|
سرمای خيلی سرد و مشق خيلی سخت
خيلی گرمايی هستم. سالهاست زمستون و تابستون تو خونه غير از تیشرت و شلوارک لباسی تنم نکردم. معتقدم اگر هوا سرد باشه میشه لباس بيشتر پوشيد، ولی وقتی هوا گرمه حتی اگر لخت هم باشی، چارهساز نيست! اين رفتار من حتی برای اين آلمانیها که ربع عمرشون رو تو دمای انجماد میگذرونند، عجيبه.
تو ارتفاعات سرماهای شديدی رو تجربه کردم. حتی يک شب با رفيق لرمون تو دمای منفی ده درجه بدون چادر، تو کيسهخواب، خوابيديم و جز صدای غرش سقوط بهمن، چيز ديگهای اذيتمون نکرد! پايينترين دمايی که ديدم منفی چهل درجه بوده. مسلمه وقتی میخوای دو سه روز بری کوهی، قطبی، چيزی پی همه اينها رو به تنت میمالی و لباس کافی میپوشی. شنبه هفته پيش بعد از مدتها بارش برف، هوا مطلوبتر شده بود و نمنمک بارون میاومد. شب که بعد از صله ارحام خواستيم برگرديم سر خونه زندگی، ديديم تمام اون بارونها و برفهای آب شده، حالا تبديل به يخ شدند و تمام کوچه و خيابون شده زمين پاتيناژ و ملت و ماشينها در حال سرخوردنند! ما هم که با دوچرخه بوديم با سلام و صلوات و آيتالکرسی بدون زمين خوردن خودمون رو رسونديم خونه. تو هفتهای که گذشت دمای هوا بين ده درجه زير صفر (گرمترين زمان) تا منفی بيست و چهار درجه (نصف شب) بود. حالا فکرش رو کنيد دوشنبه که گرمترين دماش منفی چهارده بود، علاوه بر دانشگاه، اينور و اونور کلی کار اداری داشتم. در ضمن تنها وسيلهای که میتونست منو سروقت به همه جا برسونه دوچرخهام بود. جالب اينجاست همچين آفتابی بود که به قول آرمين گيلهمرد ملت مونده بودند عينک آفتابی بزنند يا شال گردن! برای اولين بار بود که تو عمرم آب بينیام همون تو يخ زد! وقتی نفس میکشيدم سرما تا رودهام هم میرفت (فکر بد نکنيد، تا تهش نمیرفت، اونجا خودش يخ بسته بود!) دو سه روز اول با لاتبازی گذشت ولی ديگه طاقت نياوردم و از ديروز يه جيکه سرما خوردم و دماغم مثل ابرهای پاييزی میباره!
طبق عادت لای مشق امروز رو ديشب باز کردم، ولی چشمتون روز بد نبينه، اينقدر سخت بود که يک هفته وقت میبرد و من میخواستم يک شبه تمومش کنم. نمیدونم اين خانوم پرفسور ما راجع به من چی فکر کرده بود که تا حالا هيچکس حتی مشابه اين مشق رو ننوشته بود. خلاصه تا صبح پشت کامپيوتر بقول آلمانیها گوگلن (googeln) کردم تا شايد کسی به يه زبونی راجع به اين مشق فکر کرده باشه، که هيچ خبری نبود. از طرفی نمیشد تمرکز کرد؛ چون هر پنج دقيقه آب دماغم میاومد و میرفتم دستشويی فين میکردم. خلاصه صبح با روی به سرخی خورشيد سحرگاهان(!)، مشقم رو به سپيدی سپيدهدمان تحويل استاده عزيز دادم تا مثل گذشته يادم باشد که اولاً وقتی هوا سرده لاتبازی رو بايد کنار گذاشت و شال و کلاه کرد و ثانياً لای مشقها رو به موقع باز کنم!
نظر شما چيه؟ (11 پيام)
|