|
من و وبلاگم
از يک سال پيش که شروع کردم به نوشتن، اينقدر تيتر و موضوع تو سرم بود که نگو. کلی ايده داشتم و دارم که رو هيچ کدومش حتی نيم دقيقه هم وقت نگذاشتم. خلاصه تو اين يک ساله که مثل برق و باد گذشت، مثل خيلی کارهای ديگه و زندگی شخصیام، از خودم اصلاً راضی نيستم و کلی تنبلی کردم. ولی عوض همه اينها، همه شما رو دارم، کلی دوست خوب. کلی چيز ياد گرفتم، کلی رشد کردم، کلی از افکارمرو در معرض قضاوت ديگران گذاشتم: کلی خيلی چيزهای خوب و بد ديگه که باعث شده از همشون درس بگيرم و تو زندگی واقعیام به کار ببرم. جوری که باعث شده با وجود سختیهای زندگی، با وجود خستگی و غم و غصه و هزار تا درد و بلای ديگه، لااقل دو کلوم اينجا بنويسم. يه دوست خيلی خوبم، ازم سؤال کرد، که تا کی میخوام وبلاگ نوشتن رو ادامه بدم. حقيقتش وقتی شروع کردم اصلاً به اين موضوع فکر نکردم و حالا هم جوابی براش ندارم، ولی اينو میدونم که هنوز خيلی حرفها مونده و تا وقتی تو زندگی و ناملايماتش کم نيارم و پول داشته باشم که هزينه اينجا رو بدم، مینويسم. بهتون قول میدم. همه میدونيم وبلاگ چيه و به چه کار میآد ولی بزرگترين حسنش، به نظر من، اينه که ما افکار و باورهامون رو در معرض قضاوت ديگران قرار میديم و اين ارتباط متقابل بين نويسنده و خواننده میتونه خیلی مفيد و آموزنده باشه (درست برعکس رابطه نويسنده داستان يا روزنامه با خوانندههاش)، ولی خيلی وقتها هم اینطور عمل نمیکنه و باعث ناراحتی و حتی کينه دو طرف میشه، که اغلب ما کم و بيش با اين مسئله برخورد داشتيم. ولی من خيلی خيلی خوشحالم که تو اين يک ساله با همچين مشکلی مواجه نشدم و اگر هم بعضی از دوستان (شايد هم يک يا دو نفر) بدون نام و نشون، من رو مورد لطف و عنايت!!! قرار دادند، حتماً برای خودشون دليل قانع کنندهيی داشته، که متأسفانه نخواستند من هم از اون خبردار بشم، تا شايد تونستم رفتاری رو که ناراحتشون کرده، اصلاح کنم. تو اين يک ساله اونقدر دوست و آشنا پيدا کردم که تا صبح هم بشمارم، بازم وقت کم میآرم، ولی چندتايیشون که وبلاگ دارند رو تو همين ليست لينکهای کنار وبلاگم میبينيد. البته بعضیهاشون مدتهاست ديگه نمینويسند و شايد تا حالا حتی من رو هم فراموش کرده باشند، ولی من هميشه به يادشون هستم. اگر يک سال پيش وبگردی میکرديد، شايد به يه وبلاگ سر زده بوديد به اسم «من و دوست پسرهام». شايد جالب باشه بدونيد که نويسنده اون وبلاگ با تشويقهاش باعث شد که من هم وبلاگ داشته باشم و بنويسم و خيلی از دوستان خوبی که دارم، از طريق وبلاگ اون با اينجا آشنا شدند، هر چند که خيلی زود نوشتن رو کنار گذاشت و بعد از يه مدت هم وبلاگش پاک شد، ولی نوشتههاش اونقدر جالبه که آرشيوش، که تو موتورهای جستجو هنوز هست، روزانه بيشتر از يکصد خواننده داره. نمیخوام در مورد اسم وبلاگش یا نوشتههاش قضاوت کنم؛ چون به نظرم هر کسی نسبت به داشتههاش میتونه از اون نوشتهها برداشت کنه. به همين خاطر تصميم گرفتم يک وبلاگ، مثل وبلاگ خودش بسازم و به مرور زمان نوشتههاش رو اونجا بيارم تا دوستانی که تازه وبلاگ نويسی رو شروع کردند هم از اين نوشتهها استفاده کنند. اينجوری برای کسانی که مطالب اون رو دنبال میکردند هم میتونه تجديد خاطره باشه. پس هر چند وقت يکبار به وبلاگ «ساحل آرام» سر بزنيد. اميدوارم اگر خودش هم اينجارو میخونه، بدونه که هميشه به يادش هستم و اين وبلاگ و داشتن دوستانم رو مديون اون میدونم. بدی اورکات اينه که يک هفته قبل تولد آدم همه جا جار میزنه و از يک هفته قبل آدم رو شرمنده دوستان گلش میکنه. حالا بايد تکتک از همتون تشکر کنم ولی علیالحساب همينجا از کسانی که به هر نحوی يادم انداختند، سعيد حاتمی هم يک سال بزرگتر شده، ممنونم، چه اونا که رو زمين هستند، چه اونها که تو هوا، خلاصه که همتون رو دوست دارم، و کلی هم ذوق مرگم. با اينکه يه جورايی فکر میکردم سهشنبه تولدمه!!! و الان تازه فهميدم و تو خونه مردم تا الان که ساعت چهار و نيمه صبحه (به وقت برلين) دارم با يه لپتاپ تو بقلم تايپ میکنم (گردنم خشک شده)، ولی باشکوهترين و به يادماندنیترين تولدی هست که تو اين شونسده سال، داشتم. کلاً هميشه تولد هيوده سالگی خيلی پر هيجان میشه؛ چون فقط يک سال ديگه مونده تا بشم هيژده ساله و بتونم واسه خودم تو بانک حساب باز کنم و گواهينامه بگيرم (شايد هم تمديد کنم)
نظر شما چيه؟ (42 پيام)
|