|
ما و جون بقيه
بيشتر از يک ماه قبل، وقتی خبر اعدام يه دختر شونزده (!؟) ساله رو تو چند تا سايت خبری خارج از ايران خوندم، بجای اينکه بشينم غصه بخورم که چرا يه دختر شونزده (!؟) ساله بايد بخاطر مثلاً خودفروشی اعدام بشه، يا فکر کردن به اينکه چطور يه دختر مجرد میتونه زنای محصنه کنه، يا فوقش هم با محارمش زنا کرده باشه، چطور برخلاف قانون جزايی جمهوری اسلامی، دادگاه شهرستان میتونه حکم اعدام بده، سؤالهای ديگهيی به ذهنم رسيد.
اين فکرها هم تو دلم موند تا اينکه چند وقته میبينم نهتنها وبلاگنويسان بعضاً روشنفکر و آزادیخواه هم از اعدام يه دختر شونزده (!؟) ساله، به هيجان اومدند و چه شعرها و چه مرثيهسرايیها که براش نمیسرايند، بلکه روزنامههای داخلی هم از اينکه يه دختر شونزده ساله، اعدام شده، غصهدار شدند و بعضیهاشون هم ميخوان ثابت کنند که دختر بيست و دو ساله (!؟) اگر زنای محصنه کنه برای جامعه مضره ولی نبايد اعدام بشه. خلاصه تصميم گرفتم فکرامو تو وبلاگم بنويسم، هر چند که شايد اصلاً ربطی به اعدام دختر شونزده يا بيست و دو ساله، يا زنای محصنه يا غيرمحصنه نداشته باشه.
از اونجا که تو جامعه امروز ما هر کی به حکومت فحش نده و شعر فروغ بلد نباشه، يعنی روشن فکر نيست، من همين الان رابطه خودم رو با هر چيز روشن، تکذيب میکنم. ولی خيلی فکر کردم ببينم کِی شده بشينيم راجعبه يه اتفاق و داشتههای خودمون فکر کنيم و خدايی نکرده از نتيجه اين مقايسه درس بگيريم و سعی کنيم تو زندگيمون بجای شعار دادن يه کم هم عمل کنيم. از من بیسواد گرفته، تا اون کسيکه تمام شعرهای شاملو رو حفظه، هر وقت يه اتفاق بد میافته، نهتنها خودمون فقط برانگيخته میشيم، بلکه سعی می کنيم احساسات اطرافيانمون رو هم برانگيخته کنيم، بدون اينکه به ماهيت قضيه پی ببريم. دقيقاً اين کار رو هم ملا يا نوحهخون میکنه، و ملت بدون اينکه بدونند علی کی بود، حسين کی بود، اصغر کی بود... فقط براشون اشک میريزند، ولی دو ساعت بعدش میرند کاری میکنند که حسن و حسين و تقی، عمراً از اون کارها نمیکردند؛ يعنی بجای اينکه بيايم از مثلاً دو تا آدم چيز ياد بگيريم، میآیيم انرژیهای خودمون رو تخليه میکنيم و روز از نو و روزی از نو.
حالا همه اين مرثيهها رو گفتم که بيايم اينبار بشينيم خودمون رو بسنجيم، ببينيم چقدر جون آدمای ديگه برامون ارزش داره. مثلاً فکر کنيد شما اصلاً يه روستايی نيستيد که از سَرِ زمين و چراگاه رفتيد جنگ و جبهه و هر کی رنگ لباسش فرق داشته يعنی دشمن بوده و بايد میکشتيدش، حالا بعد از هشت سال که رفيقاتون جلوتون تيکه تيکه شدند، زنده مونديد و اومديد شهر بهتون يه قلم و مهر دادند که بشينيد قضاوت کنيد که کی برای جامعه زياديه يا کی نيست. شما الان يه روشن فکر هستيد که کلی شعر بلديد و وبلاگ مینويسيد و ديگران کلی هم براتون نظر میدند، اونوقت مثلاً خدايی نکرده يه نفر بياد عزيزيتون رو بکشه، و طبق شريعت دين مبين! اسلام، دادگاه حکم قصاص اون قاتل رو میده و حالا اين شما هستيد که بايد برای مرگ و زندگی اون قاتل تصميم بگيريد.
البته شايد اين وضعيت برای دوستانی که سالها خارج از ايران زندگی میکنند، کاملاً روشن باشه و اکثر اونها قاتل رو میبخشند، ولی بيشتر طرف حرفم با دوستانی که تو ايران زندگی میکنند، هست. واقعاً چه تصميمی برای اون قاتل میگيريد؟ اگر تنفر و خصومت قلبی رو کنار بگذاريد و بخوايد يه کم راجع به اين موضوع فکر کنيد؛ آيا نگاه نمیکنيد ببينيد که طرف مثلاً پشيمون شده يا نه؟ يا مثلاً اگر ببخشيدش و برگشت تو جامعه، ديگه آدم سر به راهی میشه و کسی رو نمیکشه؟
يعنی خود شما هم با اينکه کلی شعر حفظيد، ولی بدون دانش قضايی يا جامعه شناختی، به خودتون اجازه میديد که در مورد مرگ و زندگی يک انسان ديگه (هر چند خطا کار و مضر و مخل امنيت جامعه) تصميم بگيريد. اينطور نيست؟
به نظر من، عادلترين و با تجربهترين قاضی دنيا هم نمیتونه در مورد مرگ و زندگی انسان ديگهيی تصميم بگيره، چه برسه به من نوعی. وقتی من و شما، به سختی میتونيم با سادهترين اصل حقوق بشر کنار بيايم، چطور میتونيم از يه قاضی که دين و حکومتش بهش اين اجازه رو داده که از هر کی خوشش نيومد به عنوان مفسد فی الارض جونش رو بگيره، انتظار داشته باشيم که عاطفهها رو اعدام نکنه؟
باز میخوام برسم به حرف هميشگيم؛ بيايم اول خودمون عوض بشيم و به شعارهامون عمل کنيم، بعد از قدرت و حکومت توقع داشته باشيم که اون هم به شعارهای ما احترام بگذاره.
شب که داشتم میاومدم خونه، تو تلويزيونهای مترو نوشته بود که کشتههای ماجرای گروگانگيری تو جنوب روسيه به پونصد نفر رسيده. از کار احمقانه و وحشتناک ارتش روسيه که با حمايت حکومتهای غربی، صورت گرفت و باعث کشته شدن اينهمه کودک و انسان بیگناه شد، که بگذريم، اين نوع گروگانگيری (به قول غربیها تروريستی) يه موج وحشت بين مردم غرب ايجاد کرده که مثل عمليات يازده سپتامبر، سالها روی زندگی غربیها اثر می گذاره؛ چون سه تا آدم کله پوک با سه تا اسلحه و چند کيلو بمب، خيلی راحت میتونند برند يه مدرسه و بچهها رو گروگان بگيرند و...
نمیدونم چرا، ولی من يه جورايی خيلی زياد با اين ميکائيل حال میکنم. خداييش جزو معدود بلاگرهاييه که هرجا نظر میده، اول نوشته طرف رو میخونه و بعد نظر خودش رو میگه. ماشالا اينقدر که اين پسر تو وبلاگهای ديگران نظر میده، يک صدمش رو هم تو وبلاگ خودش نمینويسه.
نظر شما چيه؟ (55 پيام)
|