« January 2006 | Main | July 2009 »

February 2006 Archives

February 1, 2006

دزدی دردسر داره، سر شکستنک داره

بعضی‌ها فکر می‌کنند دزدی فقط از ديوار مردم بالا رفتنه. يا بازم بعضی‌ها دليل دزدی رو فقر مالی می‌دونند، ولی هميشه اينطوری‌ها هم نيست. هرکس بدون اجازه و اطلاع صاحب چيزی، از اون استفاده کنه دزدی کرده و يه دزده. حالا فرق نمی‌کنه ماشين باشه يا عکس و نوشته وبلاگ.
از اونجا که تو مملکت ما دزدی يکی از مشاغل رسمی و پر افتخار محسوب می‌شه (مثلاً دزدها مثل بقيه کسبه محترم ماليات پرداخت نمی‌کنند) به دليل غير رسمی بودن وبلاگ و اغلب ناشناس بودن بلاگرها، اتحاديه صنفی ربايندگان، به دزدی از وبلاگ‌ها جواز کسب نمی‌ده و همين مسئله باعث مشکلاتی برای اينگونه دزدان عزيز شده. به همين دليل از تمامی امت مسلمان و هميشه در صحنه ايران اسلامی تقاضا می‌شود به مناسبت فرا رسيدن ايام الله محرم فجر و در سوگواری يکی از اين دزدان محترمه که به کاهدان زده، با شدت بيشتر بر سر و سينه خود بکوبند و در اعتراض به بازداشت و شکنجه اين دزده به مدت پنجاه سال جمعه‌ها اعتصاب کنند و سر کار خود نروند. البته اگر نشد، لااقل اعتراض خود را با روشن کردن چراغ‌ها بعد از غروب آفتاب به جهانيان نشان دهند!

ته نوشت:
هميشه و همه‌جا گفتم که مخالف گرفتن آزادی از يک انسان (حتی خلافکار و مجرم) هستم، ديگه چه برسه به شکنجه و آزار دادنش. وقتی خوندم شخصی در بندرعباس بخاطر يادداشتی در يک مجله محلی، بازداشت و شکنجه شده، متأسف شدم. ولی زمانی‌که فهمیدم ايشون يادداشت طنز ف. ميم. سخن رو بدون حتی يکبار مطالعه و به خيال علمی و بهداشتی بودنش (!!!)، به اسم خودش تو مجله چاپ کرده، کمی از داغ دلم خنک شد.
هر وقت می‌بينم جايی بدون ذکر منبع نوشته يا عکسی رو از جای ديگه برداشته و به اسم خودش کرده، با تمام وجود حرص می‌خورم. اينکار اونقدر وقاحت خودش رو از دست داده که خيلی از رسانه‌های بزرگ هم اينکار رو می‌کنند، چه برسه به مطبوعات محلی که به قول آقای حکيمی پنجاه خریدار هم ندارند. تأسف‌آور وقتيه که حتی خود ما هم نسبت به اين دزدی‌ها واکنش نشون نمی‌ديم و در بعضی مواقع خوشحال هم می‌شيم که يادداشت‌مون فلان جا چاپ شده.
به غير از اين نکته، اين ماجرا نشون می‌ده با شخصيت و نام واقعی نوشتن، چقدر دردسر و حتی خطر داره و کسانی‌که با نام خودشون می‌نويسند چقدر دست به عصا و تحت فشار هستند. جالب اينجاست دوستان خارج‌نشينی که جز مداحی و روضه‌خونی حقوق‌بشر داخل ايران مطلبی ندارند تا بنويسند و سعی هم می‌کنند ناشناس بمونند، حتی يک‌بار هم از مسائل کشور محل اقامت خودشون نمی‌نويسند و با افتخار برای ملت اون سر دنيا نسخه می‌پيچند (همين ملتی که بخاطر يه يادداشت طنز يک هفته می‌ريزند تو خيابون‌ها و خواستار اعدام مسؤول چاپ اون می‌شند). هرکی هم زير علامت اين سروران به زنجيرزنی و سينه‌زنی نپردازه و مثل اون‌ها به زمين و زمان ايران (دقت کنيد فقط ايران) فحش نده، می‌شه مزدور و مواجب بگير.
اينجاست که بايد به حال و آينده مردممون اميدوار (!!!) بود.

February 6, 2006

روزگار غريبی است نازنين

بعد از اشغال کويت توسط عراق و جنگ خليج، چند سالی تو خاورميانه خبر خاصی نبود. بغير از جنگ‌های داخلی يوگوسلاوی دنيا داشت آروم و بی‌سر و صدا می‌چرخيد. اگر هم مثلاً تو رواندا مردم کشت و کشتار می‌شدند، کک کسی نمی‌گزيد.
ولی گردش روزگار از يازده سپتامبر سال دو هزار و يک ميلادی، عوض شد. طالبان و القاعده که تا ديروز رفيق و دوست آمريکا بودند، شدند دشمن درجه يک. افغانستانی که شوروی (همسايه شمالی‌اش) با اون عظمت سال‌ها نتونسته بود کامل تحت تسلط خودش قرار بده، در عرض چند روز توسط آمريکا و متحدانش اشغال شد.
صدام سال‌ها بهترين و مطمئن‌ترين شريک آمريکا و اروپا و شوروی (بعداً روسيه) تو منطقه بود، بطوريکه وقتی بخاطر سرکشی (اشغال کويت در سال ۱۹۹۱) شکست سختی از آمريکا خورد، باز هم بر عراق حکومت می‌کرد. حتی تو همون سال به دستور صدام تعداد زيادی از مردم جنوب عراق قتل‌عام شدند و صدای هيچکس هم درنيومد. ولی درست زمانی که بعد از سال‌ها تحريم اقتصادی عراق، کرک و پر صدام هم ريخته بود، شد خطری برای امنيت جهانی و با وجود مخالفت‌های روسيه و آلمان و فرانسه، باز هم در عرض چند روز توسط آمريکا و انگليس اشغال شد.
دنيا فکر می‌کرد حالا که آمريکا چپ و راست ايران خيمه زده، حکومت ايران آسه می‌ره و می‌آد تا گربه شاخش نزنه. ولی همه چيز به ظاهر برعکس پيش‌بينی‌ها اتفاق افتاد. گسترش تروريسم در عراق اشغال شده، قدرت گرفتن گروه‌های مورد حمايت ايران در عراق، رئيس‌جمهور شدن يک اصول‌گرای تندرو در ايران، پيروزی حماس (اصلی‌ترين دشمن مسلح اسرائيل) در انتخابات فلسطين و کلاً قدرت گرفتن اسلام‌گراها در کشورهای خاورميانه نشون می‌ده حضور نظامی آمريکا در منطقه اونطور که می‌خواست نتيجه نداده. ولی جالب اينجاست که آمريکا در برابر تمام اين تحولات واکنش چندانی نشون نداده.
مدتهاست که خبر پرونده اتمی ايران، تيتر اول اخبار رسانه‌هاست. درسته که من به عنوان يک ايرانی اين اخبار رو دنبال می‌کنم و در بعضی موارد در موردش فکر می‌کنم، ولی آيا بقيه شهروندان اروپايی و آمريکايی هم اين اخبار رو دنبال می‌کنند؟ به نظر من الان تو ذهن اکثر غربی‌ها نام ايران با بمب اتم گره خورده، بطوريکه خيلی‌هاشون ايران رو خطر جدی برای صلح جهانی می‌دونند.
با اينکه از نگاه سياستمداران، رفتن پرونده اتمی ايران به شورای امنيت فقط يک تهديد برای جلوگيری از برنامه تسليحات هسته‌ای ايران است، ولی برای مردم عادی دنیا نشانه‌ای جز خطرناک بودن ايران نداره. در ضمن تحريم اقتصادی بيش از اينکه به حکومت ايران ضربه بزنه و تحت فشار قرار بگيره، بخاطر گرون شدن قيمت نفت، به اقتصاد سرمايه‌داری دنيا لطمه وارد خواهد کرد. پس اونها به دنبال راه حل پرسودتر و راحت‌تری برای خودشون خواهند بود.
جالب‌تر از همه جريان کاريکاتورهای پيامبر اسلام و خوشونت‌های اخير با موضع‌گيری‌های رئيس‌جمهور ايران و همينطور مناقشه پرونده هسته‌ای ايران همزمان شده و اين ذهنيت رو بوجود آورده که مسلمون‌هايی که طاقت چاپ چند کاريکاتور رو ندارند، حالا می‌خواند به بمب اتم هم مسلح بشند. هر چی حساب و کتاب می‌کنم نمی‌فهمم چرا بعد از شش ماه که از چاپ اين کاريکاتورها می‌گذره، حالا مسلمونها دقيقاً طوری رفتار می‌کنند که در نهايت يه چهره خشن و ضد انسانی از اسلام بجای می‌گذاره.
جنگ وحشتناکه، ولی وقتی گسترده و طولانی بشه سال‌های سال مرگ و فقر و بدبختی گريبانگير مردم می‌شه و سياستمداران از پناهگاه‌ها مردم رو جلوی توپ و تانک می‌فرستند تا عمر حکومتشون چند روزی بيشتر بشه. کارخانه‌های اسلحه‌سازی هم هر روز بيشتر از قبل مشتری پيدا خواهند کرد.
با اين اوضاع حس خوبی ندارم. بوی جنگ می‌آد، نه از اون جنگ‌های يکی دو هفته‌ای و ماهی، نه از اونا که با شکست يه سپاه و لشگر تموم می‌شه، از اون جنگ‌ها که سال‌ها طول می‌کشه، از اونا که تمام مردم خاورميانه درگيرش خواهند بود. فقط می‌تونم اميدوار باشم همچين اتفاقی نيفته.

February 9, 2006

عاشورا مظهر اتحاد ملی

اونقدر که اطلاع دارم، تو اين سيصد، چهارصد سال اخير، تنها روزی که اکثريت (نزديک به اتفاق) مردم ايران يه جور می‌شند و به اصطلاح متحد، همين عاشوراست. هيچ روزی مثل عاشورا ملت يکرنگ نمی‌شند، حتی نوروز؛ مثلاً چند سال پيش که محرم و نوروز همزمان بود، نوروز کاملاً تحت شعاع عزاداری‌ها قرار گرفته بود. اين مسئله فقط بين قشر مذهبی و يا متوسط به پايين جامعه نيست، بطوريکه همون سال که چند روزی رفتيم شمال، اينقدر خلوت بود که حتی زمستون‌ها هم اينطور نمی‌شد، چه برسه به تعطيلات نوروز.

عاشورا سال 1382، خيابان ستارخان
عاشورا سال ۱۳۸۲، خيابان ستارخان

يکی از نکات جالب توجه اينه که تو ماه محرم و صفر خريد مشروبات الکلی تقريباً غيرقابل امکانه و اکثر ساقی‌ها (فروشنده‌های مشروبات الکلی) تو اين دو ماه و مخصوصاً دهه محرم تعطيل می‌کنند. البته اين اطلاعات من مربوط به تا دو سال پيشه؛ چون پارسال و امسال محرم ايران نبودم!!!
چيزی که هميشه توجه‌ام رو جلب کرده، عزاداری اقشار مختلف مردمه. به شخصه کسانی رو می‌شناسم که می‌شه گفت اصلاً اعتقادی ندارند، ولی وسط دسته‌های عزاداری همچين تو سر و صورت خودشون می‌کوبند که آدم فکر می‌کنه، عزيزترين کسشون مرده. کنار خيابون دختران زيادی رو می‌شه ديد که معلومه ميک آپشون (همون آرايش خودمون) کمتر از دو ساعت طول نکشيده، با اينحال همچين اشک می‌ريزند که هرکس ندونه فکر می‌کنه، همين حالا با دوست پسرشون قهر کردند!

بلوار خيابان ستارخان، جلوی صحنه
خيابان ستارخان، جلوی صحنه
مجدداً خيابان ستارخان، اينبار از پشت صحنه
مجدداً خيابان ستارخان، اينبار از پشت صحنه

جالبه بدونيد عزاداری عاشورا فقط مختص مسلمون‌های شیعه نيست، مثلاً يه هيأت زرتشتی می‌شناسم که عاشورا تاسوعا تو خونه مراسم می‌گيرند و چند شب هم به هيأت‌های ديگه شام می‌دند. يا ارمنی‌های زيادی رو می‌شناسم که تو هيأت‌ها و دسته‌ها شرکت می‌کنند. به همين دليله که می‌گم عاشورا بزرگترين روز ملی ايرانه، روزی که اکثر مردم تو خيابون‌ها يا دور هم هستند. روزی که تقريباً همه يکرنگ (سياه‌پوش) هستند؛ که از ايرانی جماعت بعيده (منظورم يکرنگيه). روزی که يه خونه درميون نذری داره و کمتر کسی فقط برای خودش غذا درست می‌کنه؛ يعنی غذايی که داره رو با ديگران به اشتراک می‌گذاره، که اين هم تو ايران و هيچ جای جهان شدنی نيست.

valiasr sobh ashoora
ساعت ده صبح عاشورا، خيابان ولی عصر (برای اينکه بفهميد تو پياده‌رو چه خبره، رو عکس کليک کنيد)

خلاصه امام حسين اگر هزار و چهارصد سال پيش نتونست با شهادتش اسلام رو تو شام و شبه جزيره عرب نجات بده، الان تو ايران ملت رو يک‌رنگ کرده.

راستی حکم شرعی امتحان دادن تو روز عاشورا چيه؟ من هی می‌گم اينا کافرند، شما قبول نکنيد. مرد گنده، خجالت نمی‌کشه، شب عاشورايی ما رو مجبور کرد کلی گناه کنيم! خداييش درس خوندن اونم شب امتحان از اون گناهان کبيره است.

February 18, 2006

روشنفکران و ما (۱-مقدمه)

به تجربه بهم ثابت شده، تو ايران بين مردم عادی واژه روشنفکر يه چيزی مثل ايدز می‌مونه؛ يعنی بدون اطلاع از ماهيتش، اون رو خطرناک و مضر می‌دونند. اين ذهنيت فقط جنبه تاريخی نداره و با واقعيت‌های جامعه و قشر مدعی روشنفکری هم می‌خونه. البته اين موضوع پيچيده‌تر و گسترده‌تر از اونه که من بخوام در موردش بنويسم ولی خوبی وبلاگ اينجاست که می‌شه به راحتی هر چی تو سر آدم می‌گذره رو نوشت و نظرات مختلف رو در اون مورد شنيد.
يکی از دغدغه‌های ذهنی من، همين شکاف بين روشنفکرها و جامعه بوده و خواهد بود، ولی برای پرداختن به اون احتياج بود شواهد و دلايل کافی ارايه کنم. اگر نوشته‌هام رو پی‌گيری می‌کنيد، موضوع اصلی اکثر اون‌ها اجتماعيه و سعی کردم نمونه‌هايی از اين فاصله رو در اونها بگنجونم. با اينحال احساس می‌کردم هنوز زمينه کافی برای پرداختن به اصل موضوع وجود نداره، تا اينکه با نوشته ف. ميم. سخن و بعد از اون يادداشت آقای عليمحمدی و چند نفر از دوستان ديگه، احساس کردم می‌شه در اين مورد به بحث و نظر پرداخت.
تصميم دارم تو چند بخش در اين مورد بنويسم که هم از حوصله دوستان خارج نشه و هم اينکه شايد شما هم اينجا يا تو وبلاگ‌هاتون به اين موضوع بپردازيد تا از نظراتتون استفاده کنم.
اولين سؤال اينجاست که آيا شما هم تضاد روشنفکران و جامعه ايران رو احساس می‌کنيد؟ نمونه‌ای به نظرتون می‌آد؟ لطفاً اگر مخالف اين مسئله هستيد دقيق و با مثال توضيح بديد.
اميدوارم دوستان همراهی کنند تا يه بحث مفيد شکل بگيره؛ چون به نظر من پايه و اساس تمام مشکلات اجتماعی و فرهنگی و حتی اقتصادی و سياسی ايران، همين مسئله است که در يادداشت‌های بعدی به اين موضوع خواهم پرداخت.

February 20, 2006

روشنفکران و ما (۲-روشنفکر کيست؟)

روشنفکر ترجمه واژه «Intellectual» به معنی خردمند و عقل‌گراست؛ يعنی کسيکه می‌تواند افکار خود را با دلايل عقلانی بيان و از آن دفاع کند.
تا حدود صد سال پيش در ايران مدرسه‌ای وجود نداشت و کودکان برای يادگيری خواندن به مکتب می‌رفتند و خواندن قرآن می‌آموختند. از مردم عادی کمتر کسی می‌توانست بنويسد؛ چون دسترسی به دفتر و قلم برای تمرين و يادگيری بسيار محدود و پرخرج بود. در نتيجه سواد در آن زمان به توانايی خواندن قرآن محدود بود؛ زيرا نه مطبوعاتی وجود داشت نه کتابی غير از قرآن و ديوان اشعار (بسيار محدود).
اگر کسی می‌خواست بيشتر بياموزد، تنها مکان حوزه‌های علميه بود که در آن دروس دينی آموخته می‌شد؛ بنابراين باسوادان جامعه روحانيون يا همان ملاها بودند که وظيفه آموزگاری در مکتب را برعهده داشتند. از طرفی به عنوان موعظه‌گر و عالم، نقش مشاور مردم را در تمام زمينه‌ها ايفا می‌کردند.

اولين مدرسه به سبک امروزی در زمان ناصرالدين‌شاه و به همت اميرکبير با نام دارالفنون ايجاد شد. در همان زمان عده‌ای از اشراف‌زادگان و ثروتمندان، پسران خود را برای فراگيری علم به اروپا (اکثراً فرانسه) فرستادند. عده‌ای از فارغ التحصيلان مدرسه دارالفنون هم برای تحصيلات دانشگاهی عازم اروپا شدند. همين باعث شد علم و سواد از چهارچوب دينی که جنبه روحی و احساسی دارد، خارج شود و دانش آموختگانی که با دنيای جديد (اروپای بعد از رنسانس و انقلاب صنعتی) آشنا شده بودند، تفکرات و ايده‌های جديدی را بياموزند.
اينان در بازگشت به ايران، بدليل اينکه حامل افکار و نظريات روشنفکران اروپايی بودند، اينتلکتوئل (لفظ فرانسوی آن) يا منورالفکر ناميده شدند. همين نکته باعث شد هر فرنگ رفته و درس خوانده‌ای خود را روشنفکر بداند.
تاريخ معاصر بيانگر اين است که مردم اروپا با وجود پشت سر گذاشتن تحولات و فراز و نشيب‌های چند قرن اخير، به سختی با افکار و ايده‌های روشنفکران اروپايی کنار می‌آمدند، چه برسد به مردم ايران که قرن‌ها زندگی يکنواخت و سنتی داشتند. در ضمن روحانيونی که موقعيت خود را به عنوان تنها اشخاص نافذ مردم در خطر می‌ديدند، بزرگترين مخالف روشنفکران بودند. به عنوان مثال پدرم تعريف می‌کند که روحانی روستايشان خواندن از روی کتاب چاپ شده را حرام اعلام کرده بود.
همين تبليغات و تضاد افکار روشنفکران با زندگی سنتی مردم ايران که با دين گره خورده بود، باعث شد مردم روشنفکری را ضد دين بودن بدانند و از رويارويی و گفتگو با آنها فراری شوند. از طرفی کسانی که خود را روشنفکر می‌دانستند به دليل فاصله سطح علمی و آگاهی با مردم، خود را جدا از آنها می‌پنداشتند. در نتيجه ديواری کشيده شد بين مردم و روشنفکران. البته به مرور زمان و افزايش تعداد افراد تحصيل کرده و گسترش روابط جهانی، تفکرات روشنفکری فراگيرتر شد، ولی کماکان فاصله آنها با جامعه از بين نرفته.

در اروپا داستان روشنفکری کاملاً متفاوت بود. اول اينکه روشنفکر خود توليد کننده فکر و ايده بود، نه مصرف کننده و حامل آن. دوم، اين توليد فکر از مطالعه و تحقيق روی مردم و خواسته‌ها و نيازهای آن‌ها شکل می‌گرفت. بطور مثال فرويد ساعت‌ها در روز به گفتگو با مردم می‌پرداخت و در نهايت با اتکا به تحقيقات خود نظريه‌ای ارايه می‌کرد تا مردم عادی هم آنرا بفهمند.

به نظر من مشخصه‌های زير نمی‌توانند نشانه روشنفکری باشه:
-تحصيلات دانشگاهی؛ عقل لازمه علم است ولی عکس آن هميشه صادق نيست.
-آشنايی با فرهنگ غرب؛ فرهنگ غرب برای غرب است، در ضمن تمام آن از روی تفکر نيست.
-ضد دين بودن؛ يک ديندار هم می‌تواند خردگرا باشد و يک ضد دين هم می‌تواند احساساتی.
-هنرمند بودن؛ کار نقاش و نويسنده و شاعر و نوازنده و... با احساس رابطه مستقيم دارد نه با خرد.
-خوش صحبتی و حرف‌های زيبا زدن؛ تضمينی نيست حرف و عمل و تفکر کسی يکی باشد.

به نظر شما يک روشنفکر بايد چه مشخصاتی داشته باشد؟

در همين زمينه بخوانيد:
۱-مقدمه

About February 2006

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in February 2006. They are listed from oldest to newest.

January 2006 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35