|
گناهان نابخشودنیام (۱)
بدبختی از اونجا شروع شد که تو گيشا دو تا کوچه پايينتر از خونه ما يه مجتمع آموزشی هست که بغير از يه دبستان پسرونه (محمدباقر صدر) دو تا دبيرستان و دو تا راهنمايی و يه دبستان دخترونه داشت. هر جا میخواستم برم بايد از اطراف اين مدرسهها رد میشدم. البته میشد دور قمری زد، ولی خيابونهای گيشا اونقدر شيب داره که بايد کلی کوهنوردی میکردم، تازه منم که هميشه مدرسهام دير میشد بايد کوتاهترين مسير رو انتخاب میکردم.
اول و دوم راهنمايی بدون مشکل سپری شد. معمولاً پسرها چهارده پونزده سالگی تازه پشت لبشون سبز میشه، ولی تو اون سن من بايد هفت تيغ میکردم! (اين از اون مصيبتهايی هست که هنوز گريبانگيرمه!) خلاصه کمتر کسی باور میکرد فقط سیزده سال دارم. ولی خوشبختانه کارت مدرسه همراهم بود و هر بار کميته جلومو میگرفت، نقش ناجی رو بازی میکرد. اون موقعها گيشا تو منطقه کميته خيابون زنجان بود. اولين باری که متوجه شدم کارت دانش آموزی اثری نداره سر امتحانهای ثلث سوم بود! البته بيشتر بخاطر اينکه با دوستم داشتيم میرفتيم مدرسه گناهمون سنگينتر بود. خلاصه چشمتون روز بد نبينه، خيابون پونزدهم رو از اول تا آخر کلاغ پر رفتيم، هر جا هم مکث میکرديم، پوتين بود که میاومد طرف کمرمون!
داستان اول دبيرستان خيلی مفصله، فقط اينو بگم که از چهل و سه تا شاگرد اون کلاس، سی و هفت نفرشون دو ساله بودند (يعنی سال قبل مردود شده بودند) هيچ دبيری هم حاضر نبود سر کلاس ما حاضر بشه، جوری که سه تا از دبيرها ناظممون بودند! با همچين کلاسی تو خود مدرسه هميشه متهم بوديم، تو خيابون که ديگه حرفشو نمیشه زد! اونوقت بود که فهميدم اينکه پليسها آدمهای مهربونی هستند و هر وقت گم میشيم بايد بريم پيش آقا پليسه، فقط تو کارتونهاست! بايد از پليس فرار کرد؛ چون اگه تو خيابون ببينندت، يا جات تو صندوق عقب ماشين پليسه يا از پشت بهت دستبند میزنند! به همين خاطر انواع فرار رو ياد گرفتم؛ يعنی هر وقت پاترول کميته يا پيکان کلانتری رو میديدم با تمام سرعت تا سر يه کوچه میدويدم و تا میپيچيدم تو کوچه يا بايد زير يه ماشين قايم میشدم يا اينکه از ديوار خونه کسی بالا میرفتم و میپريدم تو حياط!
تو اون سالها بود که کميته و کلانتری با هم قاطی شدند و نيروی انتظامی شکل گرفت. گيشا هم افتاد تو منطقه پاسگاه درياننو (کلانتری هجده). جناب سروان عامريان (رئيس تجسس منطقه) هم بيشترين لطف رو به نوجوانان و جوانان اون منطقه داشتند و بجای دستگيری دزدها، بيست و چهار ساعته از ناموس مردم مراقبت میکردند و هر کی از کوچههای اطراف مدارس دخترونه رد میشد، برای ایشون از دزد هم بدتر بود! جالب اينجاست که اگر از چند کوچه اونورتر رد میشديم، گناهمون سنگينتر بود؛ چون حتماً ريگی تو کفشمون بود!
تا اينجای کار همه چيز با تعهد يا حضور ولی يا چند ساعت بازداشت حل میشد ولی يه اتهام جديد به جرمهام اضافه شده بود، اون هم مظنون به سرقت! تنها دليلش هم داشتن موتور بود!!!
هر سال تابستونها تو مغازه بابام که فرش فروشی داشت کار میکردم. جابجا کردن فرشها هم احتياج به موتور داشت. تقريباً همه فرش فروشها وسپا دارند که موتور پر قدرتيه. منم يه وسپا سفيد (رخشی بود واسه خودش) خريدم تا هم رفت و آمدم راحتتر بشه هم جابجائی فرشها. اينجا بود که پام به کلانتریهای ديگه هم باز شد، از کلانتری نازیآباد گرفته تا بازار و انقلاب و فلسطين و بقيه جاها! جالب اينجا بود که کمتر وقتی میشد ازم گواهينامه بخواهند، که اگه میخواستند میشد گفت تنها جرم واقعیام همين رانندگی بدون گواهينامه بود. هر چند پنج بار هم به اين جرم بعد از يک شب بازداشت و دادگاهی شدن و خوابيدن موتور تو پارکينگ کلانتری، جريمه شدم.
هر چی سنم بيشتر میشد بيشتر ياد میگرفتم چطور بايد فرار کنم، يا چطور بعد از دستگيری با دروغ و کلک و فيلم بازی کردن دل مأمور برام بسوزه و آزادم کنه، يا در نهايت چطور رشوه بدم. مثلاً يه گروهبانی بود که هميشه شنبهها يه کوچه پايينتر از خونهمون میايستاد تا پول هفتگيم رو باهاش تقسيم کنم! منم کلی «ننه من غريبهام بازی» درمیآوردم که هفتهای فقط ديويست تومان میگيرم و صد تومانش هم مال تو! البته اين فقط باعث میشد مأمورهای کلانتری اجازه بدند از خونه تا مدرسه برم، وگرنه حساب ماموران تجسس آگاهی و يگان ويژه و مبارزه با مواد مخدر و منکرات و حتی اينترپول (!) جدا بود.
مهمترين چيزی که ياد گرفتم اين بود که لااقل يه جرمی انجام بدم! من که دارم به جرم مزاحمت بانوان و دوشيزگان بازداشت میشم، پس بزار بعضی وقتها واقعاً مزاحمشون بشم و ازشون ساعت بپرسم!!! خلاصه اين مزاحمتها کار دستم داد و با يکی (بعداً چند تا) از اونها رابطه نامشروع برقرار کردم و بهشون سلام دادم! اين رابطه نامشروع بجايی رسيد که از يکی از اونها خواستم که با هم حرف بزنيم (اون موقع هنوز گفتمان مد نشده بود!). از اونجا که هوش و حواسم رفته بود، يادم نبود که تو مملکت اسلامی هستيم. اين حرف زدن همانا و دستگير شدن همانا.
ادامه دارد...
نظر شما چيه؟ (21 پيام)
|