|
صدای پای دموکراسی
دستان دختر شانزده سالهای را میبوسم که در کل يک ماه هم ايران نبوده و به سختی فارسی صحبت میکند، ولی صبح جمعه بجای مدرسه رفتن، میرود سفارت و به معين رأی میدهد به اميد اينکه زنان و دختران کشوری که خود را متعلق به آن میداند روزی مثل خود او طعم آزادی و برابری (به تعريف خودش) را بچشند. دستان مادر شهيدی را میبوسم که برای زنده کردن دوباره اعتقاد و اصول زير پا گذاشته شده فرزندش، به احمدینژاد رأی داده و اميد دارد با عمل به اسلام ناب محمدی در کشوری که بخاطرش عزيزش را از دست داده، ديگر از فساد و فقر و تبعيض (به تعريف خودش) خبری نباشد. دستان پيرمردی را میبوسم که سالهاست از کار افتاده و ديگر توان کارگری ندارد ولی به اميد ماهی پنجاه هزار تومان به کروبی رأی داده تا شايد هزينه درمان همسرش تأمين شود و کودکان همسايهاش که جز نان چيزی برای خوردن ندارند، رنگ غذا ببينند. دستان جوان تحصيلکرده بيکاری را میبوسم که به هاشمی رأی داده تا شايد با رونق اقتصادی و صنعتی بتواند کار مورد علاقهاش را پيدا کند و از پس هزينههای زندگی برآيد. دستان دختر جوانی را میبوسم که به قاليباف رأی داد تا ظاهر رئيس جمهور کشورش باعث شرمندگی مردمش نباشد. دستان نوجوانی را میبوسم که به لاريجانی رأی داد، چون اولين بار موسيقی پاپ ايرانی را از تلويزيون تحت مديريت او شنيده. دست تکتک شما ايرانيان را میبوسم که برای برآورده کردن خواستههای خود رفتيد و رأی داديد، و اگر به خواسته خود نرسيديد به دنبال چراها گشتيد ولی به کسی توهين نکرديد. کسی را بخاطر اعتقادش، بخاطر فکرش، بخاطر انتخابش نادان خطاب نکرديد. دستان شما را هم که رأی نداديد تا نشان دهيد حکومت را قبول نداريد میبوسم، شمايی که به رأی مردم کشورتان احترام گذاشتيد و پذيرفتيد که تابحال خواستهها و افکار و اعتقادات آنها را طور ديگر میدانستيد. همه اينها صدای پای دموکراسی است. داريم مفهوم آنرا میآموزيم، شکست و پيروزی را میچشيم، بدنبال اشتباهات میرويم، درس میگيريم و خود را آماده رقابت ديگر میکنيم. اگر قرار بود هميشه حکومت آنچه من نوعی دوست دارم بماند، ديگر دموکراسی نخواهد بود و با ديکتاتوری فرقی ندارد. ولی هنوز راه طولانی است. هنوز هم بين ما کسانی هستند که با شکست برآشفته میشوند و به رأی و فکر مخالفشان توهين میکنند. کم نيستند کسانیکه دو دست خود را بر گوشها گذاشتند و چشمهای خود را بستهاند و فقط فرياد میزنند. بين ما کم نيستند کسانیکه قصد ندارند پنجرههای اتاق تاريک خود را بگشايند تا شايد تجسم ديگری از فيل پيدا کنند.
فرناز عزيز، دختران ما روزی مديون تو و دوستان تو خواهند بود. پيمان و آرتميس مهربان هميشه به خوبیهای شما غبطه خوردم، کار شما سالها در قلب انسانها و کودکان زيادی میماند. علی دوستداشتنی، درسهای تو هميشه باارزش است و باعث آگاهی و روشنگری ما جوانان. دوستانی که برای آزادی و دموکراسی تلاش کرديد ولی حالا به نتيجهای که میخواستيد نرسيديد، احساس شما و دوستان ديگر را بخوبی درک میکنم، میدانم نگرانيد، میدانم که تمام تلاش خود را کردهايد. اگر اينرا پايان راه بدانيد، همه چيز را از دست دادهايد و تمام تلاشهايتان بيهوده بوده. ولی تازه آغاز راهيم، اميد هست، چهار سال وقت داريم. شايد به نظر زياد باشد، ولی برای آموختن ما زمان کمی است. *** ناصر زرافشان را فراموش نکنيم.
نظر شما چيه؟ (22 پيام)
|