« February 2004 | Main | July 2009 »

May 2004 Archives

May 3, 2004

اول ماه می برلين

چهاردهم جولای سال ۱۸۸۹، چهارصد نفر از اعضای احزاب و اتحاديه‌های سوسياليستی از کشورهای مختلف دنيا، تو پاريس دور هم جمع شدند تا يک قانون همه گير، برای احقاق حقوق کارگران، تدوين کنند. مهمترين دستاوردهای اين کنفرانس، هشت ساعت کار در روز و همينطور يک روز تعطيلی در سال برای همه کارگران دنيا، بود. البته حتماً می‌دونيد که اون زمان (بيشتر از صد سال پيش) کارگران از حداقل امکانات برخوردار بودند و اجباراً روزانه بيشتر از ده ساعت کار می‌کردند.
روز اول ماه می هم به پيشنهاد امريکايیها به عنوان روز تعطيل برای کارگران همه دنيا تصويب شد؛ دليل انتخاب اين روز هم اتفاقی بود که سه سال قبل از اون در امريکا و همزمان با اعتصاب سراسری کارگران در اول ماه می برای کاهش ساعت کار به هشت ساعت در روز، افتاده بود. در اين روز آنارشيستها به طرف پليسها بمب پرتاب کردند و هفت پليس رو کشتند.
آنارشيستها از گروه‌های چپ تندرو به حساب مياند و اعتقاد دارند انسان احتياج به قوانين اجتماعی نداره، در نتيجه وجود حکومت و نيروهای انتظامی يا پليس هم معنی نداره، به همين خاطر در اون سالها با ترور و مبارزه با حکومتها سعی می‌کردند اين تفکر رو پياده کنند. پانکها هم تقريباً همين ايدئولوژی رو دارند، فقط اونها با مبارزه آرام و اجتماعی دنبال به دست آوردن خواسته هاشون هستند. البته الان تعداد اونها خيلی کم شده، ولی دهه هشتاد اکثر جوونها عقايد پانکی داشتند. الان در سطح شهر يا دانشگاه کمتر جوونی رو ميشه ديد که با موهای رنگ شده و لباس پاره و کهنه بگرده.
سالهاست در روز اول ماه می علاوه بر تعطيلی کارگران، در شهرهای مختلف دنيا اجتماعات کارگری و تظاهرات بر عليه سرمايه داری، انجام ميگيره، و چون آرمان کمونيست و سوسياليست در حمايت از اقشار پايين و فقير جامعه بوده، نيروهای چپگرا اين اجتماعات رو هدايت ميکنند. بسته به موقعيت زمانی، اعتراضها و درگيريهايی هم پيش مياد؛ ولی در برلين به صورت يک رسم! هر سال پانکها و آنارشيستها و بعضی از جوونها با پليس درگير ميشند و خرابکاری به بار ميارند. مثلاً پارسال علاوه بر آتيش زدن چند تا ماشين، چند فروشگاه رو غارت کردند. عکسهای زير از سال قبل هست.



امسال بخاطر اضافه شدن ده کشور جديد به اتحاديه اروپايی، در روز اول ماه می، تدابير امنيتی بيشتری اعمال شده بود. بطوريکه هشت هزار نيروی پليس ضد شورش از شهرهای مختلف آلمان به برلين اومده بودند تا جلوی هرگونه اغتشاشی رو بگيرند، و حتی اجازه تيراندازی هم داشتند. منم برای اينکه شايد بتونم سوژه هايی رو از اين تجمع ثبت کنم، بعدازظهر به خيابون محل تجمع رفتم. بر خلاف سال قبل که تمام رستورانها و مغازه‌ها بسته بود، اينبار اکثراً باز بودند. جالبه بدونيد تنها جايی که تو آلمان ديدم مغازه‌ها کرکره داشته باشند، تو همين خيابونه، يعنی فقط بخاطر همين يک شب اين کار رو کردند تا از غارت احتمالی جلوگيری کنند.
يه رستوران ايرانی به نام زعفران تو اين خيابون هست که بساط کباب رو آورده بود بيرون و کباب داغ ميفروخت! يه کم برای آلمانی‌ها اين نوع غذا تازگی داشت و يه جوری نگاه می‌کردند. بعضی هاشون هم جرأت به خودشون ميدادند و ميخريدند.


اطراف اين خيابون کاملاً توسط پليس‌ها تحت کنترل بود، طوريکه دو بار کوله پشتی من رو گشتند. (اگر رو عکسهای زير کليک کنيد ميتونيد در اندازه بزرگ اونها رو ببينيد)


بين جميعت فقط پليسهايی بودند که پشت لباسهاشون نوشته شده بود: «تيم ضد درگيری!!!» که وظيفه آروم کردن از طريق صحبت رو داشتند، فکر هم ميکنم تخصص روانشناسی داشتند.


جالبه بدونيد اکثر پليس هايی که برای اين روز به برلين آورده ميشند، ضد چپ يا بقول معروف فاشيست هستند و فقط مياند تا بزنند!!! البته تا وقتی برای حمله دستور نگرفتند يه گوشه وای ميسند! تو اين عکس دو تا پانک داشتند به پليسهای ضدشورش فحش ميدادند، که يک پليس ضددرگيری داشت اونها رو آروم می‌کرد.


اينم يه عکس که آقا پليسه برام فيگور گرفته!!!


تو آلمان اجازه نيست از چهره افراد عکس بگيريم (مگر با اجازه خودشون) حالا اينجا که شناسايی چهره برای هر دو طرف (پليسها و تظاهر کننده ها) مشکل ساز خواهد شد، اکثراً اجازه نميدادند عکس بگيرم. جوری که يک بار پليس عکسی رو که انداخته بودم خواست ببينه، تا يه موقع از چهره پليسها عکس نگرفته باشم. اين دختره هم تهديد کرد اگر عکس چهره اش رو تو اينترنت ببينه منو پيدا ميکنه و حسابم رو ميرسه.


بازار مصاحبه هم گرم بود. اينجا شبکه اول تلويزيون آلمان، داره با چند تا پانک مصاحبه ميکنه.


خونه‌های اين خيابون بهترين جا برای تماشا بود.


اين آقاهه نشسته بود درست وسط يه چهار راه و داشت روزنامه ميخوند. بعد از يه مدت چند تا جوون هم اومدند و کنارش نشستند.


طرفداران آنارشيست آخرين گروهی بودند که تظاهرات کردند و احتمالاً آخرين گروهی که پليس از خيابون‌ها جمع کرد.


اين سگه هم اومده بود به جهانی سازی اعتراض کنه!!!


مسئله فلسطين تنها مسئله يی هست که چپها و راستها هم عقيده هستند. راستها بخاطر مسئله نژاد پرستی از اسرائيليها بدشون مياد و چپها بخاطر اينکه مردم فلسطين مظلوم واقع شدند. اين دختره هم به نظر نميومد چپ يا راست يا فلسطينی باشه ولی پرچم فلسطين رو حمل می‌کرد.


چگوارا مظهر مبارزه با امپرياليسته.


حالا اين پسره چقدر مخالف امپرياليست هست، خودش ميدونه، ولی گويا خودش رو هم خيس کرده!!!


ترور زياد هم تو اروپا کلمه قبيحی نيست!


پليسها هم حوصلشون سر رفته!


چيزی که رو زمين زياد بود قوطيهای مشروب بود. اکثراً هم مست بودند.


پليسها تو حياط خونه‌های اطراف موضع گرفته بودند ولی از لای نرده‌ها هم ميشد بهشون فحش داد!


بعضی‌ها هم بالاخره بايد دستگير ميشدند.


بخاطر خستگی نتونستم تا آخر شب و درگيریها بمونم، هر چند که زياد هيجان انگيز نبوده و با يه آتيش و چند تا سنگ انداختن تموم شده!!!
شايد سخت باشه پذيرفتن اينکه، اينها چرا اين حرکت رو انجام ميدند، آخه هم آزادی بيان دارند، هم وضع اقتصاديشون خوبه، هم زنهاشون آزادی دارند!!! و هم خيلی چيزهای ديگه، پس چرا به پليس سنگ ميندازند؟ خوشی هم نزده زير دلشون تا باتوم بخورند. من که ميگم اينها هم مثل ما آدمند. شما فکر ميکنيد چرا اينها اين کارها رو ميکنند؟
يکی از دوستان يه مطلبی نوشته که حالا درسته يه کمش راجع به يکی از حرفهای منه، ولی به نظرم خيلی جالب اومد. وبلاگش هم خيلی جالب و آموزنده هست، خودتون ببينيد، حتماً به کارتون مياد. فرزند بهار هم در مورد جشن گلاب گيری کاشان نوشته که سفارش ميکنم حتماً بخونيدش.

نظرات قبلی

May 5, 2004

ويروس جديد Sasser

اگه يادتون باشه چند وقت پيش يه ويروس به اسم بلاستر تونسته بود از حفره يی که تو سيستم عامل ويندوز در شبکه اينترنت وجود داره، به کامپيوتر‌ها نفوذ کنه و باعث دردسر بشه. جديداً يه ويروس ديگه به اسم ساسر دقيقاً شبيه به اون عمل ميکنه و بدون اينکه ايميل يا فايل آلوده يی رو باز کنيد، از طريق اينترنت وارد کامپيوتر شما ميشه. وحشتناکش اينجاست که وقتی به اينترنت متصل هستيد، اين ويروس هر چند دقيقه کامپيوتر شما رو ريبوت (Reboot) ميکنه و اين يعنی: «از خير اينترنت بايد گذشت!!!»
اطلاعات دقيقتر و نحوه حذف اون رو در اينجا (کليک کنيد) ميتونيد بخونيد، البته دوست خوبم کلانتر در اينجا (کليک کنيد) زحمت کشيده و به فارسی توضيحات واضح و خوبی داده. برای نصب Patch اون ميتونيد از اينجا (کليک کنيد) دانلود کنيد، دقت کنيد که نوع ويندوز و زبان اون رو درست انتخاب کنيد، يعنی اگر مثلاً ويندوز 2000 به زبان فرانسه داريد بايد پس از انتخاب ويندوز 2000، در صفحه مربوط به ويندوز 2000، ستون سمت راست، زبان فرانسه رو انتخاب کنيد! اين Patch در واقع اون حفره ويندوز رو ترميم ميکنه تا مجدداً اين ويروس کامپيوتر شما رو آلوده نکنه.
اين چند روز تولد دو تا از دوستان خوبمه، محمد (حرفهايی از دل زمان) که جزو اولين دوستان وبلاگی من بودند، سيزده ارديبهشت تولدشون بود و يه دلتنگ که با خوبيها و مهربونيهاش کلی دوست بين ما داره، بيست ارديبهشت تولدشه. اميدورام سالهای سال، سالم و شاد در کنار خانواده هاتون باشيد.
در مورد مطلب قبلم، لطفاً اگر در ديدن عکسها مشکلی هست به من بگيد.

نظرات قبلی

May 9, 2004

گل آقا

هميشه پدرم ميخواست از اوضاع و احوال قبل از انقلاب چيزی تعريف کنه، يه مثال از مجله توفيق ميزد. اين اسم رو خيلی شنيده بودم، ولی نميتونستم تصوری از يه مجله داشته باشم که توش پر از نقاشی و حرفهای خنده داره؛ آخه اون موقعها تنها مجله ايی که ديده بودم دانستنيها و چند تا مجله جوانان از زمان شاه، بود.
يه کتاب از کانون پرورش فکری داشتم که توش نقاشیهای با مزه و معنی دار از صدام بود؛ اين شد که با کاريکاتور و استاد جواد عليزاده آشنا شدم. زمان موشک باران بود (سال ۱۳۶۷) که ايشون يه سری از آثارشون رو در قالب مجله کوچيکی منتشر کردند، و چه احساس خوبی تو اون دوران پر از ترس و غم، با ورق زدن اون مجله به آدم دست ميداد.
تو همون سالها بود که يک سری کامل از مجله‌های توفيق سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ به دستم رسيد. هيچوقت از خوندنش سير نميشدم. ديگه ميتونستم تصور کنم، چرا تو اون دوران خفقان، تنها راه حرف زدن، توفيق بوده. با وجود اينکه چند بار توفيق توقيف شده بود، خيليها اون رو از خود رژيم ميدونستند، چون باورشون نميشد تو اون دوران کسی بتونه از قدرت و حکومت انتقاد کنه، هر چند با طنز و کنايه.
با اينکه خيلی زياد بود ولی مجله‌های اون دو سال رو سه بار کامل خوندم، و چقدر راحت ميشد از همون طنزها به اوضاع سياسی و اجتماعی و فرهنگی اون دوران پی برد. اين شد که شيفته کاريکاتور و طنز شدم.
همزمان با جام جهانی فوتبال در سال نود ميلادی، جواد عليزاده يه کتابچه ديگه منتشر کرد که کاملاً طنز فوتبالی بود. و اون موقع که تب فوتبال منو گرفته بود، خيلی بيشتر جذب طنز و کاريکاتور شدم.
تو همين دوران بود که شنيدم يه مجله ميخواد در بياد که اکثر دست اندرکاراش همون بچه‌های توفيق هستند. يادمه از اولين شماره مجله گل آقا دو تا داشتم. ديگه اکثر کاريکاتوريستها و نويسنده‌هاش رو ميشناختم، و اين جذابيتش رو بيشتر می‌کرد. جالب بود که دقيقاً مثل توفيق بود، فقط سوژه اصلی بجای هويدا که اون زمان صدراعظم شاه بود، شده بود دکتر حسن حبيبی که معاون اول رئيس جمهور بود.
باز هم شايعاتی که پشت سر گل آقا بود، نشون ميداد که مردم نميتونند باور کنند زبان طنز در جهت رسوندن حرفها چقدر تأثير داره و کسی جلودار اون نيست. مثلاً چون مرحوم کيومرث صابری از دوستان نزديک مقام رهبری بودند و دکتر حبيبی از نزديکان به نهضت آزادی، انتشار گل آقا رو يه نوع تسويه حساب سياسی ميدونستند. ولی هر چی بود، حرف مردمی بود که نميتونستند اون حرفها رو به راحتی بزنند.
اون سالها عجيب به خوندن بعضی روزنامه‌ها و مجلات معتاد بودم. مشکل اصلی هم محدود بودن تعداد و تيراژ اونها بود. طوريکه برای خريد روزنامه کيهان بايد از يک ساعت قبل اومدن روزنامه، صف می ايستاديم. شنبه‌ها برای کيهان ورزشی و دنيای ورزش، پنج شنبه‌ها برای هفته نامه آينه و البرز و چهارشنبه‌ها برای گل آقا، لحظه شماری می‌کردم. ولی وقتی مدرسه شيفت صبح بودم و اينها زود تموم ميشد، مجبور ميشدم يه جوری از مدرسه جيم بزنم. پشت دستشويی مدرسه مون، کنار ديوار يه درخت بود که ميشد ازش بالا رفت و اونور ديوار هم يه تير چراغ برق. خلاصه ميشد واسه چند لحظه وسط کلاس اجازه بگيرم و برم مجله بخرم و برگردم!!! ولی چشمتون روز بد نبينه، يه روز که تونسته بودم با موفقيت گل آقا رو بدست بيارم و پيروزمندانه به طرف کلاس ميرفتم، ناظممون متوجه چيزی که زير لباسم قايم کرده بودم شد و نه تنها به دليل فرار از مدرسه، بلکه به دليل خوندن مجلات سياسی!!! باز هم در آستانه اخراج قرار گرفتم!
ديگه ترجيح دادم گل آقا رو برام بيارند تا من اينهمه دردسر نکشم. هر سال هم ميدادم مجله‌ها رو به صورت سالانه صحافی می‌کردند و بعضی وقتها هم که وقت ميشد مروری به گذشته می‌کردم، و تفاوتها به چشم مياومد. خواسته ها، حرفها، فکرها، فرهنگها و خيلی چيزها عوض شده بود، و شايد ديگه گل آقا اون جذابيت قبل رو نداشت. هميشه مرگ در اوج، عزت بيشتری داره. روحش شاد.

امروز اينجا روز مادر هست، هر چند که هر روز، روز مادرهاست. مثلاً امروز قبل از اينکه زادروز يه دلتنگ باشه، روز مادرشه. پس به تمام مادرها اين روز رو تبريک ميگم.

ديروز طراح ويروس ساسر رو که يک جوون هجده ساله آلمانيه، دستگير کردند. من که ميخوام برم ازش شکايت کنم.

نظرات قبلی

May 14, 2004

سکوت

سکوت هم کلمه زيبايی هست و هم نفس خودش قشنگه. خيلی جاها هم کاربرد داره. مثلهای زيادی هم راجع به سکوت و خاموشی گفته شده.
حتماً اين آهنگ براتون آشناست:

«سکوتم از رضايت نيست، دلم اهل شکايت نيست...»


درياچه Havel Potsdam پتسدام بهار ۱۳۸۳


مدتهاست ميخواستم راجع به صدا زدن بهار باهاتون حرف بزنم. راستش اين مدت هر وبلاگی ميرفتم دم از غم و غصه ميزد و نويسندش دلش گرفته بود. قديما! اين حالات تو پاييز معمولی بود ولی بهار سمبل شادی و طراوت بود.
شب نوروز، يه مطلب نوشتم، با عنوان بهار داره مياد، خب مثل اينکه فقط اومدنش کافی نيست. بايد بريم صداش بزنيم، بايد بريم دنبالش. آره بهار همه جا ميتونه باشه، حتی تو دلهامون.
چند هفته پيش يه جمعه بارونی، بعد از اينکه کلاسم تموم شد، هوس کردم برم پارک دانشگاهمون. قبلاً راجع به شهر و دانشگاه پتسدام (Potsdam) گفتم که دانشگاه ما تو بزرگترين و زيباترين مجموع پارک و کاخهای اروپا قرار داره و پر از زيباييه. منم از فرصت استفاده کردم و چند تا از اين زيبايی‌ها رو ثبت کردم.

پارک سنسوزی پتسدام بهار ۱۳۸۳


Potsdam Park Sanssousi 30.04.04


يادمون نره، بهار رو بايد صدا زد. آرزو ميکنم، همه دلهای پاک و بدون کينه تون بهاری باشه.

نظرات قبلی

May 27, 2004

سيلی

هفته پيش يه آقايی همينجوری اومده زده تو گوش صدر اعظم آلمان! همون موقع دستگيرش کردند ولی چند ساعت بعدش آزاد شده. البته تو قانون جزايی آلمان، زدن تو گوش يه شخصيت سياسی با هر هدفی، تا يک سال زندان داره؛ ولی من نميخوام مقايسه کنيم، اگه تو ايران برای رئيس جمهور محبوب همچين اتفاقی ميافتاد، چه بالايی سر ضارب اون مييومد، ميخوام ببينم اگر يکی تو جمع در گوش شما بزنه چی کارش ميکنيد؟

قبل از هر حرفی بايد از همه کسانی که اين يکی دو هفته اومدند اينجا و نظر دادند تشکر کنم، و بخاطر اينکه نتونستم پاسخ محبتتون رو تو وبلاگهاتون بدم، عذر ميخوام. شايد بعد از اين کمتر جايی نظر بدم. ميدونم اينجوری خيلی از دوستان ازم دلخور ميشند ولی مطمئن باشيد اگر وقت باشه و در مورد نوشتتون تو وبلاگتون نظری داشته باشم، حتماً نظر ميدم.
راستش يه چند وقتی هست که خيلی تنبل شدم، الان چهار، پنج هفته يی ميشه که تصميم دارم سر و وضع اينجا رو آبرومندانه تر کنم، ولی روزی دو سه ساعت بيشتر حوصله نمی‌کردم پای کامپيوتر بشينم. از اونور اينقدر وسواس دارم که رو کوچکترين تغيری ساعتها فکر ميکنم و حالتهای مختلف رو امتحان ميکنم. البته تو اين مدت نظر کسانی که دور و برم بودند رو ميپرسيدم تا چيزی که ميسازم بی نقص باشه. مسلماً هم خالی از نقص و عيب نيست و هنوز هم برای کامل شدن اينجا به راهنماييها و پيشنهادات و انتقادات شما نياز دارم و ممنون ميشم نظرات خودتون رو به من منتقل کنيد. من تمام پيشرفتی که در اين چند ماهه داشتم مديون نظرها و انتقادات شما هستم و اميدوارم اين روند کماکان ادامه پيدا کنه.
مشکل قالب قبلی وبلاگم اين بود که چون از سيستم بلاگ رلينگ برای ليست لينک دوستانم استفاده می‌کردم و اون هم گهگداری دچار مشکل ميشد، باز شدن صفحه طول ميکشيد. حالا لينک دوستان رو به پايين صفحه منتقل کردم که در صورت هر مشکلی شما بتونيد نوشته‌ها رو بخونيد و نظر بديد. عوضش سمت چپ صفحه يه ليست از لينک به کسانی هست که از اين به بعد اينجا نظر ميدند. عدد جلوی اون هم تعداد نظرات اون شخص، و لينک به آخرين نظرشه. البته اين سيستم شايد از نظر بعضی‌ها يه عيبی داشته باشه، که شما موقع نظر دادن حتماً بايد آدرس ايميل خودتون رو وارد کنيد، در غير اينصورت پيام شما فرستاده نميشه. دليل اين کار هم اينه که، آدرس ايميل تنها مشخصه منحصربفرد اشخاص محسوب ميشه؛ چون ممکنه افراد همنام يا اينکه چند نفر که با هم يک وبلاگ دارند، نظر بدند. پس لطفاً بعد از اين زحمت بکشيد و آدرس ايميل خودتون رو وارد کنيد. اگر هم تصميم داريد ناشناس نظر بديد! يا اصلاً صندوق ايميل نداريد، لااقل يه آدرس الکی که شبيه آدرس ايميل هست وارد کنيد!!!
بازم ازتون بخاطر نظر ندادن‌هام عذر ميخوام و خواهش ميکنم من رو در جهت بهتر و کاربردی کردن اينجا راهنمايی کنيد. متشکرم

May 29, 2004

برده داری

داستان اسپارتاکوس رو می‌دونيد؟ اين آقا يه بابايی بوده که خيلی قبلتر از شونصد سال پيش تو روم بر عليه برده داری قيام ميکنه. اون موقع‌ها کشورها معمولاً در حال جنگ با هم بودند و وقتی يکی رو اسير می‌کردند اونو به عنوان برده نگه ميداشتند و اين برای همه جا افتاده بود، حتی اون کسی که برده ميشد ميپذيرفت که تا آخر عمرش يه کالا بيشتر نيست. حالا اين اسپارتاکوس هم خودش برده بوده ولی اين سرنوشت رو نميپذيره و قيام ميکنه. وقتی يه سپاهی دور و بر خودش جمع ميکنه شروع ميکنه با برده داران جنگيدن و آزاد کردن برده ها. البته هدف اصليش برگشتن به سرزمينش بوده، ولی يه جا مجبور ميشه با سپاه روم جنگ کنه و شکست ميخوره، رومی‌ها هم هر کی رو که زنده مونده بوده به صليب ميکشند. حتماً از جنگ گلادياتوری يه چيزهايی می‌دونيد؛ اون زمانها برده‌ها رو مجبور می‌کردند جلوی جمعيت با هم يا با يه شيری، ببری، چيزی بجنگند تا ملت از تيکه پاره شدن ديگران کيف کنند. اسپارتاکوس هم يه گلادياتور بوده که خوب معلومه هيچوقت بازنده نشده بوده (چون اگه ميشد که داستان تموم ميشد). خلاصه اونو مجبور ميکنند با بهترين دوستش مبارزه گلادياتوری کنه تا هر کس پيروز شه، به صليب کشيده بشه. از اونجا هم که مرگ رو صليب درد آوره و طول ميکشه؛ هر کدوم سعی می‌کرد اون يکی رو بکشه تا مرگش زجرآور نباشه... و آخرش اسپارتاکوس به صليب کشيده ميشه.
کل تاريخ رو نگاه کنيم تعداد کسانی که بر عليه برده داری مبارزه کردند خيلی زيادند. يکی از ارکان مهم اديان اون زمان هم همين بوده، هر چند که بعضی از پيامبرها خودشون غلام و خدمتکار و از اين حرفها داشتند، ولی فرق اونها با برده اين بوده که برده واقعاً يک جنس محسوب ميشده. خلاصه اينکه با اينهمه مبارزات و قهرمانيها، تنها چيزی که عوض ميشده و شده فرهنگ برده داری و برده بودنه.


چند سالی هست که خبرهای ناخوشايندی از دبی ميشنوم. چيزی که اسمش رو گذاشتند قاچاق زنان و دختران به اونور آب! حتی يکی از آقازاده‌ها رو که از نزديک ميشناسم يه شرکت مثلاً کامپيوتری تو دبی باز کرده، ولی بيشترين در آمدش از راه فروش دخترانی هست که از ايران به اونجا منتقل ميکنه. موارد بيشماری شنيدم و خوندم و ديدم که شايد حوصله اش تو اين نوشته نباشه، ولی هر کدوم از اون يکی تکون دهنده تره.
چه بخوايم و چه نخوايم از وقتی بشر از بالای درخت اومد پايين و فهميد بغير از زور چيز ديگه يی به اسم پول هم هست، فاحشه گری بعنوان يک شغل بوده و خواهد بود. چه زمان پيامبرش که ملت همه معجزه الهی رو ديده بودند و از خدا حتماً ميترسيدند، چه حالا که با علم روز ملت بيست و چهار ساعته نشستند پای يه صفحه رنگی و از خونشون هم بيرون نمياند، مردانی که برای ارضاء خودشون حاضرند پولی پرداخت کنند، زيادند. حالا يه جا مثل اينجا (آلمان) بايد اين خانومهای مهربون! به دولت ماليات بدند و بيمه باشند و بازنشسته بشند، يه جا هم مثل ايران خود اشتغال هستند و هر چند وقت هم برای اينکه با هم بيشتر آشنا بشند تو زندان دور هم جمع ميشند و يه چند تا شلاق ميخورند و روز از نو روزی از نو. برای بازنشستگی هم شغل شريف قوادی رو اختيار ميکنند يا ميميرند.
نميخوام سر اين بحث کنيم که فاحشه بودن خوبه يا نه؛ چون تا وقتی مشتريهای زيادی داره، يعنی چيز خوبيه، حالا شايد شغل شريفی نباشه ولی از دزدی و مواد فروشی که بهتره. هفته پيش از قول يه خلبان تو يه خبرگزاری تازه تأسيس خوندم که قراره تو فجيره (يه جايی تو امارات) دخترها و پسرهای ايرانی فروخته بشند. اينکه اصل اين خبر که هنوز تائيد نشده، راسته يا دروغ، زياد مهم نيست، مهم اينه که سالهاست اين وضع تو کشور امارات وجود داره و اونجا شده بهشت فاحشه‌های ايرانی. حالا نميدونم چرا تا حالا کمتر حساسيتی رو اين مسئله وجود داشت، ولی الان که صحبت از خريد و فروش مستقيم شده، برامون سنگينه، شايد هم چون قراره پسرهای ايرانی هم فروخته بشند يه کم به غيرتمون برخورده!
تو آخرين سفرم به ايران، پای صحبت يکی از کسانی نشستم که بارها به دبی رفته و با افتخار از خودفروشيهاش تعريف می‌کرد و تنها خاطرات بدش، همسفر و همکار ايرانيش بوده که بارها پول اين رو خورده بوده (به عبارتی دزديده بوده) و يکبار هم تو بازگشت به ايران تو فرودگاه مهر آباد يکی از ماموران رشوه کلونی ازش گرفته بوده. از اين نمونه زيادند. بين اينها هم کسانی هستند که واقعاً فريب خوردند. پارسال تو مجله زنان يه گزارشی بود راجع به همين مسئله خودفروشی ايرانيها در دبی و خبرنگار اون با يه دختری مصاحبه کرده بود که برای ادامه تحصيل ميخواسته بره انگلستان و قرار ميشه برای انجام کارهاش اول بره دبی، ولی اونجا اتفاقاتی ميفته که مجبور به موندن در اونجا ميشه و هربار هم که با خانوادش تماس ميگيره، ميگه من الان انگلستان هستم، ولی با تمام اين حرفها از وضعيتی که اونجا داره راضی بوده.


حالا با اين اوصاف، اگر شما وزيری، وکيلی، چيزی تو ايران بوديد چی کار می‌کرديد؟ اولين چيزی که به نظر ميرسه مبارزه با قاچاق انسان هست. اگر از ساز و کارهای اصلی مبارزه با اين پديده که اروپايی‌ها هم نتونستند جلوش رو بگيرند بگذريم، مهمترين تأثيرش رو صنعت توريسمه دبی هست، يعنی اگر يه ايرانی بعد از اين بخواد بره دبی بايد مثل کشورهای اروپايی، برای گرفتن ويزا از هفتخوان رستم رد بشه. البته شايد بگيد ما که پول نداريم بريم دبی، پس بزار سخت بگيريم! ولی خب وقتی شما کاره يی بشيد که قدرت تصميم گيری داريد، حتماً هم خودتون پولدار ميشيد هم اطرافيانتون!!!
پس چی کار ميشه کرد؟ نرخ خودفروشی رو هم که نميشه تو ايران بالا برد تا فاحشه‌ها راضی باشند و مشکله فرار انداميه ديگه يی به مشکل فرار مغزها اضافه نشه، ميشه؟ شايد هم بهتره تو يه حرکت انقلابی هر چی دختر و زن که مشکوک به فساد اخلاقی هستند سر به نيست کنيم!!!؟؟؟
نه! يه کم عمقی تر به مسئله نگاه کنيم. اينها حتماً مشکل اجتماعی و خانوادگی دارند. پس خانواده‌ها رو مجبور کنيم که به بچه‌هاشون ياد بدند که اين کارها بده!!! نه! اجبار خوب نيست، بايد بهشون آموزش داد. از طريق روزنامه‌ها و تلويزيون؟ نه! اونو برای کار ديگه لازم داريد (چون شما الان سياستمداريد و بايد قدرتتون رو حفظ کنيد؛ کدوم سياستمداری مياد کاری کنه که قدرتش رو از دست بده!؟) پس تو مدرسه و دانشگاه بهشون ياد بديد که به بچه‌هاشون ياد بدند که وقتی بزرگ شدند خودفروشی نکنند يا واسه اينکارا پول ندند. فکر خوبيه، نه؟ البته خدا کنه اون بچه بزرگ که شد يادش نره.


تا حالا فکر کرديد چرا اين زنان و دختران ايرانی حاضرند برای عربها (تو دلتون بگيد سوسمارخور!) بردگی کنند ولی يک همسر يا يک فرزند ايرانی نباشند؟ هر چقدر دولت و رژيم در اين مسئله مقصر هست، من و شما، صد برابر تقصير داريم. اين رو يک روزی باور می‌کنيم.

About May 2004

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in May 2004. They are listed from oldest to newest.

February 2004 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35