|
تعطيلات تابستونی
خير سرش سه هفته است امتحانام تموم شده و مثلاً تعطيلم. آدم وقتی احساس میکنه تعطيله دلش مسافرت میخواد، از همه بيشتر مسافرت شمال. از اونجا که آلمان همش شماله، اينجا آدم هوس جنوب میکنه! کوه خونم هم کم شده و فکر و ذکرم شده جنوب آلمان و کوههای آلپ. هی عکسهای قديم رو نگاه میکنم و آه با حسرت میکشم!
لامصب (با لامذهب اشتباه نگيرين) نزديکترين کوهی که واقعاً کوه باشه يه هفت هشت ساعتی با اينجا فاصلهاشه. تازه اگه بخوای با ماشين شخصی يا با قطار سريعالسير بری، وگرنه ما فقير بيچارهها که با بليت آخر هفته (کل آلمان با قطار معمولی، پنج نفر، سی يورو) مسافرت میريم، بايد کمِ کم يک روز کامل تو راه باشيم و هی قطار عوض کنيم. اين رفيق پايهمون هم از وقتی دستش رفته تو حنا، ديگه بيشتر از دو روز واسه مسافرت وقت [شايد هم اجازه] نداره. ما هم اگر بخوايم بريم بايرن (ايالتی که توش کوه داره) يک روز رفتنمونه، يک روز برگشتن؛ پس عملاً بايد بيخيالش شد. کوه اينجوری هم تنها رفتنش درست نيست، مزه هم نمیده. چند شب پيش زنگ زدم به هومن و هر چی فحش ناموسی بلد بودم حوالهاش کردم، که اين چه زندگيه واسه من ساختی!!! اونم از ترس آبروش پذيرفت که يه کاری کنه! چند روز بعد زنگ زد که: «يافتم، يافتم! يه بلندی يافتم!» [البته برخلاف ارشميدس تو حموم چيزی نيافته بود!] بنده خدا رفته نقشه آلمان رو با ذرهبين گشته تا يه تپهای چيزی پيدا کنه. از شانسش يه تپه درست وسط آلمان پيدا کرده که از اينجا (برلين) فقط چهار ساعت و از اونجا (طرفهای هامبورگ) شيش ساعت راهه. خلاصه که توافق شد که دو روزه بريم و برگرديم.
از اونجا که علاقه وافری به کارهای هيأتی دارم و حيفم اومد فقط خودم بليت پنج نفری رو استفاده کنم، دعوت عمومی کردم. ماشالا همه هم آماده همچين سفری هستند. قرار شد من و خانواده، با داداش سهيل و خانواده با يکی از دوستان (خودش خانواده است) صبح شنبه سينهزنان به سمت ميعادگاه حرکت کنيم! هومن و خانواده و احياناً دو نفر ديگه (با يا بیخانوادهشون رو نمیدونم!) هم از اونور میآن. از طرفی کامران جمی گير داده که اگه الان به کابينه معرفی شده نخنديم، بعداً ديره! قرار شد اونم (احتمالاً بیخانواده) شنبه صبح يا عصر همراه يه پرينت از سوابق درخشان (و مخصوصاً علمی) وزرای آينده، به ما بپيونده. البته منم يه پرينت از شعارهای دانشجويان (!!!؟؟؟) مقابل لانه جاسوسی انگليس تو تهران گرفتم تا هنگام بالا رفتن از کوه، برای حمايت از مظلوميت «سانتی فيوژ» (!!!) و «UCF» تکرارشون کنيم! خداييش شعار «مرگ بر هر سه رژيم خبيث، آمريكا و آلمان و انگليس» لرزهای به تن اين آلمانیهای خبيث خواهد انداخت! سعی کردم دانشجويی رو که نوشته بود: «خواستار قطعهسازی، سانتريفيوژ و غنیسازی هستيم» پيدا کنم تا پلاکارد اريجينالش رو با خودم ببرم و در قله مزبور نصب کنم! ولی موفق نشدم و مجبورم خودم نمونهاش رو بنويسم! اگه يه موقع ديديد برنگشتم بدونيد هنگام بالا رفتن از اين کوه مرتفع (!؟) چشام سياهی رفت و سقوط کردم يا چون موافق سانتی فيوژ و مخالف خط قرمز اتحاديه اروپا هستم، خلبان قطار (که دوست سباستين امامیه!) بپره پايين تا قطار بره تو دره! بهغير از اين خطرات جانی، ممکنه گرفتار بارون بشيم. امسال اينجا فقط اسمش تابستون بود و غير از دو هفته، همش هوا بارونی و خنکه. اميدوارم لااقل اين آخر هفته، آسمون حالی بهمون نده!
غير اين برنامه تو اين سه هفته هيچ کار بخصوصی انجام ندادم. تقريباً از اين بيست و يک روز بيست روزش رو، لااقل روزانه هفده ساعت پشت کامپيوتر بودم! حالا بگو تو که اينهمه بيکار بودی چرا فقط هفتهای يه بار آپديت کردی؟ اونقدرها هم بيکار نبودم، يه کارايی دارم میکنم که به اون لوگو اون گوشه ربط داره، ولی مثل هميشه با وسواس.
نظر شما چيه؟ (14 پيام)
|