|
من و هدفهای وبلاگم
معمولاً وقتی يکی از آدم تعريف میکنه، آدم انرژی میگيره و با پشتکار به راهش ادامه میده، ولی گويا من آدم نيستم؛ چون از وقتی آقای بلوچ تو سلسله يادداشتهای «نگاهی به وبلاگها»، به من و وبلاگ حقيرم پرداختند، لالمونی گرفتم. میخوام تشکر کنم، زبونم قاصره، میخوام موضوعاتی که تو سرم میچرخيد رو بنويسم، همهاش پريده! خلاصه موندم چی کار کنم. برعکس هميشه که قبل از شروع نوشتن، تيتر رو انتخاب میکردم، هنوز نمیدونم میخوام راجع به چی بنويسم که براش عنوان پيدا کنم. بلاگرهای زيادی هستند که بدون هيچ چشمداشتی برای هر چه بهتر شدن فضای وبلاگستان که بخش گستردهای از نخبگان جامعه رو در بر گرفته، زحمت میکشند. ولی نقد و مطرح کردن وبلاگهايی که بخاطر دوری از جنجالها و جناحبندیهای رايج کمتر مورد توجه قرار میگيرند، کار بسيار باارزشی هست که آقای بلوچ شروع کردند و اميدوارم هميشه ادامه داشته باشه و حمايت بشه. جالب اينجاست که «نگاهی به وبلاگها» فقط يادداشتهای آخر وبلاگ رو بررسی نمیکنه، بلکه آقای بلوچ با زير و رو کردن آرشيو، ديدی گستردهتر به وبلاگ و افکار بلاگر پيدا میکنند و با قلم تواناشون به نقد اونها میپردازند. فکرش رو هم نمیکردم روزی نوبت به من برسه و خوشحالم نوشتههام در خور نقدند. نکته جالبی که تو يادداشت ايشون در مورد وبلاگم به نظرم رسيد، اشاره به اهداف اوليهام برای نوشتن بود. وقتی وبلاگم رو درست کردم، خيلی هدفها داشتم [البته هنوز هم دوست دارم داشته باشمشون] خيلی حرفها داشتم [ايضاً] خيلی ايدهها و اميدها و هزار تا چيز ديگه داشتم. ولی به مرور زمان فهميدم اين شهر شيشهای (به قول پسر عموی فريم سياه) با شهرها و محلههای ديگه هيچ فرقی نداره و هر روز و هر ثانيه با سرعت بالايی داره تغيير میکنه. پس نمیشه تو اين شهر يه هدف و راه مشخص داشت و در نهايت موفق بود. شايد دليل اصلی دلزدگی خيلیها از وبلاگ و بلاگستان همين باشه. يکی از هدفهام، دوستی و ايجاد دوستی بوده. شايد امروزه اين واژه معنی اصلی خودش رو از دست داده باشه و با هر کی که سلام و عليک داريم، تو مجموعه دوستانمون قرار بگيره، ولی هنوز هم دوستیهايی پيدا میشه که يه رابطه متقابل همراه با احترام و صميميت و مهر باشه. خوشحالم که به اين هدفم رسيدم و با وجود کم لطفیهای هميشگیام دوستان زيادی دارم که بینظيرند و آشنايی با هر کدومشون باعث افتخار. با اينکه از روزهای اول وبلاگم مورد توجه قرار گرفت ولی هيچوقت تعداد ويزيتور و کامنت و لينک باعث غرورم نبوده، بلکه تعداد زياد کسانيکه از طريق وبلاگ من يا صفحات ديگرم، دوستانی پيدا کردند، رو دليل موفقيت خودم میدونم و خوشحالم هر روز بر اين تعداد افزوده میشه. فکر میکنم احترام به انسانها (با هر عقيده و فکری) و دوری از حاشيه و جنجال باعث ايجاد همچين محيطی شده باشه. هرچند همين دوری از يارگيریها و کشمکشهای دستهای و گروهی، وبلاگم رو از چشم بزرگان اين شهر شيشهای دور نگه داشته. البته همين در سايه کسی نبودن باعث شده اغلب اين بزرگواران از من دلخور باشند و مستقيم يا غيرمستقيم اين ناراحتی رو بروز بدند. سانسور يا زير سؤال بردن معدود کارهايی که برای بلاگستان انجام دادم، نمونه بارز اين دلخوریها از من حقيره. با اين وجود خوشحالم که اين کينهها و فحاشیها و فشارهای روانی دوستان ناشناس (!) و نقدهای غيرمنصفانه، بخاطر «ليست وبلاگهای به روز شده» يا «ضد فيلتر بلاگرولينگ» يا مخالفت با جنگ و ديکتاتوری و اعدام و کلاهبرداری و پايمال شدن حقوق کودکان و زنان و ... هستند. يکی ديگه از اهداف ورودم به اين شهر شيشهای، خودشناسی و منتشر کردن افکارم برای نقد ديگران بوده که کم و بيش بهشون دست يافتم. هميشه از مورد انتقاد منطقی قرار گرفتن بيشتر از تمجيد لذت بردم، البته خيلیها فکر میکنند کسی که جواب انتقاد رو میده، يا از خودش دفاع میکنه، طاقت انتقاد نداره و بايد در برابر انتقاد تواضع نشون داد و سکوت کرد يا بهتره بگيم بهش اهميت نداد. خلاصه که اگر کسی انتقادی از من يا نوشتههام کرده و جوابش رو دادم، مطمئن باشه من تقريباً هميشه شاد و خندون هستم و تقريباً پيش نيومده از کسی دلخوری داشته باشم و تازه خوشحالتر هم شدم که مورد توجه قرار گرفتم. هنوز نمیدونم تيتر اين يادداشت رو چی بگذارم، فقط میدونم حس خوبيه که کسی آدم رو زير ذرهبين قرار بده و کلی چيزهای خوب پيدا کنه. مطمئنم فردا پس فردا که رفتم خواستگاری و يادداشت آقای بلوچ رو نشون خونواده دختر بدم، حتماً منو به غلامی قبول میکنند! ممنونم آقای بلوچ.
نظر شما چيه؟ (20 پيام)
|