« September 2003 | Main | July 2009 »

October 2003 Archives

October 2, 2003

يکی از اخلاق‌های َبدَم

يه اخلاق بدی که دارم اينه که رو هر کاری وسواس دارم و ميخوام بدون عيب و نقص باشه. گفته بودم ميخوام از اينجا نقل مکان کنم، اولين دليلش اينه که اسمش به دلم نمی چسبه. يعنی حالا که می بينم هر روز آدم‌های متفاوت از جاهای مختلف مياند اينجا و نوشته‌هامُ ميخونند، پيش خودم ميگم شايد اين اسم يه کم غلط انداز باشه و يه برداشت‌های ديگه بکنند، خلاصه دارم يه جا ديگه رو درست ميکنم که آبرومندانه باشه! ولی اين اخلاقِ بد من يه کم طولش داده. مثلاً ۳ روزِ دارم لوگوش رو طراحی ميکنم، حالا خود صفحه اش فکر کنم يه يکهفته ای طول بکشه.
اين مشکل هميشه با من بوده که بايد همه چيز رو به حد کمال برسونم بعد مطرحش کنم! مثلا جمع کردن اُتاقم؛ هی ميگم بذار وقت کنم همشو مرتب کنم و تيکه تيکه نباشه، که خوب وقت نمی کنم و اتاقم شده بازار سيد اِسمال، حالا نگيد وسواس نيست تنبليه.
اين چند روز سر کار کلی کار سرم ريخته و شبها حسابی خسته ميشم و اصلاً حال غذا درست کردن ندارم، خدا پدر مخترعِ نون و کالباس رو بيامرزه، منو از مرگ حتمی نجات داد.
ممنون که ميايد اينجا و آشناييت نميدين (به زبان صريح چرا نظر نميديد؟) يه دوستی از ا يالات متحده چند بار اومد (علم غيب دارَما) نوشته‌هامو خونده، اگه دوست داشت وقتی اومد يه اِهِم کُنه شايد آشنا دراومديم.

توضيح: اين مطب هم مربوط به وبلاگِ قبلی ميباشد که در حال حاضر اينجا ثمره وسواسهای من است ولی هنوز خالی از نقص نيست و از شما تمنا دارم که ايرادات اينجا را به من منتقل کنيد. متشکرم.

نظرات قبلی

October 11, 2003

افتخار ايرانی بودن

ديروز ظهر از سر کار وقتی خواستم ايميلهای شخصی ام رو بخونم اولين چيزی که تو صفحه اول web.de خودنمايی می‌کرد عکس يک زن با روسری مشکی بود با تيتر: «جايزه صلح نوبل برای زن وکيل ايرانی» تو خبرها خونده بودم از ايران آقای آغاجری نامزد اين جايزه شده ولی اينکه خانم عبادی حتی نامزد اين جايزه باشه هم نشنيده بودم و حالا برنده شدنش شُک عجيبی به من وارد کرد. چند لحظه که گذشت انواعِ پيامهای تبريک تلفنی يا ايميلی بهم رسيد. چقدر لذت بخش هست که من از کشوری هستم که يک زن از اونجا برنده جايزه صلح نوبل ميشه.
ميخواستم ديشب اين مطلب رو بنويسم ولی متاسفانه جايی بودم که دسترسی به اينترنت مقدور نبود، ولی فقط ميتونم بگم اين افتخار رو به تمام ايرانی‌ها با هر طرز فکری تبريک ميگم.
ديشب با خودم فکر می‌کردم اگر مثلاً ايران اسرائيل رو با بمب اتم نابود می‌کرد آيا چنين بازتابی تو رسانه‌های دنيا داشت. هر صفحه اينترنتی (چه خبری چه خدماتی) رو که باز ميکنم می بينم انواعِ خبرها و مقالات رو در اين زمينه داره، البته بعضی‌ها منصفانه و بعضی ديگر غير منصفانه مسائل داخل ايران رو تحليل کردند. ديشب اولين خبر تمام بخشهای خبری تلويزيون آلمان مربوط به اين خبر بزرگ بود. اخبار ساعت ده شب شبکه دوم آلمان (ZDF) حدود ۱۰ دقيقه مصاحبه مستقيمی از پاريس با خانم عبادی داشت. البته شُک و هيجان و خستگی از چهره ايشون مشخص بود، ولی با اينحال سئوالهای انحرافیِ مجری در مورد ايران و وضعيت حقوق بشر و اسلام رو به خوبی پاسخ ميداد. مثلاً يه جا گفت من به عنوان دارنده اين افتخار نبايد با حرفهام باعث اختلاف بين افراد بشم، و اين از کسی که تو ايران مدتها بازداشت بوده و به عنوان مخالف جمهوری اسلامی شناخته ميشه، ارزشمند بود و واقعاً اين جايزه حق همچين انسانیه.
جالب بود که خودش هم ميگفت حتی نميدونسته برای اين جايزه نامزد شده.
حتما اطلاعاتی از جايزه نوبل و تاريخچه اش می‌دونيد. من هم اطلاعات مختصرم رو در اين زمينه می نويسم شايد مفيد باشه.
آلفرد نوبل دانشمند مخترع ديناميت بود. البته اينکه چرا اين وسيله خطرناک رو اختراع کرد؛ بخاطر اين بود که اون يک معدندار بود و چون تحصيلاتش در زمينه شيمی بود، تو آزمايشگاه کوچيکش دنبال کشف ماده يی بود که باهاش حفاری معدن رو راحت تر کُنه و بلاخره موفق شد، و چون اين ماده کاربرد و مشتريهای زيادی داشت در زمان کوتاهی ثروتمند شد و کارخونه‌های زيادی در اروپا و سراسرِ دنيا ساخت. ولی چندی نگذشت که ديد اين وسيله برای کُشتن و نابودی انسانها بکار ميره. در همين زمان با خانمی آشنا شد که فعاليتهای صلح طلبانه می‌کرد و همين جرقه و عذاب وجدان از کشفش باعث شد هر سال يک جايزه نقدی به کسی که در زمينه صلح فعاليت داره، اهداء کُنه. اگر حافظه ام درست ياری کُنه تا چند سال فقط اين جايزه به فعالان صلح داده ميشد که بعدها و پس از مرگ نوبل به دنشمندان بزرگ در زمينه‌های فيزيک، شيمی، رياضی، ادبيات و پزشکی اهدا ميشه.
جالبه بدونيد جايزه صلح توسط گروهی از نمايندگان پارلمان نروژ مشخص ميشه و بخاطر اينکه اصلی ترين جايزه نوبل هست هميشه بازتابهای زيادی در جهان داشته.
خانم عبادی اولين ايرانی هست که جايزه نوبل برنده ميشه. البته تو ذهنِ من اينطور بود که دکتر حسابی هم جايزه فيزيکِ نوبل رو برده ولی وقتی در اين زمينه تحقيق کردم ديدم فقط ايشون يک سال نامزد دريافت اين جايزه بودند که هر سال بيشتر از ۲۰ نفر نامزد اين جايزه هستند. البته اين از مقام و بزرگی ايشون چيزی رو کم نمی کنه و الحق ميشه گفت بزرگترين دانشمند ايرانی قرن بيستم بودند، ولی ای کاش کسانی که در اين زمينه اطلاع رسانی کرده بودند کمی صداقت داشتند.
شيرين عبادی ديشب در انتهای صحبتهاشون اين جايزه رو به تمام فعالان واقعیِ صلح در دنيا و ايران تقديم کردند. و چه زيباست کلمه صلح.

October 14, 2003

افتتاحيه

اولين بار ۲۲ مرداد بود که کلنگِ ساختن يه وبلاگ تو مغزم زده شد. کلنجار با خودم نتيجه نداد و با وجود کمبود وقت دست به اين کار غير اخلاقی زدم!!! ۲۲ شهريور همزمان با تولدم کلنگ وبلاگم رو تو پرشين بلاگ زدم. اولين نوشته ام هم همون موقع نوشتم. تو اين مدت اگر فرصتی ميشد چند خطی مينوشتم و بيشتر به سر و سامان دادن اينجا می پرداختم. عقيده دارم وقتی کاری می خواد انجام بشه بايد کامل و کم نقص باشه. هر چند که هنوز هم نقصهايی وجود داره که اونها هم فقط و فقط با کمک شما و راهنماييهاتون ممکنه. خلاصه که امروز يعنی ۲۲ مهر وبلاگم به جايی رسيده که ميتونم افتتاحش کنم.
تو اين مدت بعضی گذری راهشون به اينجا افتاده و نظر هم دادند. از همشون ممنونم. از شما هم ميخوام منو از نظرهاتون بهره مند کنيد.
ميدونم اون کسانی که اومدند اينجا نظر دادند توقع داشتن من هم برم بازديد پس بِدم (خاله خاله بازی) ولی به ۲ دليل اين کار مقدور نبوده. اول وقتش واقعاً نبود؛ چون برای نظر دادن تو جايی بايد همه وبلاگ رو ميخوندم بعد نظر ميدادم. بعدش هم چون اين خاله خاله بازی يه نوع تبليغ هم حساب ميشه و من هنوز اينجا رو کامل نکرده بودم؛ نمی خواستم مهمونها بيان جايی که نقص داره و مطالبش کامل نيست.
بعد از اين هم به احتمال زياد دير به دير بتونم بازديد پس بدم، پس يه خواهش کوچک:
همه ميدونيم تبليغ مفيدترين کار برای جلبِ مشتری محسوب ميشه. البته ارزون فروختن هم مفيدِ، ولی من نميخوام اينجا با مطالبِ سطحی و به قول معروف عوام پسند خواننده جذب کنم. البته يه نظرسنجی گذاشتم که اگر ميشه لطفاً توش شرکت کنيد. ولی مسأله تبليغ: من صفحه دوستان سعيد رو درست کردم برای اين کار؛ يعنی اونجا برای کسانی که مايل هستند لينک ميذارم که در واقع براشون تبليغ بشه. اگر مايل هستيد لطفا فرم مربوط رو که در صفحه دوستان سعيد هست، پر کنيد.
در مقابل يه خواهش کوچيک دارم، که حتی الامکان، يه لينک کوچولو به من تو وبلاگتون داشته باشيد، البته اگر فکر ميکنيد اينجا قابل تبليغ هست.
نکته بعدی، کسانی که مايل هستند بعد از اضافه شدن هر مطلب از طريق ايميل بصورت خودکار بهشون اطلاع داده بشه لطفاً فرم کنار صفحه رو پر کنند.
تو اولين نوشته ام، يکی از هدفهام از ساختن اينجا رو آشنايی با آدم‌های جديد ذکر کردم. اين واقعا قشنگ هست که آدم دوستان زيادی با افکار و نظرات متفاوت داشته باشه. ولی هدفی که با گذشت زمان در به انجام رسوندنش مصمم شدم، اينه که با کمک همين دوستان جديد بتونيم خيلی از ارزشها رو که در جامعه امروز ايران ميون جوونها و نوجوونها، در حال به فراموشی سپردن هست، زنده کنيم.
هميشه دغدغه اصلی من اين بوده که چرا ما ايرانی‌ها داريم به سمتی ميريم که دقيقاْ بر خلاف شعارها و ادعاهامونه. زجر آوره که احترام به والدين، به بزرگترها، به کوچکترها، به افراد ناتوان، به همنوع، به ارزشها (که قرنهاست ادعاشو داريم)، به طبيعت و... و... و...، همه و همه رو به فراموشيه. بيائيد دست به دست هم بديم تا اين واژه‌های قشنگ رو عملی کنيم. با تشکر

نظرات قبلی

October 16, 2003

قرمز يا آبی؟

تا حالا شده از خودتون بپرسيد چرا طرفدار فلان تيم هستيد؟ يادتون هست چند سالگی طرفدار آبی يا قرمز شديد؟ راستش من يادم نمی آد! ولی من استقلال رو با اسم عبدالعلی چنگيز و پرسپوليس رو با ناصر محمدخانی شناختم. هر چند که خيلی زود اسمهايی مثل پيوس، عابدزاده، پنجعلی، برادران بيانی و فنونی زاده و خيلی‌های ديگه، به گوشم آشنا شد. البته بازيکنهای بزرگی مثل مرحوم قايقران و آقای ابطحی که به هيچ کدوم از اين دوتيم تعلق نداشتند، هميشه تو ذهنم ميمونه. از اين بازيکنان گذشته علی پروين، ناصر حجازی و منصور پورحيدری جزء فوتباليستهای نسل قبل بودند که اسمشون هنوز سر زبونها بود.
الان هم هر چی فکر ميکنم يادم نمی آد چرا طرفدار پرسپوليس شدم، چون مثل خيلی‌های ديگه حتی بازيشون رو هم نديده بودم. حتی اينکه بگيم رنگ قرمز رنگ مورد علاقه امه، اينطور هم نيست، البته تيمهايی که از بازيشون لذت ميبرم مثل منچستر يونايتد، آث ميلان، بارسلونا و آژاکس همه يه رنگ قرمز تو لباسهاشون هست ولی هيچوقت خودم غير از تريکوی پرسپوليس هيچ لباس قرمزی تنم نکردم. باز لااقل سهيل برادر کوچکترم دليلش برای طرفداری از استقلال لج در آوردن من بود، ولی من چی؟ من که با کسی لج نکردم! بابام هم طرفدار کُشتی بود، پس بازم نميشه گفت تأثيرِ اون بوده. هر چی بود سالها براش حنجره ام پاره شد، بارها بخاطر دعوا سر پرسپوليس و استقلال در آستانه اخراج از مدرسه قرار گرفتم. پولهامو خرج يه روز از صبح تا شب تو گرما سرما تو استاديوم (ضلع شمالی) نشستن می‌کردم. آخر شب هم با يه حنجره پاره برميگشتم خونه. اون زمان تلويزيون تنها برنامه ورزشيش «ورزش ومردم» و «ورزش از شبکه دو» بود، که هيچ کدوم فوتبال رو درست حسابی نشون نميداد. همش آخرِ شب بود و من نميتونستم تا اون موقع بيدار بمونم. يادمه اولين بازی فوتبال پخش مستقيم رو که ديدم فينالِ باشگاه‌های اروپا سال ۱۹۸۸ بين بايرن مونيخ و آث ميلان بود. از اون به بعد آث ميلان و سه بازيکنِ هلنديش منو طرفدار خودشون کردند. همون سال تقابل آلمان و شوروی و هلند تو فينال جام ملتهای اروپا برام به ياد موندنی شد.
از برکت کاغذ آدامس ديگه اکثر بازيکنان بزرگ دنيا رو شناخته بودم. جام جهانی نود با خاطراتش و شبهايی که به شوقِ تماشای فوتبال بيدار ميموندم هنوز تو ذهنمه. تو همون روزها بود که پدر بزرگم رو از دست دادم.
هر چی ميگذشت بيشتر با فوتبال آشنا ميشدم و انواع مسابقاتش رو دنبال می‌کردم. آخر هفته‌ها هم پشت دروازه با يه پرچم قرمز وسطش يه قلب سفيد با يه P قرمز، جای هميشگيم بود. هفته نامه‌های کيهان ورزشی، دنيای ورزش، آينه و البرز لذتبخش ترين چيزی بود که ميتونستم بخونم. کيهان ورزشی سالها با من هم راه بود و من هفته ام رو با اون شروع می‌کردم و وقتی اومدم اينجا تازه تونستم ترکش کنم.
آخرين بازی که استاديوم بودم، بازی معروف سال ۱۳۷۲ يا ۷۳ بود که به علت ريختن تماشاچيان پرسپوليس تو زمين مسابقه، بازی نيمه کاره موند. اون روز چون من دير رسيده بودم استاديوم درهای طبقه پائين رو بسته بودند و من هم آشنايی پيدا نکردم که برم جای ثابتم. رفتم طبقه بالا نشستم، وقتی جوّ ورزشگاه شلوغ شد ناخداخواسته دويدم طرف طبقه اول، آخه منم ميخواستم برم تو زمين!!! [چپ چپ نگاه نکنين از يه بچه ۱۷ ساله که طرفدار دو آتيشه پرسپوليسه تو اون جوّ چه انتظاری دارين؟] تنها چيزی که از اون لحظات يادمه ضرباتِ باتومهايی بود که به سرم ميزدند [همينه الان مغزم عيب داره ديگه] تنها شانسی که آوردم، با سيل جمعيت که خلاف جهت من ميومدند مواجه شدم و نتونستم جلوتر برم. اين آخرين باری بود که برای تشويق تيم محبوبم به استاديوم رفتم. البته سال ۹۷ بازی مقدماتی جام جهانی بين ايران و عربستان رو که ۱-۱ شد، به اصرار برادرم و پسر خواهرم رفتم.
...
به خاطر مشکل فنی نميتونم ادامه نوشته‌هام رو بيارم اينجا. راستش ديشب که اينها رو مينوشتم يه هو اينترنتم قطع شد. تا اينجاشو فرستاده بودم و بقيه اش رو ذخيره کردم تا امروز بيارمشون. که متاسفانه امروز هم وصل نشده بود. رفتم سراغش گفتند چون تبادل اطلاعاتت تو اين ماه زياد بوده تا آخرِ ماه اينترنتم قطعه! وای خدا ۱۴ روز، چه جوری طاقت بيارم؟ من باشم از شبکه دانشگاه استفاده نکنم. خيلی خسيس هستند

نظرات قبلی

October 18, 2003

هميشه شعبون يه ماه هم رمضون

صبح بايد تو اسباب کشیِ کسی کمک می‌کردم. صبح با پسر خواهرم روزبه رفتيم يه نيمچه کاميون کرايه کرديم و رفتيم خونهِ طرف. حالا طرف در واقع قرار يکشنبه بره آمريکا و ميخواست وسايلشو بذاره خونه چند نفر ديگه. البته يه سريش هم خونه من ميومد و به قول معروف ارث رسيده بود بهم. رفتيم ديديم اينا هنوز وسايل رو حتی مشخص نکردند که چی کجا ميره، چه برسه به بسته بندی! حالا طرف از اين آلمانيهای منظبط و دقيق تو برنامه ريزی بود. گويا تنش به تن خودمون خورده. خلاصه جونم براتون بگه الان که ساعت ۱:۰۴ شبه (به وقت اينجا) تا حالا حمالی می‌کردم. دستم جون نداره تايپ کنم، ولی قولم هم يادم نرفته. هر جا هم که وسايل ميبرديم کمتر از ۴ طبقه نبودند، بغير از خونه من که طبقه پنجم هست و آسانسور داره، هيچکدوم حتی آسانسور هم نداشت. خب من عمله با سابقه يی هستم. ولی اينبار چون همه چيز با هيجان و استرس بود واقعاً خسته شدم. تازه بايد ماشين رو تا ساعت شش تحويل ميداديم که اونهم نشد و چون ديگه اونجا هم بسته بود مجبوريم تا فردا ماشين رو کرايه کنيم. حالا با اين همه خستگی آقا روزبه رفتند ديسکو! کلی هم به من اصرار کرد که بيا يه سر ميريم بر ميگرديم. آخه ميدونم يه سر اون ميشه شيش صبح.
وقتی رسيدم اينجا (خونه نيستم) قبل از اينکه لباسمو در بيارم پريدم پشت کامپيوتر. طبق عادت اول ايميلهامو چک کردم و بعد سايت ايران اسپرت نت. يه کم شوکه شدم. ولی شيرينی بازی همين برد و باختشه ديگه. به همه استقلالی‌ها از جمله مقيم تبريک ميگم ولی باز ايويچ بهتر از ويراس.
کار بعدی که کردم اين بود که اين مطلب رو بنويسم. راستش وقتی وسايل رو بردم خونه يه بار ديگه ادامه اون مطلب نصف کاره پريشبم رو رو سی دی سوزوندم و اينبار مطمئن شدم که درسته و اومدم. حالا ادامه مطلبی که چهارشنبه شب نوشتم رو بخونيد:

هنوز از اون سال‌ها تو جوّ استاديوم بودن هيجانی تماشا کردن فوتبال تو وجودم مونده؛ يعنی حتی حالا وقتی اتفاقی بازيهای آبکی بوندس ليگا رو می بينم، باز يه دو تا داد و واکنش نسبت به خراب کردن توپها از خودم نشون ميدم. البته هيجان انگيزترين بازی عمرم بازی ايران و استراليا بود، بازی که فکر کنم مادرم هنوز داره نذرهايی که موقع بازی می‌کرد رو ادا ميکنه. از اون سالها فقط يه مشت خاطره مونده که همشون الان شيرين هستند. شايد ديگه از بازیِ تيم محبوبم با وجود بهتر بازی کردن بازکنانش نسبت به قبل، مثل اون سالها لذت نبرم، ولی هميشه خودم رو پرسپوليسی ميدونم.
حالا طرفداران استقلال نگند اينم که دشمن درومد. راستش اون موقعه‌ها بارها شده بود برای استقلال تو جام باشگاه‌های آسيا حنجره ام رو پاره کردم، با پيروزيشون اشک شوق ريختم و با شکستهاشون غمگين شدم؛ چون قبل از هر چيز ايرانی هستم. طرفداری از چيزی فقط و فقط باعثِ خالی شدن هيجانات درونی آدمها ميشه و به نظر من اينکه يه نفر طرفدار چيزی يا کسی هست که حتی اکثريت قبولش ندارند، باز هم عيب نيست و حق اون شخصه.
جمعه بازی اين دو تيم بزرگ ايران هست. فقط ميتونم آرزو کنم که بازی قشنگی رو شاهد باشين [آخه من که نميتونم ببينمش]
تو اينجور مواقع روزنامه‌ها و افراد محبوب، فقط و فقط از تماشاچی‌ها می خوان که فقط تيم محبوبشون رو تشويق کنن!!! نميدونم ولی به نظرم اين خواسته يه کم زياد نامعقوله، همه هم ديديم که هيچ نتيجه يی نداره. سالهاست که تو استاديومهای ايران چيزی که به وفور نثار اقوام درجه يکه داور ميشه شير سماور و اگزوز خاور هست، پس با من بميرم و تو بميری نميشه يه شبه تماشاچی عصبی رو از فحاشی کردن منع کرد. البته اين چند سال اين مسأله واقعا بغرنج شده و تنها دليلش هم بزرگ شدن بازيکنانی هست که شخصيت لازم رو برای بزرگ بودن ندارند و به کمک جرايد رنگارنگ، باعثِ تحريک تماشاچی و حساس شدن اونها ميشند.
حالا ميگند خانمها رو هم بياريم شايد آقايون خجالت بکشند کمتر فحش بدند!!! غافل از اينکه اون خانوم متشخص هم پاش بيفته لااقل تو همين يه زمينه از آقايون کم نميارند! تازه مگه ده بيست سال پيش خانمها تو استاديوم بودند که شعارها به اين آبداری نبود؟
وقتی دقت می‌کنيم ميبينم درطول روز و زندگی روزمره، چه کلماتی رو به کار ميبريم، ميشه توقع داشت تو استاديوم‌ها هم چکيده ايی از اونها شنيده بشه.
يکی ميگفت: «فرهنگمون روز به روز داره خرابتر ميشه!!!»
گفتم: «فرهنگ که خراب نميشه، عوض ميشه، ميشه اون چيزی که اکثريت انجام ميدند. پس عملِ اکثريت نمی تونه خراب باشه.»
گفت: «يعنی به نظرت رفتار جوونها خراب نشده؟»
گفتم: «از ديده من و تو آره، ولی حتما خودشون اين کارشون رو خوب ميدونند. مثلا هر کی تو حرفاش بيشتر فحش و کلمات مبتذل بکار ببره از ديد رفيقاش آدم با مزه و احتمالاً خوشگلی!!! محسوب ميشه»
گفت: «اينا جوونند، نميفهمند چی خوبه چی بد!»
تو دلم گفتم مگه من و تو نبوديم؟ ديدم هنوزم هستيم. شايد منظورش نوجوونه.
از بحثِ فوتبال دور شدم، ميخواستم بگم الان از پرسپوليسی بودنم فقط و فقط کُری خوندن با دوستِ عزيزم امير مقيم مونده، که فقط جنبه شوخی داره. البته يه کُری ديگه ای هم ما با هم داريم و اون اين که من ميگم ايويچ بهتر از ويرا بود و اون ميگه نه ويرا بهتر بود. حالا شما بگيد کدوم بهتر بود؟ الان ما ۶ ساله سراين مسئله بحث داريم و اون هنوز هم نتونسته منو قانع کُنه ويرا بهتر بوده. حالا حتماً بزودی سر و کله اش پيدا ميشه. البته از دوستان عزيزم تا حالا فقط حاج آقا نوری تشريف آوردند اينجا و تو يه نامه کاملاً محرمانه گِلِگی کردند که چرا تو زندگينامه ام نقشِ پارک ورزش رو نديده گرفتم!!! اول اينکه پارک ورزش نه يک مرحله بلکه همواره تو خاطرات و زندگيم نقش داره و بعد اگر ايشون کمی صبر کنند به پارک ورزش و خاطراتش هم ميرسيم. همينجا هم ازشون بخاطر تأخير در پاسخگويی به ايميلهاشون عذرخواهی ميکنم.
از دوستان عزيزی هم که مياند اينجا خواهش ميکنم يه ۲ کلمه بنويسند تا بدونم اومدند اينجا و ازشون تشکر کنم. از دوستانی هم که تا حالا نظر دادند ممنونم. همينطور دوستان خوبی که در صفحه اولشون به من لينک دادند کمال تشکر رو دارم. کورش بزرگ وبلاگ جالبی هست که سفارش ميکنم داستانهاش رو تعقيب کنيد [متأسفانه ديگه ايشون نمينويسند]
در آخر برای همه آخرهفته خوبی آرزو دارم. شاد و سفيد زندگی کنيد.


نظرات قبلی

October 23, 2003

گلگی

نميدونم بايد بخاطر اين چند روز ننوشتنم عذرخواهی کنم يا اصلا مهم نبود که چند روزی مطلب جديد نخوندين. شايد بايد از خودم عذرخواهی کنم که چند روز ننوشتم. در هر حال نداشتن اينترنت تو خونه و شروع شدن کلاسهای دانشگاه همه باعث شده فرصت نوشتن، کم داشته باشم. تا آخرِ اين ماه هم کم مونده و دوباره اينترنت دار ميشم! بگذريم. الان هم از مرکز کامپيوتر دانشگاه در خدمتتون هستم و يه ۲ ساعتی وقت هست تا بنويسم.
راستش من ۱ ماه فکر کردم و شب‌ها ساعت ۱۰-۱۱ که از سر کار برميگشتم تا ۲-۳ صبح ميشستم اينجا رو سر و سامان ميدادم که يه چيزی در بياد کم نقص. مثلا همين صفحه پيام به سعيد! يا دوستان سعيد! که فکر کنم جفتش تنها چيزی بوده که کسی عنايت نکرده. البته دوستانی هم اونجاها رفتند ولی خوب غير از ۲ نفر هيچکس فرم درخواستِ لينک رو پر نکرده. يعنی شما اصلا دلتون نمی خواد بهتون لينک بدم؟ [توجه کنيد که اين نوشته برای اوايل وبلاگ نويسيم بوده]
گويا مد شده ملت ميان نخونده يک خط مينويسند خوب بود! خب چی ميشد بگين کجاش خوب بوده؟ تا بعد از اين من همش از اون خوباش بنويسم و بدهاش رو اصلاح کنم. يکی نگفت فلان تيکه اشکال داره تا من رفعش کنم. ميدونم اين وبلاگم مشکل زياد داره. مشخصه که بعضی وقتها دير صفحه باز ميشه. خب چی ميشه اگه بهم بگين فلان جاش اشکال داره تا منم درستش کنم؟ نترسين قول ميدم به خوبیِ وبلاگ شما نشه. پس لطفا راحت انتقاد کنيد.
کلی فکر کرده بودم يه سيستم راه انداختم تا هر کی که برام نظر ميده يا آدرس ايميلش رو دارم، هر وقت اينجا مطلب جديد نوشتم، براش يه ميل بفرستم که چند خط اول نوشته ام توش باشه تا اگه دلش خواست بياد اينجا و بقيه شو بخونه. ولی شايد در کل ۱۰ نفر از طريق اين سيستم اومدند اينجا! اين برای من يعنی فاجعه. يه دوستی بهم خبر داد که اين ميل اصلا باز نميشه. خوب من از کجا بدونم اين ميل برای شما باز نميشه! علم غيب دارم؟
پس جون عزيزتون بهم عيبهامو بگيد، اشکالاتم رو بگيد. ثواب داره.
يه دوستی ايراد گرفته بود چرا اين همه عکس از خودم اينجا گذشتم [اون موقع‌ها جوون بودم عکس زياد گذاشته بودم اينجا!]. شايد برای شما هم اين سوال پيش بياد. خوب اين عکسها قبل از اينکه چهره خودم توش باشه عکسهای قشنگ و پرخاطره يی هستند. اگر فقط منظورم عکس خودم بود از عکسهای پرسنلی روتوش شده براتون ميذاشتم که خوش تيپ تر هستند. در هر حال اگر دلتون نمی خواد ريخت منو هم ببينيد ميتونيد صفحه «وبلاگ سعيد بدون عکس» رو باز کنيد. يعنی من فکر اين رو هم کردم، ولی گويا برای شما فرقی نمی کنه که مثلا اون گوشه‌ها چی نوشته.
خيلی از دوستان که اينجا ميان خودشون وبلاگ دارند و اميدوارم مطابم رو حوصله کنند و بخونند. تعداد زيادی هم از سايتهايی که تبليغم توش هست مياند و احتمالا آشنايی با محيط وبلاگ ندارند، و باز هم نميدونم اصلا نوشته‌هام رو ميخونند يا نه، در هر حال از اونها هم خواهش ميکنم وبلاگم رو نقد کنند و به من انتقال بدند. نميدونم چند نفرشون وقتی يه بار مياند دوباره هم سر ميزنند ببينند مطلب جديد نوشتم يا نه، يا اصلا براشون مهم هست يا نه.
يا اين نظرسنجی که اينجا گذاشتم [بودم، حالا ديگه نيست]، خوب چه اشکالی داره بدونم کسانی که حتی گذری راهشون اينجا ميافته دوست دارند چه مطالبی بخونند. به چه زبونی التماس کنم که ازم انتقاد کنيد؟
در هر حال من فکرهای بزرگ تو سرم هست. نميخوام اينجا فقط يه جا باشه برای نوشتن خاطرات و کارهای روزمره ای که ميکنم. هر چند که الان فقط همينه، ولی خب اينا هم برای آشنايی شما با منه. ميخوام اينجا يه کلاس درس باشه هم برای من هم برای همه. ميخوام از هم چيزهايی ياد بگيريم که تا حالا بلد نبوديم و احياناً يکی از بين ما تجربه کرده. ميخوام اينجا جايی باشه برای اينکه همه فارق از هر تفکر و عقيده ايی با هم دوست باشيم. ميخوام تو همين وبلاگ تمرين دمکراسی اجتماعی کنيم. ميخوام اينجا...اميدوارم همراهيم کنيد.
از تمام دوستان عزيزی که نظر دادند و يا دعوتم کردند که به وبلاگشون سر بزنم ممنونم. اين مدت وبلاگهای جالبی راهم افتاده ولی خب فکر ميکنم هرکس می خواهد بهش لينک بدم فرم صفحه دوستان سعيد رو پر کُنه و بفرسته. حرفِ مرد يکیه. اولين کسی هم که اين فرم رو پر کرده دوست جديد و خوبم محمد بوده که يه وبلاگ واقعا خوندنی داره به اسم حرفهایی از دل زمان که سفارش ميکنم حتما بخونيدش. دومين نفر هم با وبلاگ Aftabparast بوده که يه کم دير به دير آپديت ميکنه [الان ديگه بچه خوبی شده و زود زود آپديت ميکنه] ولی حرفهاش برای شنيدن جالبه.
منتظرِ نظرات سازندتون هستم.
پر نظر باشيد!

پی نوشت (دوشنبه، ۲۵ خرداد، ۱۳۸۳): حالا که بعد از چند ماه اين نوشته رو مرور ميکنم، ميبينم همين گلگی‌ها کماکان پابرجاست و کمتر کسی انتقاد ميکنه، هر چند که از تعداد اينها که ميان و ميگن: «وبلاگ خوبی داری و به ما هم سر بزن!!» کم شده ولی بعضی از دوستان هم که ميان اينجا بازم نخونده و واسه رفع تکليف نظر ميدند، بخدا مجبورتون نکردم نظر بديد. با اينحال از همتون که هميشه پشتيبان من بوديد تشکر ميکنم. راستی نظرهای قبلی که برای اين نوشته داده شده برام خيلی عزيزه. آشنايی با خيلی از دوستان و همراهان اوليه از همين موقع‌ها شروع شده، همينطور خيلی از دوستانی که ديگه نمينويسند و دلم براشون تنگ شده.
نظرات قبلی

October 31, 2003

خوب چيه بد چيه؟


بلاخره اين اينترنت ما وصل شد. اين ۲ هفته انقدر عذاب آور بود که حتی نتونستم ۲ کلمه درس بخونم (چه بهونه خوبی) ولی جداً تو اين دوره زمونه آدم اينترنت نداشته باشه احساس ميکنه کَر و لاله.
ديروز يه اتفاق جالب افتاد. عصر که از مرکز کامپيوتر دانشگاه مشغول ارتباط مردمی (پاسخگويی به سؤالات خوانندگان!) بودم يه دفعه يکی از پشت سرم گفت سلام! اول فکر کردم لابد عَرَبه و فکر کرده منم از بيخ عربم. بعد ديدم نه فارسی حرف ميزنه. خلاصه نمرديم و يه ايرانی تو دانشگاه پيدا کرديم. آخه تواين دانشگاه ما بر خلاف اکثر دانشگاه‌های آلمان نسل هر چی ترک و ايرانی هست برچيده شده. ما خاورميانه يی‌ها رو هر کار بکنند (کله سياهمون رو هم بولوند کنند) باز هم بايد خودمون رو نشون بديم! همين عربها تو دانشگاه ما هر نوع ناهنجاری از خودشون نشون ميدند تا ثابت کنند از ترکها (منظور ترکيه يی هاست) تو تابلو بودن کمتر نيستند، به همين خاطر من که سعی ميکنم حتی المقدور رابطه يی باهاشون نداشته باشم و سرم به کاره خودم باشه، اکثرشون هم از اين تروريستهای خطرناک هستند و به قول روزنامه‌های به اصطلاح اصلاح طلبمون گروه فشاری! البته در حال حاضر غير از اين آقا ياسر گل، پسر خواهرم و يکی از دوستانش و همينطور يکی از آشناهای خانوادگی، رو ميشناسم که ايرانی هستند و اينجا تحصيل ميکنند ولی اونها رو هم سالی يه بار نمی بينم! خلاصه که جفتمون کلی ذوق کرديم همو ديديم. البته اون ميگفت يه ايرانی ديگه هم اينجا ميشناسه که از غذا وبلاگ هم داره! آخه يکی نيست بگه مگه ما درس و زندگی نداريم که وبلاگ مينويسيم! حالا وقتی ديد که از دانشگاه هم ميشه چت کرد چشماش برق زد! من هم بهش ياد دادم که چه جوری از مسنجر جاوا که احتياج به نصب نداره استفاده کُنه، خلاصه بچه مردم رو منحرف کرديم. جالبش اينجا بود که اين رديفِ جلوتر از من نشسته بود و با هم مشغولِ چت بوديم! يه دفعه ازم ميپرسه هستی يا نه! اين اَنتَرنِت عجب چيزی اِلَدی [کرده] که بابا باشينی [سَرِشو] بر نميگردونه ببينه هستم يا يُخ [اين جمله رو با لهجهِ شيرين آذری بخونيد!] حالا قرار شده برم خونه اش من با اينترنت کار کنم اون هم تلويزيون نگاه کُنه تا زياد اينجا احساس غربت نکنيم!
من تو هر نوشته بايد چند خط گِلِگی کنم. راستش من وقتی ميديدَم غير از خودم که روزی ۳۰ بار ميام اينجا و حرفهای خودمو می خونم و کلی ذوق ميکنم، ۵۰-۶۰ نفر ديگه هم که راهشون اينور ميافته، ميشينند لااقل ۲ تا مطلب که به نظرشون جالبه ميخونند و فوقش خوششون نمی آد و ديگه اينجا نمياند، ولی اين چند روز که ارتباط مردميم قوی بود! ملت ميومدند يه سئوالهايی می‌کردند که راستش رو بخواهين شاخ در می آوردم. البته به همه حق ميدم که حوصله و وقته خوندنِ مطلب رو ندارند ولی خوب بهتر نيست اگر چيزی رو ميخونيم با دقت باشه شايد نکته يی توش بود. البته اونی که کامل نميخونه اينجا رو هم نميبينه پس الکی غُر زدم. حالا بين همه دوستان خوبم که مياند اينجا و نظر ميدند يه دوستِ خوبی هست به اسم مهری که فکر ميکنم هر روز تشريف ميارند اينجا و نظرهم ميدند، با اينکه فقط همين اسم رو ازشون دارم و فکر ميکنم اون اول که اومد اينجا يه سوء تفاهمی براش به وجود اومده بود و منو با نويسنده وبلاگ ديگه اشتباه گرفته بود، ولی ازشون واقعا ممنونم و خوشحالم که همچين خواننده ای دارم. دوستانِ ديگه ای که هم به نوشته‌های من توجه دارند و اينجا مياند: ساحل آرام، سميرا، محمد، مهدی، عليرضا، خانم سوهانی، سيما، طناز، صبورا، نيما، ستاره و سپيده و خيلی‌های ديگه که از همه شون ممنونم. راستی ديروز با يه بچه محل هم آشنا شدم، حيف که خاطرات مشترکی با هم نداشتيم، فکر کنم اسمش آريا بود، خلاصه که از تمام عزيزانی که در مورد مطلب قبلی اظهار محبت کردند ممنونم و واقعا خوشحالم که تونستم حرفی بزنم که به دلتون بشينه.
با يکی از دوستان خوبم به اسم مهرنوش (که تو مطلب قبلی وبلاگش رو هم معرفی کردم) تو قسمت نظرخواهی‌های وبلاگهامون يه بحثی رو شروع کرديم که شايد بد نباشه شما هم توش شرکت کنيد. البته اين بحث مفصل تر از اين حرف هست و بعد‌ها بيشتر در موردش حرف خواهيم زد ولی باز دوست دارم نظرتون رو بگيد. حالا من همه حرف هايی که بين ما رد و بدل شده عيناً (بغير از تعارفات معمول و سلام و احوال پرسی) اينجا ميارم تا شما هم اگر دوست داشته باشيد وارد بحث بشيد، البته اولين نظری که مهرنوش داده هم در جای خودش جالبه! البته اين رو هم بگم که ما حتی آشناييتمون اينجوری شروع شد و تو اين مدت تمام حرفهای رد و بدل شده همينهاست که ميبينيد.

نويسنده: mehrnoosh

سه شنبه، 29 مهر 1382، ساعت 18:56

سلام ... بای

E-mail:  وارد نشده است

URL:  medadsiah.persianblog.com

نويسنده: سعید حاتمی

سه شنبه، 29 مهر 1382، ساعت 19:1

عليک سلام و خداحافظ ;)

E-mail:  saeedhatami@web.de

URL:  saeedhatami.persianblog.com

نويسنده: mehrnoosh

جمعه، 2 آبان 1382، ساعت 21:42

سلام.بد چيه يا خوب چيه ؟ بای

E-mail:  وارد نشده است

URL:  medadsiah.persianblog.com

نويسنده: سعید حاتمی

جمعه، 2 آبان 1382، ساعت 23:47

سلام، حق با تو، خوب و بد نسبی هستند ولی فکر ميکنم خوب چيزيه که اکثرِ جامعه اونو خوب بدونند و بد برعکسش. مثلا وقتی اکثرِ مردم سيگار ميکشند و احتمالا لذت هم ميرند يعنی خوبه...

E-mail:  saeedhatami@web.de

URL:  saeedhatami.persianblog.com

نويسنده: mehrnoosh

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 0:12

ببين سعيد جان . من و تو اجتماعيم و اعمال ما به اندازه يه اجتماع مهمه . اينکه اينقدر قوی هستی و می خوای نقطه ضعفهاتو بشناسی قابل تقديره اما ... و اينکه ميزان رای زياد به يه حرکت در اجتماع ارزش نيست چون يه چيزايی مثل فرهنگ . سطح آگاهی و ... توی جوامع مختلف متفاوت ...

نويسنده: سعید حاتمی

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 19:55

...من هم با تو کاملا موافقم و هميشه و همه جا گفتم که برای اصلاحِ همه چيزی (هم جامعه هم مسئولينِ جامعه) ما بايد اول خودمون رو اصلاح کنيم و منتظر نباشيم همه با هم درست بشند. حالا سعی ميکنم راجع به اين مسأله بيشتر بنويسم. با بقيه نظرهات هم کاملا موافقم ولی مسأله اينجاست که شخصيت و رفتار ما بايد جوری باشه که برای همه فرهنگها و سطح آگاهی‌ها و ... تو جوّهای مختلف قابل درک و احترام باشه. آدمهای بزرگ هم تو تاريخ دقيقا اين خصوصيت رو داشتند و دارند. البته من نميخوام و نميتونم بزرگ باشم ولی سعی ميکنم بزرگ رفتار کنم!...

نويسنده: mehrnoosh

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 21:33

من بهت حق ميدم اما ما برای چی زنده هستيم ؟برای من يکی که فرق نمی کنه تو چه قرن و کجام .من فکر می کنم هميشه بايد خود بود گرچه ناچاريم گاهی اوقات به اجتماع بيشتر بها بديم .مرسی .بای

نويسنده: سعید حاتمی

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 21:51

...ميخواستم بگم تنها چيز مطلق تو دنيا خود ما هستيم. وقتی خود من مطلق هستم پس ميخوام طوری زندگی کنم که برای ديگران هم مطلق باشم، اونجاست که نگاه ميکنم ببينم چه نفعی برای اجتماعم دارم. آيا ميتونم سرم رو تو اين اجتماع بالا بگيرم يا نه، آيا برای اين اجتماع کاری کردم که بتونم بگم من توش مطلقم يا نه. پس ميبينی آدمی مثل من که اينهمه دم از انسانها و مردم و جامعه ام و ارزشهاشون ميزنه همش از خودخواهيش و ارضا کردن نفس و مطلق بودنشه. البته اميدوارم تنها خودخواهيم اين باشه... 

نويسنده: mehrnoosh

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 23:4

درسته .اين رفتارها .خواسته‌ها و ... همش ناشی از خودخواهی ماست .اين ماييم که براحتی ارزشها مون رو تغيير می ديم.فراموش می کنيم و قضاوت می کنيم .اما حرف من اينه که اينا ناشی از رشد و درلحظه زندگی کردن.من اجتماع رو قبول دارم .اما تا يه حد کمی بهش حق می دم .درسته اين واقعأ سخته که آدم خودش به قوانين برسه اما فرض کن من يه آدم موفق .از نظر اجتماعی کاملأ موفق اما هميشه احساس يه کمبود خواهم داشت چون اجازه دادم جامعه از من يه شهروند عالی پوک از خودم می سازه .اينکه جامعه مال ماست پس بايد ما رو هم که داريم با سختی باهاش سازگاری می کنيم بپذيره .اما ما هرچی وارد اون ميشيم مجبور ميشيم که خيلی از درونمون ( همون حقيقتی که فکر کنم مطلقش می دونی ) رو به پست ترها تغيير بديم...

نويسنده: سعید حاتمی

شنبه، 3 آبان 1382، ساعت 23:18

...فکر ميکنم زيبايی زندگی هم به اينه که آدمها بايد درونشون رو بسازند تا تو جمع آدمِ موفقی بشند. قبول دارم خيلی‌ها قبل از اينکه تو جمع مطرح بشند درونِ زيبايی داشتند ولی بعدش... خوب مهم اينه که آدمها ظرفييت شهرت رو داشته باشند. حتما منظورِ بزرگان از آرمان شهر جايیِ که تمام اين نکات رعايت بشه ولی خوب حتما قبول داری که اگر همه خوب باشند و مفيد زندگی کنند زندگی تکراری و بيهوده ميشه. خوب در کنار بد معنی ميده. ولی ما سعی کنيم خوبتر باشيم، هم درونمون و هم بيرونمون. مسلمه آدمها ظرفييت خوب بودنشون هم اندازه ای داره. مثلا واسه من ۱ ليتره! متشکرم که بحث رو ادامه ميدی...

نويسنده: mehrnoosh

يكشنبه، 4 آبان 1382، ساعت 13:19

سلام.اين ذات ماست تکامل گرايی فردی و اجتماعی ! اما همون سوال اول رو ميگم که بد چيه يا خوب چيه ؟ اين بد و خوبهای اجتماعی همش يه سمبل آرمانگرايانه از يک انسان در دوره خودشه اما حقيقت انسان مهمه که معمولأ ناديده گرفته ميشه و رفتارش که ممکنه عميق يا خالص نباشه قضاوت ميشه .بخاطر همين رقابت در بدست آوردن جايگاههای اجتماعی بالاتر ناخودآگاه بين انسان و خودش فاصله می اندازه .من اگه چابلوس و خانوم باشم ارزشم بيشتر ميشه تا جسور و رک باشم .و اين منو ميکشونه به سمت يه انسانی که همه چيشو فدا ميکنه تا از نظر همه بهتر باشه.اين بهتر بودن کاررو خراب ميکنه !!!!! ظرفيت خوب بودن برای همه زياده اما من فهميدم ظرفيت خوبی پذيرفتن مهمتره ...

نويسنده: سعید حاتمی

دوشنبه، 5 آبان 1382، ساعت 19:54

...من هم قبول دارم خيلی‌ها برای خوب بودن چاپلوسی رو در پيش ميگيرند ولی چاپلوسی برای همه امکان نداره تازه عمرش هم کوتاه ولی کسيکه وضع دل خودش خوب باشه، يعنی اصولی رو تو زندگيش پيش بگيره مسلما تو جامعه موفق و سر بلند ميشه. من هم مثل تو به نسب بودنی ارزشها معتقدم ولی اگر اکثريت رو در نظر بگيريم ميبينم چيزهايی هستند که هميشه تقريبا خوب بودند و احتمالا خوب خواهند موند...

نويسنده: mehrnoosh

دوشنبه، 5 آبان 1382، ساعت 21:1

ببين سعيد درسته که يه رفتارهايی در لحظه يا به دوره کوتاه فقط تاريخ مصرف داره اما اين يه آغازه .آغاز راه خودفروشی به دنيا !!!!!اين حرفهايی که برات مينويسم عينأ‌ زندگی منه .من هميشه با همه مشکل داشتم و دارم .من به عنوان يه انسان برات مينويسم که به جرم اينکه ميخواست خودش باشه خيلی وقتها طرد شد !!! فکر کن ميخواي بگی . بگی که فريبها رو می فهمی . نيت اصلی رفتار مردم رو می فهمی و ... مهمتر اينکه ميخوای به سن و سال خودت رفتار کنی !!!!!!! نمی دونم هميشه اينطور بوده يا اين اواخر اينطور شده که همه آنتی صداقت و خوبی شدن !!!!!

نويسنده: سعید حاتمی

دوشنبه، 5 آبان 1382، ساعت 21:26

...فکر کردی خوب بودن به همين راحتيه؟ فکر کردی به اين زودی شيرينيه خوب بودن رو ميچشيم؟ اگر اينطور بود که اينهمه پيغنبر لازم نبود، اينهمه برای ما وعدهِ بهشت رو نميدادند! پس نه خوب بودن راحتِ و نه نتيجه اش فوری. آره الان اگر تو ايران يکی راستگو باشه و وفادار و مهربون و با گذشت (چيزای تقريبا خوب) واقعا باخته، ولی فکر ميکنی تو قراره برای کی خوب باشی؟ قبلا هم گفتم ما برای ارضا خودمونه که ميخوايم خوب باشيم، پس وقتی تو فکر کنی خوب هستی ديگه به اين کار نداری که ديگران در مقابله خوبيهات چه واکنشی نشون ميدند، چون مطمئنی تو خوبی و اونها اگر مخالفِ تو باشند پس بدند...
...فکر ميکنم اين بحث رو بعد از اين تو وبلاگِ خودمون ادامه بديم، اينطور بهتر نيست؟ يعنی اين بحث از حالت ۲ نفره خارج بشه و ببينيم نظرِ دوستانِ ديگمون چيه...


راستی يه سوال خارج از اين بحث. اگر يکی بياد به شما بگه از فلان رفتارتون ناراحت شده و اينجوری ذهنيتی که ازتون داره عوض ميشه يا شده شما چی کار ميکنيد؟ حدس ميزنم عصبانی ميشيد! خب ما عادت داريم بدون اينکه به هم هشدار بديم جايگاهِ ديگران رو تو قلبمون بالا پائين می‌کنيم (به قول خودت امتياز ميديم) و يه روز ميبينم اصلا بدون اينکه طرف بفهمه از دلمون انداختيمش بيرون و خودمون هم خبر نداريم. حالا به نظرِ شما کدوم راه بهتره؟ راه اول يعنی سعی کنيم از هشدار ديگران بهمون بر نخوره در عوض بفهميم برای طرفمون چقدر ارزش داريم؟ يا راه دوم؟

منتظرِ نظرتون هستم. برای همه آرزوی موفقيت و خوبی دارم.

نظرات قبلی

About October 2003

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in October 2003. They are listed from oldest to newest.

September 2003 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35