|
حسن ساواکی و سفيههاش
فرش فروشی بابام تو بازار اول نازیآباد جلوی منبع آب شهرداری بود. هميشه فرشها رو دو طرف رو هم تا میکرديم تا اگر خريداری خواست فرشی رو ببينه وسط بازش کنيم، واسه همين دو طرف مغازه جای گرم و نرم (رو فرشها) واسه نشستن بود و از طرفی چون سرگذر بود بهترين جا واسه آدمهای بيکار برای ديد زدن و آمار گرفتن! از طرفی اون موقعها چت و وبلاگ و اساماس نبود و هر کی حوصلهاش سرمیرفت میاومد اونجا مینشست و داستانی، خاطرهای، بحثی، جکی، چيزی تعريف میکرد. صبحها بيشتر بازنشستهها و کارگران شهرداری میاومدند، بعد از ظهرها هم کارگرها و کارمندها که تازه از سر کار میاومدند، عصرها هم بازاریها. منم که از چهار پنج سالگیام پاتوقم اونجا بود و پای ثابت گفتگوها. خونه حسن آقا تو ميدون پشت مغازه ما بود و تو يه کارخونهای کار میکرد. همیشه ساعت چهار تا از سر کار میرسيد، میاومد اول دم مغازه سيگاری (يک سيگار) میکشيد و بعد وارد میشد و تا آخر شب از حضورش استفاده میبرديم. اين حسن آقا زمان شاه ساواکی بود و به همين خاطر به حسن ساواکی معروف بود. برخلاف فيلمهای بيست و دو بهمنی که ساواکیها آدمهای بیدين و ايمونی هستند، هرچی ساواکی میشناسم از اون مذهبیهای شيش موتوره هستند. حسن آقا هم يه شيعه خالص بود و از طرفی باغيرت و ناموسپرست. هميشه تو صحبتهاش يه سفیههای بود که من فکر میکردم صفيه رو اشتباه تلفظ میکنه. ولی بهش نمیاومد اينقدر متجدد باشه که جلوی نامحرم اسم زن و بچهاش رو بياره. بعدها فهميدم منظورش «سبيه» بوده و اينهمه سال بخاطر غيرت و ناموسش دخترشو سفيه (نادان) خطاب میکرده. حالا هرچقدر برای من بیاهميت باشه که دوستان خوار، مادر ما رو مورد لطف الکترونيکی (ايميلی و کامنتی) خودشون قرار بدند، ولی فکر میکنم هنوز راه طولانی مونده تا زنان و دخترانمون رو چيزی غير از سفيهه و منزل و خانواده و بچهها و... بدونيم. چهار، پنج سال پيش که وبلاگ فارسی پا گرفت، وبلاگهای زنانه محلی شده بود واسه خالی شدن عقدههای جنسی ما آقايون. کمتر وبلاگی تونست تو اون فضا دوام بياره. خيلیهاشون ترجيح دادند مهمترين مشخصه وبلاگ يعنی قسمت نظرخواهی رو ببندند و هيچ ايميل يا طريقه تماسی بجا نگذارند؛ چون بهغير از فحش يا نامههای عاشقانه (مخ زنانه) چيزی نصيبشون نمیشد. همين نشون دهنده نگاه صرفاً جنسی ما به زنان بود؛ يعنی حتی ورود اونها به محيطی مثل اينترنت و وبلاگ هم از جانب ما آقايون سخت بود و هميشه سعی میکرديم (و هنوز هم میکنيم) با حقير کردن اونها جلوی اين برابری حداقل رو هم بگيريم. ولی امروز کمتر شاهد اين رفتارها هستيم، که نتيجه خواسته و هدف والای زنان بلاگری است که در برابر تمام اين مشکلات ايستادگی کردند و به راهشون ادامه دادند. خيلی از اونها رو میشناسيم و احتياجی به معرفی ندارند. به نظر من مهمترين عامل ارتقا فرهنگی جامعه به بحث و گفتگو گذاشتن معضلات اجتماعی است. زنان زيادی در وبلاگهاشون مشکلات زنان در جامعه ايران رو به نقد و بحث گذاشتند کردند ولی بخاطر پراکنده بودنشون، اثر لازم رو ندارند. ولی مدتيه به پيشنهاد راوی وبلاگ « آونگ خاطرهها» و همکاری آقای دکتر سيف و خانوم بيتا، وبلاگ گروهی « راهيان سپيده» راهاندازی شده تا محلی باشه برای تبادل بحث و نظر در مورد مشکلات اجتماعی زنان ايران. برای اين دوستان آرزوی موفقيت میکنم و اميدوارم با همراهی همه کسانی که دغدغه اينچنينی دارند، روزی بين تکتک ما زن و مرد از حقوق يکسان برخوردار باشند.
|