|
گل آقا
هميشه پدرم ميخواست از اوضاع و احوال قبل از انقلاب چيزی تعريف کنه، يه مثال از مجله توفيق ميزد. اين اسم رو خيلی شنيده بودم، ولی نميتونستم تصوری از يه مجله داشته باشم که توش پر از نقاشی و حرفهای خنده داره؛ آخه اون موقعها تنها مجله ايی که ديده بودم دانستنيها و چند تا مجله جوانان از زمان شاه، بود.
يه کتاب از کانون پرورش فکری داشتم که توش نقاشیهای با مزه و معنی دار از صدام بود؛ اين شد که با کاريکاتور و استاد جواد عليزاده آشنا شدم. زمان موشک باران بود (سال ۱۳۶۷) که ايشون يه سری از آثارشون رو در قالب مجله کوچيکی منتشر کردند، و چه احساس خوبی تو اون دوران پر از ترس و غم، با ورق زدن اون مجله به آدم دست ميداد.
تو همون سالها بود که يک سری کامل از مجلههای توفيق سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ به دستم رسيد. هيچوقت از خوندنش سير نميشدم. ديگه ميتونستم تصور کنم، چرا تو اون دوران خفقان، تنها راه حرف زدن، توفيق بوده. با وجود اينکه چند بار توفيق توقيف شده بود، خيليها اون رو از خود رژيم ميدونستند، چون باورشون نميشد تو اون دوران کسی بتونه از قدرت و حکومت انتقاد کنه، هر چند با طنز و کنايه.
با اينکه خيلی زياد بود ولی مجلههای اون دو سال رو سه بار کامل خوندم، و چقدر راحت ميشد از همون طنزها به اوضاع سياسی و اجتماعی و فرهنگی اون دوران پی برد. اين شد که شيفته کاريکاتور و طنز شدم.
همزمان با جام جهانی فوتبال در سال نود ميلادی، جواد عليزاده يه کتابچه ديگه منتشر کرد که کاملاً طنز فوتبالی بود. و اون موقع که تب فوتبال منو گرفته بود، خيلی بيشتر جذب طنز و کاريکاتور شدم.
تو همين دوران بود که شنيدم يه مجله ميخواد در بياد که اکثر دست اندرکاراش همون بچههای توفيق هستند. يادمه از اولين شماره مجله گل آقا دو تا داشتم. ديگه اکثر کاريکاتوريستها و نويسندههاش رو ميشناختم، و اين جذابيتش رو بيشتر میکرد. جالب بود که دقيقاً مثل توفيق بود، فقط سوژه اصلی بجای هويدا که اون زمان صدراعظم شاه بود، شده بود دکتر حسن حبيبی که معاون اول رئيس جمهور بود.
باز هم شايعاتی که پشت سر گل آقا بود، نشون ميداد که مردم نميتونند باور کنند زبان طنز در جهت رسوندن حرفها چقدر تأثير داره و کسی جلودار اون نيست. مثلاً چون مرحوم کيومرث صابری از دوستان نزديک مقام رهبری بودند و دکتر حبيبی از نزديکان به نهضت آزادی، انتشار گل آقا رو يه نوع تسويه حساب سياسی ميدونستند. ولی هر چی بود، حرف مردمی بود که نميتونستند اون حرفها رو به راحتی بزنند.
اون سالها عجيب به خوندن بعضی روزنامهها و مجلات معتاد بودم. مشکل اصلی هم محدود بودن تعداد و تيراژ اونها بود. طوريکه برای خريد روزنامه کيهان بايد از يک ساعت قبل اومدن روزنامه، صف می ايستاديم. شنبهها برای کيهان ورزشی و دنيای ورزش، پنج شنبهها برای هفته نامه آينه و البرز و چهارشنبهها برای گل آقا، لحظه شماری میکردم. ولی وقتی مدرسه شيفت صبح بودم و اينها زود تموم ميشد، مجبور ميشدم يه جوری از مدرسه جيم بزنم. پشت دستشويی مدرسه مون، کنار ديوار يه درخت بود که ميشد ازش بالا رفت و اونور ديوار هم يه تير چراغ برق. خلاصه ميشد واسه چند لحظه وسط کلاس اجازه بگيرم و برم مجله بخرم و برگردم!!! ولی چشمتون روز بد نبينه، يه روز که تونسته بودم با موفقيت گل آقا رو بدست بيارم و پيروزمندانه به طرف کلاس ميرفتم، ناظممون متوجه چيزی که زير لباسم قايم کرده بودم شد و نه تنها به دليل فرار از مدرسه، بلکه به دليل خوندن مجلات سياسی!!! باز هم در آستانه اخراج قرار گرفتم!
ديگه ترجيح دادم گل آقا رو برام بيارند تا من اينهمه دردسر نکشم. هر سال هم ميدادم مجلهها رو به صورت سالانه صحافی میکردند و بعضی وقتها هم که وقت ميشد مروری به گذشته میکردم، و تفاوتها به چشم مياومد. خواسته ها، حرفها، فکرها، فرهنگها و خيلی چيزها عوض شده بود، و شايد ديگه گل آقا اون جذابيت قبل رو نداشت. هميشه مرگ در اوج، عزت بيشتری داره. روحش شاد.
امروز اينجا روز مادر هست، هر چند که هر روز، روز مادرهاست. مثلاً امروز قبل از اينکه زادروز يه دلتنگ باشه، روز مادرشه. پس به تمام مادرها اين روز رو تبريک ميگم.
ديروز طراح ويروس ساسر رو که يک جوون هجده ساله آلمانيه، دستگير کردند. من که ميخوام برم ازش شکايت کنم.
نظرات قبلی
نظر شما چيه؟ (2 پيام)
|