|
شب يلدا
دلم تنگ شده واسه آجيل شب چله، دلم تنگ شده واسه اون دونههای قرمز و زلال که دل سفيدشون تو اون زلالی معلومه، انارهايی که مادرم با دستهای مهربونش، دونهدونهشون کرده بود. دلم تنگ شده واسه بوی هندونههايی که بابام شب چله که از سر کار میاومد زير بغلش بود. دلم تنگ شده واسه قصههای مادربزرگ که سرم رو بگذارم رو پاش و اون از پهلوونیهای رستم قصه بگه، از حسن کچل که هميشه آخر قصهاش با دختر شاه عروسی میکرد و هفت شبانه روز جشن میگرفتند. دلم تنگ شده واسه اون صفا، واسه اون يک رنگی، واسه پاکی، واسه آخر قشنگ قصهها.
گفتم مادر بزرگ، من از مال دنيا يه مادر بزرگ داشتم که چند ماه پيش عمرش رو داد به شما، هيچوقت يادم نميره دوم دبستان بودم، اوريون داشتم و اون برام چهار تا ماشين پلاستيکی کوچولو گرفته بود. دلم تنگ شده واسه زردی جيپه. پارسال که ايران بودم و رفتم پيشش ديگه منو نميشناخت، وقتی خودمو انداختم بغلش تا ببوسمش به ترکی از مامانم پرسيد «اين پسر کيه؟» ولی دوستش دارم. خيلی آروم مرده بود. دلم واسه چشمای قشنگش تنگ شده.
بد جوری مريض هستم، باور کنيد سخته برام تايپ کردن؛ حالا اونها که همش ميگفتند چرا بلند مينويسی اين بار به آرزوشون رسيدند! ولی شرمنده همه دوستان هستم که نميتونم بهشون سر بزنم. ديشب شب خيلی بدی بود. بدترش اين بود که طولانی بود. نميدونم چرا بجای برف داره بارون مياد. آدم وقتی مريض ميشه چقدر ضعيف ميشه.
نظرات قبلی
نظر شما چيه؟ (32 پيام)
|