« August 2004 | Main | July 2009 »

September 2004 Archives

September 6, 2004

ما و جون بقيه

بيشتر از يک ماه قبل، وقتی خبر اعدام يه دختر شونزده (!؟) ساله رو تو چند تا سايت خبری خارج از ايران خوندم، بجای اينکه بشينم غصه بخورم که چرا يه دختر شونزده (!؟) ساله بايد بخاطر مثلاً خودفروشی اعدام بشه، يا فکر کردن به اينکه چطور يه دختر مجرد می‌تونه زنای محصنه کنه، يا فوقش هم با محارمش زنا کرده باشه، چطور برخلاف قانون جزايی جمهوری اسلامی، دادگاه شهرستان می‌تونه حکم اعدام بده، سؤال‌های ديگه‌يی به ذهنم رسيد.
اين فکرها هم تو دلم موند تا اينکه چند وقته می‌بينم نه‌تنها وبلاگ‌نويسان بعضاً روشن‌فکر و آزادی‌خواه هم از اعدام يه دختر شونزده (!؟) ساله، به هيجان اومدند و چه شعرها و چه مرثيه‌سرايی‌ها که براش نمی‌سرايند، بلکه روزنامه‌های داخلی هم از اينکه يه دختر شونزده ساله، اعدام شده، غصه‌دار شدند و بعضی‌هاشون هم ميخوان ثابت کنند که دختر بيست و دو ساله (!؟) اگر زنای محصنه کنه برای جامعه مضره ولی نبايد اعدام بشه. خلاصه تصميم گرفتم فکرامو تو وبلاگم بنويسم، هر چند که شايد اصلاً ربطی به اعدام دختر شونزده يا بيست و دو ساله، يا زنای محصنه يا غيرمحصنه نداشته باشه.
از اونجا که تو جامعه امروز ما هر کی به حکومت فحش نده و شعر فروغ بلد نباشه، يعنی روشن فکر نيست، من همين الان رابطه خودم رو با هر چيز روشن، تکذيب می‌کنم. ولی خيلی فکر کردم ببينم کِی شده بشينيم راجع‌به يه اتفاق و داشته‌های خودمون فکر کنيم و خدايی نکرده از نتيجه اين مقايسه درس بگيريم و سعی کنيم تو زندگيمون بجای شعار دادن يه کم هم عمل کنيم. از من بی‌سواد گرفته، تا اون کسيکه تمام شعرهای شاملو رو حفظه، هر وقت يه اتفاق بد می‌افته، نه‌تنها خودمون فقط برانگيخته می‌شيم، بلکه سعی می کنيم احساسات اطرافيانمون رو هم برانگيخته کنيم، بدون اينکه به ماهيت قضيه پی ببريم. دقيقاً اين کار رو هم ملا يا نوحه‌خون می‌کنه، و ملت بدون اينکه بدونند علی کی بود، حسين کی بود، اصغر کی بود... فقط براشون اشک می‌ريزند، ولی دو ساعت بعدش می‌رند کاری می‌کنند که حسن و حسين و تقی، عمراً از اون کارها نمی‌کردند؛ يعنی بجای اينکه بيايم از مثلاً دو تا آدم چيز ياد بگيريم، می‌آیيم انرژی‌های خودمون رو تخليه می‌کنيم و روز از نو و روزی از نو.
حالا همه اين مرثيه‌ها رو گفتم که بيايم اينبار بشينيم خودمون رو بسنجيم، ببينيم چقدر جون آدمای ديگه برامون ارزش داره. مثلاً فکر کنيد شما اصلاً يه روستايی نيستيد که از سَرِ زمين و چراگاه رفتيد جنگ و جبهه و هر کی رنگ لباسش فرق داشته يعنی دشمن بوده و بايد می‌کشتيدش، حالا بعد از هشت سال که رفيقاتون جلوتون تيکه تيکه شدند، زنده مونديد و اومديد شهر بهتون يه قلم و مهر دادند که بشينيد قضاوت کنيد که کی برای جامعه زياديه يا کی نيست. شما الان يه روشن فکر هستيد که کلی شعر بلديد و وبلاگ می‌نويسيد و ديگران کلی هم براتون نظر می‌دند، اونوقت مثلاً خدايی نکرده يه نفر بياد عزيزيتون رو بکشه، و طبق شريعت دين مبين! اسلام، دادگاه حکم قصاص اون قاتل رو می‌ده و حالا اين شما هستيد که بايد برای مرگ و زندگی اون قاتل تصميم بگيريد.
البته شايد اين وضعيت برای دوستانی که سالها خارج از ايران زندگی می‌کنند، کاملاً روشن باشه و اکثر اونها قاتل رو می‌بخشند، ولی بيشتر طرف حرفم با دوستانی که تو ايران زندگی می‌کنند، هست. واقعاً چه تصميمی برای اون قاتل می‌گيريد؟ اگر تنفر و خصومت قلبی رو کنار بگذاريد و بخوايد يه کم راجع به اين موضوع فکر کنيد؛ آيا نگاه نمی‌کنيد ببينيد که طرف مثلاً پشيمون شده يا نه؟ يا مثلاً اگر ببخشيدش و برگشت تو جامعه، ديگه آدم سر به راهی می‌شه و کسی رو نمی‌کشه؟
يعنی خود شما هم با اينکه کلی شعر حفظيد، ولی بدون دانش قضايی يا جامعه شناختی، به خودتون اجازه می‌ديد که در مورد مرگ و زندگی يک انسان ديگه (هر چند خطا کار و مضر و مخل امنيت جامعه) تصميم بگيريد. اينطور نيست؟
به نظر من، عادل‌ترين و با تجربه‌ترين قاضی دنيا هم نمی‌تونه در مورد مرگ و زندگی انسان ديگه‌يی تصميم بگيره، چه برسه به من نوعی. وقتی من و شما، به سختی می‌تونيم با ساده‌ترين اصل حقوق بشر کنار بيايم، چطور می‌تونيم از يه قاضی که دين و حکومتش بهش اين اجازه رو داده که از هر کی خوشش نيومد به عنوان مفسد فی الارض جونش رو بگيره، انتظار داشته باشيم که عاطفه‌ها رو اعدام نکنه؟
باز می‌خوام برسم به حرف هميشگيم؛ بيايم اول خودمون عوض بشيم و به شعارهامون عمل کنيم، بعد از قدرت و حکومت توقع داشته باشيم که اون هم به شعارهای ما احترام بگذاره.

شب که داشتم می‌اومدم خونه، تو تلويزيون‌های مترو نوشته بود که کشته‌های ماجرای گروگان‌گيری تو جنوب روسيه به پونصد نفر رسيده. از کار احمقانه و وحشتناک ارتش روسيه که با حمايت حکومتهای غربی، صورت گرفت و باعث کشته شدن اينهمه کودک و انسان بی‌گناه شد، که بگذريم، اين نوع گروگان‌گيری (به قول غربی‌ها تروريستی) يه موج وحشت بين مردم غرب ايجاد کرده که مثل عمليات يازده سپتامبر، سالها روی زندگی غربی‌ها اثر می گذاره؛ چون سه تا آدم کله پوک با سه تا اسلحه و چند کيلو بمب، خيلی راحت می‌تونند برند يه مدرسه و بچه‌ها رو گروگان بگيرند و...

نمی‌دونم چرا، ولی من يه جورايی خيلی زياد با اين ميکائيل حال می‌کنم. خداييش جزو معدود بلاگرهاييه که هرجا نظر می‌ده، اول نوشته طرف رو می‌خونه و بعد نظر خودش رو می‌گه. ماشالا اينقدر که اين پسر تو وبلاگهای ديگران نظر می‌ده، يک صدمش رو هم تو وبلاگ خودش نمی‌نويسه.

September 12, 2004

من و وبلاگم

از يک سال پيش که شروع کردم به نوشتن، اينقدر تيتر و موضوع تو سرم بود که نگو. کلی ايده داشتم و دارم که رو هيچ کدومش حتی نيم دقيقه هم وقت نگذاشتم. خلاصه تو اين يک ساله که مثل برق و باد گذشت، مثل خيلی کارهای ديگه و زندگی شخصی‌ام، از خودم اصلاً راضی نيستم و کلی تنبلی کردم.
ولی عوض همه اينها، همه شما رو دارم، کلی دوست خوب. کلی چيز ياد گرفتم، کلی رشد کردم، کلی از افکارم‌رو در معرض قضاوت ديگران گذاشتم: کلی خيلی چيزهای خوب و بد ديگه که باعث شده از همشون درس بگيرم و تو زندگی واقعی‌ام به کار ببرم. جوری که باعث شده با وجود سختی‌های زندگی، با وجود خستگی و غم و غصه و هزار تا درد و بلای ديگه، لااقل دو کلوم اينجا بنويسم.
يه دوست خيلی خوبم، ازم سؤال کرد، که تا کی می‌خوام وبلاگ نوشتن رو ادامه بدم. حقيقتش وقتی شروع کردم اصلاً به اين موضوع فکر نکردم و حالا هم جوابی براش ندارم، ولی اينو می‌دونم که هنوز خيلی حرفها مونده و تا وقتی تو زندگی و ناملايماتش کم نيارم و پول داشته باشم که هزينه اينجا رو بدم، می‌نويسم. بهتون قول می‌دم.
همه می‌دونيم وبلاگ چيه و به چه کار می‌آد ولی بزرگترين حسنش، به نظر من، اينه که ما افکار و باورهامون رو در معرض قضاوت ديگران قرار می‌ديم و اين ارتباط متقابل بين نويسنده و خواننده می‌تونه خیلی مفيد و آموزنده باشه (درست برعکس رابطه نويسنده داستان يا روزنامه با خواننده‌هاش)، ولی خيلی وقتها هم اینطور عمل نمی‌کنه و باعث ناراحتی و حتی کينه دو طرف می‌شه، که اغلب ما کم و بيش با اين مسئله برخورد داشتيم. ولی من خيلی خيلی خوشحالم که تو اين يک ساله با همچين مشکلی مواجه نشدم و اگر هم بعضی از دوستان (شايد هم يک يا دو نفر) بدون نام و نشون، من رو مورد لطف و عنايت!!! قرار دادند، حتماً برای خودشون دليل قانع کننده‌يی داشته، که متأسفانه نخواستند من هم از اون خبردار بشم، تا شايد تونستم رفتاری رو که ناراحتشون کرده، اصلاح کنم.
تو اين يک ساله اونقدر دوست و آشنا پيدا کردم که تا صبح هم بشمارم، بازم وقت کم می‌آرم، ولی چندتايی‌شون که وبلاگ دارند رو تو همين ليست لينکهای کنار وبلاگم می‌بينيد. البته بعضی‌هاشون مدتهاست ديگه نمی‌نويسند و شايد تا حالا حتی من رو هم فراموش کرده باشند، ولی من هميشه به يادشون هستم.
اگر يک سال پيش وبگردی می‌کرديد، شايد به يه وبلاگ سر زده بوديد به اسم «من و دوست پسرهام». شايد جالب باشه بدونيد که نويسنده اون وبلاگ با تشويق‌هاش باعث شد که من هم وبلاگ داشته باشم و بنويسم و خيلی از دوستان خوبی که دارم، از طريق وبلاگ اون با اينجا آشنا شدند، هر چند که خيلی زود نوشتن رو کنار گذاشت و بعد از يه مدت هم وبلاگش پاک شد، ولی نوشته‌هاش اونقدر جالبه که آرشيوش، که تو موتورهای جستجو هنوز هست، روزانه بيشتر از يکصد خواننده داره.
نمی‌خوام در مورد اسم وبلاگش یا نوشته‌هاش قضاوت کنم؛ چون به نظرم هر کسی نسبت به داشته‌هاش می‌تونه از اون نوشته‌ها برداشت کنه. به همين خاطر تصميم گرفتم يک وبلاگ، مثل وبلاگ خودش بسازم و به مرور زمان نوشته‌هاش رو اونجا بيارم تا دوستانی که تازه وبلاگ نويسی رو شروع کردند هم از اين نوشته‌ها استفاده کنند. اينجوری برای کسانی که مطالب اون رو دنبال می‌کردند هم می‌تونه تجديد خاطره باشه. پس هر چند وقت يک‌بار به وبلاگ «ساحل آرام» سر بزنيد. اميدوارم اگر خودش هم اينجارو می‌خونه، بدونه که هميشه به يادش هستم و اين وبلاگ و داشتن دوستانم رو مديون اون می‌دونم.

بدی اورکات اينه که يک هفته قبل تولد آدم همه جا جار می‌زنه و از يک هفته قبل آدم رو شرمنده دوستان گلش می‌کنه. حالا بايد تک‌تک از همتون تشکر کنم ولی علی‌الحساب همينجا از کسانی که به هر نحوی يادم انداختند، سعيد حاتمی هم يک سال بزرگتر شده، ممنونم، چه اونا که رو زمين هستند، چه اونها که تو هوا، خلاصه که همتون رو دوست دارم، و کلی هم ذوق مرگم. با اينکه يه جورايی فکر می‌کردم سه‌شنبه تولدمه!!! و الان تازه فهميدم و تو خونه مردم تا الان که ساعت چهار و نيمه صبحه (به وقت برلين) دارم با يه لپ‌تاپ تو بقلم تايپ می‌کنم (گردنم خشک شده)، ولی باشکوه‌ترين و به يادماندنی‌ترين تولدی هست که تو اين شونسده سال، داشتم.
کلاً هميشه تولد هيوده سالگی خيلی پر هيجان می‌شه؛ چون فقط يک سال ديگه مونده تا بشم هيژده ساله و بتونم واسه خودم تو بانک حساب باز کنم و گواهينامه بگيرم (شايد هم تمديد کنم)

About September 2004

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in September 2004. They are listed from oldest to newest.

August 2004 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35