ديروز تو صف شير وقتی داشتم در مورد ماستبندی توضيح میدادم گفتم اين اصغر ترقه بیهمه چيز (بقال اون سرخيابون) تو شيرها آب میريزه و ماستش خوب در نمیآد. تا اينو گفتم يه خانومه خوش بر و رو که معلوم بود از مشتریهای اصغر ترقه ايناست، جيغ و داد کرد که وقتی ما تو صف شير هستيم و تو از اصغر آقا بد میگی، ديگه به ما شير نمیده! منم جوابشو ندادم ولی وقتی شير تموم شد، رفتم باهاش گفتمان کردم که من با وبلاگم بيشترين خدمت رو به ماستبندی دارم و اصلاً دنبال منافع شخصی نيستم. البته بعداً فهميدم اين خانوم خودش علاوه بر ماستبندی، پنير هم میاندازه، تازه از آب هم کره میگيره و از راه فروش اونها کلی منافع شخصی داره. حالا بعداً بيشتر راجع به اين خانوم افشاگری میکنم.
*****
می خواستم اين يادداشت رو به اسپانيايی بنويسم؛ ولی چون هنوز شروع به ياد گرفتنش نکردم، فعلاً فارسی مینويسم، ولی قول میدم در اولين فرصت اين زبان اسپانيايی رو ياد بگيرم؛ چون خيلی شبيه زبان خودمونه و منو ياد ميدون شوش میاندازه!
*****
[اينا رو تو وبلاگ آلمانيم نوشتم] من هی میگم آزادی نيست، شما باور نداريد. جونم براتون بگه، يک ماه پيش رفتم کوپن گرفتم، ديدم اينا فقط تو شناسنامه يه مهر میزند. گفتم کی به کيه! برم يه بار ديگه هم کوپن بگيرم. آقاهه پرسيد واسه چی اومدی کوپن بگيری، گفتم برای کارهای وبلاگم! اونم زرنگی کرد و سريع تو گوگل سرچ (جستجو) کرد و اسم وبلاگم رو درآورد و نشست تمام آرشيو وبلاگم رو خوند! يه دفعه چشمش افتاد به اين گوشه که نوشتم ساکن آلمان هستم، و گفت هيچ رقمه به شما کوپن تعلق نمیگيره! از من اصرار و از اون انکار. گفتم بابا اگر خوانندههام فکر کنند من اونور آب هستم بيشتر کلاس داره و بيشتر دوسم دارند [خوشبختانه طرف سواد نداشت ببينه چقدر بهم بد و بيراه میگند!] گفت اگر اينطوره بگذار بقيه آرشيو رو بخونم.
وقتی اون يادداشتم رو خوند که نوشته بودم من دارم میرم شهربازی، ولی ممکنه اونجا منو بزور ببرند تونل وحشت و اعلام کنند اين از آق سيا پول میگيره، شکش برد که من چرا از سيا پول میگيرم و اگر از سيا پول میگيرم، عمراً بهم کوپن تعلق نمیگيره. باز کلی خواهش و التماس که من اصلاً سيا رو نمیشناسم و بچه محل خودتونه، تا راضی شد. بعد گفت بيا يه کم گپ بزنيم و از زندگيم و اين حرفام سؤال کرد و منم راست حسينی همه چی رو بهش گفتم. يه دفعه چشمش به کيهان بچههايی که ته چمدونم بود افتاد و وقتی توش نقاشی منو که براشون فرستاده بودم ديد، همه کاسه کوزهها خراب شد. حالا من تا شيش ماه اجازه ندارم کوپن بگيرم. عوضش میرم يه کم اروپا رو میگردم! باز هم بگيد خراب شده آزادی داره! هی من میگم اين مملی (شاگرد اصغر ترقه) با تقلب شده همه کاره محل؛ شما بگيد مملی و تقی فرقی ندارند. حالا خودتون قضاوت کنيد وبلاگ من بيشتر به ماستبندی خدمت کرده، يا وبلاگ شما؟
ته نوشت:اگر شباهتهايی با يادداشتهای يکی از دوستان معروف میبينيد، ضمن تشکر و تمجيد از ايشون بخاطر نقش موثر و غيرقابل انکارشون در خيلی زمينهها، عاجزانه تقاضا میکنم به فهم و درک (شعور) انسانها احترام بگذاريم.
پینوشت ۱:گفتم قبل از هرگونه سوءتفاهم توضيح بدم که اين يادداشت کاملاً طنزه و طنز رو با ناراحتی نمینويسند! البته ميلاد عزيز که دچار اولين سوءتفاهم شده گويا يا نوشته منو نخونده يا نوشته استاد مورد نظرشون رو! چون هيچ تشابهی بين سرگذشت اون شخص معروف با يادداشتهای دوست خوبم ن.ت.خ وجود نداره. البته من فکر میکردم اين شخص معروف خيلی معروفتر از اين حرفا باشه و غير از کسانيکه صبح تا شب دارند به اين بنده خدا فحش میدند، دوستان ديگه هم وبلاگ ايشون (به هر دو زبان فارسی و انگليسی) رو میخونند!
در ضمن فکر میکنم قرار نيست هرکس که چيزی نوشت، ديگران يا فحش بدند يا سکوت کنند! من اين حق رو دارم که به روش خودم نوشتههای ديگران رو نقد کنم [در پاسخ به اينکه
«هر کسی میتونه تو وبلاگش هر چیزی بنویسه. شما میتونید تشریف نیارید.»]. هرچند در اين يادداشت نه به شخصی توهين کردم نه حرمت کسی رو شکوندم نه نقدی نوشتم؛ فقط مثل اتفاقات رخ داده برای کسی چند خطی نوشتم.
جون عزيزانتون اينقدر زندگی رو سخت نگيريد و يه کم بخنديد.
پینوشت ۲:راستی فکر میکنم نمیشد قبل از پابليش ايشون، من چيزی رو پابليش کنم و چون پابليش ايشون کمتر از بيست ساعت قبل پابلیش من بوده، در نتيجه پابليش من دير نيست!
بعدش ايشالا هيچکس نخواد زير ذرهبين قرار بگيره که کار از اين راحتتر وجود نداره! همين الانش که قراره شيش ماه به من کوپن ندند، قراره منم زير ذرهبين قرار بگيرم! در ضمن خوب شد من يه کلمه نقد تو اين پینوشت آوردم، وگرنه همه فکر میکردند خدايی نکرده اين اراجيف طنزه!!!
پینوشت ۳:دوستانی که احياناً از اين چند خط خوششون نيومده، فکرشو کنند وقتی يه چيز تو مايههای همينها رو تو يه وبلاگ جدی (به انگليسی) میخونند؛ چه احساسی بهشون دست میده؟ احتمالاً مثل من از خنده رودهبر میشند و نذر میکنند صبح که از خواب بيدار شدند، قبل مدرسه رفتن، دست و رو نشسته، مثل اون بنويسند!