌باد گفتن‌ها، کمی عمل کنيم.

روز زن زمانی برای من مبارک خواهد بود که در هيچ جای دنيا، هيچ مردی، به خودش اجازه نده برای زندگی زنی تصميم بگيره و هيچ زنی خودش رو وسيله ارضاء جنسی مردان ندونه.
اين روز بر همه مردان و زنان مبارک.

March 11, 2006

آيا می‌دانيد، درد باتوم بيشتر است يا کمربند؟

عصر چهارشنبه، پارک دانشجو، روز جهانی زن، چهارصد الی پانصد نفر زن و مرد، پليس ضد شورش، باتوم، مردم رهگذر... اين روزها اين کلمات برای بلاگرها و بلاگ‌خوان‌ها کاملاً آشناست.
گفتنی‌ها و تفسيرها گفته شده، ولی چيزی که به سادگی از کنار آن گذشته شده، آن مأموری است که برخلاف ادعای مردانگی (ناموس‌پرستی و غيرت) دست روی ضعيفه‌ها (به تعبير خودشان) بلند کرده. نه! اشتباه نکنيد، آنها روبات نیستند. آنها ساکنان همين آب و خاک هستند. آنها پدران و همسران و برادران ما هستند. مطمئن باشيد اگر آن سربازها و مأمورها، فقط معذور بودند، می‌توانستند آرام‌تر بزنند. ولی آنها با تمام نيرو زدند؛ چون کار تازه‌ای نمی‌کردند. آنها دختران و زنان و خواهران خود را هم اگر سرپيچی کنند، بدون دستور فرمانده می‌زنند. آنها اين کار را خوب بلدند. بسياری از آنها اين کار را هر روز تمرين می‌کنند. در کوچه پس کوچه‌های همين تهران حسين‌هايی را می‌شناسم که دست روی مادران هفتاد ساله خود بلند می‌کنند. مهرداد شانزده ساله‌ای را می‌شناسم که آنقدر مادر باردار خود را زد که... می‌دانيد چرا؟ مادر غذای باب ميل او را نپخته بود! خيلی عجيب نيست که او يا حسين در بيست سالگی با شقاوت تمام بر بانوی شعر ايران ضربه می‌زنند.
حالا شايد دوستان بفهمند درد دختری را که بخاطر چند دقیقه دير آمدن از مدرسه و دانشگاه با کمربند پدر استقبال می‌شود. باور کنيد تعداد اين دختران ده‌ها برابر بيشتر از شما پانصد نفر است. باور کنيد درد هر روز کمربند خوردن، بسيار بيشتر از سالی چند باتوم خوردن است. باور کنيد جای زخم سيگاری که بر بدن زنان خاموش می‌شود، هيچوقت نمی‌رود، ولی کبودی‌های ضربات باتوم، زودتر از آنچه که فکر کنيد خواهد رفت.
باور کنيد متلک و فحش شنيدن در خيابان و کامنت و ايميل در برابر تجاوز پدر و برادر و عمو و دايی و اقوام ذکور، هیچ خشونتی نيست. باور کنيد وقتی وجود زنان ما توسط مردان و خود زنان سانسور می‌شوند، سانسور اينترنت و کتاب و روزنامه دردی نيست.

به شما دوست عزيزی که چهارشنبه ضربات باتوم بر بدنتان نشسته، تبريک می‌گم، نه بخاطر روز زن، بخاطر اينکه شايد حالا بتوانيد گوشه کوچکی از دردهای زنان کشورتان را تجسم کنيد.

March 14, 2006

چهارشنبه‌سوری بی‌بخار

پريشب که رسيدم، تازه فهميدم دو روز بعدش چهارشنبه‌سوريه. خداوکيلی اصلاً آمادگی روحيش رو نداشتم. تو دو روز که نمی‌شد کيارش شيرازی و احمد آقايی رو پيدا کرد. به هر کی هم می‌گفتيم چهارشنبه‌سوری کجا بريم، می‌گفت امسال اصلاً حرفشو نزن، همسايه پسرخاله عمه‌ام اينا گفته نوه دايی‌اش اينا می‌گه امسال بگير بگيره (!!!) و مأمورها حکم تير دارند و امسال قراره همه جا بترکه و از اين حرفا. خلاصه به هرکی گفتيم بيا بريم بيرون گفت تو هم اگه جونتو دوست داری نرو! آخرش هم مجبوری با کاوه نوری قرار گذاشتم!
صبح فهميدم همه مدرسه‌ها تعطيل هستند؛ چون نمی‌تونستند امنيت جانی بچه‌ها رو تأمين کنند! عصری هم که رفته بودم جمهوری، همه پاساژها رو تعطيل کرده بودند! هر دو دقيقه هم يه آمبولانس يا ماشين پليس (البته از نوع بنز) با آژير بلند و سرعت زياد اينور و اونور می‌رفت. البته تا اونجا که من می‌دونم اگر جايی اتفاقی افتاده باشه ماشين‌های امدادرسانی همه بايد به اون جهت برند، ولی امروز آمبولانس می‌رفت شرق، آتش‌نشانی می‌رفت غرب، يه ماشين پليس هم شمال و اون يکی جنوب!
خيابون‌ها هم همه خلوت. با کاوه و امير کوشکی رفتيم کوشک ولی فقط دو سه تا فنجول داشتند ترقه‌بازی می‌کردند. با تيم خبری رويتر راهی گيشا شديم که حتماً اونجا سوژه وجود داره. گويا واقعاً قلق مردم اومده دستشون؛ چون گيشايی که با وجود هزار تا مأموربازی و حمله برادران مخلص بسيجی، اونقدر شلوغ می‌شد که تو پياده رو اصلاً جای رد شدن نبود، تک و توک اهالی محترم غیر گيشا ايستاده بودند و حرکت‌های خارج استاندارد نشون می‌دادند! هرچی چشممون گشت يه آشنا و بچه محل پيدا کنيم، دريغ از يک نفر. ديگه خسته شده بودم. می‌خواستم برگردم خونه، ولی خب نذر دارم هر سال تو اين شب عزيز، يه باتوم بخورم و نمی‌شد بدون ادای نذر صحنه رو ترک کنم. دو ساعت دنبال يه مأمور زحمتکش انتظامی گشتم که اين نذر ما رو برآورده کنه، ولی دريغ از يک نفر.
خلاصه جاتون خالی برای اولين‌بار يه چهارشنبه‌سوری کسالت‌آور و فطيری رو بدون هيچگونه باتوم، بدون فرار، بدون زخم سنگ‌های نارنجک، بدون سوختن لباس و مو و از همه مهمتر بدون کيارش رو گذروندم. البته هنوز که ساعت دوازده شب نشده صدای نارنجک و ترقه می‌آد، ولی چهارشنبه‌سوری به اين بی‌بخاری نديده بودم.

March 21, 2006

سال تحويل روی چهارپايه، مته به دست

با تسليت اربعين سالار شهيدان، اباعبدالله‌الحسين (ع)، عيد سعيد نوروز را به تمام شهيدان، مفقودين، آزادگان، جانبازان، فارسی‌زبانان و ساير ملل تبريک و تهنيت عرض می‌نمايد. (پيام نوروزی رئيس‌جمهور محبوب و منتخب)
حقيقتش از وقتی اومدم ايران صبح تا شب درگير اسباب‌کشی و راه انداختن خونه نو اوليا محترم بودم و کماکان هستم، جوری‌که موقع سال تحويل روی چهارپايه مشغول نصب لوستر بودم. حالا می‌گن قراره تا آخر سال هم رو چهار پايه بمونم!
جابجايی تقريباً تموم شده، فقط يخچال نداريم. والا وقتی يک ماه پيش خبردار شديم که پدر محترم، بالاخره خونه‌اش رو فروخته و مادام-موسيو تصميم به زندگی آپارتمان‌نشينی گرفته‌اند، اخطار داديم که وسايل با عمر بين بيست تا پنجاه سال، جايی در منزل جديد نخواهد داشت؛ به همين خاطر يک يخچال چهل ساله و يک فريزر سی ساله به همراه يک يخچال پانزده ساله (که فرقی هم با اون چهل ساله نمی‌کرد)، به زباله‌دانی تاريخ سپرده شدند. پس از چند روز جستجو و مقايسه، بالاخره چهارشنبه يک يخچال-فريزر جمع و جور خريديم. قرار بود همون شب تحويل داده بشه! ولی اينجا ايران است، صدای ما را از تهران می‌شنويد! اينجا چهارشنبه و يکشنبه، زياد فرقی ندارند. البته همينش هم باعث خوشحاليه که آوردنش. بگذريم که چه جوری گوشمون رو بريدند و آخرش هم برای بالا بردنش، طبقه‌ای شش‌هزار تومن گرفتند! غير از تو آشپزخونه جای ديگه هم تحويل داده نمی‌شد و بناچار آوردنش بالا.
حالا فقط مونده بزنيمش به برق، ولی زهی خيال باطل!!! اينجا هنوز ايران است. وقتی سرويس‌کار هم می‌تونه گوش ببره، چرا نبره؟ جالب اينجاست تا می‌آی اعتراض کنی، می‌گند اين قانونشه! البته جای بسی خوشحالی است که تو اين مملکت بعضی‌ها به قانون پايبند هستند!!! خلاصه بند دال تبصره فلان می‌گه: «اگر وسايل منزل توسط غير از نماينده شرکت نصب شود، گارانتی آن باطل می‌شود!» از اونجا که شرکت معظم «ال جی» خيلی سرش شلوغه و نصف شب هم تلفنشون اشغاله، موفق به تماس نشديم تا اعلام کنيم تو رو خدا بيايد گوش ما رو ببريد! اينجوری شده که شب عيدی يخچال نداريم و احتمالاً اين وضعيت تا شنبه هفته آينده ادامه داره (اينجا کماکان ايران و عيد و تعطيلات است).
فکر نکنيد اينو گفتم، غرهام تموم شده. ماشالا زندگی تو ام‌القری قرآن يه غرنامه هم کم می‌آره، با اينحال نوروز همگی‌تون شاد و ببخشيد اگر حضوراً يا تلفناً يا ايميلاً يا کامنتاً تبريک نگفتم، آخه الان بايد برم از يخچال خونه قبلی پنير و کره بيارم تا صبحانه بخوريم!

March 24, 2006

جام‌جهانی آلمان و پيام ايرانيان

جام‌جهانی فوتبال نزديکه. تمام نگاه‌ها و تبليغات به اين بازی‌ها معطوف شده. بيش از نصف مردم جهان برای اين مسابقات لحظه‌شماری می‌کنند. با اين اوصاف جام‌جهانی فوتبال بهترين مکان برای رساندن پيام ملت‌ها به دیگر مردم جهان است.
تجربه آشنايی با مردم مختلف جهان نشون داده اکثر اونها حتی کشور ايران رو نمی‌شناسند و حتی نمی‌دونند کجای کره خاکی قرار گرفته. عده‌ای هم که می‌شناسند دو دسته هستند؛ یا مردم کشورهای منطقه و بعضی کشورهای آفريقايی يا کسانی که اخبار و رويدادهای جهان رو دنبال می‌کنند. متأسفانه رسانه‌ها فقط به اخبار دولت‌ها و سياست‌های اون‌ها می‌پردازند و همين باعث شده شناخت اين افراد از مردم ايران چيزی جز انسان‌های جنگ‌طلب و محور شرارت و حامی تروريست نباشه.
مسلماً کتمان مشکلات و ضعف‌های فرهنگی ايرانيان کمکی به حل مشکلات نمی‌کند؛ ضديت با قانون، بی‌احترامی و نقض فرديت و حق ديگران، نژادپرستی و خيلی از مشکلات تاريخی ايرانيان، قابل اغماض نيست. ولی به نظر من جنگ‌طلبی و ترور خواسته مردم ايران نيست و اين واقعيت بايد به گوش مردم جهان برسد که بهترين مکان و زمان برای اينکار همزمان با مسابقات فوتبال ايران در جام‌جهانی فوتبال خواهد بود.

با اينکه قرار است با کميته برگزاری بازی‌ها در برلين همکاری کنم و باید قبل از شروع تا بعد از پایان این تورنمنت برلین بمونم، ولی از حالا برای بازی‌های ايران در فرانکفورت و نورنبرگ و لايپزيگ مرخصی گرفتم و حتماً تو استاديوم خواهم بود. ايده‌ای که به ذهنم رسيده، نصب يا حمل يک پلاکارد (پارچه نوشته بزرگ) با مضمون صلح‌دوستی و صلح‌طلبی ايرانيان است. اين حرکت رو می‌تونم با کمک دوستانم هنگام هر سه بازی ايران عملی کنيم. فقط مونده جمله و عبارت اون که بهتره انگليسی باشه. هرچه کوتاه‌تر و مختصرتر، مفيدتر خواهد بود. زمينه‌اش می‌تونه آبی همراه با کبوتر صلح باشه.
خلاصه که محتاج پيشنهادات و ايده‌های شما هستم و اميدوارم با کمک شما اين حرکت تأثيرگذارتر بشه. بازتاب و حتی بحث در اين مورد می‌تونه به پخته و کاراتر شدن اين حرکت کمک بزرگی کنه؛ که شايد اين کار اصلاً درست نباشه. پس منتظر نظرات و همراهی شما هستم.

About March 2006

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in March 2006. They are listed from oldest to newest.

February 2006 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35