|
هميشه شعبون يه ماه هم رمضون
صبح بايد تو اسباب کشیِ کسی کمک میکردم. صبح با پسر خواهرم روزبه رفتيم يه نيمچه کاميون کرايه کرديم و رفتيم خونهِ طرف. حالا طرف در واقع قرار يکشنبه بره آمريکا و ميخواست وسايلشو بذاره خونه چند نفر ديگه. البته يه سريش هم خونه من ميومد و به قول معروف ارث رسيده بود بهم. رفتيم ديديم اينا هنوز وسايل رو حتی مشخص نکردند که چی کجا ميره، چه برسه به بسته بندی! حالا طرف از اين آلمانيهای منظبط و دقيق تو برنامه ريزی بود. گويا تنش به تن خودمون خورده. خلاصه جونم براتون بگه الان که ساعت ۱:۰۴ شبه (به وقت اينجا) تا حالا حمالی میکردم. دستم جون نداره تايپ کنم، ولی قولم هم يادم نرفته. هر جا هم که وسايل ميبرديم کمتر از ۴ طبقه نبودند، بغير از خونه من که طبقه پنجم هست و آسانسور داره، هيچکدوم حتی آسانسور هم نداشت. خب من عمله با سابقه يی هستم. ولی اينبار چون همه چيز با هيجان و استرس بود واقعاً خسته شدم. تازه بايد ماشين رو تا ساعت شش تحويل ميداديم که اونهم نشد و چون ديگه اونجا هم بسته بود مجبوريم تا فردا ماشين رو کرايه کنيم. حالا با اين همه خستگی آقا روزبه رفتند ديسکو! کلی هم به من اصرار کرد که بيا يه سر ميريم بر ميگرديم. آخه ميدونم يه سر اون ميشه شيش صبح. وقتی رسيدم اينجا (خونه نيستم) قبل از اينکه لباسمو در بيارم پريدم پشت کامپيوتر. طبق عادت اول ايميلهامو چک کردم و بعد سايت ايران اسپرت نت. يه کم شوکه شدم. ولی شيرينی بازی همين برد و باختشه ديگه. به همه استقلالیها از جمله مقيم تبريک ميگم ولی باز ايويچ بهتر از ويراس. کار بعدی که کردم اين بود که اين مطلب رو بنويسم. راستش وقتی وسايل رو بردم خونه يه بار ديگه ادامه اون مطلب نصف کاره پريشبم رو رو سی دی سوزوندم و اينبار مطمئن شدم که درسته و اومدم. حالا ادامه مطلبی که چهارشنبه شب نوشتم رو بخونيد:
هنوز از اون سالها تو جوّ استاديوم بودن هيجانی تماشا کردن فوتبال تو وجودم مونده؛ يعنی حتی حالا وقتی اتفاقی بازيهای آبکی بوندس ليگا رو می بينم، باز يه دو تا داد و واکنش نسبت به خراب کردن توپها از خودم نشون ميدم. البته هيجان انگيزترين بازی عمرم بازی ايران و استراليا بود، بازی که فکر کنم مادرم هنوز داره نذرهايی که موقع بازی میکرد رو ادا ميکنه. از اون سالها فقط يه مشت خاطره مونده که همشون الان شيرين هستند. شايد ديگه از بازیِ تيم محبوبم با وجود بهتر بازی کردن بازکنانش نسبت به قبل، مثل اون سالها لذت نبرم، ولی هميشه خودم رو پرسپوليسی ميدونم.
حالا طرفداران استقلال نگند اينم که دشمن درومد. راستش اون موقعهها بارها شده بود برای استقلال تو جام باشگاههای آسيا حنجره ام رو پاره کردم، با پيروزيشون اشک شوق ريختم و با شکستهاشون غمگين شدم؛ چون قبل از هر چيز ايرانی هستم. طرفداری از چيزی فقط و فقط باعثِ خالی شدن هيجانات درونی آدمها ميشه و به نظر من اينکه يه نفر طرفدار چيزی يا کسی هست که حتی اکثريت قبولش ندارند، باز هم عيب نيست و حق اون شخصه.
جمعه بازی اين دو تيم بزرگ ايران هست. فقط ميتونم آرزو کنم که بازی قشنگی رو شاهد باشين [آخه من که نميتونم ببينمش]
تو اينجور مواقع روزنامهها و افراد محبوب، فقط و فقط از تماشاچیها می خوان که فقط تيم محبوبشون رو تشويق کنن!!! نميدونم ولی به نظرم اين خواسته يه کم زياد نامعقوله، همه هم ديديم که هيچ نتيجه يی نداره. سالهاست که تو استاديومهای ايران چيزی که به وفور نثار اقوام درجه يکه داور ميشه شير سماور و اگزوز خاور هست، پس با من بميرم و تو بميری نميشه يه شبه تماشاچی عصبی رو از فحاشی کردن منع کرد. البته اين چند سال اين مسأله واقعا بغرنج شده و تنها دليلش هم بزرگ شدن بازيکنانی هست که شخصيت لازم رو برای بزرگ بودن ندارند و به کمک جرايد رنگارنگ، باعثِ تحريک تماشاچی و حساس شدن اونها ميشند.
حالا ميگند خانمها رو هم بياريم شايد آقايون خجالت بکشند کمتر فحش بدند!!! غافل از اينکه اون خانوم متشخص هم پاش بيفته لااقل تو همين يه زمينه از آقايون کم نميارند! تازه مگه ده بيست سال پيش خانمها تو استاديوم بودند که شعارها به اين آبداری نبود؟
وقتی دقت میکنيم ميبينم درطول روز و زندگی روزمره، چه کلماتی رو به کار ميبريم، ميشه توقع داشت تو استاديومها هم چکيده ايی از اونها شنيده بشه.
يکی ميگفت: «فرهنگمون روز به روز داره خرابتر ميشه!!!»
گفتم: «فرهنگ که خراب نميشه، عوض ميشه، ميشه اون چيزی که اکثريت انجام ميدند. پس عملِ اکثريت نمی تونه خراب باشه.»
گفت: «يعنی به نظرت رفتار جوونها خراب نشده؟»
گفتم: «از ديده من و تو آره، ولی حتما خودشون اين کارشون رو خوب ميدونند. مثلا هر کی تو حرفاش بيشتر فحش و کلمات مبتذل بکار ببره از ديد رفيقاش آدم با مزه و احتمالاً خوشگلی!!! محسوب ميشه»
گفت: «اينا جوونند، نميفهمند چی خوبه چی بد!»
تو دلم گفتم مگه من و تو نبوديم؟ ديدم هنوزم هستيم. شايد منظورش نوجوونه.
از بحثِ فوتبال دور شدم، ميخواستم بگم الان از پرسپوليسی بودنم فقط و فقط کُری خوندن با دوستِ عزيزم امير مقيم مونده، که فقط جنبه شوخی داره. البته يه کُری ديگه ای هم ما با هم داريم و اون اين که من ميگم ايويچ بهتر از ويرا بود و اون ميگه نه ويرا بهتر بود. حالا شما بگيد کدوم بهتر بود؟ الان ما ۶ ساله سراين مسئله بحث داريم و اون هنوز هم نتونسته منو قانع کُنه ويرا بهتر بوده. حالا حتماً بزودی سر و کله اش پيدا ميشه. البته از دوستان عزيزم تا حالا فقط حاج آقا نوری تشريف آوردند اينجا و تو يه نامه کاملاً محرمانه گِلِگی کردند که چرا تو زندگينامه ام نقشِ پارک ورزش رو نديده گرفتم!!! اول اينکه پارک ورزش نه يک مرحله بلکه همواره تو خاطرات و زندگيم نقش داره و بعد اگر ايشون کمی صبر کنند به پارک ورزش و خاطراتش هم ميرسيم. همينجا هم ازشون بخاطر تأخير در پاسخگويی به ايميلهاشون عذرخواهی ميکنم.
از دوستان عزيزی هم که مياند اينجا خواهش ميکنم يه ۲ کلمه بنويسند تا بدونم اومدند اينجا و ازشون تشکر کنم. از دوستانی هم که تا حالا نظر دادند ممنونم. همينطور دوستان خوبی که در صفحه اولشون به من لينک دادند کمال تشکر رو دارم. کورش بزرگ وبلاگ جالبی هست که سفارش ميکنم داستانهاش رو تعقيب کنيد [متأسفانه ديگه ايشون نمينويسند]
در آخر برای همه آخرهفته خوبی آرزو دارم. شاد و سفيد زندگی کنيد.
نظرات قبلی
نظر شما چيه؟ (22 پيام)
|