WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله   « گلگی |  هواپيما‌ها دست از سرمان برنمی‌دارند »
خودم Monday, October 27, 2003
پدر و مادر


ازتون بپرسند عزيزترينتون کيه، اولين جواب چی به نظرتون مياد؟ اگر متأهل باشيد شايد بگيد همسرم ولی بازهم دو تا اسم تو ذهنتون هست که تصميمگيری بين اونها يه مقدار سخته. البته ميشه گفت خيلی‌ها هم هستند که از اين دو موجود نازنين دلخورند، ولی اين دو نام هميشه تو زندگی ما وجود داشته و دارِه و مثل بقيه عشقها تعريف کردنِ عشق به اونها سخته.
پدرم متولد ۱۳۱۱ تو روستائی نزديک زنجان به اسم نيماورِ. تا جايی که ميدونم مثل همه روستائیها کشاورز و دامدار بودند. البته پدرم تو نوجوونی يعنی ۱۷-۱۸ سالگی، کنار جاده تهران به زنجان که تا دِهِشون تقريبا ۱ ساعت پياده راه هست، يه قهوه خونه باز ميکنه. البته اون موقع‌ها شايد به تعداد انگشتان دست تو يک روز ماشين از اونجا رد نميشده، ولی با اينحال اداره همچين جايی تو بَرِ بيابون خيلی کاره، اون هم برای يه پسر ۱۷-۱۸ ساله.
مادرم متولد ۱۳۲۰ تو زنجان هست. پدرش حاج شيخ محمود صفری (وفات ۱۳۶۰) از روحانيون صاحب نام زنجان بوده. سال ۱۳۳۲ مثل همه ازدواجهای اون زمان، پدر و مادرم با هم ازدواج ميکنند، و باز هم مثل بقيه زندگی‌های اون دوران تو يه اتاق کوچيک تو خونهِ روستائی خانواده پدرم زندگی مشترکشون شروع ميشه. مسلماً سختی‌های زيادی رو متحمل شدند، مخصوصا برای مادرم که از شهر به اونجا رفته بود.  تو همون زمانها هم هر دوشون مادرانشون رو از دست ميدند.
بعد از ۲-۳ سال به تهران مهاجرت ميکنند. اول تو محله مولوی مستأجر بودند، و اونجور که تعريفش رو شنيدم از اين خونه‌ها بوده که دور تا دورِ حيات اتاقهايی حجره مانند وجود داشته و تو هر کدوم يه خانواده زندگی می‌کرده. يک مدت بعد که خانواده پدرم کُلاً به تهران مهاجرت ميکنند يه خونه تو جواديه ميخرند. اولين فرزندشون يک سال بعد از تهران اومدنشون به دنيا مياد. پدرم هم بخاطر آشنايی با اداره قهوه خونه توهمون جواديه قهوه خونه باز ميکنه. البته در کنارش به معامله فرش ميپردازه. اونطور که شنيدم بعضی وقتها مجبور بوده با دوچرخه فرشها رو تو تهران جابجا کُنه. مادرم هم با دوزندگی از لحاظ اقتصادی کمی به پدرم کمک می‌کرده.
هر تلاشی نتيجه ايی داره و بعد از چند سال پدرم يه مغازه کوچک فرش فروشی ميخره. بچه‌ها هم بيشتر ميشند و احتياج به جای بيشتری دارند؛ بنابراين يه خونه کوچک هم نزديک مغازه اش تو نازی آباد ميخره.
هميشه اعتقاد دارم اتفاقاتِ منفی هستند که باعث ميشند اتفاقات مثبت شيرين بشند و اصلا معنی پيدا کنند. همون سالهای اول، به مغازه پدرم دستبرد ميزنند و تمام سرمايه اش که فرشهاش بودند رو ميبرند. پدرم نه تنها ورشکست ميشه بلکه بدهکار هم ميشه. برای گذران زندگی و باز پرداخت بدهيهاش مجبور ميشه علاوه بر فرش فروشی شبها در کارخونه چيت سازی (پارچه بافی) کار کُنه. سالها طول ميکشه تا وضعيت اقتصادی خانواده بهتر بشه، ولی باز هم تلاشهای پدرم در کنار حمايتهای مادرم و همچين رُنق اقتصادی که در دهه ۵۰ تو ايران بوده باعث ترقی چشمگير پدرم ميشه، تا جايی که تنها پاساژ بزرگ بازار اول نازی آباد رو خريداری ميکنه، و تا همين چند سال پيش همونجا به فرش فروشی مشغول بوده. تو اين سالها بخاطر درستکاری و نيکوکاريهاش به عنوان يک فرد معتمد تو بازار و محله شناخته ميشه.
انقلاب و بعد از اون جنگ تأثيرِ زيادی تو روند موفقيتهای پدرم داشت. مهمترين رمز موفقيت پدرم مردمداريش بوده و خب انقلاب حال و هوای ديگه ای در روابط آدمها داشت، تا جايی که پدرم فرشها رو بدون هيچ تضمينی قسطی ميفروخته و همين باعث ميشد خيلی‌ها از اين مسأله سوءاستفاده کنند. با شروع جنگ پدرم مغازه اش رو تعطيل کرد و وقت و ثروتش رو صرف دفاع از کشور و وطنش کرد. البته فقط صرف دفاع از ايران زمين، نه چيز ديگه. شايد خيلی‌ها اين عمل رو نپسندند ولی من به اين کارش افتخار ميکنم؛ چون شايد خود من هيچوقت نتونم اين کار رو برای کشورم بکنم. اينکه اصلا جنگ چيز خوبی هست يا بد، بحثیه که الان جاش نيست ولی تک تک کسانی که تو اون جنگ جانفشانی کردند برای من قابل احترام هستند.
ثمرِه ازدواج پدر و مادرم، هشت فرزند بوده، که باز هم با افتخار ميتونم بگم همشون غير از من که بچه هفتم هستم باعثِ افتخار خانواده و همينطور جامعه هستند. حالا جالبه، وقتی اينجا به کسی ميگم ما ۸ تا خواهر برادر هستيم کلی تعجب ميکنند و وقتی ميگم هر کدوم از خواهر و برادرهام مدارج علمی رو طی کردند باورشون نميشه، و وقتی ميگم پدر و مادرم فقط سواد خواندن و نوشتن دارند جوری بهم نگاه ميکنند انگار دارم افسانه براشون تعريف ميکنم. درسته، پدرم ۴ کلاس مدرسه و مادرم فقط مکتب رفته، ولی همين مادرم مشوق اصلی بچه هاش تو درس خواندن بوده.
وقتی سفيدی موهاشون يا چين وچروک صورتشون رو می بينم به اين فکر ميکنم چندتا از اينها باعثش من بودم، چندتاش بخاطر آسايش و راحتی من بوده، و واقعا شرمنده ميشم. شرمنده دو انسان که همه چيزشون رو فدای فرزندانشون کردند. درسته که من هيچوقت نه زبانی، نه رفتاری نتونستم ازشون تشکر کنم ولی هميشه تو دلم ازشون ممنون بودم و هستم و اميدوارم يه روزی بتونم و فرصتی باشه فقط ازشون تشکر کنم.


تو اين دنيا چی ميتونه جای چشمهای نگران، دستهای پر محبت و کلام مهربون مادر رو بگيره؟ چندبار تو زندگيمون از صميم قلب به مادر و پدرمون گفتيم دوستتون داريم؟ وقتی ميشنوم و می خونم تو کشورم پدرها و مادرها به دست بچه هاشون کشته ميشند، چه حرفی ميمونه که بگم؟ سالها گفتيم و شنيديم تو غرب عاطفه و محبت وجود نداره، ولی تو همين غرب که ميگيم مردمش بی عاطفه هستند، احترام به پدر و مادر و کلاً همه سالمندان، يه وظيفه است.

يکی از دوستان خواسته بود جوری بنويسم که از هر نوشته ام بشه نتيجه گرفت. راستش من سعی ام تا حالا همين بوده و نتيجه گيری و برداشتهاش رو ميذارم به عهده خود شما، ولی نميخوام با اين نوشته پدر و مادر عزيزتون رو با پدر و مادر من مقايسه کنيد، اولين دليلم اين بود که شوهر خواهر عزيزم که سال قبل مادرش فوت کرده بود، چند روز پيش پدرش رو هم از دست داد و ديدم ما چه راحت داريم فرصتها رو از دست ميديم. دليل بعدی اين که، هم قرار بود راجع به ارزشها (که مهمترينش خانواده و والدين هست) صحبت کنيم و هم شما بيشتر با من و خانواده ام آشنا بشيد. البته ميشه از سرگذشت خانواده ام به ضرب المثلی هم رسيد، هر چند که الان مفاهيم ضرب المثلها تغيير کرده ولی بازهم بعضی جاها کاربرد دارند. «نابرده رنج، گنج ميسر نمی شود» اين فقط شعار نيست.

پی نوشت (دوشنبه، ۲۵ خرداد، ۱۳۸۳): پدرم اين نوشته رو خونده، و آخرين بار که ديدمش بهم گفت چند جاش احتياج به تغيير کوچولو داره، ولی يادم رفت ازش بپرسم کجاش!!! خلاصه به بزرگی خودش ببخشه، هر وقت دوباره ديدمش ازش ميپرسم کجاهش بوده.

بعد از نوشته قبلم دوستان زيادی لطف کردند و انتقادهايی داشتند. نيما که از دوستانِ دوست خوبم احمد آقايی هست، تو ايميل ازم خواسته بود که انقدر بلند و خسته کننده ننويسم، البته خواننده ديگه يی به اسم طناز هم همين نظر رو داشت. راستش نميدونم نظر شما هم همين هست يا نه، ولی خب من ميخوام حرفمو بزنم، حالا حرفم بلند و خسته کننده است اشکالِ من نيست اشکالِ حرفمه!!! ولی اگر شما هم با اين نظر نيما و طناز موافق هستيد لطفا بگيد تا حرفهام خودشون رو اصلاح کنند! ساحل آرام [متأسفانه الان ديگه نمينويسه] هم که بعد از يک هفته تعطيلی نتونست جلو خودش رو بگيره و دوباره خواننده هاش رو شاد کرده، گفته چرا دير به دير می نويسم. باور کنيد وقتش نيست، از درس و مشق که بگذاريم خونه هم اينترنت ندارم و مثلا الان دارم می نويسم و فردا ميرم از دانشگاه نوشته مو ويرايش [کاری که الان ميکنم] و وبلاگ رو به روز ميکنم، خب از مرکز کامپيوتر دانشگاه هم راحت نميشه اين کارها رو کرد، خلاصه که شرمنده همه اونهايی هستم که مياند و عنوان تکراری ميبينند. يه انتقادِ ديگه هم کرده بود که کسانی رو که بهشون لينک ميدم رو لااقل چند روزی تو همين صفحه بهشون لينک بدم تا انگيزه بشه، والا بخدا ما به هر کی لينک داديم اينجا هم نوشتيم و اگر شما حوصله کنيد و نوشته‌هام رو تا آخر بخونيد حتما ميبيند که نه تنها تو صفحه دوستان سعيد بلکه همينجا هم تبليغشون رو هم کردم، ولی به نظرم بهتر هست که در مورد شيوه لينک دادنم تجديد نظر کنم، شما پيشنهادی داريد؟
اين بار هم به سه تا از دوستان لينک دادم، خنده2خنده جاييکه هم ميشه لطيفه‌های بی مزه! خوند هم تو مسابقه اش شرکت کرد. دوستانه تر از دوستانه هم پر از لينکهای مفيد در زمينه کامپيوتر و اينترنت هست که کار دوست خوب ۱۶ سالم عليرضاست و فقط يک سال از من کوچکتره! براش آرزوی موفقيت بيشتر دارم. دوست فرهيخته ديگه ام مهرنوش که با وبلاگ مداد سياه حرفهای جالبی برای شنيدن داره، البته قضاوت با خودتون.
ديگه اينکه مدرسه ام داره دير ميشه، اميدوارم همه تون بتونيد از پدر و مادرتون اونجور که شايسته هست تشکر کنيد.


نظرات قبلی


نظر شما چيه؟ (60 پيام)

نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 12:57 | لينک به اين يادداشت (0)

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:
نويسنده: سارا Saturday، 06 Sep، 2008 ساعت 19:04

منم یه موجود زنده خیلی کوچیکم که می خوام بگم مامان و بابای خوبم خیلی دوستتون دارم


نويسنده: حسین سلیمی Wednesday، 28 May، 2008 ساعت 07:28

سلام من مطلب شما رو خواندم ولی چیزی که برام مهمتر بود نام روستای پدرتان است چون پدر ومادر منهم اهل همان روستا هستند .

E-mail

نويسنده: هدیه Saturday، 10 May، 2008 ساعت 09:04

باسلام عشق پدر ومادر فراتر از آنچه بود که توصیف کردی خوشحام که پدر ومادرم را خودم انتخاب نکردم چون خیلی بد سلیقه ام مادر وپدر مهبانم هرچند بلد نیستین به اینترنت بیاین ولی میخوام به همه بگم واسم خیلی زحمت کشیدین دوستتون دارو

E-mail

نويسنده: بهار Tuesday، 06 May، 2008 ساعت 20:08

سلام من متن شما رو خوندم خدا شما و والدین شما را سالم نگه داره عکسشون رو دیدم دلم برای ژدر و مادرم تنگ شد من تو غربت درس می خونم و بسیار دلم خوانواده ام دلم تنگ شده یک سال ندیدمشون برای والدین شما هم و خودتون آرزوی خوشبختی و سلامت دارم

E-mail

نويسنده: بی‌نام Wednesday، 23 Jan، 2008 ساعت 15:09

کیرم تو کونت


نويسنده: بهاره Tuesday، 22 Jan، 2008 ساعت 16:17

سلام به همه یه متن برای تقدیر از پدرو مادر میخوام .
ممنون میشم کمکم کنید.

E-mail

نويسنده: بهاره Tuesday، 22 Jan، 2008 ساعت 16:16

سلام به همه یه متن برای تقدیر از پدرو مادر میخوام .
ممنون میشم کمکم کنید.

E-mail

نويسنده: roya Saturday، 29 Sep، 2007 ساعت 14:03

man doste khoda parast mikham kasi hast ba man dost she? khoda parast ha :D

yani mosalmane pak id man (arzoo_bichare@yahoo.com)

emil :(arzoo-555@hotmail.com)

eltemase doa roya 17 norvej

URL: http://ca.360.yahoo.com/;_ylt=AkcA4rhRIzO0RQ_n7zZe

نويسنده: roya Saturday، 29 Sep، 2007 ساعت 13:45

salam arz mikonam khedmate shoma man roya 17 sale az norvej hastam man matlabe shoma ro khondam.vaghyan bi nazir bod rastesh beraye man dar keshvare norvej man ke dar inja bozorgh shodam dar morede pedar madar va zendeghi ona hichi nemitonestam va shoma ba in matlabe ton be man kheli chiza ha ro yad dadid va fahmondin.

be nazar man ke matlabe shoma ba inke boland bod ama age adam khob bekhone vaghyan binazir bod harf nedasht

khoda shoma ro hefz kone bera pedar madare bozorghvareton va on ha ro beray shoma ke kheli khobid va hgadre pedar madare goleton ro midonid

bazam az shoma tashakor mikonam babate inke be man kheli chiz ha ro yad dadit man ba ejazei shoma in matlab shoma ro copy mikonam va der yahoo 360 khodam mizaram aghe dost nedashtid bera man ye emil bedid man pak mikonam akhe matlabe shoma kheli amozande hastesh

dar panahe hagh eltemase doa maro feramosh naknid kochike shoma ROYA

URL: http://ca.360.yahoo.com/;_ylt=AkcA4rhRIzO0RQ_n7zZe

نويسنده: مرتضی Saturday، 08 Sep، 2007 ساعت 10:20

آقا سعید ۲ هفته پیش نیماور بودم جات خالی هنوز هم با صفاست

E-mail

نويسنده: ارزو Saturday، 16 Sep، 2006 ساعت 03:21

سلام اگر متنی راجع به تشکر از پدر و مادر داريد خواهش ميکنم برايم ارسال کنيد برای پروژه می خواهم

E-mail

نويسنده: مسعود Thursday، 13 Jul، 2006 ساعت 10:57

سلام سعيد جان . با اجازه ی تو عکس مادر وپدرت رو واسه روز مادر توی وبلاگم گذاشتم . اميدوارم ناراحت نشی .
مسعود

URL: http://www.masoudnew.blogfa.com

نويسنده: ش Tuesday، 27 Jun، 2006 ساعت 09:28

ازشون بپرسین قهوه خانه قربانی و میشناسن یا نه؟

E-mail

نويسنده: ش Tuesday، 27 Jun، 2006 ساعت 09:27

سلام من هم ژدر و مادرم از اون روستا هستند و متولد همون سالها
من هم عاشقشون هستم و نمی دونم چه جور ميشه زحمتهاشونو جبران کرد

E-mail

نويسنده: نازنین Friday، 24 Feb، 2006 ساعت 10:50

hameie pedar madara nazaninan eine male shoma va labkhndeshoon omidvar konandast

E-mail

نويسنده: koorosh Monday، 16 Jan، 2006 ساعت 04:08

devanegani chone ahmadinejad vakhamenei kesafat varafsanjanie jani va tamame mollaha jose mordan faydehi nadarand

E-mail

نويسنده: علی رضا قربانی Thursday، 27 Oct، 2005 ساعت 02:22

سعید جان سلام
بعد از خوندن مطلب جالبت احساس کردم چقدر بین من و تو شباهت زیاده ....
محل تولد پدر و مادرامون ، تعداد خواهر و برادرا ،نوع زندگی و خیلی چیزای دیگه ( از جمله نیماور :-)
خدا پدر مادرت و برات نگه داره....سلام من و بهشون برسون
دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم

E-mail

نويسنده: XBoys Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 11:23

عکس های زيبايی هست...خدا پدر و مادر همه رو براشون نگه داره.

URL: http://XBoys.persianblog.com

نويسنده: یلدا دخمر گل Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 09:59

بابا و مامان يا کتابيش پدر و مادر موجودات افسانه‌ای نيستن مثل همه آدما. حتی فرشته هم نيستن ولی اين عشق به بچه‌هاشونه که اونا رو تا حد يه فرشته بالا ميبره. راستش اين چيزا رو که خوندم احساس کردم پدر و مادرم خيلی زحمت برام کشيدن و احساس کردم واقعا بی انصافيه که کسی از دست اونا ناراحت باشه. بعضی از بابا و مامانا جوونا رو درک نميکنن ولی اين دليل نميشه که اونا رو دوست نداشته باشن (چقدر شعار دادم )

URL: http://1291360.persianblog.com

نويسنده: فرهاد Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 08:58

پدر ومادر آسمانی هستند پر از ستاره با جلوه ای تماشایی از خدا بر روی زمین .درستکار باشیم تا رستگار شویم این بهترین تقدیر وتشکر ما از این مائده های آسمانی است

URL: http://tanhaiefarhad.blogspot.com

نويسنده: متين Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 06:59

کجايی خبری ازت نيست اين چن روز؟ چسبيدی به تی وی و فوتبال نيگا ميکنی؟
اين چن روزه همه همش فوتبال نگاه ميکنن . منم ميزنم تو سرم ميگم اين انقلاب چه زياده ! اما فقط همينو ميگم .. دريغ از يک صفحه که بخونم !
ـــــــــــــــــــــــــ

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: متين Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 06:57

راستی اون پی نوشتت رو چن روز پيش خوندم ولی نشد نظر بدم . برا چی حالا الان از بابات نمی پرسی؟

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: متين Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 06:54

سلام :)
ايميل ياهوت مبارک :)
من اون موقع که جی ميل اومد به همه گفتم هول نکنين ياهو بيکار نميشينه :)

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: Uni Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 06:48

نخونده بودم اينو.... جالب بود... ۸تا؟؟؟؟؟؟؟؟‌!!!!!!!!

URL: http://unforgiv3nlll.persianblog.com

نويسنده: sosan Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 04:12

دهه!!انگار رفت بالا که...سعيد جان کفری بودم يه چيزی گفتم به دل نگيری ها!!!

URL: http://www.eshgvamargh.persianblog.com

نويسنده: sosan Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 04:10

سلام سعيد جان بابا اين چه وضعشه آخه؟اين همه محبوبيت بالاخره کار دستم داد هر روز هر روز هک می شم آخه بابا...جدی بی شوخی ها...منم به روزم انگار...حالم از تکرار می خوره به هم آخه من که می دونم خوکشل نيستی رنگ نکن ما رو با...گنجشک!!!(مزاح!!!)

URL: http://www.eshgvamargh.persianblog.com

نويسنده: منگوله Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 02:36

خيلی شبيه مامانتی سعيد! :)) اوا خواهررر!! :))

URL: http://mangoole.persianblog.com

نويسنده: پونه Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 02:17

يادش به خير اين مطلبت را خوانده بودم . راستش را بخواهی هيچ جوری نميشه تشکر درست حسابی ازشون کرد ، همينقدر که آدم سالم و معتبری توی اجتماع باشی فکر کنم تا حدودی نتيجه زحماتشون را ميبينند. هر پدر و مادر آرزوی موفقيت برای بچه هاش داره و اين ما هستيم که ميتوانيم يکی از آرزو های آنها را بر آورده کنيم! شاد و مانا باشی

URL: http://saaghi1.persianblog.com

نويسنده: سميرا Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 02:01

اهان.. يه چيز ديگه.. اون بلاگ رولينگ رو درستش کردم.. اما يه مشکلی داره.. يه سر بزن ببين..!!! فونت ها خيلی بزرگه.. يا از گوشه صفحه ميزنه بيرون! کمک!

URL: http://samira5.persianblog.com

نويسنده: سميرا Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 01:57

راستی.. من منظورم اين نبود که عوض شدی.. نميدونم شايد هم بود... خوب.. شيد به خاطذ همين مشغله هاته.. ميدونی.. انگاری قبلآ بيشتر ازت خبر داشتيم..! نميدونم!!!!!!!!!!!!!!!!به هر حال من ئکه هنوز ميام و با خوشحالی هم ميام!!!!

URL: http://samira5.persianblog.com

نويسنده: سميرا Wednesday، 16 Jun، 2004 ساعت 01:52

سلام.. اينم از اون مطلبا بود که دوستش داشتم ها..

URL: http://samira5.persianblog.com

نويسنده: سپنتا Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 12:46

حاجی جان ما بايد شرمنده باشيم نه شما.....به جان جفت بچه هام خودمم وقت نميکنم که زياد وبلاگ گردی کنم و از اين که اين مدت نيامدم خونه نويی و تبريک نگفتم شرمنده...اقا راستی جريان اين شماره ۶ رو پيراهنت چيه؟!شما هم زدی تو خط شيطان و اين حرفها:))؟!

URL: http://shahresokhte.persianblog.com

نويسنده: خاله خورشید Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 12:07

سعيد جان پدر و مادرت به داشتن فرزندی چون تو افتخار می کنند . فکر می کنم همين برای اونها کافی باشه و جای هر تقدير و تشکری رو بگيره :)

URL: http://khorshid21.persianblog.com

نويسنده: سعيد Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 09:52

سعيد عزيز سلام .. خوبه ، مبارکه اين همه تغييرات زيبا ... در ضمن سايت بسيار خوبی رو هم هديه دادی .. ممنونيم .... خدا پدر و مادر مهربونت رو که مهربونی چون تو عزيز رو تربيت کردند در پناه خودش حفظ کنه ... ارادتمند

URL: http://nale.persianblog.com

نويسنده: غريبه Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 09:34

با عرض معذرت از رقيبه گراميم مجدا اين بالا به من رسيد!!دنيا از اين بالا چه قدر قشنگه! راستی بقيه رقبا کجا هستند؟...راستش اين نظر ربطی به اين متن نداشت!
خوش باشی

URL: http://stranger89.persianblog.com

نويسنده: غريبه Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 09:31

ديگه فعلا همين مدرسه نه ببخشيد قرصام دير شد!

URL: http://stranger89.persianblog.com

نويسنده: غريبه Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 09:30

ااااااا!منم اينجا با مداد سياه اشنا شدم!!(اربا خيکم! همين ۲ ماه پيش بود که کشفش کردم!)

URL: http://stranger89.persianblog.com

نويسنده: غريبه Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 09:27

راستش من بی ادبم سلام يادم رفت!(فکر نکنی يه موقع خواستم جهيه متين رو بگيرم!!)

URL: http://stranger89.persianblog.com

نويسنده: غريبه Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 09:26

راستش در مورد نظره خاصی ندارم! همشون خوبند٬ همشون بدند! هموشنو پر محبتند هموشون فرشته مرگند هموشون خوبند....

URL: http://stranger89.persianblog.com

نويسنده: سارا Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 09:17

سعيد جان.. اميدوارم که هميشه پدر و مادرت زنده باشن..و حتما اونها هم به داشتن فرزندی چون شما افتخار ميکنن.......!‌موفق باشيد

URL: http://www.sara8.com

نويسنده: ميترا Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 09:11

سلام، می بينم که هنوز در حال خونه تکونی هستيد. کمک می خواين خبر بديد. اما در مورد اين دو موجود نازنين، به نظر من هيچ جوری نميشه ازشون قدردانی کرد. اما بهترين هديه برای اونا موفقيت (خصوصا موفقیت معنوی) ماست. شاد و پيروز باشيد

URL: http://lovemelody.persianblog.com

نويسنده: ساده Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 08:43

سلام.جالبه یادم نبود که پارسال برای این نوشته کامنت گذاشتم! عقیده ام که فرقی نکرده .مادر پدرم رو با دنیا عوض نمیکنم. اما انتقاد .... وقتی به قول خودت اینقدر وسواس داری دیگه جای انتقاد باقی نمیگذاری که! راستی جواب سوالی که در مسنجر پرسیدم چی شد! به نظر میرسه اصلا بهش سر نمیزنی

URL: http://sadehf.persianblog.com

نويسنده: آفتاب پرست Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 06:45

خداوندگار حفظ کنه اين فرزند قدردان رو اما کاش يه کم زبونش هم کوتاهتر کنه!! ...سعيد اگه از آرشيو خوری دست کشيدی و خواستی جديد بنويسی يه کم اين متنای درازتو کوتاهتر کن! به خدا جواب ميده!...راستی بابا بزرگ منم تو چيت سازی کار ميکرده! هوم دلت بسوزه!...اين دوست فرهيخته ت هم بدجوری دل ما رو برده! خير از جوونيت ببينی ما دوتا ديوونه رو باهم آشنا نمودی!...چه انشايی شدا!

URL: http://negar76.persianblog.com

نويسنده: علی دلوار Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 04:21

سعيد آقا با سلام
يار ما بعد از خدا مادر پس از مادر پدر شهريار

خداوند نگه دارشان باشد.

URL: http://ali4232.persianblog.com

نويسنده: س.حاتمی Tuesday، 15 Jun، 2004 ساعت 04:05

سلام...خب حتما خودتون بهتر ميدونيد ديگه..جالبه تا به حال به نيمه ور (نه نیماور)سری زديد؟!تا اونجا که يادمه جای خيلی خوش آبو هوايی بوده اما حالا رو نمی دونم.

E-mail

نويسنده: خاله خورشید Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 11:55

يادش بخير يه روزی اينجا اون بالای بالا بودم . ميگم کوچکترا به بزرگترا احترام نميزارن همينه هاااااااااا !

URL: http://khorshid21.persianblog.com

نويسنده: خاله خورشید Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 11:53

چه مامان و بابای مهربونی !

URL: http://khorshid21.persianblog.com

نويسنده: علی دلواری Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 11:52

با سلام و عرض ادب خدمت دوست عزیزم آرزومندم تندرست و سر بلند باشید و خداوند منان حافظ و نگهدار شما وخانواده محترمتان باشد .

URL: http://www.ali4232.persianblog.com

نويسنده: داریوش کبیر Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 11:25

خدا حفظشون کنه

URL: http://dariushkabir.com

نويسنده: حامين Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 11:11

راستی خيلی فکر کردم در مورد سوالت! چجوری ميشه از اين دو موجود نازنین تشکر کرد؟!‌ اگه جوابش رو پيدا کردی به منم بگو...

URL: http://Haminpersia.persianblog.com

نويسنده: حامين Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 11:09

تبليغات برای مداد سياه!

URL: http://Haminpersia.persianblog.com

نويسنده: متين Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 04:27

اوه!
اين جا بود که با مداد سياه آشنا شدی:دی!

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: متين Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 04:26

بای بای:)

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: متين Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 04:25

شاد شاد باشی:)

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: متين Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 04:24

بعدش عکساشو هم دوس دارم :)

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: متين Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 04:23

من اين نوشتت رو خيلی دوس داشتم . الانم دارم.

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: متين Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 04:22

سوم و چهارم و پنجم که شدم . بعد نيناز هم که شدم ...

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: متين Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 04:21

سلام :)

URL: http://2khtaregol.4irani.com

نويسنده: پريسا Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 03:45

سلام. من قبلا اين مطلب رو خونده بودم. شرمنده اين روزها دير به دير پيشت ميام ولی تو هم ......

URL: http://www.parisaa.com

نويسنده: Alireza Monday، 14 Jun، 2004 ساعت 03:29

سلام مطلب خوبی بود به نظر من اگه صحبتها و نصيحتهای پدر و مادر رو گوش کنيم بهترين چيزه به من سر بزن.

URL: http://pstohfe.persianblog.com

لطفاً پيام خود را در قسمت زير وارد نماييد:
نام:
E-mail: حفظ داده ها:
URL:
متن:
   

پس از يک‌بار کليک روی «فرستادن پيام»، لطفاً چند لحظه صبر کنيد تا پيام شما فرستاده شود! توجه کنيد که يک‌بار کليک کافيست!



Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.