« September 2005 | Main | July 2009 »

October 2005 Archives

October 5, 2005

ما و دموکراسی ديگران

اين دو هفته که در مورد انتخابات آلمان و مسائل سياسی پيرامون اون نوشتم، برخوردهايی ديدم که اول شوکه شدم، ولی بعد منو به فکر برد و تازه يادم اومد، اکثر ما حتی در برابر شنيدن يا خوندن واقعيتی (اتفاق افتاده و واقع شده) که برخلاف دانش يا خواسته ماست، مقاومت می‌کنيم، چه برسه به پذيرفتن اون.
اولين نکته‌ای که به چشم می‌اومد، در بحث شرکت نکردن اکثر دوستانی بود که هميشه نسبت به من و نوشته‌هام لطف دارند. اول فکر کردم شايد بخاطر شروع فصل پائيز گرفتار هستند، ولی بالاخره دوستی حرف دلش رو زد:
«فکر کنم این برای یک مقیم کشور آلمان جالبتر مي‌تونه باشه تا من...»
از اونجا که تازه با اين دوست آشنا شدم، فکر کردم بد نباشه توضيحی تو وبلاگش بدم:
«...بايد يه نکته رو اشاره کنم؛ مسلماً کسيکه مقيم يه کشوری هست و اتفاق بزرگی مثل انتخابات توش می‌افته، حتماً در جريانش هست و هرجا بره بحث و گفتگو در اين زمينه برپاست. پس احتياجی به توضيح مختصر من در مورد کل قضيه نداره.
من احساس می‌کنم مردم کشورم بدون اينکه بخواند يا بتونند از وضعيت سياسی کشورهای ديگه جهان و مخصوصاً اون‌ها که در دموکراسی پيشرو هستند و اونو به وجود آوردند، اطلاعی کسب کنند، می‌خواند دنباله‌رو اون‌ها باشند!
وقتی ما در مورد يک مسئله شناخت و آگاهی نداشته باشيم، چطور می‌تونيم از اون استفاده کنيم؟ متأسفانه تعريفی که بين حتی روشنفکرهای ما برای دموکراسی هست، با اون چيزی که تو غرب وجود داره، کاملاً متفاوته و اين نشات گرفته از عدم مطالعه اونهاست...»

متأسفانه خود اين دوست هيچ اظهار نظر ديگه‌ای نکرد ولی يکی از دوستانشون زير پيام من نوشتند:

SALAM , DAR JAVAB BAYAD BEGAM KE YEK KALAM KOTAH INKEH DIGARAN CHE MOSHGELI BA KHODESHON DARAN YA MOSHGELATI KE DARAN DAR EDAREH HOKOMAT YA DASHTAN DOMOKRASI YA TARZE FEKER ONHA MOSHGEL MA NIST . AZIZ DEL ABRDAR MA TO MASEL BESIAR EBTEDAEI GHIRIM , KHILI EBTEDAEI AMA JALEBEH INKEH AZ LAHAZ ZEHNI FEKER MIKONIM KE KE INJOR NIST , ROSHANFEKER MA MOSHGEL DAREH , JAMEH GHARB MOSHGEL DAREH , MAN GHAETEH MIGAM AGAHR ROSHNFEKER MOSHGEL DAREH YANI INKEH MANO SHOMA MOSHGEL DARIM VAGRANAH ON MOSHGEL MA NEMISHOD YA AGAHR JAMEH GHARB MOSHGEL DAREH DAREH DAR RABTEH BA DEMOCRASI VA ALAN SHOMA EHSAS MIKONI MOSHGEL SHOMA HAM HAST YANI INKEH SHOMA YA MAN MOSHGEL DARIM , RORAST BODAN BA KHOD NEMATI HAST KE HADEGHAL ADAM MIDONEH KOJA VAISADEH .

راستش يه کم خوندن اين متن برای من مشگل بود، ولی نفهميدم چرا اين بلاگر عزيز (که حدود دو سال و نيمی می‌شه، وبلاگشون رو می‌شناسم) ترجيح داده بجای خوندن يادداشت من و اظهار نظر در مورد اون، در جای ديگری من رو به روراستی با خودم تشويق کنه! احتمالاً منظور ايشون اينه که اگر روشنفکر ما مشگل داره و دوموکراسی غرب مشگل داره، دليلش اينه که من با خودم رو راست نيستم!!!
با اينکه اين انتقاد (!؟) و نحوه بيان اون جالب بود، ولی می‌شد به عنوان يک نظر متفاوت با موضوع يادداشتم بهش نگاه کرد؛ ولی با انتشار قسمت دوم به طور متوسط هر روز يک ايميل تهديدآميز يا همراه با فحش‌های با مزه (!) به دستم رسيده. البته بعضی از اين عزيزان که هنوز نمی‌دونند آدرس آی‌پی چيه و به چه کار می‌آد، طبق روال گذشته تو وبلاگ، من رو مورد لطف خودشون قرار دادند.
البته فقط افراد ناشناس (!؟) نبودند که از اين يادداشت به خشم اومدند. مثلاً يکی از دوستان اديب که از گرسنگی و مشغله‌های زياد و احساس ناسيوناليستی فقط به شعر و ادبيات می‌پردازند، نوشتند:
«افرین بر شما / انقدر بی کار و شکم سیر هستید که دارید راجب انتخابات ۲۰۰۵ آلمان می نویسید / حتما احساس شدید ناسیونالیستی هم نسبت به ایران دارید و موفق باشید !!!!!!»
تا اينجا نمی‌دونستم ايراد نوشته من چيه که اينقدر حساس برانگيز شده، تا اينکه يکی از دوستان ايميلی نوشت و می‌شه گفت حرف دل بقيه رو زد. چون اين ايميل پينگيليش بود با حفظ ماهيت جملات و رعايت نکات دستوری به فارسی تبديلش کردم. اولش که تعارفات معمول و آخرش هم که دعای آخر برنامه بود حذف کردم. تا وقتيکه خود اين دوست نخواد اسمی هم ازش نمی‌برم؛ چون اگر می‌خواست ديگران هم بدونند اين نظر اونه، به عنوان کامنت می‌نوشتش:
«... وقتی تو داری مسائل و مشکلات دموکراسی غرب رو مطرح می‌کنی؛ معنيش اينه که اگر رژيم جمهوری اسلامی دموکرات نيست، اشکالی نداره. تو داری به اين طريق از اين رژيم حمايت می‌کنی...»
خيلی با خودم کلنجار رفتم که لااقل پاسخ اين دوست رو با ايميل بدم، ولی از حجم بالای مخالفت‌ها متوجه شدم اين دغدغه خيلی‌هاست که زودتر جاسوس‌ها رو شناسايی کنند!!! حتی يه ايميل گرفتم که بدون هيچ کم و کاستی اينگونه بود:
«عضو چه سازمانی هستی و سوابق خودت رو بفرست!»
يا اين يکی بعد از سلام و احوال‌پرسی و دعا برای رهبری با امضاء «بخش عمليات خارجی وزارت اطلاعات» (!!!؟؟؟) نوشته:
«هر چه زودتر با من تماس بگير تا در مورد يک عمليات خيلی مهم با هم همکاری کنيم.»
باور کنيد از اين ايميل‌ها و کامنت‌های دو هفته اخير می‌شه يه کتاب طنز نوشت، ولی شايد اين دوستان فکر کنند: «ديدی طرف واقعاً اين کاره بود و خودش رو به کوچه علی چپ زد!»
بارها يادداشت خودم رو مرور کردم که ببينم چرا اين دوستان اين برداشت‌ها رو از اين يادداشت می‌کنند. هر چی بيشتر خوندم بيشتر گيج شدم که اينها چه ربطی به يادداشت من داره. ولی گويا ملت ما استاد پيدا کردن ربط هر چيز به چيزهای نامربوط هستند! هيچ‌جا در نوشته‌ام نامی از ايران و سيستم حکومت ايران برده نشده. تا جايی که سعی کردم فقط اطلاع‌رسانی بوده و از اظهارنظر شخصی پرهيز کردم. تقريباً تمام اونها چکيده اخبار و مطالبی بوده که در اين دو هفته تو هر روزنامه و شبکه تلويزيونی اروپايی وجود داشته.
شايد شما هم بتونيد همفکری کنيد تا بدونم اشکال کار از کجاست. تا اونجا که عقل ناقص خودم نتيجه‌گيری کرده یادم اومد برای رسيدن به اهدافمون بايد اخبار روز رو هم سانسور و تحريف کنيم! غير از اين باشه يعنی هدفت چيز ديگه است!
سالهاست داريم به مردم ايران می‌گيم شما دموکراسی لازم داريد و بدون اون نمی‌تونيد زندگی کنيد! ولی يکبار هم نيومديم بگيم اين دموکراسی چيه و چه شکليه. وقتی کسی رأی نمی‌ده، می‌گيم دموکراسی يعنی رأی دادن و به همين دليل تو ايران دموکراسی نيست! وقتی مردم می‌رند رأی می‌دند، می‌گيم دموکراسی يعنی اينکه نامزد‌های مخالف حکومت هم حق انتخاب شدن داشته باشند! و چون تو ايران اينطور نيست پس دموکراسی نيست. يا چون تو ايران سياستمدارها عاشق قدرت و پول هستند می‌گيم اين مخالف دموکراسیه.
ولی هيچکس نمی‌خواد ببينه آيا اين تعريف‌ها تو کشورهايی که دموکراسی رو راه انداختند و تعريف کردند و دارند اجرا می‌کنند هم هست يا نه؟ اگر هم کسی واقعيت رو بگه، می‌شه مزدور! اگر قرار هست ما دنباله‌رو غرب باشيم، بايد اول بدونيم که دنبال چی هستيم و درموردش اطلاعات کسب کنيم و اونها رو در اختيار ديگران قرار بديم. ولی اگر می‌خواهيم خودمون يک چيز جديد اختراع کنيم، خب چرا رودروايسی می‌کنيم؛ مثل حکومت فعلی ايران بگيد ما دموکراسی خودمون رو داريم و همينيه که هست. هرکی می‌خواد، بخواد، هر کی هم نمی‌خواد اينجا نمونه!!! ديگه واسه چی سر خودمون شيره بماليم که «آی مردم، من آزاد انديش هستم و به همه فکرها (که شبيهه خواسته دل من هستند) احترام می‌گذارم و برای دموکراسی حاضرم جونم (يا همون وقتم) رو فدا کنم.»
به قول اون دوستمون يه کم با خودمون رو راست باشيم. يه کم چشمامون رو به جهان اطراف باز کنيم، يه کم مطالعه کنيم، يه کم بدونيم، اونوقته که هيچ کس نمی‌تونه به ما زور بگه. تا وقتيکه هر کدوم از ما يه ديکتاتور کوچک هستيم، ديکتاتورهای بزرگ به خودشون اجازه می‌دند به ما زور بگند. تا وقتی ما تو تمام عمرمون دنبال پيدا کردن دشمن و نابودی اونها هستيم، خودبخود داريم زمينه ديکتاتوری رو فراهم می‌کنيم.

October 11, 2005

پائيز طلايی

تصوری که اکثر مردم از ماه اکتبر دارند يه چيز بين نارنجی و خاکستری است. معمولاً تو اکتبر اينقدر بارون می‌آد و هوا گرفته است که آدم خسته و کلافه می‌شه. ولی امسال کاملاً فرق می‌کنه. تا امروز که يازده روز از اکتبر گذشته، هوا کاملاً آفتابی و مطبوع هست. از اونور تو تابستون ده روز هم پشت سرهم آفتاب نداشتيم و اکثراً بارندگی بود. جالبيش اينجاست که تو خيابون همه نوع پوشش رو می‌شه ديد. از کت و کلاه و شال گردن گرفته تا منی که هنوز با تی‌شرت و صندل می‌رم بيرون.
خلاصه که پائيز حسابی طلايی شده و برگ‌های زرد و نارنجی همچين تو آفتاب می‌درخشند که آدم وسوسه می‌شه کار و زندگی رو ول کنه و بره وسط يه چمنزار بشينه و از آخرين گرماهای آفتاب استفاده کنه. مخصوصاً من که خونه‌ام وسط جنگل و دشت و چمنزاره.

از امروز ثبت نام ترم جديد شروع شده. هر درسی رو که خوشم می‌اومد انتخاب کردم، آخرش ديدم شد سی و شش ساعت در هفته! (به طور معمول بيست ساعت انتخاب می‌کنند) از هيچ کدوم هم دلم نمی‌آد بگذرم (از بس تشنه علم هستم اينطوريه) از اونور سر کار يه پروژه سنگين داريم که بايد تا آخر امسال (ميلادی) تحويل بديم و من کمه‌کم بايد هفته‌ای بيست ساعت هم کار کنم. حالا خونه‌ام اين سر پوتسدام، دانشگاه‌ام اون سر پوتسدام و کارم اون سر برلينه؛ يعنی روزی چهار ساعت هم بايد تو راه باشم.
تا هفته ديگه (دوشنبه) که ترم شروع می‌شه وقت دارم از وقت آزادم استفاده کنم (انگار از اين دو ماه تعطيلی چقدر استفاده کردم که تو پنج روز می‌خوام جبرانش کنم!) کلی برای خودم نقشه داشتم، کلی برای اينترنت و وبلاگ ايده داشتم، کلی مسافرت می‌خواستم برم، کلی... ولی به هيچ کدومش نرسيدم. به نظرم تنها کار مثبتی که کردم همين «بلاگ نيوز» بود. راستی با هزار زحمت تونستيم يه آدرس مناسب با نام بلاگ نيوز بگيريم. مشکل اينجا بود که دومين BlogNews با تمام پسوندها (مثل com و net و org و info و biz و de و uk و fr و...) ثبت شده بود. از اونجا که پسوند ir که مختص ايران هست تازگی قابل ثبت‌کردن شده، BlogNews.ir آزاد بود ولی بايد فقط از طريق شرکت‌های داخل ايران خريداری می‌شد که رو حساب تجربه‌های قبليم غيرقابل اطمينان هستند. با اينحال با همکاری سرور فعلی که تو آلمان هست تونستيم BlogNews.ir رو از ايران بخريم و به اينجا منتقلش کنيم که خود اين کار هزينه زيادی برد. اميدوارم با حمايت شما زحمات و هزينه‌های انجام شده، به ثمر بشينه و بتونيم تو يه محيط آزاد و جمع دوستانه و دموکرات، لينک اخبار و موضوعات جالب رو از وبلاگ‌ها و سايت‌های خبری، در بلاگ نيوز گردآوری کنيم تا در کوتاهترين زمان قابل دسترسی باشند. البته آقای علی‌محمدی ايده‌های بزرگتر و جديدتری هم دارند که اميدوارم همشون محقق بشه؛ چون واقعاً جامعه ما احتياج به تمرين کار گروهی داره.
بخش‌های مختلف «بلاگ نيوز» به هشت زبان فارسی، انگليسی، آلمانی، فرانسوی، ايتاليايی، اسپانيايی، دانمارکی و سوئدی راه افتاده و دوستان بلاگری که در اين کشورها زندگی می‌کنند مسئوليت سردبيری هر بخش رو متقبل شدند؛ در عين حال با کمال ميل دست تمام کسانی را که آشنايی به هر يک از اين زبان‌ها دارند رو برای همکاری می‌فشاريم.
اينهمه ايرانی تو سرتاسر جهان هستند که هر کدوم به زبانی غير از فارسی آشنا هستند و می‌تونند با اون زبان با جامعه ديگری ارتباط برقرار کنند و حالا که با کمک اينترنت اين ارتباط گسترده‌تر شده، چرا از اون استفاده نکنيم؟ در ضمن کسانيکه می‌خواهند زبان جديدی رو ياد بگيرند بهترين کمک می‌تونه خوندن اخبار و وبلاگ‌ها به اون زبان باشه؛ تجربه موفقی که خودم از يادگيری زبان آلمانی داشتم. به طور مثال بخش انگليسی بلاگ نيوز به همکاری بيشتر شما نياز داره. چون قشر عظيمی از بلاگرها با اين زبان آشنايی دارند؛ بلاگ نيوز می‌تونه محل ارتباط و همکاری با بلاگرهای ديگر کشورها باشه.

مصاحبه بيلی و من با کاپيتان کجوری رو از دست نديد. اگر هم تا حالا با وبلاگ ميداف آشنايی نداشتيد، بايد بگم يکی از بهترين وبلاگ‌های فارسی رو از دست داديد. مطلع شدن از خاطرات و تجربيات کسيکه سال‌های سال بعنوان دريانورد به کشورهای مختلف مسافرت کرده زياد هم آسون نيست، ولی کاپيتان کجوری با شيرينی و جذابيت تمام، خاطرات خودشون رو تو وبلاگ ميداف می‌نويسند.

October 13, 2005

مجازات اعدام

يکی از بحث‌های مفيدی که از ابتدا در وبلاگ‌ها شکل گرفته و تاکنون ادامه داره، مسائل مربوط به حکم اعدامه، تا جايی که دوستان مسابقه مقاله‌نويسی هم برای اون ترتيب دادند.
هفته گذشته هم به مناسبت ده اکتبر (روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام) بحث‌های جديدی پيرامون اين مسئله شکل گرفت و اکثراً به نفی اعدام پرداختند ولی آقای زهری در يادداشتی از زاويه‌ای ديگر به نفی مجازات اعدام نگاه کردند و دلايل و استدلال‌های مخالفان اعدام رو کافی ندونستند. از اونجا که اين بحث رو مفيد می‌دونم در اون شرکت کردم و به نظرم گفتگوی پرباری با آقای زهری شکل گرفت. سفارش می‌کنم قبل از هر چيز يادداشت آقای زهری و نظرات دوستان ديگه رو در اين مورد بخونيد.
به نظر من، مجازات اعدام رو می‌شه از سه نظر بررسی کرد. اولين اون بحث دينی هست و چون اطلاعاتم در اين زمينه بسيار کمه، چشم بسته نظر اديان رو می‌پذيرم که پس از مجازات مرگ، گناهان مجرم نزد خدا بخشيده می‌شه.
در مقابل بررسی اين مسئله از ديدگاه انسانی و احساسی هست که به نظر آقای زهری برای مخالفت با اعدام کافی نيست و بايد منطقی و با استدلال قوی باشه.
تا اونجا که من از منطق و استدلال فهميدم، برای اثبات چيزی که به خودی خود وجود داره احتياجی به دليل آوردن نيست. زندگی و حيات هم همينطوره و به نظرم کسيکه تصميم به مرگ جانداری می‌گيره، بايد دلايل و استدلال قوی داشته باشه نه کسيکه خواهان ادامه حيات اونه.
اگر هم بخواهيم از لحاظ تبعات اجتماعی و قضايی مجازات اعدام رو بررسی کنيم، باز هم ثابت نشده اين نوع مجازات در کم کردن جرايم نقش داره. در مقابل هرجا حکم اعدام برچيده شده نسبت به گذشته جرم و جنايت بيشتر که نشده، کمتر هم شده. البته به نظر من، صرف برداشتن اين حکم تضمينی برای کاهش جرم در جامعه نيست و تمهيدات اجتماعی و حتی سياسی زيادی رو می‌طلبه.

با اجازه آقای زهری گفتگوی خودمون در قسمت نظرات يادداشت ايشون رو به اينجا آوردم تا شما هم در جريان اون قرار بگيريد و از اطلاعات شما هم بی‌بهره نباشيم. البته قسمتهايی که مربوط به جامعه آرمانی بود رو بخاطر اينکه به اين موضوع ارتباطی نداشت، حذف کردم. اميدوارم حوصله کنيد و در اين بحث شرکت کنيد.

در جواب به يادداشت ايشون نوشتم:
به نظر من، بيشترين مخالفان اعدام اون رو از جانب ارزش‌های انسانی و حقوف بشر نقد می‌کنند.
خود من، تنها دليل مخالفتم با اعدام اينه که هيچ‌کس رو سزاوار تعيين مرگ و زندگی ديگران نمی‌دونم؛ چون همونطور که جان من برای خودم و اطرافيانم باارزش هست، جان ديگران هم با ارزشه و نه قاتل و نه قاضی اين حق رو ندارند که تصميم بگيرند، جان انسانی رو بگيرند.
اگر بگيم قاضی بخاطر سواد و تجربه‌اش اين حق رو داره، در عوض بارها و بارها پيش اومده که قاضی‌ها اشتباه کردند و يا علايق شخصی خودشون رو در حکم دخيل کردند (چيزی که هميشه در کشور ما و اکثر کشورهای جهان رخ داده) در ضمن وقتی اين حق رو برای يک فرد تحصيل کرده (قاضی) قائل می‌شيم، در مقابل يک قاتل هم می‌تونه تحصيل کرده باشه يا تشخيصش برای گرفتن جان ديگری مطابق با قانون، درست باشه. پس اين حق رو داره؟
حالا اين سؤال پيش می‌آد که اگر قاضی حکم اعدام نده، چه تضمينی هست که مردم برای قتل و جرم جری‌تر نشند. اين سؤالی هست که خيلی از قانون‌گذاران و جامعه‌شناسان بهش رسیدند، ولی مشاهده شخصی من دقيقاً خلاف اين تصور هست؛ يعنی کشورهايی که مجازات اعدام ندارند کمترين ميزان جرم و جنايت رو دارند و برعکس در کشورهايی مثل ايران که مجازات مرگ وجود داره، هر روز بيشتر از قبل جنايت انجام می‌شه. پس مجازات اعدام بغير از بحث دينی (بخشيده شدن گناهان بعد از اعدام!!!) هيچ نکته مثبتی نداره و دقيقاً نتيجه معکوس می‌ده.
در مورد مثال شما، اطلاعات من دقيقاً برعکس نتيجه‌گيری شماست؛ يعنی تا بحال جايی نخوندم و نشنيدم که قاتلی صرف اينکه از مجازات اعدام جان سالم بدر برده باشه در زندان قتلی انجام بده ولی تقريباً ماهی يکبار در روزنامه‌های ايران می‌خونم فلان محکوم به مرگ يکی از همبندان خودش رو کشت. از لحاظ منطقی و روانشناختی هم کسيکه همه چيز براش تمام شده است، ترسی از تکرار جنايت نداره.
البته به قول شما تا رسيدن به جامعه آرمانی راه زيادی هست، ولی بالاخره بايد از جايی شروع بشه. حالا اگر اروپايی‌ها و بعضی کشورهای دیگر اين مسئله رو که از ارکان غيرسياسی حقوق بشر هست، جدی گرفتند، جای خوشحالی داره و می‌شه به آينده دنيای بدون خشونت اميدوار بود.

ايشون پاسخ دادند:
...می‌گویی: «هيچ‌کس رو سزاوار تعيين مرگ و زندگی ديگران نمی‌دونم». اين عام‌ترين استدلالی است که مخالفان اعدام مطرح می‌کنند، امّا هرچقدر زیباست، ناکاراست و خيلی ساده می‌شود آن را باطل کرد. تصور کن که "دشمن" به کشور شما حمله کرده است تا آن را تصرف کند. شما از خودت "دفاع" می‌کنی و با او می‌جنگی. بنابراين از سر "ناگزيری" مرگ او را تعيين کرده‌ای. حال ممکن است که عمل شما از لحاظ عرف و اخلاق عمومی کاری پسنديده باشد، امّا از لحاظ محتوايی با استدلالی که می‌گوید «هيچ‌کس رو سزاوار تعيين مرگ و زندگی ديگران نمی‌دونم» در تضاد می‌افتد.
مسئله "سطح سواد" قاضی نيست، بل‌که جايگاهی (داوری) است که او در آن قرار گرفته.
می‌گویی: «کشورهايی که مجازات اعدام ندارند کمترين ميزان جرم و جنايت رو دارند». بر اساس چه برآورد و آماری می‌گویی ميزان جنايت در هند از چين کم‌تر است؟ دنيا که به کشورهای اروپای غربی خلاصه نمی‌شود، می‌شود؟
می‌گویی: «مجازات اعدام بغير از بحث دينی (بخشيده شدن گناهان بعد از اعدام!!!) هيچ نکته مثبتی نداره و دقيقاً نتيجه معکوس می‌ده». مجازات اعدام در کشوری چون آمريکا بر اين استدلال استوار است که کسانی که جان افراد جامعه -از جمله خود زندانيان- را به طور جدّی تهديد می‌کنند لازم است از ميان برده شوند و اصلاً بحث‌شان دينی نيست. گفتم که، بهتر است بحث را به ايران محدود نکنيم.
می‌گویی: «تا بحال جايی نخوندم و نشنيدم که قاتلی صرف اينکه از مجازات اعدام جان سالم بدر برده باشه در زندان قتلی انجام بده». صرف خواندن يا نخواندن شما چيزی را تغيير نمی‌دهد! در آمريکا سريالی پخش می‌شد به اسم "OZ". اين سريال زندگی و روابط زندانيان جنايتکار را به تصوير می‌کشيد. تصور می‌کنم با خط قرمزهای تلويزيون‌های اروپايی، اين سريال را آن‌جا پخش نکرده باشند. به هر رو، اغلب قسمت‌های اين سريال از روی رخدادهای خود زندان گرته‌برداری شده بود. در اين سريال خلاف آن‌چه را می‌گویی می‌شد ديد.
این حرف که «از لحاظ منطقی و روانشناختی هم کسيکه همه چيز براش تمام شده است، ترسی از تکرار جنايت نداره» درست است، امّا برای کسی که در پيش روی خودش مجازات اعدام را نمی‌بيند نيز صادق است. البته محکومين به اعدام را تا اجرای حکم‌شان، اغلب در انفرادی و جاهای مخصوص نگهداری می‌کنند تا به ديگران آسيب نزنند.
می‌گویی: «البته به قول شما تا رسيدن به جامعه آرمانی راه زيادی هست». من اصلاً به "جامعه‌ی آرمانی" اعتقادی ندارم سعيد عزيز. اتفاقاً معتقدم که بهتر است ذهنيت‌های آرمانی را به ذهنيت‌های خردگرا و واقعگرا برگردانيم تا عقلانی‌تر بشود با واقعيت‌های زندگی کنار آمد...

پاسخ دادم:
...در مورد مثال دفاع، خب کسيکه اصل جنگ رو با همون استدلال انسانی قبول نداره، نمی‌تونه تصور اين رو بکنه که در هنگام دفاع از جان و ناموس (!) خودش دست به قتل بزنه. حالا شايد روزی در برابر عمل انجام شده قرار بگيره و چاره‌ای نداشته باشه. ولی اين شخص چون کاری برخلاف باور خودش کرده مسلماً سال‌ها عذاب می‌کشه.
راحت بگويم در هنگام جنگ تمام تلاش خودم رو می‌کنم تا با کسيکه منو دشمن خودش می‌دونه مواجه نشم و در غير اينصورت اگر فرصتی برای دفاع وجود داشته باشه، شايد بشه با روش ديگر هم (مثلاً گفتگو) زنده ماند.
در مورد جايگاه قاضی اولين شرط برای قاضی شدن تحصيلات اوست (آکادميک يا حوزوی) و نه شخصيت قاضی. همانطور هم که دوستان اشاره کردند، قضات مانند هر انسان ديگری دچار اشتباه می‌شوند پس صلاحيت تصميم برای گرفتن جان ديگران (که برگشت دادنی نيست) را ندارند.
معمولاً دولت‌ها از بيان آمار جنايت در کشورشون پرهيز می‌کنند و نمی‌شه بررسی دقيقی از اين مسئله داشت، مخصوصاً کشوری مانند چين که حکومت ديکتاتوری هم داره. البته منظور من کلی بود ولی تا اونجا که با هندی‌ها آشنايی دارم، اکثرشون از لحاظ اعتقادی کشتن انسان‌های ديگر رو غيرممکن می‌دونند در صورتيکه دوستان چينی‌ام نظر ديگری دارند. اين نکته رو حتی می‌شه از ورزش‌های ملی چين هم دريافت که همگی مبارزه‌ای هستند. هرچند نمی‌شه اين نمونه‌ها رو به کل نسبت داد، ولی تا اونجا که شنيدم جنايت در هند بسيار کمتر از چين است.
اينجا می‌شه اين بحث رو هم مطرح کرد که دقيقاً در فرهنگ‌هايی که به حکومت و قاضی اين اجازه داده می‌شود جان شخصی رو بگیره، مردم هم در مقابل اين حق را برای خود محفوظ می‌دارند که در موقع لزوم دست به قتل بزنند. البته از آنجا که حکومت‌ها هميشه آينه ملت بوده‌اند برعکس اين قضيه بيشتر صادق است.
تا آنجا که می‌دانم در اکثر اديان (با کتب الهی) با انجام مجازات، گناهان خطاکار نزد خداوند بخشيده می‌شود. فکر می‌کنم جامعه و حکومت آمريکا هم کم مذهبی نيستند (از ممنوعيت سقط جنين و تکامل ژنتيکی و ازدواج همجنس‌گراها اين حدس رو می‌زنم) ولی اگر اينطور هم نباشه و از لحاظ منطقی و علمی در بعضی ايالت‌ها اعدام انجام می‌شه، فکر می‌کنم باز زمينه مذهبی وجود داره (حضور کشيش در هنگام اجرای حکم).
البته باز تا آنجا که اطلاع دارم در آمريکا هم حکم اعدام سال‌ها پس از صدور آن عملی می‌شه و در اين مدت محکوم به مرگ در بين زندانيان ديگر نگهداری می‌شه. پس فکر نمی‌کنم بخاطر در امان ماندن بقيه زندانيان کسی رو اعدام کنند.
در مورد سريال مورد اشاره هم اطلاعی ندارم، ولی تا جايی که فرصت باشه اخبار جهان رو دنبال می‌کنم و تابحال نخوندم و نشنيدم در آمريکا قاتلی صرف رهايی از اعدام در زندان دست به قتل بزنه. آيا شما شخص خاصی رو در نظر داريد؟
مسلمه اگر همين امروز در کشوری که تاکنون مجازات اعدام داشتند، اين حکم لغو بشه، هيچ تضمينی برای کم شدن جرم و جنايت وجود نداره؛ چون اين مسئله کاملاً اجتماعی و فرهنگی است و همانطور که قبلاً اشاره کردم وظيفه قانون‌گذاران و جامعه‌شناسان هست که جلوی زمينه انجام جرم رو بگيرند و تاکنون هم در اروپا(ی در گذشته وحشی) اين کار انجام شده.
با اينحال باز هم تاکيد می‌کنم از روی اطلاعات محدودی که دارم، در کل کشورها و مناطق و فرهنگ‌هايی که مجازات اعدام وجود نداره، به نسبت جنايت کمتری رخ می‌ده...

آقای زهری نوشتند:
...بحث سواد قاضی و جايگاه و از اين قبيل را درست نگرفته‌ای برادر! آن‌را اگر بازبخوانی شايد به نتايج ديگری رسيدی.
می‌گویی: «معمولاً دولت‌ها از بيان آمار جنايت در کشورشون پرهيز می‌کنند و نمی‌شه بررسی دقيقی از اين مسئله داشت»، امّا فراموش می‌کنی که اين خودت بودی که به آمار جنايت توسل جُستی نه من! در ثانی، اين‌که می‌گویی «تا اونجا که با هندی‌ها آشنايی دارم، اکثرشون از لحاظ اعتقادی کشتن انسان‌های ديگر رو غيرممکن می‌دونند» صحيح نيست، زيرا کشتار قومی-مذهبی در هند قدمتی دارد به درازای تاريخ و بسيار گسترده است و هم‌امروز هم ادامه دارد (سيک‌ها و مسلمانان و الخ). اظهار نظرت در مورد چينی‌ها هم عجيب است، زيرا تجربه‌ی شخصی من می‌گوید که مردم چين بسيار مردم آرام و بی‌آزاری هستند، بر خلاف هندی‌ها که اکثراً متعصب‌اند. همين مسئله‌ی پرده‌ی بکارت یا ازدواج‌های فاميلی در هند همه‌روزه چه خون‌ها که نمی‌ريزد. اين‌که فلاکت و عقب‌ماندگی‌های فرهنگی در يک ملت را به مسئله‌ی لغو حکم اعدام تعميم دهيم ديگر از آن حرف‌های خام است!
این‌که می‌گویی «در فرهنگ‌هايی که به حکومت و قاضی اين اجازه داده می‌شود جان شخصی رو بگیره، مردم هم در مقابل اين حق را برای خود محفوظ می‌دارند که در موقع لزوم دست به قتل بزنند» استدلال محکمی نيست، زيرا در کشورهایی هم که حکم اعدام نيست، جنايت و آدم‌کشی مشاهده می‌شود...

نوشتم:
بحث سواد قاضی رو دوباره خوندم، ولی غير از صحبت از جايگاه قاضی در داوری چيز ديگری نبود که پاسخ آن را قبلاً دادم.
در مورد آمار، من به اطلاعات پراکنده خودم استناد کردم نه آمار رسمی.
والا تا اونجا که از مردم دو کشور چين و هند و دوستی با آنها می‌دونم همانگونه بود که گفتم. مسلماً نمی‌شه به چند تجربه شخصی برای قضاوت در مورد بيش از دو ميليارد و نيم انسان استناد کرد ولی اگر در چند ناحيه از هند درگيری‌های قومی مذهبی وجود داره، نبايد اون رو به کل اين يک ميليارد انسان تعميم بديم. اکثريت هندی‌ها هندو هستند که بخاطر تعاليم مذهبی انسان‌های آرامی هستند. هرچند فقر مهمترين عامل جنايت هست، ولی فرهنگ تأثير بيشتری داره. از لحاظ تاريخی هم هندی‌ها با وجود تمدن کهن هيچگاه جنگ‌طلب نبودند و بغير از درگيری‌های قومی و مذهبی قرن اخير (که مسلماً عامل سياسی داشتند) کمترين ميزان خشونت تاريخی رو داشتند. در مقابل چينی‌ها غير از جنگ‌های داخلی همواره با مغول‌ها و ژاپنی‌ها در جنگ بودند و هنوز نفرت از ژاپنی‌ها در اونها وجود داره. تا جايی که می‌دونم در آمريکا و اروپا چينی‌ها بعد از روس‌ها بزرگترين مافيای جنايی رو دارند. البته اينها اطلاعات ناچيز من هست و حتماً نقص‌هايی داره و خوشحال می‌شم به اونها اضافه بشه.
در تمام جملاتم سعی کردم از کلی‌گويی و مطلق‌گرايی پرهيز کنم و همه جا گفتم جنايت در اينگونه کشورها و فرهنگ‌ها به نسبت کمتر هست. اين نه تنها باور من هست بلکه غير از اين نه جايی خواندم نه جايی شنيدم و شما اولين کسی هستيد که اين مسئله رو مطرح می‌کنيد، وگرنه دليلی نداشت کشورهای ديگه مجازات اعدام رو از قوانين خودشون حذف کنند؛ چون از گفته شما (با وجود اينکه گفتيد نه موافق اعدام هستيد و نه مخالف) برمی‌آيد که تنها راه جلوگيری از جرم و جنايت را اعدام می‌دانيد، نه فرهنگ و حل مشکلات اجتماعی را.
حالا که بحث به اينجا رسيد، از منظر ديگه‌ای به اين قضيه نگاه کنيم. شما می‌گيد برای لغو اعدام استدلال احتياج هست، ولی به نظر من برای خود اعدام هم دليل عقلانی وجود نداره و همه چيز بر پايه احساس (قصاص) يا جلوگيری از تکرار جرم (پاک کردن صورت مسئله) است. در ضمن برای چيزی که طبيعی است و وجود داره (زندگی انسان) استدلال احتياج نيست، بلکه برای عکس آن بايد دليل کافی و مجرد وجود داشته باشه؛ يعنی می‌شه گفت به صورت کلی اعدام اشتباهه، ولی در بعضی موارد با دلايل کافی، تنها راه می‌تونه اعدام باشه. هرچند عقيده و احساس شخصی من کاملاً متضاد با همون موارد خاص هست و فکر می‌کنم مجازات مرگ آخرين راه نيست و نشانه ضعف مجری قانون و حاکمين برای کنترل جامعه است...

نوشتند:
سعيد عزيز می‌گويی: «از گفته شما... برمی‌آيد که تنها راه جلوگيری از جرم و جنايت را اعدام می‌دانيد، نه فرهنگ و حل مشکلات اجتماعی را». نه عزيز، همه‌چيز سياه و سفيد نيست! من همان‌طور که گفته‌ام، در اين مورد به حدّ کافی نيانديشيده‌ام و ايجاد اين بحث هم برای رسيدن یا کمک به فهمی مشخص از اين مقوله است. من اگر استدلال طرفداران اعدام را مطرح می‌کنم به اين خاطر است که نشان دهم استدلال مخالفان اعدام چقدر سست است. بدون مقايسه‌ بين این‌دو نمی‌شود هيچ ارزيابی به‌دست داد. معتقدم اگر جنبشی اجتماعی می‌خواهد فراگير بشود، بايد پايه‌ی تئوريک قوی‌ای داشته باشد. اين جنبش شايد بتواند با برانگيختن احساساتی انسان‌ها تا حدّی اثر بگذارد، امّا اين اثر پايدار نخواهد بود. بنابراين، طرفداران اين جنبش، حال در محدوده‌ی کوچک وبلاگ‌ها را فرا می‌خوانم که کورکورانه چيزی را نپذيرند و طوطی‌وار تکرار نکنند و ژرف پيرامون آن بيانديشند، و یا اگر به ندای وجدان به باوری رسيدند، پايه‌ی استدلالی آن باور را قوی کنند...

پاسخ دادم:
...البته من هم جايی نگفتم تنها راه ريشه کنی جنايت لغو مجازات اعدام هست و سعی کردم به شبهات شما پاسخ بدم. همونطور هم که گفتم برای چيزی که به صورت طبيعی (زندگی انسان) وجود داره، احتياجی به استدلال نيست و برعکس اون احتياج به دلايل و مدارک بی‌شمار داره. پس می‌بينيم استدلال يک نفر قاضی برای حکم اعدام يک انسان از همه لحاظ می‌تونه سست باشه، نه استدلال برای ادامه حیات یک انسان.
اگر هم بخواهيم در مورد تبعات اجتماعی اعدام گفتگو کنيم، باز هم تجربه و آمار محدود (که اکثراً توسط گروه‌های طرفدار حقوق بشر منتشر شده و مسلماً خالی از اشکال نيست) نشون می‌ده اعدام هيچ تضمينی برای اصلاح مجرمان نداره.
البته اشاره کرده‌ايد که نبايد بحث منطقه‌ای بشه، ولی به نظرم بحث اصلی پيرامون مردم ايران می‌گرده؛ چون تا اونجا که می‌دونم در کشوری مثل کانادا يا اغلب کشورهای صنعتی يا در حال توسعه اين بحث کاملاً قديمی شده و اکثريت پذيرفتند اعدام راه حل نيست. حالا به چه طريق و با چه بحث‌هايی حکومت‌ها و مردم به اين باور رسيدند حديث مفصلی است که احتياج به مطالعه زياد داره. ولی وقتی می‌خواهيم به کسی چيزی بياموزيم (مثلاً يک قانون فيزيکی) هيچوقت تمام بحث‌های پيرامون اين قانون رو به او نمی‌آموزيم و خيلی راحت با يک مثال اون رو بيان می‌کنيم و تا وقتی مثال نقض اون وجود نداشته باشه، همه اون قانون رو می‌پذيرند. حالا تا جايی که می‌دونم در هيچ کشوری بعد از لغو مجازات اعدام، آمار جنايت نسبت به قبل بيشتر نشده، اگر شما کشور خاصی رو می‌شناسيد که اينطور هست، بگيد تا نقض اين قضيه ثابت شود و من به شخصه خواهم پذيرفت اعدام می‌تونه در جهت کاهش جرايم، مفيد باشه.
وقتی کشور چين با وجود ثابت ماندن جمعيت هر سال به تعداد اعداميانش که اکنون به بيش از صدهزار نفر (آمار ارايه شده توسط خود حکومت چين، منتشر شده در گزارش سازمان ملل) رسيده؛ خود نشان دهنده ناکارآمد بودن اعدام در کشوری است که از لحاظ اقتصادی و حتی اجتماعی پيشرفت سريعی در اين چند سال داشته. به باور من خود اين عوامل (رفاه اقتصادی و اجتماعی) می‌تونه ميزان زيادی از جرايم رو کم کنه، ولی عملاً می‌بينيم که با وجود مجازات مرگ، اينطور نبوده...

اين گفتگو در اينجا به پايان رسيده ولی اميدوارم با همفکری شما پربار بشه و نکاتی هم از شما بشنويم.

About October 2005

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in October 2005. They are listed from oldest to newest.

September 2005 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35