« June 2004 | Main | July 2009 »

July 2004 Archives

July 5, 2004

رفتار من هميشه ايراد دارد

قصدم از نگارش مطلب قبلی، پرداختن به يکی از بزرگترين مشکلات اجتماعی ما ايرانيها و يا بهتر بگم اغلب کشورهای در حال توسعه!!! يعنی حذف فکر و نظر مخالف، بود. ميخواستم بدونم چرا هميشه سعی کرديم، داد بزنيم (توضيح ضروری: نشون بديم) کسيکه اونجور ما دلمون ميخواد فکر نميکنه؛ پس هيچی نميدونه و بايد نابود بشه.
وقتی شروع به نوشتن کردم، سعيم اين بود که در نوشته‌های خودم، اين نکته رو رعايت کنم و به چيزهايی مثل انقلاب يا نظام حاکم در ايران که هميشه (حتی خرداد هفتاد و شش) مخالفشون بودم و هستم، به ديده يک منتقد نگاه کنم نه يک مخالف، نه کسيکه که تمام کودکيش بخاطر قدرت طلبی عده يی، جز جنازه و خون و جنگ و آتيش چيزی نديده، نه کسيکه نوجوانی خودش رو بخاطر تفکرات بی پايه و اساس ديگران به فرار و زندان و مجازات گذرونده، نه کسيکه تو ابتدای جوانيش بخاطر فقط مخالف فکر کردنش (نه بودنش) شکنجه شده و خانواده اش تحت فشار بودند، و نه کسيکه بخاطر خفقان از وطنش فرار کرده و نميتونه در کنار شما که شجاعانه در خود ايران با رژيم مبارزه ميکنيد، باشه.
ولی هدفم نقد حکومت نبود و فقط ميخواستم اين معضل اجتماعی رو (حذف مخالف) بدون هيچ شعاری، بررسی کنم و در پاراگراف آخر نتيجه گيری. و پيشنهادی بدم که به نظرم تنها راهکار حل اين معضل هست. ولی وقتی ديدم اکثر قريب به اتفاق دوستان به تنها قسمتی که توجه نکردند و نظری ندادند، همون پاراگراف آخر و جمع بندی کل مطلب بود، متوجه ضعف هميشگی خودم در نگارش شدم و با پی نوشتی سعی کردم منظور اصلی خودم رو بيان کنم و به چند سؤالی که مطرح شده بود پاسخ بدم. ولی گويا باز ناکافی بود، و دوستان مايل بودند بيشتر در مورد مسائل سياسی نظرات خودشون رو مطرح کنند.
عدم توانايی من، در نوشتن مطالب، باعث شده بيش از اندازه به قوانين نگارشی که در مدرسه آموختم، بپردازم. مثلاً استفاده از علائم در بيان حالت جمله، که گويا نه تنها مفيد نبوده، بلکه دوستان رو به اشتباه انداخته بود؛ چون خيلی از دوستان سه علامت تعجب در کنار هم رو نشونه يی از تاکيد من به يک جمله دونسته بودند و فقط اون جمله رو نقد کردند و اون رو نشانه يی از عدم درک من از وضعيت فعلی ايران دونستند.
چون خودم هميشه به شفاف سازی و بحث اعتقاد داشتم، در گام بعدی سعی کردم در وبلاگ خود دوستان توضيحاتی در مورد نوشته ام بدم و تا اونجا که به خاطر دارم، با افکار و مباحث مطرح شده هيچ مخالفتی نداشتم و نکردم. ولی متأسفانه گويا در اين زمينه هم ناموفق بودم و اين احساس به وجود اومده بود که من در جهت توجيه نوشته هايم هستم و ميخواهم افکار خودم رو به دوستان تحميل کنم.
يکی از اشتباهات بزرگی که کردم اين بود که بجای جستجوی اين ضعف در درونم، به دنبال سؤالاتی رفتم که از موضوع اصلی نوشته به دور بود. مثلاً ميخواستم بدونم که مردمی تر از انقلاب پنجاه و هفت، چه انقلابی بوده، که دوستان پاسخ دادند انقلاب مشروطه. يا بدنبال آگاهانه تر از انتخابات فروردين سال پنجاه و هشت ميگشتم که هنوز هم پاسخی نگرفتم، ولی حدس ميزنم انتخابات رياست جمهوری هفتاد و شش منظور دوستان بوده که اکثرشون در اون شرکت کردند و مسلماً اون رو آگاهانه ميدونند، نه انتخاباتی که اکثر رأی دهندگانش در حال حاضر پشيمان هستند. سؤالاتی که هنوز پاسخی برای اونها پيدا نکردم بسيارند، از جمله ترتيب تعداد بازديد کننده وبلاگها، يا صفتی برای اعتياد به دنيای مجازی و وارد کردن اون به تمامی ارتباطات روزمره.
وقتی نتونستم خودم به اين سؤالات پاسخ بدم و در رفتار خودم با دوستان ديگه دقت کردم، مطمئن شدم که اشکال کاملاً از خود من و شخصيت و افکار من هست که صميمی ترين دوستانم با وجود آگاهی از تفکراتم و با وجود توضيحات زيادی که دادم، کماکان خودشون رو مخالف نوشته من ميدونند. خيلی سعی کردم اين ضعف رو در وجودم پيدا کنم و حتی از شما هم کمک خواستم.
در اين بين دوست خوبم و يکی از همراهان اوليه اينجا که همتون حتماً ميشناسيدش يعنی مهرنوش که هممون مداد سياهش رو دوست داريم، نوشته من رو نقد کرد و من متأسفانه بخاطر ضعفهای شخصيتی و مشکلاتی که قبلاً نام بردم، باعث ناراحتی اين دوست عزيزم شدم و پس از بحثهای بی نتيجه يی که داشتم، برای اثبات حرفهام، پيامهايی که در مسنجر برای من گذاشته بود رو در نظر خواهيش قرار دادم، و با اين کار دور از اخلاقم نشون دادم، با وجود اينکه هيچگاه ادعای بدون ضعف بودن رو نداشتم و هميشه سعی در اصلاح خودم داشتم، ولی کماکان حتی ظرفيت برخورد با کسی که خودش رو مخالف من ميدونه ندارم و برای اثبات حرفهام حتی اخلاقيات رو هم زير پا ميگذارم. همينجا از اين دوست خوبم و تمام دوستان ديگه که بخاطر رفتار من ناراحت شدند، عذر ميخوام و اميدوارم اشتباهات من رو ببخشند.
يک عذرخواهی هم به دوست بزرگوارم فرهاد، بدهکارم و اميدوارم با دل بزرگ و دريايی که داره، اينبار اشتباهات من رو ببخشه؛ چون واقعاً اينکه من باعث ناراحتی اين دوست خوبم شدم، برام خيلی سخته و نميتونم ناراحتی ايشون رو ببينم. بازهم از تمام دوستان معذرت ميخوام که با باز کردن يک بحث ناقص و بيهوده، وقتشون رو گرفتم. ولی همين بحث با وجود اينکه اهداف ديگه يی رو دنبال می‌کرد، درسهای بزرگی به من داد و ضعفهايی رو در من نمايان کرد، که هيچگاه به تنهايی نميتونستم بهشون برسم و همينجا از تک تک شما که در رسيدن من به سؤال: «سعيد با مخالفين خود چگونه برخورد ميکند؟» کمک کرديد، متشکرم

July 18, 2004

رابطه ايران با يازدهم سپتامبر

تو خبرها اومده بود، کسانيکه روز يازدهم سپتامبر سال دو هزار و يک، هواپيماهای آمريکايی رو دزديدند و کوبوندند به «سر برج‌» های «بانک تجارت»!!! قبلاً از ايران رد شدند!؟ از اونجايی که هنوز ابعاد پيچيده‌يی از اين عمل تروريستی، پنهان مونده، تصميم گرفتم از حق دايی بودن بگذرم، و عوامل پشت پرده اين جنايت بشری رو به همه معرفی کنم. و چون يه عکس تو وبلاگ ميتونه خيلی پيام داشته باشه و گذاشتن عکس تو پرشين‌بلاگ کار سختيه!!! بجای اينکه رو آدرس زير! کليک کنيد، خودتون قضاوت کنيد، اين القاعده که ميگن کيه.



کيهان، زمستان سال ۲۰۰۱، در حال شناسايی موقعيت. ثمين در همون حوالی تو کالسکه‌اش خوابه

کيهان، ثمين، سيرا، بهار ۲۰۰۴، مشغول طراحی نقشه‌های خرابکارانه ديگه

سيرا و ثمين، بهار ۲۰۰۴، مطالعه و مرور عمليات تروريستی (از کتاب قصه‌های من و بابام)

«آناهيتا سيرا بن حاتمی» در چهره مبدل و مدرک جرم در دست راستش


توضيح ضروری: تمام اين عکس‌ها واقعی هستند و توسط عوامل نفوذی در ايالات متحده، که اين اشرار رو بيست و چهار ساعته تحت نظر دارند، برای وبلاگ يک سعيد ارسال شده و تمامی اضافه حقوق و مزايای آن متعلق به خان دايی سعيد جون می‌باشد

July 29, 2004

از اِشپِری تا راين

توضيح اوليه: اين فيلم بر اساس سرگذشت واقعی يک جانباز! شيميايی! عرصه چند سال دفاع مقدس اينترنتی (و چند ماه وبلاگی) می‌باشد. تهيه کننده و کارگردان آن با خدا می‌باشد ولی بازيگر اول و آخرش سعيد حاتمی (کی‌آ!؟) است. موسيقی متن اين فيلم زياد سخت نيست و خودتون هر جور که دوست داشتيد هنگام خوندن (!؟) اين نوشته با سوت بزنيد، ولی سعی کنيد که غمگين باشه، چون تو اين فيلم برعکس تمام فيلمای ديگه آدم خوبه آخر فيلم می‌ميره.

و اما: يک روز جمعه تابستانی از نوع آلمانيش [يعنی ابری تا تمام ابری همراه با بارندگی پراکنده] مرد جوانی در حال نوشتن اولين و آخرين امتحان اين ترمش می‌باشد. سر و وضع نامرتب او نشانه درس خوندن متمادی وی نيست، بلکه نشان از داشتن يک وبلاگ است؛ يعنی وظيفه شرعی و الهی خود می‌داند که علاوه بر هفته‌يی يک‌بار به‌روز رسانی آن، سايت‌ها و خدمات ديگری در راه رضای خدا برای امت هميشه درصحنه بلاگستون اداره کند و فحش بشنود.
فرد مورد نظر که اضطراب از صورتش مشخصه و در تلاش برای پيدا کردن راهی برای پاسخ دادن به حداقل يکی از سه سؤال مطرح شده دارد، با خودش تصميم می‌گيرد، بعد از امتحان بار سفر رو ببندد و يه جايی برود که عرب نی هم ننداخته باشد، تا شايد امراض باقی مونده از وبلاگ رو درمون کنه.
پس از امتحان سريعاً دانشگاه رو ترک ميکنه تا به ديدار دوستان و آشنايان بشتابه و از اونها حلاليت بطلبه. اين لوس بازيا تا اولين ساعات بامداد يکشنبه طول می‌کشه. در راه بازگشت به خانه از اطراف رود اشپری (Spree) يک بليت تهيه می‌کنه که باهاش ميتونه تو يه روز هر جای اين بلاد کفر خواست بره ولی هنوز نميدونه مقصدش کجاست. [اشپری رودی هست که از وسط برلين ميگذره و پس از ريختن تو رود اِلبه ميره از کنار هامبورگ می ريزه تو دريا] از اونجا که ماههاست بيکاره و تو حساب جاريش شپش‌ها ژيمناستيک ميکنند، تصميم می‌گيره بجای استفاده از کارت اعتباری در اين سفر پول نقد همراه خودش ببره، به همين خاطر صد يورو هم از حساب پس اندازش بر می‌داره و ميزاره تو کيف پولش.
قبل از جمع کردن البسه و وسايل مورد نياز، تصميم ميگيره يه کوچولو تو وبلاگش چيز بنويسه و با افشاگريش بهونه به دست دشمنان اسلام بده. همين يه کوچولو نوشتن، باعث ميشه علاوه بر چپوندن هر چی دمه دسته، تو کوله پشتی، طبق معمول برای رسيدن به قطار کلی انرژی صرف کنه. البته چون يار هميشگيش (دوچرخه‌اش) باهاشه، به موقع ميرسه و سوار بر قطار به سمت غرب آلمان حرکت می‌کنه.
بخاطر بی‌خوابی شب قبلش فرصت رو غنيمت می‌شمره و تو قطار به خواب می‌ره. اين عمل رو تو قطار بعدی هم انجام می‌ده ولی يکهو تو خواب يادش مياد يه بار که سوار همچين قطاری شده بود، کيف پولش از جيبش افتاده، به همين خاطر هوس ميکنه ببينه کيف پولش سر جاشه يا نه، ولی... هر چی دور و برش رو ميگرده هيچ خبری نيست، هر لحظه به اومدن مامور قطار نزديکتر ميشه ولی بليت هم تو کيف پول بود... می‌ره به مامور قطار خبر ميده و اون با رفعت اسلامی، حرفش رو باور ميکنه و ميگه وقتی رسيد ايستگاه قطار مقصد، کجا بايد بره اطلاع بده.
ظهر يکشنبه ميرسه به شهر کاسل (Kassel). نيم ساعت تا حرکت قطار بعدی که بايد سوار بشه وقت داره. سريع ميره طرف جايی که اشياء پيدا شده رو ميارند تحويل ميدند، ولی گويا ساعت ناهار و نمازه. خدا رو شکر آلمانيها نماز ظهرشون کوتاهه و بعد چند دقيقه يه ضعيفه‌يی!!! (يه چيز تو مايه‌های مادر فولاد زره) تشريف ميارند [لطفاً فمينيستا به اون يه کلمه زياد اهميت ندند، اشتباه لپی بود!] نقش اول سعی ميکنه اينجا رو فوق طبيعی بازی کنه تا کارش سريعتر راه بيفته؛ چون تمام زندگيش تو اون کيف پوله، و تو اين بلاد کسی که کارت شناسايی همراهش نباشه علاوه بر جريمه شدن، اصلاً به حساب نمياد. ولی اون حاج خانوم ميگند به هيچ عنوان نميتونه زنگ بزنه بپرسه که آيا کيف پول مفقود شده، تو قطار قبلی بوده يا نه، و برای درست کردن پرونده هم بايد حتماً بهشون تلفن کرد، و حضوری کاری انجام نمی‌شه!!! (دقيقاً بر عکس وطن شهيد پرورمون) و بخاطر کاغذ بازی و اين حرفا، فوقه فوقش يک روز بعد از درست شدن پرونده مشخص می‌شه که آيا کيف پول مورد نظر، پيدا شده يا نه!
با اينکه شهر کاسل پر از رفيقان نابابه نقش اوله و خاطرات زيادی از اين شهر داره، ولی تو فيلمنامه قرار نيست بعد از دو سال بره «سلام عليک و پول بديد!» تا مسافرت ادامه داشته باشه. تنها راه چاره اينه که بره يه بيليت بگيره و بعداً پولش رو حساب کنه، ولی اونی هم که قراره بيليت رو بده، ميگه «من از کجا بدونم تو کی هستی! هر وقت پرونده‌ات درست شد و کيف پولت پيدا شد، اونوقت ميشه يه کاريش کرد!!!» در اينجا که دقايقی بيش به حرکت قطار نمونده، نااميد از روال قانونی، تصميم می‌گيره بسيجی‌وار خودش رو بندازه رو مينا!!! و همه چيز رو بسپاره به غذا! و قدر الهی و اگر موفق هم نشد، از تاکتيک صددرصد داخلی خودمون يعنی «دم آبدارچی رو ديدن» استفاده کنه تا هی «خواهش و التماس کردن کارمندای پشت ميز نشين!» با اين تاکتيک پيچيده ولی در عين حال آسون به مقصد ميرسه، ولی دريغ از استقبال باشکوه...
رفيق نابابش از اونجا که کاملاً آلمانی شده (خداييش تو خواب هم آلمانی حرف ميزد) روزها به دنبال لقمه نان حلالی می‌رفت و نقش اول رو تنها بدون اينترنت در خانه رها می‌کرد. اجباراً ساعت‌ها فقط «تور دو فرانس» نگاه می‌کرد بطوريکه در اين يک هفته شيفته ورزش مهيج! دوچرخه‌سواری جاده شد!!! از اونجايی که يک سنت هم پول نداشت حتی نميتونست فکر اينترنت کافه رو به ذهنش بياره. البته روز دوم خبر خوشحال کننده پيدا شدن کيف پولش اون رو به زندگی اميدوار کرد، ولی اين تازه اول بدبختی بود؛ چون اگر برلين مشهد باشه و فرانکفورت تبريز، اونجايی که کيف پول پيدا شده، يه چيز تو مايه‌های اصفهانه. فقط هم به آدرس صاحب کيف فرستاده می‌شد (با بيست يورو هزينه) به همين خاطر تصميم بر اين شد که روز بازگشت تا همون تو مايه‌های اصفهان بره و کيف پول رو به خيال خودش با پولهاش تحويل بگيره.
شادمانی ناشی از پيدا شدن کيف پول باعث شد تصميم بگيرند رود ماين (Main) رو که از وسط فرانکفورت رد ميشه و ميره ميريزه تو راين، با دوچرخه بگيرند برند تا برسند به راين. وقتی بعد از سه ساعت رسيدند به راين، گفتند خب تا شهر بُن هم پنج شيش ساعت بيشتر با دوچرخه راه نيست، بزار بريم ببينيم اونجا چه خبره! و اگه شد شب رو سر يکی از رفيقان ناباب ديگه خراب بشند. ولی از اونجا که نقش اول احتمالاً مدتيه نعل اسب پيدا کرده (البته خودش نميدونه!) دوچرخه‌اش پنچر شد و چون هيچ وسيله‌يی برای خوب کردن حال لاستيکش نداشتند مجبور شد دو ساعت پياده تا پمپ بنزين بره تا پنچريش رو بگيره. حالا غير از شروع شدن بارونی که مثل فيلما انگار شيلنگ رو سرشون گرفتند، و نداشتن بيشتر از سه يورو! يادشون رفته بود پنچری به آلمانی چی می‌شه! ولی با هر بدبختی که بود بعد از ساعت‌ها تلاش بی‌وقفه سوراخش رو گرفتند! و بدون شهيد شدن کنار راين به خانه برگشتند. اين تنها کاری بود که غير از دوری از اينترنت در اين يک هفته به وقوع پيوست.
روز بازگشت، با قرض گرفتن سی يورو بابت خريد بيليت قطار، ساعت پنج صبح، مثلاً تبريز رو به مقصد تو مايه‌های اصفهان (اِرفورت) ترک کرد و ساعت دوازده با لبی خندان وارد اونجا شد ولی وقتی کيف پول رو تحويل گرفت خنده بر لبانش خشک شد؛ چون کيف پول کاملاً جارو شده بود و فقط کارتها و خرت و پرت‌های ديگه توش مونده بود، طوريکه حتی به پول خوردها هم رحم نشده بود.

در اين صحنه فيلم پايان ميگيره و شما مجبوريد باز اون آهنگ متن رو که با سوت ميزديد بازم بزنيد، ولی حتماً خودتون متوجه شديد که طرف بايد جان به جان آفرين تسليم کنه؛ آخه بعد از هيفده سال زندگی شرافتمندانه و بزرگترين چيزی که گم کرده بود پاکنش بود، حالا يک ساله از کلاه بافتنی گرفته تا ساعتش رو گم کرده و حالا هم اين مصيبت... خلاصه اين مسافرت علاوه بر ضررهای مالی و روحی، ضرر جانی هم داشته و من الان مُردم و چون داغم (داغش رو دلم مونده آخه) نمی‌فهمم. ببخشيد که اين مدت جواب ايميلهاتون رو ندادم و ممنونم که زياد بهم فحش نداديد. سعی ميکنم به زودی جواب ايميلها رو بدم.

About July 2004

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in July 2004. They are listed from oldest to newest.

June 2004 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35