« December 2005 | Main | July 2009 »

January 2006 Archives

January 2, 2006

آغاز سال دو هزار و شش

می‌شه گفت سال جديد برای آلمان‌ها و اونها که تو آلمان زندگی می‌کنند يه جور ديگه است. پيش‌بينی می‌شه رشد اقتصادی آلمان که سال‌هاست بيشتر از يک درصد نشده، امسال دو درصد بشه؛ فقط واسه اينکه جام‌جهانی فوتبال امسال (سال ديگه شمسی) تو آلمان برگزار می‌شه. به همين دليل برای جشن آغاز سال نو برنامه‌های زيادی در نظر گرفته شده بود، مخصوصاً تو برلين و باز مخصوصاً کنار دروازه معروف شهر (Brandenburger Tor). ما هم گفتيم حالا که قراره اين همه برنامه خوب خوب باشه، همرنگ جماعت بشيم و برای اولين بار سال نو رو تو کوچه خيابون تحويل کنيم.

اين چند سال معمولاً کنار خانواده يا دوستان تو خونه جشن می‌گرفتيم. پارسال هم که تو يه ديسکو کار کردم و نشد از جام تکون بخورم، ولی اينبار برنامه گذاشتيم با جمع دوستان اکثراً ايرانی بريم دم دروازه برلين. گفتيم حالا که داريم می‌ريم برلين، صله ارحام هم کنيم و شام رو کنار خانواده باشيم. چون اين چند روز برف نسبتاً زيادی اومده بود، سخت بود فاصله خونه تا ايستگاه قطار رو با دوچرخه بريم، اتوبوس هم روزهای تعطيل ديربه‌دير می‌آد و نمی‌شد با اتوبوس رفت. پياده رفتن همانا و طبق معمول با چند ثانيه تاخير، قطار رو از دست دادن همانا. از شانس کچل من، قطار بعدی که نيم ساعت ديگه بود نيم ساعت تاخير داشت. بعد از يک ساعت انتظار وقتی قطار اومد، جای سوزن انداختن نبود، انگار همه آلمان تصميم داشتند برند برلين. هر کدوم هم علاوه‌بر انواع و اقسام نوشيدنی‌های غير شرعی يک کيسه پر از ترقه و فشفشه همراه داشتند. قطار هم هر پنج دقيقه يکبار يک ربع می‌ايستاد تا همينطور ساعت از شش (زمان مقرر برای شام خوردن) بگذره. خلاصه با ياد اتوبوس‌های امام‌حسين-انقلاب (!) به برلين رسيديم و می‌شد برای معطل موندن يک ساعته ديگران بهونه موجه آورد.
ساعت ده که اومديم بيرون خبر رسيد ايستگاه‌های مترو اطراف دروازه بسته شده و فاصله زيادی رو بايد پياده بريم. باز هم به ياد راهپيمايی‌های پرشکوه بيست و دوم بهمن کلی پياده رفتيم. پليس اکثر خيابون‌ها رو بسته بود و راه رو طولانی‌تر کرده بود. زمان سال تحويل نزديک می‌شد، ولی هنوز ما نرسيده بوديم. ثانيه‌های پايانی سال دو هزار و پنج بود که رسيديم نزديک دروازه ولی پليس بخاطر جمعيت زياد اونجا اجازه نداد جلوتر بريم. منم به رسم مملکت دستمال يزدی به دست سعی کردم با «سرکار جون بچه‌ات» و «ما دانشجو هستيم» و از اين حرفا يه راهی به جمعيت پيدا کنم که تو اين گير و دار سال تحويل شد و ترق و توروق و فشفشه هوا کردن و شامپاين باز کردن و ماچ و بوسه محرم و نامحرم. بعد از تموم شدن آتيش‌بازی پليس اجازه داد بريم اون جلو ملوها که کنسرت خارجکی هم داشت؛ ولی چه کنسرتی، چه چيزی، از قزوين هم بدتر بود. ديديم اينطور نمی‌شه؛ سال‌ها باعزت زندگی کرديم، حالا سال نويی همه داره به باد می‌ره. تو اون جمعيت نصف دوستان رو گم کرديم و من صحنه بکری رو از دست دادم! گويا يه بابايی که خيلی بهش فشار اومده بود و نجسی هم مفرط نوشیده بود گلاب به روتون، روی ملت شاشيده بود و تنی چند از دوستان ما هم بی‌نصيب نمونده بودند!

ساعت دو سه صبح بود که تصميم گرفتيم بالاخره بريم سر خونه زندگی، ولی آقای سهراب (خدا از آقايی کمش نکنه) که گويا تو اون هوا بوخوری شده بود، پيشنهاد داد بريم خونه‌شون و شام (به تعبيری صبحانه) مهمون اون باشيم. خلاصه بنده خدا کلی به خرج افتاد و هشت انسان گرسنه رو نان (برگر کينگ) داد. نمی‌دونم چی شد که تصميم گرفتيم به ياد گذشته‌ها (جوونی‌هامون!) تا سپيده دم نخوابيم، ولی مجبور بوديم به ماريو (دوست خارجکی‌مون) توضيح بديم که ما ايرانی‌ها اينطور نيستيم و مثل بقيه انسان‌ها وقتی خسته هستيم و شب شده می‌خوابيم. ولی می‌ديد ما کاملاً حرفه‌ای عمل می‌کنيم و با وجود از خواب‌مردن، کماکان بيداريم و چرت و پرت (به خيال خودمون جک) می‌گيم و به زور می‌خنديم.
ساعت هفت هشت که هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد، باز هم به ياد گذشته، با سه چهار تا پتو و بالش، محرم و نامحرم يه گوشه اتاق به رديف خوابيديم. البته سهراب اجازه نداد مثل جوونی‌هامون از کتاب‌هاش بعنوان بالش استفاده کنيم! هر چند نشد بيشتر از دو سه ساعت بخوابيم؛ چون برعکس گذشته‌ها (!) چند دقيقه يکبار تکنولوژی جديد (موبايل) يکی زنگ می‌زد. تازه اس‌ام‌اس‌هايی که شب قبلش فرستاده شده بود، احتمالاً بخاطر ترافيک بالای شبکه، صبحش دستمون می‌رسيد و تازه فهميديم کلی ديگه هم با ما قرار داشتند!
اين بود انشاء من در مورد سال نو را چگونه آغاز کرديد. در پايان باز هم از آقای سهراب بابت مهمان‌نوازی گرمشون (همون برگر کينگ) تقدير و تشکر می‌کنم. ببخشيد ديگه ناخونم بلند و تهوع آوره. خداييش پسر به اين باادبی و بامعرفتی نديدم. همينطور از خانوم زويا بابت شلوار راحتی‌های متعدد (مخصوصاً آبيه) متشکرم.

January 4, 2006

بابانوئل و دو تا هديه وبلاگی

سر نوشت: اين يادداشت انتهای نوشته قبلی بود. چون کسی در موردش اظهار نظر نکرده بود، گفتم شايد اون ته مه‌ گم و گور شده. واسه همين تو يادداشت مجزا می‌گذارمش. اگر قبلاً خوندينش که خوش‌بحالتون!

راستش می‌بينم (و می‌خونم) خيلی‌ها اطلاعات درستی در مورد مراسم سال نو و کريسمس ندارند و هميشه هم اشتباه آموخته می‌شه. مثلاً يکيش بابانوئل.
نيکلاس مقدس (سنت نيکلاس) در قرن چهارم ميلادی اسقف کليسايی در روم شرقی (ترکيه) بوده و چون خَير و خوب بوده اسمش در تاريخ مونده. يکی از کارهای مهمش اين بوده که شب‌ها در خونه نيازمندان هديه می‌گذاشته، به همين خاطر شب شش دسامبر (روز تولد او) که نوزده روز قبل از کريسمسه و يک روز مذهبيه، به رسم اون شکلات يا هديه کوچکی پشت درها (تو کفش و بعضی جاها هم تو جوراب) گذاشته می‌شه.
ترکيه‌ايها به سنت نيکلاس، نوئل بابا می‌گند که به فارسی می‌شه بابا نوئل. تا اونجا که من می‌دونم شب کريسمس ارتدوکس‌ها يا ارمنی‌ها (شش ژانويه) سنت نيکلاس يا همون بابانوئل نمی‌آد، ولی نمی‌دونم چرا به اون پيرمردی که قرمز می‌پوشه و ريش بلند سفيد داره، می‌گيم بابانوئل، در صورتيکه اون از لوله بخاری می‌آد و هديه‌های خودش رو می‌گذاره پای درخت کاج، نه تو جوراب.

حالا که همش صحبت از عيد و جشنه، دوست خوبم آيدين نصيری يه هديه با ارزش در اختيار همه بلاگرها قرار داده که می‌شه گفت بی‌نظيره. از اين به بعد به راحتی آب خوردن می‌تونيد برای وبلاگ خودتون تو بلاگ‌اسپات، پرشين‌بلاگ يا بلاگفا قالب درست کنيد. کافيه صبور باشيد و يه کم از خودتون هنر به خرج بديد تا بدون بلد بودن HTML و کدهای برنامه‌نويسی و تگ‌های وبلاگی، يه قالب استاندارد برای خودتون درست کنيد. البته قبل از شروع به کار يک‌بار اينجا رو بخونيد. خوشحالم بلاگرهای زيادی هستند که وقت و علمشون رو برای کمک به ديگران صرف می‌کنند. واقعاً که دست آيدين بابت سايکو درد نکنه.
يه هديه ديگه هم برای بلاگرهای فعال هست. اگر وبلاگ شما روزانه حداقال ۱۰۰ بازدیدکننده واقعی داره و حداقل ۱۲ ماه سابقه بلاگری دارید، می‌تونید برای دریافت یک دومین رایگان و 15MB فضای اینترنتی همراه با برنامه مدیریت وبلاگ مویبل‌تایپ اينجا ثبت‌نام کنید. البته من هيچ شناختی نسبت به گردانندگان اين سايت ندارم و با اعتماد به نوشته‌های خود سايت جابلاگی اونو معرفی کردم. امتحانش ضرری نداره.

January 12, 2006

من و هدف‌های وبلاگم

معمولاً وقتی يکی از آدم تعريف می‌کنه، آدم انرژی می‌گيره و با پشتکار به راهش ادامه می‌ده، ولی گويا من آدم نيستم؛ چون از وقتی آقای بلوچ تو سلسله يادداشت‌های «نگاهی به وبلاگ‌ها»، به من و وبلاگ حقيرم پرداختند، لال‌مونی گرفتم. می‌خوام تشکر کنم، زبونم قاصره، می‌خوام موضوعاتی که تو سرم می‌چرخيد رو بنويسم، همه‌اش پريده! خلاصه موندم چی کار کنم. برعکس هميشه که قبل از شروع نوشتن، تيتر رو انتخاب می‌کردم، هنوز نمی‌دونم می‌خوام راجع به چی بنويسم که براش عنوان پيدا کنم.
بلاگرهای زيادی هستند که بدون هيچ چشمداشتی برای هر چه بهتر شدن فضای وبلاگستان که بخش گسترده‌ای از نخبگان جامعه رو در بر گرفته، زحمت می‌کشند. ولی نقد و مطرح کردن وبلاگ‌هايی که بخاطر دوری از جنجال‌ها و جناح‌بندی‌های رايج کمتر مورد توجه قرار می‌گيرند، کار بسيار باارزشی هست که آقای بلوچ شروع کردند و اميدوارم هميشه ادامه داشته باشه و حمايت بشه. جالب اينجاست که «نگاهی به وبلاگ‌ها» فقط يادداشت‌های آخر وبلاگ رو بررسی نمی‌کنه، بلکه آقای بلوچ با زير و رو کردن آرشيو، ديدی گسترده‌تر به وبلاگ و افکار بلاگر پيدا می‌کنند و با قلم تواناشون به نقد اون‌ها می‌پردازند.
فکرش رو هم نمی‌کردم روزی نوبت به من برسه و خوشحالم نوشته‌هام در خور نقدند. نکته جالبی که تو يادداشت ايشون در مورد وبلاگم به نظرم رسيد، اشاره به اهداف اوليه‌ام برای نوشتن بود. وقتی وبلاگم رو درست کردم، خيلی هدف‌ها داشتم [البته هنوز هم دوست دارم داشته باشمشون] خيلی حرف‌ها داشتم [ايضاً] خيلی ايده‌ها و اميدها و هزار تا چيز ديگه داشتم. ولی به مرور زمان فهميدم اين شهر شيشه‌ای (به قول پسر عموی فريم سياه) با شهرها و محله‌های ديگه هيچ فرقی نداره و هر روز و هر ثانيه با سرعت بالايی داره تغيير می‌کنه. پس نمی‌شه تو اين شهر يه هدف و راه مشخص داشت و در نهايت موفق بود. شايد دليل اصلی دلزدگی خيلی‌ها از وبلاگ و بلاگستان همين باشه.
يکی از هدف‌هام، دوستی و ايجاد دوستی بوده. شايد امروزه اين واژه معنی اصلی خودش رو از دست داده باشه و با هر کی که سلام و عليک داريم، تو مجموعه دوستانمون قرار بگيره، ولی هنوز هم دوستی‌هايی پيدا می‌شه که يه رابطه متقابل همراه با احترام و صميميت و مهر باشه. خوشحالم که به اين هدفم رسيدم و با وجود کم لطفی‌های هميشگی‌ام دوستان زيادی دارم که بی‌نظيرند و آشنايی با هر کدومشون باعث افتخار.
با اينکه از روزهای اول وبلاگم مورد توجه قرار گرفت ولی هيچوقت تعداد ويزيتور و کامنت و لينک باعث غرورم نبوده، بلکه تعداد زياد کسانيکه از طريق وبلاگ من يا صفحات ديگرم، دوستانی پيدا کردند، رو دليل موفقيت خودم می‌دونم و خوشحالم هر روز بر اين تعداد افزوده می‌شه. فکر می‌کنم احترام به انسان‌ها (با هر عقيده و فکری) و دوری از حاشيه و جنجال باعث ايجاد همچين محيطی شده باشه. هرچند همين دوری از يارگيری‌ها و کشمکش‌های دسته‌ای و گروهی، وبلاگم رو از چشم بزرگان اين شهر شيشه‌ای دور نگه داشته. البته همين در سايه کسی نبودن باعث شده اغلب اين بزرگواران از من دلخور باشند و مستقيم يا غيرمستقيم اين ناراحتی رو بروز بدند. سانسور يا زير سؤال بردن معدود کارهايی که برای بلاگستان انجام دادم، نمونه بارز اين دلخوری‌ها از من حقيره. با اين وجود خوشحالم که اين کينه‌ها و فحاشی‌ها و فشارهای روانی دوستان ناشناس (!) و نقدهای غيرمنصفانه، بخاطر «ليست وبلاگ‌های به روز شده» يا «ضد فيلتر بلاگ‌رولينگ» يا مخالفت با جنگ و ديکتاتوری و اعدام و کلاه‌برداری و پايمال شدن حقوق کودکان و زنان و ... هستند.
يکی ديگه از اهداف ورودم به اين شهر شيشه‌ای، خودشناسی و منتشر کردن افکارم برای نقد ديگران بوده که کم و بيش بهشون دست يافتم. هميشه از مورد انتقاد منطقی قرار گرفتن بيشتر از تمجيد لذت بردم، البته خيلی‌ها فکر می‌کنند کسی که جواب انتقاد رو می‌ده، يا از خودش دفاع می‌کنه، طاقت انتقاد نداره و بايد در برابر انتقاد تواضع نشون داد و سکوت کرد يا بهتره بگيم بهش اهميت نداد. خلاصه که اگر کسی انتقادی از من يا نوشته‌هام کرده و جوابش رو دادم، مطمئن باشه من تقريباً هميشه شاد و خندون هستم و تقريباً پيش نيومده از کسی دلخوری داشته باشم و تازه خوشحال‌تر هم شدم که مورد توجه قرار گرفتم.
هنوز نمی‌دونم تيتر اين يادداشت رو چی بگذارم، فقط می‌دونم حس خوبيه که کسی آدم رو زير ذره‌بين قرار بده و کلی چيزهای خوب پيدا کنه. مطمئنم فردا پس فردا که رفتم خواستگاری و يادداشت آقای بلوچ رو نشون خونواده دختر بدم، حتماً منو به غلامی قبول می‌کنند! ممنونم آقای بلوچ.

January 15, 2006

حسين ما و دانشجوی نمونه

حسين دو ماه پيش گفت قراره دوازده ژانويه بهش جايزه بدند و خان باجی خواسته ازش مستند سازی کنم. از اونجا که برام جايزه گرفتن عادی شده، بدون اينکه بپرسم قضيه اين جايزه چيه قولش رو دادم که حتماً می‌آم. از دو هفته پيش هم هی يادآوری می‌کرد که اون موقع برنامه‌ای نگذارم. چند روز قبلش ديدم همه جا اعلاميه زده که پنج‌شنبه بعدازظهر [فيتيله] کل دانشگاه تعطيله. گفتم لابد قراره رئيس نهاد صدراعظمی بياد سخنرانی کنه و بعدش به دانشجويان نمونه نفری يک جلد کلام‌الله انجيل يا ديوان گوته با يه تقديرنامه بده!
پنج‌شنبه ظهر اومدم خونه و ناهار خوردم. ديدم از اين موقعيت‌ها که ظهر خونه باشم و بتونم به ياد ايران يه چرتی بزنم ديگه نصيبم نمی‌شه. تا چشم‌هامو گذاشتم رو هم يکی از همکارهام زنگ زد که چهار سال پيش که فلان پروژه رو انجام دادی چه جوری بوده! منم که همش يادم رفته بود و هيچ گزارشی ازش تو خونه نداشتم، هی می‌گفتم برو فلان جا رو نگاه کن يا فلان کار رو انجام بده ببينيم اينجوری می‌شه يا نه! خلاصه يک ساعت تمام پشت تلفن از برنامه نصب کردن گرفته تا خوندن مقاله، رو انجام دادیم. بيست دقيقه به شروع برنامه بود که حسين اومد دم در که حاضری بريم. گفتم تو برو من با دوچرخه می‌آم. از خونه تا دانشگاه، پياده پنج دقيقه هم راه نيست. رفتن حسين همانا و به خواب رفتن من هم همانا! داشتم هفت آسمون رو خواب می‌ديدم که يهو يادم افتاد اون پايين مايينا قول و قرار داشتم و تلپی افتادم پايين. با چشم‌های پف کرده و از خواب پريده، سريع لباس‌های هميشگی (عملگی)ام رو پوشيدم و دم و دستگاه رو ريختم تو کوله‌ام و مثل هميشه دِ بدو. چند بار نزديک بود تو راه جنگلی دم خونه که حسابی يخ زده، زمين بخورم ولی جون سالم بدر بردم.
اينقدر عجله داشتم که کاپشنم رو تحويل جالباسی ندادم و دويدم سمت سالن. با کلی التماس و من بميرم و تو بميری، گذاشتند برم تو سالن. تو سالن جای سوزن انداختن نبود و رئيس دانشگاه داشت سخنرانی می‌کرد. چشمم اينور اونور می‌گشت تا حسين رو پيدا کنم. آخه قرار بود يکی از دوستانش چهار پايه دوربين رو بياره. از اونجا که در ورودی سالن وسط بود، من فقط چهره‌های کسانی که بالای سالن نشسته بودند می‌ديدم که همه پرفسور و استاد بودند. از پشت سر، حسين رو شناختم که رديف سوم نشسته بود. با کلی بدبختی و له کردن پای ملت، خودم رو رسوندم بهش و ضمن عرض معذرت بخاطر تاخير چهل دقيقه‌ای ازش رخصت گرفتم. شانس من از چهار پايه خبری نبود. کنار رديف دوم يه جا واسه ايستادن بود. با خوشحالی رفتم اونجا. کم‌کم از حالت خواب پريدگی بيرون اومده بودم که يهو متوجه شدم تمام کسانيکه رديف اول و دوم نشستند همه تو تلوزيون هم بودند و من با اون لباس‌ها و ته‌ريش و کله سياه وسط محافظ‌های وزيرها و وکيل‌ها وايسادم. با کلی صلوات و آيت‌الکرسی زيپ کوله‌ام رو باز کردم تا دوربين رو در بيارم. خيلی تابلو نفس همه تو سينه‌شون حبس بود و منتظر بودند تا چند ثانيه ديگه من منفجر بشم. خودم هم شکم برد قراره فيلم بگيرم يا بترکم!
کاپشنم از ايناست که خر توش تب می‌کنه، سگ سينه پهلو. با اينحال نمی‌شد درش بيارم؛ آخه جا واسه تکون خوردن نبود و ممکن بود موقع در آوردنش چشم و چال ملت هم در بياد. بعد از چند دقيقه ديدم نه تنها عرق دويدنم خشک نشده، بلکه دارم مثل آسمون بهاری عرق می‌ريزم! نگو چسبيدم به يکی از دو رادياتور بزرگ سالن! رسالت خبرنگاری هم اجازه نمی‌داد وسط حرف‌های وزيره محترمه آموزش و تحقيقات، فيلم رو قطع کنم و يه جوری خودم رو از شر کاپشن خلاص کنم.
از وقتی دولت‌های ايالتی برخلاف نص صريح قانون اساسی (آموزش رايگان) و با تائيد شورای نگهبان تصميم گرفتند خون باباشون رو روی شهريه دانشگاه‌ها اضافه کنند، اين وزيرها هرجا می‌رسند زمين و زمون رو به هم می‌بافند که اين کار درسته! واسه همين خانوم وزير يک ساعت فک زد و من بيچاره دوربين به دست يک ساعت عرق ريختم. البته بعدش يکی از اين آبجی دانشجوهای انجمن اسلامی (ببخشيد مسيحی، نه بازم نشد، انجمن چپی) رفت پشت تريبون و تو پنج دقيقه خانوم وزير رو رنگی کرد تا ملت نيم ساعت تشويقش کنند.
بعدش نوبت جايزه دادن شد. وقتی رييسه اداره خارجه دانشگاه رفت پشت تريبون و شروع کرد از حسين تعريف کردن، من از فرط دايی بودن و تهرانی بودن در حال ذوق مرگ بودم. واسه اين «تهرانی بودن» که طرف يه بار نگفت حسين ايرانيه و همش می‌گفت تهرانيه تا احتمالاً ملت فکر نکنند دانشگاه پوتسدام با گروه‌های تروريستی و بمب اتم همکاری می‌کنه و تازه بهشون جايزه کلون هم می‌ده!
اين جايزه نه فقط بخاطر درس و مشق خوب اين حسين ما بهش تعلق گرفته، بلکه پی‌گيری و جديت علمی، فعاليت‌های جنبی، موفقيت‌های کاری، رابطه با دانشجوهای ديگه و کمک به اون‌ها نقش مهمی تو اين انتخاب داشته. البته به نظر من اين جايزه بايد زودتر به حسين ما (به ماش توجه کنيد) تعلق می‌گرفت؛ چون به معنای واقعی کلمه دانش‌جوی نمونه است. دانشجوهای خارجی معمولاً تحصيل‌شون چند ترم بيشتر از حد معمول طول می‌کشه. خيلی‌هاشون هم هستند که همون دو سه ترم اول تحصيل رو ول می‌کنند. چندتا ايرانی می‌شناسم که سر دو ماه ديدند دانشگاه اينجا با ايران زمين تا آسمون فرق می‌کنه و اينجا نمی‌شه تو دانشگاه دانش‌آموز بود و بايد دانش‌جو باشی تا موفق بشی. مثلاً پيمان (خيلی مخلصيم) که هم رشته‌ام هست، بعد از دو سال حتی يک درس رو هم پاس نکرده، جالب اينجاست که شب‌ها هم جاشو تو کتابخونه می‌اندازه و تلاشش حتی چند برابر دانشجوهای آلمانی هست، ولی چون نتونسته خوش رو با سيستم اينجا وفق بده و بعد از دو سال تصميم گرفته رشته‌اش رو عوض کنه. با اين تفاصيل وقتی حسين داره زودتر از زمان معمول درسش رو تموم می‌کنه نشون می‌ده که دانشجوی موفقی هست. حالا در کنار اينها هم کار می‌کنه و خرج خودشو در می‌آره و هم تو بخش‌های مختلف مثل انجمن صنفی فعاليت زيادی داره.
البته توضيح بدم که دو نوع دانشجو خارجی داريم، دسته اول مثل من و حسين و پيمان و بقيه، خودمون با خواهش و التماس تونستيم وارد دانشگاه بشيم و از اول همه چيز رو شروع کنيم، که داستان اين گروه ذکر شد. دسته بعدی دانشجوهای نمونه دانشگاه‌های دولتی هستند که همه جای دنيا رو دست می‌برندشون و معمولاً برای دوره‌های فوق‌ليسانس يا دکترا می‌آيند اينجا و خب معلومه اينها با ما فرق دارند. اون‌هايی که هميشه پزشون رو می‌ديم و می‌گيم مغز و هوش ايرانی و اين حرفا همينها هستند که درصدشون نسبت به ما مثل درصد هزار نفر اول کنکور به بقيه است.

خلاصه خان باجی خانوم بهت تبريک می‌گم که خان داداشی مثل من داری که خان خواهرزاده‌اش در حضور وزير و وکيل جايزه دانشجوی نمونه رو می‌گيره.

January 22, 2006

کنسرت منصور در برلين

دوشنبه پنج ديماه، منصور تو برلين کنسرت داشت و دوستان هم لطف کردند و منو با خودشون بردند (يعنی پول بليت رو دادند). روی بليت نوشته بود ورود از ساعت هشت. ما هم هشت و ربع اونجا بوديم، ولی تا يازده خبری از منصور نبود. جمعيت زيادی هم اومده بودند ولی حتی برای نصفشون هم جای نشستن نبود. بدين ترتيب در قرن بيست و يکم و مرکز اروپا سيستم هولی احيا شد!
جايزه:
واسه بچه‌های خوب و مشتاقان منصور يک دقيقه و ده ثانيه از فیلم کنسرت (ترانه «تو عزيز دلمی» با همراهی ملت هميشه در صحنه برلين و حومه) که کمتر از دوازده مگابايت می‌شه رو اينجا گذاشتم. سفارش می‌کنم اول اونو دانلود کنيد، بعد ببينيد. با تشکر از رها.

بالاخره منصور با اين شکل و شمايل وارد شد! نمی‌دونم چرا همه می‌خواستند دستشون منصوری بشه!

کنسرت منصور در برلين

روزبه ما (از همون ماهای يادداشت قبلی) هم که برای تعطيلات کريسمس از اسکاتلند اومده بود برلين اونجا بود. در اين عکس دست ايشون رو می‌بينيد که چند لحظه بعد اون هم منصوری شد.

Berlin 2005 Mansoor

اين پسره که گوشه عکس هست رو يادتونه؟ گويا پای ثابت روی سن برنامه‌های ايرانی شده!

Mansour Berlin 2005

منصور داره کم‌کمک لخت می‌شه!

نمی‌دونم مردم اومده بودند آهنگ گوش کنند يا امضاء بگيرند. بنده خدا يا ملت رو دستمالی کرد يا امضاء داد.

کنسرت منصور در برلين

منصور در پی خودکار برای امضاء دادن!

کنسرت منصور در برلين


در حاشيه:
- طبق معمول کنسرت پر بود از بچه‌های قد و نيم قد که آدم رو ياد عروسی‌ها تو ايران می‌انداخت نه يه کنسرت جوون پسند.
- يه خانواده ده بيست نفری محجبه هم اومده بودند که هر پنج دقيقه يکيشون می‌رفت به منصور گل می‌داد!
- «گيرم که تو را پدر فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل!؟» حالا اين آشنای ما که می‌خواست تو تيم ملی فوتبال هم باشه، فکر کرده بود چون باباش عرخ خوره، خودش هم می‌تونه شکم خالی تو ده دقيقه يک ليتر ودکا بنوشه! بنده خدا که يه عمر دوست داشت منصور رو از نزديک ببينه، از نيمه دوم تو توالت داشت عق می‌زد! روزبه هم بالا سرش تيمارداری می‌کرد و قسمت دوم برنامه که منصور اکثر آهنگ‌های معروفش رو خوند، رو از دست دادند. منم به عنوان متخصص امراض شکوفه‌ای (!) هر ده دقيقه می‌رفتم بالاسرشون و نکات لازم رو گوشزد می‌کردم!
- خوبه که آدم رستوران داشته باشه، اينجوری می‌تونه کنسرت بگيره و کلی به همه پز بده. تازه پسرش که گويا سکيوريتی‌های ديسکوها، تو راهش نمی‌دادند، حالا بشه سر سکيوريتی کنسرت و به عشق فيلم‌های پليسی عهد چکش بی‌سيم رو از جلو دهنش دور نکنه! هر پنج دقيقه هم بره دستشويی جلو آينه يقه کتش رو درست کنه تا از خوش تيپيش کم نشه!
- نمی‌دونم چرا اين خواننده‌ها هميشه در حاليکه مشتاقان منتظر اونها هستند تا باهاشون عکس بگيرند، يواشکی با کلی محافظ از در عقب فرار می‌کنند!
- ساعت نزديک دو بود که يادمون افتاد قطاری بين ساعت دو تا چهار نيست! با وجود اصرار دوستان و اقوام که شب بريم خونشون، تصميم گرفتيم هرجور شده (با اتوبوس) برگرديم پوتسدام. البته شايد سؤال پيش بياد که چرا با تاکسی نرفتيم! خب تقصير نداريد، فکر می‌کنيد همه جای دنيا می‌شه با سه هزار تومان از اينور شهر تا اونور شهر رفت! ولی تو دهات ما بليت اتوبوس سه هزار تومانه.
- مجبور بوديم چند بار اتوبوس عوض کنيم. يه جا بين برلين و پوتسدام که سگ هم پر نمی‌زد، بايد يک ساعت منتظر اتوبوس می‌بوديم. کم مونده بود تو سرمای چهار درجه زير صفر خوابمون ببره که با بازی‌های موبايل خودمون رو مشغول کرديم و از مرگ حتمی نجات پيدا کرديم! خلاصه هفت صبح رسيديم خونه، ولی کلاغه به خونه‌اش نرسيد!

January 27, 2006

سرمای خيلی سرد و مشق خيلی سخت

خيلی گرمايی هستم. سال‌هاست زمستون و تابستون تو خونه غير از تی‌شرت و شلوارک لباسی تنم نکردم. معتقدم اگر هوا سرد باشه می‌شه لباس بيشتر پوشيد، ولی وقتی هوا گرمه حتی اگر لخت هم باشی، چاره‌ساز نيست! اين رفتار من حتی برای اين آلمانی‌ها که ربع عمرشون رو تو دمای انجماد می‌گذرونند، عجيبه.
تو ارتفاعات سرماهای شديدی رو تجربه کردم. حتی يک شب با رفيق لرمون تو دمای منفی ده درجه بدون چادر، تو کيسه‌خواب، خوابيديم و جز صدای غرش سقوط بهمن، چيز ديگه‌ای اذيتمون نکرد! پايين‌ترين دمايی که ديدم منفی چهل درجه بوده. مسلمه وقتی می‌خوای دو سه روز بری کوهی، قطبی، چيزی پی همه اينها رو به تنت می‌مالی و لباس کافی می‌پوشی.
شنبه هفته پيش بعد از مدت‌ها بارش برف، هوا مطلوب‌تر شده بود و نم‌نمک بارون می‌اومد. شب که بعد از صله ارحام خواستيم برگرديم سر خونه زندگی، ديديم تمام اون بارون‌ها و برف‌های آب شده، حالا تبديل به يخ شدند و تمام کوچه و خيابون شده زمين پاتيناژ و ملت و ماشين‌ها در حال سرخوردنند! ما هم که با دوچرخه بوديم با سلام و صلوات و آيت‌الکرسی بدون زمين خوردن خودمون رو رسونديم خونه.
تو هفته‌ای که گذشت دمای هوا بين ده درجه زير صفر (گرمترين زمان) تا منفی بيست و چهار درجه (نصف شب) بود. حالا فکرش رو کنيد دوشنبه که گرمترين دماش منفی چهارده بود، علاوه بر دانشگاه، اينور و اونور کلی کار اداری داشتم. در ضمن تنها وسيله‌ای که می‌تونست منو سروقت به همه جا برسونه دوچرخه‌ام بود. جالب اينجاست همچين آفتابی بود که به قول آرمين گيله‌مرد ملت مونده بودند عينک آفتابی بزنند يا شال گردن!
برای اولين بار بود که تو عمرم آب بينی‌ام همون تو يخ زد! وقتی نفس می‌کشيدم سرما تا روده‌ام هم می‌رفت (فکر بد نکنيد، تا تهش نمی‌رفت، اونجا خودش يخ بسته بود!) دو سه روز اول با لات‌بازی گذشت ولی ديگه طاقت نياوردم و از ديروز يه جيکه سرما خوردم و دماغم مثل ابرهای پاييزی می‌باره!

طبق عادت لای مشق امروز رو ديشب باز کردم، ولی چشمتون روز بد نبينه، اينقدر سخت بود که يک هفته وقت می‌برد و من می‌خواستم يک شبه تمومش کنم. نمی‌دونم اين خانوم پرفسور ما راجع به من چی فکر کرده بود که تا حالا هيچکس حتی مشابه اين مشق رو ننوشته بود. خلاصه تا صبح پشت کامپيوتر بقول آلمانی‌ها گوگلن (googeln) کردم تا شايد کسی به يه زبونی راجع به اين مشق فکر کرده باشه، که هيچ خبری نبود. از طرفی نمی‌شد تمرکز کرد؛ چون هر پنج دقيقه آب دماغم می‌اومد و می‌رفتم دستشويی فين می‌کردم. خلاصه صبح با روی به سرخی خورشيد سحرگاهان(!)، مشقم رو به سپيدی سپيده‌دمان تحويل استاده عزيز دادم تا مثل گذشته يادم باشد که اولاً وقتی هوا سرده لات‌بازی رو بايد کنار گذاشت و شال و کلاه کرد و ثانياً لای مشق‌ها رو به موقع باز کنم!

January 29, 2006

هيأت مديره باشگاه فرهنگی ورزشی استقلال

بعد از واگذاری باشگاه فرهنگی ورزشی استقلال به وزارت رفاه برای رفاه حال عموم مشتاقان و طرفداران اين تيم، عصر امروز هيأت مديره اين باشگاه معرفی شد!

-حميدرضا آصفی سخنگوی وزارت امور خارجه
-دكتر اميدوار رضايی رييس كميسيون بهداشت مجلس شورای اسلامی و نماينده مردم مسجد سليمان
-عبدالرضا مصری رييس كميسيون اجتماعی مجلس شورای اسلامی و نماينده مردم كرمانشاه
-عشرت شائق عضو كميسيون اصل نود و نماينده مردم تبريز
-محمد قريب مديرعامل سابق باشگاه
برای اولين بار در ميهن اسلامی يکی از بانوان به شدت فرهيخته و اهل علم و معرفت به عضويت هيأت مديره اين باشگاه درآمده تا مشت محکمی بردهان ياوه‌گويان و ايادی استکبار بکوبد که زنان مسلمان ما هميشه و همه حال در جلو و پشت تمام جبهه‌ها و هيأت‌ها حضور دارند.
از طرفی برای کم شدن حواشی اين تيم، جناب دکتر آصفی سخنگوی محترم وزارت محترم امور محترم خارجه هم در اين هيأت حضور دارد تا ضمن تکذيب تمام اخبار اين تيم، مشت محکمی به دهان رسانه‌های خودفروخته داخلی بزند!
عکاسان ما توانسته‌اند صحنه‌ای از بازی آينده تيم استقلال را ثبت کنند.

خاطرنشان می‌شود طبق اولين تصميم هيأت مديره، بعد از اين بازيکنان با حجاب کامل اسلامی و شلوار خمره‌ای (شلوار خانواده) وارد زمين خواهند شد! همينطور برای جلوگيری از تحريک قوه جنسی بازيکنان، بانوان حق ندارند وارد شعاع چند صد کيلومتری استاديوم شوند.
و من‌الله التوفيق

About January 2006

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in January 2006. They are listed from oldest to newest.

December 2005 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35