|
در مورد سعيد
سعيد حاتمی فرزندِ علی شماره شناسنامه ۲۷۱۸ صادره از تهران صبح يه روز آخر تابستون که ميگن ۲۲ شهريور بوده تو بيمارستان کامروا توسط خود خانوم دکتر کامروا به دنيا آورده شد!!! اينکه از نوزاديش چيزی يادش هست يا نه رو خودش ميدونه ولی کودکيش که همراه با اتفاقات بزرگ در ايران بود رو خوب به ياد مياره. بغير از اون مثل هر کودکی فقط دنبال شيطنت و بازيهای کودکانش بود. ميدون دردشت نازی آباد و دم منبع آب بازار اول روبرو مغازهء باباش براش پر از خاطرات قشنگه.
اولين معلم زندگيش خانم بهرامی، دبستان مالک اشتر بود، البته همه ما غير از معلم مدرسه معلم عزيز و بزرگی تو زندگی به اسم مادر داريم. سعيد غير از مادرش که عزيزترينش هست، خواهرانش هميشه راهنماش بودند و تو زندگی کمکش میکردند و ميکنند.
مثل همه بچهها ديکته و انشاش کمتر از ۱۸ نمی شد، ولی رياضی ونقاشيش معمولاً ۲۰ بود. نقاشی چيزی بود که اونو به آرامش ميرسوند و ميتونست از اين راه تخيلاتش رو رو کاغذ پياده کُنه.
تازه ۹ سالش شده بود که اومدند گيشا، دبستان رو تو محمد باقر صدر تموم کرد. بخاطر تغيير محيط و برخورد با آدمهای جديد [اون موقع گيشا هنوز بالا شهر بود] کمی منزوی شده بود، ولی رفته رفته اوضاع بهتر ميشد و تو راهنمايی الغدير شده بود همون سعيد شلوغ و شيطون.
دبيرستان مطهری جالبترين محيطی بود که پا توش ميگذاشت. هنوز هم خاطرات اون زمان و تداعيشون براش لذت بخشه.
سن رشد رو با تمام سختیها [البته برای پدر و مادر] و شاديهاش پشت سر ميگذاشت. سال سوم دبيرستان سالی بود که بهترين خاطرات و دوستان رو پيدا کرد.
تا اون موقع بود که براش بزرگ شدن معنی ديگری داشت و بعد از اون هيچوقت سالهايی رو که ميگذشتند رو نميشمرد؛ چون علاقه يی به بزرگ شدن و رسيدن به انتها نداره.
دبيرستان رو با معدل دَه و چهارتا تجديدی و قبوليه خرداد تموم کرد. البته اين معجزه از برکات نظام قديم آموزشی بود. اون سال حتی کنکور هم امتحان نداد؛ چون علاقه يی به ادامه تحصيل تو ايران نداشت. يک سال از عمر خيلی زود گذشت و سعيد از غفلتش پشيمون بود. اون سال وقتی خودش رو برای کنکور آماده میکرد اتفاقاتی می افتاد که فکرش رو مشغول کرده بود، البته تنبلی بيماریِ مُزمِنی هست که هنوز هم گريبانگيرشه. متاسفانه مرحله دوم کنکور نتونست قبول بشه ولی در کمال ناباوری دانشگاه آزاد رودهن قبول شده بود. راستش اولين کسی بود که تو خونواده حتی امتحان دانشگاه آزاد رو ميداد، به همين خاطر اصلاً جدی نگرفته بودتش و تمام درسها رو زيرِ ۱۰% زده بود. ولی باز از خير سر دانشگاه آزاد دانشجو شد.
بخاطر علاقه اش به کامپيوتر بر خلاف دوران دبيرستان، نمرات خوبی ميگرفت و تقريبا زودتر از بقيه هم دوره ايهاش دانشگاه رو تموم کرد.
ديگه رسيدن به هدفش که تحصيل تو خارج از ايران بود نزديک شده بود. کلاسهای زبان انسيتو DSIT هم دوره ای از زندگيش رو رقم زد.
مثل خيلیهای ديگه ترجيح داد سربازيش رو بخره، ولی همون يک ماه از دوره اجباری آموزشی تو پادگان دژبان مرکز ارتش، پر از خاطرات قشنگ و آشنايی با افراد جديد بود.
يه روز اول تابستون پاشو گذشت رو خاکی که تنها فرقش با ايران نداشتن کوه بود و سر سبزيش.
حتی آدمهايی که به خاطر گرمای تابستون تقريباً لخت تو خيابان بودند نظرشو جلب نکرد. خيلی زود به محيطش عادت کرد. زندگی راحت و بدون دغدغه و آرامش ناشی از اون چيزی بود که سالها به دنبالش می گشت. درس و کار هم خوشبختانه به بهترين نحو شروع شد و پيش رفت و اميدوارم بره.
البته باز تغيير محيط و صد البته مشکل زبان باعث شد باز از محيط و جامعِه دور بشه، ولی خوشبختانه دنيای نوين اطلاعات، همه آدمها رو به هم نزديک کرده، خوشبختانه من هم از جامعِه خودم که به اون تعلق دارم دور نشدم و اين وبلاگ هم ميتونه راهی باشه برای ارتباط من با وطنم و مردمم.
تفريح روزمرش گشتن در صفحههای اينترنتی و خوندن روزنامهها و مقالات ايرانی شده. سفر و در طبيعت بودن تفريحاتی هستند که دير به دير مسير ميشند ولی هميشه پر از خاطرات و هيجان بوده.
آرزوش هميشه شادی همه آدمها از هر رنگ و نژاد با هر فکری، هست. تفکر سالم، صداقت، بدی نکردن به هيچ کس، احترام به همه آدمها و تفکرات و زندگی مفيد برای جامعِه (بشری) شعارهاش تو زندگيش بوده و هست.
نظرات قبلی
|