|
دوست خوبم اينجا رو تا آخر با دقت بخون
چند وقت پيش با يه
دوست خوبی آشنا شدم که يه وبلاگ
خوب و جالب داره. معلوم هم هست وقت زيادی رو
برای پر بارشدن وبلاگش صرف ميکنه و غير از
اون تو وبلاگ نوشتن و ساختن صفحات اينترنتی،
تبحر داره. ديروز اين دوست خوبم برام تو
وبلاگ بدون عکسم نظر داده بود و منم متقابلا
رفتم تو وبلاگش نظر دادم. البته چون آشنايی
ما با هم از اول بر پایه شوخی بود و نظرات
کوتاهمون آميخته با طنز بود من هم رو اين
اساس يه شوخی نابجا با اين دوست محترم کردم.
خوب متقابلا ايشون ازم توضيح خواستند، که
نشون دهنده برخورد منطقی ايشون با يه نظر که
به نظرش ناراحت کننده بود، هست.
خب منم اومدم ابروش رو درست کنم زدم چشماش
رو در آوردم، و توضيحات من باعثِ رنجش خاطر
اين بزرگ مرد شد و اين
نوشته رو نوشت [به پی نوشت توجه شود]. سفارش
ميکنم حتما اون رو بخونيد و برخورد اين دوست
خوب و بزرگوار رو با بی احترامی من به
زحماتشون، ببينيد. من وقتی خوندمشون
واقعا شرمنده شدم، گذشته از اين هيچوقت
نميتونم کسی رو ناراحت کنم و به همين خاطر
توضيحاتی در مورد توضيحات مربوط به شوخی ام،
به ايشون دادم. ايشون هم اين نظرات رو برام
گذاشت. البته اينها در وبلاگ
بدون عکسم هست ولی برای اينکه تا اونجا
نريد اينجا ميارمشون.
|
نويسنده: حامد
|
پنجشنبه، 29 آبان
1382، ساعت 1:58
|
|
قسمت اول ...سلام ...اقا سعید
ببین شما پسر خیلی خوبی هستی و یه انسان
بهتر ......منظور خاصی نداشتم که اینها رو
نوشتم ...... ثانیا انتقاد داشتن به خودی
خود کار بسیار خوب و پسندیده ای است و
بسیار مهم اما اگر درست و اصولی
استفاده بشه ......ثالثا چرا نباید شک
داشته باشی این حقته و میتونی ازش
استفاده کنی و دقیقا مثل انتقاد اون هم
اسلوب و شرایطی داره ... و باید انتقاد
بکنی ..... والبته شما چند جا دوباره سر
حرف اولت برگشتی که باز متوجه نشدم این
همه نوشتنت به خاطر چی بود یا اگر حرفم
رو قبول کردی پس ذکر دوباره بعضی حرفها
برای چی بود ........
|
|
E-mail: hamedhl@yahoo.com
|
URL: uhhl.persianblog.com
|
|
نويسنده: حامد
|
پنجشنبه، 29 آبان
1382، ساعت 1:58
|
|
قسمت دوم رابعا ما با هم
دوستیم و شوخی هم میکنیم ولی نوع نگارش
و رسوندن مطلب کار خیلی مهمیه و خیلی کج
فهمیها راحت به این شکل به وجود میاد ...ـ
در مورد اینکه چرا از خودم نمینویسم
دلایل زیادی وجود داره شما هم چند سال
دیگه متوجه خواهی شد چرا این طور رفتار
میکنم ولی این نصیحت رو از یک بردار
کوچک قبول کن در مورد خودت و افعالت و
اندیشه هات ... به صورت باز هیچ جا صحبت و
مطرح نکن و تا هر جا که ادامه دادی همین
جا قطعش کن تا بتونی به جمع بندی کلی از
خیلی چیزهای مربوط داشته باشی بعد جسته
و گریخته ... چیزهایی بگو ... ببین دوست من
افراد کمی هستن که دفتر خصوصی زندگیشون
رو باز کنن برای نشان دادن..... و این کار
خیلی اشتباهیه ...یا مورد دیگه ای مثل
گذاشتن شرح تقریبا کاملی از خودت و
خانوادت عزیز من نمیدانم چند سالته ولی
به هزار دلیل اصلا درست نیست این کارت
.... اگر به دنبال بعضی چیزها هستی که
ساده ترینش دوست هست یا ویزیتور این
راهش نیست ...حال خود دانی
|
|
E-mail: hamedhl@yahoo.com
|
URL: uhhl.persianblog.com
|
حالا چرا لازم
دونستم اين مسأله رو اصلا با شما در ميون
بگذارم. کسانی که من رو می شناسند جواب کلمه
به کلمه اون رو ميدونند، ولی اينجا رو برای
تو دوست عزيزی می نويسم که يا بارِ اول هست
اينجا ميای يا هيچوقت حوصله نکردی حرفهام رو
تا آخر بخونی.
شايد اينجا در نظر اول يه وبلاگ باشه که توش
چند تا عکس از من و خانواده ام هست. شايد اگر
تيترها رو ببينيد اولين چيز به ذهنتون اين
برسه که من دارم خودم و خانواده ام رو بهتون
معرفی ميکنم. ولی لطفا حوصله کنيد، کاره سختی
نيست خوندن چند خط، همين چند خط معرفی، شايد
بين همين معرفیها ۲ تا حرف هم زده باشم که
شما رو به تفکر بندازه. شايد ارزش اينو داشته
باشه به خودمون به محيطمون به زندگیمون ۲
دقيقه فکر کنيم.
آره دوست من، اگر جامعه يی که تو و دوستان
ديگرمن توش زندگی ميکنيد، اقتضا ميکنه برای
شادی و موفقيتتون، خودتون نباشيد، به من ياد
دادند که خودم باشم. دارم جايی زندگی ميکنم
که اگر تظاهر کنم به هيچجا نميرسم. درسته
شايد خيلیها که اينجا مياند خيلی فکرها راجع
به من ميکنند، ولی واقعا من برای اونها زندگی
ميکنم؟ اگر قرار بود ما خودمون رو با هر نوع
تفکر تطبيق بديم ميشد قضيه پدربزرگ و نوه و
الاغشون. حتما همه ما اين داستان رو يا
شنيديم يا تو برنامه کودک ديديم. ما اونجوری
زندگی میکنيم که ميخواهيم و بهتر نيست
همونجور که زندگی میکنيم ديگران هم ما رو
بشناسند؟ اگر قرار بود همه رفتار ما رو
بپسندند؛ بالاتر و کاملتر از پيامبرهای
الهی کسی وجود نداره ولی اونها رو هم خيلیها
نپسنديدند و نميپسنديم.
من حرفهای دوست عزيزم رو خوب فهميدم، مسلما
منظورش اين نبود که تو زندگی تظاهر کنيم و
تجربيات ارزشمندش رو تو اين چند سال حضور در
جمع وبلاگنويسان و فعالان اينترنتی تو کشور
عزيزمون ايران، در اختيار منی قرار داده که
فقط ۲ ماه هست که دارم می نويسم و پر از
اشتباه و نقص هستم، منی که بخاطر چند وقت
دوری از وطنم فکر ميکنم که هنوز کسانی هستند
که با شنيدن حقايق زندگی کمی تامل کنند،
کسانی که از حقيقت لذت ميبرند. دوست من حتما می
دونسته که بعضیها از حقيقت فرار ميکنند و
بعضی ديگه حقيقت رو برای رسيدن به اهدافشون
پله زير پای خودشون قرار ميدند، اون هم تو
محيط کوچيکی مثل وبلاگ.
همه ما برای نوشتن دليل داريم. دليلهامون هم
برای خودمون با ارزشه و براش زحمت ميکشيم
و وقت صرف میکنيم. مسلما اون شمارنده که يه
گوشه از وبلاگ ما هست ارزشی نداره، چون خيلی
ها مياند و نخونده و نظر نداده صفحه رو
ميبندند و اصلا فراموش ميکنند همچين جايی
بودند. اين اتفاق برای وبلاگ من که براش
جاهای مختلف تبليغ کردم زياد افتاده. حتی
وقتی يه نظرسنجی گذاشتم که بدونم چرا اين کار
رو ميکنند (نوشته
آقايی يا خانم؟) حتی يک سوم کسانی که اينجا
ميومدند هم توش شرکت نکردند. اگر ما وبلاگ
داريم ميدونيم که کسی که مياد و نخونده حتی
نظر هم ميده، باعث افتخار و شادی ما نميشه.
ولی شايد خيلی از شما عزيزان که اينجا ميايد
و سطحی مطالب و ظاهر وبلاگ من رو ميبيند مثل
اين دوست خوبم اين سوال براتون پيش اومده که
چرا سعيد اينجا اين همه عکس داره؟ چرا بيشتر
مطالبش در مورد خودشه؟ چرا می خواد خودش
باشه؟ پشنهاد ميکنم اگر حوصله و وقت داريد
يکی از نوشتههام رو تا آخر بخونيد، شايد
جواب سوالتون رو گرفتيد. در مورد عکسها هم
درسته خيلیها نميتونند ببينندشون ولی آيا
بايد همه جا و همه وبلاگها مثل هم باشه؟ اگر
هم ديدن چهره من براتون خسته کننده است
ميتونيد مثل اين دوست خوبم به وبلاگ
بدون عکس من سر بزنيد، ميبيند که حتی به
فکر شما هم بودم.
ديشب دو گنج پيدا کردم و فکر ميکنم
خميازههای امروز صبح سر کلاس ارزشش رو داشت
که من تا ۲ شب (به وقت اينجا) با اونها چت کنم.
امروز خيلی خوشحالم. راستش موضوعاتِ زيادی
هست که هميشه تو سرم ميچرخه و دنبال يه فرصت
هستم که راجع به اونها بنويسم، عشق هم يکی از
اين مطالبه، با اينحال ميخوام الان يه کم
راجع به عشق حرف بزنيم و فکر کنيم. ديشب با يه
فرزند شهيد چت کردم. نميدونم با اين کلمه چی
به ذهنتون ميرسه، نميدونم وقتی آوای «کجاييد
ای شهيدان خدايی» رو ميشنويد بايد دلتون
آروم بگيره يا به فکر اين باشيد که برای چوب و
زنجير نخوردن فرار کنيد. ولی منی که بچه جنگ و
خون و آتيش هستم، منی که با اين واژهها
کودکيم رو پشت سر گذاشتم، احساس آرامش ميکنم.
حتما خيلیها يادشون هست، ياد روزهای سخت،
ياد روزهايی که کمتر وقتی بود تو محلههامون
کسی شهيد نشده باشه، يه روز پسردايی، يه روز
پسرعمو، يه روز همسايه، هر روز...
ديشب شنيدم يه همسر يا بهتر بگم يه مادر بعد
از ۱۷ سال هنوز هم پنجشنبهها با همون گلی که
همسرش دوست داشته سر خاکش ميره. نميدونم با
اين جمله چقدر تکون خورديد، ولی بدونيد من
الان هم که دارم می نويسم اشک تو چشامه. يه کم
فکر کنيم، عشق ما کجا عشق... ما حتی وقتی
چشمامون تو چشم همديگر هست به هم خيانت
میکنيم، يه نفر چقدر بايد روحش بزرگ باشه،
وفای ما کجا و وفای... هيچی نميتونم بگم، هيچی.
خودت بخوان حديث مفصل از اين عشق. ديشب وقتی
به يه نفر گفتم اين موجود رو پيدا کردم، گفت
چه زنِ بزرگی، ولی من ميگم چه انسان بزرگی. به
اين دوست عزيزم برای داشتن همچين مادری
تبريک ميگم. ولی يه کوچولو راجع به عشقهامون
فکر کنيم، يه کم بسنجيمشون.
ديشب با يه انسان بزرگ ديگه هم آشنا شدم، يه
دوست که دو سال از زندگيش رو بخاطر چيزی که
هيچ کدوم از ما نميخواهيم ولی بعضی وقتها به
سراغمون مياد (بيماری) از دست داده و همين
باعث شده دوستان صميمی و خوبی نداشته باشه،
ولی اين رو بدونه سعيد با اينکه خيلی دور هست
و وقت کمی داره ولی تو رو يکی از دوستان خوبش
ميدونه. الان برای اين دوست سلامتیش مفهومی
داره که برای هيچکدوم از ما نداره.
چند روزی هست با يه روح قوی، يه مادر عزيز
آشنا شدم. ايشون دو فرزند ۱۶ و ۱۷ ساله دارند
و مثل خودم تو غربت هستند، ولی شايد در
مقابله دردی که ايشون دارند، غربت هيچ باشه.
اين مادر عزيز با وجود بيماری MS دست از
مبارزه بر نداشته همچنان در برابر ناتوانی
های ناشی از بيماری ايستادگی ميکنه. ازتون
ميخوام براش دعا کنيد و شما هم اينجا چند
کلمه براش بنويسيد چون هميشه اينجا رو
ميخونه. در ضمن کمکم کنيد تا قانعش کنيم که
وبلاگ بسازه، حتما حرفهاش ارزشمند هست و ما
که سالم هستيم شايد خيلی چيزها رو نتونيم حس
کنيم، و اون به ما کمک کُنه.
آره حامد عزيز، من برای يافتن اين دوستان
دارم اينجا می نويسم، برای ياد گرفتن.
راستی تولد شيوا
مبارک.
پی نوشت: دوست خوبم خيلی زود جواب من
رو داد، قضاوت با شما اگر من باعث دلخوری
ايشون شدم
|
نويسنده: حامد
|
پنجشنبه، 29 آبان
1382، ساعت 22:48
|
|
عزیزم اين راهی که در پيش
گرفتی نوع گفتارت و نوشتنت با کنايه
های خاصت ... تو بی بی اس عقاب سالها پيش
انجام دادم بسيار شيوا تر و محکمتر ...
عزیز جواب دادن بهت و مسائل بعدش رو
کاملا واقفم و تا همین امروز تو کل
انداختنهای چرت و پرتی مثل این و چه
خیلی بزرگتر از این در جواب دادن قاصر
نبودم موضوع اینجاست که ندادن جواب
برام حالا کاملا قطعی شد تا وقتی .... این
رو بدون در مورد آخر اگر منظورت این جور
دوستیهاست من با روحم و جسم خیلی
بالاتر از این جور چیزها رو درک کردم یا
حداقل سعی بر درک و به شناخت رسیدن
داشتم حالا تو اون موقع که ما داشتیم تو
درد مغلتیدیم تو رختخوابت خوابیده
بودی یا اینکه وقتی داشتیم دست دوستی
رو میگرفتیم تو داشتی با توپ بازی
میکردی ... نمیدونم .... فقط امید دارم
اندیشه ات موقع نوشتنت خالص و ذهنت
آزاد بوده باشه .....
|
|
E-mail: hamedhl@yahoo.com
|
URL: hhl.persianblog.com
|
|
نويسنده: سعید
حاتمی
|
پنجشنبه، 29 آبان 1382،
ساعت 23:4
|
|
حامد عزيز فقط ميتونم بگم
متاسفم. کاش با عينک زيباتری به نوشتم
نگاه میکردی. من قصد خاصی نداشتم،
ادبيات خاصی هم ندارم. من چيزی رو می
نويسم که اگر عينک شفافتری داشتی شايد
ياد تمام دردهايی که کشيدی می افتدی و با
بزرگواری به يه کوچکتر و کم تجربه تر و
ضعيف تر از خودت نگاه میکردی. موفق و شاد
باشی
|
|
E-mail: saeedhatami@web.de
|
URL: saeedhatami.persianblog.com
|
پی نوشت (دوشنبه، ۱ تیر، ۱۳۸۳): اين دوست خوبم بخاطر مشکلات روحی زيادی که داره بارها وبلاگش رو پاک کرده و ديگه اون يادداشتش موجود نيست و متأسفانه من هم از اون نسخه يی ندارم؛ ولی جالبه بدونيد در اون مطلب فقط از کمالات خودشون نوشته بودند و به من گوشزد کرده بودند که با وجود اينکه هنوز بيست سال سن هم ندارند يکی از نويسندگان قديمی!!! و طنزپرداز و کاريکاتوريست مشهور ايران و يکی از متوليان اينترنت در ايران هستند!!! البته نميدونم چرا ايشون ترجيح ميدند گمنام بمونند! و بجای اينکه آثار خودشون رو تو وبلاگشون بگذارند، عکسها و نوشته هايی که اگر به چند سايت و وبلاگ سر زده باشيد، تکراری هستند، رو بدون در نظر گرفتن رسم جوانمردی و قوانين حق ناشر (کپی رايت) در وبلاگشون گذاشتند. ولی از نصيحتهاشون به من، معلومه که برای حفظ شخصيتشون لازمه! جالبه بدونيد چندوقت بعد از اين موضوع و پاک کردن وبلاگشون، به وبلاگی برخوردم که نه تنها کاملاً شبيه وبلاگ آقا حامد بود، بلکه شمارنده وبلاگ آقا حامد هم اونجا قرار داشت!!! (البته بعد از ياداوری من اين کانتر رو برداشتند) نويسنده اونجا که خودش رو به اسم دختر معرفی کرده مانند آقا حامد يکی از کاريکاتوريستها و نقاشان بزرگ ايرانند طوريکه شرکتهای کارتون سازی جهانی به دنبال ايشون هستند، ولی ايشون هم مثل آقا حامد ترجيح ميدند ناشناس بمونند و از آثار ديگران بدون ذکر نام در وبلاگشون استفاده ميکنند و تصميم دارند فقط در زمينه وبلاگ شناخته شده باشند و هر کسی آپديت ميکنه برند براش نظر تکراری بدند تا متقابلاً اونها هم تو وبلاگ ايشون يک نظر بدند!!! از همه جالبتر برخورد ايشون با من بوده که گويا نفرت عميقی از من در وجودشون هست، در صورتيکه من اصلاً ايشون رو نميشناختم و فقط وجود کانتر وبلاگ آقا حامد رو در وبلاگ ايشون ياداوری کردم.
نظرات قبلی
نظر شما چيه؟ (15 پيام)
|