« October 2005 | Main | July 2009 »

November 2005 Archives

November 1, 2005

آدرس جديد ضد فيلتر بلاگ رولينگ

هفته پيش خبردار شدم آدرس blogrolling.mashoo.net که برای دور زدن فيلتر بلاگ رولينگ درست کرده بودم هم فيلتر شده. يعنی واقعاً اين سيستم اينقدر خطرناکه؟ البته علاوه‌بر مسئولان محترم فرهنگی و ارتباطی و تکنولوژيکی کشور عزيزمون، دوستان ديگه هم به وجود بلاگ رولينگ حساسيت دارند و در اين مدت کلی منو مورد مرحمت و لطف خودشون قرار دادند!!!
اين چند روز فکر و ذکرم مشغول اين بود که چه جوری می‌شه يه راه حل دائمی برای نمايش ليست لينک بلاگ رولينگ ارايه داد، ولی نه انگيزه‌ای برای اين کار داشتم، نه چيزی به عقل ناقصم رسيد. من هزار تا آدرس جديد هم درست کنم سر يک ماه اونها هم فيلتر می‌شه. اونها هم که امکان کمک دارند، گويا ترجيح می‌دند لقمه آماده باشه يا اين مسئله اصلاً براشون مهم نيست.
اولين کاری که به ذهنم رسيد عوض کردن آدرس blogrolling.mashoo.net به blogroll.mashoo.net بود؛ يعنی اونها که تا به حال از کد ضد فيلتر استفاده می‌کردند حالا بايد به صورت زير تغييرش بدند.

ان شاء‌الله اين آدرس هم به زودی برای جلوگيری از فساد بيشتر جوانان فيلتر می‌شه و کاری از دست من ساخته نخواهد بود. البته می‌شه هرکس واسه خودش يک فضای اينترنتی (Host) که PHP رو پشتيبانی می‌کنه بخره و با استفاده از برنامه‌های وبلاگ‌نويسی مثل «مووبل‌تايپ» يا «ورد پرس» و بقيه، صفحه وبلاگش رو با ساختار PHP درست کنه و راه حل چهارم ارايه شده رو بکار ببره.
اولش فکر کردم شايد بشه با فضاهای اينترنتی مجانی اين کار رو کرد و هرکس که خواست برای خودش يه ضد فيلتر درست کنه، ولی تو تمام اين دو روز که بيش از صد ارايه کننده فضای اينترنتی مجانی با PHP رو آزمايش کردم، به تعداد انگشت‌های دست هم فضای مناسب پيدا نکردم تا به راحتی مشترک بشيد و فايل ضد فيلتر رو توش آپلود کنيد. اونهايی هم که پيدا کردم يا به زبون آلمانی بود يا مثل Lycos که امکانات عالی ارايه می‌ده، قبلاً فيلتر شده.
حالا هرکس فضای مجانی خوبی که PHP رو هم پشتيبانی می‌کنه، سراغ داره يا می‌خواد حسين فهميده‌وار آدرسش رو بندازه زير فيلتر و فايل display.php رو تو فضای خودش آپلود کنه، برام ايميل بزنه تا براش بفرستم. البته قبلاً هم از خيلی‌ها طلب کمک کردم و اين فايل رو براشون فرستادم ولی هيچکدوم نخواستند همراهی کنند. اميدوارم اينبار لااقل دوستان با کمی بزرگواری به مبارزه با اين فيلتر نامعقول کمک کنند.
مشکل ديگه هم عدم دسترسی من به تمام دوستانی که از سيستم «ضد فيلتر بلاگ رولينگ» استفاده می‌کنند، بود تا آدرس جديد رو بهشون اطلاع بدم. برای جلوگيری از اين مشکل، اگر از اين سيستم استفاده می‌کنيد و می‌خواهيد در آينده از تغييرات يا اخبار مربوط به ضد فيلتر بلاگ رولينگ مطلع بشيد، لطفاً فرم زير رو پر کنيد.

دوستانی هم که به علت فيلتر بودن بلاگ رولينگ قادر به پينگ کردن وبلاگشون نيستند، می‌تونند از فرم زیر استفاده کنند:

Weblog name:
Weblog URL:

November 6, 2005

حسن ساواکی و سفيهه‌اش

فرش فروشی بابام تو بازار اول نازی‌آباد جلوی منبع آب شهرداری بود. هميشه فرش‌ها رو دو طرف رو هم تا می‌کرديم تا اگر خريداری خواست فرشی رو ببينه وسط بازش کنيم، واسه همين دو طرف مغازه جای گرم و نرم (رو فرش‌ها) واسه نشستن بود و از طرفی چون سرگذر بود بهترين جا واسه آدم‌های بيکار برای ديد زدن و آمار گرفتن! از طرفی اون موقع‌ها چت و وبلاگ و اس‌ام‌اس نبود و هر کی حوصله‌اش سرمی‌رفت می‌اومد اونجا می‌نشست و داستانی، خاطره‌ای، بحثی، جکی، چيزی تعريف می‌کرد. صبح‌ها بيشتر بازنشسته‌ها و کارگران شهرداری می‌اومدند، بعد از ظهرها هم کارگرها و کارمندها که تازه از سر کار می‌اومدند، عصرها هم بازاری‌ها. منم که از چهار پنج سالگی‌ام پاتوقم اونجا بود و پای ثابت گفتگوها.
خونه حسن آقا تو ميدون پشت مغازه ما بود و تو يه کارخونه‌ای کار می‌کرد. همیشه ساعت چهار تا از سر کار می‌رسيد، می‌اومد اول دم مغازه سيگاری (يک سيگار) می‌کشيد و بعد وارد می‌شد و تا آخر شب از حضورش استفاده می‌برديم. اين حسن آقا زمان شاه ساواکی بود و به همين خاطر به حسن ساواکی معروف بود. برخلاف فيلم‌های بيست و دو بهمنی که ساواکی‌ها آدم‌های بی‌دين و ايمونی هستند، هرچی ساواکی می‌شناسم از اون مذهبی‌های شيش موتوره هستند. حسن آقا هم يه شيعه خالص بود و از طرفی باغيرت و ناموس‌پرست.
هميشه تو صحبت‌هاش يه سفیهه‌ای بود که من فکر می‌کردم صفيه رو اشتباه تلفظ می‌کنه. ولی بهش نمی‌اومد اينقدر متجدد باشه که جلوی نامحرم اسم زن و بچه‌اش رو بياره. بعدها فهميدم منظورش «سبيه» بوده و اينهمه سال بخاطر غيرت و ناموسش دخترشو سفيه (نادان) خطاب می‌کرده.

حالا هرچقدر برای من بی‌اهميت باشه که دوستان خوار، مادر ما رو مورد لطف الکترونيکی (ايميلی و کامنتی) خودشون قرار بدند، ولی فکر می‌کنم هنوز راه طولانی مونده تا زنان و دخترانمون رو چيزی غير از سفيهه و منزل و خانواده و بچه‌ها و... بدونيم.

چهار، پنج سال پيش که وبلاگ فارسی پا گرفت، وبلاگ‌های زنانه محلی شده بود واسه خالی شدن عقده‌های جنسی ما آقايون. کمتر وبلاگی تونست تو اون فضا دوام بياره. خيلی‌هاشون ترجيح دادند مهمترين مشخصه وبلاگ يعنی قسمت نظرخواهی رو ببندند و هيچ ايميل يا طريقه تماسی بجا نگذارند؛ چون به‌غير از فحش يا نامه‌های عاشقانه (مخ زنانه) چيزی نصيبشون نمی‌شد. همين نشون دهنده نگاه صرفاً جنسی ما به زنان بود؛ يعنی حتی ورود اونها به محيطی مثل اينترنت و وبلاگ هم از جانب ما آقايون سخت بود و هميشه سعی می‌کرديم (و هنوز هم می‌کنيم) با حقير کردن اونها جلوی اين برابری حداقل رو هم بگيريم.
ولی امروز کمتر شاهد اين رفتارها هستيم، که نتيجه خواسته و هدف والای زنان بلاگری است که در برابر تمام اين مشکلات ايستادگی کردند و به راهشون ادامه دادند. خيلی از اونها رو می‌شناسيم و احتياجی به معرفی ندارند.
به نظر من مهمترين عامل ارتقا فرهنگی جامعه به بحث و گفتگو گذاشتن معضلات اجتماعی است. زنان زيادی در وبلاگ‌هاشون مشکلات زنان در جامعه ايران رو به نقد و بحث گذاشتند کردند ولی بخاطر پراکنده بودنشون، اثر لازم رو ندارند. ولی مدتيه به پيشنهاد راوی وبلاگ «آونگ خاطره‌ها» و همکاری آقای دکتر سيف و خانوم بيتا، وبلاگ گروهی «راهيان سپيده» راه‌اندازی شده تا محلی باشه برای تبادل بحث و نظر در مورد مشکلات اجتماعی زنان ايران. برای اين دوستان آرزوی موفقيت می‌کنم و اميدوارم با همراهی همه کسانی که دغدغه اينچنينی دارند، روزی بين تک‌تک ما زن و مرد از حقوق يکسان برخوردار باشند.

November 10, 2005

من افتخار می‌کنم...

تو مملکتی که اغلب فقط به فکر پول درآوردن (از هر راهی) هستند و شب و روز خودشون رو با فکر پول و ماشين و موبايل و خونه و خارج (!) می‌گذرونند، جايی که خيلی‌ها يه جوری دارند همديگر رو می‌چاپند و تو کلاه‌برداری از هم مسابقه گذاشتند، سرزمينی که توليدات توش در حد صفره، عوضش ملت به دلال بودن خودشون می‌نازند و با افتخار پزش رو می‌دند، کشوری که اکثر دانشجوهاش فقط برای داشتن مدرک می‌رند دانشگاه، يکی از جنس همين مردم با تحصيلات عالی از آمريکا بجای زندگی تو شهر و تکيه زدن به صندلی رياست، پا می‌شه می‌ره وسط بيابون‌های فارس و سی سال قطره‌قطره آب بارون رو زير زمين جمع می‌کنه تا روستايی‌ها بجای رفتن به شهر و کوپن فروشی و نت ورک مارکتينگ (!) بتونند کشاورزی کنند تا اون ملتی که اول ذکر خيرشون بود، وقتی نفت ته کشيد، از گشنگی نميرند.
آره، من به همچين انسان‌هايی افتخار می‌کنم و می‌تونم با غرور بگم کشوری که من ازش می‌آم، فقط نفت و شتر (دور از جون) و هسته (برداشت بد نکنيد، منظورم صلح آميزشه!) نداره.
وقتی ديشب خبر جايزه يونسکو به دکتر آهنگ کوثر رو خوندم دلم خيلی شاد شد. خوشحالم حداقل يه جايی تو دنيا هست که می‌تونه قدر اين انسان‌ها رو تو کشورم بدونه. بيشتر خوشحالی من بخاطر اينه که اينجوری دل همچين انسان‌هايی اميدوار و شاد می‌شه. خيلی سخته که کسی سال‌ها زحمت بکشه ولی به کارش هيچ توجهی نشه. چه زياد دانشمندان و هنرمندانی بودند که وسط راه نااميد دست از کار کشيدند.
در ضمن دکتر آهنگ کوثر پدر نيک آهنگ کوثر هست که حتماً با کاريکاتورهاش آشنا هستيد.


***

حالا غير از اين اشخاص که استاد همه ما هستند، خيلی‌ها هم از زير دست و بال ما (يعنی شخص شخيص بنده) به جايی رسيدند و معروف شدند. کلی بازيگر شهير سينما و تلويزيون، کلی بازيکن سرشناس ورزشی، کلی هنرمند معروف، کلی شهيد و کلی چيزهای ديگه به جامعه تحويل دادم (اسنادش هست) با اينکه خودم چيزی ندارم بهش افتخار کنم (البته به شما خواننده گرامی افتخار می‌کنم) به داشتن امضاء و عکس يادگاری از اين اشخاص افتخار می‌کنم.
تازه از اين رفقا که امروز فردا واسه خودشون کاره‌ای می‌شند کم ندارم. يکيش همين حسين نيازی، حالا شانس آورديم جايزه اول مسابقه داستان‌های ۸۸ کلمه‌ای رو نبرده و هنوز آدم رو تحويل می‌گيره ولی يحتمل فردا پس فردا که دو تا جايزه برد ديگه هرچی برم بگم: «حسين، من همونم که با هم از از تجريش تا يوسف‌آباد پياده رفتيم و اگه من باهات نبوم، وسط راه از زور شاش می‌مردی.» (نگران نباشيد، کار ناموسی نکردم، فقط تشويقش کردم که پارک ملت بريم توالت تا چشمامون باز شه!) اونوقت يه نگاه عاقل اندر سفيه می‌کنه و خونسرد می‌گه: «به ياد نمی‌آورم! اگر امضاء می‌خواهيد لطفاً بايستيد انتهای صف تا نوبتتان شود!»
گفتم تجريش تا يوسف‌آباد و پياده، ياد اين فريم سياه (مداد سياه سابق) افتادم. من بقدر کافی ازش جايزه و امضاء دارم، سفارش می‌کنم تا اين بابا (آخه اصلاً بهش نمی‌آد مامان باشه) به جايی نرسيده و عکس‌هاش دنيا رو نترکونده، بريد سريع ازش يه امضايی، کامنتی، چيزی بگيريد که فردا ديره. باور کنيد، اين آبجی سياه ما (همون مداد سياه سابق و فريم سياه فعلی) اگه يه کم غذا بخوره تا جون بگيره، از اون هنرمندهايی درمی‌آد که داوينچی اينا بايد برند جلو بوق بزنند.
خواهر و برادر گرامی، اگر روزی با ما رفاقتی داشتيد و روزی معروف شديد مثل اين آبجی مهر ما (همون شهلای خودمون) باشيد و سعيد حاتمی (با لينک) رو فراموش نکنيد که بعد از شهير شدن حتماً بهتون افتخار می‌کنم. خداييش ديروز که وبلاگ الهه مهر رو ديدم داشتم از خر کيف شدن بال درمی‌آوردم!!! مثلاً تولد وبلاگش بود، ولی اينقدر از من تعريف کرده که انگار اومدند خواستگاری من! ملت هم بجای اينکه به اون تبريک بگند به من تبريک گفتند. خلاصه که شهلای ما با اينکه کلی معروف شده و هوارتا دوست پيدا کرده، هميشه منو شرمنده خودش می‌کنه.

همه اينها رو گفتم که بگم از داشتن دوستان خوبی مثل شما شادم و به تک‌تک همتون افتخار می‌کنم و خوشحالم که با وجود تمام بدی‌ها و بی‌لطفی‌هام، اينهمه به من لطف داريد. مسلماً شما از اون خيلی‌هايی که اول يادداشت بهشون اشاره کردم نيستيد و من از اين بابت بيشتر احساس غرور می‌کنم که دوستانم از نخبگان و افراد ناياب کشورم هستند.

November 17, 2005

وقتی بزرگ می‌شويم

اگه مسير زندگی به صورت عادی طی بشه، تا بدنيا می‌آييم، گريه می‌کنيم، بعد شير می‌خوريم، کم‌کم تو جامون تکون می‌خوريم و بر می‌گرديم، يه کم بعدتر چهار دست و پا راه می‌ريم و هر چيزی رو که دلمون بخواد لمس می‌کنيم. تو اين موقع‌هاست که غير از شير چيزهای ديگه هم می‌خوريم. يواش‌يواش سعی می‌کنيم صدا از خودمون در کنيم (به ادبيات امروزی در وکنيم!) و يه مدت بعد مثل بلبل حرف می‌زنيم و خلاصه مدرسه می‌ريم و (مد شده) بعدش دانشگاه و اگر گل پسر باشيم سربازی می‌ريم (بعضی وقت‌ها هم معاف می‌شيم!) حالا اگر دغدغه مالی داشته باشيم يه کاری چيزی پيدا می‌کنيم (که تو مملکت گل و بلبل ما اين بخش يه کم جدی گرفته نمی‌شه!) اگه گفتين بعدش نوبت چيه؟ درسته به اقتضای جنسيتمون زن يا مرد می‌گيريم! البته من هيچ تضمينی نمی‌دم که همه چيز به همين منوال پيش بره؛ چون ممکنه ترتيب چندتا از اين رويدادها تغيير کنه، هرچند بعيده يکی قبل مدرسه بره دانشگاه!
همه اينها واسه اين بود که بگم تمام افراد عکس غيرشرعی زير، الان بزرگ شدند و تقريباً تمام مراحل بالا رو پشت سر گذاشتند. بغير از من که مراحل اوليه رو يادم نمی‌آد انجام داده باشم و تو دو سه تا آخری هم موندم!


از راست به چپ: خان دايی سعيد جون، حسين، روزبه، دايی سهيل، محسن

اول اينکه چيه می‌خنديد؟ کار از محکم کاری عيب نمی‌کنه. تازه مجهز بودن که عيب نيست و آدم بايد هميشه يه بازوبند شنا دستش باشه! دوم اينکه هيچ عکس ديگه‌ای نبود که ما پنج نفر توش باشيم، به همين خاطر به همين عکس بی‌ناموسی اکتفا کردم، به شرطی که ذره‌بين برنداريد تا زن و بچه مردم رو ديد بزنيد (قزوينی‌ها به ذره‌بين احتياجی ندارند!) بعدش اينکه يه زمانی دو تا دايی بودند (البته هنوز هم هستند) با سه تا خواهرزاده هم‌سن و سال خودشون که يه ميدون دردشت نازی‌آباد و حومه از دست اين اراذل آسايش نداشتند. البته روزبه بعد از چند سال از اين جمع جدا شد ولی کماکان اين باند خانوادگی به شرارت‌هاش ادامه می‌داد. معمولاً کوچکترين عضو اين گروه می‌موند دم در تا وقتی بقيه اعضاء می‌خواستند به جايی پناهنده بشند سريع در رو باز کنه که بيشتر وقت‌ها اين کار برعهده سهيل بود؛ چون اينقدر گرد و قلمبه بود که موقع فرار به دست دشمن می‌افتاد! طراح نقشه‌های موذيانه هم محسن بود و معمولاً ايده‌هاش حرف نداشت.

تولد خان دايی سعيد جون
از راست به چپ: دايی سهيل، بازم خان دايی سعيد جون، محسن، حسين (اگه گفتين تولد کيه؟)

دنيا و روزگار چرخيد و چرخيد تا اينکه دايی سهيل (کوچکترين عضو گروه) پارسال بعد از تموم شدن درسش ازدواج کرد و همين دور و بر خودمون (برلين) زندگی می‌کنند و الان هم داره اينجا رو می‌خونه (نيشتو ببند داداش) حسين هم که همسايه ديوار به ديوار خودمه و کم کم داره آقای دکتر (غير پزشک) می‌شه. اون هم الان داره اينجا رو می‌خونه (تو اجازه داری نيشت باز باشه!) محسن هم بعد از تموم شدن درسش و دو سال خدمت مقدس سربازی وقتش بود که از دست بره که اين اتفاق پنجشنبه هفته پيش رخ داد و رسماً و کتباً مزدوج شد. اون هم الان داره اينجا رو می‌خونه و نيشش تا بناگوشش بازه. محسن جان ببخشيد که دير شده و باز هم ببخشيد که اينجوری تبريک می‌گم (آخه جور ديگه رو احتمالاً بلد نيستم) خلاصه که مبارک باشه و براتون آرزوی بهترين‌ها دارم، هر چند شنيدم می‌خوای عروسيت رو ديروز عروسی من بندازی!

سيزده بدر يه سالی
از راست به چپ: مجدداً خان دايی سعيد جون، حسين، محسن

عجب روزگاری شده. آدم‌ها همچين بزرگ می‌شند که خودشون کودکی‌شون رو فراموش می‌کنند. خوشحالم که يه چندتا عکس از اون روزها دارم تا با مرور اون‌ها، خاطرات کودکي‌ام رو فراموش نکنم. راستی شما که کودکی‌تون رو فراموش نکرديد؟

November 25, 2005

دردسرهای وبلاگ‌نويسی!!!

ديروز تو صف شير وقتی داشتم در مورد ماست‌بندی توضيح می‌دادم گفتم اين اصغر ترقه بی‌همه چيز (بقال اون سرخيابون) تو شيرها آب می‌ريزه و ماستش خوب در نمی‌آد. تا اينو گفتم يه خانومه خوش بر و رو که معلوم بود از مشتری‌های اصغر ترقه ايناست، جيغ و داد کرد که وقتی ما تو صف شير هستيم و تو از اصغر آقا بد می‌گی، ديگه به ما شير نمی‌ده! منم جوابشو ندادم ولی وقتی شير تموم شد، رفتم باهاش گفتمان کردم که من با وبلاگم بيشترين خدمت رو به ماست‌بندی دارم و اصلاً دنبال منافع شخصی نيستم. البته بعداً فهميدم اين خانوم خودش علاوه بر ماست‌بندی، پنير هم می‌اندازه، تازه از آب هم کره می‌گيره و از راه فروش اون‌ها کلی منافع شخصی داره. حالا بعداً بيشتر راجع به اين خانوم افشاگری می‌کنم.

*****

می خواستم اين يادداشت رو به اسپانيايی بنويسم؛ ولی چون هنوز شروع به ياد گرفتنش نکردم، فعلاً فارسی می‌نويسم، ولی قول می‌دم در اولين فرصت اين زبان اسپانيايی رو ياد بگيرم؛ چون خيلی شبيه زبان خودمونه و منو ياد ميدون شوش می‌اندازه!

*****

[اينا رو تو وبلاگ آلمانيم نوشتم] من هی می‌گم آزادی نيست، شما باور نداريد. جونم براتون بگه، يک ماه پيش رفتم کوپن گرفتم، ديدم اينا فقط تو شناسنامه يه مهر می‌زند. گفتم کی به کيه! برم يه بار ديگه هم کوپن بگيرم. آقاهه پرسيد واسه چی اومدی کوپن بگيری، گفتم برای کارهای وبلاگم! اونم زرنگی کرد و سريع تو گوگل سرچ (جستجو) کرد و اسم وبلاگم رو درآورد و نشست تمام آرشيو وبلاگم رو خوند! يه دفعه چشمش افتاد به اين گوشه که نوشتم ساکن آلمان هستم، و گفت هيچ رقمه به شما کوپن تعلق نمی‌گيره! از من اصرار و از اون انکار. گفتم بابا اگر خواننده‌هام فکر کنند من اونور آب هستم بيشتر کلاس داره و بيشتر دوسم دارند [خوشبختانه طرف سواد نداشت ببينه چقدر بهم بد و بيراه می‌گند!] گفت اگر اينطوره بگذار بقيه آرشيو رو بخونم.
وقتی اون يادداشتم رو خوند که نوشته بودم من دارم می‌رم شهربازی، ولی ممکنه اونجا منو بزور ببرند تونل وحشت و اعلام کنند اين از آق سيا پول می‌گيره، شکش برد که من چرا از سيا پول می‌گيرم و اگر از سيا پول می‌گيرم، عمراً بهم کوپن تعلق نمی‌گيره. باز کلی خواهش و التماس که من اصلاً سيا رو نمی‌شناسم و بچه محل خودتونه، تا راضی شد. بعد گفت بيا يه کم گپ بزنيم و از زندگيم و اين حرفام سؤال کرد و منم راست حسينی همه چی رو بهش گفتم. يه دفعه چشمش به کيهان بچه‌هايی که ته چمدونم بود افتاد و وقتی توش نقاشی منو که براشون فرستاده بودم ديد، همه کاسه کوزه‌ها خراب شد. حالا من تا شيش ماه اجازه ندارم کوپن بگيرم. عوضش می‌رم يه کم اروپا رو می‌گردم! باز هم بگيد خراب شده آزادی داره! هی من می‌گم اين مملی (شاگرد اصغر ترقه) با تقلب شده همه کاره محل؛ شما بگيد مملی و تقی فرقی ندارند. حالا خودتون قضاوت کنيد وبلاگ من بيشتر به ماست‌بندی خدمت کرده، يا وبلاگ شما؟

ته نوشت:
اگر شباهت‌هايی با يادداشت‌های يکی از دوستان معروف می‌بينيد، ضمن تشکر و تمجيد از ايشون بخاطر نقش موثر و غيرقابل انکارشون در خيلی زمينه‌ها، عاجزانه تقاضا می‌کنم به فهم و درک (شعور) انسان‌ها احترام بگذاريم.

پی‌نوشت ۱:
گفتم قبل از هرگونه سوء‌تفاهم توضيح بدم که اين يادداشت کاملاً طنزه و طنز رو با ناراحتی نمی‌نويسند! البته ميلاد عزيز که دچار اولين سوء‌تفاهم شده گويا يا نوشته منو نخونده يا نوشته استاد مورد نظرشون رو! چون هيچ تشابهی بين سرگذشت اون شخص معروف با يادداشت‌های دوست خوبم ن.ت.خ وجود نداره. البته من فکر می‌کردم اين شخص معروف خيلی معروف‌تر از اين حرفا باشه و غير از کسانيکه صبح تا شب دارند به اين بنده خدا فحش می‌دند، دوستان ديگه هم وبلاگ ايشون (به هر دو زبان فارسی و انگليسی) رو می‌خونند!
در ضمن فکر می‌کنم قرار نيست هرکس که چيزی نوشت، ديگران يا فحش بدند يا سکوت کنند! من اين حق رو دارم که به روش خودم نوشته‌های ديگران رو نقد کنم [در پاسخ به اينکه «هر کسی می‌تونه تو وبلاگش هر چیزی بنویسه. شما می‌تونید تشریف نیارید.»]. هرچند در اين يادداشت نه به شخصی توهين کردم نه حرمت کسی رو شکوندم نه نقدی نوشتم؛ فقط مثل اتفاقات رخ داده برای کسی چند خطی نوشتم.
جون عزيزانتون اينقدر زندگی رو سخت نگيريد و يه کم بخنديد.
پی‌نوشت ۲:
راستی فکر می‌کنم نمی‌شد قبل از پابليش ايشون، من چيزی رو پابليش کنم و چون پابليش ايشون کمتر از بيست ساعت قبل پابلیش من بوده، در نتيجه پابليش من دير نيست!
بعدش ايشالا هيچ‌کس نخواد زير ذره‌بين قرار بگيره که کار از اين راحتتر وجود نداره! همين الانش که قراره شيش ماه به من کوپن ندند، قراره منم زير ذره‌بين قرار بگيرم! در ضمن خوب شد من يه کلمه نقد تو اين پی‌نوشت آوردم، وگرنه همه فکر می‌کردند خدايی نکرده اين اراجيف طنزه!!!
پی‌نوشت ۳:
دوستانی که احياناً از اين چند خط خوششون نيومده، فکرشو کنند وقتی يه چيز تو مايه‌های همين‌ها رو تو يه وبلاگ جدی (به انگليسی) می‌خونند؛ چه احساسی بهشون دست می‌ده؟ احتمالاً مثل من از خنده روده‌بر می‌شند و نذر می‌کنند صبح که از خواب بيدار شدند، قبل مدرسه رفتن، دست و رو نشسته، مثل اون بنويسند!

About November 2005

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in November 2005. They are listed from oldest to newest.

October 2005 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35