|
عشق
تا حالا هيچکس نتونسته اين کلمه رو کامل و عام تعريف کنه. بهترين تعريفی که من میتونم ازش داشته باشم، يه احساس درونيه که هرکی واسه خودش يه جور باهاش ارتباط برقرار میکنه. حالا اين حس میتونه نسبت به خيلی چيزها پيش بياد. از عشق به يه پيرمرد ريشوی مهربون سفيدپوش گرفته تا دختر همسايه و ماشين فِراری و هر چيز جامد و مايع و گاز يا غيرچيز معنوی و فلسفی و ... ولی تو بيشتر اين حسها (که عشق تعريفش کردند) يه چند تا وجه مشترک هست؛ مثل مخالفت بزرگترها و مخصوصاً پدر مادرها با عاشق شدن بچههاشون و نگرانی هميشگی اونها از عاقبت عاشقی! احساس ترس و دودلی و ضعف در برابر معشوق ولی در نهايت اميدی که تو وجود آدم هست، تلاشی که برای رسيدن به معشوق میشه، توبه کردنها و پشيمونیها، لذتی که وقتی به معشوق میرسه و ... يادم نيست دقيقاً کی عاشقش شدم، ولی میدونم که از اطرافيانم اين حس رو آموختم. هر وقت خواستم برم پيشش يه حس غريب دارم. معمولاً همه نگرانند و نصيحت میکنند. وقتی قدم تو راه میگذارم اول احساس شادی و اميد دارم، ولی يه وقتهايی خسته میشم. اونوقته که دودلی میآد سراغم که آخرش چی میشه. يه جاهايی میرسم که وقتی پشت سرم رو نگاه میکنم، ترس تمام وجودم رو میگيره، ولی اميد رسیدن بهم نیرو میده و قدمهام رو محکمتر برمیدارم، ولی هنوز نمیدونم بهش میرسم يا نه. وقتی میبينمش آروم میشم و برای رسيدن بهش قدرت بيشتری میگيرم، ديگه مطمئنم اگه اتفاق غيرقابل پيشبينی نيفته، بهش میرسم. ديگه رو اوجم، آرومم و شاد. دلم نمیخواد ازش جدا بشم ... هرچند جدايی گريز ناپذيره.
از وقتی يادمه برنامه اين بود که جمعهها صبح میرفتيم مغازه بابام. طرف ظهر که میشد عموها و پسرعموها و هر کی اونجا بود، راه میافتاديم به طرف بيرون شهر؛ معمولاً جاده چالوس. خلاصه يه کوهی تپهای گير میآورديم و میرفتيم بالا. وقتی میاومديم پايين نوبت شنا بود؛ بهترين جا هم سد کرج. بعد از کلی آبتنی و بازی گوشی، نوبت ناهار میشد. بابام هميشه اصرار داشت قبل از شنا غذا نخوريم. چلوکبابی «حاجی بابا» تو جاده قديم کرج ديگه شده بود پاتوق ما. بعد از اون هم يه رودخونهيی چيزی گير میآورديم و يه هندونه میگذاشتيم تو آب تا حسابی خنک بشه. چرت زدن زير سايه يه درخت هم کيف میداد، ولی هندونه از همه بيشتر مزه داشت. يه يخدون قرمز هميشه تو صندوق عقب ماشين بابام بود که معمولاً پر از گيلاس و زردآلو و ميوههای تابستونی بود. با خنک شدن هوا ديگه سد کرج تعطيل میشد و کوههای شمال تهران جای اون رو میگرفت. از امامزاده داوود گرفته تا دارآباد، هر هفته يه جا ... از اون موقعها کرمش افتاد به جونم. با اينکه اجازه نداشتيم تنها بريم کوه، ولی يه جوری جمعهها يا وسط هفته تو کوهها ولو بوديم. نوجوون که شدم، اين حس و حال رو گم کردم. صبحهای جمعه به زور بابام و غرغرهاش، مجبور بودم باهاش همراه بشم. آخه کی حال داشت صبح ساعت چهار بره کوه؟ ولی وقتی قدم تو سربالايی میگذاشتم، نيروی خاصی میگرفتم. اون موقعها تازه کلکچال رو برای عموم آزاد کرده بودند و شده بود پاتق بابام. يه لقمه نون پنير و چند تا خرما برمیداشت و میرفت. اگه ما هم باهاش میرفتيم، از قله برگشتنی تو پناهگاه کلکچال که تازه راه افتاده بود، يه عدسی يا لوبيا بهمون میداد. ساعت ده صبح هم خونه بوديم. از خواص صبح زود رفتن به کلکچال، علاوه بر خلوتيش، زيارت مقامات لشکری و کشوری، از جمله «مقام عظمای ولايت مطلقه فقيه» بود، که وقتی ما بالا میرفتيم، ايشون در حال بازگشت بودند.
 فکر کنم ده يازده سالم بود - درکه
 كوههای آلپ-فرانسه، ۱۳۸۲
 كوههای آلپ-آلمان، ۱۳۸۱
بزرگتر که شدم، ديگه قله توچال هم راضیم نمیکرد. رفقا و خانواده ناباب باعث شدند که پام به قلههای بالای چهار هزار متر برسه. صعود سبلان و دماوند (جبهه شمالی) جزو شيرينترين خاطرات زندگيم محسوب میشه، حتی شيرينتر از حس اولين ايرانی رو بلندترين قله اروپا بودن؛ اونجاها بود که فهميدم عاشقش شدم. عاشق طبيعت، از اون والاتر عاشق کوه و عاشق اون بالا بودن.  بر فراز بلندترين قله اروپا (مونبلان) ۱۳۸۲
بالا رفتن از کوه، مثل زندگی میمونه، پر از خستگی و لذت، اشتباه و درس، خطر و تجربه، گم شدن و پيدا کردن، ... ديدم آدمهايی رو که وسط راه موندند، کسانی که حتی نمیخوان تو سربالايی باشند، کسانی که اولش تند میرند و آخرش خسته، کسانی که تو پيچ و خمهای راه گرفتار میشند، ولی سرشون رو بلند نمیکنند تا قله رو ببينند، ... همه اينها رو هم تو کوه ديدم هم تو زندگی. هميشه اين شعر رو زمزمه کردهام: رهرو آن است که آهسته و پيوسته رود رهرو آن نيست که گه تند و گهی خسته رود
نظر شما چيه؟ (84 پيام)
|