« July 2004 | Main | July 2009 »

August 2004 Archives

August 5, 2004

فوتبال ما و جام ملتهای آسيا

سالها بود از ديدن فوتبال ملی محروم بودم. البته بازی ايران و ايرلند تو مقدماتی جام‌جهانی دو هزار و دو که شبکه‌های اينجا نشون ميدادند رو ديدم ولی اينقدر بازی اعصاب خورد کن بود که اصلاً نميشد ازش سطح فوتبال ايران رو فهميد. خلاصه ديروز به لطف دوست عزيزم، موفق به تماشای بازی ايران و چين از طريق ماهواره شدم.
البته طبق معمول با يه تاخير ده دقيقه‌يی رسيدم، ولی باورم نمی‌شد اين تيم، تيمه ايرانه که داره بازی می‌کنه. البته تعريف مسابقه قبلی با کره رو خونده بودم و مسلماً تيمی که کره جنوبی رو ببره تيمه قویی هست، ولی «شنيدن کی بود مانند ديدن». اين تعجب وقتی بيشتر می‌شد که بجز پنج شيش بازيکن، بقيه نفرات رو نمی‌شناختم و مسلماً تو تيمهايی مثل پرسپوليس و استقلال هم بازی نمی‌کردند .

شايد از نظر شما اين چند خط به عنوان يک شوخی تلقی بشه، يا بگيد اين بابا هم که می‌خواد راجع به هر چيزی اظهار نظر کنه، اينبار واقعاً داره خزعبلات می‌بافه؛ ولی منم مثل شما دوست دارم ايران قهرمان تمام کهکشانها بشه، و می‌دونم که شما توقع داريد ما هم به نسبت اردن و عمان و بحرين و چين پيشرفت کنيم، ولی اگه مثل من چند سالی بازی تيم فوتبال کشورتون رو نديده باشيد و از طريق اخباری که می‌شنويد، بدونيد که تو همين چند سال فوتبال باشگاهی ايران چقدر افت داشته و فقط چند بازيکن از تيم فوتبال «فولاد خوزستان» در سطح باشگاهی مطرح شدند، اونوقت به منی که سالها حنجره‌ام رو برای فوتبال پاره کردم و تو هر نود دقيقه فوتبال شونصد بار مُردَم و زنده شدم، حق می‌ديد که از کار تيمی ايران در برابر چين راضی باشم.
چون چند وقتيه که چند تا از دوستان خوبم، تا کلمه پيشرفت رو تو نوشته‌ام میارم، يه جورايی ازم دلخور می‌شند!!! نمی‌گم فوتبال ملی‌مون پيشرفت کرده ولی می‌گم نسبت به امکانات و حتی سطح باشگاههای داخلی و نسبت به سالهای گذشته خيلی بهتر شده. حتماً هم دلايل کارشناسی زيادی داره ولی چون من کارشناس نيستم فقط ظاهر قضيه رو ميبينم و اعتقاد دارم مربی ايران با اينکه گمنام هست و عملاً هيچ سابقه‌يی غير از مربيگری تيم ملی ايران نداره (ياد اُستاداَسدی بخير) ولی تونسته يه تيم منسجم و تاکتيک‌پذير رو آماده کنه، و چيزی که سالها فوتبال ما با اون درگيره، يعنی بازی احساسی رو، از تيم دور کنه.

حالا اينها رو نزارين به حساب کل‌کل من با امير مقيم که «ايويچ بهتر از ويراست»، واقعاً اين مربی تأثير خوبی روی تيم ما گذاشته. هر چند که به نظر من، تو بازی با چين تعويض‌ها رو دير انجام داد و چند مورد تاکتيکی ديگه که انجام نداد، ولی در مجموع انعطاف‌پذيری ايران و اينکه می‌تونست کاری رو که می‌خواد بکنه، مثبت بود. هميشه اينجوری بود که ايران نود دقيقه يه جور بازی می‌کرد و اگر هم گلی می‌زد رو کار فردی و تکنيکی بازيکنها بود، ولی الان هر وقت می‌خواست دفاع می‌کرد و هر وقت که می‌خواست حمله، حالا نقشه‌هاش نتيجه ميداد يا نه، ديگه به تک‌تک بازيکنها بستگی داشت، که به نظرم اونها هم خوب بازی کردند. مثلاً با وجود اينکه ده نفره بودند تونستند روند بازی رو اونجور که می‌خواهند اداره کنند و از تيم قدرتمند چين که برای اين بازيها سرمايه‌گذاری زيادی کرده، گل نخورند.
مسلماً نتيجه فوتبال رو هيچوقت فاکتورهايی مثل تاکتيک و تکنيک تعين نمی‌کنه، اگر اينطور بود که اصلاً تماشای فوتبال لذتی نداشت و قبل از بازی همه می‌دونستند کی ميبره... حالا يکی از اين عوامل بی‌عدالتی داوره، يا استرس روحی بازيکنان. همونطور که ديديم يک بازيکن آروم و خونسرد جواب هل‌دادن بازيکن حريف رو با هل‌دادن ميده و اخراج ميشه. يا گلمحمدی و مبعلی که پنالتی زنان خوبی هستند پنالتی رو خراب می‌کنند. البته به نظر من پنالتی اصلاً ربطی به فوتبال نداره و مثل شير يا خط می‌مونه، فقط زمانش (هيجانش) بيشتره!!! در واقع ما با چين تو پکن و ده نفره مساوی کرديم، ولی نتونستيم به فينال راه پيدا کنيم و اين هم خودش با ارزشه.

از نکات جالب اين بازی می‌شه به جابجائی تاکتيکی علی کريمی و مهدوی کيا در دو جناح و همينطور عقب بازی کردن علی دايی پس از ده نفره شدن و نقش بسزای اون در آروم کردن بقيه بچه‌ها در برابر ناداوريها، اشاره کرد. نکته منفی هم دير آوردن مبعلی به زمين بود، که ميتونست جون تازه‌يی به حرکت تيمی بده و قبل از پنالتی زدن لااقل چندبار پاش به توپ بخوره. اونهايی که فوتبال بازی کردند می‌دونند کسيکه تو جريان بازی نبوده، پنالتی زدنش سخته. ولی هر چی بود من با اينکه کلی حرص خوردم و داد يواش زدم (آخه مهمون بودم) و نصف بازی رو سرپا تماشا کردم، ولی در مجموع لذت بردم. اميدوارم بازی رده‌بندی رو در برابر استان هيجدهم (يا هيفدهم!؟) خودمون!!! ببريم تا انتقام باخت سه سال پيش رو ازشون بگيريم.
راستی يه کاری چيزی برای من سراغ نداريد؟

August 14, 2004

المپيک آتن

اين شونسده، هيوده سالی که از عمرم ميگذره، هر وقت بازيهای المپيک بوده يه شور و حال ديگه‌يی داشتم. مخصوصاً از تماشای افتتاحيه و اختتاميه المپيک، يه حس خوبی بهم دست می‌ده. وقتی تو زمين يه استاديوم، از تمام کشورهای دنيا کلی آدم، با رنگها و نژادها و عقايد و افکار مختلف، کنار هم هستند و دارند شادی می‌کنند، به فکر می‌افتم که چی می‌شد اگه اين زمين ورزشی به اندازه کل دنيا بود.

ديشب وقتی گروه‌های ورزشی عراق، افغانستان و فلسطين وارد زمين شدند همه استاديوم تشويقشون کردند، اونها هم بدون اينکه به فکر جنايات دولتهای امريکا و اسرائيل تو کشورهاشون باشند، در کنار آمريکايی‌ها و اسرائيلی‌ها آغاز المپيک رو جشن گرفتند. ورزشکاران کره جنوبی و شمالی دست در دست هم با يه پرچم رژه رفتند، بدون اينکه به فکر دشمنی دولت‌هاشون با هم باشند. ديشب مراسم افتتاحيه المپيک مثل همه دوره‌هاش، پر از صحنه‌های زيبا بود.

اکثر ما داستان المپيک رو می‌دونيم، و می‌دونيم فلسفه وجود اون صلح و آرامش و دوستيه، ولی واقعاً چرا انسانها نمی‌تونند هميشه و با همه، دوست باشند و به افکار و خواسته‌های هم احترام بگذارند؟ چرا تو عراق يه نفر از احساسات و عقايد مذهبی مردم برای به دست آوردن قدرت استفاده ميکنه (مثل ايران خودمون) و در برابر آمريکاييها که ادعای دموکراسی و روشن‌فکری تو دنيا دارند (بازم مثل خيلی‌ها تو ايران خودمون) تنها راه رو نابودی و کشتن کسانی می‌دونند که تنها جرمشون سادگی و اعتقادات دينی و مذهبيشونه؟ و خيلی چراهای ديگه، که نه تنها نمی‌تونيم بهشون پاسخ بديم، بلکه خودمون هم اونها رو رعايت نمی‌کنيم، و هميشه شعار داديم.

ديشب کاروان ورزشی (!؟) ايران که گويا همشون بابای ورزشکارها بودند به همراه حضور نمادين يک جنس مخالف!!! خيلی مرتب و اتو کشيده رژه رفتند. ولی نکته منفی اونها، حمل پرچم ايران به دست کسی بود که اصلی‌ترين قاعده المپيک رو زير پا گذاشته بود. آرش ميراسماعيلی، جودوکار ايرانی که از شانس‌های ايران برای کسب مدال بود، طبق قرعه، در دور اول بايد با يک اسرائيلی مسابقه ميداد، ولی طبق سياست‌های حکومت جمهوری اسلامی ايران، از مسابقه دادن با يک انسان ديگه سر باز زد؛ چون نماينده يک کشور که با حاکمان فعلی ايران مشکل داره، بود. و اين يعنی پايمال کردن فلسفه المپيک که سياست و حکومت رو جدا از ورزش و رابطه انسانها می‌دونه. حالا شايد اين مسئله بعد از بيست و چند سال تو ايران جا افتاده باشه که چون حکومت اسرائيل رو قبول نداريم، پس نبايد باهاشون مسابقه ورزشی بديم، منم کاری به درست يا غلط بودن اين کار ندارم، ولی اين کار مخالف منشور المپيکه و باعث سر افکندگی؛ چون کسی که به شعار المپيک احترام نگذاشته، پرچمدار کشورمون شده... با اينحال برای تمامی ورزشکاران ايرانی آرزوی موفقيت دارم؛ چون پيروزی اونها باعث افتخار ملی‌مونه. ديشب گزارشگر تلويزيون آلمان، موقع رژه رفتن گروه ايران، از حسين رضازاده که تقريباً تو تمام دنيا شناخته شده است، به عنوان قهرمان رشته وزنه‌برداری نام برد. خلاصه اينجوری با المپيک و مسابقات کشتی و وزنه‌برداری، يه دو هفته‌يی سر کارم!!!

راستی اين ستون موج‌سواری تو اينترنت رو ديده بوديد؟ يه دو ماهی هست راه انداختمش و سعی می‌کنم لينکهای خبری خوب و جالبی توش بزارم، ولی گويا کمتر مورد عنايت قرار گرفته. لطفاً اگر انتقاد يا پيشنهادی در مورد اون (و البته همه چيز، از خودم گرفته تا يک سعيد و...) داريد حتماً بهم بگيد. البته غير از گلايه اينکه چرا بهمون سر نميزنی. مطمئن باشيد اگر آپديت کرده باشيد، حتماً مطلبتون (حتی نظرهای ديگران) رو خوندم، ولی نمی‌دونم چرا نظرم نمی‌آد. می‌دونم کار خوبی نيست و خيلی از دوستان که به من محبت داشتند به همين خاطر ديگه من رو (يا شايد نظر دادن برای نوشته‌ام رو) فراموش کردند. از همه بيشتر شرمنده دوستان خوب ديگه‌يی هستم که زحمت می‌کشند و بدون چشم داشت اينکه من هم براشون نظر بدم، من رو مورد لطف و محبت قرار می‌دند. باز هم ازتون ممنونم.

August 23, 2004

شمعی برای کودک مرده

ماهيانه حدود يک ميليون کودک در سرتاسر دنيا بخاطر فقر و بيماری و جنگ و خيلی چيزای ديگه، از زندگی محروم می‌شند. تا حالا شده لحظه‌يی به اين قضيه فکر کنيم؟
اولين بار محمد (ميشا) بلوری هنرمند ايرانی، ساکن برلين، در سال ۱۹۹۶، جلوی کليسای بزرگ شهر کلن، ايده يکصد هزار شمع، يادبودِ يکصدهزار کودکی که روزانه جان خودشون رو از دست می‌دهند، رو عملی کرد.

از سال ۱۹۹۸ بدنبال تحقق پروژه «يک ميليون شمع برای کودکان» بود تا اينکه جمعه هفته گذشته (سی‌ام مرداد) در يکی از ميادين بزرگ برلين، مزد زحمات اين چند سال خودش رو گرفت و يکی از زيباترين و به يادماندنی‌ترين شبهای برلين رو به‌وجود آورد.
تقريباً از وقتی اومدم آلمان با ميشا آشنا شدم. از حرف زدنش ميشه خيلی راحت به هنرمند بودنش پی برد. وقتی خبردار شدم که بالاخره بعد از شش سال، موفق شده ايده‌اش رو عملی کنه، مطمئن بودم يک کار بی‌نظير می‌شه. برای همين تصميم گرفتم هر جور شده جمعه شب خودم رو به ميدون Siegessaeule (زيگِس زويله) برسونم و اين صحنه‌های زيبا رو ثبت کنم. (برای ديدن عکس‌ها در اندازه بزرگتر روی اونها کليک کنيد)

اين ميدون که معنای اون برج پيروزيه، يادمان يکی از جنگهای آلمان و فرانسه است. تو يکی از بزرگترين خيابونهای برلين به اسم 17 Juli (يه چيز تو مايه‌های همون هيفده شهريور خودمون) قرار داره. جالب اينجا بود که اين خيابون و خيابونهای اطراف ميدون رو کاملاً بسته بودند.
حدود پنج هزار دانش‌آموز برلينی روشن کردن شمع‌ها رو برعهده داشتند.

برنامه از ساعت شش و نيم شروع شده بود، و طبق محاسبه هر شمع پنج ساعت روشن می‌موند.

شمع‌ها اطراف ميدون قرار داشتند و بچه‌ها اونها رو به دور ميدون می آوردند و روشن می‌کردند.

برنامه همراه با موزيک بود ولی همه با جديت مشغول روشن کردن شمع‌ها بودند.

بچه‌های معلول هم سعی می‌کردند همکاری کنند.

برنامه‌های جانبی زيادی بود، از جمله به پرواز در آوردن يه بادکنک بزرگ (به شکل سِپِلين) که روش نوشته بود: «چراغ‌هايی برای کودکان»

هر چقدر هوا تاريکتر می‌شد به تعداد شمع‌ها و همينطور زيبايی ميدون اضافه می‌شد.

مردم عادی هم از فرصت استفاده می‌کردند و برای خودشون با شمع‌ها شکل‌های مختلف درست ميکردند.

بيشترين شکل‌ها، قلب و علامت صلح بود.

بعضی‌ها هم هنر به خرج می‌دادند و شکل‌های مختلف و بعضاً هنرمندانه درست می‌کردند.

حضور دانش‌آموزان با مليت‌های مختلف قابل توجه بود. دخترهای ترکيه‌يی معمولاً حجاب رو کامل رعايت می‌کنند.

کودکان زيادی با اينکه ساعت از ده هم گذشته بود (اينجا بچه‌ها ساعت هشت بايد خواب باشند)، کماکان مشغول روشن کردن شمع بودند.

چند تا از جوونها که تقريباً پانک بودند، با شيشه مشروبشون و سيگار برگ، مشغول بودند!

تمام مدتيکه برنامه در حال اجرا بود، ميشا يک لحظه هم آروم و قرار نداشت. سعی کردم چند تا عکس ازش بگيرم ولی ماشالا اينقدر در حال حرکت بود که هيچ کدوم از عکس‌ها خوب در نيومدند. تو مدت کوتاهی هم که باهاش حرف زدم، نگران بارون بود، ولی خوشبختانه بارونی نيومد، ولی بعضی وقتها باد شمع‌ها رو خاموش می‌کرد، و اين يعنی به هدر رفتن زحمتها.

وقتی ازش پرسيدم کمکی ازم بر می‌آد، گفت بهترين کمک روشن کردن شمع‌هاست. منم نامردی نکردم و به ياد اينجا، شمع‌ها رو روشن کردم.


در حاشيه:
وقتی خواستم شروع کنم به عکاسی، ديدم دوربين برای حتی يک عکس هم باتری نداره، و از اونجا که باتری مخصوص خودش رو می‌خواست و وقت برای شارژ کردنش نبود، مجبور شدم برم از کس ديگه‌يی دوربين قرض کنم و دوباره بيام، رفتن و اومدنم يک ساعتی طول کشيد.
وقتی داشتم می‌نوشتم يک سعيد، همه مييومدند بالا سرم و سعی می‌کردند چيزی که دارم می‌نويسم رو بخونند، و ازش عکس می‌گرفتند. راستش يه کم خجالت کشيدم که دارم سوء‌استفاده می‌کنم. واسه همین بی‌خيال دات کامش شدم و عوضش يه قلب بالاش درست کردم.

در حين اين کار هنری، انگشتم سوخت و حسابی تاول زده. خلاصه نمرديم و در راه خدا جانباز شديم!
عکس زياد گرفتم، ولی چون هوا گرم بود و اکثر اونها به قول عزيزی «شنيع» بود، به هميناش کفايت کنيد!
البته شنيع‌ترينشون اين عکس بود! خب قرار نبود که ملت پنج ساعت فقط شمع روشن کنند، بعضی وقتها هم احتياج به (روم به ديوار) دستشويی داشتند!

پی نوشت: اين برنامه با همکاری گروه‌ها و سازمان‌های خيريه انجام شده بود و در کنار اون به جمع‌آوری کمک‌های بشردوستانه پرداخته‌شده‌ بود. يکی از حاميان اصلی اين برنامه WORLD VISION بود که به حمايت و کمک و آموزش کودکان نيازمند در همه دنيا می‌پردازه.
مسلماً برای جلب توجه و کمک‌های مردم، بايد تبليغات و کارهای منحصربفرد انجام داد؛ چون خيلی از ما تا به‌حال به اين مسائل فکر هم نکرده بوديم، چه برسه به اينکه بخواهيم کمکی در اين راه بکنيم. پس اين حرکت فقط روشن کردن شمع و زيبايی ناشی از اون نبوده، بلکه حرکتی بزرگ و در عين حال زيبا برای تلنگر و بيداری ما بوده.
در پاسخ به دوست خوبم شهلا که سؤالی رو مطرح کردند و در اين ارتباط مطلبی رو هم در وبلاگشون نوشتند، بايد بگم، مسلماً آموزش و پيشگيری جلوی خيلی از ناگواريهای زندگی رو ميگيره و سازمان‌های حامی کودکان، بيشترين سعی‌شون آموزش والدين هست. البته تعداد کمی از کودکانی که روزانه جان خودشون رو از دست می‌دهند، بدليل بيماری‌های مادرزادی هست و اکثر اونها بخاطر فقر و جنگ از زندگی محروم ميشند. ولی آيا واقعاً ما ميتونيم برای کودکی که هنوز طمع زندگی رو نچيشيده، صرف ناتوانی جسمی، مرگ رو تجويز کنيم؟ چه بسا خيلی از کودکانی که مادرزادی فلج هستند يا مشکلات ديگه‌يی دارند، از زندگی بيشتر از ما لذت می‌برند. بارها خودم شاهد شادی اينچنين کودکانی بودم و از خودم خجالت کشيدم که چرا با وجود سلامتی که دارم، اينقدر از زندگی گلايه می‌کنم.
آيا واقعاً ميشه يه روزی دنيا خالی از جنگ و فقر و بيماری باشه؟ شايد اونموقع ديگه نشه اسمش رو دنيا گذاشت، ولی کاش می‌شد لااقل برای کودکانی که هنوز حتی از خودشون اختياری ندارند تا خوب باشند يا بد، يه روزی اينطور باشه.

August 30, 2004

المپيک هم تموم شد

يک کم بيشتر از دوهزار و خورده‌يی سال پيش، تو اونجايی که الان اسمش يونانه، هر شهر برای خودش قدرتی تشکيل داده بود و ارتشی داشت. اين ارتش‌ها هم برای اين بودند که هی با هم جنگ کنند و هر کی زورش بيشتر باشه، نه‌تنها خونه برادرشون‌اينها، بلکه خونه خود اون يکی‌هارو رو سرشون خراب کنه و بابا و مامان اون يکی‌ها رو بکشه. اون موقع‌ها نه موشک شهاب سه بود، نه ماهواره جاسوسی، نه بمب اتم و نه امريکا! اينا همينطور که تو چشم‌های هم نگاه می‌کردند شمشير رو می‌کردند تو شيکم هم و نه‌تنها برادراشون‌رو، بلکه خود اون يکی‌ها رو می‌کشتند. مسلماً هيچ کدوم از اونها هم همديگر رو به رسميت نمی‌شناختند، نه ظالمه، نه مظلومه. اگه غير اين بود که اصلاً جنگی نميشد. ولی همينا چون آسمونشون يه رنگ بود، و هنوز وبلاگ و نظر دادن و تعداد نظرات، کشف نشده بود، هر چند سال يک بار اينها دور هم جمع ميشدند و بجای اينکه شمشير کنند تو دل همديگه (و بعضی وقتها تو دل برادراشون) وزنه بلند می‌کردند تا ببينند کی قوی‌تره، می‌دويدند تا ببينند کی سريعتره، پرت می‌کردند که ببينند کی پری‌تره!!! خلاصه بعضی وقتا می‌شد اون مظلومه که معمولاً برادراش رو اون ظالمه می‌کشته، قوی‌تر و سريعتر و پری‌تر از اون ظالمه بود که همين چند وقت قبلش، همينطور که تو چشمای مظلومه زل زده‌بود، خونه‌شون رو رو سرشون خراب کرده بود.

اين داستان بالايی، فقط افسانه نبود و واقعيت داشت. يعنی اون آدمای وحشی دو هزار و خورده‌يی سال پيش هم که گفتگو تمدنها نداشتند، وقتی اسم صلح و شاخه زيتون می‌اومد، دست از سر کچل هم و برادراشون بر می‌داشتند و تو ميدون ورزش و با قدرت جسمی و فکرشون برتری‌هاشون رو به هم نشون می‌دادند. صد و چهار سال پيش هم که اون آقاهه اومد المپيک رو اختراع کرد، فکر می‌کرد آدمای قرن بيستم هم می تونند مثل آدمای قرن منفی چندم باشند!

خلاصه ديشب المپيک هم با تمام زشت و زيبايی‌ها و اشک و لبخندهاش تموم شد و شيطان بزرگ مثل هميشه با پول نفت ما! بيشترين مدال طلا رو مستکبرانه تصرف! کرد. چين هم جای جد بزرگوارش (شوروی سابق) رو حفظ کرد، تا بقيه کشورها پشت سر غرب و شرق باشند و جمهوری اسلامی ايران هم پيشاپيش جهان اسلام همراه با اسلواکی بعد از اتيوپی! در جايگاه بيست و نهم ايستاد. البته ترک‌های لائیکِ سکولار که از اسلام فقط گوشت خوک نخوردن و بقيه چيزای اسلامی رو ياد گرفتن! رو جزو کشورهای مسلمون نشمردم! خلاصه از نظر تعداد مدال (دو طلا، دو نقره و دو برنز که می‌شه شيش تا) بعد از المپيک سال ۱۹۵۲ در هلسينکی (سه نقره و چهار تا برنز که می‌شه هفت تا) بيشترين مدال‌رو داشتيم و از نظر تعداد مدال طلا هم بعد از المپيک سيدنی (سه طلا و يک برنز) باز هم بيشترين بوده، و اين خودش جای اميدواری و خوشحالی داره (به خدا منظورم اين نبود که خدايی نکرده تو ورزش پيشرفتی کرديم؛ محض اطلاع گفتم!)

جالبترين نکته، نگرفتن مدال طلا تو کشتی بود، که ورزش اول مملکته. بهترين نتيجه رو هم تيم تکواندو (ورزش اول کره!) داشت که با دو ورزشکار دو مدال (يک طلا و يک برنز) گرفت. البته ورزشکارهای رشته‌های کشتی فرنگی، جودو، بکس، شنا، دوچرخه‌سواری و تيراندازيه (با «های» تأنيث) مقامهای اول تا چندم رو کسب کردند؛ منتها از آخر! نکته خيلی خيلی جالبی که تو چشم ميزد! باخت‌های الکی قهرمانان جهان بود، که می‌شه با دو نگاه (خوشبين و بدبين) بهشون نگاه کرد. خوشبينانه است اگر بگيم حريفان ديگه برای الميپک آماده‌تر بودند! و بدبينانه است اگر فکر کنيم که کنترل دوپينگ، چقدر جدی بود و تمام ورزشکارهای ايرانی قبل از اعزام به آتن، آزمايش دوپينگ داده بودند. البته نمی‌خوام بقول مامانم، ايمانم رو به باد بدم، ولی ماشالا تو ايران تو هر بقالی داروهای نيروزا پيدا می‌شه. استفاده از انواع قرص‌های محرک تو اکثر ورزش‌ها (از بدنسازی گرفته تا فوتبال) کاملاً عادی و طبيعی هست. اينها رو نگفتم که يعنی کشورهای ديگه خيلی پاک و پاکيزه هستند، ولی خب استعمار که فقط اين نيست که تو کشورهای ديگه سرباز خالی کنند؛ همين‌که بازار مصرف خوبی برای انواع مواد شيميايی مضر، باشيم؛ يعنی مستعمره کشوری مثل آلمان هستيم، که اگر تو خود آلمان دم مرگ هم باشی دکتره برات دارو تجويز نمی‌کنه.

از اينها که مدال گرفتند، يه جوری دلم واسه يوسف کرمی (تکواندو کار برنزی) سوخت و به نظرم مستحق طلا بود. من فقط مسابقه با حريف استراليايی‌اش که قهرمان المپيک سيدنی بود، رو ديدم و به نظرم سرعت پاهاش فوق العاده بود و حريفش رو کلافه کرده بود.

برنزی ديگه ايران، عليرضا حيدری بود که نسبت به بقيه کشتی‌گيرهای صاحب‌نام ايران خوب کشتی گرفته بود. با اينحال اگر تو بازی با حريف ازبکی (نيمه نهايی) اون سه امتياز، يک امتياز بود، بازم اون مسابقه رو می‌باخت. رضايی و جوکار هم تو کشتی، دو تا نقره گرفتند که ضربه‌فنی شدن يه صد و بيست کيلويی تو فينال، يه جورايی تو ذوق می‌زد. از اونور طلای هادی ساعی تو تکواندو هم خيلی چسبيد.

با اينکه قهرمانی رضازاده از قبل قابل پيش‌بينی بود، ولی کلی کيف داشت که باز يک ايرانی قويترين [مرد يا نامرد فرق نمی‌کنه] المپيکی باشه. می‌شه ادعا کرد خيلی‌ها ايران رو با رضازاده می‌شناسند، نه با اسامه‌بن‌لادن و موشک شهاب سه و بمب اتم و محور شرارت!

موقع مسابقه چند تا عکس ازش گرفتم که اينجا (کليک کنيد) می‌تونيد ببينيدشون. ولی جالبترينشون چهره مربيان رضازاده موقع بالا بردن وزنه ۲۶۳.۵ کيلويی بود.

علاوه بر ورزشکاران ايرانی که با اسم ايران مسابقه دادند، ايرانی‌های ديگه‌يی تو تيم کشورهای ديگه بودند، مثل کامران پنجوی از تيم وزنه‌برداری انگليس. يا انوشيروان نوريان که تو المپيک سيدنی برای تيم بکس ايران بازی می‌کرد و همون موقع به استرليا پناهنده شده بود، اينبار برای استرليا مسابقه داد.

خلاصه اين المپيک هم تموم شد و تا چهار سال ديگه تو پکن، کی زنده است کی مرده. لطفاً از دادن همچين نظری اکيداً خودداری نمائيد:

نويسنده: آخر بلاگر

دوشنبه، ۳۲ شهریور، ۱۰۰۰ ساعت ۲۵:۶۷

همونطور که همه می‌دونيم، الميپک هم تموم شده و اصلاً احتياجی به اين نبود که اين مطلب رو سعید حاتمی بنویسه تا مظلوم نمايی کنه! در ضمن بهتر بود پولی که برای اين مسابقات خرج شده بود رو می دادند به مردم گرسنه ايران تا برند وبلاگ بسازند تا ما هم بريم واسشون نظر بديم که اونها هم بياند واسه ما نظر بدند. هر کی هم بيشتر از من تو وبلاگش نظر داره، اصلاً هيچی نمی‌فهمه و من خوشگلترين و پولدارترين و بهترين و خوبترين و با شعورترينم

URL: http://akharesh.com

About August 2004

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in August 2004. They are listed from oldest to newest.

July 2004 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35