
ازتون بپرسند عزيزترينتون کيه، اولين جواب چی به نظرتون مياد؟ اگر متأهل باشيد شايد بگيد همسرم ولی بازهم دو تا اسم تو ذهنتون هست که تصميمگيری بين اونها يه مقدار سخته. البته ميشه گفت خيلیها هم هستند که از اين دو موجود نازنين دلخورند، ولی اين دو نام هميشه تو زندگی ما وجود داشته و دارِه و مثل بقيه عشقها تعريف کردنِ عشق به اونها سخته.
پدرم متولد ۱۳۱۱ تو روستائی نزديک زنجان به اسم نيماورِ. تا جايی که ميدونم مثل همه روستائیها کشاورز و دامدار بودند. البته پدرم تو نوجوونی يعنی ۱۷-۱۸ سالگی، کنار جاده تهران به زنجان که تا دِهِشون تقريبا ۱ ساعت پياده راه هست، يه قهوه خونه باز ميکنه. البته اون موقعها شايد به تعداد انگشتان دست تو يک روز ماشين از اونجا رد نميشده، ولی با اينحال اداره همچين جايی تو بَرِ بيابون خيلی کاره، اون هم برای يه پسر ۱۷-۱۸ ساله.
مادرم متولد ۱۳۲۰ تو زنجان هست. پدرش حاج شيخ محمود صفری (وفات ۱۳۶۰) از روحانيون صاحب نام زنجان بوده. سال ۱۳۳۲ مثل همه ازدواجهای اون زمان، پدر و مادرم با هم ازدواج ميکنند، و باز هم مثل بقيه زندگیهای اون دوران تو يه اتاق کوچيک تو خونهِ روستائی خانواده پدرم زندگی مشترکشون شروع ميشه. مسلماً سختیهای زيادی رو متحمل شدند، مخصوصا برای مادرم که از شهر به اونجا رفته بود. تو همون زمانها هم هر دوشون مادرانشون رو از دست ميدند.
بعد از ۲-۳ سال به تهران مهاجرت ميکنند. اول تو محله مولوی مستأجر بودند، و اونجور که تعريفش رو شنيدم از اين خونهها بوده که دور تا دورِ حيات اتاقهايی حجره مانند وجود داشته و تو هر کدوم يه خانواده زندگی میکرده. يک مدت بعد که خانواده پدرم کُلاً به تهران مهاجرت ميکنند يه خونه تو جواديه ميخرند. اولين فرزندشون يک سال بعد از تهران اومدنشون به دنيا مياد. پدرم هم بخاطر آشنايی با اداره قهوه خونه توهمون جواديه قهوه خونه باز ميکنه. البته در کنارش به معامله فرش ميپردازه. اونطور که شنيدم بعضی وقتها مجبور بوده با دوچرخه فرشها رو تو تهران جابجا کُنه. مادرم هم با دوزندگی از لحاظ اقتصادی کمی به پدرم کمک میکرده.
هر تلاشی نتيجه ايی داره و بعد از چند سال پدرم يه مغازه کوچک فرش فروشی ميخره. بچهها هم بيشتر ميشند و احتياج به جای بيشتری دارند؛ بنابراين يه خونه کوچک هم نزديک مغازه اش تو نازی آباد ميخره.
هميشه اعتقاد دارم اتفاقاتِ منفی هستند که باعث ميشند اتفاقات مثبت شيرين بشند و اصلا معنی پيدا کنند. همون سالهای اول، به مغازه پدرم دستبرد ميزنند و تمام سرمايه اش که فرشهاش بودند رو ميبرند. پدرم نه تنها ورشکست ميشه بلکه بدهکار هم ميشه. برای گذران زندگی و باز پرداخت بدهيهاش مجبور ميشه علاوه بر فرش فروشی شبها در کارخونه چيت سازی (پارچه بافی) کار کُنه. سالها طول ميکشه تا وضعيت اقتصادی خانواده بهتر بشه، ولی باز هم تلاشهای پدرم در کنار حمايتهای مادرم و همچين رُنق اقتصادی که در دهه ۵۰ تو ايران بوده باعث ترقی چشمگير پدرم ميشه، تا جايی که تنها پاساژ بزرگ بازار اول نازی آباد رو خريداری ميکنه، و تا همين چند سال پيش همونجا به فرش فروشی مشغول بوده. تو اين سالها بخاطر درستکاری و نيکوکاريهاش به عنوان يک فرد معتمد تو بازار و محله شناخته ميشه.
انقلاب و بعد از اون جنگ تأثيرِ زيادی تو روند موفقيتهای پدرم داشت. مهمترين رمز موفقيت پدرم مردمداريش بوده و خب انقلاب حال و هوای ديگه ای در روابط آدمها داشت، تا جايی که پدرم فرشها رو بدون هيچ تضمينی قسطی ميفروخته و همين باعث ميشد خيلیها از اين مسأله سوءاستفاده کنند. با شروع جنگ پدرم مغازه اش رو تعطيل کرد و وقت و ثروتش رو صرف دفاع از کشور و وطنش کرد. البته فقط صرف دفاع از ايران زمين، نه چيز ديگه. شايد خيلیها اين عمل رو نپسندند ولی من به اين کارش افتخار ميکنم؛ چون شايد خود من هيچوقت نتونم اين کار رو برای کشورم بکنم. اينکه اصلا جنگ چيز خوبی هست يا بد، بحثیه که الان جاش نيست ولی تک تک کسانی که تو اون جنگ جانفشانی کردند برای من قابل احترام هستند.
ثمرِه ازدواج پدر و مادرم، هشت فرزند بوده، که باز هم با افتخار ميتونم بگم همشون غير از من که بچه هفتم هستم باعثِ افتخار خانواده و همينطور جامعه هستند. حالا جالبه، وقتی اينجا به کسی ميگم ما ۸ تا خواهر برادر هستيم کلی تعجب ميکنند و وقتی ميگم هر کدوم از خواهر و برادرهام مدارج علمی رو طی کردند باورشون نميشه، و وقتی ميگم پدر و مادرم فقط سواد خواندن و نوشتن دارند جوری بهم نگاه ميکنند انگار دارم افسانه براشون تعريف ميکنم. درسته، پدرم ۴ کلاس مدرسه و مادرم فقط مکتب رفته، ولی همين مادرم مشوق اصلی بچه هاش تو درس خواندن بوده.
وقتی سفيدی موهاشون يا چين وچروک صورتشون رو می بينم به اين فکر ميکنم چندتا از اينها باعثش من بودم، چندتاش بخاطر آسايش و راحتی من بوده، و واقعا شرمنده ميشم. شرمنده دو انسان که همه چيزشون رو فدای فرزندانشون کردند. درسته که من هيچوقت نه زبانی، نه رفتاری نتونستم ازشون تشکر کنم ولی هميشه تو دلم ازشون ممنون بودم و هستم و اميدوارم يه روزی بتونم و فرصتی باشه فقط ازشون تشکر کنم.

تو اين دنيا چی ميتونه جای چشمهای نگران، دستهای پر محبت و کلام مهربون مادر رو بگيره؟ چندبار تو زندگيمون از صميم قلب به مادر و پدرمون گفتيم دوستتون داريم؟ وقتی ميشنوم و می خونم تو کشورم پدرها و مادرها به دست بچه هاشون کشته ميشند، چه حرفی ميمونه که بگم؟ سالها گفتيم و شنيديم تو غرب عاطفه و محبت وجود نداره، ولی تو همين غرب که ميگيم مردمش بی عاطفه هستند، احترام به پدر و مادر و کلاً همه سالمندان، يه وظيفه است.
يکی از دوستان خواسته بود جوری بنويسم که از هر نوشته ام بشه نتيجه گرفت. راستش من سعی ام تا حالا همين بوده و نتيجه گيری و برداشتهاش رو ميذارم به عهده خود شما، ولی نميخوام با اين نوشته پدر و مادر عزيزتون رو با پدر و مادر من مقايسه کنيد، اولين دليلم اين بود که شوهر خواهر عزيزم که سال قبل مادرش فوت کرده بود، چند روز پيش پدرش رو هم از دست داد و ديدم ما چه راحت داريم فرصتها رو از دست ميديم. دليل بعدی اين که، هم قرار بود راجع به ارزشها (که مهمترينش خانواده و والدين هست) صحبت کنيم و هم شما بيشتر با من و خانواده ام آشنا بشيد. البته ميشه از سرگذشت خانواده ام به ضرب المثلی هم رسيد، هر چند که الان مفاهيم ضرب المثلها تغيير کرده ولی بازهم بعضی جاها کاربرد دارند. «نابرده رنج، گنج ميسر نمی شود» اين فقط شعار نيست.
پی نوشت (دوشنبه، ۲۵ خرداد، ۱۳۸۳): پدرم اين نوشته رو خونده، و آخرين بار که ديدمش بهم گفت چند جاش احتياج به تغيير کوچولو داره، ولی يادم رفت ازش بپرسم کجاش!!! خلاصه به بزرگی خودش ببخشه، هر وقت دوباره ديدمش ازش ميپرسم کجاهش بوده.
بعد از نوشته قبلم دوستان زيادی لطف کردند و انتقادهايی داشتند. نيما که از دوستانِ دوست خوبم احمد آقايی هست، تو ايميل ازم خواسته بود که انقدر بلند و خسته کننده ننويسم، البته خواننده ديگه يی به اسم طناز هم همين نظر رو داشت. راستش نميدونم نظر شما هم همين هست يا نه، ولی خب من ميخوام حرفمو بزنم، حالا حرفم بلند و خسته کننده است اشکالِ من نيست اشکالِ حرفمه!!! ولی اگر شما هم با اين نظر نيما و طناز موافق هستيد لطفا بگيد تا حرفهام خودشون رو اصلاح کنند! ساحل آرام [متأسفانه الان ديگه نمينويسه] هم که بعد از يک هفته تعطيلی نتونست جلو خودش رو بگيره و دوباره خواننده هاش رو شاد کرده، گفته چرا دير به دير می نويسم. باور کنيد وقتش نيست، از درس و مشق که بگذاريم خونه هم اينترنت ندارم و مثلا الان دارم می نويسم و فردا ميرم از دانشگاه نوشته مو ويرايش [کاری که الان ميکنم] و وبلاگ رو به روز ميکنم، خب از مرکز کامپيوتر دانشگاه هم راحت نميشه اين کارها رو کرد، خلاصه که شرمنده همه اونهايی هستم که مياند و عنوان تکراری ميبينند. يه انتقادِ ديگه هم کرده بود که کسانی رو که بهشون لينک ميدم رو لااقل چند روزی تو همين صفحه بهشون لينک بدم تا انگيزه بشه، والا بخدا ما به هر کی لينک داديم اينجا هم نوشتيم و اگر شما حوصله کنيد و نوشتههام رو تا آخر بخونيد حتما ميبيند که نه تنها تو صفحه دوستان سعيد بلکه همينجا هم تبليغشون رو هم کردم، ولی به نظرم بهتر هست که در مورد شيوه لينک دادنم تجديد نظر کنم، شما پيشنهادی داريد؟
اين بار هم به سه تا از دوستان لينک دادم، خنده2خنده جاييکه هم ميشه لطيفههای بی مزه! خوند هم تو مسابقه اش شرکت کرد. دوستانه تر از دوستانه هم پر از لينکهای مفيد در زمينه کامپيوتر و اينترنت هست که کار دوست خوب ۱۶ سالم عليرضاست و فقط يک سال از من کوچکتره! براش آرزوی موفقيت بيشتر دارم. دوست فرهيخته ديگه ام مهرنوش که با وبلاگ مداد سياه حرفهای جالبی برای شنيدن داره، البته قضاوت با خودتون.
ديگه اينکه مدرسه ام داره دير ميشه، اميدوارم همه تون بتونيد از پدر و مادرتون اونجور که شايسته هست تشکر کنيد.
نظرات قبلی